PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان افسونگر



صفحه ها : [1] 2 3 4

sepide
09-19-2012, 05:16 PM
رمان افسونگر
نویسنده: هما پور اصفهانی

خلاصه:
افســـــونگر : تائیس افسونگری بود که با افسون خود اسکندر را وادار کرد پرسپولیس را به آتش بکشد و من افسونگری هستم که روح را به آتش می کشم ... یکی پس از دیگری ... افسون نخواست افسونگر باشد ... افسونگرش کردند ...



مقدمه :

یک مادر ایرانی
یک هویت ایرانی ...
یک دختر ایرانی ...
نه نه!
یک پدر اروپایی ...
یک هویت اروپایی
یک دختر اروپایی
نه نه!
من کیستم؟!
افسون؟
آفریده شده ام برای پاکی؟
یا گناه؟
برای محبت دیدن و محبت کردن؟
یا دیگران را تشنه محبت کردن؟
من مهمم؟
شاید هم نه ... اصلا به چشم نمی آیم ...
اذیت کردن من را دوست دارند ...
چرا من اذیت و آزار دادن را دوست نداشته باشم؟
چرا من تلافی نکنم؟
آنها مردند ... من دختری یکه و تنها!
آنها زور بازو دارند و من ...
عشوه و مکر زنانه!
شعار من اینست:
ترجیح می دهم همه مردان رژ لبم را خراب کنند ...
نه ريمل چشم هايم را !


چه مقدمه ای در کردیم!

توضیحات :
داستان از زبون اول شخصه ... مثل همه رمانای من ...
مضمونش هم ... نمی دونم والا ... تمی از همه چیز ... عشقی ... تخیلی ... جنایی ... اجتماعی ...

لوکیشن : لندن (دلیل اینکه لوکیشن رو بردم اونور آب اولا اینه که اونا آدمای راحتی هستن، دوما به یک دوست قول دادم که همچین مدلی بنویسم ... امیدوارم خودش بدونه که منظورم به کیه! )

شخصیت ها:
افسون (امیلی) واتسون
دانیل مَجِستیک

sepide
09-19-2012, 05:16 PM
آب دهنم رو تند تند قورت می دادم تا بلکه این بغض لعنتی دست از سر گلوی بیچاره ام برداره ... من موندم چرا خسته نمی شه! همینطور هر صبح تا شب و هر شب تا صبح توی گلوی من جا خوش کرده! می دونه من سرتق تر از این حرفام که بذارم بکشنه ولی بازم از رو نمی ره ... صدای داد بلند شد:
- امیلی ... مُردی؟
سریع خم شدم و در کابینت درب و داغون رو باز کردم ... خدایا از این خونه متنفرم ... همه جاش پر از سوسک و کثافته ... هر چی هم می شورم انگار نه انگار! خدایا من از سوسک بدم می یاد! چرا نمی میرم؟ صدای فردریک اینبار بلند تر از قبل بلند شد:
- امیلی!!! بیام تو اون آشپزخونه هلاکت می کنم ...
می دونستم راست می گه ... در این مورد دروغ تو کارش نبود ... سریع شیشه آبجو رو برداشتم درشو به سختی باز کردم و گذاشتم توی سینی ... لیوان بزرگی هم که فکر کنم یک لیتری بود گذاشتم کنارش و از آشپزخونه سه متری که تقریبا شبیه دخمه بود زدم بیرون ... هال خونه هم دوازده متر بیشتر نداشت ... یه جورایی حس خفگی تو اون خراب شده بهم دست می داد. فردریک لم داده بود روی کاناپه رنگ و رو رفته و با چشمای خونبارش نگام می کرد ... زیر لب زمزمه کردم:
- دائم الخمر بدبخت ...
دادش بلند شد:
- هرزه آشغال ... چی باز زیر لبت فارسی زر زدی؟ هان؟
از دادش پریدم بالا ... اما بدون حرف شیشه و لیوان رو گذاشتم جلوش و خواستم عقب گرد کنم که سرم تیر کشید. دستم رو گذاشتم روی سرم و نالیدم:
- آی آی ...
سرم رو تا نزدیک دهن بو گندوش عقب کشید و در گوشم غرید:
- صد بار بگم به زبون اون مامان هر جاییت حرف نزن؟! هان؟!
هان رو با داد گفت و حس کردم پرده گوشم پاره شد ... دستم رو گذاشته بودم بیخ موهام و از درد به خودم می پیچدم اما نه خواهش می کردم ولم کنه نه گریه می کردم ... همین بیشتر عصبیش می کرد فشار دستشو بیشتر کرد و گفت:
- یه بار دیگه این سیم تلفن ها رو اینجوری ول کنی دورت از بیخ قیچیشون می کنم ... فهمیدی؟
فقط سرم رو به نشونه فهمیدن تکون دادم ... خدایا ازش متنفر بودم، متنفر ... از بعد از اون شب، بیشتر از همیشه ... موهامو ول کرد ... دستش رو برد سمت شیشه اش و گفت:
- بتمرگ اینجا کارت دارم ...
با ترس نشستم، باز با هم تنها شده بودیم ... مثل چی ازش می ترسیدم! بعید نبود باز مست کنه و بزنه به سرش ... نه خدا اینبار دیگه خودمو می کشم ... اون آشغال هرزه چرا نمی فهمه من محرمشم؟!!! لیوانش رو لبالب پر از اون مایه زرد رنگ کرد ... روش پر از کف بود ... لیوانش رو برداشت گرفت سمت من و به خنده چندش آوری گفت:
- به سلامتی تو ...
دوست داشتم عق بزنم ... کاش می شد برم توی آشپزخونه ... نمی خواستم کنارش بشینم ... دستش سر خورد روی رون پام ... حس کردم جریان برق از بدنم رد شد ... فشار کمی به پام وارد کرد و یه نفس همه آب جوهاش رو سر کشید ... وقتی تموم شد لیوانش رو کوبید روی میز و با پشت دست پشت لبش رو تمیز کرد ... با چشمای خمار آبی رنگش زل زد تو چشمام و با لحن نفرت انگیزش گفت:
- امشب باهات خیلی کار دارم امیلی ...
تنم لرزید ... باز دوباره دندونام به هم خوردن و دوباره اون با دیدن ترس ته چشمام با لذت قهقهه زد ... اومدم از جام بلند بشم که فشار دستش رو روی پام بیشتر کرد ... از درد نالیدم ...
- آی ...
- جان؟ چته؟ دردت گرفت ؟
اینجوری وقتا دوست داشتم بشکنم اون بغض لعنتی رو ... ولی ... صدای در خونه بلند شد و لئونارد اومد تو ... با دیدنش انگار دنیا رو بهم دادن چون خوب می دونستم که فردریک جلوی اون دست از سرم بر می داره و کاری به کارم نداره ... همینطور هم شد دستش رو از روی پام برداشت ... لئونارد بدن بو گندوش رو روی مبل کنار در انداخت و رو به من داد زد:
- یه قهوه بیار ...
نوکرت ... نفسم رو فوت کردم و بلند شدم ... مامان همیشه می گفت باید به اون مرتیکه احترام بذارم! مامان خوش به حالت رفتی و ندیدی که این دو تا جونور چه به روزم آوردن!کاری باهام کردن که رمان بینوایان ویکتور هوگو برام رمان طنز و فوکاهی شد ... بدبختی های کوزت در برابر بدبختی های من هیچی نیستن ... رفتم سمت آشپزخونه ... صدای عصبی فردریک بلند شد:
- برای چی برگشتی؟
- دعوام شد باهاش زنیکه امشب دندون گرد شده بود ...
توی دلم به فردریک خندیدم. بیچاره نقشه هاش نقش بر آب شد ... سرم رو گرفتم رو به آسمون و نالیدم خدایا شکرت ... قهوه رو سریع آماده کردم که بهونه دست اون لئونارد بی رحم ندم ... اگه کمربندش رو بکشه دیگه هیچی برام نمی مونه ... چقدر دوست دارم یه بار با شجاعت گوشی تلفن رو بردارم و شماره ناین ناین ناین رو بگیرم ... دوست دارم از شرشون خلاص بشم ... اما همون یه بار که شجاعت به خرج دادم بسه! وقتی که از همسایه مون کمک خواستم و اون به پلیس زنگ زد بعدش واویلا شد ... چون فردریک دستگیر شد و لئونارد به من گفت اگه نرم و اعتراف نکنم که دروغ گفتم و فردریک بلایی سرم نیاورده روزگارم رو سیاه می کنه ... می دونستم راست می گه پس مجبور شدم اعتراف کنم که دروغ گفتم ... در حالی که اعترافم دروغ بود! قهوه رو توی سینی گذاشتم و بردم بیرون ... فردریک با دیدنم انگار داغ دلش تازه شد:
- الهی بمیری من از دستت راحت شم.
به دنبال صدای او، صدای زمخت لئونارد هم بلند شد:
- معلوم نیست کی می خواد بره لا دست مامان هر جاییش.
چرا می لرزیدم؟ چرا عادت نمی کردم؟ هجده سال فحش شنیدم و کتک خوردم ولی بازم هر بار که فحشی نثار مامانم می شد بدنم به لرزه می افتاد. چرا دست از سر مامان بیچاره ام بر نمی داشتند؟ همین که دقش دادن براشون بس نبود؟ همین که کشتنش بس نبود؟ حالا با گور به گور کردنش می خواستن به چی برسن؟ آخ که چقدر دلم یه جو شجاعت می خواست تا با همین سینی بکوبم تو سر هر دوشون ... کاش بی کس و کار و پرورشگاهی بودم. ننگ داشتم از داشتن برادری مثل فردریک و پدری مثل لئوناردو! کاش دعاهاشون مستجاب می شد و من می مردم. دلم هوای مادرمو کرده. دلم هوای افسانه جونمو کرده. بمیرم برای دلت مامان! چقدر از لئوناردو کتک خوردی. چقدر فردریک بی حرمتت کرد. اونم به خاطر چه چیزای مسخره ای! به خاطر ذهن بیمارشون! فقط به خاطر اینکه اون لئوناردوی احمق یادش نبود که تو عالم مستی با تو رابطه داشته و تو رو باردار کرده! چون فکر می کرد من از خونش نیستم و هیچ وقت راضی نشد آزمایش دی ان ای بده! فقط می گفت مطمئنه من دخترش نیستم و فقط یه پسر داره ... می گفت من شبیه توئم ... می گفت من حرومزاده ام ... بعد تو رو می زد. هر وقت هم که می خواست بیاد سر وقت من باز تو سینه سپر می کردی و جای من هم کتک می خوردی ... آخ مامان، چه می دونی که از وقتی رفتی دیگه کسی برام سینه سپر نکرد و همه اون کتک ها تموم و کمال نصیب خودم شد! خدایا چرا تقاص منو و مامانمو ازشون نمی گیری؟ دیگه خسته ام کردن. خسته! با صدای داد فردریک یه متر پریدم بالا:
- اوی هرزه گیس بریده! واسه چی وسط اتاق خشکت زده؟ نمی بینی اون قهوه یخ زد! بذار پایین اون سینی رو پس!
سینی رو گذاشتم جلوی لئونارد و خواستم عقب گرد کنم که باز موهام اسیر دست فردریک شد:
- مگه نگفتم این سیم تلفنا رو جمع کن! مثل مامانت سیم ظرف شویی روی سرته به جای مو! حالمو به هم می زنی ...
منظورش از سیم تلفن موهای فر و سیاه من بود. همیشه دوست داشتم موهایم را آزاد و رها اطرافم ول کنم ولی حیف هر بار که اینکار رو می کردم بعدش مثل سگ پشیمون می شدم. مثل الان! مامان بیچاره امم همیشه موهاشو کوتاه می کرد، چون دیگه توان کتک خوردن نداشت. اصلاً حواسم نبود که هیمنطور که در فکر فرو رفته ام با نفرت به فردریک زل زده ام. چرا می گفت مامانت؟ مگه مامان مامان اونم نبود؟ چرا اینقدر حیوون صفت بود؟!! فردریک با دیدن نگاهم کفرش در اومد از جا جهید و کمربندش رو کشید:
- هان چه مرگته امشب؟ به چی زل زدی کثافت لجن! عاشق شدی که عین گاو هی می ری تو فکر؟ گه خوردی تو. فقط یه آتو ازت می خوام که بفرستم لا دست مامانت ...
نذاشتم ادامه بده و دستم رو روی گوشم گذاشتم. چنان هلم داد که از پشت محکم به دیوار خوردم و از درد کمرم نفسم بند اومد. دستم رو جلوی صورتم گرفتم. می دونستم کتک سختی در انتظارمه. همیشه فقط جلوی صورتمو می گرفتم که آسیبی بهش وارد نشه. از دار دنیا فقط همین صورت قشنگو داشتم . اولین ضربه رو که زد اشک به چشمم هجوم آورد، ولی سریع لبمو گاز گرفتم که گریه نکنم. نمی خواستم ضعفمو ببینه. اون همینو می خواست و من نمی خواستم بذارم به خواسته اش برسه. دومین ضربه ، سومین ضربه و ... اینقدر زد که خسته شد. لئونارد که نفس نفس زدن پسرشو دید. بالاخره تکونی به هیکل بو گندوش داد و از جا برخاست. دست فردریک رو گرفت و گفت:
- بسه دیگه خسته شدی. بیا بشین آبجوت رو بخور! اینم بالاخره میمیره راحت می شیم!
بعد با نفرت به من زل زد و گفت:
- حیف نون!
وای خدا! من دردمو به کی بگم. دخترش کف خونه داره جون می ده اونوقت به پسرش می گه بیا بشین آبجوت رو بخور. خدایا داد منو از اینا بگیر! یا قدرتی بهم بده که خودم بگیرم. به خدا دیگه خسته شدم. با صدای اس ام اس گوشیش حواسش به گوشیش پرت شد و من چهار دست و پا خودم رو کشیدم توی آشپزخونه از دهنم خون بیرون می زد و دل و روده ام تو هم پیچ می خورد ... دوست داشتم همین الان چشمامو برای همیشه ببیندم اما انگار فایده ای نداشت! صدای قهقهه بلند فردریک و لئونارد رو می شنیدم ... از بین حرفاشون فهمیدم دو تا زن قراره بیان خونه مون ... خودمو کشیدم گوشه دیوار و چشمامو روی هم گذاشتم ... چیزی طول نکشید که به صدای خنده های مستانه اون دو تا صدای خنده های پر عشوه دو تا جنس لطیف هم اضافه شد و بعد ... آخ کاش می شد نشنوم ... کاش می شد کر باشم ... کاش می شد از خونه برم بیرون .. حالم داشت به هم می خورد ...پدر و پسر توی یه هال دوزاده متری داشتن ... هر دو با هم! خدایا چرا چیزی به اسم شرم تو وجود این دو نفر نبود؟! چرا اصلا به من فکر نمی کردن؟! صدای هایی که فردریک در می اورد حداقل برای من آشنا بود ... همین حالم رو بدتر می کرد ... یه دفعه بالا آوردم ... هر چی خورده و نخورده بودم رو کف آشپزخونه تخلیه کردم و از حال رفتم ...

sepide
09-19-2012, 05:22 PM
با درد خودم رو توی پیاده رو می کشیدم ، حالم اصلا مساعد سر کار رفتن نبود اما می رفتم به چند دلیل که مهم ترینش دور شدن از اون خونه جهنمی بود ... اکثر آدما بی تفاوت از کنارم رد می شدن اما بعضی ها با تعجب بهم زل می زدن و این نگاه های گاه و بیگاه اعصابم رو خورد می کرد. از بیرون معلوم نبود چه به روزم اومده ... فقط کنار لبم پاره شده بود ... بقیه کبودی هام از صدقه سر لباس پوشیده ای که تنم بود مخفی شده بودن ... رسیدم به سوپر مارکت تقریبا بزرگی که فاصله کمی با خونه مون داشت ... رفتم تو ... هر کس سر کار خودش بود ... راه افتادم قسمت پشتی ... نه کسی به آدم سلام می کرد و نه توجهی نشون می دادن ... لباس مخصوصم رو پوشیدم و نشستم جای مخصوص ... میوه ها رو بر می داشتم و بسته بندی می کردم ... میوه هایی که می دونستم برعکس قیافه های خوش رنگ و آبشون اصلا طعم ندارن ... با همین ذهنیت خودم رو قانع می کردم که دلم نخواد و هوس نکنم یه گاز بزرگ بهشون بزنم ... سخت مشغول کارم بود که کسی از پشت سر صدام زد:
- افسون ...
از لحنش فهمیدم جیمزه ... و از اسمی که منو مخاطب قرار داد ... فقط به جیمز گفته بودم اسم اصلیم افسونه ... اونم از دهنم پرید ... بقیه امیلی صدام می کردن ... افسون اسمی بود که مامان برام انتخاب کرد ... خودش برام شناسنامه گرفت ... آهی کشیدم و برگشتم ... با دیدن لب پاره شده ام چشماش گرد شد ... نشست کنارم و نالید:
- باز چی شدی افسون؟!!!
چرا برام سخت بود باور کنم یه مرد می تونه خوب باشه؟! جیمز هم مثل بقیه ... شاید آب نمی دید ... شاید اگه اونم یه دختر رو می انداختن زیر دست و پاش و می گفتن این بی کس و کاره هر کاری بخواد می کنه ... چرا نزنه؟ چرا له نکنه؟ چرا زورشو نشون نده؟ چرا؟ همه مردا همینطورن مطمئنم ... جیمز دستمو گرفت و یه دفعه با دیدن دستم چشماشو گرد کرد ... روی دستم تیکه به تیکه کبود و خون مرده بود ... سریع دستمو پس کشیدم ... با ناراحتی آشکاری گفت:
- باز خودتو سوزوندی؟ یا رفتی تو دیوار؟ یا سرت گیج رفته از تخت افتادی؟ یا با داداشت شوخی می کردی مشت زده تو صورتت؟ هان؟
می دونستم هیچ وقت دروغامو باور نمی کنه ... شونه بالا انداختمو گفتم:
- مهم نیست !
- تا کی؟ تا کی مهم نیست دختر؟ دارن تو رو شکنجه می کنن؟ آخه اینا کین که تو سکوت کردی؟ افسون من نمی خوام این غم رو توی چشمای تو ببینم ...
دیگه داشت زیادی حرف می زد . مرد ودلسوزی؟! محاله ممکنه ! خشک و سرد گفتم:
- برو سر کارت جیمز ... بذار منم کارم رو بکنم ...
جیمز چند لحظه نگام کرد و گفت:
- خیلی خوب باشه ... نگو ... من که می دونم یه نفر داره این بلاها رو سر تو میاره!
- به تو مربوط نیست ...
دستای مشت شده اش نشون می داد خیلی به غرورش بر خورده ... از همون اول که اومدم اینجا سر کار زیاد از حد دور و بر من پلکید ... خوشم نمی یومد مرد ها دور و برم باشن ... با دخترا هم بلد نبودم رابطه برقرار کنم برای همین همیشه تنها بودم ... اما این جیمز هیچ وقت از رو نمی رفت ... با چشمای کشیده خاکستریش زل زد تو چشمامو و گفت:
- سعی نکن منو از خودت برونی ... می دونی که سمج تر از این حرفا هستم ...
یه لحظه خنده ام گرفت ... خیلی وقت بود که خنده از لبام فراری شده بود ... اما خندیدم .. جیمر پرو شد منو چرخوند سمت خودش دستاشو گذاشت دو طرف صورتم و قبل از اینکه بخوام جلوش رو بگیرم خم شد روی صورتم ... زخم کنار لبم داغ شد ... با خشم هولش دادم و این کارم همزمان شد با سوت سر کارگر اونجا ... با وحشت چرخیدم طرفش ... خیلی خشک گفت:
- اینجا محل کاره ... نه ***** خونه ... تو اخراجی!
با تته پته می خواستم التماس کنم ... می خواستم از خودم دفاع کنم ... اما قبل از من جیمز گفت:
- خانوم کالن ... همه اش تقصیر من بود ... افسون مقصر نیست ...
با خشم گفت:
- تو حرف نزن جیمز ... اگه به فروشنده نیاز نداشتیم همین الان اخراجت می کردم ... تو اینجا چی کار می کنی؟ برگرد سر کارت ...
با بغض رفتم طرفش ... گوشه لباس بلند آبیشو گرفتم و گفتم:
- خانوم کالن خواهش می کنم ... من به این کار احتیاج دارم ...
با خشم هولم داد ... اینقدر ضعیف بودم که تعادلم رو از دست دادم و محکم خورد به میز میوه ها ... پخش زمین شدم ... جیمز دوید به طرفم ... جز جیمز کسی جرئت نداشت کمکم کنه ... تو چشمای همه دخترای اونجا ترحم رو می دیدم و من از ترحم بیزار بودم .... صدای جیغ خانوم کالن بلند شد:
- دختره پتیاره برو بیرون گفتم ... جای تو اینجا نیست ... جای تو توی ***** خونه هاست ...
خدایا چرا؟! چرا همه فکر می کنن من هرزه ام؟ به چه جرم پیشونی من رو اینقدر سیاه نوشتی؟ چرا باید سرنوشتم به سیاهی سرنوشت مادرم باشه ... حتی از اونم سیاه تر! جیمز زیر بازوم رو گرفت ... غمی از چشماش بیرون می زد که از وصفش عاجزم ... آروم گفت:
- من واقعاً متاسفم افسون ... واقعا نمی دونم چی بگم ... باور کن خودم باهاشون صحبت میکنم راضیشون می کنم برگردی ... اگه راضی نشدن هر طور شده باشه یه کار بهتر برات پیدا می کنم ... قول می دم ...
با نفرت بازومو از دستش بیرون کشیدم ... از جا بلند شدم ... درد بدنم بیشتر شده بود و بدتر لنگ می زدم ... گفتم:
- شما مردا جز بدبختی هیچی برای ما زنا ندارین ... شما عوضی ترین موجودات عالمین ... حالمو به هم می زنین ... نمی خوام دیگه ریختت رو ببینم جیمز ...
بدون اینکه حتی یه لحظه دیگه اونجا بمونم زدم بیرون ... می دونستم اگه بدون پول برم خونه فردریک و لئونارد پدرم رو در می یارن ... باید چی کار می کردم ... همینطور که از گوشه پیاده رو می رفتم گریه می کردم ... پیش خودم که می تونستم این بغض لعنتی رو بشکنم ... یهو به خودم اومدم دیدم دارم داد می زنم:
- د مگه تو اون بالا نیستی؟ مگه نمی شنوی صدای من بدبخت رو! چرا جوابمو نمی دی؟ چرا هر چی بدبختیه می ریزی روی سر من؟ این مردای عوضی رو تو آفریدی چرا خودت افسارشون نمی کنی؟!! چرا باید به خودشون اجازه بدن زندگی یه زن بی پناه رو به هم بریزن؟ خدایا تا کی باید قربانی هوس مردها باشم؟ لئونارد با هوسش منو به وجود آورد ... فردریک با هوسش منو از هر چی رابطه اس بیزار کرد ... جیمز با هوسش منو از کار بیکار کرد ... خدایا چرا به من قدرتی نمی دی که اینا رو نابود کنم؟ چـــــــــرا ؟
به هق هق افتادم ... نشستم کنار پیاده رو ... فقط می خواستم گریه کنم ... دیگه هیچی برام مهم نبود ....

sepide
09-19-2012, 05:22 PM
شب شده بود ... زمان برگشت به خونه ... به اندازه کافی تو کوچه ها لفتش داده بودم ... اما حالا بدون پول چطور باید بر میگشتم؟ چطور می تونستم بگم که اخراج شدم؟ به چه جرئتی؟ بدنم دیگه طاقت اون ضربه های سنگین رو نداشت ... داشتم از سرما به خودم می پیچیدم ... دلم گرمای گوشه آشپزخونه رو می خواست ... به درک که توش پر از سوسک بود! وای مامان سردمه ... پیچیدم توی خیابونمون ... از در و دیوار خونه ها چرک و کثافت می بارید ... بچه ها هنوز توی کوچه داشتن بازی می کردن و از سر و کول هم بالا می رفتن ... محله مون زیاد از حد خوش نام بود! یکی از معروف ترین ***** خونه ها اونجا بود ... درش هم طبق معمول باز بود و یکی دو تا از زنهای برای تبلیغ کار جلوی در مشغول عشوه و ادا ریختن بودن ... هر مردی که از اونجا رد می شد چند لحظه ای باهاش لاس می زدن تا بلکه بتونن بکشنش تو ... لباساشون رو که می دیدم خنده ام می گرفت هر شب از جلوشون که می گذشتم با دیدن کاراشون چند لحظه ای غمام یادم می رفت ... واقعا مضحک بودن ... نگاشون کن! چه جوری خودشون رو به بدن مردا می چسبونن و دلبری می کنن! والا اونا هم از من وضعشون بهتره ... از کنارشون رد شدم و رفتم سمت خونه ... خونه که چه عرض کنم! یه مجتمع آپارتمانی ده طبقه که هر طبقه اش ده واحد سی متری داشت ... عین قوطی کبریت! وارد که شدم از دیدن دختر پسری که توی راهرو با ولع مشغول بوسیدن هم بودن حالم به هم خورد با نفرت نگاشون کردم و رفتم سمت آسانسور ... باید بدنم رو آماده یه کتک حسابی می کردم ... با اینکه این همه کتک خورده بودم ولی هنوزم می ترسیدم! آسانسور که توی طبقه هفتم توقف کرد با ترس و لرز رفتم بیرون و رفتم سمت در خونه ... کلید نداشتم ... نمی دونم برای چی اجازه کلید داشتن رو نداشتم! بارها پشت در خونه ساعت ها معطل شده بودم ! با ترس زنگ رو فشار دادم ... خدایا اگه هستی و صدامو می شنوی خودمو به ... در خونه باز شد ... فردریک با چشمای سرخ توی دهنه در ایستاده بود ... آروم گفتم:
- برو کنار بیام تو ...
هنوز حرفم تموم نشده بود که شال گردنم رو گرفت و کشیدم تو ... مونده بودم می خواد چی کارم کنه که چسبوندم به دیوار و سرشو آورد جلو! آخ ... خدایا! من از این مرد متنفرم ... بیزارم ... حتی بهم اجازه نمی داد نفس بکشم ... از لبام خون می چکید ولی لعنتی دست بردار نبود ... تجربه ثابت کرده بود هر چی بیشتر دست و پا بزنم اون جری تر می شه ... دستش رفت سمت لباسام ... اوایل همه رو پاره می کرد ولی جدیدا انگار فهمیده بود نباید ضرر به مال بزنه ... برای همین هم با خشونت درشون می آورد ... بازم گریه نمی کردم ... نباید عجزم رو می دید ... منو برعکس کرد و چسبوند به دیوار ... درد توی همه بدنم پیچید ... دیگه نتونستم جیغ نکشم ... با همه وجودم جیغ می کشیدم ... نمی دونم چرا هر بار بازم درد داشتم ... چرا این درد لعنتی تموم نمی شد ... فحش های رکیکی که می داد منو از خودم که نه! از زندگی سیر می کرد ... نمی دونستم تو اون وضعیت باید خدا رو شکر کنم که هنوز دخترم؟!!! این نعمت بود؟! این که فردریک یه مردی بود که از برداشتن بکارت هیچ لذتی نمی برد؟ دردم بیشتر شد ... اون یه کثافت وحشی بود این همه انرژی رو از کجا می آورد؟ مگه دیشب با اون زنای خراب نبود؟ با من دیگه چی کار داشت؟!!! داشتم از حال می رفتم که کارش تموم شد ... ولم کرد گوشه دیوار ... توی خودم جمع شدم ... صدای ناله ام دل سنگ رو هم آب می کرد ... همه بدنم تیر می کشید ...فردریک همینطور که لباساش رو می پوشید گفت:
- گمشو تو آشپزخونه بخواب ...
می دونست بعد از این عمل اینقدر انرژیم تحلیل می ره که بیهوش می شم ... این یه نعمت بود؟! که فردریک با این بلا باعث شد اخراج شدنم لو نره؟! از جا بلند شدم با زجر خودمو انداختم گوشه آشپزخونه و چشمامو بستم ... خیلی درد داشتم ... خیلی ...
***
صبح روز بعد با بی حالی زدم از خونه بیرون ... هنوز بدنم تیر می کشید باید می گشتم دنبال کار ... نباید می ذاشتم بفهمن من کارم رو از دست دادم ... همین که رسیدم سر خیابون جیمز رو دیدم ... خواستم مسیرم رو تغییر بدم که پیچید جلوم ... با داد گفتم:
- دست از سرم بردار ...
با ناراحتی گفت:
- افسون ... برات کار پیدا کردم ... باور کن دیشب تا نصف شب در به در کار برای تو بودم ... می خواستم همون موقع بیام خبرت کنم اما آدرس خونه تون رو نداشتم ... فقط خیابونتون رو بلد بودم ...
با تعجب نگاش کردم ... با هیجان ادامه داد:
- توی یه رستورانه ... تو همین خیابون بغلی ... باید ظرف بشوری و آخر شب رستوران رو طی بکشی ... کارش بد نیست ... اما حقوقش خیلی خوبه ... دو برابر اون سوپر مارکت ... شاید منم بیام اونجا ... اگه اومدم خودم کمکت می کنم که خسته نشی ...
گیج نگاش کردم ... برای چی اون کار ها رو برای من کرده بود؟ با خنده دستمو کشید و گفت:
- بیا دیگه دختر ... باید تا نیم ساعت دیگه اونجا باشی ...
بدون حرف دنبالش راه افتادم ... نگام سر خورد سمت آسمون ... خدایا! هنوز منو می بینی؟
رستوران خوبی بود ... تقریبا تمیز با مشتری های تقریبا خوب ... نمی شد بگم عالی چون این طرف شهر هیچی عالی نبود! تنها بدی که داشت ساعت کارش بود ... ساعت کارم توی سوپر مارکت تا ساعت ده شب بود ... ولی اینجا تا ساعت دوزاده ... نمی دونستم چطور باید به خونه خبر بدم ... یه کم که بهش فکر کردم شونه بالا انداختم و گفتم:
- به درک! وقتی یه موبایل برام نمی خرن چطور باید خبرشون کنم؟ فوقش شب دیر که می رم سریع می گم یه کار بهتر پیدا کردم ساعتش بیشتر ولی در ازاش حقوقش بیشتره ... هر دوشون لال می شن ... آره این بهتره ...
داشتم همه صندلی ها رو برعکس می چیدم روی میز پایه هاشون بالا بود و سطح صافشون روی میز ... یکی از مشتری ها هنوز نشسته بود ... خیلی وقت بود اومده بود ... هنوزم قصد رفتن نداشت .. یه پسر یا شایدم یه مرد جنتلمن! اوهو! جنتلمن! مگه جنتلمن هم وجود داشت اصلا؟!!! اما از تیپش مشخص بود که اصلا مال این دور و بر نیست ... یه پالتوی مشکی خیلی شیک تنش بود با پیلور شکلاتی ... شلوار خوش دوختی که خط اتوش میوه قاچ می زد ... با کفش های رسمی براق ... از حق نگذریم خیلی خوش قیافه بود ... وقتی اومد تو دخترای گارسون همه شون محوش شدن ... من در حال جمع کردن ظرف از سر یکی از میز ها بودم ... چون نیرو کم آورده بودن از منم خواستن که از آشپزخونه خارج بشم و کمک کنم ... اون لحظه هم مشغول انجام وظیفه بودم که اومد تو ... یه لحظه همه دخترا سر جاشون خشک شدن ... قدش حدودا دو متری بود ... موهاش یه رنگی بودن ما بین طلایی کثیف و کرم ... یه رنگی شبیه رنگ خاک ... لخت و تکه تکه ... یه دسته اش روی پیشونیش ولو بود ... نشست روی یکی از صندلی ها و منو رو از گارسونی که جلوش داشت غش می کرد دو انگشتی گرفت ... من زیاد نگاش نکردم ... اما رنگ چشماش خوب تو ذهنم موند ... یه رنگ خاص و قشنگ! کهربایی ... بعد از اون نگاه اول دیگه نگاش نکردم ... وقتی اومد رستوران شلوغ بود ... اما الان دیگه کسی نبود ... حتی گارسون ها هم رفته بودن ... چون امشب شب اولم بود نوبت من بود که میزها رو جمع کنم و کف رو طی بکشم ... می گفتن هر روز نوبت یه نفره! حالا مونده بودم چطور برم بهش بگم گورشو گم کنه تا من کارمو بکنم ... نشسته بود خونسردانه قهوه اش رو می خورد و به من نگاه می کرد ... لجم گرفت! تصمیم گرفتم بیخیال اون کارم رو بکنم ... صدای موسیقی ملایمی هنوز هم از باند های ضبط به گوش می رسید ... دستم رو بردم سمت کلیپس موهام ... سرم درد گرفته بود ... توی این نیم ساعت آخر می تونستم کمی موهامو باز بذارم ... تو خونه هم که امکانش نبود ... لباس فرم اونجا یه دامن کوتاه تا سر زانو بود با یه بلوز آستین سه ربع یقه باز ... شانس آوردم رون پام و بازوهام معلوم نشده بود ... وگرنه همه کبودی ها پیدا می شدن ... وقتی لباس رو بهم دادن فهمیدم اونجا باید همه کاری بکنم ... وگرنه وقتی قرار بود فقط توی آشپزخونه باشم چه نیاز به لباس فرم؟! خرمن موهای سیاه و فر بلندم دورم ریخت دستی زیرش کشیدم و مشغول طی کشیدن شدم ... بی اختیار همراه موزیک زمزمه می کردم ... کفش هامو هم در اورده بودم تا راحت تر باشم ... پا برهنه از این سمت به اون سمت می رفتم ... سنگینی نگاه مرتیکه رو حس می کردم ... از نگاه های خیره چندشم می شد! کاش می شد با همین طی بزنم توی سرش ... اما حیف! نمی خواستم کارم رو از دست بدم ...

sepide
09-19-2012, 05:22 PM
در رستوران باز شد و جیمز با خوشی اومد تو ... با دیدن من ایستاد و با صدای بلند گفت:
- هی افسون! چقدر این لباس ها بهت می یاد ...
پوزخندی زدم و بدون اینکه به سمتش برم گفتم:
- آره ... لباس خدمتکاری به همه می یاد! به خصوص به من ...
با ناراحتی گفت:
- دختر بد! این حرفا یعنی چی؟ خوشحال نیستی کار به این خوبی پیدا کردی؟
- چرا خیلی ... نیاز به تشکره؟
- نه نه اصلا! من کارمو جبران کردم ...
= اینجا چی کار می کنی؟
- می خواستم برم خونه گفتم قبلش یه سری هم به تو بزنم ... راحتی؟
- آره خوبه!
اومد کنارم ...
- اجازه هست بغلت کنم؟! نمی دونی چقدر خوشحالم که تونستم برات کاری بکنم ...
از گوشه چشم به اون مرده نگاه کردم ... خونسردانه پاشو روی پاش انداخته بود و سیگار دود می کرد ... اما نگاش به سمت ما بود ... جیمز رو هول دادم و گفتم :
- اون بار اگه نشد باهات برخورد کنم به خاطر این بود که وقت نکردم .. ولی اگه یه بار دیگه به من نزدیک بشی بد می بینی!
جلوی فردریک رو نمی تونستم بگیرم ... جلوی جیمز رو که می تونستم! جیمز دستاش رو برد بالا و گفت:
- باشه باشه! چرا می زنی؟ من تسلیم ...
- برو دیگه جیمز ... منم الان کارم تموم می شه می رم خونه ...
- خواستم فقط ببینمت ... همین!
لحنش چه مظلوم شده بود ... مظلومیت؟! مرد و مظلومیت؟ عمراً! پوزخندی زدم و گفتم:
- دیدی که ! حالا برو ...
جیمز آهی کشید ... زمزمه کرد:
- چقدر موی باز بهت می یاد ...
بعدم بدون حرف اضافه دیگه ای راهشو کشید سمت در و رفت ... کار منم تموم شده بود ... رفتم سمت صاحب رستوران ... پشت پیشخوان نشسته بود ... گفتم:
- آقای مک دان من دارم می رم .. کارم تموم شده ! فقط اون آقا هنوز نشسته ... من چیزی بهش نگفتم که یه موقع ناراحت نشه ...
سرش رو تکون داد ... اما حرفی نزد .. دسته ای پول برداشت گرفت به طرفم و خشک گفت:
- صبح زود بیا ...
پول رو گرفتم و بدون تشکر رفتم سمت در ... تشکر برای چی؟! حقم رو داده بود! لطف که نکرده بود ... نگاه مرده رو هنوز حس می کردم ... نگاش کردم .. صورتش پشت دود سیگارش مخفی شده بود ... بیخیال زدم بیرون ... سوز سردی می یومد و از آسمون مشخص بود که هوای بارش داره ... پیاده روی سنگی رو گرفتم و راه افتادم سمت خونه ... باید خودم رو برای یه دعوای درست و حسابی آماده می کردم .. اما داشتم حرفامو آماده می کردم که قبل از کتک خوردن بزنم ... باید اینبار جلوشون رو می گرفتم ... پیچیدم توی خیابون خودمون دونه های درشت برف شروع به ریزش از آسمون کردن ... سرعت قدم هام رو بیشتر کردم ... خودم رو کنار دیوار کشیدم مست این موقع شب زیاد تو خیابون بود اصلا دوست نداشتم منو زیر ماشینشون له کنن! درسته که مردن آرزوم بود اما نه به این شکل! منو باش! چه سرخوش! نوع مرگم رو هم خودم میخواستم انتخاب کنم ... نور ماشین تا ته خیابون رو روشن کرده بود. چقدر یواش می رفت! هر آن منتظر بودم از کنار من رد بشه ولی خبری نبود! غر غر کردم:
- د بیا برو دیگه. معلوم نیست چه مرگشه! انگار عروس می بره.
ولی ماشین قصد نداشت از من جلو بزنه. ترس برم داشت! نکنه فکر و خیالی داره؟ خدایا با این پای علیل حالا چطور فرار کنم؟ پام از پریروز هنوز درد می کرد ... مونده بودم چه خاکی تو سرم بریزم که صدای در ماشین بلند شد. ضربان قلبم بالا رفته و چنان می کوبید که هر آن احتمالش بود از کار بایسته. تا جایی که می تونستم سرعت قدم های لنگم رو بیشتر کردم. صدایی از پشت میخکوبم کرد:
- ببخشید خانوم محترم ...
جانم؟! با من بود؟ گفت ببخشید؟ خانوم؟ خانوم محترم؟!! جلل خالق! چه الفاظ عجیبی! بی اراده ایستادم. تا حالا هیشکی منو اینطور محترمانه خطاب نکرده بود. با کنجکاوی برگشتم. به! این مرتیکه اینجا چی کار می کرد ... سکته م داد! نکنه تعقیبم کرده؟!!! چه ماشین عجیبی داشت! از اونایی که می دونستم گرون قیمته ولی تا حالا مثلش رو ندیده بودم! پالتوش رو در اورده بود حالا بهتر می شد هیکل تنومندش رو دید ... شونه های ستبر و کمر باریک! به خودم غر زدم:
- کور شی الهی دختره هرزه!
خودم از حرف خودم جا خوردم. انگار باورم شده بود که هرزه ام. صدای مرد بلند شد:
- ببخشید خانوم شرمنده مزاحم وقت شریفتون شدم. راستش من دارم دنبال یه آدرس می گردم ولی تو این خیابون ها فکر کنم گم شدم. می شه شما کمک کنین؟
نگفتم مال این اطراف نیست! لهجه اش هم با مردم این طرف فرق داشت ... کلماتش رو یه جور با تحکم ولی کشدار ادا میکرد ... نا خودآگاه دست دراز کردم و آدرسش رو گرفتم ... یه قدم بهم نزدیک شد ... به خودم توپیدم:
- واسه چی می خوای به یه مرد کمک کنی؟!!!
بی توجه به وجدانم که صداش در اومده بود گفتم:
- شما خیابون brixton رو می خواین ... اینجا نیست ، دو تا خیابون بالاتره ...
بی توجه به حرفم آروم گفت:
- اسم قشنگی داری ... افسون!
جانم؟!!!!! مرتیکه عوضی ... همه مردا همینن ... سو استفاده گر و فرصت طلب! واقعا رو به روز به صفت های خوب این موجودات دو پا تو ذهن من اضافه می شد ... خواستم با خشم برگردم که صدای فردریک مو به تنم سیخ کرد:
- به به ... ببین چه خبره اینجا! چه غلطی داری می کنی؟ اومدی سر قرار؟ هه هه بالاخره ذات خودت رو نشون دادی. آشغال هرزه! می دونستم توام عین مامانتی. می دونستم بالاخره هرزگی رو شروع می کنی.... بالاخره آتو رو دست من دادی بدبخت عوضی ... حالا دیگه دیر می یای و قرار می ذاری هان؟
رنگ از روم پرید و بدنم یخ زد. خدایا تا اون روزی که کاری نمی کردم از شر تهمت های این پدر و پسر رهایی نداشتم چه برسه به الان که شد ... آش نخورده و دهن سوخته. برق زنجیر رو توی دستش دیدم! وای یا خدا! میخواست با زنجیر منو بزنه؟! صدای اون مرد عوضیه بلند شد:
- آقا بذارین من توضیح بدم.
ولی حرفش بی نتیجه موند چون دست فردریک پایین اومد و قبل از اینکه بتونم جلوشو بگیرم پهلوم سوخت. دوباره دستش رفت بالا و دوباره اومد پایین. صدای ناله ام اینقدر بلند بود که به گوش خدا برسه ... ولی این که نمی رسید ... عجیب بود برام! زنجیر هزار برابر کمربند درد داشت ... اون مرده سعی داشت جلوی فردریک رو بگیره ... اما لئونارد هم از راه رسید و مرده رو گرفت ... می دیدم می خواد بزنتش ولی مرده قدرتش بیشتر بود ... درد داشت نفسم رو بالا می آورد .. خون از جای زنجیر می زد بیرون ... توی همون گیر و دار چیزی شبیه چاقو رو توی دست فردریک دیدم و صدای عربده اش بلند شد:
- می کشمت ...
چشمامو بستم ... زمزمه وار گفتم:
- مامان دارم می یام پیشت ...
پهلوم به شدت سوخت ... قدرت داد کشیدن نداشتم ... جسمم ولو شد روی زمین ... ضربه دوم رو زد ... نفس برای کشیدن نداشتم ... و ضربه سوم ... دردم اینقدر زیاد شد که چشمام سیاه شد و داشتم از حال می رفتم ... همه چی داشت محو می شد ... همه تصاویر ... همه صداها ... صدای فریاد مردمی که جمع شده بودن ... صدای عربده های فردریک و لئونارد و صدای اون مرد عجیب فرصت طلب ...

sepide
09-19-2012, 05:28 PM
وقتی چشم گشودم همه جا سفید بود. پهلوم بدجور می سوخت. چشمامو بستم و زمزمه وار گفتم:
- من کجام؟!
- بیمارستانی.
چشمامو باز کردم. پرستاری مشغول عوض کردن سرمم بود. دستمو روی پهلوم گذاشتم و از زور درد نالیدم:
- آخ ...
- درد داری؟
- خیلی ...
- حق داری، ولی زود خوب می شی. الان جای بخیه هات می سوزه. بهت یه مسکن تزریق می کنم تا دردت کمتر بشه.
- من چم شده؟
- یادت نیست؟ چاقو خوردی.
یادم اومد. فردریک .... فردریک ... لعنت به تو فردریک! ازت متنفرم ... متنفر! صدای مردی باعث شد از فکر خارج بشم.
- بهوش اومدی؟ خدا رو شکر!
نگام اینبار اونو نشونه گرفت. بازم این مرده!!! همونی که باعث شد به این روز بیفتم ... بازم سایه یه مرد افتاد رو زندگی منو یه بدبختی جدید برام رقم زد. زل زدم توی چشماش ... انگار تازه می خواستم ببینمش ... چقدر خوشگل بود! از حق نمی شد گذشت! قد بلند بود و خوش هیکل. چشمای درشت و خمار خوش رنگش روی اعصابم راه می رفتن! ابروهاش کمونی بودن و دماغش سر بالا ... لباش ... وای چه لبایی! اندازه اش معمولی بود ولی حسابی قلوه ای و براق. انگار فردریک زیاد هم بیراه نمی گفت. چرا من اینجوری شده بودم؟ چه مرگم شده بود؟ چقدر هیز شده بودم و داشتم اون مرده رو بر انداز می کردم. کلافه از نگاه خیره ام، دستی توی موهای پر پشتش فرو کرد و گفت:
- حالت خوبه؟
حواس پریشونم توی موهای پریشونش بود. نه خرمایی بود نه طلایی نه زیتونی. انگار رنگ خاک بود که کمی زیتونی شده بود. چه رنگی! توی رستوران هم همه اینا رو دیده بودم اما الان دقیق تر می شد دید ... همه چیز این مرد عجیب بود و عجیب تر از همه نگاهش ... وقتی دید جواب نمی دم دوباره پرسید:
- حالت خوب نیست؟
هول شدم و گفتم:
- خوبم ... یه کم درد دارم فقط.
با خودم غر زدم:
- مگه تو دکتری؟ چه کیفی می ده از رو این تخت بلند شم بکوبم تو ملاجت ... آخه تو دیگه از کجا افتادی وسط زندگی من؟
اون که هیچی از فارسی حرف زدن های من نمی فهمید با تعجب گفت:
- تو خارجی هستی؟
پرخاش کردم:
- به تو مربوط نیست ...
جا خورد ! بخوره! به جهنم ... مرتکیه عوضی ...اما از رو نرفت، نشست روی صندلی کنار تختم و گفت:
- من واقعاً شرمنده ام. حس می کنم همه اش تقصیر منه. اگه من زودتر جلوی داداشت رو گرفته بودم اینطور نمی شد.
تازه متوجه دستش شدم که باندپیچی شده بود. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- مهم نیست. شما مردا فقط مایه دردسر هستین ... فردریک هم منتظر یه فرصت بود که کینه اش رو یه جوری خالی کنه. دستتون هم شاهکاره اونه؟
نگاهی به دستش کرد و گفت:
- اینکه یه خراش جزئیه... ولی با این حال این حرفا چیزی از اصل قضیه کم نمی کنه. درسته که من بهونه داداشت شدم ولی عذاب وجدان بدی دارم.
با کنجکاوی پرسیدم:
- از کجا فهمیدید داداشمه؟
قبل از اینکه بتونه جواب بده، دکتر وارد اتاق شد و اون دست از ادامه حرف زدن برداشت. دکتر که هم سن و سال خود مرده بود، دستی سر شونه اش زد و گفت:
- چطوری دانیل؟ دستت که درد نمی کنه؟
- نه ادی به لطف همکارای تو همه چیز رو به راهه.
- خوب خدا رو شکر. اجازه بده ببینم حال مریضمون چطوره؟
به دنبال این حرف نگاهش به سمت من کشیده شد. دستمو دوباره روی پهلوم گذاشتم و گفتم:
- درد می کرد، ولی بعد از مسکنی که پرستار بهم تزریق کرد بهتر شدم.
- خوبه ... بهترم می شی. هر چند که ...
پسر که حالا فهمیدم اسمش دانیله وسط حرف دکتر رفت و گفت:
- ادی ...
دکتر با خونسردی سرمم رو چک کرد و گفت:
- دانیل، تو که بهتر از من می دونی! این دختر حق داره بدونه چه بلایی سرش اومده. برای شکایت لازمه ...
خدایا! دیگه چه بلایی؟! تا کی باید از آسمون برای من بد اقبالی بباره؟ زنگای خطر توی گوشم جیغ می کشیدند. به زحمت پرسیدم:
- چی شده دکتر؟
دکتر با تاسف نگام کرد ... سرش رو چند بار به چپ و راست تکون داد و با لحن افسوس باری گفت:
- متاسفانه تو کلیه سمت راستت رو از دست دادی! باید خیلی مراقب خودت باشی که خدایی نکرده اتفاقی واسه اون یکی کلیه ات نیفته. ممکنه این بار دیگه شانس نیاری.
دستامو جلوی صورتم گرفتم و نالیدم:
- خدای من!
زندگی با یه کلیه! بهتر از این نمی شد! فردریک کثافت. بالاخره زهر خودتو ریختی. دیگه نمی خواستم هیچ کدومشون رو ببینم نه فردریک رو ، و نه باباشو. با بغض نالیدم:
- ازشون متنفرم اونا ذره ذره جون منو می گیرن. دیگه نمی خوام کلفت زیر دستشون باشم. حاضرم توی کارتن بخوابم ولی دیگه ریخت اونا رو نبینم. از همه مردا متنفرم. همه اشون مثل همه ان. همه اشون کثافتن. یه مشت آدم عوضی حال به هم زن. جز زورگویی به جنس ضعیف تر از خودشون هیچ کاری بلد نیستن. من انتقام می گیرم. من از همه مردا انتقام می گیرم. انتقام همه کتکایی که خوردم. انتقام همه اشکایی که تو تنهایی ریختم. انتقام همه تحقیرها ، همه تهمت ها. انتقام کلیه امو می گیرم. خدایا من از تو هم انتقام می گیرم. من از همه انتقام می گیرم.
دانیل و دکتر با تعجب به من که تند تند با زاری به فارسی حرف می زدم نگاه می کردن. دانیل طاقت نیاورد و گفت:
- حالا که چیزی نشده افسون ...
- دیگه چی باید می شد؟ هان؟ فقط ناقصم نکرده بود که کرد ...
دکتر و دانیل هر دو آه کشیدن و دانیل رفت سمت در اتاق ... دکتر گفت:
- خیلی ها با یه کلیه زندگی می کنن افسون جان ... هیچ مشکلی هم ندارن، توام به زودی مرخص می شی و دیگه چشمت به ما نمی افته.
ترسیدم. مرخص بشم کجا برم؟ نمی خوام برم خونه. نمی خوام برم پیش اونا. باید فرار کنم، آره این بهترین راهه. بمیرم پامو تو اون خونه جهنمی که توش از جسم و روحم سو استفاده می شه نمی ذارم.

sepide
09-19-2012, 05:28 PM
دکتر بی توجه به ترسی که تو چشمای من لونه کرده بود لبخندی زد و از اتاق رفت بیرون ... بعد از رفتن دکتر دانیل برگشت ... روی صندلی کنار تختم نشست و گفت:
- یه چیزایی هست که باید بدونی. می دونم توی شرایطش نیستی. ولی متاسفانه چاره ای نیست افسون جان.
باز چی شده؟! باز چه مصیبتی سرم اومده؟ دیگه شدم فولاد آب دیده. دیگه نباید هیچ دردی منو از پا بندازه. من باید سر پا بمونم. خیلی دوست دارم رو پا باشم و از همه مردها انتقام بگیرم. برای همین زنده ام. سکوتم رو که دید ادامه داد:
- برادرت زندانه. به جرم ضرب و شتم تو. جای ضربه های کمربند هم براش دردسر شد. چون همه همسایه ها شهادت دادن که هر شب ... از خونه تون صدای جیغ می شنیدن ...
به اینجا که رسید ساکت شد ولی در عوض نفس عمیقی کشید. آخی! دلت واسه من می سوزه؟ نیازی نیست. من دیگه نیاز به ترحم ندارم آقای مذکر. گفتم:
- خوب؟
- یه ماموری اینجاست که شکاینامه رو آورده تا شما امضا کنین. به راحتی چند سال باید بره گوشه زندان آب خنک بخوره ... اما قبلش من باید باهات صحبت کنم ...
نگاش کردم ... ادامه داد:
- اون مرد که ادعا می کنن پدرته، واقعا پدرته؟
نکنه اینم می خواد به من بگه حرومزاده؟! فقط سرم رو تکون دادم ... زمزمه کرد:
- پس چطور طرف تو رو نگرفت؟
- چون فکر می کنه بابای من نیست ...
- آره ... تو بازپرسی هم گفته که پدرت نیست ... اما خوب این حرف براش بدتر شد ... ازش پرسیدن پس تو توی اون خونه چی کاره بودی؟! اونم گفت دختر زنش بودی ... حالا بیشتر مسئوله! تو فقط به من بگو ... ضرب و شتمشون فقط در حد زدن با کمربند بوده؟ یا آزار جنسی هم در کار بوده؟
پس اونم فهمیده! از کجا؟ خدایا آبروم رفت! سرمو بالا نیاوردم ... چی می تونستم به این مرتیکه بگم؟ بگم هم جنسش به محرم خودش تجاوز می کرده؟ این برای من افت نیست؟ وای کاش آب می شدم می رفتم تو زمین ... سکوتم رو که دید نفسش رو فوت کرد و گفت:
- پس اون فردریک لعنتی درست گفته ...
سرم رو اوردم بالا و با تعجب نگاش کردم ... فردریک؟!! فردریک لعنتی چی گفته بود؟! پوزخندی زد و گفت:
- فردریک توی بازپرسی گفته تو زنشی نه خواهرش!
وای! صورتم رو بین دستام قایم کردم ... با صدایی پر از نفرت گفت:
- اون پدر و برادر عوضیت ظاهرا اصلا سر از قانون در نمی یارن! وگرنه با این حرفا خوشون رو بیشتر توی دردسر نمی انداختن!
دستمو از روی صورتم برداشتم و نگاش کردم ... خم شد از داخل کیفش که کنار پاش بود برگه ای رو خارج کرد ... گرفت سمتم و گفت:
- زیر این برگه رو امضا کن ... اصلا دوست ندارم تو درگیر کارای دادگاه شی ...
با تعجب نگاش کردم و خواستم در جوابش یه حرف قلمبه سلمبه بگم که گفت:
- من وکیل هستم ... اینطوری نگاه نکن!
- برام مهم نیست که تو کی هستی ... برای تو چه فرقی داره که من درگیر دادگاه باشم ... مشکلات من چه ربطی به تو داره ؟ من نیازی به کمک تو ندارم ...
انگشتش رو به نشونه سکوت بالا آورد و گفت:
- هی هی دختر ... آروم باش ... تا حالا کسی بهت گفته خیلی گستاخی؟
بی توجه به حرفش گفتم:
- فردریک و لئو هر دو تو زندانن؟
سرش رو به نشونه مثبت تکون داد ... خوشحال شدم ... پس دیگه لازم نبود برم توی اون خونه خراب شده ... من آزاد شده بودم ... اما ... اما حالا با کدوم پول می تونستم برای خودم یه خونه اجازه کنم؟ خونه پیشکش ، یه اتاق هم نمی تونستم بگیرم ... حتی یه پوند هم از خودم نداشتم! نمی دونستم باید چی کار کنم ... صدای دانیل بلند شد:
- بهتره وکالت من رو قبول کنی ...
بدون رودربایستی گفتم:
- من هیچ پولی ندارم که در ازاش ...
- ببین دختر! من کی گفتم از تو پول می خوام؟!
- پس واسه چی می خواین این کار رو بکنین آقای ...
با لبخند گفت:
- دانیل ...
- فامیل!
لبخندیش عمیق تر شد و گفت:
- مجستیک ...
تو دلم گفتم واقعاً بهت می یاد! اما به زبون نیاوردم که به بالاتر رفتن اعتماد به نفسش دامن بزنم ... آهی کشید و گفت:
- ببین افسون ... من برات یه پیشنهاد دارم ...

باز یه خبر جدید داشت ... می دونم ... کی این خبر ها تموم می شن؟

sepide
09-19-2012, 05:30 PM
وقتی سکوتم رو دید ادامه داد:
- بعد از اینجا کجا می ری؟
با غیظ گفتم:
- قبرستون ...
خودم کم درد داشتم اونم یادم می انداخت ... لبخندی زد و گفت:
- این برگه رو امضا کن ... یه دکتر هم الان برای معاینه ات می یاد ... با من نمی تونی راحت باشی با اون که می تونی! همه چیز رو براش بگو ... من همه کارا رو سری می کنم ... سالها می اندازمشون گوشه زندان و یه غرامت حسابی هم ازشون می گیرم برات ... تو نگران نباش ... فقط به من اعتماد کن ...
با شک نگاش کردم ... آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- و در ازاش از من چی می خوای؟ باورم نمی شه که بدون دلیل این کار ها رو برای من بکنی ...
لبخند زد از جا بلند شد و گفت:
- فکر کن من پدرتم ...
با چشمای گرد شده زل زدم بهش! اولا که با این سنش مال این حرفا نبود ... دوما اون که بابام بود چه گلی به سرم زد که این بزنه ... نگامو که دید با خنده گفت:
- اینجوری نگام نکن دختر ... هر چه نباشه دو برابر تو سن دارم!
تو ذهنم شروع کردم به حساب کتاب و اون در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت:
- استراحت کن ... به مغزت هم فشار نیار ... می شه سی و شش ...
اوووووه! بهش نمی یومد ... فوقش می زد سی و یکی دوسالش باشه ... همین که از اتاق رفت بیرون پزشک دیگه ای که خوشبختانه زن بود اومد تو و ازم اجازه خواست که معاینه ام کنه ... داشت خوابم می گرفت ... به زحمت همه چیز رو براش تعریف کردم و اون یادداشت کرد بعد هم خودش مشغول معاینه شد و همه حرفای منو تایید کرد ... وقتی از اتاق خارج شد چشمام بسته شد ...
***
پرستار داشت کمک می کرد لباس هامو بپوشم ... من بودم و همین یه دست لباس کهنه! داشتم با سختی می پوشیدم و کاملا مراقب بودم که پهلوم صدمه نبینه ... در اتاق باز شد و دانیل اومد تو ... این مرتیکه برای چی اینقدر دور و بر من می پلکید؟! چرا دست از سرم برنمی داشت ... این خوش خدمتی هاش برای چی بود؟ به من لبخندی زد و رو به پرستار گفت:
- آماده است؟
پرستار با احترامی باور نکردنی گفت:
- بله آقای مجستیک ...
دانیل لبخندی زد و گفت:
- ممنون ...
بعد اومد به طرف من دست انداخت زیر بازوم ... منو می خواست کجا ببره؟ نمی تونستم مخالفت بکنم چون خودم جایی نداشتم که برم ... با کمک اون از اتاق رفتیم بیرون و زمزمه کردم:
- منو کجا می بری؟
با لبخند گفت:
- یه جای خوب ...
- باید بدونم کجاست!
- بهتره کنجکاوی نکنی ...
- تا توام مثل اون فردریک عوضی ...
- هیس! همچین خبری جایی نیست ... من می خوام تو رو ببرم یه جای امن ...
- مگه خطری منو تهدید می کنه ؟
- نه ... اما می خوام روی آرامش رو ببینی ... می خوام خوشبخت باشی ...
- برای چی؟ تو کی هستی اصلا؟ به تو چه ربطی داره؟
- اجازه می دی از بیمارستان خارج بشیم؟ اینجوری فقط داری جلب توجه می کنی ... من یه آدم عادی نیستم ... با این کارات برام بد می شه ...
- به من ربطی نداره! من دوست دارم بدونم منو کجا می بری؟
هر دو از بیمارستان خارج شدیم ... منو کشید سمت پارکینگ و گفت:
- اینقدر مهمه؟
- بیشتر از اینقدر ...
- داریم می ریم خونه من ...
سر جام توقف کردم ... با چشمای گشاد شده گفتم:
- چی؟!!!!
- همین که شنیدی ...
بعد بی توجه به من دستم رو گرفت و با قدرت کشید ... داد کشیدم:
- من با تو هیچ جا نمی یام !
- دختر تو برای چی اینقدر سرکشی می کنی؟ هیچ چیز بدی در انتظارت نیست ... خیالت راحت باشه ...
- برای چی من باید بیام خونه تو؟ من نمی یام ...
- پس کجا می خوای بری؟ هان؟ دیگه خونه ای نداری ...
- حاضرم تو خیابون بخوابم ... اما تو خونه تو نمی یام ...
منو هول داد تو ماشینش و در رو بست شروع کردم به جفتک انداختن خواستم در رو باز کنم که سریع سوار شد و در ها رو قفل کرد ... جیغ کشیدم:
- مگه کری؟ من با تو هیچ جا نمی یام ...
- باید بیای ... چون نمی تونم اجازه بدم دختر خونده ام تو خیابون بخوابه و هر کس و نا کسی بهش تعرض کنه ...
با چشمای گرد شده نگاش کردم ... این مرتیکه چی می گفت؟!! جدی جدی باورش شده بابای منه؟ ماشینش رو راه انداخت و گفت:
- اینجوری نگاه نکن ... من از امروز پدر خونده توام ... کم کم این قضیه رو می پذیری ... قبول کن که بهتر از آواره شدن تو خیابونه! قرارمون هم اینه ... هر موقع احساس خطر از جانب من کردی ... با این موبایل ...
به اینجا که رسید گوشی شیکی رو گرفت به سمتم و ادامه داد:
- زنگ می زنی به پلیس و خیلی راحت من بازداشت می شم ... در ضمن تو خونه من من و تو تنها نیستیم ... دایه من هم هست ... دایه مارتا ... چند تا خدمتکار خانم و یه باغبون پیرمرد هم داریم ... تو اونجا آزادی ... من حبست نمی کنم ... برعکس کمکت می کنم تا زیبایی های زندگی رو لمس کنی ... هر موقع هم خواستی می تونی بری ... غرامتی که از پدر و برادرت خواهیم گرفت کم نیست ... می تونی زندگی خوبی داشتی باشی ...
با بدبینی نگاش کردم ... گفت:
- من در برابر تو مسئولم ... شاید اگه اون شب من تعقیبت نکرده بودم و ازت آدرس الکی نپرسیده بودم ...
پریدم وسط حرفش و گفتم:
- چی؟!!! آدرس الکی؟ تعقیب؟!
نفسش رو با صدا فرستاد بیرون و گفت:
- اوهوم ... حالا در اون مورد بعدا حرف ...
داد کشیدم:
- چی چیو بعداً حرف می زنیم ... سر هوس توی عوضی من کلیه ام رو از دست دادم! می فهمی ... خونه زندگی دیگه ندارم ... کلی چاقو خوردم ...
اومد وسط حرفم و گفت:
- در مورد کلیه و چاقوها حق داری ... منم دارم جبرانش می کنم ... اما اون زندگی بود از نظر خودت؟ به شکلی من نجاتت دادم دختر ... در ضمن هوسی در کار نبود! چون داداشت عوضی بود دلیلی نمی شه همه مردها همینطور باشن من اگه منظور دیگه ای داشتم مطمئن باش رک بهت می گفتم ... من با خودم تعارف ندارم ... با طرف هام هم ندارم ... تو برای من یه دختر کوچولویی و بس ... حالا بهتره انتخاب کنی ... زندگی الانت بهتره یا اونموقع؟
واقعا نمی تونستم تصمیم بگیرم ... این زندگی بهتر بود یا اون؟ توی اون یکی یه جای خواب داشتم و غذایی که بخورم .. اما هر شب سهم کتک و آزار جنسی و بیگاری هم داشتم ... توی این یکی زندگی من هیچی نداشتم اما جسمم و روحم آزاد بود ... کدوم بهتر بود؟ دانیل گفت:
- سعی کن بهم اعتماد کنی ... فعلا چاره ای جز این نداری ... فقط مطمئن باش من اونقدر پست نیستم که سابقه خونوادگی خودم رو زیر سوال ببرم ...
اوووه چه می نازید به این سابقه اش! معلوم نیست چه کوفتیه! اما حق با اون بود فعلا هیچ کاری نمی تونستم بکنم حداقل تا وقتی که دیه خودم رو نگرفتم ... بعدش می تونستم یه خونه برای خودم بگیرم و از شر همه مردا راحت بشم ... اینبار دیگه نباید می ذاشتم زندگیم بازیچه دست مردها بشه ... حتی این آقای وکیل که نمی دونستم واقعا وکیل هست یا نه!

sepide
09-19-2012, 05:32 PM
حسابی تو خودم فرو رفته بودم و داشتم به سرنوشت شیرینی که داشتم فکر می کردم، معلوم نبود قراره دیگه چه به روزم بیاد، اما دلمو زدم به دریا، آب که از سر من گذشته، چه یه وجب، چه صد وجب! اینقدر تو خودم فرو رفته بود که متوجه نشدم از شهر خارج شده ، با دیدن بزرگراه خارج از شهر سیخ نشستم و گفتم:
- کجا می ری؟
خونسردانه عینک آفتابیشو به چشمش زد و گفت:
- آفتابگیر رو بده پایین، امروز برعکس روزای قبل آفتابیه، دوست داری بریم کنار تایمز کمی قدم بزنی؟ اگه موافقی که دور بزنم ... هنوز خیلی از لندن دور نشدیم.
با اخم گفتم:
- دارم به زبون خودت حرف می زنما! می گم چرا از شهر خارج شدی؟
- برای اینکه ویلای من توی برایتونه ...
- برایتون؟!! اوه خدای من، من نمی خوام از لندن خارج بشم، من ... اصلا منو پیاده کن!
- دختر چرا از هر فرصتی برای لگد زدن استفاده می کنی؟ برای تو چه فرقی داره که تو لندن باشی یا تو ی یه شهر ساحلی با فاصله یک ساعت از لندن؟ من خودم هر روز این راه رو می رم و بر می گردم، چون دفتر کارم اونجاست، توام هر وقت خواستی با خودم می برم ... باشه؟
موشکافانه نگاش کردم. لبخندی زد و گفت:
- نگفتی، دوست داری کنار تایمز قدم بزنیم؟
- با این بخیه هام! ترجیح می دم برم یه جای گرم ...
- اوه متاسفم، حواسم به بخیه هات نبود، راستی جات راحته؟ می خوای بری صندلی عقب دراز بکشی؟
با غیظ گفتم:
- اونوقت که منو شوت کردین رو صندلی اصلا یادتون بود من پهلوم سوراخه؟ الان هم یادتون نمی افتاد دیگه!
خندید و گفت:
- خیلی تخسی! این اخلاقت رو دوست دارم ...
با نفرت زل زدم توی چشماش و گفتم:
- ترجیح می دم هیچی منو دوست نداشته باشی!
با تعجب چند لحظه نگام کرد، نگاشو دزدید و گفت:
- هیچ وقت دیگه بهم اینطوری نگاه نکن!
- چطوری؟
- اینهمه نفرت توی چشمات چه جوری جا شده؟
دستامو مشت کردم و با صدایی لرزون گفتم:
- اینو از هم جنسات بپرس ...
نمی دونم چی شد که احترامش برام از بین رفت و شد تو! اصلاً مرد رو چه به احترام؟! آهی کشید و گفت:
- سپردم دایه مارتا برات یه سوپ خوشمزه درست کنه، توی خونه من وظیفه آشپزی نداره، اما خودش این کار رو دوست داره! کاریش هم نمی شه کرد، یه کم گوشت تلخ هست، اما می شه باهاش کنار اومد، سالها خدمت به سلطنت ازش زن خشکی ساخته! باید حواست رو جمع کنی که از دستت ناراحت نشه، وگرنه خون من و تو رو توی شیشه می کنه.
چه جالب بحث رو عوض کرد. چشمامو بستم و گفتم:
- تو که نمی خوای از من سو استفاده کنی؟
خیلی جدی گفت:
- دختر، من سی و شش سالمه!
- نیاز نیست هی سنت رو به رخم بکشی، مردای سن بالا از دختر های سن کم بیشتر خوششون می یاد. این طبیعت هرزه مردهاست، همیشه دنبال چیزای نو هستن. متنفرم از همه شون ... از همه شون!
- اگه اینطوره چرا پدرت هیچ وقت بهت تعرض نکرد؟
چشمامو باز کردم و براق شدم، زل زدم تو چشماش و گفتم:
- اولاً اسم بابا رو روی اون خوک کثیف نذار، دوماً به تو ربطی نداره، سوما اگه می خوای دائم گذشته منو بکوبی تو سرم بهتره بکشی خلاصم کنی ... می فهمی؟ توام آشغالی، یه آشغال عوضی ... بدم می یاد ازت، چیه ؟ جالبه که یه دختر مورد سو استفاده برادرش باشه؟ دنبال بقیه اشی؟ می خواستی بری به لئونارد هم پیشکشم کنی، بگی خوب تیکه ایه چرا تو ازش کام نگرفتی؟ هان چرا نرفتی بگی؟ لابد حالا هم داری منو می بری که کار نیمه تموم لئونارد رو تموم کنی ...
به نفس نفس افتاده بودم. دانیل که از حالت من جا خورده بود با سرعت ماشین رو کشید کنار و توی یکی از بریدگی های کنار جاده پارک کرد، چرخید طرفم، دستاش رو برد بالا و گفت:
- هی، هی افسون، آروم، آروم باش دختر، باشه تو درست می گی ... من ... من معذرت می خوام!
با دستم محکم زدم زیر دستش و گفتم:
- نکنه قراره بشم موش آزمایشگاهی تو؟ هان؟ من خیلی عجیبم؟ خیلی برات جالبه که داداشم باهام خوابیده؟ می خوای بپرسی ببینی من چه حسی داشتم اون لحظه؟ یا می خوای بفهمی فردریک چه لذتی می برده؟
کوبیدم تو صورتم و جیغ زدم:
- از خودم متنفرم ، متنفر!
با یه حرکت سریع منو کشید توی بغلش، شروع کردم به دست و پا زدن، یکی از دستاش رو ملایم گذاشت روی پهلوم که توی اون لگد زدنا زخمش سر باز نکنه و با دست دیگه اش منو مهار کرد و محکم توی بغلش نگه داشت، عین یه بچه جوجه می لرزیدم، بغض لعنتیم سر باز نمی کرد ... فقط نفس نفس می زدم و می لرزیدم. مطمئنم اگه اون لحظه فردریک رو می ذاشتن جلوم با دندونام تیکه و پاره اش می کردم. دانیل در گوشم آروم گفت:
- همه چی تموم شده عزیزم، همه چی تموم شده! جای تو امنه دیگه نمیذارم هیچ بلایی سرت بیاد، قول می دم! من خودم پشتت هستم ... منو ببین! من نمی ذارم کسی اذیتت کنه، به من اعتماد کن، همه چیز رو بسپر به من ...
حرفاش آرومم نمی کرد، اون حرفا فقط اگه از دهن مامانم بیرون می یومد آرومم می کرد، اون لحظه جز مامانم نه کسی رو میخواستم و نه دوست داشتم کسی رو ببینم ... مامان کجا رفتی؟ چرا رفتی؟ چرا مامان؟ دانیل اینقدر منو نگه داشت تا لرزش بدنم قطع شد، بعد آروم منو از خودش جدا کرد، دستشو هم از روی زخمم برداشت و با نگرانی گفت:
- خوبی؟
روی صندلی جمع شدم توی خودم و گفتم:
- به تو ربطی نداره!
انگار همین جمله خیالش رو راحت کرد که من بهترم، چون آهی کشید و ماشین رو راه انداخت، چشمامو بستم دیگه نمی خواستم باهاش هم کلام بشم، اونم مرد بود، چرا حس کردم حرفاش می تونه سر گرم کننده باشه؟ اونم فقط بلد بود زخم زبون بزنه ... اونم مرد بود ... یه مرد عوضی ...

sepide
09-19-2012, 05:35 PM
با توقف ماشین سرم رو از پشتی صندلی کندم و با کنجکاوی به اطرافم نگاه کردم ... دور تا دور ماشین فضای سبز بود و جلوی رومون یه در عریض سفید رنگ ... سمت راست در تا دور دست و سمت چپش تا دوردست تر دیوارهای سنگی سفید بود و روی دیوار رو بوته های گل ریز سفید رنگ کامل پوشونده بود ... دنیل دستش رو دوبار روی بوق فشار داد و از گوشه چشم به من نگاه کرد ... آب دهنم رو که گویا توی خواب سرازیر شده بود از گوشه دهنم پاک کردم و گفتم:
- اینجا کجاست؟
در باغ به صورت برقی باز شد و دنیل گفت:
- خونه ام ...
بعد زیر لب غر زد:
- نشد یه بار این ریموت رو با خودم ببرم! دائم باید مزاحم جک بشم!
در کامل باز شد و من قطعه ای از بهشت رو پیش روم دیدم ... بهشت! کی گفته بهشت مال اون دنیاست؟! من که قبول ندارم اصلا اون دنیایی باشه، همه چیز تو این دنیاست ... فقط من نمی دونم گناه من و مادرم چی بود که اسیر جهنم شدیم! روبروم تا چشم کار می کرد فضای سبز بود و در بین فضای سبز برخی قسمت ها سنگ ریزه های سفید، جاده ای شنی درست کرده بودن و اطراف جاده، گل های رز سفید کاشته شده بود. وسط این فضای سبز یه عمارت دو طبقه عریض سفید رنگ قرار گرفته بود و به معنای واقعی کلمه می درخشید. دنیل آروم می رفت تا من بتونم خوب همه جا رو نگاه کنم. زیر لب گفتم:
- زندگی مال پولداراست، مرده گی مال ما فقیر بیچاره ها! اگه دختر هم باشیم که دیگه هیچی ...
با اخم گفت:
- هی خانوم! تیکه و طعنه نداریم ...
پوزخند زدم و سکوت کردم ... توی محوطه باز جلوی عمارت پارک کرد و رو به من گفت:
- به خونه خودت خوش اومدی افسون جان ...
باز بهش پوزخند زدم ... گفت:
- نمیخوای پیاده بشی؟
آهی کشیدم و رفتم پایین. دنیل هم پیاده شد و گفت:
- خونه جدیدت رو دوست داری؟
سکوت کردم ... حرفی نداشتم به این بزنم! در عمارت باز شد و خانومی تقریبا چهل ساله با موهای بلوند و آرایش غلیظ اومد بیرون. با دیدن من اخم کرد و بی توجه به حضورم رو به دنیل گفت:
- اومدی دنیل؟
دنیل رفت به طرفش و گفت:
- دایه من امروز چطوره؟
- از دست کار های تو مگه می شه خوب بود؟
- دایه! غر نزن ، می دونی که خوشم نمی یاد!
بعد به من اشاره کرد و گفت:
- معرفی می کنم، دختر من ، افسون!
دایه موشکافانه منو برانداز کرد، بعد از چند لحظه نگاه خیره چرخید سمت دنیل و گفت:
- خوشگله! اما نه برای این که دختر تو باشه! دنیل ، خودت رو گول می زنی؟
دنیل غش غش خندید و گفت:
- بهتره بریم تو، گفتی دوست داری بچه من رو ببینی ... اینم بچه ام! دیگه مشکل کجاست؟
چشمم رفت سمت استخری که روبروی عمارت بود، اطرافش چند تا صندلی تاشو قرار داشت و آفتاب افتاده بود توی آب، حیف که حالم خوب نبود، وگرنه شیرجه می زدم تو این آب تا بلکه خشمم رو با آب خالی کنم. تو دلم به خودم پوزخند زدم و گفتم:
- ادای بچه پولدارارو در نیار ... تو شنا بلندی آخه بدبخت؟ تو سرنوشتت سیاهه! به این دم و دستگاه دل خوش نکن! اینا همه اش مال یه مرده و وقتی چیزی مال مرد باشه یه درصدش هم به زن نمی رسه! تو اگه شاهکار کنی بتونی خودتو نجات بدی از دست این مرتیکه و یه زندگی برای خودت بسازی ...
صدای دنیل بلند شد:
- افسون، روی پا واینسا ... بیا بریم تو، تو باید استراحت کنی!
نفسم رو فوت کردم و همراهشون راه افتادم، دایه داشت تند تند می گفت:
- چرا گیج و منگه؟! اشرافیت رو هم که اصلاً بلد نیست! این چه مدل راه رفتنه؟ مثل لات ها می مونه! دنیل بچه آوردی من تربیت کنم؟ می دونی اگه یکی از مهمونهای سلطنتی اون رو ببینن و بفهمن دختر خونده توئه چه آبروریزی بزرگی می شه؟ هان؟ چی کار می خوای بکنی؟
- دایه! افسون دختر منه، با این حرف ها هم چیزی تغییر نمی کنه. می تونی تربیتش کنی، همونطور که دلت می خواد.
حیف که داروهای مسکن بدنم رو بی حال کرده بود وگرنه حالیشون می کردم که دارن راجع به یه آدم حرف می زنن نه توله سگ! دایه هنوز داشت زیر لب غر می زد ... از پله های جلوی عمارت بالا رفتیم و وارد شدیم، اوه! موندم اونجا خونه بود یا خونه ما، توی لندن هم همچین ویلاهایی وجود نداشت! چقدر بزرگ بود، عین زمین فوتبال! بزرگ و مملو از وسایل عتیقه و زینتی ... یه سالن خیلی بزرگ که دور تا دورش مبلمان سلطنتی چیده شده بود و مجسمه های کوچک بزرگ ، گوشه گوشه خونه گلدون های بزرگ مملو از گل های طبیعی قرار داشت ... همه هم رز سفید، فهمیدم که این بشر علاقه زیادی به رز سفید داره ... محو تماشای موزه اطرافم بودم که دنیل چرخید به طرفم و گفت:
- اتاقی که برات در نظر گرفتم طبقه بالاست، همه اتاق ها طبقه بالا هستن، امیدوارم احساس راحتی بکنی ...
بعد فریاد کشید:
- ژولیت!
به! این وسط رومئو کم داشتیم، دختر کم سن و سالی با سرعت پرید وسط تا کمر خم شد و گفت:
- بله آقا!
- خانوم رو ببر اتاقشون رو بهشون نشون بده ، اتاق سفید!
دختره نگاهی به من کرد ، دوباره خم شد و گفت:
- بله آقا !
بعد رو به من گفت:
- بفرمایید خانوم ...
مونده بودم برم یا نه! یه جوری همه جلوی این مرتیکه خم و راست می شدن که ابهتش داشت منو هم تحت تاثیر قرار می داد. ناچاراً همراه ژولیت راه افتادم، از از پله های پیچ تو پیچ گوشه پذیرایی داشت می رفت بالا ، منم رفتم دنبالش ، دوباره صدای دنیل بلند شد:
- ژولیت ...
دختره دوباره برگشت، یه پله اومد پایین تر من کمی خم شد و گفت:
- بله آقا؟
- از امروز دستورات خانوم رو مو به مو اجرا می کنی ، دوست ندارم بهش سخت بگذره ... فهمیدی؟
باز ژولیت تا زانو خم شد و گفت:
- بله آقا ...
آی چه حالی می داد یه لگد بزنم به ماتحتش تا از رو پله ها پخش زمین بشه! چقدر خم می شد! اونم جلوی یه مذکر! خاک بر سر بدبخت! بعد از این حرف دوباره راه افتاد به سمت بالا و منم به دنبالش کشیده شدم، دیگه روی پا بند نبودم، خیلی خوابم می یومد ...دوست داشتم خیلی حرفا بزنم اما اون لحظه نمی شد، فعلا فقط یه جایی می خواستم که بشه توش خوابید ، حتی اگه شد گوشه آشپزخونه ...

sepide
09-20-2012, 01:25 AM
از پله ها که رفتیم بالا پیش روم یه راهروی طویل و طولانی دیدم که سرتاسرش در های مختلف قرار داشت. داشتم تو ذهنم فکر می کردم اینجا بیمارستانه آیا؟ هتله؟ چه خبره؟ ژولیت خیلی خشک در یکی از اتاق ها رو که وسط راهرو قرار داشت باز کرد و گفت:
- بفرمایید خانوم، اینجا اتاق شماست ...
بعد کنار ایستاد تا من برم تو، چقدر این برخورد ها برام عجیب بود. تا حالا کسی به من نگفته بود خانم! اونجا احساس غریبی می کردم. حس می کردم رفتم توی یه هتل پنج ستاره ، بیشتر از پنج ستاره که نداریم داریم؟ اگه داریم ده ستاره! چه می دونم. داشتم خل می شدم، چشمای منتظر ژولیت رو که دیدم چشم از راهرو و درهای زیادش برداشتم و رفتم تو . یه اتاق پیش روم بود تقریبا اندازه یه خونه! سرجام همونجا جلوی در خشک شدم. همه چی اتاق سفید بود، ملافه ها ، دیوارها فرش ها، پرده ها و نکته جالب توجه این بود که توی همه از پر استفاده شده و اتاق رو یه چیزی کرده بود دیدنی! حالا می فهمیدم منظور از اتاق سفید چی بوده! ژولیت بی توجه به گیجی و منگی من سمت تخت خواب بزرگ دو نفره که یه گوشه از اتاق قرار داشت رفت و در حالی که بالش و لحاف ها رو با ضربه های کوتاه و محکم صاف و صوف میکرد رو به من گفت:
- بفرمایید خانم، آقا قبل از اومدنتون فرمودن از بیمارستان اومدین، شما نباید سر پا بایستین.
مثل عروسک کوکی چند قدم رفتم جلو، از لب تخت بلند شد، رفت سمت کمد بزرگی که روبرروی تخت به دیوار تکیه داده شده بود، در کمد رو باز کرد و رو به من گفت:
- داخل کمد تا جایی که تونستیم براتون لباس قرار دادیم، اما این یه خرید جزئی بود، خریدهای اصلی رو خودتون به همراهی آقا وقتی بهتر شدین انجام می دین. بهتره یه لباس راحت تنتون کنین که برای استراحت مشکلی نداشته باشین. بعد بی توجه به من دست داخل کمد کرد و یه روبدوشامبر صورتی بیرون کشید و اومد طرفم، روبدوشامبر رو گذاشت لب تخت و دستش رو به سمت پالتوی مندرس من دراز کرد که از تنم درش بیاره. دستشو پش زدم و بی اراده داد زدم:
- چی کار می کنی؟
بیچاره جا خورد یه قدم عقب ایستاد، سرشو کم خم کرد و گفت:
- جسارت منو ببخشید. فقط خواستم راحت باشید ... با پالتو و شلوار جین که نمی تونین استراحت کنین.
دوست داشتم بره از اتاق بیرون، با وجود اون اصلا احساس راحتی نداشتم. دستم رو به سمت در دراز کردم و گفتم:
- خودم می تونم آماده بشم، شما بفرما بیرون.
بدون هیچ حرفی کمی خم شد و بعد با سرعت از اتاق رفت بیرون. رفتم سمت در و کلید رو توی در چرخوندم. وحشت داشتم از اینکه کسی بیاد تو ... دور تا دور اتاق سه تا در دیگه هم وجود داشت. نمی دونستم اونا به کجا راه دارن! رفتم سمت در اول، حمام بود! چه حمامی! کامل آینه کاری شده، همراه با وان و دم و دستگاه هایی که اصلاً ازشون سر در نمی آوردم! در رو بستم رفتم سراغ در بعدی، این یکی دستشویی بود که حدودا نصف حموم اما بزرگ و تر و تمیز بود. پوزخندی زدم و گفتم:
- دستشویی اینا رو! ما همچین چیزی تو خونه مون داشتیم می کردیمش پذیرایی!
درو کوبیدم به هم و رفتم سمت در سوم، این یکی نزدیک تخت خوابم بود. بازش که کردم پیش روم یه اتاق با دکوراسیون آبی نمایان شد، با تعجب یه قدم رفتم تو اتاق، همه چیزش شبیه اتاق سفیده بود اما دکوراسیونش کامل به رنگ آبی آسمونی بود! اونجور که من اون لحظه استنباط کردم همه اتاق های این خونه دو تا دوتا به هم ربط داشتن. اومدم تو اتاق سفید رنگ، در اتاق آبی رنگ رو بستم و با کلیدی که روی در بود سه بار قفلش کردم. خیالم راحت شد که جام امنه ، رفتم سمت تخت خوابم و با همون لباسا دراز کشیدم روی تخت، نه چیزی کشیدم روی خودم نه سرم رو گذاشتم روی بالش، همینجوری عادت داشتم! لباسم رو هم دوست نداشتم عوض کنم. عین جنین تو خودم جمع شدم و نفهمیدم چی شد که پلکام بسته شدن ...
با صدای کوبیده شدن در چشم باز کردم:
- خانم، خانوم خواب هستین؟ خانوم جواب بدین!
پا شدم رفتم طرف در، صدای اون دختره بود، ژولیت! نمی خواستم در رو باز کنم . از همه شون می ترسیدم، دوست داشتم فعلا توی همین اتاق دردندشت بمونم، صدای دنیل رو شنیدم که گفت:
- چی شده ژولیت؟
- آقا در رو باز نمی کنن! حتی جواب هم نمی دن ...
اینبار ضربه محکم تری به در خورد و صدای پر جذبه دنیل بلند شد:
- افسون ... افسون ... چرا جواب نمی دی؟ افسون خواهشاً یه چیزی بگو ...
ترسیدم اگه حرف نزنم در رو بشکنن ، سریع خودمو چسبوندم به در و گفتم:
- چیه؟ چی کارم دارین؟
- افسون جان ... در رو باز کن، وقت شامه! کسی بدون تو شام نمی خوره!
به ساعت روی دیوار روبروم خیره شدم. ساعت هشت شب بود، چقدر خوابیده بودم! گفتم:
- من شام نمی خورم، بیرون هم نمی یام، در رو هم باز نمی کنم.
اینبار صدای دایه مارتای غر غرو بلند شد:
- چه خبره اینجا؟! دنیل! چی شده؟ چرا نمی رین سر میز ؟
- افسون در اتاقش رو باز نمی کنه!
صدای دایه بلند شد.
- بهتر! دنیل نکنه می خوای افسون رو بیاری جلوی دوروثی؟! می دونی اگه خبرش رو به گوش سر پائولو برسونه چی می شه؟! آه خدای من چه آبروریزی؟ برین سر میز، غذای این دختر رو می فرستیم به اتاقش!
خدا رو شکر برای اولین بار این دایه مارتا به نفع من حرف زد، هرچند که تحقیرم کرد اما راضی بودم. دوست نداشتم از اتاق برم بیرون. صدای دنیل بلند شد:
- نمی شه! دوروثی اومده اینجا که با افسون آشنا بشه ... باید بیاد بیرون!
- بس کن دنی! دوروثی اصلا هم از دیدن این دختر خوشحال نمی شه!
- چرا که نه؟! افسون خیلی دوست داشتنیه!
- دنی انگار نمی فهمی! دوروثی دوست دختر توئه! شاید در آینده همسرت بشه ... چطور می تونه حضور یه دختر غریبه رو ...
دنیل پرید وسط حرف دایه و گفت:
- اون دختر منه!
- و آیا این قضیه قانونیه؟
دنیل با خشم گفت:
- ژولیت برای چی ایستادی اینجا؟ برو پایین ببین دوروثی چیزی نیاز نداشته باشه ، بگو به زودی بهش ملحق می شم ...
صدایی از ژولیت نشنیدم، لابد دوباره تا زانو خم شده و راهشو کشیده و رفته. دایه مارتا هم با خشم گفت:
- منم می رم پیش دوروثی! یادت باشه اگه این دختر رو بیاری آبروی خودت رو بردی و دوروثی رو ناراحت کردی ...
دنیل حرفی نزد و صدای پاشنه های کفش دایه نشون داد که از اونجا دور شده، صدای نرم دنیل بلند شد:
- افسون جان ... افسون ...
زیر لب گفتم:
- ایششش! افسون جان و زهر هلاهل!
ادامه داد:
- چرا جواب نمی دی باز؟
- چی بگم؟ حرف حساب رو یه بار می زنن، من نه شام می خوام نه از اتاق می یام بیرون.
- همین یه امشب رو دختر خوب! خواهش می کنم ...
جیغ کشیدم:
- نمی یـــــام! مفهوم نیست؟
یه دفعه با کف دستش کوبید روی در و گفت:
- نیا به جهنم!
و صدای قدم هاشو شنیدم که دور شد ... با خیال راحت خودمو ول کردم روی تخت. دوروثی دیگه چه خری بود؟! همین چند نفری که دیده بودم شده بودن مامورای عذابم ! همین مونده بود که برم با دوست دختر این مرتیکه لندهور هم آشنا بشم!

sepide
09-23-2012, 01:09 PM
وقتی که همه دور شدن تازه زد به سرم که با همه جای اتاقی که توش بودم آشنا بشم. اول از همه پنجره های بلند رو چک کردم، خوب از زمین فاصله داشت و کسی نمی تونست از راه پنجره وارد بشه ، قفل و بستش هم محکم بود می شد ببندمش، ویوش سرتاسر زمین جلوی عمارت تا دم در بود ... استخر ولی سمت چپ قرار داشت و از پنجره این اتاق مشخص نبود. پنجره رو بستم و پرده های بلند و سفید رنگ رو کیپ تا کیپ کشیدم. بعد از اون رفتم سر وقت کمد ها! ژولیت ابله! می گفت وقت نشده براتون خرید کنیم ... پس این همه لباس برای چی بودن؟!!! انواع و اقسام لباس های شب توی کمد آویزون بود که اکثرا هم اشرافی بودن و من تا به حال لمسشون هم نکرده بودم چه برسه به پوشیدن! در کمد رو بستم و رفتم سر کمد بعدی، مملو بود از لباس های خواب و لباس های راحتی ... نگاهی به خودم انداختم، پالتوم رو دراورده بودم و فقط یه پلیور رنگ و رو رفته گشاد یاسی رنگ پوشیده بودم با یه شلوار جین که از بس شسته بودم هم گشاد شده بود هم پاره پوره، مدام هم دستم به کمرم بود که شلوارم نیفته و بی آبرو نشم! تصمیم گرفتم لباسم رو عوض کنم، زیر لب غر زدم:
- حالا که فعلا اینجام! معلوم هم نیست قراره بعد از این چی بشه! پس بهتره راحت باشم، حداقل توی این اتاق!
دلم رو یک دل کردم و یه دست بلوز و شلوار راحت ولی پشمی و گرم از داخل کمد بیرون کشیدم، مارکش هنوز بهش اویزون بود، سریع مارک رو جدا کردم و رفتم جلوی آینه، الان وقت در آوردن لباسم بود ... بلوز و شلوار آبی رنگ رو روی تخت رها کردم و پلیورم رو از تنم کشیدم بیرون، حتی لباس زیرم هم وضع خوبی نداشت! اما پولی از خودم نداشتم که بتونم یه بهترش رو بخرم! دوباره برگشتم سر کمد ، اما هر چی گشتم لباس زیری پیدا نکردم! رفتم سمت کشوهای میز توالت ... پنج تا کشو داشت ... توی یکی فقط لوازم ارایش ریخته بود! توی یکی سشوار و اتو مو و انواع و اقسام وسایل حالت دادن مو قرار داشت ... سه تای بعدی ولی خالی بود! لعنتی هیچ لباس زیری تو اون اتاق پیدا نمی شد! چپ چپ تو آینه به خودم نگاه کردم و گفتم خوب بیشعور! اونا سایز لباس تو رو از کجا باید بدونن؟!!! یه لحظه ته دلم یه جوری شد ... بعضی مردا با همون نگاه اول تا ته خط رو می رن و سایز و مایز که هیچی ... چیزایی می فهمن که خودت هم ازشون خبر نداری! مثل فردریک پدر سگ ... اما یکی مثل دنیل ... اون حتما به من نگاه نکرده که متوجه نشده ... شاید هم ... این کار رو کرده که خودش رو مظلوم جلوه بده! خدا رو چه دیدی! شاید ... آهی کشیدم و راه افتادم سمت حموم ... دو تا شیر بالای وان بود ... آب گرم رو باز کردم و اجازه دادم تا پر از آب بشه... چقدر دلم یه حموم طولانی می خواست! اونم توی وان! دوست داشتم بدنم دردناکم آروم بشه ... لباس هامو کامل در آوردم و صبر کردم تا وان پر از آب شد ... وان که پر شد آروم طوری که بخیه هام صدمه نبینه توی آب دراز کشیدم ... وای! چه لذتی داشت! دور تا دورم رو آب گرفت! لبه وان قسمتی که سر قرار می گرفت یه بالشتک چرمی قرار داشت، با آرامش سرم رو گذاشتم رو بالشتک ... چند دقیقه ای همونجا خوابیدم تا اینکه بدنم از رخوت خارج شد ... بلند شدم و یکی از مواد شوینده هایی که به نظر خوش رنگ تر و خوش بو تر از بقیه می یومد رو خالی کردم توی وان! اصلا نمی دونستم چی هست! همین که بوی خوب می داد کافی بود ... خودم رو شستم و از وان اومدم بیرون. حوله همونجا به دیوار آویزون شده بود، یه حوله نرم سرخ رنگ ... حوله رو تنم کردم و رفتم از حموم بیرون ... احساس می کردم پوستم داره نفس می کشه ... نشستم روی صندلی میز آرایش و توی آینه به چشمای خاکستریم زل زدم، چقدر دلم برای مامان افسانه تنگ شده بود، کاش اونم می یومد اینجا ، کاش اونم اینجا رو دیده بود!هر بار که تو آینه نگاه می کردم حس می کردم دارم مامان رو می بینم ، شباهتم بهش عجیب غریب بود! از جلوی آینه بلند شدم، کلیپس موهامو که قبل از رفتن به حموم باز کرده و روی تخت انداخته بودم برداشتم و موهای بلندم رو بالای سرم جمع کردم. بلوز شلوار رو پوشیدم، چقدر نرم بود! باز داشت خوابم می گرفت، یه لحظه رفتم سمت در و کلید رو از توش در اوردم تا بتونم بیرون رو دید بزنم، اونم از سوراخ کلید! به زحمت می شد دید ، اما مشخص بود که امن و امان است! آروم کلید رو توی قفل چرخوندم و لای در رو باز کردم. اول سمت چپ رو نگاه کردم، انتهای راهرو می رسید به یه سالن که داخلش رو نمی شد دید و نمی دونستم کجاست! سرم رو چرخوندم سمت راست، انتهای این طرفی می رسید به پله های متصل شده به طبقه پایین، کسی هم اون دور و بر نبود، خیالم جمع شد که جام امنه! اومدم در رو ببندم که صدای قهقهه ای مستانه فضا رو شکافت، سریع سرم رو چرخوندم، دنیل و یه دختره از پله ها اومده بودن بالا، دختره تو بغل دنیل بود و در حالی که می خندید دست و پا می زد. دنیل هم با خنده می گفت:
- آروم بگیر دختر! چند بار بگم اینقدر مست نکن؟
سریع پریدم توی اتاق، لحظه آخر دنیل منو دید، اما برام مهم نبود، امشب سرگرمی داشت مثل اینکه! صداشون هنوز می یومد، دختره با لحن کش دار گفت:
- می خوام امشب دیوونه ات کنم دنی! باید مست می شدم تا بتونم تو رو اسیر خودم کنم ...
یه دفعه صدای دنیل بلند شد:
- چی کار می کنی دوروثی؟
صدای پاشنه هایی کفشی می یومد که داره می دوه، همراه با صدای قهقهه ! نا خودآگاه چشمم رو چسبوندم به سوراخ کلید، خدا رو شکر دقیقا جلوی چشم من بودن، دوروثی چسبیده بود به دیوار و هر چی دنیل می خواست بهش نزدیک بشه با خنده از زیر دستش در می رفت. صدای خنده هر دوشون داشت دیوونه ام می کرد. یاد جیغای زنایی افتادم که همراه فردریک و لئونارد تا صبح موسیقی متن زندگی من می شدن! دوست داشتم دستم رو بذارم روی گوشم و از ته دل جیغ بزنم. از هر چی مرد بود بیزار بودم. نا خودآگاه دوباره بهشون نگاه کردم، دنیل با یه خیز دوروثی رو بین دستاش اسیر کرد و با خنده گفت:
- گرفتمت! حالا اگه می تونی فرار کن!
بعد در حالی که می خندیدن از جلوی در اتاق من کنار رفتن، لعنتی چه زود خودشو باخت! دوروثی احمق! من اگه جای اون بودم می ذاشتم که تا صبح له له بزنه ولی دستش به چیزی نرسه! مرتیکه با اونه هیکلش دنبال دختره می دوه! همه شون عین همه ن! همه شون زن رو فقط برای یه چیز می خوان و زنا چقدر احمقن که به وسیله همون یه چیز مردا رو اسیر و عبید نمی کنن! آخ اگه من روزی دستم باز بشه ... اگه من از این اسارت خلاص بشم، می دونم با مردای دور و برم چه معامله ای بکنم! به پاس همه اون زجر هایی که از دست فردریک کشیدم، به خاطر همه اون کتکایی که از لئونارد خوردم! به خاطر همه اونا هم جنساشون رو نابود می کنم! تا وقتی این جنس برتر عوضی به دست و پام نیفته آروم نمی شم، روی تخت خواب افتادم و در حالی که زمزمه می کردم:
- مامان، من انتقام خودم و تو رو از این عوضیا می گیرم!
به خواب رفتم ...
***
دامنم رو برانداز کردم، یه دامن کوتاه مخمل، تازه خریده بودم! چقدر قشنگ بود، بالاخره پولامو جمع کردم و تونستم بخرمش! دختر بودم دیگه ، دوست داشتم بعضی اوقات هم به جای شلوار دامن بپوشم، می دونستم اگه کسی اینو توی تنم ببینه حسابم پاکه، برای همین باید وقتایی می پوشیدمش که تو خونه تنها بودم، الان هم که تنها هستم، کسی قرار نیست بیاد! رفتم جلوی آینه ، لباسامو تند تند عوض کردم، یه تاپ رنگ و رو رفته از توی وسایل مامانم برام باقی مونده بود، زرشکی بود و تنگ، تاپ رو پوشیدم، بعد هم دامن مخمل کوتاه رو، سیاهی لباسم رفته بود به جنگ با پوست سفیدم ... هوس کردم یه کم هم قر بدم! حالا که کسی نبود خونه، تلوزیون رو روشن کردم و مشغول شدم، جلوی آینه برای خودم دلبری می کردم و می خندیدم، زیر چشمم کبود بود، همه تنم درد می کرد، اما رقصیدن با اون لباسا آرومم می کرد. با شنیدن صدای فردریک درست پشت سرم مو به تنم راست شد، یه دفعه به التماس افتادم:
- داداش غلط کردم! داداش ببخشید ...
فردریک با چشمای سرخ اومد به طرفم، اصلا نفهمیدم کی اومده تو! من عقب عقب رفتم و اون آروم آروم اومد به طرفم ... می دونستم الان دوباره با کمربند می زنتم! می دونستم الان باز زخم روی زخمم می سازه! دوست داشتم از ترس بمیرم ... هنوز به کتکاش عادت نکرده بودم ... خوردم به دیوار و ایستادم ... از ترس به ***که افتادم ... بی توجه اومد طرفم و وقتی به خودم اومدم دیدم چسبیده بهم ... می خواستم دست و پا بزنم! اما نمی شد، اشک صورتمو خیس کرد ...
- داداش تو رو خدا! داداش دیگه از این کارا نمی کنم ... بیا ببر لباسامو بفروش ... ببر پاره کن ... اما نزن منو ... داداش ...
دستش رو گذاشت روی پام ... داشت مور مورم می شد ... نمی دونستم می خواد چی کار کنه! درسته که سیزده سالم بود اما از یه چیزایی خوب سر در می آوردم و اونم از صدقه سر مدرسه رفتن و آشنایی با دختر پسرای دیگه بود! اون لحظه ولی به هرچیزی فکر می کردم جز اینکه فردریک قصد سویی داشته باشه ... با ترس نگاش کردم ... خودشو چسبوند بهم ... دیگه داشتم می لرزیدم! اینجوری تا حالا نزده بود منو ... کمرمو محکم فشار داد .... دردم گرفت ... گفتم:
- آی کمرم، فردریک چی کار می کنی؟
هنوز حرفم تموم نشده بود که لباشو چسبوند روی لبام ... نفس تو سینه ام حبس شد ... چند لحظه ای گیج و منگ با چشمای گشاد شده نگاش کردم ... یه دفعه مغزم به فعالیت افتاد ... شروع کردم به دست و پا زدن ... منو یه بار از دیوار جدا کرد و بعد محکم دوباره کوبید توی دیوار ... دهنم طعم خون می داد ... کمرم درد گرفته بود ... اما بازم از کار نایستادم ... شروع کردم به هول دادنش ... با ناخنام سینه اشو خراش دادم ... دادش در اومد چند لحظه ازم جدا شد و به زخمش نگاه کرد، داشتم دنبال راه فرار می گشتم که وحشی شد و خیز گرفت به طرفم. وقتی به خودم اومدم که گوله شده بودم گوشه هال ... از درد به خودم پیچیدم، همه وزن بدنم افتاده بود روی دستم و دستم بدجور درد می کرد ... اومد طرفم همینطور که می یومد به سمتم دستش رفت سمت کمربند شلوارش ... فهمیدم بازم می خواد منو بزنه ... بزنه به درک! ولی نخواد کاری باهام بکنه می ترسیدم ... زار می زدم ... با همه وجودم ... از ته دل ... کمربندش رو باز کرد ولی بر خلاف تصورم کتکم نزد کمربند رو انداخت اون سمت و اومد به طرفم ... دکمه شلوارش رو باز کرد و بعدم زیپ رو ... شستم خبردار شد! با وجود درد دستم سیخ نشستم سر جام ... سعی می کردم خودمو بکشم عقب ولی نمی تونستم ... یهو به خودم اومدم دیدم از زور ترس خودمو خیس کردم! ولی مهم نبود ... زار می زدم با چنگ و دندون افتادم به جونش ... اونم نامردی نکرد ... سیلی می زد ... گاز می گرفت ... داد می زد ... مشت می کوبید تو دهنم و وقتی دید بازم از رو نمی رم و نمی ذارم بهم دست درازی کنه دستمو گرفت پیچوند ... همون دستی که درد می کرد ... از زور درد دیگه زوزه می کشیدم ... منو به پشت خوابوند ... لباسام رو توی تنم جر داد و مشغول کار خودش شد ... حس می کردم همه مفاصل تنم داره از هم جدا می شه ... دستم داشت از جا کنده می شد ... جیغ می کشیدم:
- نــــه! تو رو خدا ... فردریک ... نـــــــه!
با صدای ضربه های محکمی به در از جا پریدم ... تنم خیس عرق بود ... در با یه ضربه محکم باز شد و دنیل پرید تو ... داشتم می لرزیدم ... دنیل نشست روی تخت و با یه حرکت منو کشید تو بغلش جیغ کشیدم:
- نــــه! نه فردریک ... خواهش می کنم ... این کار رو نکن ... درد دارم ... نه فردریک ... ولم کن ...
منو محکم روی سینه اش فشار می داد و می گفت:
- آروم باش ... آروم دختر خوب ... همه چیز یه خواب بود ... نگاه کن من دنیلم ... دنیل! نمی ذارم دست فردریک بهت برسه! آروم باش عزیز دلم ...
صدای غضب آلود دایه مارتا بلند شد:
- چی شده دنیل؟ این چرا داره مثل جوجه می لرزه؟!!! من بهت می گم این دختر طبیعی نیست ، قبول ...
دنیل پرید وسط حرف دایه و داد کشید:
- برین بیرون! همه برین بیرون ... نمی بینین ترسیده؟!!! تنهاش بذارین ...
چشمامو آوردم بالا ، علاوه بر دایه چند تا دیگه دختر با لباس خدمتکار هم اونجا بودن ... یه دختر هم با لباس خواب صورتی درست پایین تخت من ایستاده بود و داشت نگام می کرد ... دنیل که دید هیچ کس گوش نمی کنه طوی داد کشید که لرزش سیب گلوش رو زیر گونه ام حس کردم ...
- مگه با شما نیستم؟!!! برین بیرون! دایه ... دوروثی ... خدمتکارا رو ببرین خودتون هم برین ...
توی یه چشم به هم زدن اتاق خالی شد ... هنوز هق هق می کردم و می لرزیدم ... دوست داشتم دنیل رو پس بزنم ... اما نمی شد ... هیچ انرژی تو تنم نمونده بود ... آروم گونه ام رو نوازش کرد و گفت:
- گریه نکن عزیزم ... گریه نکن! تموم شد دیگه ... همه اش فقط یه خواب لعنتی بود ... من اون پسر رو به سزای عملش می رسونم .. بهت قول می دم ... فردا روز دادگاهشونه ، هم فردریک هم لئونارد ، هر دو رو به خاک سیاه می شونم ... افسون ... افسون جان!
فقط هق هق می کردم ... یاد اون شب افتاده بودم، اون شب لعنتی! همون شبی که فردریک با بی رحمی بهم تجاوز کرد و من از زور درد بیهوش شدم ... وقتی به هوش اومدم گوشه آشپزخونه افتاده بودم ... دستم ورم کرده بود و خیلی بی ریخت شده بود ، حس می کردم شکسته ... همه بدونم درد می کرد ، به زور خودمو سر جام جا به جا کردم ... می دونستم اگه یه زنگ بزنم به پلیس حساب فردریک رو می رسن! اما با کدوم تلفن؟ تو همین فکرا بودم که فردریک اومد ... یه مرد هم همراهش بود ... خودمو سر جام جمع کردم ... فردریک هنوزم توی نگاهش نفرت بود ... اما دیگه یه چیزی عوض شده بود، من که تا اون لحظه فردریک رو داداش خودم می دونستم، هر موقع ازش کتک می خوردم با داداش گفتنام سعی می کردم دلشو به رحم بیارم ... دیگه نتونستم بهش این حس رو داشته باشم ... من مثل یه تیکه سنگ شدم ... دیگه هیچ وقت گریه نکردم ... هیچ وقت التماس نکردم ... مرده دستم رو معاینه کرد و سر سری گفت شکسته! بعدم سر سری تر گچش گرفت و رفت ... همین! انگار نه انگار که من اونجا داشتم جون می دادم! لئونارد هم وقتی وضع من رو دید هیچی از فردریک نپرسید ... تنها لطفی که بهم کردن این بود که دو روز گذاشتن من به حال خودم باشم و توی اون دو روز خیلی چیزا عوض شد ... دنیای رویایی من ویرون شد ... من که همیشه فکر می کردم یه روزی سرنوشتم مثل سیندرلا می شه و یه نفر پیدا می شه که از اون دخمه نجاتم بده حالا از همه مردا متنفر شده بودم! فقط می خواستم پرواز کنم ... می خواستم پر بزنم و آزاد باشم ... آزاد و رها از قید و بند همه مردها! اما چه سود! بعد از اون جریان پنج سال اسیر دست فردریک بودم و حالا معلوم نیست چند سال اسیر دست این مردک باید باشم! بالاخره یه کم انرژی به دست اوردم و خودم رو کشیدم کنار ... داد کشیدم:
- برو از اتاق من بیرون ! نمی خوام ببینمت ... نمی خوام! ازت متنفرم!
دنیل چپ چپ نگام کرد و گفت:
- بگیر بخواب! تو چرا هی وحشی می شی؟
- وحشی خودتی! می گم برو بیرون ... می خوام تنها باشم ...
- افسون بذار بمونم تا خوابت ببره! ممکنه دوباره از خواب بپری ...
- من به کمک تو و امثال تو هیچ نیازی ندارم! بــــرو!
از جا بلند شد و گفت:
- باشه می رم! ولی در اتاقت شکسته دیگه نمی تونی قفلش کنی ... اگه باز خواب بد دیدی مطمئن باش که من بالای سرت می یام و دیگه هم نمی تونی بیرونم کنی. فهمیدی؟!
دیگه صبر نکرد که من حرفی بزنم ... منم با غیظ نگاش کردم و اون از اتاقم رفت بیرون و در رو بست ... خودم رو دمر انداختم روی تخت و اجازه دادم بغض لعنتیم سر باز کنم ... فرد خدا ازت نگذره! فرد امیدوارم استخونات هم توی زندون پودر بشه ... آشغال هرزه! با من چه کردی؟ ازت متنفرم ... من از همه متنفرم ... از همه ...

sepide
10-25-2012, 12:00 AM
صدای دایه مارتا باعث شد از خواب بپرم:
- دختر بلند شو! من دنیل نیستم که برام ناز کنی ... بلند شو باید با من بیای بیرون ..
چشمامو محکم تر روی هم فشردم، لعنتی اگه دنیل دیشب در رو نشکسته بود الان در قفل بود و نباید صدای این رو کنار گوشم می شنیدم. دوست نداشتم بیدار بشم، چرا باید به حرفای این زن گوش می کردم؟ لحاف رو که نفهمیده بودم کی کشیدم روی خودم رو کنار زد و با غیظ گفت:
- بهت می گم بیدار شو! نترس نمی خوام بلایی سرت بیارم ، باهات کار دارم!
ناچاراً چشمامو باز کردم، ظاهراً چاره ای جز این نداشتم! با دیدن چشمای بازم از تخت فاصله گرفت و گفت:
- بشین!
چشمامو چرخوندم به نشونه اینکه داره حوصله مو سر می بره و بلند شدم نشستم، اونم نشست روی یکی از مبل های کنار تخت و گفت:
- دختر ... اسمت افسون بود درسته؟
فقط سرمو تکون دادم، گفت:
- تو اومدی توی این خونه، کاری به این ندارم که من موافق بودم یا مخالف، چون توی این خونه همه چیز به میل دنیل انجام می شه و ما هم نمی تونیم بر خلاف میلش کاری بکنیم. در هر صورت تو اومدی ... و الان جزو اعضای خونه به حساب می یای ... پس بهتره یه سری چیزا رو بدونی و اجرا کنی ... من چیزی در مورد گذشته تو نمی دونم ... اینو هم نمی دونم که چرا ترجیح می دی توی اتاقت باشی! برام هم مهم نیست و نمی خوام بدونم دلیلش چیه ... اما این مسخره بازی ها بهتره هر چه زودتر تموم بشه ... این خونه قوانین خودشو داره ...
زیر لب به فارسی غر زدم:
- انگار پادگانه!
صدای دادش باعث شد از جا بپرم:
- حق نداری به زبونی حرف بزنی که ما ازش سر در نمی یاریم! شیر فهم شد؟
فقط نگاش کردم، تا داد می زد حقیقتاً مو به تنم راست می شد! فقط سرم رو تکون دادم و اون گفت:
- بلند شو، باید بری حمام!
نکبت چی فکر کرده پیش خودش؟ که سر تا پام پر از شپشه؟ از لای دندونای به هم فشرده ام گفتم:
- دیروز رفتم ...
- مهم نیست! هر روز صبح باید دوش بگیری! لباس جدید بپوشی، سر میز صبحانه حاضر بشی! بعد از اون تا ظهر آزادی، ظهر برای ناهار آماده می شی، عصر برای عصرانه و شب برای شام! برای همه وعده های غذایی باید سر میز باشی! فهمیدی؟
ای بابا! همینم مونده بود که دائم جلوی چشم این میرغضب با اون پسره مشکوک باشم! با غد بازی گفتم:
- و اگه حاضر نشم؟
- بهتره که روی حرف من حرف نزنی! چون بد می بینی! همینطور که می تونم با سرکشی هات کنار بیام و سعی کنم درکت کنم به همون نسبت هم می تونم بد خلق و عصبی باشم! کاری نکن که زندگیت جهنم باشه!
- نیست که الان بهشته!
- کم کم می فهمی که پا توی چه بهشتی گذاشتی! خیلی ها آرزو دارن یه روز اینجا زندگی کنن! شانس به تو رو کرده و تو برای مدت نا معلومی اینجا هستی ... پس بهتره با قوانین کنار بیای تا ما هم با تو کنار بیایم.
- کی گفته؟! به محض اینکه تکلیف من روشن بشه من از اینجا می رم!
- مطمئن باش خوشحالمون می کنی! اما تا روشن شدن تکلیفت، باید ...
- می شه اینقدر باید باید نکنین؟
- اگه دختر حرف گوش کنی باشی مجبور نمی شی هر روز این باید ها رو بشنوی.
خیر! این بشر از رو نمی رفت، کاملاً مشخص بود اگه من کوتاه نیام تا شب می خواد ادامه بده. خسته و کسل گفتم:
- باشه بابا! حالا باید چی کار کنم؟
- از جا بلند شو، برو دوش بگیر! یه ربع وقت داری، یک دست لباس برات آماده می ذارم، اومدی بیرون تنت کن! کرولاین کمکت می کنه! و بعد از اون همراه کرولاین برو تا همه جای عمارت رو بهت نشون بده! کم کم باید با محل زندگیت آشنا بشی، سر میز ناهار می بینمت! دوست دارم آراسته باشی ...
بعد از این حرف با دست به در حموم اشاره کرد، ول کن نبود! از جا بلند شدم و در حالی که می رفتم توی حموم اداشو در اوردم. زنیکه مسخره! پنج دقیقه ای دوش گرفتم و رفتم بیرون، کرولاین دست به سینه منتظرم بود. من باید جلوی این لباس عوض می کردم؟ عمراً!!! از لخت شدن جلوی یه نفر دیگه متنفر بودم، حتی اگه اون یه نفر دختر باشه! با دست به در اشاره کردم و در حالی که حوله رو به خودم می پیچیدم گفتم:
- نیازی به کمک ندارم، می تونی بری!
- می خوام عمارت رو نشونتون بدم.
- وقتی آماده شدم صدات می زنم.
نیمچه تعظیمی کرد و رفت بیرون. رفتم سمت تخت خواب، یه بلوز و شلوار از جنس حریر مخلوط با ساتن به رنگ صورتی روی تخت بود. چرا باید این لباس رو می پوشیدم؟ چون دایه انتخاب کرده بود؟ مگه خودم بی دست و پام؟ حیف که حال و حوصله سلیقه به خرج دادن نداشتم اون لباس هم به اندازه کافی پوشیده بود. پس بدون ترس پوشیدمش، از دیدن خودم توی آینه واقعاً لذت بردم. خیلی وقت بود که چنین حسی بهم دست نداده بود. حس لذت بردن از زیباییم! به خودم لبخندی زدم و بدون بستن موهام از اتاق خارج شدم، خبری از کرولاین نبود. برام عجیب بود که خبری از دنیل هم نبود! وسط راهرو ایستاده بودم و نمی دونستم باید از کدوم سمت برم و چی کار کنم، که در یکی از اتاق های آخر سالن باز شد و کرولاین اومد بیرون. لبخند روی لبش بود ، با دیدن من لبخند رو از روی صورتش پاک کرد و با سرعت اومد طرفم. می دونستم هر چی ازش بپرسم جوابم رو می ده، وظیفه اش بود! چه لذتی داشت به زیر دست زور گفتن! تازه می فهمیدم لئونارد و فردریک از دستور دادن به من چه حالی بهشون دست می داده. اما من درک می کردم برای همن هم زیاد دلم نمی یومد به کرولاین سخت بگیرم،

sepide
10-25-2012, 12:00 AM
سعی کردم نرمال برخورد کنم:
- این اتاق ها مال کیه؟
- اکثر اتاق ها خالی هستن، برای مهمون استفاده می شن. اما اتاق آخر راهرو، اتاق آقای مجستیکه! اتاق زرد رنگ هم اتاق خانوم دوروثی هست. اتاق خاکستری که همین اتاق سمت چپیه هم اتاق دایه مارتاست.
و با دست به یکی از اتاق ها اشاره کرد. با کنجکاوی گفتم:
- هر کدوم از اتاق ها یه رنگ داره؟
- بله!
- و همه اتاق ها به هم راه دارن؟
- نخیر، هر دو اتاق به هم راه دارن.
پس حدسم درست بود! با نفرت گفتم:
- و لابد اتاق زرد رنگ مستقیم وصل می شه به اتاق آقای مجستیک!
لبخند محوی روی لبش نشست و گفت:
- نخیر، خانوم دوروثی عاشق رنگ زرد هستن و آقای مجستیک شیفته رنگ قرمز، اتاق زرد و اتاق ارغوانی به هم راه دارن! اتاق قرمز هم به اتاق بنفش!
بنفش! رنگ مورد علاقه من! با ابروی بالا پریده گفتم:
- می شه اتاق بنفش رو ببینم؟
سری تکون داد و راه افتاد، منم به دنبالش، رفت توی اتاق کنار اون اتاقی که خودش توش بود، وارد اتاق که شدم از دیدن اون همه وسیله بنفش کنار همدیگه متحیر شدم! چقدر قشنگ بود! دهنم باز مونده بود فکر کنم که کرولاین با دیدن من لبخند نشست کنج لبش. چرخی دور خودم زدم و گفتم:
- چه رویایی!
حرفی نزد شاید در جواب احساسات من نباید چیزی می گفت. قبل از اینکه بتونه جلومو بگیره، رفتم سمت در بین دو اتاق و بازش کردم، پیش روم یه اتاق به مراتب بزرگتر از بقیه اتاق ها قرار داشت که همه سرویسش به رنگ مشکی و قرمز بود! چه رنگی! انگار خیلی آتیشش تنده! یه میز بزرگ هم گوشه اتاقش قرار داشت که روش پر از کاغذ و دفتر و این جور چیزا بود. کرولاین به نرمی تذکر داد:
- خانم، خیلی عذر می خوام، ولی آقا دوست ندارن کسی توی اتاقشون سرک بکشه!
در اتاق رو بستم و از در فاصله گرفتم. نه به خاطر حرف کرلاین، کلاً کاری با اون اتاق نداشتم. کاش اتاق متصل به این اتاق خوش رنگ، اتاق دنیل نبود تا من می تونستم ازش استفاده کنم. عاشق رنگش شده بودم و دکوراسیونش. شاید اگه مدت اقامتم اینجا طولانی بشه با خودم کنار بیام و این اتاق رو تصاحب کنم. فوقش مجبور می شدم همیشه در اتاق رو قفل کنم. آهی کشیدم و از اتاق رفتم بیرون، کرولاین راه افتاد به سمت قسمت آخر راهرو، دو در بزرگ چوبی اون قسمت قرار داشت که بسته شده بود، کرولاین درها رو باز کرد و گفت:
- اینجا قسمت نشیمن خونه است.
کنار ایستاد تا من اول وارد بشم، وارد شدن همانا و سوت کشیدن مغزم همانا! یه تلویزیون خیلی بزرگ در حد یه سینما یه گوشه قرار داشت و چند دست مبل هم جلوش چیده شده بود ، همه چرمی و راحتی! سمت چپ سالن هم دو تا میز بیلیارد قرار داشت، که فقط توی تلویزیون دیده بودم. چند قاب هم به در و و دیوار اون قسمت آویزان شده بود که بی اراده منو به خودشون جذب کردن. اولی عکسی از خود دنیل بود با کت شلوار رسمی، بعدی یه عکس از دنیل با یه دختر بود که خیلی به خودش شبیه بود و حدس زدم خواهرش باشه! و عکس بعد، یه عکس خونوادگی بود، دنیل و همون دختر در کنار یه مرد و یه زن! چشمم خیره موند روی چهره مرد، خیلی برام آشنا بود! نمی دونم چرا، زیاد هم شبیه دنیل نبود که بگم به خاطر شباهتشونه! دنیل و خواهرش بیشتر شبیه مادرشون بودن. پدرش یه مرد با موهای تقریباً جو گندمی و چشمای آبی بود، قد بلند و استوار! ابهتش از تو عکس هم منو گرفت. کرولاین توضیح داد:
- این عکس خونوادگی آقای مجستیکه! مادرشون خانم الیزابت کیم و خواهرشون خانم دایان! ایشون هم پدرشون هستن، کنت السکاندر مجستیک، قاضی عالی رتبه دربار ملکه که متاسفانه سه ساله فوت شدن.
چی می گفت این؟!! کنت؟ یعنی دنیل پسر کنت بوده؟ پس بگو چرا اینقدر از سابقه درخشان خونوادگیش می گفت! شاید به خاطر همین بود که قیافه اش برام آشنا بود، شاید ... نمی دونم چرا، ولی یه کم خودمو جمع و جور کردم. دایه مارتا می گفت خیلی ها دوست دارن اینجا باشن، حق داشت! کم کسی نبود، خدایا من بازم خودمو به خودت می سپارم! کرولاین از نشیمن رفت بیرون و من باز هم مثل جوجه ای به دنبال مادرش، دنبالش راه افتادم. رفت طبقه پایین و اونجا سالن غذا خوری ، سالن مهمونی، کتابخونه، استخر زیرزمینی و باشگاه بدنسازی دنیل ، اتاق بار، اتاق پیانو و ... رو به من نشون داد. وقتی خوب به همه جا سرک کشیدیم و من سر درد گرفتم از اون همه تشریفات، کرولاین منو راهنمایی کرد به سمت سالن غذاخوری. اینقدر دوست داشتم برم تو اتاقم و نرم تو سالن غذا خوری که حد نداشت! اما چاره ای نبود، حقیقتاً از دایه مارتا حساب می بردم. نمی خواستم زندگی اینجا هم مثل زندگی تو خونه لئونارد برام جهنم بشه. باید با سیاست زندگی می کردم، برای یه بارم که شده باید زندگیم رو با برنامه پیش می بردم. سر میز فقط دایه مارتا و دنیل نشسته بودن، چه عجب بالاخره دنیل پیداش شد! یه لحظه جرقه ای تو ذهنم زده شد، دیشب ... دیشب بهم گفت امروز دادگاه داره! دنیل با دیدن من لبخندی زد و سرش رو به نشونه سلام تکون داد. سرمو زیر انداختم و رفتم یه نقطه از میز که خیلی از دنیل دور بود نشستم، صدای دایه بلند شد:
- افسون! صدای سلامت رو نشنیدیم!
با غیظ نگاشون کردم، دنیل گفت:
- اذیتش نکن دایه!
دایه هم بدون اینکه از موضع خودش عقب نشینی کنه گفت:
- تربیت این دختر رو به من سپردی دنیل! پس خواهشاً دخالت نکن ...
همین حرف کافی بود تا دنیل رو ساکت کنه. لبم رو جویدم و به زور گفتم:
- سلام ...
دنیل با خوشرویی جوابم رو داد، دایه سری برای خدمتکار تکون داد و اون مشغول سرو ناهار شد. بدون توجه به بقیه گفتم:
- دیشب گفتین امروز دادگاه فردریکه، چی شد؟
قبل از دنیل دایه گفت:
- سر میز غذا حرف های متفرقه ممنوعه! غذاتو بخور!
طاقت نیاوردم و گفتم:
- مگه اینجا دارین سرباز تربیت می کنین برای ارتش؟
دنیل خنده اش گرفت و سریع سرش رو انداخت پایین و مشغول هم زدن سوپش شد. دایه چشمای آبیشو توی صورتم براق کرد و گفت:
- قانونه!

sepide
10-25-2012, 12:00 AM
ای درد و قانونه! اینم منو کشت با این قانوناش! بردارم بشقاب سوپم رو بکوبم تو سرش! دنیل برای اینکه از هر اتفاقی جلوگیری کنه سرشو آورد بالا ، لبخند کوچیکی زد و گفت:
- بعد از ناهار در موردش حرف می زنیم.
نفس عمیقی کشیدم و مشغول خوردن سوپم شدم، خیلی گرسنه بودم. آخرین باری که غذا خوردم رو اصلاً یادم نمی یومد. بعد از خوردن سوپ، خوراک مرغ و چیپس و یه سری چیز دیگه که تا حالا نخورده بودم روی میز چیده شد. یه کم از رون مرغ برداشتم و مشغول شدم، اما زیاد نتونستم بخورم، معده م خیلی کوچیک شده بود. بعد از سیر شدنم به تقلید از دایه با دستمال کاغذی دور دهنم رو پاک کردم و اومدم بلند بشم که باز صدای دایه عین چکش کوبیده شد فرق سرم:
- بشین، تا وقتی که دنیل از جا بلند نشده تو نباید ...
اینبار دیگه علناً چپ چپ نگاش کردم. زنیکه عقده ای ترشیده! چه القابی هم بهش نسبت دادم، عقده ای و ترشیده! خنده ام گرفت ولی جلوی خودم رو گرفتم، دنیل هم دور دهنش رو پاک کرد و گفت:
- سیر شدم، افسون بیا اتاق من.
بله؟ چشم حتما! فکر کنم از نگاهم پی به افکارم برد که سریع گفت:
- توی نشیمن با هم حرف می زنیم.
از جا بلند شد و در حالی که سالن غذا خوری رو ترک می کرد رو به خدمتکار گفت:
- قهوه بیار توی نشیمن.
خدمتکار سری تکون داد و رفت، منم از جا بلند شدم و بدون نگاه کردن به دایه راهی نشمین شدم. دنیل روی مبل یه نفره ای نشست به مبل روبروش اشاره کرد و گفت:
- بشین فکر کنم فاصله مون به قدری باشه که احساس راحتی کنی.
بدون توجه به طعنه توی کلامش نشستم و مشغول ضربه زدن با پام روی زمین شدم. با مهربونی پرسید:
- خوبی؟ دیشب نگرانم کردی.
پوزخندی زدم و گفتم:
- خوبم ...
پا روی پا انداخت و گفت:
- خوب ، چی بشنوی خوشحال می شی؟
- می کشنش؟
خندید و گفت:
- بکشنش؟ به چه جرمی؟
با خشم گفت:
- جرم بدتر از کارایی که اون کرده؟
خدمتکار با چرخ گردان وارد شد ، سینی محتوی فنجان ها و قوری قهوه رو روی میز چید و رفت دنیل دو فنجون قهوه ریخت و گفت:
- جرمش سنگین بود، چون وکیل این پرونده من بودم، قاضی همه حرفام رو با استناد به مدارکم پذیرفت، حکم هفته اینده صادر می شه. مطمئن باش به سزای عملش می رسه.
- مثلاً چی؟
- مثلاً چیزی در حدود سی سال زندان و هزاران پوند غرامت ...
یه کم دلم خنک شد، اما سریع گفتم:
- لئونارد چی؟
نفسش رو با صدا بیرون فرستاد و گفت:
- متاسفانه بر علیه لئونارد هیچ مدرکی ...
با ترس پریدم وسط حرفش، رنگ پرید:
- آزاد شد؟
لب زیرینش رو کشید توی دهنش، فنجون قهوه اش رو بالا برد، چند جرعه داغ و داغ نوشید و گفت:
- آزاد که نه، چون در هر صورت من اون شب اونجا بودم و دیدم چطور از پسرش دفاع می کرد و مصر بود حتما تو کشته بشی، همین براش دردسر شد ...
- خب؟
- دو سال براش بریدن ...
- همه اش دو سال؟
- کمه؟
- اون بیاد بیرون منو می کشه!
فنجونش رو گذاشت روی میز ، دستاشو تو هم قفل کرد و کمی به جلو خم شد:
- افسون، تو تو خونه من هیچ گزندی بهت نمی رسه! اینو باور کن ...
- تو ... تو چرا می خوای از من محافظت کنی؟ چرا باید حرفاتو باور کنم؟
- فعلاً مجبوری !
- تو مگه وکیل نیستی؟
- درسته!
- تو باید به عالم و آدم مشکوک باشی، پس چطور اینقدر راحت به من اعتماد کردی؟ شاید اینا همه اش یه نقشه باشه!
خندید و گفت:
- نگران نباش! من خیلی تیزم، خیلی چیزا می دونم که تو نمی دونی، برای نمونه، حضور من اون شب، اونجا، توی اون رستوران، اتفاقی نبود! من دنبالت بودم ...

sepide
10-25-2012, 12:01 AM
با بهت نگاش کردم ... این چی می گفت؟ سرش رو تکون داد و گفت:
- فعلاً در این مورد کنجکاوی نکن، کم کم همه چیز رو می فهمی.
به فارسی گفتم:
- انگار این وسط من خنگم! یه نیم کاسه ای زیر کاسه ...
درست گفتم؟ توی فکر بودم که گفت:
- فارسی حرف نزن که متوجه نشم! چاره اش رفتن کلاس زبان فارسیه! اصلاً شاید بهتر باشه خودت بهم آموزش بدی ... هان؟
این از کجا فهمید من دارم فارسی حرف می زنم؟!!! خدایا! اینجا چه خبره؟ از دیدن قیافه متعجبم خنده اش گرفت و گفت:
- گفتم که من خیلی چیزا رو می دونم.
- اگه می دونی من ایرانی هستم، پس چرا اون روز تو بیمارستان ازم پرسیدی خارجی هستم یا نه؟
از جیب کناری کتش جعبه سیگارش رو خارج کرد، خونسردانه سیگاری گوشه لبش گذاشت و با فندکش روشنش کرد، اینقدر نگاش کردم تا از رو رفت، بعد از پک محکمی که به سیگارش زد گفت:
- می خواستم رد گم کنم، اون لحظه نمی خواستم چیزی بفهمی، چون ممکن بود چموش بشی و همراهم نیای!
با عصبانیت از جا بلند شدم و گفتم:
- من گیج شدم، تو داری از عمد با اعصاب من بازی می کنی، چرا رک بهم نمی گی کی هستی و چی از جونم می خوای؟
- الان هر کاری هم که بکنی چیزی نمی شنوی، چون زمان شنیدنش نرسیده.
داد کشیدم:
- اینو من تعیین می کنم نه شما!
هنوز جوابمو نداده بود که صدای ملوسی پشت سرم بلند شد:
- دنی ، عزیزم ...
سریع چرخیدم، دوروثی بود! الان دقیق تر می تونستم ببینمش، دیشب که اینقدر ترسیده بودم چیزی ندیدم. یه دختر قد بلند و خیلی خوش هیکل، قوس کمر و برآمدگی باسنش منو هم محوش کرده بود! یه دامن کوتاه تا بالای زانو پوشیده بود و پاهای خوش تراش سفیدش رو توی دید گذاشته بود، یه تاپ صورتی کم رنگ هم تنش بود که یقه خیلی بازی داشت، مدل موهاش رو ولی دوست نداشتم. خیلی کوتاه بود، عین پسرا! چشمای درشت آبی رنگش به چهره اش جذابیتی غربی و خاص داده بود. روی هم رفته خوشگل بود، ابروهاش کمرنگ و نازک بودن، دماغش قلمی و سر بالا، لبهاش هم نازک و بی حالت، می شد گفت که تنها عضو گیرای چهره اش همون چشماش بودن. بی توجه به من رفت سمت دنیل دست گذاشت سر شونه اش و خم شد روی لبهاشو بوسید، با نفرت صورتم رو بگردوندم، دنیل با تعجب گفت:
- دوروثی! کی اومدی؟
- همین الان! خونه بیکار بودم، گفتم بیام پیش تو ، خسته ای عزیزم؟
- آره خیلی، نیاز به استراحت دارم.
- پس بلند شو بریم اتاقت با هم بخوابیم.
به دنبال این حرف چشمکی زد و صاف ایستاد. دنیل هم بهش لبخندی و گفت:
- دوروثی جان، معرفی می کنم، افسون، همون دختر خونده من که بهت گفته بودم.
دوروثی با قیافه ای جدی نگام کرد، چشماش عین دو تا گوی یخی بودن، هیچ حسی رو به آدم منتقل نمی کردن. اومد جلوم ایستاد ، کاملا به اجبار دستش رو گرفت جلوم و گفت:
- خوشبختم افسون!
منم از اون بدتر به زور دستشو فشردم و گفتم:
- منم ...
دنیل گفت:
- افسون، دوروثی دوست دختر من و دختر یکی از دوستان چندین ساله خونواده من ...
سعی کردم لبخند بزنم، اما انگار نشد. بی اراده از این دختر خوشم نمی یومد. شاید اونم از من ... بی توجه به من دوباره سیریش دنیل شد چسبید بهش و گفت:
- بریم اتاقت عزیزم؟
دنیل هم با لبخند گفت:
- بریم عسلم ...
اه اه اه! حالم رو به هم زدن، زودتر از اونا راه افتادم سمت اتاقم و بلند گفتم:
- به زودی مزاحمتون می شم جناب آقای دنیل مجستیک، حرفای زیادی برای گفتن داریم!

sepide
10-25-2012, 12:01 AM
نشنیدم دنیل چی گفت، شاید هم هیچی نگفت. راهمو کج کردم سمت اتاقم و رفتم توی اتاق، یکی از کتاب هایی که از توی کتابخونه کش رفته بودم، یعنی در اصل امانت برداشته بودم رو برداشتم، خودمو انداختم روی تخت و مشغول مطالعه شدم، اما هر کاری می کردم ذهنم متمرکز نمی شد. حرفای دنیل توی گوشم زنگ می زدن، اعصابم به هم ریخته بود. دنیل کی بود؟ منو از کجا می شناخت؟ روی تخت غلت زدم، کتاب رو بستم و دستم رو گذاشتم روی پیشونیم. نکنه من گذشته ای دارم که خودم ازش خبر ندارم؟ اگه مطمئن نبودم هفت جد مامان همه ایرانی بودن، الان شک می کردم که شاید دنیل یکی از فک و فامیل مادریم باشه. نکنه؟!! سریع سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:
- نه ... نه! محاله!
اما فکر خبیث اومده بود تو ذهنم و بیرون هم نمی رفت! نکنه لئونارد و فردریک راست می گن؟ نکنه مامان با یه مرد دیگه رابطه داشته؟ نکنه من دختر واقعی دنیل باشم؟! یا مثلاً خواهرش؟ وای! خدایا توبه ... این فکرا چیه؟ مامان من از گل پاک تر بود. من مامانمو خوب می شناسم. باز غلت زدم، باید سر در می آوردم این مرد کیه! اینقدر فکر کردم که مغزم خواب رفت و به دنبالش خودم هم به خواب فرو رفتم ...
با تکون دستی بی حوصله غلت زدم، صداش بلند شد:
- خانوم، عصرانه حاضره! بهتره بیدار بشید.
دوست داشتم بالشمو بردارم و فرو کنم تو حلق کرولاین! خوابم می یومد ولی این دختر نمی خواست بفهمه! با تکون دست بعدیش کلافه نشستم روی تخت و گفتم:
- چیه؟
صاف ایستاد و گفت:
- آقا فرمودن بیدارتون کنم، باید توی سالن حاضر بشین.
- من عصرونه نمی خورم، می شه راحتم بذاری؟
- حتی اگه میل هم ندارین باید تشریف بیارین. دستور دادن ...
از جا بلند شدم و اداشو در آوردم:
- دستور دادن، دستور دادن! به چه حقی برای من تصمیم می گیرن؟ من اگه بخوام بخوابم ...
یه دفعه یاد دنیل و حرفایی که می خواستم باهاش بزنم افتادم. از جا پریدم و رفتم سمت در، صدای کرولاین بلند شد:
- خانوم! باید اول لباستون رو ...
بی توجه بهش در رو باز کردم و رفتم بیرون. می دونستم که عصرونه توی نشمین صرف می شه. نشیمن هم که آخر راهروی اتاق های هزار رنگ بود. دویدم سمت نشمین ، در رو باز کردم و رفتم تو. دایه و دنیل روی مبل ها نشسته و در حالی که اخبار تماشا می کردن با هم گپ می زدن. خبری از دوروثی نبود! با شنیدن صدای پای من هر دو به طرفم چرخیدن و دایه با پوزخند گفت:
- چه عجب!
بی توجه بهش خودمو انداختم روی مبل ها، دنیل اومد حرفی بزنه که دایه سریع تر از اون گفت:
- دو تا قانون شکستی و به خاطرش باید تنبیه بشی، اولاً لباست رو عوض نکردی! دوماً دیر حاضر شدی ... الان دیگه وقت خوردن عصرانه نیست! کرولاین، خواهشاً میز رو جمع کن.
روی میز جلوشون، یه قوری و چند فنجان و برشی کیک شکلاتی قرار داشت. کرولاین خم شد وسایل رو برداره که دنیل با تحکم گفت:
- بذار باشه!
دایه اعتراض کرد:
- دنیل!
- دایه، افسون ضعیف شده، هر تنبیهی خواستی براش در نظر بگیر، اما اجازه نمی دم خوراکش کم بشه. باید بخوره ...
به دنبال این حرف خم شد و فنجونی قهوه برام ریخت و سُر داد جلوم. نا خودآگاه بهش لبخند زدم، نمی دونم چرا اما وقتی ازم دفاع می کرد، چه با منظور، چه بی منظور، من ته دلم شاد می شد. دایه که حسابی جلوی من ضایع شده بود از جا بلند شد و گفت:
- من می رم به کارام برسم، اینم تو و این دختر بی تربیت و بی اصل و نسبت!
همین که پشتش رو به ما کرد زبونم رو در آوردم و پشت سرش شکلک در آوردم. دنیل خنده اش گرفت و با صدای آروم، طوری که دایه نشنوه گفت:
- افســــون!
کاملاً خودمو به خنگی زدم و گفتم:
- هوم؟
باز خنده اش گرفت اما جلوی خودش رو گرفت و گفت:
- خوب، حالا بگو ببینم چرا دیر اومدی؟
- خواب بودم ... در ضمن من از این قانونتون بدم می یاد. دوست ندارم همه کارام راس ساعت خاص باشه. حس خفه شدن بهم دست می ده ...
- فعلاً باید کنار بیای، دایه زن مهربونیه اگه به حرفش گوش کنی. یه مدت سرکشی نکن، تا اون روی خوبش رو هم ببینی!
موهامو از جلوی صورتم کنار زدم و گفتم:
- بیخیال دایه و این خونه و قانوناش! من می خوام واقعیت رو بدونم.
یه تای ابروش بالا پرید و گفت:
- واقعیت؟ منظورت چیه؟
- منظورم اینه که شما کی هستی؟
خندید و گفت:
- دختر، تو هنوز داری به اون مسئله فکر می کنی؟
- شما حق ندارین منو توی خماری بذارین.
- اصلاً چیز مهمی نیست...
- من می خوام همین چیز غیر مهم رو بدونم ...
- باشه بهت می گم، اما باید یه کم صبر کنی. اول باید خوب با من و خونواده ام آشنا بشی. الان برای دونستنش زوده! اصرار بیجا هم نکن، چون چیزی نمی شنوی.

sepide
10-25-2012, 12:01 AM
با خشم گفتم:
- ولی ...
دستشو به نشونه سکوت آورد بالا و گفت:
- الآن می خوام در مورد یه چیز دیگه باهات صحبت کنم.
از جا بلند شدم و گفتم:
- وقتی جواب منو درست نمی دی، منم ترجیح می دم با شما صحبت نکنم.
سریع خم شد دستم رو گرفت و گفت:
- بشین افسون کارت دارم.
- و اگه نشینم؟
بلند شد ایستاد، دستاشو گذاشت سر شونه هام، با یه فشار خفیف مجبورم کرد بشینم و گفت:
- مجبورت می کنم!
با نفرت نگاش کردم، اونم اگه می خواست می تونست زور بگه و اذیت کنه. ناچاراً نشستم تا حرفاشو بزنه و بلند شم برم. خونسردانه گفت:
- می دونم که دبیرستانت رو با نمره های aپاس کردی ...
با تعجب نگاش کردم، این مرد همه چی رو می دونست! ولی از کجا؟ لبخندی به نگاه متعجبم زد و گفت:
- تعجب نکن! گفتم که خیلی چیزا می دونم! تو با سخت کوشی دوران دبیرستان رو تموم کردی و الآن واقعاً سر بلندی.
پوزخندی زدم و گفتم:
- آره واقعاً! اون مدرک به چه دردی می خوره؟ قاب کنم بذارم بالای سرم خودم بهش افتخار کنم؟ وقتی نذاشتن برم دانشگاه! همون دبیرستان رو هم با زور و گریه می رفتم، بیشترین دلیلی که اجازه می دادن برم این بود که تو رستوران جلوی دبیرستان کار می کردم و حقوق خوبی هم می گرفتم. به خاطر اون حقوق گذاشتن برم درس بخونم، وگرنه محال بود!
آهی کشید و گفت:
- همه اینا رو می دونم، اما بهت گفتم که دوران سختی زندگی تو تموم شده و من می خوام تو رو به آرامش برسونم، آرامشی که لیاقتش رو داری. دوست داری توی چه رشته ای درست رو ادامه بدی؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- همیشه بزرگترین آرزوم این بود که برم دانشگاه کینگ ، اما می دونستم این یه حسرت می شه برام ...
ابروشو بالا انداخت و گفت:
- پس قصد داری هم دانشگاهی من بشی.
با بهت نگاش کردم و اون گفت:
- منم توی همون دانشگاه درس خوندم و مدرک گرفتم، می دونی که حقوق دانشگاه کینگ توی کل انگلستان حرف اول رو می زنه.
چند بار سرم رو تکون دادم، ادامه داد:
- حالا که این آرزو رو داری با توجه به نمره های عالی که گرفتی می تونم خیلی راحت تو رو به آرزوت برسونم.
باورم نمی شد! یعنی به این راحتی می خواست منو توی اون دانشگاه بزرگ ثبت نام کنه؟ یعنی جدی جدی قرار بود به آرزوم برسم؟ لبخندی زد و گفت:
- افسون ، اینو باور کن! هر چیزی که شادت کنه ، منو هم شاد می کنه! من می خوام تو رو به همه خواسته هات برسونم. می خوام خوشبخت باشی، میخوام لبخند واقعی و اعتماد رو توی زندگیت ببینم. باورم کن تا بتونم به آرامش برسم ...
این چی داشت می گفت؟ دستمو گرفت توی دستای داغش و گفت:
- من دوستت دارم، تو برای من خیلی عزیزی، دلیلش رو خودم هم نمی دونم! اما برام خیلی عزیزی ... اگه یه دختر داشتم، درست به اندازه تو دوسش داشتم!
پوزخند زدم و گفتم:
- فکر نکنم پسر کنت الکساندر مجستیک، راضی باشه توی سن هجده سالگی بچه دار بشه!
لبخند تلخی زد و گفت:
- چرا که نه؟ اگه می دونستم حاصل اون ازدواج دختر شیرینی مثل تو می شه، حتماً این کار رو می کردم.
اینبار من با ابروی بالا پریده نگاش کردم، اوه مامان! دارم کم کم بهت شک می کنم ، منو ببخش! راه افتاد سمت پنجره و گفت:
- داره بارون می یاد ...
- اینجا اگه بارون نباره مایه تعجبه! گاهی اوقات حس می کنم منم از جنس بارون و مه شدم و همیشه نم دارم!
خندید و گفت:
- تصور کن! تو از جنس مه باشی، وقتی دوری دیده بشی و از نزدیک ...
- چه کارا که نمی کردم!
- همین جوری خیلی کارا می تونی بکنی! فعلاً بهتره آماده بشی برای ثبت نام، آخر این هفته می ریم دانشگاه، من اونجا دوستای زیادی دارم و خیلی از اساتید رو می شناسم، فردا باهاشون صحبت می کنم، دو هفته از شروع کلاسا گذشته، شاید بتونم در این مورد کمی از نفوذم بهره ببرم.
از جا بلند شدم، در حالی که می رفتم سمت در سالن گفتم:
- شما پولدارها و قدرتمندا ، همه کاری می تونین بکنین! فقط کاش برای همه این کار رو می کردین، نه فقط اطرافیانتون!
بهش مهلت پاسخ گویی ندادم و راهی اتاقم شدم. شادی هام چندان با دوام نبودن برای هر چیز شادی بخشی فقط چند لحظه شوکه و خوشحال می شدم، اما بعد از اون دوباره به حالت قبل بر می گشتم! شاید این هم نوعی افسردگی بود ... شاید من افسرده شده بودم! بعید نبود!

sepide
10-25-2012, 12:01 AM
نگاهی به کارت توی دستم انداختم و باز نیشم باز شد، صدای دنیل کنار گوشم بلند شد:
- وقت برای شادی کردن زیاد داری، فعلاً باید بریم خرید.
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- خرید؟ خرید چی؟
- خرید لباس، ما خیلی چیزا نتونستیم برای تو بخریم.
یهو یاد لباس زیر افتادم، واقعاً لباس زیرم از رنگ و رو افتاده بود. از پوشیدنش حالت تهوع بهم دست می داد، برای همین هم مخالفتی نکردم و سوار ماشینش شدم. نشست پشت فرمان و راه افتاد، با کنجکاوی گفتم:
- تو ، نیاز به بادیگاردی، چیزی نداری؟
خندید و گفت:
- برای چی؟ من که به کسی ظلمی نکردم ... دشمن تراشی هم نکردم. زندگی من خیلی آرومه!
- بالاخره تو وکیلی، پسر کنت هم هستی، چند تا دشمن و حسود و از این حرفا که باید داشته باشی ...
گوشیش داشت زنگ می خورد، گوشیشو از داخل جیب کتش در آورد و گفت:
- شاید حق با تو باشه، اما من از این چیزا بدم می یاد، بادیگارد و راننده شخصی و ...
گوشیشو آورد بالا دکمه اتصال رو فشار داد و گفت:
- یه لحظه!
سرم رو تکون دادم و مشغول تماشای مناظر اطراف شدم، خیلی وقت بود لندن رو ندیده بودم. منی که عادت به پیاده روی هر روزه توی خیابونای کثیف پایین شهر داشتم، حالا نزدیک دو هفته ای می شد که اون قسمت شهر رو ندیده بودم، الآن هم داشتم همراه دنیل توی خیابونای بالا شهر با ماشین چرخ می زدم. نا خودآگاه حواسم معطوف حرفای دنیل و موبایلش شد:
- سلام عزیزم ... آره تو راهیم ... تو رسیدی؟ .... همونجا منتظر بمون ما هم زود می رسیم. این خریدا خانومانه است، دوست دارم تو با سلیقه منحصر به فردت بهش کمک کنی.
به اینجا که رسید خندید و گفت:
- می بینمت ... خداحافظ ...
گوشی رو قطع کرد و به من لبخند زد. با کنجکاوی گفتم:
- دوروثی بود؟
این فقط یه حدس بود اما از قضا درست در اومد:
- آره ... خواستم بیاد که تو خرید کمکت کنه. من توی ماشین می مونم، با دوروثی برو و هر چی نیاز داری بخر. کارتون که تموم شد با من تماس بگیرین. موبایلت همراهته؟
سرم رو تکون دادم. خیلی حرصم گرفته بود! دوروثی میخواست با سلیقه منحصر به فردش به من کمک کنه؟!!! نشونش می دم. خدایا چرا من اینقدر از این دختر بدم می یومد؟ ماشین که متوقف شد نگاهی به پاساژ پیش روم انداختم و برق از سرم پرید. لباس زیرهای مغازه های این پاساژ تو کل لندن معروف بود. نامی ترین برند ها دور هم جمع شده بودن. سعی کردم خونسردانه پیاده بشم، انگار نه انگار که چیز خاصی دیدم. همون لحظه دوروثی اومد سمتمون. با اون پالتوی پوست قهوه ای رنگ و چکمه های تا روی زانوی همرنگ با کلاه بافتنی کرم قهوه ای خدایی جذاب و نفس گیر شده بود. کاملاً بی توجه به من از شیشه سمت دنیل خم شد تو و بدون سلام و حرفی، لبهای دنیل رو بوسید، اونم چه بوسه طولانی! با نفرت صورتم رو برگردوندم، یه دقیقه که گذشت دیدم نخیر، ول کن نیستن! با پروگی رفتم نشستم تو ماشین و در رو محکم به هم کوبیدم. دنیل یه دفعه متوجه من شد، چشماش باز شد و به نرمی خودش رو کنار کشید. دوروثی هم با ابروی بالا پریده به من نگاه کرد. دنیل گفت:
- چرا سوار شدی عزیزم؟ باید برین دنبال خریداتون.
- من این قصدو داشتم، اما بیرون سرده خواستم منتظر بشم کارتون تموم بشه، انگار خیلی خوشمزه بود!
دنیل خنده اش گرفت، ولی برای جلوگیری از خندیدن لبش رو گاز گرفت و گفت:
- برو عزیزم، برو تا تا دیر نشده.
بعد رو به دوروثی که مغرورانه به من خیره شده بود گفت:
- می خوام برای دخترم سنگ تموم بذاری عزیز دلم.
دوروثی پشت چشمی نازک کرد و با عشوه گفت:
- تو که دیگه سلیقه منو می دونی عسلم ... حواسم هست!
و چشمکی زد و کمی از ماشین فاصله گرفت، دنیل چرخید سمت من و گفت:
- همراهش برو، اون تو رو جای بد نمی بره.
کلاه بافتنی نارنجی رنگم رو که منگوله های قوه ای داشت کشیدم روی سرم، ایشی گفتم و رفتم پایین. انگار خودم بلد نیستم خرید کنم! نشونش می دم سلیقه چیه. داشتم می رفتم سمت پاساژ که دوباره دوروثی از شیشه خم شد تو و گفت:
- دنی! اینبار توام بیا، می خوام سلیقه تو رو به کار بگیرم. یه لباس خواب می خوام بخرم ... می شه بیای؟
دنیل کمی چونه اش رو خاروند و گفت:
- باشه هانی، اجازه بده ماشین رو پارک کنم، جاش مناسب نیست!
لعنتی! خوب می دونستم فقط می خواد به هم ثابت کنه مالک دنیل خودشه! خوب باش! حالا انگار من می خواستم دنیل رو ازش بدزدم. دنیل ماشین رو پارک کرد و اومد سمتمون. دوروثی دستش رو دور بازوی دنیل حلقه کرد و هر سه وارد فروشگاه شدیم. یه جورایی داشتیم دنبال دوروثی کشیده می شدیم. یه راست رفت طبقه سوم و وارد یکی از مغازه های خیلی بزرگ شد. عجب آدمی بود! انگار نه انگار منم دنبالشونم. تقریباً داشتم دنبالشون می دویدم. دنیل هم مجبور بود دوست دخترش رو دو دستی بچسبه! وارد مغازه که شد همه فروشنده ها جلوش صف کشیدن! گویا خیلی سرشناس بود. همونطور مغرورانه سری براشون تکون داد و بی توجه به رگال های داخل مغازه جدید ترین مدل لباس ها رو خواست. یکی از دخترها سریع اونو به سمت اتاقی همراهی کرد و شروع کرد به ور ور کردن یا همون تبلیغ کردن. بعدم چند تا ست خیلی خوشگل جلومون باز کرد. چشمای دوروثی برق زد و یکی از ست های زرشکی رنگ رو کشید سمت خودش و رو به دنیل گفت:
- این چطوره؟
دنیل ابرویی بالا انداخت و گفت:
- محشره! می خوایش؟
دوروثی سری تکون داد و گفت سایزش رو از اون ست براش بیارن، دختره رفت و دوروثی رو به من گفت:
- من اینو می خوام، توام هر کدوم رو که می خوای بردار.
دنیل هم کنجکاوانه نگام کرد. حقیقتاً هیچ کدوم رو دوست نداشتم! گذاشتم اون فروشنده هه برگرده ، تا چیزی بگم چند تا مدل جدید تر برام بیاره.

sepide
10-25-2012, 12:02 AM
دوروثی با تمسخر در حالی که چشمکی به دنیل می زد رو به من گفت:
- هرچند که فکر کنم اینا سایزشون به تو نخوره، باید بگم لباسای سایز کوچیک رو برای تو بیارن!
خوش خیال بدبخت! می خواست با این حرفا منو از چشم دنیل بندازه، دیگه خبر نداشت اگه دنیل بخواد منو به دید بدی نگاه کنه خودم چشماشو در می یارم و نیازی به این بی شرمی ها نیست. فروشنده وارد شد سفارش دوروثی رو گذاشت جلوش گفتم:
- خانوم، به جز اینا لباس دیگه ای ندارین؟
سرش رو تکون داد و گفت:
- چرا مدل های جدید زیاد برامون اومده! من اونایی رو آوردم که می دونستم با سلیقه خانوم و سایزشون هماهنگه!
سعی کردم عین دوروثی با اعتماد به نفس برخورد کنم:
- می شه مدل های دیگه رو ببینم؟ لباس خواب هم می خوام ، ترجیحاً حریر!
- بله حتماً!
اینو و گفت و رفت، تو دلم گفتم لباس خواب حریر می خوای گورتو باهاش بکنی؟! آخه تو که نمی پوشی برای چی زر می زنی؟ در جواب خودم گفتم: برای اینکه روی این بشر کم بشه فکر نکنه فقط خودش حالیشه. هر چی هم که عقب افتاده باشم یه تلویزیون تو اون خونه بود که چهار تا ترفند ازش یاد بگیرم. بدتر از اون ***** خونه بغل خونه مون بود! دوروثی پا روی پا انداخت و گفت:
- زیاد هول نشو! هر موقع بخوای می تونی بیای اینجا خرید کنی.
می خواست تحقیرم کنه، نمی دونم دنیل در موردم بهش چی گفته بود! اما هر چی هم که گفته بود بهش اجازه نمی دادم با من بد حرف بزنه. نگاهم به دنیل افتاد که با اخم خواست حرفی به دوروثی بزنه، اما پیش دستی کردم. پوزخندی زدم و گفتم:
- با وجود دنیل حتماً!
فعلاً تنها راه چزوندن این دختر خودخواه و مغرور استفاده از محبتی بود که دنیل نسبت به من داشت. باز لبخند نشست روی لب دنیل و باز اخمای دوروثی در هم تر شد. دختر فروشنده با چند جعبه داخل شد و یکی یکی جلوی من بازشون کرد! خداییش لباس زیراشون محشر بود! همه رنگ های جیغ، مدل ها جلف! دنیل با لبخند یکی از مدل های عروسکی رو برداشت و گفت:
- این قشنگه!
اینا منو چی فرض کرده بودن؟! بچه کوچولو؟ اخمی کردم و بی توجه به سلیقه دنیل و پوزخندای دوروثی، چند مدل خیلی جینگولی برداشتم برای لب ساحل و استخر! البته اینو جلوی دوروثی گفتم، وگرنه خودم خوب می دونستم آدم این حرفا نیستم که برم لب ساحل لخت بشم یا اینکه هوس شنا به سرم بزنه چون اصلاً بلد نبودم. چند مدل هم ***ی برداشتم برای خالی نبودن عریضه! چند تا هم معمولی اما ساده و شیک برای پوشیدن مداوم. فکر کنم روی هم رفته بیست دست شد! سه چهار تا هم لباس خواب برداشتم. قیافه دنیل دیدنی شده بود! داشت با تعجب به من و اعتماد به نفسم و انتخابام نگاه می کرد. مطمئن بودم لباسایی که من برداشتم خیلی قشنگ تر از ست های دوروثی جونشه! از چشماش می فهمیدم. متاسفانه یا خوشبختانه تو این مورد تجربه زیاد داشتم و خیلی چیزا رو می تونستم از چشمای مردا بخونم. داشتم هنوز لباسا رو زیر و رو می کردم تا یه موقع چیزی جا نمونه، که دنیل یکی از لباس ها رو که یه ست توری مشکی رنگ بود رو برداشت و رو به دورثی گفت:
- عزیزم این خیلی شیکه! با اون لباس خواب حریر مشکیه دیوونه کننده می شه!
دوروثی سریع به فروشنده گفت از اون لباس سایزش رو براش بیارن، فروشنده با شرمندگی گفت:
- متاسفم، اون لباس سایز شما رو نداره! و با لباس خوابش هم ست شده، نمی تونم لباسش رو تک بهتون بدم.
بیچاره دوروثی! دلم براش سوخت، اما از رو نرفتم و گفتم:
- سایز من چطور؟
لبخندی زد و گفت:
- سایز شما چنده؟
جالبی اون فروشگاه این بود که اول انتخاب می کردی بعد سایزت رو می پرسیدن! خواستم سایزم رو بگم که دوروثی پیش دستی کرد و سایزی که حدس می زد رو گفت. بیچاره الان باز ضایع می شد! چون سایز من رو دقیقاً دو سایز از خودش کوچیکتر تخمین زده بود در حالی که من یه سایز بزرگ تر بودم. چپ چپی نگاش کردم و سایز اصلی رو گفتم، اگه بگم چشماش چهار تا شد بیراه نگفتم. دنیل هم داشت نگام میکرد، اما اینبار از نگاش چیزی نمی شد بخونم. فروشنده سری تکون داد و گفت:
- بله سایز شما رو داریم.
خوشحال و خندون گفتم:
- پس اینو هم برام بذارین لطفا!
کارد می زدی خون دوروثی در نمی یومد! داشت منفجر می شد. دنیل سعی می کرد با جمله های کوتاه حواسش رو پرت کنه، اما چندان موفق نبود. فروشنده کد لباس های انتخابی منو یادداشت کرد و رفت که سفارش های منو آماده کنه. دوروثی که داشت منفجر می شد گفت:
- خودتو خفه کردی؟! یعنی اینقدر بی لباس مونده بودی؟
پا روی پا انداختم و گفتم:
- دنیل نذاشت از خونه قبلی چیزی با خودم بیارم، اینه که واقعاً بی لباس شدم.
دهنش بسته شد، می دونست اگه یه کلمه دیگه حرف بزنه باز به وسیله دنیل جزش می دم. جالبی کار اینجا بود که دنیل هم هیچی نمی گفت. بدجور رفته بود تو فکر، یه جورایی حس می کردم نگرانه. شاید به خاطر حرفای من، وقتی گفتم لباس ***ی نیاز دارم، یا لباس خوابای حریر! نکنه پیش خودش فکری ... به درک! بذار هر فکری می خواد بکنه، بکنه! من که کاری نمی خوام بکنم، فقط خواستم دوست دختر محترمش رو بچزونم که چزوندم. اونقدر که یادش رفت اومده لباس خواب بخره و قصد داشته از سلیقه دنیل استفاده کنه! خود دنیل یاداوری کرد بهش. بیچاره! فروشنده با چند باکس خوشگل که همه سفارش های من توش چیده شده بود اومد تو و گرفتشون سمت ما! همه از جا بلند شدیم و دنیل رفت صندوق که همه رو حساب کنه. دوروثی دیگه منتظر نموند و از مغازه زد بیرون.
منم همراه دنیل رفتیم بیرون، دنیل پرسید:
- دیگه چیزی نیاز نداری؟
- نه ممنون!
- لباس برای دانشگاه؟
- نه کمدم به اندازه کافی پر هست.
- اما حس می کنم پالتو به اندازه کافی نداشته باشی، هوا روز به روز سردتر می شه. نمی خوام سرما بخوری.
دوروثی که از ما جلوتر می رفت با غیظ برگشت و گفت:
- می شه یه کم تند تر راه بیاین؟ من عجله دارم!
دنیل با تعجب گفت:
- مگه جایی کار داری؟
- آره باید برم خونه ...
- خیلی خب عزیزم، پس تو برو!
دوروثی با حیرت گفت:
- چی ؟ من برم؟ پس تو چی؟ مگه با من نمی یای خونه مون؟
- نه، من که بهت گفتم امروز نمی تونم بیام خونه تون چون افسون همراهمه. الان هم می خوام براش چند تا پالتو بخرم. تو برو، بعداً می بینمت ...
دوروثی که دیگه طاقت موندن نداشت، خداحافظی سردی کرد و رفت. نه به بوسه گرم هنگام سلامش، نه به سردی خداحافظیش. دنیل هم زیر لب گفت:
- انگار ناراحت شد!
به من ربطی نداشت، مشکل خودشون بود! من در حدی دوروثی رو جز می دادم که به خودم مربوط می شد به رابطه اون دو نفر کاری نداشتم. همراه دنیل وارد پاساژ دیگه ای شدیم و دنیل به سلیقه خودش چند تا پالتوی کوتاه و بلند و چند جفت چکمه و شال و کلاه برام خرید. وقی از خرید فارغ شدیم به پیشنهاد اون رفتیم جایی ناهار بخوریم. از حق نگذریم روز خوبی رو سپری کرده بودم! ثبت نام توی دانشگاه، خرید لباس های آنچنانی، حرص دادن یه دختر از خود راضی، و خوردن ناهار با مردی که کم کم داشتم باور می کردم می خواد جای پدرم باشه!

sepide
10-25-2012, 12:02 AM
نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت! بیست و هشت سال زندانی برای فردریک! خودش یه عمر بود، فردریک بیست و سه ساله، تا بیست و هشت سال آینده پنجاه و یک ساله می شد. همه جوونیشو پای خودخواهی و هوسش باخت! دلم خنک شده بود، اما نگرانی من بابت لئونارد بود که فقط دو سال و نیم زندانی براش بریده شده بود، در اصل مدت زندانی فردریک بیست و پنج سال و لئونارد یک سال بود، اما چون پولی برای پرداخت غرامت نداشتند مدت بیشتری باید توی زندان می موندن. دنیل کنجکاوانه به من خیره شده بود تا ببینه خوشحال شدم یا ناراحت، می دونستم که از قیافه ام هیچی نمی تونه بفهمه، چون خودم هم نمی فهمیدم الآن دقیقاً چه مرگمه! صداش بلند شد:
- خب؟
- خب که خب!
- خوشحال نیستی؟ فردریک به سزای عملش رسید.
- چرا ... هستم!
- پس چرا به نظر پکر می یای؟
- شاید هم خونسرد!
- بهت نمی یاد خونسرد باشی.
- لئونارد چی؟
متوجه دلیل ناراحتیم شد و گفت:
- از الآن می خوای تا دو سال و نیم دیگه که لئونارد آزاد می شه نگرانش باشی؟ افسون، فکر کردی من حکم چیو دارم توی زندگیت؟
فقط نگاش کردم، شونه ای بالا انداخت و گفت:
- مثلاً می خوام پدرت باشم! می شه اینقدر نگران نباشی و همه چیز رو بسپری به من؟
- به تو؟ وقتی حتی حاضر نیستی هویتت رو برای من فاش کنی؟
با کلافگی چنگی توی موهاش زد و گفت:
- مطمئن باش من هیولا نیستم! قصدم هم فقط و فقط کمک کردن به توئه!
- می دونم ... البته اگه دوست دخترت بذاره!
خنده اش گرفت و گفت:
- دوروثی کمی حسوده! عادت داره خودش در صدر همه چیز باشه! دختر سِر بودن این بدی ها رو هم داره! بهش عادت می کنی، دختر بدی نیست!
- از نظر تو که همه خوبن!
خندید و گفت:
- تو خیلی بدبینی دختر!
- توام خیلی خوش بینی پسر!
- فکر نمی کنی برای پسر بودن سنی ازم گذشته باشه؟ دیگه بهتره بهم بگی پیرمرد!
نگاهی به سر تا پاش کردم و گفتم:
- روزی که دیدمت با خودم گفتم خیلی سن داشته باشی سی و دو سال داری! به نظرت مرد سی و دو ساله پیره؟
- اعتماد به نفس خوبی بود.
- تعریف نکردم، حقیقت رو گفتم ...
- بگذریم، دانشگاهت چطور بود؟
- برای روز اول خوب بود ... بهترین خوبیش اینه که همه هم سن و سالیم! اما بچه ها هنوز خیلی خشکن! دوست دارم چند تا دوست داشته باشم ...
دنیل با کنجکاوی گفت:
- پسر؟
- اونو که اصلاً حرفشو نزن! مرد جماعت قابل اعتماد نیست.
- منم ترجیح می دم دوستیت با پسرا در حد سلام و علیک باشه، نمی خوام بابتت نگرانی داشته باشم.
- بهت نمی یاد دیدت اینقدر محدود باشه.
- که چی؟
- که دوستی با پسرا رو غدقن کنی.
- غدقن نکردم! من فقط می گم الآن به صلاح نیست که دوست پسر داشته باشی و وارد روابط احساسی بشی. وگرنه دوست داشتن از هر جنسی حق توئه!
یه تای ابروم رو بالا انداختم و با تمسخر گفتم:
- چشم بابا جون!
اخم بامزه ای کرد و گفت:
- حالا دیگه بابا رو تنها بذار، می خواد استراحت کنه.
از جا بلند شدم و بدون هیچ حرف اضافه ای رفتم از اتاقش بیرون. فعلاً باید به همین چند سال آرامش دل خوش می کردم. وقتی درسم تموم بشه یه کاری برای خودم دست و پا می کنم و از اینجا می رم. بعضی وقتا می زد به سرم یه کم دنیل رو تیغ بزنم و پولامو جمع کنم برای روز مبادا! اما بعدش وجدان درد می گرفتم! باید انصاف به خرج می دادم، بیچاره دنیل جز مرد بودنش هیچ جرمی مرتکب نشده بود. پس سزاوار نامردی نبود.

sepide
10-25-2012, 12:02 AM
***
دو هفته ای گذشته بود، همه چی آروم بود جز غر غر های دایه مارتا که بعضی وقتا واقعاً هوس می کردم یه دل سیر کتکش بزنم! اما دیگه باهاش کنار اومده بودم، راه می رفتم داد می کشید:
- صاف راه برو! قوز نکن! قدماتو آروم بردار و شمرده! توی یه خطر راه برو ... تلو تلو نخور مگه مستی؟ سینه تو بده جلو!
غذا می خوردم داد می زد:
- گوشتو با چاقو تکه کن، نه با چنگال! دستمال نذاشتی روی لباست! دور دهنت رو آروم پاک کن، تو که مرد نیستی! غذاتو از دور بشقابت جمع کن که نریزه بیرون.
تلویزیون می دیدم داد می زد:
- تکیه بده به پشتی کاناپه، پاهاتو نذار روی کاناپه، پاهاتو از روی میز بردار! پاتو تکون نده، بلند نخند، وسط فیلم صحبت نکن!
خلاصه که به همه چیز من گیر می داد! دو روز دیگه دنبالم راه می افتاد توی دستشویی به نقطه چینمون هم گیر می داد! والا! اوایل سرکش می شدم و به حرفش توجهی نمی کردم، اما کم کم به این نتیجه رسیدم که دایه از رو نمی ره! تا وقتی یه کاری رو نکنی عین مته مخت رو سوراخ می کنه. پس تصمیم گرفتم جلوش همونطوری باشم که اون می خواد تا کمتر با هم کنتاکت پیدا کنیم. همین هم کم کم باعث شد رسم شاهزاده بودن را یاد بگیرم و کم کم تبدیل به یه خانوم با وقار بشم. یه روز که داشتم می رفتم سمت نشیمن وسوسه شدم سری به اتاق بنفش بزنم و به وقتش وسایلم رو به اونجا منتقل کنم. در اتاق رو باز کردم و رفتم تو، دایه نبود، پس می تونستم هیجانم رو تخلیه کنم. دستامو از هم باز کردم چرخی دور خودم زدم و با خوشحالی گفتم:
- رنگ یعنی بنفش!
خودمو پرت کردم روی تخت و لحاف پر قوی بنفش رنگ رو کشیدم توی بغلم. چه لذتی داشت واقعاً! تصمیم گرفتم همون لحظه با دنیل سر این موضوع صحبت کنم و اتاقم رو عوض کنم. رفتم سمت در بین دو اتاق و دستم رو گذاشتم روی دستگیره اما با شنیدم صدای دنیل سر جام میخکوبم شدم:
- بله دایه، این افسون دختر همون افسانه است!
- باورم نمی شه! همون افسانه ای که یک ماه اینجا بود و همه چیز رو به هم ریخته بود!
- اون بیچاره چیزی رو به هم نریخت دایه، مقصر من بودم.
- یعنی چی؟
- داستانش مفصله، خواستم فعلاً دلیل اینکه افسون رو پیش خودم آوردم رو بدونین. من باعث شدم پدرم نابود بشه و افسانه به دره بدبختی سقوط کنه. فقط به خاطر تفکر بچه گونه ام!
- چی می گی دنیل؟ تو اون موقع یه پسر بچه بودی!
- درسته، فقط یازده سالم بود!
- من حسابی گیج شدم ...
- براتون جریان رو می گم اما خواهشاً هرگز به گوش افسون نرسه، دارم دنبال یه دلیل دیگه برای اون می گردم که قانعش کنه. اون اگه حقیقت رو بفهمه هیچ وقت منو نمی بخشه. همینجوری بیچاره شدم تا اعتمادش رو جلب کردم. یادتونه که اون اوایل چقدر جفتک می انداخت.
- خیالت راحت، کسی چیزی از من نمی شنوه!
- اگه به رازداریتون ایمان نداشتم حرفی نمی زدم، اما حقیقتاً تحمل این راز یک تنه خیلی داره آزارم می ده.
- قول می دم رازدار خوبی باشم ...
- یادتونه که پدر یه اخلاق خیلی خاص داشت! وقتی جرم یک مجرمی ثابت می شد و پدر می فهمید اون مجرم به خاطر فقر به خلاف رو آورده می رفت سراغ خونواده مجرم و بهشون پولی می داد تا بتونن در نبود سرپست خونواده زندگی کنن و حتی اگه در توانش بود برای مادر اون خونواده یه شغل خوب پیدا می کرد که خدایی نکرده به هرزگی کشیده نشه.
- یادمه!
- یه روز که پدر می ره سروقت یکی از خونواده ها توی راه برگشت، با زنی برخورد می کنه که کنار جاده نزدیک فرودگاه افتاده بوده، لباس تنش نبوده و وضعیتش خیلی اسفبار بوده. یه جورایی رو به مرگ ...
- خب؟
- اون زن افسانه بوده، پدر بدون توجه به عواقب کار اون زن رو سوار ماشینش می کنه و می بره بیمارستان. داشته توی تب می سوخته و هذیون می گفته، اما به زبونی که بابا سر در نمی آورده. خلاصه افسانه رو به بیمارستان منتقل می کنه و یه هفته ای طول می کشه تا حال جسمانی اون دختر خوب می شه. از قضا بارها بهش تجاوز شده بود و از لحاظ روحی داغون بود!
- نه!
- بله، این جریان افسانه! از اون طرف اینجا توی خونه آشوب به پا بود. خاطرتون که هست، مادر و پدر می خواستن از هم جدا بشن. هر روز دعوا و جنجال داشتن.
- یعنی به خاطر افسانه؟
- نه ... جریان بر می گرده به قبل از افسانه.
- خب؟
- اونا درگیر طلاق بودن که پدر افسانه رو آورد خونه.
- اینجا رو خوب یادمه، پدرت گفت دختر یکی از دوستاشه و باید یه مدت نگهش داره.
- اوهوم ... و مادر که اصلاً اون لحظه به این چیزا فکر نمی کرد خیلی راحت باور کرد. براش اهمیتی هم نداشت. فقط می خواست هر طور شده دایان رو با خودش ببره ... فکر و ذکرش شده بود همین. اما اینها همه ظاهر امر بود. حقیقت این بود که پدر عاشق افسانه شده بود، با همون نگاه اول. افسانه چشمای وحشی خاکستری داشت و موهای موج دار، درست مثل افسون! و پدر دل به زیبایی شرقی افسانه باخته بود ...

sepide
10-25-2012, 12:04 AM
- جرم تو این وسط چیه؟
- همه جرم ها زیر سر منه!
- یعنی چی؟
- من خیلی از جدایی پدر و مادرم ناراحت بودم و با همون شم کارآگاهی که از بچگی داشتم دنبال یه دلیل برای این جدایی می گشتم. فکر می کردم چی باعث به وجود اومدن این سردی شده؟ می خواستم هر طور شده اون مانع رو نابود کنم تا بتونم پدر و مادرم رو با هم داشته باشم ...
- خب؟
- اولین کسی که بهش مشکوک شدم افسانه بود و وقتی یه شب که پدر رفته بود پیشش فال گوش ایستادم چیزایی شنیدم که باعث شد بزرگترین اشتباه زندگیم رو مرتکب بشم. پدرم داشت به افسانه دلداری می داد که سختی هاش تموم می شه و فقط باید صبر کنه تا از مادرم جدا بشه و بعد با اون ازدواج کنه. پدرم به افسانه قول داد که حتی اگه اون مایل باشه از انگلیس ببرتش بیرون تا یاد خاطرات بدش نیفته.
- خدای من!
- شنیدن همین کافی بود تا ذهن کودکانه من به این نتیجه برسه که دلیل جدایی پدر و مادرم افسانه است! اولین کاری که کردم رفتم و همه چیز رو گذاشتم کف دست مادرم، مادرم خیلی ناراحت شد چون اصلاً فکرش رو هم نمی کرد که به این زودی براش جایگزین انتخاب بشه. اما وقتی دروغای منو شنید خونش به جوش اومد!
- دروغ؟
- اوهوم، من بهش گفت پدرم از خیلی وقت پیش با افسانه رابطه داشته و دلیل مشکلاتشون این بوده که پدرم عاشق زن دیگه ای بوده! گفتم پدر می خواد منو از انگلیس خارج کنه که دیگه نتونم مادرم رو ببینم و بدتر از اون ...
- دیگه چی؟
- بهش گفتم یه بار یواشکی حرفای افسانه رو با تلفن شنیدم که داشته به کسی می گفته بعد از ادواج با پدرم خونه رو صاحب می شه و کم کم همه اموال مجستیک ها رو بالا می کشه ...
- دنی!
- وای دایه هنوز هم که بهش فکر می کنم شرمنده می شم!
- پس جریانات بعدی چی؟ اونا هم زیر سر تو بوده؟
- از ریشه آره! مادر رفت با افسانه صحبت کرد و بهش گفت اگه گورش رو گم نکنه آبروش رو می بره و بلایی سرش می یاره که دیگه نتونه توی این کشور بمونه. آخه افسانه مشکل اقامت داشت، بهش پناهندگی نداده بودن و اگه گیر دولت می افتاد سریع دیپورت می شد. پدر می خواست قبل از اینکه این افتاق بیفته با افسانه ازدواج کنه و اقامت دائمش رو بگیره. مادر هم با همین نقطه ضعف افسانه رو تهدید کرد. اما افسانه محکم سر موضعش ایستاد و کوتاه نیومد. به پدر خیلی اعتماد داشت و می دونست اتفاقی نمی افته! اما اشتباه می کرد و از مکرهای زنانه خبر نداشت ...
- مکر زنانه؟ نکنه جریان جرمی زیر سر مادرته؟
نمی دونم دنیل چیکار کرد که دایه با بهت گفت:
- دنــــی!
- مادر بدترین راه رو انتخاب کرد و پسر باغبون رو با پول تطمیع کرد و شبونه فرستاد توی اتاق افسانه. افسانه که به خاطر مشکلات روحیش آرامبخش مصرف می کرد خوابش خیلی سنگین بود، جرمی رفت توی تخت خوابش خوابید و اونو توی بغلش کشید، همون لحظه مادر این خبرو به گوش پدر رسوند و پدر سراسیمه رفت توی اتاق افسانه و اونو توی بغل جرمی دید ...
- بقیه اش رو خوب یادمه! گریه های افسانه، قسم هاش و التماساش و فریاد های پدرت و فحش های مادرت!
- درسته! افسانه رو شبونه از باغ بیرون انداختن و پدر با این فکر که تو شناخت ادما دچار مشکل شده تا مدت ها دچار نا امیدی و افسردگی شده بود. کسی دیگه نفهمید چه به روز افسانه اومده تا اینکه من کم کم بزرگ شدم و ... دایه یادته من بیست و سه سالگی دچار افسردگی شدید شدم؟
- خوب یادمه!
- دایه نفرین افسانه دامن منو گرفت، دامن مادر رو هم گرفت، چون دایان هیچ وقت به مادر احترام نذاشت و همیشه تحقیرش کرد. اما دامن منو بدتر گرفت ... من هیچ وقت نتونستم عشق رو تجربه کنم ... هیچ وقت! توی بیست و سه سالگی وقتی دیدم دوستام یکی پس از دیگری دارن با دوست دخترهاشون ازدواج می کنن ولی من هیچ کششی نسبت به ازدواج و دوست دختر داشتن ندارم دچار افسردگی شدم. نمی دونستم چرا اینطور شدم، اون موقع بود که یاد افسانه افتادم. دوست داشتم همه چیز رو برای پدر بگم تا افسانه رو پیدا کنه، البته بعید می دونستم توی انگلیس باشه چون اقامت نداشت. اما جرئت نکردم، نمی خواستم بفهمه پسرش چه خیانتی بهش کرده، بعدش هم اگه می فهمید مادرو بیچاره می کرد! پس تصمیم گرفتم خودم دنبالش بگردم، اما هر چی بیشتر گشتم، کمتر به نتیجه رسیدم ... تا اینکه یک سال پیش افسون رو دیدم!
- کجا دیدی افسونو؟
- طبق روند پدر رفته بودم برای کمک به خونواده یکی از مجرمین که دستشو خودم رو کرده بودم، پایین شهر، کنار پیاده رو افسون رو دیدم. همین که دیدمش قیافه اش به نظرم آشنا اومد و یه لحظه افسانه تو ذهنم شکل گرفت. از بعد از بیست و سه سالگی اینقدر عکس افسانه رو نگاه کرده بودم که چهره اش رو از بر بودم. با خودم گفتم محاله اون دختر افسانه باشه! افسانه باید خیلی از اون مسن تر می بود. بی اراده تعقیبش کردم، لنگ می زد و درست نمی تونست راه بره. چهره اش خیلی پکر و گرفته بود. رفت توی یه ساختمان خیلی بد ریخت! از اون به بعد کارم شد تحقیق و سرک کشیدن تو زندگی افسون! همسایه ها چیز زیادی بروز نمی دادن در موردشون، فقط فهمیدم اسمش امیلیه با پدر و برادرش زندگی می کنه و مادرش چند ساله فوت شده! اما در مورد ایرانی بودنش و اسم مادرش کسی چیزی نمی دونست. تصمیم داشتم هر طور شده سر از زندگیش در بیارم. پسس جیمز رو سر راهش قرار دادم.

sepide
10-25-2012, 12:05 AM
- جیمز کیه؟ اسمش امیلی بوده؟
- جیمز یکی از دوستای وکیل منه! امیلی هم اسمیه که همه افسون رو باهاش می شناختن.
- جیمز چیزی هم فهمید؟
- جیمز رفت توی فروشگاهی که افسون کار می کرد استخدام شد و سعی کرد هر طور شده خودش رو به افسون نزدیک کنه ، چند ماهی طول کشید، چون افسون اصلاً راه به جیمز نمی داد. به شدت مردم گریز بود و حالت تدافعی داشت. اصلاً نمی شد کسی باهاش صمیمی بشه. جیمز می گفت حتی با دخترها هم صمیمی نمی شه. بیچاره جیمز! چقدر از کار و زندگیش زد تا تونست بالاخره یه کم اطلاعات برای من در بیاره. اسمش امیلی نبود، افسون بود و این منو یه قدم به چیزی که می خواستم نزدیک تر کرد. افسون، خیلی شبیه افسانه بود و من تقریباً به این اطمینان رسیدم که افسون دختر افسانه است! خبر بعدی شکنجه شدن دائمی افسون بود. جیمز می گفت که افسون درست نمی تونه راه بره و همیشه دست و صورتش کبوده! اما با دروغ اونا رو توجیه می کنه. داشتم دیوانه می شدم، می خواستم اگه واقعاً افسون دختر افسانه است بفهمم کی داره شکنجه اش می کنه؟ چی از جونش می خوان؟! رفتم سر وقت پدر و برادر عوضیش، تعقیبشون کردم و فهمیدم چه آدمای مزخرفی هستن، خلافکار و الاف و خوش گذرون! هیچ وقت افسون همراهشون نبود. برادرش صبح تا بد از ظهر توی یه کلوب کار می کرد و پدرش هم هر وقت، وقت می کرد یه سر می رفت توی ***** خونه سر کوچه شون، شغلش اونجا بود، گویا دختر براشون جور می کرد و صاحب اونجا هم معشوقه اصلی خودش بود.
- خوبه افسون رو پیشکش نکرده!
- قصدش رو داشت، اما خدا رو شکر من زود به داد افسون رسیدم.
- خب؟
- اینا رو که دیدم فقط دنبال یه بهونه بودم که افسون رو بیارم پیش خودم، نمی خواستم حتی یه روی دیگه تو اون خونه باشه. بدبختی اینجا بود که جیمز هم داشت از عذاب کشیدن افسون عذاب می کشید.
- نکنه؟!
- درسته، جیمز دلباخته افسون شده بود و می ترسیدم هر آن اتفاقی بیفته و همه نقشه هام رو نقشه بر آب کنه.
- مثلاً چه اتفاقی؟
- مثلاً بره خونه افسون اینا و بیفته روی سر پدر و برادرش بزنه ناکارشون کنه. در هر صورت این کار رو نکرد، اما یه بار از خود بیخود شد و افسون رو بوسید، همین بوسه باعث شد افسون از اون مارکت اخراج بشه.
- ای بابا!
- سریع شغلی توی یه رستوران توی همون محدوده براش دست و پا کردم که به کارای خلاف کشیده نشه و پدرش از این موقعیت سو استفاده نکنه بخواد ببرتش توی ***** خونه! شب اولی که رفت توی اون رستوران بالاخره دلو زدم به دریا و منم رفتم اونجا ...
- که چی بشه؟ باهاش حرف بزنی؟
- نه، دوست داشتم نگاش کنم، شباهتش به مادرش عجیب بود! اگه این شباهت رو نداشت من هیچ وقت نمی تونستم شناساییش کنم.
- دنی! مثل پسرای عاشق پیشه؟ فقط یه گیتار کم داشتی.
دنیل خندید و گفت:
- نه دایه، واقعاً اون رو مثل دختر خودم می دونستم و می خواستم نجاتش بدم. حس می کردم اون دختر مال منه، متعلق به منه! یه حس عجیب! هنوز هم نمی تونم این حس رو درک کنم.
- به خاطر عذاب وجدان و احساس گناهت بوده.
- شاید ... اون شب خوب نگاش کردم و وقتی راهی خونه شد دنبالش رفتم، دیگه حالم دست خودم نبود، می خواستم هر طور شده باهاش حرف بزنم و بگم می خوام کمکش کنم. شاید خودش می تونست راه حلی به من بده! چون مسلماً همینطوری نمی تونستم اونو با خودم ببرم و قانون چنین اجازه ای بهم نمی داد. افسون هجده سالش تموم شده بود و می دونستم اگه خودش بخواد می تونم اونو با خودم ببرم پس رفتم جلو اما ...
- اما چی؟
- برادر روانیش از راه رسید و ما با هم درگیر شدیم. بعد هم افسون چاقو خورد و باقی ماجرا ...
- چه سرنوشت تلخی!
آهی کشید و گفت:
- درسته! خیلی تلخه!
- ار افسانه دیگه چیزی نفهمیدی؟
- چرا، وقتی افسون رو می خواستم منتقل کنم به اینجا، رفتم توی اون خونه ای که توش زندگی می کرد دفتر خاطرات افسانه اون جا بود. همه اش رو خوندم ...
- چه به روزش اومده بود؟
- از خونه ما که بیرون رفته بود با یه باند آشنا شده بود، باندی که اعضای اون با دخترا و پسرای خارجی ازدواج می کردن و کمکشون می کردن که اقامت بگیرن. از شانس گند افسانه ، اون با بدترینشون ازدواج کرده بود، لئوناردو ...
- پدر افسون؟
- بله! یه روانی به تمام معنا! نه تنها همه پولاش رو گرفته بود، بلکه وادارش کرده بود بره خونه اش و کلفتیش رو بکنه، وقتی افسانه تصمیم به فرار می گیره، اونو حامله می کنه. افسانه هم تصمیم می گیره بمونه به خاطر بچه اش، چون به قول خودش خوب می دونسته که اگه فرار کنه، بچه اش زنده نمی مونه و هیچ چیز خوبی هم منتظرش نیست، اما اگه می مونده ، حداقلش یه سقف بالای سر داشته. پس می مونه و پسرش رو به دنیا می یاره، فردریک!

sepide
10-25-2012, 12:05 AM
- برادر افسون ...
- بله و این پسر می شه همه چیز افسانه، اما متاسفانه از لحاظ اخلاقی نسخه دوم پدرش می شه. لئونارد فردریک رو به شدت به خودش وابسته میکنه که افسانه هیچ وقت نتونه فرار کنه. کلفت خوبی داشته ، نمی خواسته هیچ وقت از دستش بده. افسانه هم مادر بوده! نمی تونسته پسرش رو بذاره و بره، بارها با پسرش حرف می زنه و ازش می خواد که با هم فرار کنن اما فردیک هم بدتر از پدرش مادرش رو محکوم می کرده. یه شب لئونارد مست می کنه و بعد از مدت ها با افسانه ارتباط برقرار میکنه. حاصل همون رابطه می شه افسون ... اما ...
- اما چی؟
- لئونارد هیچ وقت باورش نمی شه که خودش افسانه رو حامله کرده، مدام محکومش می کرده که خیانت کاره! افسانه تصمیم می گیره بیخیال پسرش فرار کنه که لئونارد می فهمه و این اجازه رو بهش نمی ده. اون مرد روانی بوده! می گفته از ایرانی ها بدش می یاد و می خواد افسانه رو بچزونه! قصدش هم فقط همینه! افسون به دنیا می یاد و باز یه دلگرمی می شه برای افسانه، اما یه وسیله می شه برای لئونارد که افسانه رو بیشتر بچزونه! با تهمت زدن بهش، با آزار دادن دخترش و خیلی چیزای دیگه. پسرش هم تو این راه همراهیش می کرده.
- آه خدای من چه دردناک! زن بیچاره!
- واقعاً! وقتی این چیزا رو می خوندم می خواستم سرمو بکوبم توی دیوار! بدجور احساس عذاب وجدان دارم، اگه من اون کار رو نکرده بودم، افسانه با پدر ازداوج می کرد و خوشبخت می شد. افسون هم می شد خواهر عزیزم!
- حالا شده دخترت!
- کار دیگه ای براش از دستم بر نمی یاد. من از اون زندگی نکبت بار که نیمیش زیر سر خودم بود فقط تونستم افسون رو نجات بدم، حاضرم برای آرامش این دختر هر کاری بکنم! حس می کنم پدر از دستم ناراحته! می خوام با این کار اونو هم راضی کنم.
- افسانه خانواده ای نداشت که کمکش کنن؟ یعنی اینقدر بی کس و کار بود؟
آهی کشید و گفت:
- چرا، داشت ، اما ... افسانه یه دختر فراری بود. به خاطر فضای خفقان اور کشورش تصمیم به مهاجرت می گیره، گویا توی ایران سر پر سودایی داشته و خیلی جسور بوده!
- درست مثل افسون!
- آره منم با خوندن این قسمت از خاطراتش به همین نتیجه رسیدم که افسون خیلی شبیهه مادرشه، از هر لحاظ ...
- خب؟
- خونواده اش باهاش مخالفت می کنن و پدرش که آدم مذهبی بوده اونو توی خونه زندانی می کنه و قسم می خوره هر بار از دهن افسانه حرف رفتن خارج بشه دهنشو پر خون کنه. افسانه نوشته بود بیست و هشت بار از پدرش تو دهنی خورده! تا اینکه به کمک یکی از دوستاش از خونه فرار می کنه. اون دوستش هم وضعیتی مشابه افسانه داشته و اتفاقاً با حرفای اون بوده که افسانه هوایی می شه بره!
- خب؟
- هر دو از خونه فرار می کنن و با قاچاقچیای آدم همراه می شن، اما دوستش بین راه به خاطر تجاوزهای زیاد می میره!
- وای! چه وحشتناک!
- خیلی ، افسانه هم با بدبختی به انگلیس می رسه. اینجا که می رسه پولاش ته می کشه و موندگار می شه.
- مگه نگفتی لئونارد در ازای پول باهاش ازدواج کرده؟ پس پول از کجا اورده؟ نکنه وقتی اینجا بوده ...
- نه نه! پدر وقتی اونو از خونه انداخته بیرون به خاطر عشقی که بهش داشته دلش نیومده همینجوری ولش کنه به امان خدا و یواشکی کیفش رو پر از پول کرده بود ...
- بیچاره کنت!
- پدر یکی دو سال قبل از مرگش به بی گناه بودن افسانه پی برده بود، اینو بعدها از توی وصیت نامه اش فهمیدم. خیلی هم دنبالش گشته، اما پیداش نکرده.
- از کجا فهمیده؟
- جرمی اعتراف کرده بوده!
سکوت بینشون حاکم شد، همه بدنم داشت می لرزید. دستمو محکم جلوی دهنم گرفته بودم که صدای هق هقم از اتاق خارج نشه و به گوششون نرسه. نمی خواستم بفهمن من این چیزا رو شنیدم. نمی خواستم دنیل بفهمه من پی به ذات بد ذاتش بردم، خودمو کشیدم کنار. هر چی باید می فهمیدم رو فهمیده بودم. حالا می دونستم چرا قیافه کنت الکساندر برام آشناست. مامان یه بار عکسشو به من نشون داد، توی یه بریده روزنامه و با حسرت گفت یه روزی عاشق این مرد بوده. خیلی سعی کردم از زیر زبونش بکشم بیرون که چطور عاشقش شده و قضیه چی بوده! اما اون هیچی نگفت، حتی توی دفتر خاطراتش هم چیزی در مورد رابطه اش با کنت ننوشته بود. شاید هم نوشته بوده اما از ترس لئونارد از بین برده بودتشون. بعید هم نیست. خودمو انداختم روی تخت و با یادآوری رنج های مامان و خودم از ته دل زار زدم. حالا می دونستم باید کی رو مقصر بدونم، تا قبل از اون خونواده مامی رو مقصر می دونستم، اما حالا ... بیشتر تقصیرا افتاد گردن دنیل و من دوست داشتم تا اخرین قطره خونش رو بمکم! تا اخرین قطره رو!

sepide
10-25-2012, 12:06 AM
- جرئت نکردم به پدرم حرفی بزنم، نمی خواستم بفهمه پسرش چه خیانتی بهش کرده، بعدش هم اگه می فهمید مادرو بیچاره می کرد! مادرو بیچاره می کرد! مادرو بیچاره می کرد!
- من عاشق این مرد بودم، عشق اول من بود ، ناجی من شد ، عاشقش بودم ، عاشقش بودم ، عاشقش ...
از خواب پریدم و نشستم روی تخت، نفس نفس می زدم. صدای مامان هنوز تو ذهنم اکو می شد:
- عاشقش بودم!
دنبالش صدای نحس دنیل بود:
- مادرو بیچاره می کرد!
مادر اون نباید بیچاره می شد تا مادر من به خاک سیاه بشینه! لعنتی! دنیل عوضی بود که باعث شد مامان به عشقش نرسه، مامان تن به ذلت بده! دنیل نذاشت مامان دلخوشی و آرامش داشته باشه ... از جا بلند شدم، روی تنم عرق سرد نشسته بودم، رفتم سر کمد، ساعت هشت صبح بود. سر سری یه دست لباس در اوردم و پوشیدم، کلاهمو کشیدم روی سرم و زدم از اتاق بیرون. کسی سر راهم نبود، با سرعت از پله ها رفتم پایین، اولین کسی که عین اجل معلق جلوم حاضر شد دایه بود:
- کجا به سلامتی؟
بغض داشت خفه ام می کرد. از همون نوعی که شکسته نمی شد و فقط گلومو زخم می کرد. صدامو خودم هم نشناختم:
- قبرستون!
صدای دادش بلند شد:
- درست صحبت کن! این چه وضع ...
- چی شده؟
هر دو چرخیدیم سمت دنیل، چقدر دوست داشتم برم تف بندازم توی صورتش! پسره آشغال روانی! اما الان وقتش نبود، براش نقشه های بهتر داشتم ... دایه سریع گفت:
- این دختر باز زده به سرش! اول صبحی معلوم نیست کجا داره می ره! امروز یکشنبه است! طبیعتاً کلاس های دانشگاه امروز تعطیله!
دنیل بی توجه به دایه یه قدم اومد سمت من، دستمو مشت کرده بودم و به سختی جلوی خودم رو می گرفتم که محکم نکوبم پای چشمش. یه روب دوشامبر قهوه ای تنش بود و مشخص بود زیرش لباس دیگه ای نپوشیده. اونم تازه از خواب بیدار شده بود و چشماش پف داشت. اومد سمتم و با مهربونی پرسید:
- کجا می خوای بری عزیزم؟
دوباره تکرار کردم:
- قبرستون؟
دایه اومد خیز برداره به طرفم که دنیل دستشو بالا آورد و اونو سر جاش متوقف کرد، نگام کرد و گفت:
- یعنی چی؟
- نمی فهمی؟ احمقی؟ می خوام برم قبرستون، سر خاک مادرم!
نفس آه مانندی از سینه هر دو خارج شد، دنیل چند لحظه سرش رو زیر انداخت و من توی دلم فریاد کشیدم:
- باید هم خجالت بکشی آشغال! باید خجالت بکشی، خون افسانه هم گردن توئه!
صداش بلند شد:
- چند لحظه فرصت بده حاضر بشم بیام، خودم می برمت.
- لازم نکرده، می خوام تنها باشم!
دنیل بی توجه به حرف من گفت:
-تنهات می ذارم، فقط تا اونجا می رسونمت.
دایه بدون حرف دیگه ای از ما دور شد اگار خیالش راحت شد که بهش توهینی نشده. بعد از رفتن دایه دنیل هم رفت و من بلاتکلیف نشستم لب پله ها. فعلاً چاره ای نبود و باید به سازش می رقصیدم. رفت و برگشتش پنج دقیقه طول کشید. رسمی و شیک جلوی روم ایستاد! از جا بلند شدم و بدون اینکه حرفی بزنم رفتم از عمارت بیرونف ماشین دنیل زیر سایه بون جلوی عمارت پارک شده بود. دنیل در سمت منو باز کرد و خودش هم سوار شد. مشغول تماشای مناظر بیرون شدم و ترجیح دادم سکوت کنمف باید خشمم رو کنترل می کردم تا کم کم بتونم نقشه ام رو عملی کنم. دنیل سعی کردم با نرمش با هام برخورد کنه:
- چی شد که یهو یاد مامانت افتادی؟
- من همیشه یاد مامانم هستم!
- حس می کنم حالت خوب نیست آخه!
- خوابشو دیدم.
- متاسفم!
برو برای خودت متاسف باش شازده! خبر نداری چه نقشه ای برات دارم من تو رو بیچاره نکنم و به خاک سیاه نشونم دست بردار نیستم. بقیه راه تا لندن در سکوت سپری شد. وقتی به لندن رسیدیم دنیل آدرس رو پرسید و راهی قبرستون شد. ماشین رو که پارک کرد بی توجه بهش از ماشین پیاده شدم و شروع کرده به به دویدن می خواستم به سمت مامانم پرواز کنم و از اخبار جدید براش بگم. همین که رسیدم به قبر سفید رنگش که بین چمن های بلند پنهان شده بود، خودم رو رروی سنگ قبر انداختم و شروع کردم به حرف زدن. بغض داشت خفه ام می کرد، اما لعنتی نمی شکست! همه چیز رو برای مامان گفتم، از سرنوشت عشق و حالا از پسر اون ... و در اخر از تصمیم خودم:
- مامان! قسم می خورم به پاکی تو، قسم می خورم به پاکی بالا سرمون که دنیل رو نابود کنم! اون نذاشت تو به عشقت برسی، اون نذاشت تو روی آرامش رو ببینی، اون نذاشت ... من هم نمی ذارم! مامان من دنیل رو عاشق می کنم، عاشق خودم! می دونم که می تونم، می تونم مامان. دنیل رو عاشق می کنم و بعد بدترین بلایی رو که یه معشوقه می تونه سر عشقش بیاره سرش می یارم! بهش خیانت می کنم و ترکش می کنم. طوری اونو زمین می زنم که هرگز نتونه بلند شه. به خدا قسم نمی ذارم یه آب خوش از گلوش پایین بره! فقط شاهد باش مامان، نه تنها دنیل که همه مردهای اطراف دنیل رو هم از راه به در می کنم، از امروز می خوام هم معنی اسمم باشم، می خوام مردها رو افسون کنم و از خورد شدنشون لذت ببرم همونطور که اونا تو رو زیر دست و پاشون له کردن و حتی برنگشتن پشت سرشون رو نگاه کنن ببین چه به روز تو اومده! فقط منتظر باش مامان، منتظر باش تا انتقام اشکاتو، زجراتو بگیرم. من ثابت می کنم که چه توانایی هایی دارم، توانایی هایی که تا امروز به خاطر حیا و عفت و مدفونشون کرده بودم! از امروز می شم افسونگر ... یه افسونگر بی رحم! ببین و لذت ببر مامان!

sepide
10-26-2012, 08:42 PM
کتاب رو بستم و کش و قوسی به بدنم دادم. واقعاً ذهنم خسته شده بود، درسا جدی شده بود و می خواستم اونقدر درس بخونم که با بهترین درجه ها مدرکم رو بگیرم. به این مدرک نیاز داشتم، شاید قرار می شد تا سه سال دیگه از پیش دنیل برم. باید چیزی داشته باشم که بتونم خودمو بالا بکشم. هر چند که تصمیم داشتم حسابی هم دنیل رو تیغ بزنم که وقتی می رم با دست پر برم، برنامه ها داشتم براش. اما هنوز نتونسته بودم اونطور که باید و شاید نقشه هامو اجرا کنم. یه کم ترس داشتم. خوب می دونستم که اگه بخوام می تونم بارها دنیل رو ببرم لب چشمه و تشنه برگردونم. اما یه کم هم می ترسیدم ... داشتم روی خودم کار می کردم که ترسم بریزه و کم کم پدر دنیل رو در بیارم. از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت در اتاق، بهتر بود کمی تلویزیون نگاه کنم تا مغزم باز بشه و بتونم به بقیه درسم برسم. دنیل خونه نبود و خیالم راحت بود که فعلاً قرار نیست باهاش روبرو بشم. همون سر میز هم به زور تحملش می کردم. سرخوش داشتم می رفتم سمت نشیمن که صدایی پشت سرم شنیدم و با سرعت برگشتم. پسری غریبه، جذاب، جنتلمن مآب، در حدود سی سال، درست پشت سرم بود و با تعجب بهم خیره شده بود. نگام افتاد به خودم، یه لباس ساتن کوتاه به رنگ یاسی پوشیده بودم و موهامو اطرافم رها کرده بودم. آرایش نداشتم، ولی لباسم خیلی کوتاه بود. من به اون خیره شده بودم و اون به من. از حق نگذریم خیلی جنتلمن بود! قد بلند و خوش استایل، با موهای طلایی و چشمهای آبی روشن. فک مستطیلی شکلش نشون می داد که خیلی مغرور و در عین حال با جذبه است. صداش منو به خودم آورد:
- افتخار آشنایی با کی رو دارم؟
سریع خودمو جمع و جور کردم و طلبکار گفتم:
- شما کی هستی؟ اینجا چی کار داری؟
لبخند نشست روی لبش و گفت:
- تو باید افسون کوچولو باشی درسته؟
با تعجب ابروهامو انداختم بالا! این نره غول به من می گفت کوچولو؟! اصلاً این منو از کجا می شناخت؟! تعجبو که توی چشمام دید سرفه ای مصلحتی کرد و گفت:
- عذر می خوام مادام! باید خودمو معرفی می کردم، من ادوارد هستم.
اخم کردم و گفتم:
- باید بشناسم؟
- اوه نه! صد در صد نباید بشناسین، من باید به دنیل اعتراض کنم که تا حالا افتخار آشنایی با شما رو برای ما میسر نکرده. من برادر دوروثی هستم ... نامزد دنیل!
اولالا! یکی کم بود دو تا شد، با اخم گفتم:
- باشه، دنیل نیست، خواهرتون هم اینجا نیست، با هم رفتن ناهار بیرون.
- بله می دونم، اومده بودم شما رو ببینم.
با تعجب گفتم:
- منو؟
- بله ...
چشمامو ریز کردم و گفتم:
- ببخشید ... برای چی؟
لبخندی جذابی صورتشو از هم باز کرد و گفت:
- برای تعریفای خواهرم.
اصلا نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و قهقهه زدم ، دوروثی از من تعریف کرده باشه؟! محاله! از خنده ام پی به منظورم برد که سریع گفت:
- البته تعریف به عکس! من خواهرم رو خوب می شناسم، وقتی با اون شدت از کسی بد می گه، یعنی اون طرف خیلی از خودش سره!
آب دهنم رو قورت دادم، این دیگه کی بود! برای نزدیک شدن به من حاضر بود زیر آب خواهرشو بزنه. حسی داشت کم کم قلقلکم می داد. این برادر دوروثی بود، لابد خیلی هم براش عزیز بود. اینم می تونست یکی از طعمه های من باشه! چرا که نه؟ کم کم لبخند داشت روی صورتم نقش می بست. فقط باید جلوی ترسم رو می گرفتم. نباید می فهمید من ترسیدم. اون هیچ کاری نمی کرد، چون برادر دوروثی بود! و پسر سِر پائولو! منم اینجا دختر خونده دنیل بودم و اون باید ازم حساب می برد. بلایی بخواد سرم بیاره دنیل بیچارش می کنه. الان وقتشه افسون، الان وقتشه! دستمو با ناز کردم توی موهام نفسمو فوت کردم و گفتم:
- خوب، الان من باید چی کار کنم؟ تشکر؟
یه قدم بهم نزدیک شد و گفت:
- او نه! من تعریف نکردم، حقیقت رو گفتم، فقط اگه افتخار بدید یه فنجون قهوه با هم بخوریم بسیار سپاسگذار می شم.
عجب آدمیه! من باید اونو دعوت می کردم نه اون منو! با اینحال لبخندی زدم و گفتم:
- اما من الان میلی به قهوه ندارم.
آشکارا هول شد و گفت:
- خب، هر چی که شما میل دارین.
- پس شما کلا علاقه دارین که یه چیزی با من بخورین!
انگار از خونسردی و اعتماد به نفس من جا خورده بود. اما جلوی خودش رو گرفت و گفت:
- خب بله! کیه که دوست نداشته باشه با یه خانوم زیبا همراه بشه؟
راه افتادم سمت نشیمن و گفتم:
- حرفتون رو می ذارم پای تعریف. در هر صورت ممنونم.
بدون اینکه چیزی بگه همراه من اومد داخل نشیمن. سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم. رفتم نشستم روی کاناپه و پاهامو روی هم انداختم. پای چپ روی پای راست! اینم از دستورها و تربیت های دایه بود.

sepide
10-26-2012, 08:43 PM
ادوارد هم نشست روبروم و گفت:
- جدی تو دختر خونده دنیل هستی؟
لبخند ملیحی زدم و گفتم:
- دنیل که اینطور می گه ...
همون موقع کرولاین وارد سالن نشیمن شد، صداش کردم و گفتم:
- برای من آب پرتغال بیار و برای آقای ادوارد ...
ادوراد سریع گفت:
- برای من ودکا بیار ...
کرولاین کمی خم شد و رفت. ادوارد لبخندی به من زد و گفت:
- دوروثی می گفت دانشجوی حقوق هستی ، درسته؟
با مکث و لبخند گفتم:
- اوهوم ...
- آفرین! دانشگاه کینگ!
- اوهوم ...
- دختر باهوشی هستی پس ...
- اوهوم ...
- باید نوزده سالت باشه تقریباً درسته؟
- اوهوم ...
- می تونم بدونم چی شد که دنیل تو رو به فرزند خوندگی ...
پریدم وسط حرفش و گفتم:
- خیلی عجیبه؟
- خب ... یه کم! دنیل اهل این حرفا ...
- حالا شده! اگه از نظر شما ایرادی داره؟ اگه داره که من با دنیل صحبت می کنم.
- اوه نه! شما چقدر حساس هستید ...
فقط خندیدم ... آروم و ممتد. وقتی خنده ام ته کشید نگاش کردم، خیره شده بود روی من. یک پوئن مثبت برای من. از جا بلند شد و اومد نشست روی کاناپه کنار من. سعی کردم خودمو شرمزه نشون بدم و گوشه لبمو گازگرفتم. ادوارد با صدای آهسته ای گفت:
- تو ... خیلی جذابی!
لبخند زدم، ادامه داد:
- دنیل خیلی خسیسه، چرا زودتر تو رو به من معرفی نکرد.
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- شاید چون به شما اعتماد نداشتن، بالاخره من دختر ...
سریع گفت:
- نه بحث سر اعتماد نیست. اما شاید سر شما می ترسه، حق هم داره.
به اینجا که رسید لبخند زد و به کرولاین خیره شد که تازه وارد سالن شده بود. آب پرتغال و گیلاس ودکا رو جلوی ما گذاشت و بدون حرف رفت از سالن بیرون. ادوارد جرعه ای از ودکاشو خورد و گفت:
- در هر صورت خوشحال می شم اگه بتونم بازم با شما ملاقات کنم.
- دوروثی عزیز به شما نگفته که من خیلی درگیر درسام هستم؟
چقدر هم عزیزه! اینقدر که قلبم از دوریش می گیره! داشت خنده ام می گرفت، ادوراد گفت:
- حتی فرصت قبول درخواست شام من رو هم ندارین؟
- آه خیلی دوست دارم، اما متاسفانه واقعا وقت ندارم.
اخم ظریفی کرد و گفت:
- افسون!
به به! چه زود صمیمی شد! اخمی کردم و نگاش کردم، یه کم خودش رو جمع و جور کرد و اومد چیزی بگه که صدای دوروثی بلند شد و بعد هم خودش با هیجان پرید تو ... شاهزاده خانومو نگاه کن! یه پالتوی عسلی رنگ تنش بود با بوت های تا سر زانو همرنگ. ادوارد از جا بلند شد و با احترام رفت سمت دنیل. دنیل با لبخند خاص خودش باهاش دست داد. من که اصلا به خودم زحمت ندادم از جا بلند بشم. ادوارد گفت:
- دنیل ، تازه با افسون عزیز آشنا شدم. نگفته بودی دختر خونده ات اینقدر شیرینه!
حالا شدم شیرین. تا چند لحظه پیش خوشگل و جذاب بودم! دنیل بی پروا دستشو انداخت دور شونه من و گفت:
- معلومه که شیرینه! شیرین منه !
اخمای دوروثی در هم شد و من با لذت لبخند زدم. منتظر بودم ادوارد بگه به من پیشنهاد شام داده و من رد کردم اما ادوارد حرفی نزد. پس به این نتیجه رسیدم که می خواد دور از چشم دنیل با من ملاقات کنه. احتمالاً از اون پدر سوخته ها بود. دوروثی پالتوشو در اورد و خودشو ولو کرد روی مبل. دختره بی حیا! یه دامن یه وجبی پوشیده بود و همچین پاشو انداخت رو پاش که همه بند و بساطش مشخص شد. اعصابم خورد شد و نگامو دزدیدم، یه لحظه به دنیل نگاه کردم و دیدم با خیال راحت به پاهای دوروثی خیره شده. هیچ عطشی توی نگاه دنیل به چشم نمی خورد، اما لذت چرا. دوروثی یه نگاه به من کرد یه نگاه به دنیل و بعد با بدجنسی پاهاشو بیشتر باز کرد و مرموذانه خندید. دختره عوضی! حالیت می کنم. اما به وقتش ...

sepide
10-26-2012, 08:44 PM
از جا بلند شدم و گفتم:
- من می رم توی اتاقم، درس دارم ...
دنیل زد روی صندلی کناریش و گفت:
- یه کم پیشمون بشین، ما که اصلاً فرصت نمی کنیم ببینیمت.
با تصمیم قبلی رفتم به طرفش یکی از دستامو گذاشتم روی رون پاش خم شدم و در گوشش با صدای آروم و کشداری گفتم:
- هر موقع یاد گرفتی دخترت رو هی توی خونه تنها نذاری ... منم می شینم پیشت! ولی وقتی بودن با دوروثی رو به من ترجیح می دی منم تنهات می ذارم.
با دستم فشار آرومی به پاش دادم و صاف شدم و صورتمو جلوی صورتش نگه داشتم. دنیل با دهن نیمه باز بهم خیره شده بود. نفس داغش روی صورتم پخش می شد. چشمکی بهش زدم و ایستادم و راه افتاد سمت در نشیمن. ادوارد خواست چیزی بهم بگه که سریع دوروثی سر حرف رو باز کرد تا شر من کم بشه. منم بی توجه بهشون رفتم سمت اتاقم و توی دلم به همه شون خندیدم ... بدبختا!
***
چند دور دور استخر چرخیدم، آب زلال و شفاف بهم چشمک می زد. چقدر دوست داشتم بپرم وسط آب ... اما حیف! کاش بلد بودم شنا کنم ... بیخیال استخر رفتم سمت دستگاه های بدنسازی دنیل. بیخود نبود هیکلش اینقدر روی فرم بود! اینجا می یومد روی خودش کار می کرد. باشگاه شخصی! خدا شانس بده ... بدبختانه کار با دستگاه ها رو هم بلد نبودم. یه دفعه چیزی تو ذهنم جرقه زد، دویدم سمت پله ها و رفتم بالا. بدون توجه به دایه که توی سالن پذیرایی مشغول مرتب کردن گل ها بود رفتم سمت پله ها و دوباره دویدم بالا. یه راست رفتم سمت اتاق دنیل ، بی اختیار دستم رو بردم بالا تا در بزنم اما با یه تصمیم شیطانی بدون در زدن پریدم توی اتاق. دنیل که پشت میز کارش نشسته بود یهو از جا پرید و حوله ای که روی گردنش انداخته بود افتاد روی زمین. یه عرق گیر پوشیده بود با یه شلوار گرم کن. لبخندی شیطانی زدم و گفتم:
- باشگاه بودی؟
دنیل که به خاطر ظاهرش کمی هول شده بود گفت:
- نه، تازه می خوام برم. این چه وضع وارد شدنه افسون؟ ترسیدم ...
- من بلد نیستم در بزنم! گیر نده دنیل ...
دنیل لبخندی زد و گفت:
- فقط چون تویی ایرادی نداره ...
پریدم طرفش و گفتم:
- می شه منم باهات بیام باشگاه؟ دنیل خواهش می کنم!!
دنیل با تعجب گفت:
- می خوای ورزش کنی؟
- اوهوم ...
- بدنسازی؟
- اوهوم ...
- هیکل تو که خیلی رو فرمه!
آهان! همینو می خواستم بشنوم با خنده گفتم:
- اوه دنی خواهش می کنم! می دونم خوبم، اما می خوام خیلی بهتر بشم.
نفسشو فوت کرد و گفت:
- باشه، برو یه لباس مناسب بپوش تا بریم. مسلما اینطوری نمی تونی ورزش کنی.
با ذوق گفتم:
- الان می یام ...
دویدم سمت در ، لحظه آخر برگشتم به طرفش و گفتم:
- دنیل ...
- بله؟
- می شه من اتاقمو عوض کنم؟
یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت:
- از اتاقت راضی نیستی؟ چیزی کم داری؟
- چیزی که کم ندارم ... اما عاشق رنگ بنفشم!
- باشه ، هر طور راحتی ...
- ممنون!
- به دایه بگو تا به خدمتکارا بگه وسایلت رو جا به جا کنن .
پریدم طرفش در کسری از ثانیه گونه اش رو بوسیدم و گفتم:
- مرسی بابا دنی.
باز نگاه دنی حالت خاصی پیدا کرد دهنش نیمه باز موند و من با سرعت از اتاق جیم زدم. هنوز وقت پیاده کردن نقشه های انچنانی نبود.

sepide
10-26-2012, 08:44 PM
رفتم توی اتاقم و شلوارک کوتاه جینمو با تاپ نیم تنه اسپرت پوشیدم. شکم صاف و تختم و پاهای کشیده و سفیدم بدجور می تونست یه مرد رو به هوس بندازه. خدا رو شکر جای کتکا و آزارای اون پدر و پیر روی بدنم نمونده بود. فقط و فقط یه قسمت دایره شکل روی کمرم ، قسمت بالا ، که قهوه ای شده و همونجا مونده بود. جی سوختگی بود، یه بار لئونارد توتون پیپش رو خالی کرد روی کمرم و همین برام یه یادگار شد. اما خدا رو شکر توی چشم نبود. به خودم توی آینه خیره شدم، باشگاه نرفته شکمم خط انداخته بود و می دونستم که هیچ نقصی ندارم . اما می خواستم این بی نقصی رو به رخ دنیل بکشم. رفتم از اتاق بیرون و بدو بدو رفتم از پله ها پایین به سمت باشگاه. دنیل روی تردمیل در حال دویدن بود همین که منو دید یه لحظه پاش سر خورد و نزدیک بود بیفته که سریع خودشو جمع و جور کرد با خنده ورجه وورجه کنون رفتم سمتش و گفتم:
- خب ... من چی کار کنم؟
با یه حرکت پرید از روی تردمیل پایین. سعی کرد به روی خودش نیاره با دیدن من هول شده، منو بی خیال خودمو زدم به اون راه. گفت:
- بیا اینطرف کوچولو!
نگاهی به خودم کردم، چرا همه می خواستن به من بفهمونن بچه ام؟ رشد هیکلم که خیلی خوب بوده. بی توجه شونه ای بالا انداختم و دنبال دنیل راه افتادم. دنیل به دوچرخه ثابت اشاره کرد و گفت:
- بشین اینقدر رکاب بزنم تا بدنت گرم گرم بشه.
نشستم و با خنده گفت:
- راه نیفته برم توی دیوار ...
گونه مو کشید و گفت:
- نترس شیطون خانوم!
من مشغول رکاب زدن شدم و دنیل خودش رو با دمبل ها سرگرم کرد. زل زده بودم به بدن تکه تکه پر عضله اش ، گرمش که شد عرقگیرش رو در اورد و بی توجه به من به کارش ادامه داد. نگاهم کشیده می شد روی شکم هشت تکه اش ... چه کیفی می داد اگه می رفتم و انگشتامو می کشیدم روی شکمش. یعنی دنیل چه حالی می شد؟ این شیطنت ها رو گذاشتم برای بعد. وقتی خوب بدنم گرم شد از دوچرخه پیاده شدم و گفتم:
- بعدی ...
دنیل کار با چند دستگاه رو بهم آموزش داد و خودش بالای سرم ایستاد تا خوب یاد بگیرم. کار با دستگاه ها خیلی برام سخت نبود ، اما وقتی مجبور به اضافه کردن وزنه می شدم یه کم سخت می شد. دنیل در حین کار کردن مدام نفس های بلند می کشید و سعی می کرد به من نگاه نکنه. هر دو خیس عرق شده و حسابی ورزش کرده بودیم. از نفس افتاده رفتم طرفش و گفتم:
- بابا دنی ...
با لبخند نگام کرد، انگار از این واژه خوشش می یومد. کمی بدنمو تاب دادم و گفتم:
- من دوست دارم شنا کردن رو هم یاد بگیرم.
- مگه بلد نیستی دخترم؟
نمی دونم چرا برعکس اون من از این واژه خوشم نیومد. اما بروز ندادم و گفتم:
- نه دیگه ، اگه بلد بودم که نمی گفتم.
- خب ... حالا باید چیکار کنیم؟
- می شه بریم یه جا اسم منو بنویسی کلاس شنا ؟
- می خوای خودم یادت بدم؟
بد فکری هم نبود! اما فعلاً برای تماس های بدنی اونم بدون لباس با دنیل حاضر نبودم. پس با ناز گفتم:
- اِ نه! می خوام برم کلاس ...
- باشه، همین جا توی برایتون اسمت رو می نویسم که نخوای زیاد از خونه دور بشی.
- الان بریم؟
- همین الان؟
- آره ...
- شیطون تو امشب یه جوری شدی !
با ناز خودمو کشیدم به طرفش، الان وقتش بود لب پایینمو کشیدم توی دهنم و قبل از اینکه بتونه خودشو بکشه کنار چسبیدم بهش و با صدای آروم گفتم:
- چه جوری؟
چشمای دنیل دو دو می زد و به من خیره شده بود. حقیقتاً هنگ کرده بود و نمی فهمید من چه مرگمه! وقتی دیدم نمی تونه چشم از چشمام بگیره خودمو ازش جدا کردم قهقهه ای سر دادم و رفتم از پله های باشگاه بالا، در همون حال گفتم:
- الان حاضر می شم دنی عزیزم ... زود باش که عجله دارم، بعدش هم باید منو ببری چرخ و فلک، مرکز لندن!

sepide
11-01-2012, 08:42 PM
سرم رو تا جایی که می تونستم گرفتم بالا و سوت زدم، دنی با خنده دستش رو گذاشت پشت کمرم و گفت:
- دیگه وقت جا زدن نیست عزیزم! بلیط گرفتم و باید سوار بشیم.
- وای دنی خیلی بلنده!
- بله خیلی بلنده ... و خیلی هیجان انگیز، البته برای هم سن و سالای تو! واقعاً حس می کنم دختر کوچولوم رو آوردم سوار چرخ و فلک بشه ...
لجم گرفت و گفتم:
- پس بزن بریم بابای عزیزم.
دنی دستم رو گرفت و هر دو وارد کابین سفید رنگ و بزرگ چرخ و فلک شدیم. دور تا دورش شیشه کشیده شده بود. اصلاً از بلندی نمی ترسیدم اما می خواستم اینطور وانمود کنم. بعدا به کارم می یومد. در کابین که بسته شد چرخ و فلک به حرکت در اومد. با دستم میله های کنار کابین رو چنگ زدم و جیغ کشیدم ... دنی غش غش خندید و گفت:
- می ترسی افسون؟!!
- آره، ترسناکه! زیر پامون آبه!
- نیم بیشتر طرفدارای این چرخ و فلک به خاطر ویوی جذابش طرفدارش شدن. رودخونه تایمز درست زیر چرخ و فلک جریان داره! نگاه کن افسون، نترس! ببین و لذت ببر ...
دوباره جیغ کشیدم:
- من می ترسم ...
یه قدم اومد طرفم و گفت:
- از چی می ترسی دختر کوچولو؟ شجاع تر از این نشون می دادی!
ترجیح دادم سکوت کنم ، چرخ و فلک مدام بالا می رفت، بالا و بالاتر ... واقعا که چقدر همه چیز از بالا زیبا بود. وقتی حسابی رفتیم بالا چرخ و فلک متوقف شد. و همین توقف باعث تکون خفیفی توی کابین شد، منم که منتظر یه بهونه بودم خودمو پرت کردم تو بغل دنی و جیغ کشیدم. دستای دنی به سرعت دور کمرم قفل شد و گفت:
- نترس عزیزم، نترس! تو بغل من جات امنه!
اینو گفت و نرم خندید ... صدای خنده ملایمش کنار گوشم چه گوشنواز بود. به خودم فحش دادم:
- بی جنبه بازی در بیاری خودم توی تایمز غرقت می کنم افسون! حالیت شد؟
بیچاره احساسم در دم خفه شد. دنی منو تنگ تر توی آغوشش کشید و یکی از دستاشو از دورم باز کرد، سیگاری از جیب پالتوی خوش دوختش خارج کرد و گذاشت گوشه لبش. فندکش رو هم خارج کرد و خواست روشنش کنه که فندک رو کشیدم و گفتم:
- می شه من این کار رو بکنم سرورم؟
با لخبند سرش رو کمی خم کرد، سرم رو بردم جلوی جلو، فندک رو زیر سیگار گرفتم و روشنش کردم، پک محکمی زد و سیگار رو روشن کرد. هیچ کدوم نمی خواستیم سرمون رو ببریم عقب، چشم تو چشم هم بودیم، دود سیگارش رو فوت کرد توی صورتم. لبخند زدم و دستم رو بردم بالا، سیگار رو از گوشه لبش برداشتم و گذاشتم دم دهن خودم. با لبخند نگام کرد، پک محکمی زدم که باعث شد به سرفه بیفتم. با خنده سیگار رو از دستم خارج کرد، دستش رو دور کمرم محکم تر کرد و سرم رو کشید زیر گردنش، آروم در گوشم گفت:
- یه پرنسس هیچ وقت سیگار نمی کشه! به خصوص پرنسس کوچولوی من، نمی خوام پوست صاف و شفافت خراب بشه.
از همونجا کمی خودم رو بالا کشیدم و گفتم:
- سیگاری که لبای بابا دنی لمسش کرده باشه کشیدن داره!
پک محکمی به سیگار زد و در حالی که به دوردست خیره شده بود گفت:
- کاش می فهمیدم چی باعث شده که اینقدر شیطون بشی...
سرم رو توی سینه اش کشیدم و گفتم:
- دوست دارم برای بابام شیطونی کنم، مگه بده؟
- نه خیلی هم خوبه! اما می ترسم از اینکه برای کسای دیگه هم شیطونی کنی.
ایول دنی عزیز! منو خیلی خوب شناختی! خیلی خوب ... ناز کردم و گفتم:
- بابا! من دختر خوبیم.
به دنبال حرفم سرم رو گرفتم بالا و گفتم:
- گازت می گیرما!
و قبل از اینکه بتونه خودش رو کنار بکشه زیر چونه اش رو آروم گاز گرفتم.

sepide
11-01-2012, 08:42 PM
آروم گفت:
- آخ!
بعد خندید و گفت:
- نکن وروجک! دوروثی بیچاره ام می کنه.
- ایش! دختره از خود راضی ... بابای خودمه!
- کنار اومدن با این قضیه یه کم براش سخته ...
- برای منم همینطور ...
منو کمی از خودش جدا کرد، سیگارش رو توی جای مخصوص خاموش کرد. خیره شد تو چشمام و گفت:
- برای توام سخته دختر من باشی؟
- اوه نه! برای من سخته که اون دوست دخترت باشه ...
خندید و گفت:
- چرا؟!
- خیلی خودخواهه!
- توی سلطنت خودخواه بودن یه رسمه!
- پس چرا تو خودخواه نیستی؟
- تو از کجا می دونی من خودخواه نیستم؟
- خب ... چیزی ندیدم تا حالا ...
- من الان سی و شش سالمه افسون. دیگه دوره خودخواه بودن و با غرور قدم زدنم گذشته ... الان دوره آرامش منه! اما توی جوونی یادمه که همه دوستام می گفتن به زمین زیر پام هم فخر می فروشم. من خیلی بد اخلاق بودم!
دوباره خودم رو لوس کردم، سرم رو فرو کردم توی سینه اش و گفتم:
- پس خوبه اون موقع منو پیدا نکردی ...
خندید و گفت:
- تو رو هر موقع که پیدا می کردم باهات همینطور رفتار می کردم.
- چرا؟
- چون تو خیلی شیرینی ...
یه تای ابرومو انداختم بالا و گفتم:
- اونقدر شیرین هستم که بتونی منو دوست داشته باشی؟
حرفم رو کامل در پرده ای از ابهم زدم ... اونم یه تای ابروش و بالا انداخت و گفت:
- من تو رو دوست دارم ... تو شیرین منی!
- اما دوروثی رو بیشتر دوست داری ...
اخم کرد و به دوردست خیره شد، با صدای آهسته ای گفت:
- اون قراره همسرم بشه ...
تو دلم پوزخند زدم ... به همین خیال باش! دوروثی خیلی زود از زندگی تو حذف می شه، باید بشه. کاری می کنم به دست و پام بیفتی که باهات ازدواج کنم و اون روز دقیقا روزیه که من ترکت می کنم. برای همیشه و هیچ رد پایی هم از خودم به جا نمی ذارم ... تو می مونی و درد یه عشق توی قلبت که باید تا ابد باهاش سر کنی.
توی بغل دنی درست مثل یه جوجه گم شده بودم، درسته که قدم تقریبا بلند بود اما به پای دنیل نمی رسیدم. اون زیادی بلند بود ... بازوش درست روی سینه ام و زیر چونه ام بود، سرم رو خم کرد و گفتم:
- گازت بگیرم دنی؟
خندید و گفت:
- چه علاقه ای داری به گاز گرفتن؟
دستشو از دور شونه ام باز کردم، چرخیدم به طرفش و کف هر دو دستم رو گذاشتم روی سینه اش ، کمی هلش دادم عقب و گفتم:
- نیست که مردها هم خیلی از این حرکت بدشون می یاد!
اخم کرد و گفت:
- مردها؟
غش غش خندیدم، دنی هم خندید و گفت:
- اوه افسون! برای خاطر خدا هم که شده کمی حیا داشته باش!
خنده ام شدت گرفت و همون موقع کابین به حرکت در اومد، دوباره جیغ کشیدم و پریدم تو بغل دنی، اونم با روی باز محکم بغلم کرد و قبل از اینکه بفهمم داره چی کار می کنه منو از روی زمین کند و مشغول چرخیدن شد، جیغ اینبارم از روی هیجان واقعی بود و خنده هام از ته دل! صدای خنده هامون کابین رو پر کرده بود، کلاهم از روی سرم افتاد و موهام ریخت دورم ، دنی منو گذاشت روی زمین، هر دو هنوز داشتیم می خندیدم، به هم نگاه می کردیم و می خندیدیم. خنده مون کم کم ته کشید ... حالا هر دو در سکوت به هم خیره شده بودیم. دستش رو جلو آورد و آروم طره ای از موهامو لمس کرد، لبخند زدم، اونم لبخند زد و گفت:
- هیچ وقت موهاتو کوتاه نکن!

sepide
11-01-2012, 08:42 PM
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- فکر می کردم موی کوتاه دوست داری! با توجه به دوروثی ...
با کمال خونسردی گفت:
- برای همسرم موی کوتاه دوست دارم، اما برای دخترم نه ...
تظاهر کردم به اینکه ناراحت شدم، دستش رو محکم پس زدم و با فاصله ازش ایستادم. آروم صدام زد:
- افسون ...
جواب ندادم و دست به سینه شدم. دوباره صدام کرد و حس کردم کمی هم بهم نزدیک شده:
- افسون جان!
صورتم رو برگردوندم، صدای خنده اش رو شنیدم، اما بازم عکس العملی نشون ندادم. دستم رو کشید و گفت:
- دختر، فکر نمی کنی برای قهر و آشتی کمی پیر شده باشم؟
بازم نگاش نکردم، گفت:
- افسون، اگه حرف بزنی بهت یه خبر خوب می دم ...
یه قدم ازش فاصله گرفتم، انگار صبرش سر اومد، چون با یه حرکت منو چرخوند و کشید تو بغلش. دست و پا زدن هم فایده ای نداشت، چون حبسم کرده بود. در گوشم با صدای خشنی گفت:
- هیچ وقت حق نداری با من قهر کنی، هیچ وقت ... فهمیدی؟
با انگشتم زیر گردنش رو لمس کردم و آروم گفتم:
- دنی، من تو رو ... تو رو خیلی دوست دارم، نمی خوام بابامو با کسی شریک بشم.
دنیل فقط گفت:
- کوچولوی حسود من!
اما هیچی در مورد تموم کردن با دوروثی نگفت ... می دونستم که حالا خیلی زوده! چند لحظه تو آغوشش موندم تا اینکه به حرف اومد و گفت:
- نمی خوای خبر خوبم رو بشنوی؟
- خبر خوب؟
- بله، یه مهمونی در راه داریم.
- چه مهمونی؟
- یه مهمونی سلطنتی ... به مناسبت معرفی کردن دخترم به همه دوستانم.
وای نه! اصلاً نیمخواستم دنیل منو به عنوان دخترش به کسی معرفی کنه! اینجوری شاید خیلی مقاومتش در برابر من بالا می رفت. همه اش هم به بهونه نظر دیگران! پوست لبم رو کندم و گفتم:
- دنیل ...
- جانم؟
- قضیه من و تو که قانونی نیست ... هست؟
- اگه تو مایل باشی قانونیش می کنیم.
- به نظرم بهتره تا وقتی قانونی نشده کسی از این قضیه بویی نبره. شاید برات دردسر بشه.
- اما ...
- من نمی خوام فعلاً به عنوان دختر خونده ات معرفی بشم. منو یه دوست خونوادگی معرفی کن، یا بگو دوست خواهرت هستم!
- افسون!
صورتم رو گرفت بین دستاش و زل زد توی چشمام، یه بار پلک زدم و گفتم:
- خواهش می کنم!
آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- یه چیزی تو چشماته که ... باورش سخته برام!
بالاخره داشت نخ رو می گرفت. زل زدم توی چشماش تا اون چیز رو بیشتر درک کنه. دنیل لحظه به لحظه داشت کلافه تر می شد ... اتاقک ایستاد و درش باز شد. دنیل که انگار منتظر یه فرصت برای فرار بود دستاش رو کشید کنار و رفت بیرون. پریدم جلوش و گفتم:
- باشه دنی؟
اخماش حسابی در هم بود ... انگار تازه داشت منو درک می کرد. فقط سرش رو تکون داد. راه لندن تا برایتون در سکوت کامل سپری شد، باید بهش وقت می دادم تا حسابی به من فکر کنه ...
**
چرخی دور خودم زدم و گفتم:
- دایه این محشره!
دایه که خودش هم از دیدن لباس چشماش نور افکن شده بود ابرویی بالا انداخت و گفت:
- مگه می شه کار خانوم برانی بد باشه؟
خانوم برانی خیاط خونوادگی اون ها بود و لباسی که برام دوخته بود حقیقتا بی نقص بود. یه لباس پف دار پرنسسی به رنگ صورتی کثیف، با بالا تنه دکلته و دستکش های بلند ساتن تا بالای آرنج! خیلی از مدلش خوشم می یومد، به خصوص که قسمتای پایین لباس با تور دوخته شده بود و حسابی بهش جلوه داده بود. دایه با تحکم گفت:
- کافیه! لباس رو در بیار و حمام کن، تا نیم ساعت دیگه آرایشگر می یاد ... نمی خوام امشب دیر بین مهمونا حاضر بشی ... فهمیدی؟
خواستم یه تیکه درست و حسابی بهش بندازم اما نمی دونم چرا دلم سوخت و بدون حرف فقط سرم رو تکون دادم. دایه از اتاق خارج شد و لباس رو ناچاراً به کمک کرولاین از تنم خارج کردم. بعضی وقتا مجبور بودم ازش کمک بگیرم. وقتی لباس رو در آوردم اجازه ندادم با چشمای متعجبش هیکلم رو دید بزنه و سریع از اتاق بیرونش کردم. دوش گرفتنم یه ربعی وقت گرفت و وقتی بیرون اومدم آرایشگر منتظرم بود. خانوم سوفی داتیس ... به دستورش روی صندلی نشستم و اونم مشغول آرایش موهام شد. می دونستم توی آرایش صورتم خیلی اغراق نمی کنه. کلا اروپایی ها با آرایش آن چنانی موافق نبودن ... یاد حرفای مامانم افتادم ... وقتایی که برام از ایران می گفت، از دختراش و تیپاشون، می گفت با اینکه از همه طرف تحت فشار هستن اما از رو نمی رن و بازم تا جایی که بتونن خودشون رو توی لوازم آرایش غرق می کنن. چقدر دوست داشتم یه بار برم به سرزمین مادریم. اما این یه آروزی محال بود ...

sepide
11-01-2012, 08:42 PM
با شنیدن صدای سوفی از جا پریدم:
- تموم شد خانوم، می تونین لباستون رو بپوشین!
همون موقع دایه پرید تو ، موهاشو بالای سرش جمع کرده بود و یه لباس شب مشکی رنگ تنش کرده بود! خدای من دایه چه جیگری شده بود! با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- اوه دایه! چه خوشگل شدی ...
لبخند کوتاهی روی لبش نشست اما سریع جمعش کرد و گفت:
- تو هنوز حاضر نشدی؟!! همه مهمونا اومدن و می خوان تو رو ببینن! دنی چند بار سراغت رو گرفته.
انگار همیشه باید خشونت به خرج بده! فکر کنم اگه بخنده لباش تعجب کنن. سریع گفتم:
- دایه فقط باید لباسم رو بپوشم ...
- سریع!
خواست از اتاق بره بیرون، لحظه آخر چرخید به سمتم و گفت:
- توام خیلی جذاب شدی ...
نموند تا جوابش رو بدم، سریع رفت از اتاق بیرون. رفتم سمت آینه و به خودم خیره شدم. واقعا عوض شده بودم! موهام رو بالا جمع کرده و از اون بالا مثل یه آبشار ریخته بود پایین. ابروهام کمی نازک تر شده بودن و هلالی بالای چشمای خاکستریم خودشون رو به رخم می کشیدن، چشمای کشیده ام با ریمل کشیده تر شده بود، یه رژ لب صورتی کمرنگ هم روی لبای قلوه ای و گوشتیم زده شده بود. سریع برق لبم رو از داخل کشو کشیدم بیرون و مالیدم روی لبام. سوفی مخالفتی نکرد. لباسم رو تنم کردم و صندل های پاشنه بلند همرنگ لباسم رو هم پوشیدم. نگاهی به دستام کرد و آه از نهادم بر اومد. سوفی با تعجب نگاش کرد، خودمو انداختم روی تخت و با عجز گفتم:
- خانوم سوفی، لاک نزدم!
- اوه عزیزم! ناخن های بلند و خوش فرمت بدون لاک قشنگ ترن!
- نه من لاک می خوام!
لبخند زد و از توی وسایلش لاک همرنگ لباسم رو خارج کرد و اومد به سمتم. دستامو گذاشتم روی پاش و اون هم مشغول لاک زدن شد، وقتی دستم تموم شد، پاهامو از توی صندل ها در اوردم و گذاشتم جلوش، نگاهی به ناخن های کشیده و کمی بلند پاهام انداخت و سرش رو به نشونه ای بابا تکون داد و خندید! منم خندیدم، کار لاک زدن یه ربعی وقت گرفت! به کمک سوفی فوتشون کردیم تا خشک شدن و بعد دوباره صندل هام رو پوشیدم، آخرین نگاه رو توی آینه به خودم انداختم و رفتم سمت در. حسابی دیر شده بود! خرامان خرامان از اتاق خارج شدم و رفتم سمت پله ها! پاشنه های صندل هام کمی بلند تر از حد نرمال بود و نمی تونستم زیاد تند راه برم. بالای پله ها که رسیدم سعی کردم نفس عمیقی بکشم و خونسرد باشم. این مهمونی همون چیزی بود که خیلی وقت بود منتظرش بودم. آشنایی با همه اطرافیان دنیل و اذیت کردنشون. آره ... این چیزی بود که من می خواستم. کلی اعتماد به نفس دوید زیر پوستم و قدم اول رو رفتم پایین، قدم های بعدی خیلی راحت تر شده بود. سرم بالا گرفته بودم و یه تای ابروم هم نا خود آگاه بالا رفته بود، دستم رو روی نرده گذاشته بود و با خودم می کشیدمش پایین، با دست چپم کمی لباسم رو بالا گرفته بود و تا مزاحم راه رفتن نشه، کم کم همه داشتن متوجهم می شدن و به سمتم می چرخیدن. صدای پچ پچ ها داشت خاموش می شد و تنها صدایی که به گوش می رسید صدای بلند موسیقی بود. نگاه مردها پر از تحسین و نگاه اکثر زنها پر از کینه بود ... خدای من اینجا مهمونی بود یا سالن مد؟! تا به حال پا به همچین مهمونی نذاشته بودم. همه خانوم ها لباس رسمی و شب پوشیده بودن! اونم چه لباس هایی! مردها هم همه با کت شلوار و کروات و برخی با پاپیون! داشتم با نگاه دنبال دنیل می گشتم، دیدمش! کنار میز نوشیدنی ها ایستاده بود و به من خیره شده بود، قسم می خورم که حتی پلک هم نمی زد، دستش رو به صورت قائم نگه داشته بود و دوروثی که لباس شب بلند و تنگی به رنگ قهوه ای پوشیده بود دستش رو دور بازوش حلقه کرده بود و توی دستش جامی از شراب به چشم می خورد. دنیل هم حسابی خوش تیپ شده بود، کت شلوار مشکی و پیراهن سفید، همراه با پایپیون مشکی. کنارشون، ادوراد ایستاده بود با کت شلوار قهوه ای و کروات همرنگ. نگاه اون به من از نگاه دنیل هم بدتر بود، در یک لحظه جامش رو گذاشت روی میز و با سرعت راه افتادم سمت پله ها ... چند پله دیگه بیشتر باقی نمونده بود. همین که پام رسید کف سالن ادوارد رسید بهم ... بهش لبخند زدم، اونم صورتش با لبخندی زیباتر شد، دستم رو گرفت توی دستش و به نرمی روی دستم رو بوسید. اولالا! پرنسسی شده بودم و خبر نداشتم!
ادوارد سرش رو بالا آورد و با صدای آرومی گفت:
- شبیه فرشته ها شدی افسون! خیلی زیبا ...
همون لحظه، دنیل خودش رو رسوند کنارم، بازوم رو کشید و خواست چیزی بگه که دوروثی خودشو انداخت وسط و بی توجه به من ، بدون اینکه حتی سلام کنه یا اجازه بده من چیزی بگم گفت:
- بیا بریم دنیل! دخترت رو بسپار به ادوارد، خودش با همه آشناش می کنه. من می خوام برقصم ...
دنیل با تحکم گفت:
- چند لحظه صبر کن دوروثی!
دایه هم که تازه به جمع پیوسته بود گفت:
- دوروثی جان، ادب حکم می کنه دنیل خودش افسون رو به همه معرفی کنه.
دوروثی با صورتی که کمی قرمز شده بود گفت:
- پس من می رم پیش بابا، زود بیا پیشم ...
حرفش که تموم شد دوباره با تحکم گفت:
- خیلی زود!
دنیل سری براش تکون داد و دوروثی رفت. دایه زد سر شونه دنیل و گفت:
- زود باش دنیل، همه به شما خیره شدن ...
دنیل دستش رو انداخت دور کمرم، نمی دونم چرا حس کردم کمرم رو کمی فشار داد. دوست داشتم از زیباییم تعریف کنه. اما هیچی نگفت، بدون حرف راه افتاد بین مهمونا و تک تک منو به همه معرفی کرد. اون هم با عنوان یکی از آشناهای قدیمی خونواده ...

sepide
11-01-2012, 08:43 PM
خدا رو شکر! اصلاً دوست نداشتم همه منو به چشم دختر دنیل نگاه کنن ... سعی می کردم لبخندم از صورتم پاک نشه. نگاه مردها پر از هرزگری بود، اینو خیلی خوب حس می کردم. بعضیاشون با بی شرمی منو می کشیدن توی بغلشون و چند لحظه نگهم می داشتن، اگه دنیل اخطار نمی داد که دیره و باید با بقیه هم آشنا بشم، شاید منو دست مالی هم می کردن، حرف همه شون هم بدون استثنا این جملات بود:
- چه شاهزاده زیبایی!
- چه دختر فوق العاده ای !
- چه زیبایی وحشی ای!
و هر بار حس می کردم قیافه دنیل به طور عجیبی غمگین تر می شه. شاید یاد مامانم افتاده بود اینکه اجازه نداده بود پدرش با مادرم توی این مجالس بچرخه و فخر بفروشه! پسره عوضی! این آروز رو توام باید به گور ببری درست مثل بابات!
معرفی مهمونا تموم شده بود که ادوارد اومد سمتون و گفت:
- دنیل ... می شه با دخترت برقصم؟
دنیل بدون اینکه جواب ادوارد رو بده چرخید سمت من و گفت:
- دوست داری برقصی؟
خودمو کشیدم بالا و در گوشش گفتم:
- من دوست دارم با تو برقصم، اما ... تو متعلق به دوروثی هستی! پس ادوارد یه غنیمته!
اخمای دنیل بیشتر در هم شد ... چند روزی بود که لبخند روی لباش ندیده بودم ... فقط اخم و اخم ... دقیقا از شبی که رفتیم چرخ و فلک ... از اون شب حسابی در گیره ... بهش مهلت ندادم بیشتر از این ابروهای در هم گره خورده اش رو به رخم بکشه. رفتم سمت ادوارد و گفتم:
- با کمال میل!
دستش رو جلو آورد و گفت:
- باعث افتخاره پرنسس من!
دستم رو گذاشتم توی دستش و هر دو رفتیم وسط پیست. خیلی بلد نبودم مجلسی برقصم، صادقانه گفتم:
- آقای ادوراد ...
سریع گفت:
- می شه منو ادی صدا کنی؟
حرف عوض شد و نشد بهش بگم خیلی خوب نمی تونم برقصم. البته اونم زیاد نمی رقصید ... بیشتر داشتیم سر جامون تکون می خوردیم.
بدجنس شدم، دلبرانه لبخند زدم و گفتم:
- صمیمیت به این زودی خطرناک نیست؟
فشار دستش روی کمرم شدت گرفت و گفت:
- با ادوارد باشی هیچی خطرناک نیست ...
همون لحظه چشمم افتاد به دنیل و دوروثی که اومدن وسط و مشغول رقص شدن. اخمای دنیل هنوز در هم بود، دوروثی داشت در گوشش حرف می زد اما قسم می خورم که دنیل اصلاً نمی فهمید اون چی داره می گه. ادوارد پرسید:
- باور می کنی؟
نگاه از دنیل و دوروثی گرفتم و گفتم:
- کم کم بهم ثابت می شه ... مگه نه؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
- می تونم یه جسارتی بکنم؟
با خودم گفتم الان پیشنهاد شام می ده دوباره! یه بار ابروی چپم رو بالا انداختم، بعد لبخند کوتاهی زدم و گفتم:
- بفرمایید خواهش می کنم.
سرش رو زیر انداختم انگشتامو توی دستش یه کم فشار داد و بعدش آهسته گفت:
- می خوام بگم که تو ... خیلی ... هاتی!
دهنم از تعجب باز موند! بابا این دیگه کی بود! جاش بود همین الان دنیل رو صدا کنم و بگم حالشو بگیره. اما مگه من همینو نمی خواستم؟ وای خدایا چه سخت بود، دستشو نرم روی کمرم به حرکت در اورد از بالا به پایین، می خواست منو تحریک کنه. اما من هیچ حسی نداشتم، درست عین مجسمه ابولهول!
دستش رو از پشت گرفتم و گفتم:
- خیلی عذر می خوام ...
بعد دستش رو از خودم جدا کردم و ازش فاصله گرفتم، همونجا خشک شد! اما این راهش بود ... یه کم نخ بدی تا طرف حرفش رو بزنه و بعد از مهلکه بگریزی و اونو توی شوک بذاری که از چی ناراحت شدی؟! می دونستم خیلی زود می یاد به سمتم. رفتم طرف میز نوشیدنی ها و گیلاسی ودکا برداشتم. جرعه جرعه مشغول نوشیدن شدم و مهمونا رو زیر نظر گرفتم. چقدر پسر خوش تیپ اینجا بود! اما خب به همون نسبت دختر هم حضور داشت ... دخترایی که زیبایی برخیشون واقعاً نفس گیر بود. مشغول دید زدن اطرافم بودم که صدایی از کنارم بلند شد:
- دوشیزه زیبا ... افتخار این دور رقص رو به من می دین؟
چرخیدم و با دیدن جیمز دهنم باز موند! واقعا نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم ... فقط با صدای آهسته ای شبیه ناله گفتم:
- جیمز ...
لبخند زد و قبل از اینکه بتونم خودم رو کنار بکشم منو کشید توی بغلش و گفت:
- چقدر خوشحالم که می بینمت افسون!
مثل مجسمه توی بغلش مونده بودم ...

sepide
11-01-2012, 08:43 PM
در گوشم گفت:
- دلم برات تنگ شده بود!
همون لحظه صدای بلند دنیل رو شنیدم:
- جیمز!
جیمز منو از خودش جدا کرد و چرخید سمت دنیل. حس کردم دنیل هم از دیدن جیمز متعجب شده! برای منم عجیب بود. دنیل که نمی خواست بذاره من چیزی بفهمم پس نباید جیمز رو دعوت می کرد. دنیل سریع رو به من گفت:
- معرفی می کنم افسون ... جیمز یکی از دوستای من! جدیداً با هم آشنا شدیم ...
پرسشگر نگاش کردم، جیمز هم داشت با کنجکاوی نگاش می کرد تا بفهمه دنیل قصد داره چطور قضیه رو ماست مالی کنه. دنیل کمی من من کرد و بعد یک دفعه گفت:
- چند وقت پیش سر یه جریانی درگیر شده بود، اومد پیش من و من مشکلش رو حل کردم. از اون به بعد به خاطر تفاهماتی که با هم داشتیم یه جورایی دوست شدیم ... دعوتش کردم که با هم آشناتون کنم.
از وکیل کارکشته ای مثل دنیل زیاد هم بعید نبود که به اون سرعت دروغ به هم ببافه! برای اینکه فکر نکنه من خر تشریف دارم پوزخندی زدم و گفتم:
- جدی؟ تو عادت داری با همه موکلات طرح رفاقت بریزی؟ پس خوش به حال خانومایی که موکلت می شن.
دنیل در جا قرمز شد ... دیگه صبر نکردم جوابش رو بشنوم. چشمکی به جیمز زدم و ازشون فاصله گرفتم. تو لحظه اخر صدای دنیل رو شنیدم که با خشم گفت:
- تو اینجا چی کار می کنی؟
و جیمز هم خونسردانه در جوابش گفت:
- گفته بودم می خوام ببینمش ... اما انگار تو برات اهمیتی نداشت!
دنیل سریع گفت:
- خیلی خب خیلی خب! فعلاً ساکت باش ...
دیگه ازشون خیلی دور شده بودم و صداشون رو نمی شنیدم. اگه خودم با گوشای خودم همه چیز رو نشنیده بودم الآن دنیل رو بیچاره می کردم با سوالام ... اما وقتی همه چیز رو می دونستم دلیلی نمی دیدم الکی سوال کنم. دنیل نباید می فهمید من همه چیز رو می دونم و گرنه با توجه به شغلش ممکن بود به نقشه من پی ببره. به خصوص با رفتارای اخیر من ... جرعه ای ودکام رو خوردم و سعی کردم به اعصابم مسلط بشم. نمی خواستم اعصاب خرابم موجب بد رفتاریم با دنیل بشه ... حالا حالاها باهاش کار داشتم. از گوشه چشم بهشون نگاه کردم هنوز داشتن با هم جر و بحث می کردن و نگاه جیمز هر از گاهی به سمت من می چرخید. یاد حرف دنیل افتادم ... جیمز به من دلباخته بود ... هه! عشق ... پوچ ترین واژه دنیا ... جیمز بهترین طعمه من می شد چون نیاز نبود برای دل بردن ازش زیاد از حد از خودم کار بکشم ... لبخندی موذیانه روی لبم نقش انداخت ... همون لحظه ادوارد به من نزدیک شد و گفت:
- افسون ...
سعی کردم اخم کنم:
- بله؟
- از دست من ناراحت شدی ... آره؟
جوابش رو ندادم و سرمو انداختم زیر ... آروم سرشو آورد جلو و توی صورتم گفت:
- عزیزم ... من نمی خواستم ناراحتت کنم. همیشه این ایراد رو داشتم که حرفم رو رک می زنم. نمی دونستم دلخور می شی ... هرچند که قبول دارم کارم زشت بود. من نباید با یه خانوم متشخص اونطور حرف می زدم ... اما ... باور کن حقیقت رو گفتم!
چپ چپ نگاش کردم که خنده اش گرفت و گفت:
- می بخشی منو؟
ابرومو بالا انداختم ، سرشو جلو اورد و گفت:
- می بخشی ... این چشمای خوشگل نمی تونن بی رحم باشن ...
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و قهقهه زدم ... سرم رو پرت کردم عقب و از ته دل خندیدم ... دستشو انداخت دور کمرم و خم شد روی بدنم، آروم در گوشم گفت:
- نیفتی عزیزم ...
الان یقینا باید مور مورم می شد! حسی ... حرارتی ... چیزی! اما هیچی به هیچی ... صدای خشن جیمز باعث شد هر دو صاف بایستیم ...
- بد نگذره!
تک سرفه ای کردم و گفتم:
- جیمز ایشون ...
با اندکی خشونت گفت:
- می شناسم ... نیاز به معرفی نیست ...
ادوارد با ابروی بالا پریده گفت:
- جیمز ... تنهایی؟ پس کیت کجاست؟
فک جیمز منقبض شد و شمرده شمرده گفت:
- نگو که خبر نداری مدت هاست با کیت تموم کردیم ...
به دنبال این حرف قبل از اینکه به ادوارد فرصت حرفی مجدد بده دست من رو کشید و گفت:
- بیا افسون جان کارت دارم ...

sepide
11-01-2012, 08:43 PM
ای خدا این مردا منو خل کردن! چقدر منو دست به دست می کنن ... می دیدم که خیلی های دیگه هم می خوان بیان سمتم اما فرصت نمی کردن. با وجود دنیل و ادرواد و ... جیمز که تازه وارد میدان شده بود. منو برد وسط پیست رقص و گفت:
- می خوام باهات برقصم افسون ...
قبل از اینکه من موافقت یا مخالفت کنم مشغول شد ... ناچاراً همراهیش کردم و گفتم:
- تو جدی دوست دنیل هستی؟
- آره و از این حسن تصادف بسیار خوشحالم ... فک نمی کردم اینجا ببینمت!
جون خودت! پسره پرو ... سرم رو چسبوندم روی سینه اش، از یه راه دیگه و کوبنده تر وارد شدم. گفتم:
- خیلی خسته ام ...
صدای ضربان تند قلبش رو زیر گوشم به خوبی می شنیدم ... زمزمه کرد:
- می خوای بخوابی؟ همین جا؟
زیر چشمی به دور و برم نگاه کردم ... کسی حواسش نبود ... پس چشمامو بستم و با صدایی کشدار گفتم:
- ایرادی داره؟
- افسون ... عزیزم ... می خوای ببرمت توی اتاقت؟
- اگه بغلم کنی می یام ...
پیدا بود حسابی تعجب کرده ... صدای قلبش هم لحظه به لحظه بالاتر می رفت.
- افسون!
- چیه؟
- می خوای دنیل هر دومون رو بکشه به خاطر خراب کردن مهمونیش؟
- مگه مهمونیش رو خراب کردیم؟ خب من خوابم می یاد ... توام کمکم می کنی دیگه ...
- عزیزم ... فقط نیم ساعت دیگه صبر کنی شام سرو می شه و بعدش می تونی راحت بری استراحت کنی ...
- جیمز ...
- جانم؟
- تو اینجا چی کار داری؟
قشنگ داشتم نقش یه آدم مست خواب آلود رو بازی می کردم ... و این تیر خلاص جیمز بود ... جیمز دستش رو گذاشت زیر چونه ام و سرم رو کشید بالا ... با چشمای خمار شده نگاش کردم ... از چشماش می فهمیدم حالش چقدر اسفبار شده ... توی دلم قند آب می شد ... چه لذتی داشت لذت انتقام ... جیمز آهسته گفت:
- تو چته دختر؟
- بغلم کن ...
- افسون ...
- از چشمات می خونم که دوسم داری ... مگه نه؟ تو دوسم داری جیمز ... دوسم داری ...
جیمز از خود بیخود سرش رو آورد جلو ... اوه نه! الان اصلا برای بوسیده شدن اماده نبودم ... دستم رو گذاشتم روی سینه اش و گفتم:
- شنیدی؟
بیچاره وسط کار ایستاد و گفت:
- چیو؟
- دنی داره صدام می زنه ... من باید برم ... ببخش ...
اجازه ندادم جلوم رو بگیره و با سرعت ازش دور شدم ... دو مرد امشب تشنه تشنه شدن اما قرار نبود از من چیزی بهشون برسه ... حالا باید می رفتم سر وقت دنیل ... دنیلی که حسابی خشن شده بود ... طبق معمول کنار دوروثی بود و مرد دیگه ای هم کنارشون ایستاده بود ... با یه نگاه شناختمش ... بابای دوروثی بود ... سر پائولو ... بی توجه رفتم کنارشون و سعی کردم رسمی باشم ... جلوی سر پائولو نمی شد مسخره بازی در اورد ... گفتم:
- دنیل جان ... یه لحظه می شه بیای ...
دنیل سری برای سر پائولو و دوروثی تکون داد و اومد سمتم ... نگاه هر دو نفر اون ها روی ما میخکوب شده بود ... صاف ایستادم و گفتم:
- دنیل من خیلی خسته ام ... می خوام برم بخوابم ...
دنیل بدون اینکه حرفی بزنه با همون اخمای درهم سری تکون داد و دایه رو صدا زد ... دایه سریع اومد و گفت:
- چیزی شده؟
- بگین شام رو سرو کنن ...
دایه نگاهی به ساعت ظریفش انداخت و گفت:
- الان ؟ الان که خیلی زوده دنیل !
- افسون خسته است ...
- اما ...
- همین که گفتم دایه ... دستور شام رو بدین ...
دایه نگاه پر خشمی به من انداخت و ازمون فاصله گرفت ... دنیل خواست برگردم که کتش رو کشیدم و گفتم:
- حالم خوب نیست دنی ...
بدون اینکه نگام کنه گفت:
- زیاد خوردی؟
- اوممم ... فک کنم!
- حواست رو خوب جمع کن! اصلاً دوست ندارم امشب آبرومون بره ...
- حواسم جمعه ... کاش همه برن ...
- آروم باش افسون ... تا یک ساعت دیگه همه رفتن ...
بدون اینکه چیزی بگم ازش فاصله گرفتم و خودمو روی یکی از مبل ها انداختم و چشمامو بستم ... نباید می ذاشتم امشب دوروثی اینجا بمونه ... محال بود بذارم ...

sepide
11-04-2012, 12:53 AM
منتظر شدم تا مهمونا رو به سالن غذا خوری فرا بخونن ... انتظارم خیلی طول نکشید ... حقیقت این بود که من اصلاً مست نبودم اما قصد داشتم خودمو بزنم به مستی ... اعصابم کم کم داشت خورد می شد ... اون همه نگاه هرزه روی خودم داغونم کرده بود ... من که اهل این چیزا و این برنامه ها نبودم! ببین کارم به کجا رسیده بود که مجبور بودم دست به چه کارهایی بزنم! پا روی پا انداختم و چشمامو بستم ... حوصله رفتن سر میز رو نداشتم. می دونستم که تنهاییم خیلی هم دوام نمی یاره ... ادوارد با ظرفی غذا کنارم اومد و گفت:
- نگو که رژیم داری ...
لبخند زدم و گفت:
- نه هیکلم اونقدر بی نقص هست که نیاز به رژیم نداشته باشم ...
خندید و گفت:
- چیزی می خوری برات بیارم؟
- نه ممنون ... خیلی خوردم ...
صدام کشدار شده بود ... ادوارد از گوشه چشم نگام کرد و گفت:
- چند تا گیلاس خوردی ...
به دروغ گفتم:
- نمی دونم ... چهار تا ... پنج تا ... خیلی ...
- اینهمه؟!!
دستمو بردم بالا و گفتم:
- به سلامتی همه خوش قیافه ها و خوش تیپای جمع ...
خندید و گفت:
- مست می شی س**ک**س**ی تر می شی ...
هان! مرتیکه! فکرکرد من مستم هیچی حالیم نیست و هر چی بخواد می تونه بگه ... دستشو چسبیدم و گفتم:
- اوممم ... یعنی من س**ک**س**یم؟
سرشو آورد جلو و گفت:
- خیلی!!!
چشمکی زدم و گفتم:
- و این یعنی چی؟
همون لحظه دوروثی اومد جلو و گفت:
- ادوارد ... بابا دنبالت می گرده ...
بعد از این حرف با شک به ما نگاه کرد ... ادوارد با خونسردی از جا بلند شد لبخندی به من زد و گفت:
- بر می گردم ...
بعد هم رفت به سمتی که پدرش منتظرش بود. دوروثی نشست کنارم، تعجب کردم، این کنار من نشست برای چی؟ پاشو روی پاش انداخت و گفت:
- فکر نمی کنی ادوارد لقمه بزرگی باشه برات؟
آهان! پس بگو چه مرگشه! سعی کردم با اونم با سیاست برخورد کنم ... نباید از همین اول شمشیرم رو از رو می بستم. با لبخند گفتم:
- من با ادوارد کاری ندارم ...
- آره مشخصه!
- اگه مشخصه باید متوجه شده باشی که داداشت زیاد دور و بر من می پلکه ... مطمئن باش منم خیلی خوشحال نیستم از این جریان!
- جدی؟
داشت از زور حرص منفجر می شد ... از سر جام بلند شدم و گفتم:
- صد در صد!
بدون اینکه بهش فرصت بدم حرفی بزنه رفتم اون سمت سالن ... مهمونا کم کم داشتن خداحافظی می کردن و می رفتن. دنیل اومد سمتم و گفت:
- بهتره کنار من باشی ... برای خداحافظی ...
چسبیدم بهش و با لحن مست آلودم گفتم:
- دوستت ندارم ... امشب اصلا به من توجهی نکردی ...
- صاف وایسا افسون!
- نمی خــــوام!
با تحکم گفت:
- افسون!
همون لحظه چند نفر بهمون نزدیک شدن ... یه کم خودم رو جمع و جور کردم ...

sepide
11-04-2012, 12:54 AM
وقتی رفتن دوباره چسبیدم بهش و گفتم:
- گور بابای همه! دنیل خودمو عشقه!
با خشم نگام کرد و گفت:
- مجبور بودی اونقدر بخوری که اینقدر مست بشی؟! می خوای آبرومون رو ببری؟
از ته دل قهقهه زدم ... خندیدن لازمه مستی بود ... یه خونواده دیگه بهمون نزدیک شدن ... بازم مراسم خداحافظی و تشکر ... بعد از اونا جیمز اومد سمتمون ... بیچاره توی چشماش یه غم خاصی بود ... نمی دونستم دلیلش چیه برام هم اهمیتی نداشت ... با دنیل دست داد و جلوی من ایستاد ... ***که کردم انگشتم رو چند بار جلوی صورتش تکون دادم و گفتم:
- یادتون باشه به من نگفتین چه جوری با هم دوست شدین ... من که می دونم اینجا یه خبری ... هست!
جیمز پوزخندی زد و گفت:
- هیچ خبری نیست! خیالت راحت ...
دنیل منو کشید سمت خودش و گفت:
- خوشحال شدیم دیدیمت جیمز ...
رسما داشت بهش می گفت بره ... بیچاره جیمز هم بدون اعتراض فقط زمزمه کرد:
- مواظبش باش ... زیادی خورده ...
و خداحافظی کرد و رفت ... کم کم سالن داشت خالی می شد ... دنیل دستم رو گرفته بود که یه موقع دست از پا خطا نکنم ... منم هر از گاهی یه ***که می کردم ... دوروثی بهمون نزدیک شد و گفت:
- دنی عزیزم ، شام نخوردی ، بیا با هم بخوریم ...
دنیل با اعصابی داغون فقط گفت:
- میل ندارم!
- نمی شه که ...
- دوروثی! گفتم میل ندارم ...
دایه اومد سمتمون نفسی از سر آسودگی کشید و گفت:
- مثل اینکه به خیر گذشت ...
دنیل هم در حالی که پاپیونش رو باز می کرد دست من رو ول کرد نشست روی صندلی، نفسش رو فوت کرد و سرش رو تکون داد. دوروثی نشست کنارش و گفت:
- خسته نباشی عزیزم ...
دنیل باز هم سری تکون داد و پرسید:
- بابا مامانت رفتن؟
- آره ولی ادوارد توی باغه ...
- می مونه؟!
- احتمالاً
به به! چه شود! باید هر طور که شده بود اینا رو دک می کردم. دایه رفت سمت پله ها و گفت:
- من خیلی خسته ام دنیل ، می رم استراحت کنم.
- خسته نباشی دایه ...
دایه تشکری کرد و رفت. دوروثی بی توجه به من از جا بلند شد نشست روی پای دنیل و گفت:
- عزیزم، خیلی خسته ای! شام هم که نخوردی. بلند شو بریم توی اتاقت ماساژت بدم ...
نگاه دنیل اومد سمت من ... الان وقتش بود. از جا بلند شدم و در حالی که تلو تلو می خوردم گفتم:
- من که نرقصیدم، می خوام برقصم ... یکی بیاد با من برقصه ...
همینطور الکی شروع کردم به تکون دادن خودم ... دوروثی بهم پوزخند زد و یه چیزی در گوش دنیل گفت که باعث شد اخمای دنیل بیشتر در هم بشه ... رفتم سمت دنیل .... دستشو کشیدم و گفتم:
- پاشو دنی ... بیا با من برقص ... تو امشب با دخترت نرقصیدی!
دنیل از جا کنده شد ، دوروثی با خنده داشت نگامون می کرد ... انگار از اینکه می دید من عین دخترای ول و کثیف مست کردم لذت می برد و فکر می کرد من از چشم دنیل می افتم ... بی توجه به ادا اطوار های اون خودمو پرت کردم تو بغل دنیل و گفتم:
- منو سفت بگیر ... می افتم می میرما! چرا همه جا داره می چرخه؟!
دنیل با یه حرکت منو از روی زمین کند و راه افتاد سمت پله ها ... دوروثی از پشت سر گفت:
- اینو بخوابون و بیا اتاق خودت عزیزم ...
دنیل هیچی نگفت و از پله ها رفت بالا ... آروم دست و پا زدم و گفتم:
- دنیل! من می خوام برقصم ... من خوابم نمی یاد ... آخ! گفتم خواب ... می یای پیش من بخوابی؟ آره ؟
دنیل غرید:
- افسون ساکت باش!
- نمی یای؟ خب نیا ... بگو جیمز بیاد ... راستی ... جیمز اینجا چه غلطی می کرد ؟ هان؟
جوابمو نداد و راه افتاد سمت اتاقم ... یهو گفتم:
- ادوارد اینجاست ... اون دوست دختر زشتت گفت ادوارد اینجاست ... بگو اون بیاد ... نه تو نگو ... خودم از پنجره صداش می زنم امشب بیاد پیشم ...
دادش بلند شد:
- می تونی خفه بشی افسون؟
- اوه چه خشن! دنیل من امشب تنها نمی خوابم ... بیا پیشم ... ادوارد بیاد ... جیمز هم بیاد ...
در اتاقمو باز کرد با پاش ... منو برد سمت تخت خواب و تقریبا پرتم کرد روی تخت ... قبل از اینکه بتونم چیزی بگم گفت:
- بگیر بخواب! صدات هم در نیاد! فهمیدی؟ وگرنه مجبور می شم ببرمت زیر دوش آب یخ ...
- دوست دارم دوش آب سردو ... به شرطی که توام بیای ... می یای بابا دنی؟
رفت سمت در و گفت:
- بخواب بهت می گم ...
در اتاق که بسته شد پریدم سمت پنجره و بازش کردم ... سرمو بردم بیرون از پنجره و داد کشیدم:
- ادوارد ... ادوارد ... امشب بیا توی اتاق من ...
هنوز حرفم تموم نشده بود که دنیل پرید توی اتاق و اومد سمتم ... تکیه دادم به پنجره و قاه قاه خندیدم ... کشدار گفتم:
- الان می یاد! تو برو به دوست دخترت ...
با دو تا دستش محکم بازوهامو چنگ زد و زل زد توی چشمام ... بی صدا بهش خیره شدم ...

sepide
11-04-2012, 01:11 AM
صدای در اتاقم اومد و بعد از اون دوروثی رو از پشت دنیل دیدم ...
- نمی یای دنی؟ ولش کن دیگه ...
دنیل همینطور که چشم از من بر نمی داشت گفت:
- دوروثی ... امشب باید بری ... ادوارد رو هم ببر ...
دوروثی با چشمای از حدقه بیرون زده و صدای خفه گفت:
- دنیل!
- افسون حالش خوب نیست ...
- به من چه؟!! به من چه که حالش خوب نیست؟ من و برادرم رو از اینجا بیرون می کنی چون حال دختر خونده ات خوب نیست؟ حالا اون از ما بهتر شده ...
دنیل دستاشو از بازوهام جدا کرد چرخید سمت دوروثی و گفت:
- می دونی که مستی باعث چی می شه! می دونی دیگه مگه نه؟! دوست داری امشب افسون کار دست من و تو بده؟ خطرناکه! باید هواشو داشته باشم ... اصلاً دوست ندارم با ادوارد رابطه ای برقرار کنه.
دوروثی که طور دیگه ای بر داشت کرده بود گفت:
- مگه ادوراد چشه؟
- ادوارد خیلی هم خوبه! افسون بچه است! الان که حالش بده باید جلوشو بگیرم ... ممکنه فردا بفهمه چی کار کرده و باز دوباره به هم بریزه ... اون آمادگی هیچ رابطه ای رو نداره!
باید یه چیزی می گفتم ... وگرنه می فهمیدن داشتم فیلم بازی می کردم ... خندیدم ... شل و ول و مستانه ...
- من خوبم ... من خیلی خوبم! امشب از همیشه بهترم ... بیا دنی ... بیا پیش من ... این دختره رو ... از اتاق من ... بنداز بیرون ...
دوروثی با خشم گفت:
- تنها موندن توام با این دختره امشب اصلا درست نیست!
- دوروثی! این دختر همه اش هجده سالشه! در مورد من چی فکر کردی؟ فکر کردی نمی تونم جلوی خودمو بگیرم ... منو اینقدر بی اراده شناختی؟
- من می ترسم خوب دنی ...
- افسون دختر منه! نگران نباش ... برو و ادوارد رو هم ببر ... اما جریان رو بهش نگو ...
دوروثی آهی کشید و گفت:
- باشه ... از این به بعد هم روی تربیت دخترت بیشتر کار کن ... مهمونی های ما جای مست کردن نیست ...
- بسیار خوب ... باهاش صحبت می کنم ...
دوروثی خم شد دنیل رو بوسید و گفت:
- شب بخیر ...
بعد از بیرون رفتن دوروثی سعی کردم بازم به نقشم ادامه بدم تا دنیل نفهمه دارم با دمم گردو می شکنم... رفتم افتادم روی تخت و گفتم:
- بیا دنی ... بیا پیشم ...
غش غش می خندیدم و دعوتش می کردم بیاد بخوابه کنارم ... دنیل اومد پایین تخت ایستاد و گفت:
- افسون! من اینجا می مونم تا بخوابی ... دختر خوبی باش و بخواب!
خم شدم دستشو گرفتم و توی یه حرکت غافلگیرانه کشیدمش روی تخت ... حسابی غافلگیر شد چون نتونست خودشو کنترل کنه و افتاد روی تخت ... سریع پاهامو اینطرف اونطرفش گذاشتم و سرمو بردم نزدیک گوشش:
- تو امشب با من می مونی ... همین امشب ... فقط امشب ...
نفسشو فوت کرد . سعی کرد منو از خودش جدا کنه ... در همون حال گفت:
- فایده نداره! باید ببرمت زیر دوش آب سرد ...
با لحن اغواگرانه ای گفتم:
- می یای با هم بریم تو وان؟ دلم می خواد باهات آب بازی کنم ...
صداش خفه بود:
- افسون!
- ادوارد می گه من هاتم ... من هاتم؟ من جذابم؟ هستم ... آره؟
- ادوراد غلط کرده!
- اوه! دنی ... من دوستت دارم ... خشمتو هم دوست دارم ...
با یه حرکت منو کنار زد و خواست بلند بشه که دوباره کشیدمش و اینبار اون افتاد روی من ... قبل از اینکه بتونه خودشو جمع و جور کنه خودمو کشیدم بالا و چند بار پشت سر هم گونه اش رو بوسیدم ... دنیل عصبی شد یهو از جاش پرید و داد کشید:
- بس کن!
حالا وقت نقشه بعدی بود ... توی خودم جمع شدم ... چونه ام شروع کرد به لرزیدن ... اینبار حقیقتا از دادش ترسیده بودم و گریه کردن برام خیلی هم سخت نبود ... اولین قطره اشک که از چشمم چکید با کلافگی دستشو کشید توی موهاش و از در بین اتاق ها رفت توی اتاق خودش ... سریع اشکامو پاک کردم ... متنفر بودم از گریه کردن ... وقتایی که باید اشک می ریختم نمی تونستم و وقتایی که نباید نمی شد جلوش رو بگیرم ... البته الان خیلی هم بد نشده بود ... بعضی وقتا اشک یه خانوم بیشتر از دلبری می تونه یه مرد رو به زانو در بیاره ... از جا بلند شدم و لباسم رو عوض کردم .. یه لباس خواب صورتی کمرنگ ... رفتم توی تخت ... خیلی از خودم انرژی گرفته بودم ... باید می خوابیدم و خودم رو برای روز بعد اماده می کردم ... یه روز دیگه و یه اعصاب خوردی دیگه برای دنیل ...

sepide
11-15-2012, 12:02 AM
صبح که از خواب بیدار شدم همونطور توی تختم موندم. فکرم حسابی مشغول شده بود. دیشب شاید یه کم زیاده روی کرده بودم! البته فقط یه کم ... باید الان طوری رفتار می کردم تا دنیل مطمئن بشه من دیشب مست مست بودم. مثلاً باید تظاهر کنم خیلی چیزا رو یادم نمی یاد ... مهم تر از همه باید در مورد جیمز باهاش صحبت می کردم ... با رخوت از جا بلند شدم. حقیقتا سرم درد می کرد ... دیشب یه گیلاس ودکا بیشتر نخورده بودم! اما همون هم باعث سر دردم شده بود. رفتم سمت کمد لباس هام و یه پیرهن راحتی صورتی رنگ تنم کرد ... قدش تا روی زانوهام بود، مدلش هم طوری بود که تا زیر سینه تنگ و از اونجا به بعد گشاد و چین دار می شد. موهام رو بالای سرم جمع کردم و بعد از پوشیدن دمپایی های راحتیم رفتم سمت در بین دو اتاق. ساعت هفت صبح بود و می دونستم هنوز دنیل توی اتاقشه ، بدون در زدن در رو باز کردم و رفتم تو. دنیل نیمه برهنه با یک حوله دور کمر جلوی آینه ایستاده و مشغول افتر شیو زدن به صورتش بود. با دیدن من دستش که به صورتش ضربه می زد ثابت شد و خیره شد بهم. لبخندی زدم و گفتم:
- سلام ، صبح بخیر ...
اخم کرد و به کارش ادامه داد، صداش رو به زحمت شنیدم:
- صبح به خیر ...
رفتم به سمت تخت خوابش، نشستم لب تخت و خواستم سر حرف رو باز کنم که با صدای خشکی گفت:
- بلد نیستی در بزنی؟ شاید هم دایه یادت نداده!
جا خوردم، اما الان وقت ناراحت شدن و کم اوردن نبود. با ناز گفتم:
- اوه! ببخشید ... نمی دونستم وقتی می خوام بیام توی اتاق بابام هم باید در بزنم.
بدون توجه به حرفم رفت سمت لباساش ، اول از همه پیرهن سفیدش رو پوشید و در همون حال گفت:
- کارت رو بگو ...
رفتم به طرفش و قبل از اینکه فرصت کنه مخالفت کنه مشغول بستن دکمه هاش شدم و سریع گفتم:
- من از دیشب چیز زیادی یادم نمی یاد ... اما حس می کنم دیشب جیمز اینجا بود ... درسته؟
دنیل جا خورد به طوری که فرصت مخالفت با کار من رو هم پیدا نکرد و من دونه دونه دکمه هاش رو بستم. زمزمه کرد:
- درسته ...
کارم تموم شد، ازش فاصله گرفتم، چشمامو گرد کردم و گفتم:
- جیمز اینجا چه غلطی می کرد دنی؟
دنیل رفت سمت شلوارش، برش داشت و گفت:
- جیمز یکی از دوستای منه ...
فقط نگاش کردم، با اندکی شک و بدبینی. رفت سمت حمام و گفت:
- اجازه بده شلوارم رو بپوشم ، بعد می یام برات توضیح می دم ...
خندیدم و گفت:
- دنی! چرا جلوی من لباس عوض نمی کنی.
بدون اینکه خجالت بکشه یا بخواد حرفش رو بخوره، رک گفت:
- شلوار پوشیدن جلوی تو ایرادی نداره! اما لباس زیر پوشیدن، داره!
بعد از این حرف وارد حمام شد و در رو بست. یواشکی ادای عق زدن در آوردم و زیر لب گفتم:
- متنفرم از همه تون! اه ...
چند لحظه بعد در حالی که کمربند چرمی مشکی رنگش رو می بست از حمام خارج شد و گفت:
- افسون، جیمز چند وقتیه که به جمع دوستای من اضافه شده! شاید به خاطر تو ...
- یعنی چی؟
- یعنی اینکه، خودت خوب می دونی جیمز نسبت به تو احساس خاصی داره، اون برای اینکه دوباره بتونه به تو نزدیک بشه، خودش رو به من نزدیک کرده.
ای دنیل بدجنس! ببین چه جوری دلیل می سازه! با ناراحتی گفتم:
- ولی دنیل! تو نباید اونو به اینجا راه می دادی. تو که می دونی من دوست ندارم ...
اومد وسط حرفم و گفت:
- می دونم ... می دونم ... اما جیمز خیلی سمج بود. به بهونه یه شکایت و یه پرونده به من نزدیک شد و بعد هم درخواستش رو مطرح کرد. نتونستم بهش بگم نه.
با بغض ساختگی گفتم:
- یعنی برات مهم نیست اگه اون بخواد خودش رو بچسبونه به من؟
عطرش رو که تازه زده بود به گردنش گذاشت روی میز و اومد به سمتم. هنوز لب تخت نشسته بودم. جلوم ایستاد و دستم رو کشید به سمت بالا. ناچارا ایستادم و زل زدم توی چشمای خمار خوش حالتش. چرا اینقدر به نظرم زیبا بود؟ دو تا دستش رو گذاشت دو طرف صورتم و صورتم رو قاب گرفت. چشمامو بستم و نفس عیقی کشیدم. بوی عطرش خیلی خوب بود یا من بی جنبه شده بودم؟ یه بوی تند و خنک ...

sepide
11-15-2012, 12:02 AM
آروم گفت:
- افسون ... تو واقعاً از دیشب چیزی یادت نیست؟
سرم رو به نشونه نفی تکون دادم. با همون صدای آرومش که داشت منو به خلسه می کشید گفت:
- قول می دی بهم دیگه مست نکنی؟
- چرا؟
- عزیزم ... رفتارت دیشب خیلی زننده بود!
خودم رو متعجب و شرمنده نشون دادم و گفتم:
- وای! آبروم جلوی همه رفت؟
اینبار اون بود که سرش رو به نشونه نفی تکون داد:
- نه، جلوی جمع خوب بودی و معقول ... اما ...
- اما چی؟ پس چی می گی؟
- توی تنهایی خودمون ... راستش افسون ...
دستشو پس زدم، خودمو چسبوندم بهش و گفتم:
- توی تنهایی خودمون که ایرادی نداره ... دنیل تو تنها مردی هستی که من تونستم بهش اطمینان کنم. می فهمی؟ تنها کسی هستی که می تونم بهش تکیه کنم.
می دونستم این حرفا خیلی روی دنیل اثر می ذاره ... همه مردا دوست دارن برای زن ها حامی باشن و اگه زنی بتونه این حس رو به طرف مقابلش بده در حقیقت پیروز شده. اشتباه نمی کردم چون دستای دنیل دور کمرم حلقه شد و گفت:
- دختر گل منی!
سرم رو گذاشتم روی شونه اش و گفتم:
- نمی خوام جیمز بهم نزدیک بشه دنیل ... چرا گذاشتی پاش به اینجا باز بشه؟
- تا وقتی من هواتو دارم نگران هیچی نباش عزیزم ... نمی ذارم جیمز برات مزاحمتی ایجاد کنه.
- قول می دی؟
- آره عزیزم ...
ازش جدا شدم ... بهش لبخند زدم و گفتم:
- مرسی ... حالا دیگه بریم سر میز صبحونه که ممکنه دایه شاکی بشه.
با لبخند مهربونش دستش رو گذاشت پشت کمرم و گفت:
- بریم ...
***
مردد وسط اتاق ایستاده بودم ... خیلی وقت بود که آهسته رفته بودم و آهسته اومده بودم. برای جلب اعتماد دوباره دنیل خیلی تلاش کرده بودم و دوباره صمیمیتش رو به دست اورده بودم. اما خسته شده بودم ... دوست داشتم عصبیش کنم ... دوست داشتم تشنه اش کنم ... زندگی اینجوری برای من لذتی نداشت ... یه اجبار بود! یه تکرار ... یه روتین ... هر روز همراه دنیل می رفتم دانشگاه، بعد خودم بر می گشتم ، گاهی هم دنیل منو بر می گردوند. هفته ای دو روز هم می رفتم استخر و آموزش شنا می دیدم. دوروثی هم که هر روز تقریبا می یومد اینا و روی اعصاب من راه می رفت! باید یه فکر اساسی می کردم ... در اتاق دنیل رو باز کردم ... نبود ... می دونستم که توی نشیمن مشغول بیلیارد بازی کردنه ... یه فکر شیطانی به ذهنم خطور کرد و لبخند نشست روی لبم. پریدم سمت کمد لباس هام ... ایول! یه چیز خوب پیدا کردم. یه لباس خیلی خیلی کوتاه قرمز رنگ که یقه و آستین هم نداشت و دکلته بود! برش داشتم و سریع پوشیدم ... اینقدر کوتاه بود که اگه خم می شدم همه دار و ندارم پیدا می شد. اما توجهی نکردم ... یه لباس زیر قرمز هم پوشیدم و رفتم جلوی آینه. موهامو باز کردم و دستمو کشیدم توش ... باید خیسشون می کردم ... اینجوری فایده نداشت ... رفتم سمت حموم و با سرعت نور موهامو خیس کردم ... ژل زدم و ریختم دورم ... عالی شده بود! نشستم روی تخت و دل صبر ناخن هامو لاک سرخ زدم ... هم دست ... هم پا ... وقتی تموم شد به مژه هام ریمل زدم و حسابی پرپشتشون کردم. آرایشم با یه رژ گونه آجری و یه رژ لب قرمز تکمیل شد ... چشمکی به خودم زدم و راه افتادم سمت در ... قبل از رفتن دوربین عکاسیمو از روی میز بر داشتم ... با ناز و خرامان خرامان راه رفتن رو خیلی خوب یاد گرفته بودم. رفتم توی نشمین ... خدا رو شکر جز دنیل هیچ کس نبود ... دنیل هم یه تی شرت خاکستری جذب پوشیده بود با یه شلوار کتون مشکی ... زیاد عادت نداشت لباس راحتی بپوشه! شاید هم به پرستیژش نمی یومد. خم شده بود روی میز بیلیارد و حسابی گرم بازی بود ... یه لیوان شامپاین کنار میز بود و نشون می داد داشته از خودش پذیرایی می کرده. لای انگشت سبابه و وسط دست راستش هم یه سیگار پایه بلند مشغول سوختن بود. راه افتادم طرفش و با ناز گفتم:
- دنیل!
بدون اینکه سرش رو بیاره بالا و نگام کنه، همونطور سر به زیر پکی به سیگارش زد ، توپ رو شوت کرد و گفت:
- بله؟
- دنیل اجازه هست با میز بیلیاردت یه عکس بگیرم؟
- با میز؟!!! برای چی؟
لعنتی نگام نمی کرد! اه!

sepide
11-15-2012, 12:02 AM
غر زدم:
- خب دوست دارم ...
- باشه ... بیا بگیر ...
بازم نگام نکرد ... رفت سمت لیوان شامپاینش و برش داشت که بخوره. سیگارش رو توی زیر سیگاری کریستالش خاموش کرد. وقت رو غنیمت شمردم ... با یه جست رفتم روی میز. به پهلو خوابیدم و یکی از پاهامو به صورت زاویه نود درجه توی شکمم جمع کردم و اون یکی رو هم قائم نگه داشتم. تا جایی که می شد سخاوتمندانه هیکلم رو به نمایش گذاشتم ... دنیل چرخید به سمت و من گفت:
- دوربین کو....
اما حرف توی دهنش خشک شد ... لبخندی اغواگرانه زدم و در حالی که پاهامو بیشتر باز می کردم یه دستمو هم فرو کردم توی موهای بلندم که بیشترش روی میز پخش شده و نصف صورتم رو هم گرفته بود و گفتم:
- خوبم دنی؟ بیا دوربین رو گذاشتم پایین پاهام ... برش دار ...
دنیل فقط خیره شده بود روی من و بدون حرف نگام می کرد ... قفسه سینه اش تند تند بالا و پایین می شد ... سرم رو کمی فرستادم به عقب و با ناز خندیدم ... در همون حال گفتم:
- عزیزم ... عکسمو بگیر دیگه ... چرا داری با چشمات منو می خوری؟
یه دفعه دنیل اومد به سمتم ... لیوان شامپاینش رو محکم کوبید روی میز که همه محتویاتش ریخت بیرون و دستمو گرفت توی دستش ... با یه حرکت منو کشید از میز پایین ... نالیدم:
- آی ... دنی ... دستم!
بی توجه به صدای ناله ام منو کشون کشون برد سمت در سالن و غرید:
- گمشو توی اتاقت!
حتی فرصت نکردم حرف بزنم ... چون منو تقریبا شوت کرد توی راهرو و در نشمین رو محکم به هم کوبید. نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و پرت شدم روی زمین. تعجب کرده بودم در حد مرگ! اونقدر که حتی نمی تونستم خودم رو جمع و جور کنم و خشک شده بودم روی زمین. چرا دنیل اینقدر محکم بود؟! چرا با من اینطور برخورد کرد؟ نکنه از من متنفره؟ نکنه همونطور که من می خوام از اون انتقام بگیرم اونم می خواد همین کار رو با من بکنه؟ شاید هنوزم مثل بچگی هاش فکر می کنه عامل از هم پاشیدن خونواده اش مادر منه! الان میخواد بقیه انتقامش رو بگیره! به زور از جا بلند شدم ... بدنم درد می کرد و مچ دستم زق می زد. لنگ لنگون رفتم توی اتاقم و یهو بغضم ترکید. خیلی وقت بود کتک نخورده بودم ... تازه داشتم روی آرامش رو می دیدم. تصور هر برخوردی رو از دنیل داشتم جز این برخورد! نشستم لب تخت و نالیدم:
- مامان! کجایی مامان ... کاش بودی!
داشتم زیر لب می نالیدم که یهو در باز شد و دنیل اومد تو ... باورم نمی شد خودش اومده باشه تو اتاقم ... سرم رو انداختم زیر ... نمی خواستم نفرت رو توی چشمام بخونه ... صدای نعره اش بلند شد:
- در بیار اون لباسو تا توی تنت جرش ندادم!
سرم رو اوردم بالا ، نگاهم رو کنترل کردم و به زور گفتم:
- چرا؟
- چون من می گم!
- و اگه این کار رو نکنم؟
مردها گاهی اوقات علاوه بر ظرافت و زنانگی نیاز به سرتقی و لجبازی دارن. اگه همیشه مطیع باشی تبدیل می شی به یه بره تو سری خور ... گاهی باید هار باشی و بدری! یه قدم بهم نزدیک شد و گفت:
- درش می یاری!
-در نمی یارم ... تا دلیل برخوردت رو ندونم هیچ کاری نمی کنم!
دوباره صدای دادش بلند شد:
- دوست ندارم جلوی من اینطوری لباس بپوشی! می فهمی؟ دوست ندارم!
رفتم نزدیکش و بی پروا گفتم:
- چرا؟ اتفاقی می افته؟
کلافه دستش رو کرد توی موهاش و جویده جویده گفت:
- تو منو داغ می کنی! نباید اینطور بشه ... من نباید اینو به تو بگم ... اه! افسون داری چی کار می کنی؟
ایول! اینه! چرخیدم و گفتم:
- لباس من هیچ ایرادی نداره! توام ندید بدید نیستی دنیل ... چشم و دلت حسابی پره! چرا باید با دیدن من داغ کنی؟
باز قفسه سینه اش داشت با هیجان بالا و پایین می شد ... شاید هم با خشم! داد کشید:
- خودمم نمی دونم لعنتی! حسی که در برابر تو دارم رو تا حالا جلوی هیچ کس تجربه نکردم!
نتونستم جلوی لبخندم رو بگیرم و بی اراده خندیدم. با ناز گفتم:
- ولی من فقط خواستم یه عکس بگیرم! با یه لباس ساده ... بقیه اش مشکل توئه!
اومد جلو صورتمو کشید توی دستاش ... دستاش داغ داغ بودن! از لای دندوناش گفت:
- تو فکر کردی عکس می خوای بگیری واسه روی جلد مجله پورنو؟ این چه وضعشه؟ برای چی اینجوری می کنی؟ نگو برای دل خودته که محاله باور کنم! تو چی از من می خوای افسون؟ چی می خوای؟
تیز نگاش کردم و یه تای ابروم رو بالا انداختم و با حرکت لبم گفتم:
- خودتو!
الان وقت اعتراف بود ... باید می فهمید این سمت یه احساسی وجود داره ... همین می تونه گرم ترش کنه! که بدونه هر موقع بخواد من در خدمتش هستم. حالا براش سخت تره که بتونه جلوی خودش رو بگیره.

sepide
11-15-2012, 12:03 AM
دنیل با تعجب زل زد توی چشمام، اما من چشمامو دوخستم به لبای قلوه ای و خوش فرمش. صدای نفس های بلندش رو می تونستم بشنوم و داغیش رو می تونستم روی صورتم حس کنم. چشمام رو ما بین لبهاش و چشماش به نوسان اوردم. دنیل هم یه لحظه خیره شد به لبهام. زمزمه کردم:
- دوستت دارم دنی ...
یه دفعه سرش رو اورد پایین و من چشمامو بستم. می دونستم دنیل شکست خورده ... هنوز لباشو حس نکرده بودم که کسی به در ضربه زد ... همزمان صدای دایه بلند شد:
- افسون! توی اتاقت هستی؟
دنیل با خشونت منو پس زد و رفت سمت در بین دو اتاق ... دوست داشتم دایه رو خفه کنم ... دنیل وسط راه متوقف شد ... چرخید به سمتم ... صورتش قرمز شده بود ... دستش رو به نشونه تهدید به سمتم تکون داد و گفت:
- این بازی رو تموم می کنی افسون! فهمیدی؟ از همین لحظه ... از همین جا .. همه چی تموم شد! همه چی! دیگه نمی خوام این رفتار رو ازت ببینم. این افکار بچه گونه رو بریز دور و همه چی رو فراموش کن!
بعد از این حرف چرخید و رفت توی اتاقش ... ولو شدم روی تخت ... دایه که از در زدن خسته شده بود در اتاق رو باز کرد اومد تو ... با دیدن من روی تخت گفت:
- تو اینجا هستی؟ چرا جواب نمی دی دختر؟
سر جام نشستم و گفتم:
- اوه ببخشید دایه ... خسته بودم ...
با نگاهی به صورت آرایش شده من و لباسم گفت:
- جایی قراره بری؟
- نه ... چطور مگه؟
بی توجه به سوالم گفت:
- ادوارد اومده ... پایینه! می خواد ببینتت ...
اوف! اینو کجای دلم بذارم ... حقیقتا اینقدر که دوست داشتم دنیل رو به دام بکشم نسبت به ادوارد یا جیمز یا متیو یکی از هم کلاسی هام که خیلی وقت بود بهم گیر داده بود حس و هیجان خاصی نداشتم. از جا بلند شدم و گفتم:
- باشه دایه ... الان می یام ... باید لباس عوض کنم.
دایه سرشو تکون داد ... راه افتاد سمت در و زیر لب غر زد:
- معلوم نیست چشه! برای خودش لباس عوض می کنه!
خنده ام گرفت ... رفتم سمت کمد لباس هام ... یه شلوارک تا روی زانو به رنگ صورتی در اوردم با یه تاپ سفید و صورتی ... تند تند پوشیدم ، آرایشم رو هم کمرنگ کردم و رفتم از اتاق بیرون. خبری از دنیل نبود. یه لحظه چشمامو بستم و چند بار نفس عمیق کشیدم. بوی عطرش هنوز هم توی مشامم بود. لعنتی! نمی دونم چه مرگم شده بود ... رفتم سمت پله ها ...
ادوارد روی مبل های سلطنتی کاملا رسمی نشسته بود و منتظر به پله ها چشم دوخته بود. با دیدن من لبخند زد و از جا بلند شد. سعی کردم لبخند بزنم ... رفتم به سمتش و قبل از من اون گفت:
- سلام ... عصر بخیر!
- سلام ... عصر شما هم بخیر ...
با لذت سر تا پامو نگاه کرد و دستشو به سمتم دراز کرد ... دستشو فشردم و ناچارا کنارش نشستم ... یکی از خدمتکارها روی میز بساط میوه و قهوه و کیک شکلاتی رو چیده بود. خبری از کسی دور و برمون نبود ... ادوراد هم از همین سو استفاده کرد و با صدای آهسته ای گفت:
- دلم خیلی برات تنگ شده بود ...
یه لبخند کمرنگ تحویلش دادم و گفتم:
- اوه مرسی ...
- تو دلت برای من تنگ نشده بود؟
فقط نگاش کردم ... برای هر حرفی زود بود ... دستشو اورد جلو ... دستمو گرفت و گفت:
- افسون ... خواهش می کنم پیشنهاد شام منو قبول کن! باید باهات حرف بزنم ...
- اما ادوارد ...
- اما نداره ... خواهش کردم!
- من واقعا سرم شلوغه!
- خودت هم خوب می دونی که اگه بخوای می تونی یه روز بعد از دانشگاهت با من قرار بذاری ...
- راستش ... خب ...
مونده بودم چی بگم که صدای دنیل از پشت سرمون بلند شد:
- سلام ادوارد عزیز ...
ادوارد از جا پرید و دست من رو رها کرد ... رفت به طرف دنیل و باهاش دست داد ... مشغول جویدن پوست لبم شدم ... الان واقعا برای ارتباط با ادوارد آماده نبودم ... باید یه کم می گذشت ... باید اول دنیل رو از راه به در می کردم ... اگه رابطه ای با ادوارد برقرار می کردم و دنیل می فهمید همه چی خراب می شد! باید دنیل رو حسابی وابسته می کردم و بعد می رفتم سراغ ادوارد ... اون موقع دنیل ضربه بدی می خورد و من به خواسته ام می رسیدم. آره راهش همین بود ... یه لحظه به دنیل نگاه کردم و نگاه اونو غرق ادوارد دیدم ... نه هنوز خیلی مونده تا توی دام بیفته! الان توی دام هوسه ... باید توی دام عشق بیفته ... از جا بلند شدم و گفتم:
- ادوارد از دیدنت خوشحال شدم من یه کم درس دارم باید برم توی اتاقم ...
ادوارد با ناراحتی از جا بلند شد و گفت:
- افسون!
- ببخشید ... خیلی درسام سنگینه!
بی توجه به حضور دنیل که زل زده بود به ما دو نفر گفت:
- پس شماره ت رو بهم بده!
رفتم سمت پله ها و گفتم:
- از دنیل بگیر ...
بعد به نگاه تیز و داغ دنیل چشمکی پنهانی زدم و رفتم از پله ها بالا. می دونستم که دنیل شماره منو به ادوارد می ده ... شاید برای اینکه سر منو به شکلی گرم کنه! اینجوری خیلی بهتره!

sepide
11-18-2012, 11:48 PM
شب شده بود، حدودای ساعت نه، صدای دوروثی رو خیلی خوب می شنیدم ولی اصلا حوصله رروبرو شدن باهاش رو نداشتم. خودم رو انداختم روی کاناپه کنار اتاقم و مشغول مطالعه رمان شدم. صدای دوروثی بدجور روی مخم اسکی می رفت. داشت با دنیل بیلیارد بازی می کرد و چون اتاقم نزدیک سالن نشیمن بود به خوبی صداشون رو می شنیدم. صدای خنده های دنیل، خنده های دوروثی، ناز و اداهایی که برای دنیل می یومد همه و همه داشتن اعصابمو می ریختن به هم. رمانم رو پرت کردم اون سمت و از جا بلند شدم، باید یه کاری می کردم تا هم خودم خنک بشم هم اعصاب بیچاره ام ... داشتم می رفتم سمت در که گوشیم صداش بلند شد. ناچارا برگشتم ... شماره اش ناشناس بود ... با شک و تردید جواب دادم:
- الو ...
- سلام فرشته خوشگل ...
کمی به ذهنم فشار اوردم ... صدای یه مرد بود! یعنی کی بود؟ خودش سریع گفت:
- ادواردم خانوم فراری ...
لبخند شیطانی نشست روی لبم ... پس دنیل شماره مو داد! ای دنیل خودت کردی که لعنت بر خودت باد! گفتم:
- اوه ... سلام ... شماره منو ازکجا آوردین؟
- معلومه! از دنیل گرفتم ... هر چند که نمی خواست بده و مصر بود که من از خودت بگیرم. اما منم سیریش تر از این حرفام ...
حقیقتا اینو راست گفت ... با لبخند گفت:
- بله ... قبول دارم!
خندید و گفت:
- من اگه چیزی رو بخوام دست از سرش بر نمی دارم ...
- و این یعنی چی؟
- فهمیدی ...
- نفهمیدم ...
- افسون ...
- هوم؟
- می خوام ببینمت ... باید باهات حرف بزنم ...
- گفتم که ...
- خواهشا نگو وقت ندارم ... یه فرصت ... خواهش می کنم!
- ادوارد!
- هیچ حرفی رو قبول نمی کنم ... من باید با تو حرف بزنم ... باید با هم بریم بیرون.
- در این مورد با دنیل صحبت کردی؟
- نه ... نیازی ندیدم ... تو واسه خودت اختیار داری ...
- صد در صد!
- پس می پذیری؟
- باور کن ...
- افسون ... کی؟ کجا؟
دیگه نمی شد پیچوندش ... نفسم رو فوت کردم و گفتم:
- نمی دونم ...
صداش پر از شوق شد:
- ولی من می دونم عزیزم ... فردا بعد از دانشگاهت منتظرم باش ... می یام دنبالت ...
- باشه ... ولی باید خیلی زود برگردم ...
- باشه عزیزم ... خیلی زود! قول می دم ...
خنده ام گرفته بود ... شاید بد نبود اگه تا مدتی ادوارد رو توی آب نمک می خوابوندم ... با هم خداحافظی کردیم و رفتم تو فکر فردا ... چی بپوشم ... باهاش چطور برخورد کنم ... سر میز شام هر کاری کردم که حواسم رو بدم به فردا و قرارم با ادوارد نشد ... دوروثی غذا بر میداشت با دست میکرد توی دهن دنیل و از گوشه چشم به من نگاه می کرد. از قیافه دنیل می فهمیدم که چقدر از کارای دوروثی تعجب کرده ... قیافه دایه هم دیدنی شده بود!!! خنده ام گرفته بود اما بدتر از اون داشتم حرص می خوردم ... من این دختر رو اگه امشب نمی شوندم سر جاش اسمم رو عوض می کردم ... خیلی زود از سر میز بلند شدم و گفتم:
- ممنون دایه جان ... خیلی خوشمزه شده بود ... اگه اجازه بدین من برم به اتاقم ... فردا صبح زود کلاس دارم می ترسم خواب بمونم.
دایه سری تکون داد و گفت:
- خیلی خب می تونی بری ...
رفتم سمت دنیل و گفتم:
- بابا دنی ... کاری با من نداری؟
دنیل بدون اینکه توی چشمام نگاه کنه سرشو تکون داد و گفت:
- نه خوب بخوابی ...
خم شدم گونه اش رو بوسیدم و گفتم:
- توام همینطور ...
دیگه نموندم که عکس العملی ازش ببینم ... سر سری با دوروثی هم خداحافظی کردم و رفتم از پله ها بالا ...

sepide
11-18-2012, 11:49 PM
پاهامو کوبیدم روی زمین ... روی تنم عرق سرد نشسته بود ... زیر لب غر غر کردم:
- ***** عوضی!
سر و صداهای شدید دوروثی دیوونه ام کرده بود! البته یم دونستم که هنوز اول عملیات هستن ... نگاهی توی آینه به خودم انداختم ... عالی بودم! همون لباس خوابی رو پوشیده بودم که دنیل برای دوروثی انتخاب کرده بود ... حریر مشکی با ست مشکی زیرش ... صدای دنیل تو ذهنم تداعی شد :
- دیوونه کننده می شه!
و من حقیقتا دیوونه کننده شده بودم ... موهامو اطرافم رها کردم و رفتم سمت در ... کمی از لیوان آبی که دستم بود آب جای اشک زیر چشمام ریختم و با یه حرکت در اتاق رو باز کردم پریدم وسط! قیافه هاشون اون لحظه دیدنی بود! دوروثی وسط اتاق مشغول رقص و دلبری بود ... از اون مدل رقصا که با ناز یکی یکی لباساشون رو بــــله! حالا وسط کار بود و دنیل هم لب تخت نشسته بود ... دوروثی با بالا تنه کاملا برهنه در حالی که دستاشو حائل بدنش کرده بود با چشمای گرد شده از ترس خیره مونده بود روی من ... برای اینکه طبیعی جلوه کنم سریع رفتم سمت دنیل و با هق هق پریدم توی بغلش ... دنیل هنگ کرده بود ... اما محکم منو توی بغلش نگه داشت و گفت:
- چی شده افسون؟ عزیزم ... چرا گریه می کنی؟
میون هق هق گفتم:
- فردیک باز اومده بود سراغم ... دنیل ولم نمی کنه! من می ترسم ... بیا پیش من ... دنیل ... وای ... دنی!
فشار دستای دنیل دور کمرم بیشتر شد ... صداشو کنار گوشم شنیدم:
- باز خواب دیدی؟ نترس عزیزم ... فردریک غلط می کنه بخواد بازم اذیتت کنه ... آروم باش ... آروم باش عزیز دلم. شیرین من ...
حرفاش داشت قند توی دلم آب می کرد ... صدای خشمگین دوروثی بلند شدک
- دنی!
دنیل همینطور که کمر منو نوازش می کرد با صدای خشمگین گفت:
- نمی بینی حالش بده؟!
دوروثی که داشت منفجر می شد گفت:
- پس من می رم ... توام واسه دختر جونت لالایی بگو ...
دنیل کاملا بی تفاوت گفت:
- خواهشا کفشات رو طبقه پایین بپوش ... دوست ندارم از صدای پاشنه هات دایه بدخواب بشه ...
صدای نفس های خشمگین دوروثی آب خنکی بود رو اعصاب خرابی که تا اون لحظه برام درست کرده بود ... صدای بسته شدن در نشون داد که دوروثی رفته ... به هق هقم ادامه دادم ... صدای دنیل همراه شد با نوازش انگشتای کشیده اش توی موهام:
- عزیزم ... چی کار کنم که اینقدر خواب بد نبینی و شبات آشفته نشه؟ دختر چه جوری می تونم آرومت کنم؟ عذاب کشیدن تو عذابم می ده ...
- دنیل ... تنهام نذار ... خواهش می کنم!
- تنهات نمی ذارم عزیزم ... من همیشه پیشتم ... همیشه!
خودمو بیشتر به دنیل چسبوندم و گفتم:
- بغلم کن دنیل ...
دتسای دنیل محکم تر دور شونه ام پیچیده شد و سرم رو گذاشت توی گودی گردنش ... از عمد نفس های کشدار می کشیدم تا نفس داغم گردنش رو بسوزونه ... زمزمه کرد:
- افسون؟
- هوم؟
- این چه جاذبه ایه که تو داری دختر؟
- چه جاذبه ای؟
- هیچی ... نمیدونم ... پاشو بریم توی اتاقت ... تو بخواب من بیدار یم مونم تا خوابت ببره ...
بیشتر بهش چسبیدم و گفتم:
- نه ... میخوام پیش تو بخوابم ... می خوام تو کنارم باشی ... دنیل خواهش می کنم!
دنیل سعی کرد دستای کمنو از دور کمرش باز کنه و گفت:
- عزیزم ... باشه ... من کنارت می مونم ... اما بهتره بریم توی اتاق خودت ...
دیگه حرفی نزدم ... از جا بلند شدم ... آباژور کنار تخت دنیل روشن بود ... یه نور صورتی خیلی کمرنگی اتاق رو روشن کرده بود ... رنگ صورتی پوستم رو از همیشه خوش رنگ تر و هیکلم رو دلفریبت تر نشون می داد ... از عمد گودی کمرم رو بیشتر کردم و سینه هامو دادم جلو ... نرم نرم با پاهای برهنه رفتم سمت اتاقم ... وسط راه چرخیدم سمت دنیل تا ببینم پشت سرم هست یا نه که دیدم لب تخت خشک شده و زل زده به من ... لبخند نشست روی لبم ... زمزمه وار گفتم:
- اوه عزیزم !
حس کردم دنیل آب دهنش رو قورت داد و از جا بلند شد .... یه قدم رفتم به سمتش ... چشمامو بستم و گفتم:
- دنیل ... من از ترس انگار فلج شدم ... قدرت راه رفتن ندارم ... می شه منو بغل کنی؟
هیچ صدایی نیومد ... چشمامو که باز کردم خودم رو غرق در تاریکی دیدم ... همه جا سیاه بود ... با ترس گفتم:
- دنیل!
صداش رو نزدیک خودم شنیدم ...
- اینجام ... نترس ... بریم توی اتاقت ...
- چرا آباژور رو خاموش کردی ؟ من جایی رو نمی بینم دیگه دنی!
- همه جا تاریک باشه و بریم توی در و دیوار خیلی بهتر از اینه که روشن باشه و این اتفاق بیفته! حداقل تاریکی برام یه بهونه می شه ...
منظورش رو کامل فهمیدم ... با صدای کشداری گفتم:
- دنیل!
- هــــیـــس ... هیچی نگو! فقط بریم ...
- من ... نمی دونم از کدوم طرف باید برم ...
مچ دستم توی دستش اسیر شد و منو همراه خودش کشید ... در اتاقم که باز شد نور به درون تابید ... چرخیدم سمت دنیل ... چشماشو بسته بود ... شاید می خواست منو نبینه ... چند نفس عمیق و کشدار کشیدم ... نشستم لب تخت خوابم و گفتم:
- دنیل ... پیشم می خوابی؟
تکیه زد به دیوار کنار تختم ... چشماش هنوز بسته بودن ...
- نمی تونم افسون ... بخواب ... من بیدارم ...
- حالم بده دنی ... بیـــا!
آه عمیقی کشید ... بین ابروهاش خط عمیقی ایجاد شد و زمزمه کرد:
- منم همینطور ... بخواب عزیزم ... فقط بخواب ... داری دیوونه ام می کنی ...
- دنی من ...
- بخواب افسون!
دیگه حرفی نزدم ... الان وقتش نبود ... می شد برم سمتش .. می شد ببوسمش ... می دونستم که اراده اش در هم شکسته و هیچ مقاومتی نمی کنه ... اما الان نمی خواستم ... دوست نداشتم توی تحریک شدن دنیل حتی یه درصد هم دوروثی دخیل باشه ... و اون لحظه شاید نیم بیشتر حال خراب دنیل به خاطر کار نیمه تمومش با دوروثی بود! پس خوابیدم و لحاف رو کشیدم روی بدنم .... زمزمه کردم:
- شب بخیر ...
و شنیدم:
- شب بخیر ...

sepide
11-26-2012, 05:02 PM
***
کیفم رو انداختم روی دوشم و از جام بلند شدم ... بچه ها داشتن دو تا دو تا یا سه تا سه تا می رفتن از در کلاس بیرون ... مغرورانه سرم رو گرفتم بالا و رفتم سمت در ... وقتی دیدم نمی تونم دوست خوبی توی دانشگاه برای خودم پیدا کنم کلا بیخیال شدم و سعی کردم غرورم رو حفظ کنم ... داشتم می رفتم بیرون که صدای متیو باعث شد سر جام بایستم ...
- افسون ...
چرخیدم به طرفش و به سردی گفتم:
- مت ... من قرار دارم باید برم ...
- زیاد وقتت رو نمی گیرم افسون ... فقط می خواستم ...
- می خواستی چی؟ می خوای حرفای قبلت رو دوباره تکرار کنی؟ که از من خوشت اومده؟ بیخیال مت ... من به درد تو نمی خورم!
- آخه چرا؟ تو هیچ وقت دلیلی برای من نمی یاری ...
متیو جز پسرای معمولی کلاس بود ... قد بلند و خوش استیل بود ... اما چون جاذبه های دختر پسند نداشت زیاد کسی به سمتش نمی رفت ... خیلی ساده بود ... ساده لباس می پوشید ... ساده حرف می زد ... زیاد از حد متواضع و فروتن بود ... جذبه نداشت ... غرور نداشت! و همین باعث می شد زیاد دخترا به سمتش نرن ... از شانس من اون دست گذاشته بود روی من! و من اصلا مایل نبودم ازش به عنوان طعمه استفاده کنم ... متیو توی نقشه من جایی نداشت! نفسم رو فوت کردم و گفتم:
- ببین متیو ... فرض کن من دوست پسر دارم!
سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:
- محاله! باور نمی کنم ...
رفتم سمت در و گفتم:
- باشه باور نکن! میل خودته ...
صداشو بلند کرد و پشت سرم تقریبا داد کشید:
- من دست از سرت بر نمی دارم افسون ...
بدون هیچ حرفی رفتم از دانشگاه بیرون ... با نگاه اینطرف و اونطرف خیابون رو از نظر گذروندم ... هوا برفی و گرفته بود ... دستامو در آغوش کشیدم و زیر لب گفتم:
- کجایی پس ادوارد؟!
ماشینی برام چراغ زد ... احتمال دادم ادوارد باشه ... برف پاکن هاش با سرعت کار می کردن و شیشه های ماشین رو بخار گرفته بود ... نمی تونستم درست ببینمش ... روی برفها محکم قدم برداشتم که سر نخورم و رفتم به سمتش ... همین که رسیدم به ماشین در رو باز کرد و صداش رو شنیدم:
- بیا بالا افسون جان ...
سریع پریدم توی ماشین و دستامو گرفتم جلوی دهنم که با نفسم داغشون کنم ... صدای گرم ادوارد بلند شد:
- سلام ... خسته نباشی!
چرخیدم به طرفش و گفتم:
- اوه سلام ... ببخشید ... هوا خیلی سرده مغزم هم یخ زده!
بخاری ماشینش رو زیاد کرد و گفت:
- خواهش می کنم ... لندن تا بوده همین بوده! سرد ... پر از مه ... یخ بندون ... بارونی!
- آره ... دیگه عادت کردم ...
- کلاس خوب بود؟
- خوب ...
دستش رو آورد به سمتم و گفت:
- اگه افتخار بدی دستت رو برات گرم می کنم عزیزم ...
لبخندی زدم و دستم رو گذاشتم توی دستش ... با یه دستش فرمون رو کنترل می کرد و با دست دیگه اش دستای منو به نوبت ماساژ می داد ... خوبه دنده ماشینش اتوماتیک بود! وگرنه باید از پاش هم کمک می گرفت ... چند لحظه ای در سکوت سپری شد تا اینکه ادوارد سکوت رو شکست و گفت:
- خیلی خوشحالم که اینجایی ... که پیشمی! هنوز باورم نمی شه ...
چه کرده بودم با این بدبخت ... لبخند کجی زدم و گفتم:
- چرا ؟ من اینقدر بدم؟
- اوه نه! تو از خوب هم خوب تری ... تو بهترینی برای من!
- ادوارد تو داری زیاد از حد ...
دستش رو به نشونه سکوت بالا آورد و گفت:
- می دونم ... می دونم ...
- پس اگه می دونی کمی خودت رو کنترل کن ... تو منو می ترسونی ادوارد ...
- عزیز من ... ترس برای چی؟
سعی کردم کمی خودم رو شرمنده نشون بدم ...
- خب ... تا حالا کسی با من اینطور حرف نزده! من خجالت ... می کشم!

sepide
11-26-2012, 05:02 PM
لبخند نشست کنج لبای ادوارد و با صدای بم شده گفت:
- تو لایق اینطور حرف زدنی دختر ... کسی تو رو کشف نکرده بوده ... تو آفریده شدی برای من ...
سرمو انداختم زیر و گفتم:
- ادوارد!
دستم رو به لباش نزدیک کرد ... اول کمی دستامو ها کرد و سپس به نوبت اونها رو بوسید ... هیچ حسی بهم دست نمی داد! درست عین یه مجسمه بودم! اما ادوارد نباید اینو می فهمید ... سرمو بیشتر انداختم زیر ... صداش بلند شد:
- خوشحالم ... خوشحالم که تو رو پیدا کردم ... دختری که عمری دنبالش می گشتم ...
سرم رو گرفتم بالا و گفتم:
- دنبالش می گشتی که چی؟
- که همه تنهایی هامو باهاش قسمت کنم ... که بتونم ... بتونم دوسش داشته باشم. اونم منو دوست داشته باشه ... سالها بود دنبال چنین حسی بودم!
با کنجکاوی نگاش کردم و گفتم:
- و الان بهش رسیدی؟
با محبتی خالصانه که می تونستم صداقش رو حس کنم نگام کرد و گفت:
- آره ... الان دیگه بهش رسیدم ... اما ... هنوز یه طرفه است! یعنی می رسه روزی که احساس من دو طرفه بشه افسون؟ آره عزیزم؟
شونه ها مو بالا انداختم و گفتم:
- نمی دونم چی بگم ادوارد ... خب ...
- حق داری! من زیادی بی مقدمه حرف زدم و تو شوکه شدی ... من بهت فرصت می دم ... فرصت می دم که خوب فکر کنی عزیزم ... باید منو با همه وجودت قبول کنی ...
فقط بهش لبخندی زدم ... فعلا تنها راه پیچوندن ادوارد گرفتن فرصت برای تصمیم گیری بود ...
***
- اوه متیو! داری دیوونه ام می کنی؟
پیچید جلوم و گفت:
- نه اشتباه می کنی ... من می خوام بهت آرامش بدم ... فقط بهم اعتماد کن افسون! یه فرصت بهم بده ... خواهش می کنم!
دیگه داشتم از دست اصرار های متیو روانی می شدم ... توی دلم نالیدم:
- خودت خواستی متیو ... خودت خواستی جز قربانی های من باشی ... من نمی خواستم با تو بازی کنم. اما تو کوتاه نیومدی ... خودت خواستی ...
ناچارا آهی کشیدم و گفتم:
- من باید چی کار کنم؟
چهره اش از شادی درخشید و گفت:
- اوه عزیزم ... افسون جان فقط ... فقط ...
با اعتماد به نفس گفتم:
- خیلی خب هول نشو! شماره ت رو بهم بده ... هماهنگ می کنم باهات که بریم بیرون ... باشه؟
بیچاره از خوشی زبونش بند اومده بود ... اولین بار بود که دلم داشت برای یه پسر می سوخت ... اما من تصمیمو گرفته بودم. گوشیشو از دستش کشیدم بیرون ... زنگ زدم روی گوشی خودم ... دوباره گوشیشو بهش دادم و گوشی خودمو هم انداختم توی کیفم. سری براش تکون دادم و راه افتادم سمت در دانشگاه ... بیچاره هنوز خشک شده سر جاش باقی مونده بود. منتظر بودم دنیل بیاد دنبالم ... کلاهم رو پایین تر کشیدم. روز به روز هوا داشت سرد تر می شد ... با شنیدن صدایی درست پشت سرم برگشتم:
- عزیزم ...
جیمز درست پشت سرم بود ... به قول مامان هر دم از این باغ بری می رسد! همین بود؟ فکر کنم همین بود ... حالا هر چی ... در هر صورت جیمز رو دیگه نمی دونستم چی کار کنم! محو و مات خیره شدم بهش ... بهم نزدیک شد و منو کشید توی بغلش ... بدون حرکت توی بغلش باقی موندم ... صداش کنار گوشم بلند شد:
- عشق من! دلم برات خیلی تنگ شده بود ... خیلی بی انصافی افسون! خیلی بی انصافی! چرا هیچ وقت از من خبر نمی گیری؟
بی حرکت مونده بودم و واقعاً نمی دونستم باید چی کار کنم ... منو از خودش یه کم جدا کرد ... صورتم رو گرفت بین دستاش ... چشمای خاکستریش برق می زدن ... زمزمه وار گفت:
- تو همه وجودمی افسون ... همه وجودم!
هنوز نمی تونستم در جوابش چیزی بگم ... صورتم رو کشید نزدیک صورتش و لباش رو چند بار روی پیشونیم فشار داد ...

sepide
11-26-2012, 05:03 PM
سعی کردم صدام رو پیدا کنم ... نالیدم:
- جیمز!
- جانم ... بگو ... با من حرف بزن!
- جیمز ... تو چرا اینطوری شدی؟
منو کمی از خودش جدا کرد ... خنده اش گرفت و گفت:
- خل شدم ... مگه نه؟
منم خنده ام گرفت و گفتم:
- کم نه!
سرشو خم کرد و در گوشم گفت:
- ای من به فدای لبخند تو ...
فکم بسته شد! جیمز حالش از همه خراب تر بود انگار ... اصلا نیازی به ناز و عشوه نداشت ... خودش همه راه رو رفته بود ... گفتم:
- تو اینجا چی کار می کنی؟
- امروز رفتم دفتر دنیل ...
- خوب؟
- راضی نمی شد شماره ت رو بده ... اینقدر داد و هوار کردم تا راضی شد من بیام دنبالت و برسونمت برایتون ...
با چشمایی گرد شده گفتم:
- دنی؟
دستشو حلقه کرد دور شونه من و گفت:
- آره عزیزم ... خیلی خسیسه! نمی خواد دخترش رو با کسی سهیم بشه ... اما من به زور تو رو ازش می گیرم ... حالا می بینی!
حرف رو عوض کردم و گفتم:
- جیمز ... تو میخوای منو برسونی برایتون؟
- آره عزیزم ...
- با چی؟
به ماشینی که کمی اونطرف تر از ما پارک شده بود اشاره کرد و گفت:
- با اون ابوقراضه!
دوباره باید نقش بازی می کردم ... سر جام ایستادم و گفتم:
- تو که ماشین نداشتی جیمز ...
یه دفعه به خودش اومد و به تته پته افتاد ...
- خب ... خب ... ماشین دوستمه ... بعضی وقتا ازش قرض می گیرم ...
با تعجب گفتم:
- چه دوستایی داری! قبلاً چیزی در موردشون نمی گفتی ...
سعی کرد با خنده بحث رو بپیچونه ...
- ما اینیم دیگه ...
در ماشین رو باز کرد و من سوار شدم ... خودش هم از در سمت راننده سوار شد و گفت:
- چیزی میل داری عسلم؟
- نه خیلی خسته ام می خوام برم خونه استراحت کنم ...
- بمیرم برات عشقم ...
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
- جیمز دوست ندارم باهام اینجوری حرف بزنی ...
لبخندی موذیانه زد و گفت:
- کاش می یومدی بریم بار ... یه چیزی می خوردیم ... مستیتو بیشتر دوست دارم ...
خنده ام گرفت ولی جلوی خودمو گرفتم و گفتم:
- چه طور؟
لبخندشو جمع کرد و گفت:
- بماند ...
دستمو دراز کردم و دست جیمز رو گرفتم توی دستم ... از گوشه چشم نگام کرد و نفس عمیقی کشید ... دستشو روی پام گذاشتم و با نوک انگشتم اشاره ام کف دستشو نرم نوازش کردم ... جیمز بیچاره داشت با یه دست رانندگی می کرد ... وقتی هم می خواست دنده عوض کنه فرمون رو رها می کرد و با همون دست چپش دنده رو عوض می کرد ... انگار دلش نمی یومد دستشو از توی دست من در بیاره ...

sepide
11-26-2012, 05:03 PM
سرم رو چسبوندم به پشتی صندلی و زمزمه کردم:
- فکر کنم تب دارم ...
با نگرانی گفت:
- تب داری؟ چرا عزیزم؟ سرما خوردی؟ بریم دکتر؟ افسون جان ...
خندیدم و گفتم:
- نه نگران نباش ...
- آخه می گی ...
دستشو که از دستم در آورده بود تا بذاره روی پیشونیم رو دوباره گرفتم گذاشتم روی پام و گفتم:
- خوبم ... اما حرارت بدنم رفته بالا ...
کمی صاف نشستم ... خیره شدم توی چشماش و با یه لبخند کنترل شده گفتم:
- تو نمی دونی دلیلش چیه؟
جیمز آب دهنش رو قورت داد و از گوشه چشم نگام کرد ... بیچاره نمی دونست حواسش رو بده به جاده یا به من و کارام ... انگشتم رو بردم سمت دهنم و گفتم:
- می خوای حرارت بدنم رو نشونت بدم؟
جیمز فقط نگام کرد ... نمی دونست قصدم چیه ... انگشت اشاره ام رو کردم توی دهنم ... کمی خیسش کردم ... در آوردم و به نرمی کشیدم کف دست جیمز ... جیمز آهی کشید و چشماشو بست ... لبخندی شیطانی نشست روی صورتم ... کمی خودم رو کشیدم به طرفش و گفتم:
- دوست داری بیشتر حسش کنی؟
صورتم رو بردم نزدیک صورتش ... زبونم رو در اوردم و گفتم:
- می خوای؟
جیمز ناله مانند گفت:
- نکن افسون ...
خندیدم ... آروم و کشدار ... لب پایینیمو گاز گرفتم و گفتم:
- نمی خوای؟ ولی فکر کنم گوشت دوست داشته باشه زبونمو حس کنه ...
منتظر نشدم چیزی بگه ... زبونم رو بردم نزدیک گوشش و خیلی اروم نوک زبونمو زدم به لاله گوشش ... قفسه سینه اش داشت با هیجان بالا و پایین می شد ... خودمو یه کم کشیدم کنار که بتونم صورتشو ببینم. دیگه داشت اختیار از دستش خارج می شد ... نگاش بین لبام و چشمام در نوسان بود ... الان وقت ضد حال زدن بود! سریع خودمو کشیدم کنار و گفتم:
- اوه جیمز! جلوتو نگاه کن!
جیمز یه دفعه دو دستی فرمون رو چسبوند و ماشین رو کشید کنار ... حقیقتاً نزدیک بود تصادف کنیم ... ماشین که در حالت طبیعی قرار گرفت جیمز نفس بلند و صدا داری کشید و زیر لب گفت:
- از دست تو دختر!
خندیدم و چشمامو بستم ... کاری که می خواستم بکنم رو کرده بودم ... چقدر دوست داشتم اشک این موجودات عوضی و پست رو در بیارم ... اشک جیمز ... اشک ادوارد ... اشک متیو ... و مهم تر از همه اشک دنیل رو!
***
ضربه ای به در اتاق خورد ... سرم رو از روی کتابم برداشتم و گفتم:
- بفرمایید ...
ژولیت اومد تو و گفت:
- سلام خانوم ...
- سلام ... کاری داشتی؟
- آقا فرمودن اگه مایلین برین کنار ساحل حاضر بشین ...
- کنار ساحل برای چی؟
- من اطلاعی ندارم خانوم ...
- دنیل الان کجاست؟
- توی اتاقشون هستن خانوم ...
- دوروثی هم هست؟
- نخیر ایشون تو اتاق خودشون هستن ... دارن حاضر می شن.
- خیلی خب می تونی بری ... خودم باهاش صحبت می کنم.
یه کم خم شد و رفت از اتاق بیرون ... از جا بلند شدم ... بدون لحظه ای مکث رفتم سمت در بین دو اتاق و بازش کردم ... دنیل حاضر و اماده روی یکی از مبل های اتاقش نشسته بود و داشت با موبایلش حرف می زد ... با دیدن من اشاره کرد منتظر بمونم. رفتم نشستم کنارش و منتظر شدم تا تماسش رو قطع کنه. مشخص بود که تماسش کاریه ... وقتی قطع کرد سریع گفتم:
- سلام عرض شد ...
باز توی پوسته جدیت خودش فرو رفته بود ... بعد از اون شب بازم موضعش این شده بود که از من دوری کنه. منم تصمیم داشتم کمی ازش فاصله بگیرم ... این دور شدن ها و نزدیک شدن ها برای جلب توجهش مفید بود ...