پی سی پرشین یعنی راهی برای رسیدن به شهرت و موفقیت پی سی پرشین یعنی راهی برای رسیدن به شهرت و موفقیت

 

 

 

 

صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 8 از 25
  1. #1

     
    nazgoool آواتار ها
     

    محل سکونت
    kuala lumpur
    علایق
    فوتبال ،حیوان ها
    شغل و حرفه
    دانشجو
    نوشته ها
    5,096
    میانگین پست در روز
    5.39
    ميزان امتياز:
    4792
    پسندیده
    3,170
    موردپسند7,009باردر2,964پست

    رمان دوراهی عشق و هوس

    اینم یه رمان دیگه .
    از کاربر های سایت ۹۸ یا .
    بخونید لذت ببرید .



    نام :دوراهی عشق و هوس
    نویسنده :آریانا

  2. #2

     
    nazgoool آواتار ها
     

    محل سکونت
    kuala lumpur
    علایق
    فوتبال ،حیوان ها
    شغل و حرفه
    دانشجو
    نوشته ها
    5,096
    میانگین پست در روز
    5.39
    ميزان امتياز:
    4792
    پسندیده
    3,170
    موردپسند7,009باردر2,964پست
    نور ماه در تاريكي اناق روشنايي رويايي و وصف ناپذيري را بوجود اورده بود همه جا پر از سكوت ناگفته ها بود بسختي ميتوانستم عكس هاي البوم را مشاهده كنم ولي از بوي فضاي البوم و تصوير هاي محو البوم فضا را حس ميكردم حس هي متضاد به قلبم چنگ ميانداختند خوشحالي ديروز....اندوه امروز ...بد بختي فردا
    در ذهنم خاطراتي محو از گذشته جريان داشت خانواده اي خوشبخت ..صميمي ..خانواده اي پنج نفره كه حالا ريشه اش در دستان باد بود در تاريكي به چهره ي زيبا و مهربان مادرم كه در عكسي لبخند خود را داشت چشم دوختم بي اختيار اشك از چشمانم روان شد...دو سال ميگذشت ولي وجودش در قلبم لبريز بود همه جا اسم مادرم بود در حاشيه كتابهايم ...هر صفحه خاطراتم و نجوا هاي شبانه ام وقتي او رفت بهار زندگي ما به خزاني اشفته تبديل شد و من تازه طعم تلخ بدبختي را به معناي واقعي ميچشيدم و ان را با تمام وجود مزه مزه ميكردم در همين افكار بودم كه صداي قهقه هاي منفور روشنك در فضاي خانه پيچيد احتمالا پدرم وارد خانه شده بود با سرعتي باور نكردني موقعيت خود را يافتم و به حالت خواب چشمانم را بستم انگار پچ پچ ميكرد چرا پدر نميفهميد زندگي هوس نيست ...چرا مادرم را بدبخت كرد و ما را به خك سياه نشاند انهم به خاطر يك افريته اما همه ي چشمها بسته شده بود خواهر و برادر بزرگترم كه ازدواج پدر را به معناي ازادي تمام معنا ميديند و به هر بهانه اي از پدر باج ميخواستند هيچ نگراني نداشتند ولي من ..من كه كوچكترين عضو خانواده ي افشار بودم خطر را نزديك ميديم خيلي نزديك

    از تابش مستقيم نور خورشيد بر چشمانم ناچار از خواب بيدار شدم نرگس خانوم مستخدم خونه باغ در حالي كه اتاقمومرتب ميكرد بشاشو شادمان صبح بخير گفت
    -صبح بخير نرگس خانم....ديشب بهزاد اومد؟
    نرگس چهره اش تو هم رفت و كنارم روي تخت نشست ارام در گوشم نجوا كرد –خانوم جان حمل بر سخن چيني نباشه ولي بهزاد خان شب نيومد وقتي واسه نماز صبح بيدار شدم ديدم تلو تلو خوران اومد خونه ...
    سرشو نزديك تر اورد و دم گوشم گفت –فكر كنم مست بود ...منم از ترسم نماز نخونده رفتم اتاقم ..اخه جسارت نباشه ولي ميگن ادم مست خطرناكه
    مونده بودم از حرف هاي نرگس بخندم يا گريه كنم اما به وضعيت ما گريه بيشتر ميومد سر تاسف تكون دادم و از نرگس تشكر كردم اگر او را نداشتم چه ميكردم
    ميز صبحانه مثل هميشه اماده و مرتب و باسليقه عالي نرگس چيده شده بود كنار سايه نشستم و اروم سلام كردم بابا مثل هميشه نه تنها جواب سلام منو نداد بلكه اضافه بر اون محكم سرم داد زد –تو رفتي سراغ صندوقچه؟
    مطمن بودم كار روشنكه نگاه پر از نفرتمو تو چشماش دوختم و با صداي از ته چاه در امده گفتم –چقدر خبرا زود ميرسه
    پدر باشدت زيادي فرياد كشيد بطوريكه در جاي خود م محكم لرزيدم –با توام رها....اونجا چه غلطي ميكردي مگه نگفتم هيشكي حق نداره بهش دست بزنه
    به زور جلوي فوران اشكهايم رو گرفتم و از جا پاشدم با لبهاي لرزان داد زدم – بابا من حق دارم با مامانم خلوت كنم ...براي چي ميخواي خاطراتش بميره ...
    سايه دستمو گرفت و ازم خواست بشينم اما خشم من مجراي واسه لبريز شدن يافته بود فرياد زدم –من نميذارم ياد مادرم تو اين خونه بميره ...روشنك جان شما هم همه تلاشتو بكن
    اينبار سايه سرم فرياد زد –بشين رها حق نداري سر بابا داد بزني ...روشنك جاي مادر ماست
    سرم رو به نشانه ي تاسف تكان دادم ايا او خواهر من بود اشك هايم روان شدند و از ته دل داد زدم –واقعا كه ....
    به سمت اتاقم به راه افتادم تا به بهانه ي مدرسه از اون محيط مسموم و نفرت انگيز خلاص شم
    مثل هميشه مهسا منتظرم دم در ايستاده بود و اين و پا و اون پا ميكرد وقتي منو ديد با شور و نشاط هميشگي سلام كرد
    -ميخواستي ديرتر بياي الان به زنگ اخر هم نميرسيم ...
    -اخه سايه مجبورم ميكنه صبحونه بخورم نميدونم چرا از وقتي مامانم فوت كرده همه حتي اون افريته ميخواد مادر من باشه
    مهسا لب به دندان گزيد و گفت –داري زياده روي ميكني رها خودتو وقف بده پدرتو هم انسانه دوست داره تو اين سن يكي باشه بهش برسه
    ميدونستم زياده روي كردم براي همين نميخواستم ديگه حرف بزنم تمام طول راه فقط مهسا حرف ميزد و من شنونده بودم توي مدرسه هم انقدر ذهنم درگير بود كه حتي كلمه اي در ذهنم بر جا نميموند دبير تاريخ و فلسفه و ...همچنان به من تذكر ميدادند ولي من توي لاك خودم بودم
    مهسا و سيما هم مدام نمك به زخمم ميپاشيدند سيما وسط شوخي از من ميخواست كه با وضيعت جور شم حرفاش حقيقت بود
    سه تايي با هم درحال برگشت به خونه بوديم كه سيما شروع به موعظه ي من كرد –رها ..تو تازگيها اصلا درس نميخوني ..اصلا هم بهت نمياد عاشق باشي ...به خاطر موضوع هاي پيش و پا افتاده زندگيتو خراب نكن چشم باز ميكني ميبيني ته دره اي
    مهسا-وللله گه منم قيافه به اين نازي داشتم استخاره نميكردم تو كه پول هم داري نياز به درس خوندن نداري يكي رو انتخاب كن هم از دست نامادري راحت ميشي هم زندگيت عالي ميشه
    سر تكان دادم و با اندوه گفتم –اولا كه چي بشه از چاله بيفتم تو چاه ..دوما از الان كه نميتونم به فكر باشم بعد از بيستو پنج سالگي
    تا خونه با ذهنم و پندو اندرزهاي سيما و مهسا كلنجار رفتم ولي به نتيجه اي نرسيدم وارد خونه كه شدم از بوي غذاهاي متنوع دلم غنج ميرفت با خوشحالي به بهزاد كه رو مبل لم داده بود و سيگار ميكشيد گفتم –خبريه ؟مهمون داريم ؟
    بهزاد از سيگارش كامي گرفت و گفت –خبريه ولي خير نيست مهينو و خانوادش شام ميان اينجا ...
    خنده رو لبهام ماسيد شروع كردم به داد فرياد –اخه مگه اينا زندگي ندارن بهزاد تو يه چيزي بگو من خوشم نمياد هي مهين و اون پسراي چشم ناپاكش با اون شوهر الكليش بيان اينجا بابا ميخوام تو خونه خودم راحت باشم
    بهزاد سيگارو تو جا سيگاري خاموش كرد و با لحن دلسرد كننده اي گفت –رها از غر زدن هات خسته شدم بسه ديگه ..اگه سهم الارثتو ميخواي بايد كنار بياي روشنك دختر خاله ي باباست مادر ما بازيچه بود واسه بالا رفتن بابا همه ميدونستن پدر عاشق روشنكه ..براي پس گرفتن حق مادر هم كه شده كوتاه بيا نذار ارث ما بيفته دست اين نوكيسه ها
    حرفاش ارومم ميكرد در حال فكر كردن بودن كه با صداي گرمش به خودم اومدم –خواهر كوچولو برو درساتو بخون كه شب مشكل نداشته باشي
    لبخندي به وسعت اسمان به رويش پاشيدم نميدونم چرا ولي اميدوار شده بودم انگار من هم بايد افكار بچگانه رو رها ميكردم و با سياست بيشتري عمل ميكردم
    تا عصر درس خوندم تازه نتيجه گرفته بودم كه نبايد براي مسايل خونوادگي خودمو بدبخت كنم شايد تحصيلات روزي دست اويزي شد براي فرار از نحسي زندگي من
    لباسي ساده پوشيدم به توصيه ي سيما تصميم گرفتم واسه اينكه كمتر در معرض خطر باشم شالي رو حتي اگه نصفه و نيمه سرم كنم تا نظر اشكان و شاهين رو به خودم جلب نكنم براي اخرين بار نگاهي خريدارانه به خودم انداختم واقعا نميدانستم براي داشتن اين زيبايي چگونه خدا را شكر كنم واقعا نميتوانستم منكر زيبايي خود شوم حتي از سر تواضع ياد حرف مهسا افتادم كه هميشه ميگفت –چشمهاي طوسي دور مشكي كم پيدا ميشه قدرشو بدون
    دست اخر شالي قرمز و پر حرارت را كه به شدت به پوست سفيدم مي امد بر سر انداختم عجيب بود اما با وجود شال احساس امنيت خاصي ميكردم
    وقتي از پله ها پايين اومدم صداي فرياد نرگس منو بيخود كرد –واي خانوم چقدر خوشگل شديد قربونتون برم حجاب خيلي بهتون مياد
    لبخندي زدم و تشكر كردم –نرگس جون ميشه من امشب كارها رو بكنم ؟
    نرگس موذيانه ابروشو انداخت بالا و گفت –چرا رها جون شما بايد سروري كني كمك كني كه چي بشه پس من واسه چس حقوق ...
    وسط حرفش پريدم –نرگس جون اخه ...نميخوام زياد تو مهموني باشم سرم گرم باشه بهتره
    انگار منظورمو فهميده بود به نشانه تاييد سرتكان داد صورت گوشتالودشو بوسيدم عجيب مرا ياد مهر مادري ميانداخت
    كم كم همه از اتاقاشون بيرون اومدن و هركس تعريفي از من كرد حتي روشنك كه البته موجي از حسادت رو ميشد تو صداش ديد
    همه اماده روي مبل ها نشسته بوديم كه صداي زنگ اهنگين در همه را ازجا پراند پدر در را باز كرد و براي استقبالشان به باغ رفت
    من اما همهمه اي در درونم به پا بود دلم نميخواست حتي ريخت پسر هاي مهين را ببينم با صداي قهقه هاي جلف و سبكسرانه مهين خانواده راد پور به داخل اومدن
    مهين –واي عزيزم رها چقدر خوشگل شدي حيف اين موهاي ابريشميت نيست تو روسري بگنده راحت باش با با الان قرن بيست و يكه
    از تعريفش بالاجبار لبخند زدم منوچهر و پدرم در ميانشان نبودند اشكان بعد از مادرش دستش رو به جلو اورد و مانند هميشه نگاه هرزه اشو به صورتم دوخت
    -ببخشيد من توبه كردم
    -جدا....باشه ولي من كه توبه نكردم جور تو رو هم من بايد بكشم ؟
    دون شان خودم ميديم جواب جملات كثيفشو بدم حوصله ي درگيري با شاهين رو نداشتم براي همين سلام كوتاهي كردم و به اشپزخانه پناه بردم ملتمسانه رو به نرگس جون ميخواستم به من كاري بده
    -نرگس جون يه كاري بگو من انجام بدم
    -اخه رها خانوم تو كه كاري بلد نيستي مادر ....تو ميخواستي از شر اونها در امان بموني كه دراماني ..راستش نميخوام زحمت خودمو دوبرابر كنم
    از بيكاري اين پا و اون پا ميكردم و با وسايل اشپزخانه بازي ميكردم كه با صداي منحوس و خشن روشنك به خودم اومدم
    -رها...اينجا چيكار ميكني ؟برا چي نمياي تو سالن
    -اخه من ...حوصله ندارم حالم خوب نيست ...
    -ببين عزيزم ...من اين كار تو رو يك نوع بي احترامي ميدونم پس بهتره واسه خودت مشكل ايجاد نكني
    همه ي تهديد هاي دنيا از جمله قطع پول توجيبي ومنع خارج شدن ازخونه و..توي اين يك جمله بود پس چاره اي به جز اطاعت نداشتم
    توي سالن پر بود از دود سيگار مهين واقعا ارايش صورتش جلف زننده بود ارام ر وي مبل تكنفره اي نشستم و چشمهامو به گلهاي فرش گرانقيمت دستباف دوختم
    مهين –عزيزم امروز چه خبره؟ساكتي؟
    -نه هيچي خستم راستش درسا خيلي فشار ميارن خيلي هم افت تحصيلي داشتم
    -اي بابا ..خوب رشته شاهين هم كه با تو يكي شاهين حالا كه بيكاري بيا كمكش كن تا شام حاضرشه منوچ و هوشنگم بيان طول ميكشه
    اگر قدرتشو داشتم قطعا مهين رو خفه ميكردم شاهين كه قند تو دلش اب ميشد –ماكه از خدامونه
    تا چشم باز كردم من و او تنها توي اتاق بوديم واي كاش ميمردم و اون جمله لعنتي روبه زبان نمياوردم روي تخت نشستم و با بغض گفتم –ببخشش شاهين نميخواستم اذيتت كنم اخه من اينو گفتم كه مهين جون زياد كنجكاو نشن ميتوني بري
    شاهين كه حتي ثانيه اي نگاهشو از من بر نميداشت سرحال نجوا كرد –نه بابا..اتفاقا دنبال بهانه اي ميگشتم كه بيام اينجا ميشه سري به كتابخونه ات بزنم؟
    با بيچارگي غريدم –نه اخه اون كتابا ...
    اما اون نيازي به اجازه ي من نداشت كتاب هارو دونه دونه بررسي كرد و يك رمان رو انتخاب كرد چسبيده به من روي تخت نشست
    خودم رو عقب كشيدم و ساكت به زمين چشم دوختم –جالبه توي كتابخونت پره از رمان عاشقونه پس چرا انقدر دلت سنگه چرا وقتي من بهت ميگم دوستت دارم نميفهمي؟
    اولين باري نبود كه با گستاخي اين جملات رو ادا ميكرد صلاح ديدم جواب ندم
    -سكوت علات رضاست ازت انتظار ندارم بگي دوسم داري ولي منو از عشقت محروم نكن فقط بگو نه يا اره
    -نه...من دوستت ندارم ..اينو ميخواستي بشنوي فكر كنم بارها شنيدي
    -ببين رها تو خودت ميدوني من هرچي رو بخوام بدست ميارم پس بچه نشو خودت با زبون خوش دوسم داشته باش من هم پولدارم هم خوشتيپ تو چه مرگته
    اشك هام در شرف ريختن بود بغض و كينه اميخته با هم اشك هايم جاري شد نميتونستم گريه نكنم فشار درد هام به اندازه كوه سنگين شده بود
    -ديوونه گريه ميكني؟ببينمت
    دستمو در دست گرفت خيلي سعي داشتم ستمو از دستش در بيارم ولي خيلي قوي بود چونه امو بالا گرفت و مثل حيوان درنده كه با لذت به صيدش نگاه ميكنه نگاهم كرد
    -تو خيلي هوس برانگيزي مخصوصا وقتي ميخواي از دست ادم در بري ...عاشق گريزهاتم ...تا ميتوني فرار كن يك شير دنبال اهويي ميگرده كه براي خورده نشدن تا ميتونه فرار كنه ..
    دلم ميخواست قدرت داشتم تا ...خوب ميدونستم كاري نميتونم بكنم –شاهين ازت بدم مياد دستمو ول كن ..نميخوام حتي يك بار هم ببينمت ..
    -خيلي بد شد پس چه جوري ميخواي يك عمر با من زير يه سقف زندگي كني ..
    در كه به صدا در اومد انگار حكم ازادي من امضا شده باشد به سمت در پر كشيدم بهزاد
    مثل هميشه مواظبم بود
    سر ميز شام اصلا دلم به غذا خوردن نميرفت حالات بابا منو نگران ميكرد بابا سرشو روي ميز گذاشته بود و چرت ميزد انگار توي دلم رخت ميشستند درگوش سايه با اكراه گفتم –سايه بابا رو ببين از وقتي با هوشنگ رفتند تو باغ و برگشتند يه بند داره چرت ميزنه
    سايه اما با لاقيدي شونه هاشو بالا انداخت و گفت –بس كن رها ..بابا پير شده توقع داري وسط سالن بالانس بزنه مثل هميشه چشمشو رو واقعيات بست و با اشتهاي تمام به غذا خوردن ادامه داد اما من نميتونستم بي تفاوت بگذرم با نگراني بابا رو چند مرتبه صدازدم
    -بابا...بابا ...حالت خوب نيست ؟بابا چرا اينجوري شدي
    به جاي دريافت پاسخ از پدرم صداي كلفت منوچهر جواب داد چيزيش نيست عمو زيادي خورده مست كرده روشنك ببرش تو اتاق
    نزديك بود از تعجب شاخ در بيارم يعني پدرم مست بود اونهم پدر من كه هميشه برادرم رو نصيحت ميكرد نزديك بود از عصبانيت به حالت انفجار برسم از سر ميز پاشدم و بدون كلمه اي حرف فضا رو ترك كردم
    امتحانات شروع شده بودن و من مجبور بدم براي اولين بار با بي ميلي تمام كتاب رو ورق بزنم سيما سعي ميكردتو درسها كمك كنه و لي مهسا رو كم تر از گذشته ميديم امتحانات كه به پايان رسيد دلم ميخواست ازاين حال و هوا خارج بشم مدام به پدرم غر ميزدم كه بذاره با كمپ مدرسه به مسافرت برم ولي پدربهانه اي مياورد
    يكروز خسته و بي حوصله به ديوار اتاق تكيه داده بودم كه با هياهوي سايه به خودم اومدم –واي رها پاشو وسايلاتو جمع كن بابا گفته ميتونيم بريم مسافرت
    چشمامو تنگ كردم و پرسشگرانه نگاهش كردم
    -بابا گفته مهين و روشنك و دايي مسعود دارن ميرن بابا به خاطر كارخونه ميمونه تهران ولي ما ميتونيم باهاشون بريم
    از عصبانيت دندانهايم رو رو هم فشار دادم –اخه چرا بايد سر بار يك مشت غريبه باشيم به نظر من كه نريم سنگين تريم
    -اي بابا بس كن ديگه ...غر غرو ..پاشو وسايلاتو جمع كن ساناز هم مياد تنها نيستي
    پاشنيدن اسم ساناز غرق شادي شدم و با فرياد گفتم –راست ميگي ؟چه خوب
    -به جون تو ...عمو به بابا گفته كه ساناز دوست داره اب وهوا عوض كنه
    ديگه سر از پا نميشناختم غرق شادي بودم من و سايه لباسهامونو توي چمدون كوچك مشترك گذاشتيم ساناز اخر شب به خانه ما اومد تا اشكان بياد دنبالمون وراه بيفتيم
    اشكان با نيم ساعت تاخير دم خونه ي مابود من و سانازانقدر سر به سر هم گذاشتيم كه سايه عاصي شده بود م مدام غر ميزد
    هنوز سوار ماشين نشده پرسش هاي تلمبارشده و درگوشي ساناز شروع شد-رهااشكان چقدر بزرگ شده سه سالي ميشه كه نديدمش ...چقدرم خوشتتيپه
    -اره خيلي...منتهي ذاتش به خوشتيپيش غلبه ميكنه
    پرسشگرانه نگاهم كرد و سرتكون داد
    -وقتي اينه رو رو صورتت تنظيم كرد ميفهمي
    ساناز كه تازه متوجه حرفم شده بود با ذوق و شوق گفت –واي نه خدانكنه ميترسم يه وقت ذوق مرگ بشم ...حالا جدي ميگي؟
    -خودت كم كم ميبيني ...
    ساناز تنها براي سي ثانيه سكوت كرد و دوباره شروع به صحبت كرد –راستي يه برادر بزرگتر داشت چشمهاش مشكي بود ...يه بار تو رو انداخت تو حوض
    نميخواستم اسمشو به زبون بيارم براي همين فقط سرتكون دادم –خوب؟اونم هنوز زندست ولي فكر نميكنم اومده باشه يعني انشالله كه نيومده

  3. #3

     
    nazgoool آواتار ها
     

    محل سکونت
    kuala lumpur
    علایق
    فوتبال ،حیوان ها
    شغل و حرفه
    دانشجو
    نوشته ها
    5,096
    میانگین پست در روز
    5.39
    ميزان امتياز:
    4792
    پسندیده
    3,170
    موردپسند7,009باردر2,964پست
    -نه بابا كاشكي اومده باشه من اصلا به خاطر گل جمال ايشون اومدم وايسا الان ميپرسم
    ره هر وسيله اي سعي كردم منصرفش كنم ولي نشد هرچقدر چشم غره رفتم و نيگونش گرفتم فايده نكرد با همون لحن ذوق زده و بچه گانش داد زد –اشكان خان برادرتون ....اسمش چي بود؟اهان....اقا شاهين نيومدن ؟
    نگاه سنگين اشكان با اون چشم هاي گستاخ از اينه به صورتم برخورد كرد پوزخندي هميشه بي معني بود
    -رها ..انقدر دلتنگشي؟
    ميخواستم دستمو از پشت ماشين دور گردنش حلقه كنم و اونقدر فشار بدم تا زبون درازش صامت بسه ولي با خجالت گفتم –نه خير ايشون انقدر عاشق دل نگرون داره كه به ما نميرسه
    لبخندي از سر رضايت زددلش نميخواست نسبت به شاهين اندكي محبت داشته باشم دعا ميكردم قضيه رقابت نباشه
    شاهين با خنده رو به سايه گفت –ميبيني سايه ...همه عاشق اين داداش ما ان ببين چي شده كه وصفش به سانازخانوم هم رسيده هيشكي به من نميگه خرت به چند من ؟
    ساناز خجالت كشيده بود و سرشو پايين انداخته بود سرمو نزديك گوشش بردم و با لحن سرزنشگرانه گفتم –خيالت راحت شد ؟
    ساناز به هم دهن كجي كرد و روشو برگردوند
    خدارو شكر ساناز انقدر خجالت كشيده بود كه تا وقت ناهار حرف نزنه وگرنه مطمننا سر سام ميگرفتيم شاهين ماشينو جلاي يه رستوران زيبا در فضايي سر سبز نگه داشته بود اما هوا به قدري رطوبت داشت و گرم بود كه كسي دلش نميخواست بيرون پرسه بزنه البته به جز من كه استثنا بودم
    بعد از انتخاب غذابه طرف محوطه ي باغ رفتم تا گلهارو تماشا كنم و سايه هم مانع نشد ميون گل ها راه ميرفتم و بوي گل رز رو به داخل ريه هام هل ميدادم درحال خوندن قطعي شعري از فريدون مشيري بودم كه دستي بر شانه ام به ضرب درامد وحشتزده برگشتم –اي واي اشكان تويي ترسيدم
    با انگشت سبابه به الاچشقي اشاره كرد و گفت –بيا بريم اونجا بشينيم مبخوام باهات حرف بزنم
    الاچشق انقدر زيبا بود كه ذهن مرا از پرسش جمله ي (درموردچي؟)منحرف كرد
    جلوتر از او به طرف الاچيق دويدم و خودمو له درون ان انداختم اشكان هم به سرعت من دوييده بود كنارم نشست و منتظر شد تا بيانات من نسبت به زيبايي الاچيق تموم بشه
    -رها خيلي رك ازت بپرسم ...تو..به شاهين علاقه داري
    سوالش خيلي غير منتظرانه بود دستهامو در هم قلاب كردم و سرمو به زير انداختم
    -تو كه بهتر از هركس ميدوني ...ازش متنفرم
    -اگه قرار باشه بين من و اون يكي رو انتخاب كني چي؟
    كم كم داشتيم به سوال هميشگي ميرسيديم
    -ببين اشكان من نه به تو و نه به شاهين اونقدر علاقه ندارم يعني چطور بگم علاقه ي عاطفي ندارم
    شاهين دستم رو گرفت و روي قلبش گذاشت هر كاري كردم نتونستم مانع او شوم –ببين رها واسه تو داره اينجوري ميزنه دلت مياد؟دلت مياد بهش بگي نه
    از حرارت عشقش كه به دستهاش سرايت كرده بود ميسوختم دستمو پايين اورد و گفت –رها با من بازي نكن خواهش ميكنم ...... شاهين يه گرگه شايد دوستت داشته باشه ولي دست اخر ميدرتت ولي من عاشقم حاضرم به خاطر تو باهاش بجنگم
    بدون توجه به جمله هاي محبت اميزش بلند شدم و فرياد زدم –سگ زرد برادر شغاله ...بس كنيداين بازي رو امروز تو ...ديروز شاهين ...امروز تو ....فردا هم لابد سياوش ...نكنه من رو گنج نشستم و خبر ندارم
    اشكان به يكباره از جا پاشد و صاف جلوي من ايستاد ديگه ان لحن محبت اميز تو نگاهش نبود حلا اتشي بود درانبوه كاه –چرند نگو خودت خوب ميدوني كه ما اگه بيشتر از شما اموال نداريم كمتر هم نداريم
    -حرف حق جواب نداره..ولي من چيزي درخودم نميبينم كه همه عاشقم بشن اينقدر هم بچه نيستم كه تا يكي گفت دوستت دارم خودمو بندازم بقلش
    تا حالا اشكان رو اينجوري نديده بودم ارواره هاش رو چنان روي هم فشار ميداد كه مطمن بودم كه فكش خورد ميشه چشمهاي زيرك و كشكيش رو به چشمهام دوخت و گفت –من بدستت ميارم تهمت هاي مزخرف و چرند تو هم ارزوني خودت حرفات خيلي بد بود بدجوري بهم برخورد ولي من هم واست يه چيزايي تو استين دارم
    سرمو به علامت تاسف تكون دادم و راهمو كج كردم ساناز در چارچوب گنبدي الاچيق ظاهر شد –غذا يخ كرد ها چيكار ميكنيد شما؟
    -هيچي ايشون اومدند برن دسشويي يك سري هم به اينجا زدند بيا ديگه اشكان
    خودم مونده بودم چجوري به اين سرعت چنين جملاتي رو سرهم كردم بالاي سر اشكان هم يه علامت سوال بزرگ بود ناگهان به طور اتفاقي جفتمان شروع به خنديدن كرديم
    توي ويلاي مادرجون همه جمع بودن مهين مسعود منوچهر سياوش و از همه نفرت انگيز تر شاهين و سميرا
    ثانيه چندين هزار بار خدا رو شكر ميكردم كه ساناز همراه ماست وگرنه بايد چه ميكردم ميون اونهمه گرگ كه به خونم تشنه اند
    بزرگترها در طبقه پايين ويلا با هم حرف ميزدند و من و ساناز هم ترجيح داديم به اتاقي كه قرار بود شب توش استراحت كنيم رفته و وقت بگذرانيم با خنده و شور وشوق از پله ها بالا ميرفتيم كه چشمم به سميرا افتاد انقدر ارايشش غليظ صورتش توي ذوق ميزد كه چهره اش قابل تشخيص نبود بلاخره اون هم دختر مسعود بود دختري سبزه به شدت لاغر و بدون ذره اي زيبايي
    -به رها جون تو هم اومدي ...چه خبر خوشگله
    ديگه اثري از لبخند روي صورتم نبود سرمو پپپايين انداختم و با سردي جواب دادم –خوبم
    -بريد بالا الان ميرم بقيه رو هم صدا كنم
    نگاه پرسشگر ساناز روي صورتم غلت ميخورد –اين ديگه چجور جونوري بود؟
    -جونور؟حيفق از اسم جونور بيا بريم
    با هم كنارشومينه خاموش روي سراميك هاي خنك اتاق نشستيم و ساناز هم شروع كرد به تعريف مجدد جوك هاب بي معزه اي كه تا بحال بيشتر از صد بار اونهارو شنيده بودم من هم با بي تفاوتي به هركدام ميخنديدم كه با صداي باز شدنم در صاف سررجام نشستم همهي بچه ها داخل شدند فقط سايه ميان انها نبود
    سياوش-به به ...رها خانوم از ما خبر نميگيري...نميگي مرديم زنده ايم ...معرفي نميكني؟
    -وا..سياوش مگه توم ساناز رو نميشناسي ...يادته چند سال پيش بعضيا منو هل دادن تو حوض يه دختر بود پيشمون گريه اش گرفت
    -اهان حا لا يادم اومد ...چه قدر بزرگ شديد ساناز خانوم
    اشكان كنار من نشست ميدونستم ميخواد چيزي بهم بگه وگرنه جرات اينكارو مخصوصا جلوي شاهين نداشت
    انقدر وايساد كه همه حواسشون از ما منحرف شد و اروم در گوشم گفت –مواظب خودت باش
    تا اومدم منظورشو بپرسم از جلوي چشمم غيب شد هزار سوال بر ذهنم هجوم اورد در حال فكر كردن به جمله عجيب اشكان بودم كه نگاهم با نگاه عصبي شاهين برخورد كرد –رها چته تو فكري ؟
    خدا خدا ميكردم چيزي نپرسه ملتسمانه به ساناز نگاه كردم انقدر گرم حرف زدن با سياوش بود كه حتي نيم نگاهي به من نميكرد
    از سر ناچاري شونه هايم رو بالا انداختم –من حق ندارم تو فكر باشم ؟
    نگاهي به اطراف انداخت و بلند گفت –رها اينا كه سرگرم كارن بيا بريم از تو باغ چوب جمع كنيم اخه دايي مسعود سيخ ها رو جا گذاششته
    ميدونستم قراره سوال پيچ بشم با صدايي كه نميتونستم روش كنترل داشته باشم گفتم –نه ..ميخوام با بچه ها باشم با سميرا جون برو
    سميرا –مرسي خودت باهاش برو ما امروز با هم دعوا كرديم
    حالا همه ي نگاه ها به من دوخته شده بود اهي از اعماق وجود كشيدم و بلند شدم دلم نميخواست برايم شايعه درست شود
    جلوتر از او به را ه افتادم چقدر از ويلا دور بوديم سعي كردم اصلا توجهي به شاهين نداشته باشم
    اما شاهين هوس دعوا به سرش زده بود روي تخت سنگي نشست و به من كه دنبال چوب ميگشتم خيره شد –بشين
    ناباورانه نگاهش كردم اندفعه فرياد زد-گفتم بتمرگ
    -شاهين حالت خوبه ...چرا داد ميزني ...اروم م بگي ميشينم
    انقدر هول شده بودم كه اب دهانم خشك شده بود به درختي تكيه دادم هوا انقدر شرجي بود كه نفس را تنگ ميكرد
    روبرويم ايستاد و به چشمانم خيره شد از ترس اب دهانم رو قورت دام با صداي از ته چاه درامده پرسيدم –چيزي شده؟
    -براي چي نشستي زير پاي اشكان ...فكر كردي حاليم نيست واسه چي اشكان هي مياد درگوش تو پچ پچ ميكنه ..تو كه دختر هرزه اي نيستي هستي....
    از حرفش قلبم به درد اومد ايا اگر مادر داشتم كسي ميتوانست اين جمله را به زبان اورد مطمنن اندام مادرم هزار بار در گور لرزيد
    -خفه شو ...خفه شو ..هرزه تو اي و داداشت ....بعدشم من با هركس دلم بخواد پچ پچ ميكنم هنوز پدر و برادرم نمردند پس به تو هيچ ربطي نداره خيلي نگران داداشتي از راه بدر نشه جلوي دهنشو بگير كه هي نياد دم گوش من غزل سرايي...
    مثل سگ از گفته ي خودم پشيمان شدم چنان از جملات خود متجير شدم كه با دو دست جلوي دهانم را گرفتم در چشمان سياه و شرورش اتش زبانه ميكشيد ديگر براي ماندن جايي براي من نبود با دستان ظريفم پسش زدم تا ازجلوي هيكل ورزيده اش رد بشم
    اما هنوز يه قدم دور نشده بودم كه چنان مچ ظريفم را با دستان قوياش گرفت كه حس كردم استخوان دستم صد تكه شده از درد فرياد زدم
    محكم مرا به تنه ي درخت كوبيد و گفت –پس حدس من درست بود اره ؟بگو خانم واسه اينكه منو از سر راهش كنار بزنه رفته زير پاي داداش خام ما نشسته به خدايي كه ميپرستي قسم اگه ببينم يكبار ديگه دور برش بچرخي گردنتو ميشكنم
    از اينكه اورا اونجوردر حال سوختن ميديم لذتي وصف ناپذير وجودمو پر ميكرد پئزخندي معنا دار تحويلش دادم و گفتم –چشم بهش ميگم
    احساس كردم اتش گرفت با حيرت تمام نگاهم كرد-ميبنم كه گستاخ هم شدي...حالا ديگه منو مسخره ميكني
    فشار دتش رو دور مچم بيشتر و بيشتر كرد مطمنم لگدم را روانا زانوش نكرده بودم دستم شكسته بود تنهايي صدايي كه درحال فرار ميشنيدم صداي ناله هاي پي در پي اش بود
    براي ساناز قضيه رو سير تا پياز تعريف كردم و ساناز هم با چشمان گرد شده همه را گوش ميكرد و دراخر هم با شوق و ذوق گفت –خوبه بازعمو دو جلسه كلاس كاراته گذاشتت و گرنه الان فسيلت هم نمونده بود
    تا شب با ساناز سرو كله زدم و خنديديم روحيه ام را عجيب شاد ميكرد اما اين خوشي هاي من هيچگاه به بيشتر از دوساعت استمرار نميافت چون اقا مسعود همه رو براي شام صدا كرد
    سر ميز شام كنار ساناز نشستم از ترس شاهين جرات نميكردم حتي جلوي پام رو نگاه كنم هنوز مچم از درد ذق ذق ميكرد در حال بازي كردن با غذا بودم كه صداي مهين منو وادرار كرد كه سرمو بلند كنم –وا...رها جون قيمه دوست نداري....يكم الويه هم هست ميخواي بگم سميرا بياره؟
    دست از غذا كشيدم و در حال بلند شدن از ميز گفتم –ببخشيد ولي من اصلا اشتها ندارم ...يكم خستم بهتره برم استراحت كنم ..شب همگي به خير
    انقدر با نگاه ها سنگين بود كه حس كردم نميتونم نفس بكشم از پله ها بالا رفتم شايد اگر زودتر ميخوابيدم به نفعم بود دستم رو روي دستگيره گذاشتم كه ناگهان با صداي اشكان از جا پريدم –واي تويي چرا يهو عين جن ظاهر ميشي ؟مگه تو الان سر سفره نبودي
    -جدا تو نفهميدي من سر سفره نيستم
    -نه اخه سرم گررم ....با دين صورتش حرفم نيمه كاره موند –چرا پاي چشمت كبوده ؟
    دستش رو روي محل كبودي گذاشت و گفت –يعني تو ميخواي بگي نميدوني
    در رو باز كردم و گفتم –حقته ...ميخواستي دور و بر من نپلكي
    هنوز قدمي برنداشته بودم كه دستمو گرفت –واقعا كه من به خاطر تو كتك خوردم ...خيلي نمك نشناسي
    لبخند تمسخر اميزي زدم و گفتم –نوش جانت...در ضمن تو حتي اگر به خاطر من بميري هم نه به تو و نه بو اون اقا داداشت يه نگاه نميندازم پس خودشيريني رو بذار كنار
    انقدر عصباني شد كه عضلات ارواره هايش در قالب ميلغزيد دستم را رها كرد و گفت –تو يه اشغال لياقت منو نداري همون بايد بري زير دست شاهين كه هر روز كتك بخوري اين رفتارتو تا اخر عمر فراموش نميكنمم و قول ميدم تلافي كنم
    مجدادا همون لبخند معنادار را به صورت خشمگينش تقديم كردم و با ارامش تمام گفتم –تمام شد...از جلودر برو كنار ميخوام دروببندم
    اتش خشم از درون اورا ميسوزند قصد داشت مراهم بسوزاند براي همين هم طوطي وار اين جملات را ادا ميكرد –تو به عروسك خوشگلي كه من فقط تو رو واسه يكروز ميخوام شاهينم همينطور هيشكي عاشق اخلاق گند توي عوضي نميشه پس دلتو خوش نكن .....
    انصافا اتش گرفتم صورتم از خشم ملتهب شده بوداما قبل از اينكه بتواند دو دو زدن حلقه اشك را در چشمانم ببيند در را با شدت به رويش بستم او حقيقت را گفته بود و حقيقت هم تلخ بود تلخ تر از زهر خودم را دمر بر روي تخت انداختم شالي را كه به حرف شنوي از نرگس سر كرده بودم بر كناري انداختم موهايم خيس از اشك بود –خداوندا ايا كسي در اين دنيا ي خاكي نيست كه چهره ام را نبيند و عاشق سيرتم شود ايا كسي نسيست كه به جاي تعريف از چشمهاي طوسي دور مشكي ام از سيرت و باطنم تعريف كند قسم به بزرگي خودت كه انروز همه ي وجودم را تقديمش ميكنم
    شب به سختي خوابم برده بود و تا نيمه هاي شب گريه ميكردم صبح با نواز دستان سايه بر روي موهايم بيدار شدم
    -خواهر كوچولو خوشگلم بيدار نميشي؟
    -سايه ساعت چنده ؟
    -ساعت دوازده ظهره نميخواستم بيدارت كنم روشنك گفت بيدارت كنم يه چيزي بخوري
    -گرسنه نيستم دلم ميخواد برگرديم تهران ...بقيه كجان ؟
    -رفتن كنار دريا فقط منو روشنك اينجاييم ...پاشو لوس نشو يه چيزي بخور تا نهار ضعف نكني ممكنه دير برگردند
    با اصرار سايه چند لقمه نان و مربا خوردم تازه ميفهميدم كه چقدر گرسنه بودم روشنك هم مقابل من نشسته بود و درحال صحبت با سايه بود اصلا كلمه اي از حرفهايشان را نميفهميدم در حال بررسي اطراف بودم كه چشمم به تلفن روي كابينت اشپزخانه افتاد
    به ميان حرف ان دو پريدم و گفتم –روشنك جون تلفن كار ميكنه
    -اره عزيزم ...حالا به كي ميخواي زنگ بزني؟
    -به بهزاد ...
    با كسب اجازه تلفن رو برداشتم و شمارهي تلفن همراه بهزاد رو گرفتن انقدر بوق زد كه ديگر نا اميد ميخواستم تلفن رو قطع كنم بلاخره صداش درگوشي پيچيد
    -بفرماييد
    -سلام بهزاد...مگه قرار نبود يه سر بياي اينجا؟
    -سلام رها ...چرا اتفاقا ميخواستم امشب راه بيفتم ولي يكروز بيشتر نميتونم بمونم
    با شنيدن اين جملاتت چنان خوشحال شدم كه اروم جيغ زدم –راست ميگي چه خوب پس منم با تو برميگردم
    -چرا مگه سايه ميخواد بياد ؟
    به دور برم نگاه كرد م و اروم گفتم –شاهين منو اذيت ميكنه
    -غلط كرده ...دور و برش نچرخ تا بيام ببرمت
    از توي گوشي برايش بوسه اي فرستادم و خدافظي كردم از خوشحالي سر از پا نميشناختم صبر كردن تا شب برايم سخت نبود بلاخره بقيه هم امدند ساناز انقدر سرش گرم خوش زباني هاي سياوش شده بود كه مرا از ياد برده بود و منهم از اين بابت ناراحت نبودم
    ساناز بر گردنم اويز شدو با شوق و ذوق گفت –چرا نيومدي جيگر انقدر خوش گذشت
    شاهين –منم جاي تو بودم نميومدم
    از پشت ساناز نگاهم به رخسار زيبا و با جذبه اما منفور شاهين افتاد با حاضر جوابي گفتم –جاي تو رو كه تنگ نكردم بعدشم زياد غصه نخور فردا با بهزاد برميگردم
    سايه كه در اشپزخانه مشغول خرد كردن كاهو بود از پيشخوان اشپزخانه گفت –چي؟بهزاد ؟مگه قراره بياد اينجا ؟
    به علامت مثبت سرتكان دادم –اه پس منم با شما ميام ديگه وقتي تو و بهزاد نباشيد من اينجا بمونم چيكار؟
    شونه هامو بالا انداختم روشنك روزنامه اي را مثلا چند دقيقه پيش غرق در ان بود روعسلي مبل پرت كرد و با غيظ گفت-سايه جون اون بچه است با شاهين درگير شده تو برا چي بري؟
    -اخه تنها اينجا چه كار ...تازه معناي متلك روشنك رو فهميده بودم عصباني گفتم –ببخشيد روشنك جون ..من با كسي مشكل ندارم حوصله ام سر رفته شما حق نداري به جاي من نظر بدي
    سايه لبش را گزيد و چشم غره رفت روشنك هم با لبخند كار را تمام كرد هيچگاه نميگذاشت كار به حاي با لا كشيده بشه انقدر با سيست بود كه خودش رو با نقش بازي كردن در دل همه جا كنه
    ساناز-اگه تو وسايه بريد تكليف من چي ميشه
    خودم رو روي كاناپه نارنجي رنگ انداختم و بدون اينكه به او نگاه كنم با لحن بي تفاوت اما دستوري گفتم –معلومه ما اورديمت ما هم ميبريمت

  4. #4

     
    nazgoool آواتار ها
     

    محل سکونت
    kuala lumpur
    علایق
    فوتبال ،حیوان ها
    شغل و حرفه
    دانشجو
    نوشته ها
    5,096
    میانگین پست در روز
    5.39
    ميزان امتياز:
    4792
    پسندیده
    3,170
    موردپسند7,009باردر2,964پست
    شاهين كه انگار سوزه اي پيدا كرد ه باشد دست به سينه به ديوار روبه روي من تكيه داد و نگاه خيره اش را به من دوخت –ساناز جون يه دختر چموش خود خواه ميتونه حتي يه زندگي رو به هم بزنه و به جاي ديگران هم تصميم بگيره حتما توقع داره همه بگن چشم
    از كوره به در رفتم و نا خوداگاه چند قدم به پيش رفته و صاف جلوش ايستادم –ميشه ازت بخوام تو نظر ندي پدرش اونو به ما سپرده و از ما هم تحويل ميگيره بعد سرم را نزديك گوشش بردم و اهسته زمزمه كردم –چيه خوشتيحالا نوبت اين شده
    پوزخندي زد وارام تر از من گفت –نه ...تا وقتي عروسكي به اين خوشگلي هست چرا برم سراغ اون
    سرمو به نشانه تاسف تكان دادم و روزنامه اي را كه چند دقيقه پيش دردست روشنك بود را برداشتنم درحين روزنامه خوندن با طعنه گفتم –ساناز زود برو لباساتو جمع كن تا بعضيا تورت نكردن
    ساناز متعجب نگاهم كرد و سرتكون داد چون رفتن سايه و روشنك به باغ را با چشم ديده بودم جرات بيشتري يافتم و داد زدم –گفتم برو ..نميخوام تو هم عاشق سينه چاك بشي بعد ببرمت
    ساناز يه حالتي پيدا كرده بود انگار فهميدئه بود فرياد هاي من فقط هارتو پورته چون رو لبش لبخندي تمسخر اميزلانه كرده بود و با همون لبخند به طبقه بالا رفت
    شاهين هم كه انگار منتظر همين رفتار باشه بلافاصله تكيه اش رو از ديوار برداشت و كنار من روي كاناپه نشست
    -عزيزم چرا انقدر خودتو به در و ديوار ميزني ..تو كه اخر قصه رو ميدوني گفتم كه عاشق گريزهاتم ولي تو ديگه داري كارو به چموش بازي ميكشي چرا نميخواي با من كنار بياي
    هر كلمه اش تكه تكه ي سلولهايم را ميسوزاند احساس حقارت ميكردم فكم از عصبانيت چفت شده بود با بغض نگاهم را به سمتش برگرداندم از چشمانش شرارت ميباريد لبهايم را به سختي باز كردم و گفتم –قصه اي دركار نيست مطمن باش اخرش تو ميبازي شايد هم با همين ساناز بري زير يه سقف ...تو لياقتت دخترايي كه با يه دوستت دارم خر ميشن تو لياقت منونداري ....اگر يكبار ديگه
    انگشتم را به نشانه ي تهديد جلوي صورتش تكان ميدادم كه دستم را گرفت دستانش انقدر داغ بود كه ميترسيدم دستم را ذوب كند مانند حيواني كه از ترس گشتارگاه جان ميكند تقلا ميكردم –ميبيني تو حتي نميتوني دستتو از دست من بيرون بكشي پس واسه من رجز نخون من اگه بخوام ميتونم بي ابروت كنم به طوريكه خودت به دست و پام بيوفتي
    بعد دستم را به سمت لبش برد و ناغافل بوسه اي طولاني بر ان مهر كرد كاش ميمردم و اون صحنه رو نميديم داد زدم خيلي كثيفي ....اشغال حيوون ازت متنفرم
    بدون اينكه خودم بخواهم اب دهانم را به صورتش انداختم دستم را رها كرد و با ارامش تمام دستمالي از جيبش در اورد
    -ادم جواب بوسه رو اينجوري نميده ...بلاخره ادبت ميكنم دختره چموش گستاخ
    از جا بلند شدم و تا اتاق ساناز يك نفس دويدم چنان در را با لگد باز كردم كه ساناز از جا پريد –چته ديوونه ...
    درحاليكه نفس نفس ميزدم گفتم هيچي هيچيم نيست تو لباساتو جمع كن
    تمام شب به اتفاقات ظهر فكر ميكردم ايا او واقعا ميتوانست به من دست درازي كند ؟جواب معلوم بود اري او ميتوانست چقدر خطرناك بود چقدر حيوان صفت و پست بود سر ميز شام روبرويم نشسته بود همه مشغول غذا خوردن بودند بدون اينكه خودم بخوام سرمو بلند كردم و به چشمهاي وحشي و گرسنه اش چشم دوختم شايد ميخواستم بدانم كه ايا او واقعا ميتواند به من اسيب برساند يا حرفش بلوفي بيش نيست خيلي سريع متوجه نگاه من شد او هم نگاهش را به من دوخت و چشمك زد لبخند لبانش چنان ترسناك بود كه تمام وجودم لرزيد چهره اش زيبا بود ولي پرده باطنش خبر از بيمار بودن او ميداد سريع نگاهم را از او دزديدم درحال بازي كردن با غذا بودم كه زنگ ويلا به صدا دراومد انگار پرنده اي باشم كه از قفس ازاد شده با شور و شوق فرياد زدم –بهزاده ..من باز ميكنم
    سميرا –باشه بابا حول نشو كسي نميخواد داداشتو بخوره
    امامن بي توجه به متلك او فقط ميدويدم خودم را به باغ رساندم و در اهني باغ را با عجله باز كردم بهزاد بود چقدر چهره اش مهربان و دوست داشتني بود خودم را در اغوشش انداختم و گونه اش را چند بار بوسيدم بزور حلقه ي دستانم را ازگردنش باز كرد –چته دختر خفه ام كردي ...
    -واي بهزاد زودتر منو از دست اين خانواده ي عوضي نجات بده
    بهزاد خنديد و گفت –باشه اما اول بار يه چيزي بخورنم كه انرزي داشته باشم نجاتت بدم ...شام خوردين؟
    -نه ..يعني داشتيم شام ميخورديم كه تو اومدي
    دستم را گرفت و با هم به داخل رفتيم از او استقبال گرمي شد تازه متوجه شدم كه اشكان سر ميز نيست براي اينكه حرص شاهين را دربياورم بلند گفتم –مهين جون اشكان كجاست ؟
    نگاه تند شاهين به سرعت نور بر صورتم چرخيد –چيه مادر نگرانشي؟
    از عصبانيت شاهين لذت ميبردم چه عيبي داشت اشكان هم نبود كه بر خودش بگيرد براي همين از قصد پشت چشمي نازك كردم و گفتم –اره اخه جاش خيلي خاليه
    -الهي قربونت برم خاله ..با دوستش رفته شكار
    ساناز كه درحال اب خوردن بود اب درگلويش شكست و به سرفه افتاد سرش را به گوشم نزديك كرد و گفت –دلت ميخواد شاهين جفتتونو بكشه ؟
    -چرا شلوغش ميكني ؟من فقط كنجكاو شدم
    روشنك لبخندي رضايتمندانه بر گوشه لبش بود احتمالا فكر كرده بود كه من عاشق اشكانم كه دلنگرونش شدم با خودم فكر كردم شايد اين شايعه پخش بشه شايد ديگران شاهين را مجبور كنند دست از سرم برداره پيچوندن اشكان خيلي راحتتر از شاهين بود
    بعد از شام همگي جلوي تلويزيون نشسته بوديم و سرگرم ديدن سريالي بوديم كه هر شب ان را دنبال ميكرديم البته بزرگترها در سالن پذيرايي در طبقه پايين صحبت ميكردند شاهين تمام شب را بق كرده بود و فقط جلوي تلويزيون نشسته بود مطمن بودم حتي يك كلمه از فيلم را هم نفهميده هرچند من هم دست كمي از او نداشتم همه به نعي مشغول بودند كه در باز شد همه نگاه ها به سمت در برگشت سياوش-به اقا اشكان كجايي كه يكنفر از ناراحتي دغ كرد
    اشكان كوله پشتي اش را بر زمين انداخت و خسته و نزار خودش را كنار سياوش انداخت –جدا؟چه عجب مادر به فكر ما هم افتاد
    سياوش –نه بابا مادر كدومه بچه ننه منظورم ...
    سياوش انگار نه انگار كه حسابي خسته بود صاف سر جايش نشست –چي؟منظورت كيه ؟
    حيف كه دستم به سياوش نميرسيد تهديد گرانه نگاهش كردم ولي او اخر با نگاهش به سمت من اشاره كرد تا خواستم حرف بزنم اشكان نگاه خسته اش را به من دوخت و گفت- جدا؟من هم نگرانش بودم
    سميرا كه از شدت حسادت در حال خفگي بود با غيظ گفت –ميشه بريد اتاق بغلي بهم ابراز عشق كنيد
    با اين حرف سميرا شاهين به حد انفجار رسيد فرياد زد –ميشه خفه شيد كدوم نگراني؟كدوم عشق و عاشقي؟ داره فيلم بازي ميكنه اين عروسك همه رو بازي ميده همه رو تشنه ميبره لب اب تشنه هم بر ميگردونه
    سياوش كه ميخواست جو حاكم رو عوض كنه گفت –نه بابا نكنه تو هم عاشق عروسك شدي ؟به خدا قيافه اصلا ملاك نيست به قول خودت اين اتيش پاره است ادم بايد يكي انتخاب كنه كه اتيش نسوزونه مگه نه ساناز خانوم ؟
    ساناز لپهاش گل انداخت و تا بنا گوش سرخ شد خوب بحثو منحرف كرده بود من هم كم نياورد م و متكاي را كه زي دستم بود به سمتش پرت كردم –خيلي بيشعوري سياوش حالا ديگه من اتيش پاره شدم
    سميرا كه رگه هاي حسادت رو ميشددر همه ي رفتار و حتي صداش ديد و دنبال يك مجرا براي سريز ان حس لعنتي اش ميگشت با لحن مرموز و طعنه اميزش گفت –نه عزيزم تو اصلا اتيش نميسوزوني فقط يه فاميلوانداختي به جو ن هم ....داري برادرو به جون برادر ميندازي ..ادم خوب نيست از زيبايش سو استفاده كنه تو كه اخرشم هيچكدومو نميپسندي براچي پابندشون ميكني و قلبشون رو ميشكوني از تو بعيده كه...
    اومدم حرفي بزنم و از خود دفاع كنم كه اشكان مجال نداد –خفه شو مگه همه مثل تو ان؟تو كه همچين اش دهنسوزي هم نيستي هر روز خودتو بزك ميكني و يكي تور ميكني واي به حال اينكه خوشگلم باشي نزار واسه همه قضيه افشين و پاساز رو و كنم
    سميرا چشمانش گرد شد ميدانست كه ديگر كلمه اي هم نبايد حرف بزند اما شاهين خوب طنابي براي كشيدن پيدا كرده بود –تو خفه شو اشكان ..مگه غير از اينه كه رها داره همه پسراي فاميلو بازي ميده ولي من ادمش ميكنم ما كه عروسك خيمه شب بازي خانوم نيستيم
    اشك د رچشمانم حلق زد چه توهين هايي كه اونروز نثار من نكرددند ساناز دستش را دورم حلقه كرد دستش را پس زدم صداي روشنك از طبقه پايين به بحث خاتمه داد –دخترا يكودومتون بريد لباسهارو از اونور جمع كنه بياره
    من كه دنبال راه فراار براي خلاص شدن از جو حاكم ميگشتم داد زدم –الان ميام روشنك جون و با عذر خواهي از همه به طبقه پايين رفتم
    تا رسيدن به رختشور خانه خيلي راه بود در واقع اونجا امارت بود من از ترس ميلرزيدم قدم هايم را سريع بر ميداشتم صداي جيرجيركها و تكان خوردن شاخ و برگها ادم را بدجوري ميترساند راه زيادي را طي كردم تا به رختشورخانه رسيدم در را باز كردم و لباسها رويكي يكي خارج كردم از پشت سر صدايي شنيدم تمام اندامم ميلرزيد نفسم را حبس كردم كه دستي را بروي شونه ام احساس كردم برگشتم چهره ي اشكان با عث شد ترسم فروكش كند
    بي تفاوت لباسها رو داخل سيد ريختم كه گفت –بشين رها ترو خدا ميخوام باهات حرف بزنم –نميشه كار دارم
    جلوم وايساد چنان سرش را نزديك صورتم اورد كه حرارت نفسهايش پوستم را ميسوزاند ميخواستم از كنار رد بشومم كه دستش را به ديوار زد و مرا گوشه سه كنج ديوار زنداني كرد –عزيزم از من فرار نكن اگه جواب مثبت بهم بدي خوشبختت ميكنم
    از چشماش ميترسيدم ميترسيدم هوس بر او غلبه كند حالا وقت نقش بازي كردن نبود بايد اورا ازوضع حال در مياوردم بغضم تركيد و درحالي كه گريه ميكردم گفتم-اشكان شاهين راست ميگه من اون حرفو سر ميز شام زدم تا شاهين دچار سو تفاهم بشه و دست از سرم برداره من واقعا علاقه اي به تو يا به شاهين ندارم
    خنده رو لبهايش ماسيد اما خود را نباخت –تو طعم عشق و نچشيدي اگر يكبار طعمشو بچشي ديگه دلت نميخواد ازش دل بكني من واقعا به تو نياز دارم
    با دست ازادش موهايم را كه وحشي و ازاد روي چهر ها م ريخته شده بود كنار زد نفسم از ترس حبس شده بود با صداي ازقعرچاه در امدهبود گفتم –منو ببخش اما دوستت ندارم
    با دست شانه هايم را محكم نگه داشت و سرش را نزديك و نزديك تر اورد دستهايم را جلوي صورتش گرفتم و گفتم –چيكار ميكني؟...ديوونه شدي؟منكه معذرت خواستم
    -دستانم را مهرار كرد و پشتم قفل كرد –تقصير خودته عزيزم نبايد اينقدر با دم شيربازي كني بلاخر من يك مردم از مرد هم توقعي جز اتش نياز نميشه داشت مطمن باش اينجوري عاشقم ميشي من فقط ازت يه بوسه ميخوام
    داد زدم –تروخدا اشكان قسمت ميدم تو رو جون مادرت
    با صداي در به خودش اومد و به سمت در برگشت

  5. #5

     
    nazgoool آواتار ها
     

    محل سکونت
    kuala lumpur
    علایق
    فوتبال ،حیوان ها
    شغل و حرفه
    دانشجو
    نوشته ها
    5,096
    میانگین پست در روز
    5.39
    ميزان امتياز:
    4792
    پسندیده
    3,170
    موردپسند7,009باردر2,964پست
    توقعي جز اتش نياز نميشه داشت مطمن باش اينجوري عاشقم ميشي من فقط ازت يه بوسه ميخوام
    داد زدم –تروخدا اشكان قسمت ميدم تو رو جون مادرت

    با صداي در به خودش اومد و به سمت در برگشت
    -چه غلطي ميكني اشغال ...مگه نميدوني رها مال منه به ناموس داداشت دست درازي ميكني خودتو بكش كنار ببينم
    من كه حسابي ترسيده بودم از موقعيت استفاده مردم و پشت شاهين قايم شدم
    شاهين-تقصير خودت بود از جلو چشمم گم شو تا حساب تو رم بعد برسم
    و با چوب دستش به سمت اشكان حمله برد ممكن بود به اشكان اسيبي برسه به سمت شاهين دويدم و از دستش اويزان شدم تو رو خدا ولش كن تقصير من بود تو رو خدا نزنش
    -ولم كن تورم ميكشم حالا ديگه با اين ميريزي روهم ...برو رها برو تا نزدم ناقصت كنم
    اما من ميترسيدم اشكانو بكشه دستامو صد راهش كردم –به خدا ديگه طرفش نميرم غلط كرد چيز خورد ببخشش
    اشكان –بزار بياد جلو ببينم چي ميگه ..كي گفته رها مال تو؟رها مال منه تا اخرش هم پاش وايميسم
    ديگه داشتم از عصبانيت و بغض منفجر ميشدم فرياد زدم خفه شيد كثافتها مگه من كالا هستم كه هر كدومتون صاحبم شديد اينو بدونيد حتي اگر موهامهم عين دندونام سفيد بشه با هيچكدومتون نميرم زير يه سقف حالا بزنيد همو ناقص كنيد به من چه؟
    هر دو ساكت و متحير به دهن من خيره شده بودن خودمم باورم نميشد بتونم انقدر صدامو بالا ببرم شاهين اما هيچ وقت كم نمياورد چوب رو پرت كرد گوشه ديوار و گفت –راست ميگي ...چرا من بايد بزنم داداشمو بكشم تو اغفالش كردي بايد حال تو را بيارم سرجاش كه ديگه از اين غلطا نكني برو خدا رو شكر كن كه فردا نميبينمت و گرنه زنده نميذاشتمت
    لباسها داخل سبد رها كردم و با سبد از در خارج شدم اما دلم نيومد جوابشو ندم به همين دليل اروم گفتم –واي واي ترسيدم
    و با قدمهاي بلند خودمو به اونور باغ رساندم مهين –دخترم شاهين و اشكانو نديدي؟نميدونم كجا رفتن؟
    سبد سنگين رو از شونم روي زمين گذاشتم اگر ميگفتم نه قطعا سميرا قضيه رو رو ميكردد براي همين با خونسردي گفتم –چرا داشتم ميومدم ديدمشون پشت كلبه با هم حرف ميزدند
    دلم نميخواست زياد سوال پيچ بشم براي همين به طبقه بالا رفتم و به محض رسيدن به اتاقم خودم را با كفش روي تخت انداختم اصلا خوابم نميامد اما حوصله مصاحبه با كسي رو هم نداشتم فقط يبه اين فكر ميكردم كه اي كاش توي خانواده ما هم مثل خانواده سيما اينا يك ذره حيا و مذهب وجود داشت كه هر كس جرات گستاخي را نداشته باشد
    صبح با نوازش هاي دستي از خواب پريدم روز بارانيو خسته كننده اي بود اصلا باران را دوست نداشتم چون معمولا ادم رو كسل ميكند و باعث حزن و اندوه مشود بهزاد-پاشو وسايلتو جمع كن بريم ...تا همه خوابن زودتر راه بيفتيم
    بلاجبار از خواب بيدار شدم و به اتاقي كه همه چمدانهاشونو گذاشته بودند رفتم چمدونم رو به سختي پيدا كردم و اونو از لباسام پر كردم شايد اينكار كمتر از يك ربع طول كشيد انقدر عجله داشتم كه حتي اگر نيمي از وسايلم هم جا ميماند برايم مهم نبود
    -بريم من حاضرم
    -تا لباساتو بپوشي من برم به كم خرت و پرت واسه تو را ه بگيرم برگردم
    مانند بچه هاي حرف گوش كن سر تكان دادم بعد از رفتن بهزاد روي مبل نشستم و رماني را كه ساناز براي تولدم خريده بود را باز كردم تا از نيمه بخوانم هرچند به نظرم رمان هجوي بود همه عاشق دختره بودند همه براش ميمردن دختره همهچي تموم بود همه چي خوب بود رنگ قصه سبز سبز بود شايد اين اتفاق براي من هم مي افتاداما همه مرا به خاطر پول وثروت مادرم ميخواستند شايد هم براي هوس اما كسي نبود كه بتواند يك دقيقه اخلاق مرا تحمل كند كتاب واقعا خسته كننده بود طوريكه از هر ده صفحه يك خط ميخواندم تا شايد كلمه اي از ان جالب باشد ولي فايده نداشت در حال وارسي كتاب بودم كه صدايي مرا از اعماق رويا و تفكر بيرون كشيد
    -اسم كتاب چيه ؟
    شاهين بود اه كه اي كاش ميمرد من ديگر صدايش را نميشنيدم با بيحوصلگي كتاب رو پرت كردم روي ميز و روي مبل لم دادم –يك كتاب ابكي كه حتي ارزش نداره اسمشو ياد بگيري ..چي شده سحر خيز شدي؟
    -اومدم بدرقه حرفيه ؟
    -واقعا كه بيكاري ...اگه اومدي راجع به ديشب تهديدم كني و بدبيراه بگي سريع تر...چون دوست ندارم پشت سرم فحش باشه
    قهقه اي نفرت انگيز زد و گفت –نه به خدا اومدم بدرقه ات ...بعدشم تهدينو ديروز بهت گفتم برو خدارو شكر كن كه امروز ميري و گرنه به محض اينكه تنها گيرت مياوردم زندت نميذاشتم
    پوزخندي زدم و كتابو برداشته به سمتش رفتم –بيا ...اين كتابا رو مخصوص تو نوشتن مه بخوني و با خودت بگي چقدر پسرايي مثل من جذابن كه ميتونن روح و جسم هر دختر رو تسخير كنن ...و اعتماد بنفس كاذبت فوران كنه
    كتاب رو از دستم گرفت و لاشو باز كرد و درحالي كه صفحه اي از كتاب رو بررسي ميكرد گفت –من قبل از تو به اندازه ي موهاي سرم دوست دختر داشتم همشونم رام رام بودن ولي تو ...تو اصلا جزو ادميزاد نيستي
    كول ام رو پشتم انداختم و گفتم –د همين ديگه اگه ادم پاكي بودي و لياقت منو داشتي ادم دلش نميسوخت ولي لياقت تو دختراي هرزه ي خيابونن كه عين خودت كثافتن
    اومد حرفي بزنه كه صداي ساناز مانع شد –بريم رها؟
    -اه ساناز تو كه خواب بودي ...مگه قرار نبود با سايه بري؟
    -نه بابا ميخواستم تو رو امتحان كنم خيلي بيشعوري ميخواستي منو بپيچوني تنها بري؟نترس شب نميمونم خونتون
    -انقدرز وراجي نكن ...ه بهرامم اومد چمدونو كه جمع نكردي لاقل چند تا از ساك ها رو بيار
    ساناز دوتا پلاستيك و ساك خودش رو به سختي بلند كرد وبعد از خداحافظي گرم از شاهين جلوتر از من از در خارج شد
    داشتم خارج ميشدم كه شاهين با صداي نسبتا بلني گفت –واسه پس دادن كتابت ميام خونتون شايد بتونيم در باره حرفهاي امروزت بحث كنيم
    -مال خودت ...لازم نيست زحمت بكشي بياي اونجا
    وبدون خدافظي از در خارج شدم
    تقريبا همه ي راهو خواب بودم شايد هم خودم را به خواب زده بودم ولي اهميتي نداشت حوصله خنديدن به بامزگي هاي ساناز را نداشتم جاده زياد شلوغ نبود كمتر از پنج ساعت جلوي در خونه بوديم وقتي بهزاد كليد انداخت و وارد شديم از تعجب شاخ در اوردم انقدر خونه كثيف و بهم ريخته شده بود كه ماتم برده بود –بهزاد ما فقط دوروز خونه نبوديم اينجا زلزله اومده ؟
    -نه بابا هوشنگ اومده البته دست كمي از زلزله نداره
    -اينا چرا دست از سرما بر نميدارن حتما باز هم پاي زهرماري به خونه باز شده چند روز ديگه هم ميشينن پاي بساط و كافور
    بهزاد به من چشم غره اي رفت كه جلوي ساناز حرفي نزنم و من هم ديگه سكوت كردم انشب ساناز و بهزاد تا تونستن سر به سر هم گذاشتن و شلوغ كردن ولي من خيلي تو فكر بودم با خودم ميگفتم نكنه پدر از روي منظور مارو به مسافرت فرستاده ...
    روزها در پي هم ميگذشت پدر هروز عبوس تر از روز قبل ميشد بد دهن شده بود و دنبال بهانه اي ميگشت تاباران رحمت خويش را بر سر ما ببارد روشنك و سايه دو روز بعد از ما برگشتند و دوباره شديم همان خانواده ي به ظاهر خوشبخت و مرفهي كه زن دوم پدرشان همسن دختر ارشد بود چه ظاهر زيبايي و چه باطن زشتي


    دلم ميخواست سر كار بروم اما بعيد ميدانستم كه بتوانم تصميم گرفتم موضوع را با پدر و با بهزاد مطرح كنم و اينكار را هم كردم بر خلاف تصورم پدر هيچ مخالفتي نداشت و شايد هم فكر ميكرد اينگونه از دستم خلاص ميشود و ديگر غرغر هاي مرا تحمل نميكند پدر قبول كرد و اينكار را به بهزاد واگذار كرد تا برايم كار كوچكي دست و پا كند
    يكروز افتابي كه من و سايه تو ي تراس نشسته بوديم و قهوه ميخورديم و از اينده حرف ميزديم يهزاد هم به ما پيوست و با عذرخواهي وسط حرف سايه پريد –رها ...مزده بده ؟
    با تعجب نگاهش كردم حدس ميزدم چه اتفاقي افتاده با خوشحالي داد زدم –برام كار پيدا كردي؟كجا؟
    بهزاد با سر تاييد كرد و گفت-توي يه شركت خصوصي واردات قطعه كامپيوتر ...البته به عنوان منشي
    نميدانم چرا خيلي بهم برخورد واقعا پر توقع بودم سرم را پايين انداختم كه سايه گفت –رها ...بايد خدارو شكر كني الان دكتر مهندساش بيكارن همينم با پارتي بازي برات جور كرده خوشحال باش
    به اشتباه خودم پي بردم راست ميگفت بايد خيلي خوشحال ميبودم همين هم غنيمت بود اروم سرم رو بلند كردم وگفتم –نه ناراحت نيستم داشتم فكر ميكردم شيريني چي بدم ؟
    هردو خنديدن و بهزاد گفت –ما شيريني دوست نداريم ولي پيتزا چرا ...
    -حالا من يه تعارف زدم تو چرا پررو ميشي
    شب بلاجبار همه رو شام مهمون كردم بهزاد رييس شركت پسر جوونيه كه برادر دوستشه و من ميتونم از پس فردا برم سر كار از خوشحالي تو پوست خودم نميگنجيدم تند تند به مهسا و سيما زنگ زدم و خبر رو اعلام كردم انها هم با خوشحالي به من تبريك گفتند همينكه تلفنم به مهسا تمام شد يكباره تلفن زنگ خورد
    بدون اينكه شماره رو نگاه كنم گوشي رو برداشتم –بله بفرماييد
    -به به رها خانو مطمن بودم خودت بر ميداري...چطوري
    از شنيدن صداي جذاب اما نفرت انگيز شاهين نفسم بند اومد پس از مكث طولاني گفتم –امرتون؟
    -امر خاصي ندارم فقط بايد بهت بگم فردا شب خونه ما دعوتيد اخه تولدمه
    -باشه ...مرسي..حتما مياييم البته رو من حساب نكن چون كار دارم بقيه حتما ميان كاري نداري؟
    صداي خندش گوشي رو پر كرد –نه عزيزم ...فقط يه جمله حتما مياي
    اروم به اميد انكه نشنود گفتم –كورخورندي
    اما او گوشي رو قطع كرده بود بهزاد-كي بود چيكار داشت
    -مهين جون فردا دعوتمون كرده براي شام بريم اونجا تولد شاهينه
    روشنك –اوه راستي از يك هفته پيش گفته بود ولي من يادم رفت بهتون بگم ..
    درحالي كه با باقي مونده غذا بازي ميكردم گفتم –بابا جون ميشه من فردا نيام ...اخه كلي كار دارم
    روشنك به چشمان پدر ذل زد مطمن بودم با چشمانش پدر را طلسم ميكند پدر انچنان فريادي بر سرم زد كه نزديك بود اشكم همانجا جاري شود
    -غلط كردي دختره چشم سفيد.. بموني كه چه غلطي بكني مياي خوبم مياي ..
    روشنك لبخند رضايت بخشي زد و لقمه كوچكي را در دهان گذاشت بيشتر از اين خوب نبود كه بحث كنم من هم بايد سكوت ميكردم چن با جوش و خروش من روشنك غرق لذت ميشد طوري كه عضلات فكش منقبض ميگشت
    سايه از صبح بيرون بود و من گوشه ي اتاقم كز كرده بودم نرگس هم قراربود شب بياد در حال بررسي لباسهام بودم كه با تقه ي در به خودم اومدم

  6. #6

     
    nazgoool آواتار ها
     

    محل سکونت
    kuala lumpur
    علایق
    فوتبال ،حیوان ها
    شغل و حرفه
    دانشجو
    نوشته ها
    5,096
    میانگین پست در روز
    5.39
    ميزان امتياز:
    4792
    پسندیده
    3,170
    موردپسند7,009باردر2,964پست
    سايه –رها بيام تو؟كارت دارم
    -بياتو
    دستش چند پلاستيك مارك دار بود لباسها رو پخش زمين كرد و با شور و شعف گفت –بيا ببين چي خريدم برات ...كدوم خواهري انقدر ايثار گره ؟
    راستش ميخواستم براي خودم لباس بخرم ولي هرچي لباس ميديدم سايز تو بود هركدومو ميخواي بردار منم چند تاشو بر ميدارم
    شونه هامو بالا انداختم و روي زمين نشستم همه ي لباسها واقعا زيبا بودند اما يكي از انها محشر بود مطمن بودم هارموني محشري با صورتم خواهد داشت لباس روو در مقابل چشمان سايه گرفتم و گفتم –به نظرت اين چه طوريه ؟
    -اين؟خيلي محشره منتها به نظرم رنگش تو ذوق ميزنه بيا اين پيرهن رو بپوش
    پيرهن ماكسي فسفري رنگي را جلوي چشمانم گرفتواقعا تنها صفتي كه ميشد به ان داد زيبا بود
    -اين قشنگه ...ولي به خورده بازه
    سايه خنديد و گفت خوب ميتوني اون كت جين منو روش بپوشي فقط تو رو خدا شال رو بي خيال شو
    با بيچارگي سر تكان دادم و لباس را روي ميز تحريرم گذاشتم تا شب منو سايه مشغول اماده شدن بوديم من موهايم را سشوار زدم انقدر لخت بود كه هيچ حالتي به خود نميگرفت موهايم را روي شانه ام ريختم واقعازيبا شده بودم به خاطر اين زيبايي اگر روزي هزار بار هم خدا را شكر ميكردم كم بود اما از طرفي هم اين زيبايي كار دستم ميداد
    خونه باغ خانواده راد خيلي شلوغ بود انقدر دود در فضا پخش يود كه نميشد نفس كشيد دختر پسر ها با وضع زننده اي در باق ميرقصيدند واقعا حركات و ظااهراكثرشان خجالت اور بود صداي بلند موسيقي گوش ادم را كر ميكرد از ترس محكم دست سايه رو گرفته بودم و به بازوي او چسبيده بودم
    -روشنك-بريد دخترا بريد توي باغ بشينيد كنار جوونا و لذت ببريد منو پدرتون هم ميريم توي سالن پيش هوشنگ و مهين
    سايه سر تكون داد و اونها هم با قدمهاي بلند از ما فاصله گرفتند سايه به سرعت نور سميرا و سياوش را پيدا كرد و كنار انها جا باز كرد بعد از سلام و احوالپرسي گرم بين سايه و سياوش نشستم سياوش و سميرا و سايه سه تايي بحث داغي رابه پيش كشيده بودند ولي من حوصله نداشتم از سرم به شدت درد ميكرد چندي بعد شاهين با سيني مشروب وارد شد و كنار سايه نشست –به بلاخره اومديد ...چقدر دير؟
    -تقصير رها بود بس كه تو حاضر شدن فس فس ميكنه ..
    چشم غره اي به سايه رفتم و رو به سميرا گفتم –قرص ارامبخش داري سرم داره ميتركه
    سميرا-نه ...به شاهين بگو برات مياره
    ترجيح دادم ساكت شم چون حوصله كل كل كردن با شاهين را نداشتم اما شاهين حفهاي مارا شنيده بود و ديگر ولكن نبود –راست ميگي بيا بريم بالا من يه قرص بهت بدم بخواب خواستيم شام بخوريم صدات ميكنم
    سايه –خدا عمرت بده زود اين خاله پيرزن رو بردار ببر ديوونمون كرد از بس كه غر زد
    شاهين دستم را گرفت و بلندم كرد بلاجبار بلند شدم و به دنبالش راه افتادم داخل خونه كه رفتيم صداها خيلي ضعيف شد خودم را روي مبل انداختم و سرم رو بين دست هام گرفتم به داخل اشپزخانه رفت و بعد از مدتي با يك ليوان و يك قرص برگشت و كنارم نشست
    -بيا بخور ارومت ميكنه ...
    قرص رو از دستشش گرفتم و ليوان رو يك نفس سر كشيدم كه طعم تلخي داخل دهنم چشيدم انقدر تيز و تلخ بود كه اگر ان را قورت نداده بودم همه رو بيرون ميريختم
    از عصبانيت داد زدم –اين چي بود مگه بتو نگفتم اب؟
    -چرا سخت ميگيري گفتم اينجوري سردرد يادت ميره ..حالا بيا برو تو اتاق بخواب سر شام صدات ميكنم
    بزور از جام بلند شدم سرگيجه بدي داشتم بدنبالش به طبقه بالا رفتم با كليد در اتاق اشكان رو باز كرد و خودش كنار وايساد تا داخل بشم با كنجكاوي پرسيدم –اشكان كجاست توباغ نديدمش
    -همين دور وراست تو نميخواد نگران اون باشي ...نكنه دلت براش تنگ شده ؟
    -نه خير دلم واسه اون تنگ نشده ...ميترسم بلايي سرش اورده باشي
    -بلايي سرش نياوردم يكم ادبش كردم تا ديگه جرات زبون درازي پيدا نكنه نيم ساعت ديگه ميام دنبالت بريم پايين
    -مرسي نميخواد بياي فقط به بقيه بگو خسته بود خوابيد
    ترجيح دادم امروزو زياد با هاش بحث نكنم از خواب كه بيدار شدم خستگي كاملا از تنم در رفته بود از پنجره بزرگ اتاق به باغ نگاه كردم كم كم همه داشتند خداحافظي ميكردند و ميرفتند پس حتما خيلي وقت بود مه خوابيده بودم كش و قوسي به بدنم دادم و بعد از مرتب كردن لباسهام جلوي اينه روانه باغ شدم فقط فاميل هاي خودموني اونجا بودن كنار سياوش نشستم و بدون كلمه اي حرف به چمن هاي زير پايم خيره شدم كه باز زبان سرخ سياوش كار دستم داد
    -رها شنيدم شاغل شدي پس شيرينيش كو؟
    بدون ذره اي ترديد گفتم –اره ...البته به عوان منشي خنده داره نه؟
    در حال صحبت با سياوش بودم كه نگاهم به چشمان پر از غضب شاهين افتاد كه در ميان تاريكي مانند شراره هاي اتش ميدرخشيد در ميانه راه جمله رو تمام كردم و بحثو منحرف كردم –راستي سمبرا سايه با تو بود نميدوني كجاس؟
    سميرا با پوزخند به گوشه اي از باغ اشاره كرد با ديدن اون صحنه قلبم از حركت ايستاد سايه در حال قدم زدن با يك پسر خدا خدا ميكردم ربطي به شاهين نداشته باشه
    با صداي لرزان رو به شاهين سوالم را مطرح كردم –شاهين اين اقا پسر كيه ؟من همه فاميلامونو ميشناسم ولي اين اقا رو تا بحال نديدم
    يكي از ابروهايش را بالا انداخت و با قيافه حق به جانب پاسخ داد –نه ...از فاميلا نيست دوستمه ...من بهم معرفيشون كردم ..اخه خيلي بهم ميان
    تمام تنم يخ كرد با خودم گفتم كم كم داره به تهديداتش جامه ي عمل ميپوشونه رها بدو تا دير نشده كاري بكن
    با عصبانيت از جام بلند شدم و يكراست به سمتشون رفتم با ديدن من هردو بهت زده نگاهم كردند سايه با لحني پر از عشوه و ناز دستم را گرفت و گفت –راستي اين رهاست خواهر كوچكم ..
    خوب به چهره ي مرد جوان دفت كردم از شاهين چهار پنج سالي بزرگتر بود حدودا بيست و هفت و هشت ساله به نظر ميرسيد چهره اي گندمگون و فريبنده اي داشت موهاي مشكي بركلاغي اش را به سمت بالا شانه كرده بود و هيكلي متناسب طعمه ي خوبي بود انقدر به صورتش دقيق شده بودم كه دستي را كه به طرفم دراز كرده بود را خيلي دير ديدم و با او دست دادم
    -خيلي ببخشيد ميشه من و خواهرم يك چند دقيقه از حضورتون مرخش شيم ؟
    خيلي خوش برخورد و محترمانه جواب داد-بله خانو م جوان البته
    نميدونم چرا از لحنش خنده ام گرفت از نظر من كاملا مشخص بود كه نقش بازي ميكنه دست سايه رو گرفتم و گشان گشان اونو به ميان باغ بردم وسط انبوه درخت هاي گيلاس ايستاديم و من خيلي بي مقدمه رفتم سر اصل مطلب-سايه اين پسره كيه؟
    -يه ساعته دارم چي ميگم ؟ااسمش فرشاده فرشاده حميدي....نميدوني رها از اول مهموني تا اخر به من زل زده بود و بعد اخرش ازم دعوت كرد باهاش برقصم از نظر من كه خيلي جذاب و با وقاره
    چنان با ذوق و شوق برام تعريف ميكرد كه انگار نه انگار بيست و سه سالشه رفتارش مثل دخترهاي نو جوان دبيرستاني بود كه هر ثانيه يكي چشمشونو ميگرفت نميدونستم بهش چي بگم
    ولي بدون اينكه فكر كنم زبان در دهانم ميچرخيد –بس كن سايه ..مثل بچه ها حرف ميزني ...شاهين كمر به قتل خانوادهي ما بسته ...به خدا قسم هزار تا دختر شيك و پيك ترز از من و تو تو اين مهموني بود بعد يهو پسرره هنوز از در نيومده تو چشمش خورده به تو و يك دلنه صد دل عاشقت شده ؟اينا همش زير سر روشنكو و اون فاميلاي نوكيسه اشه ...ميدونم نبايد نصيحتت كنم ولي ...
    با عصبانيت دستش رو به سمتنم نشونه رفت و به نشانهي تهديد ان را برايم در هوا تكان داد بلند بر سرم فرياد زد –رها تو داري منو نصيحت ميكني من از تو پنج سال بزرگترم تو ميخواي منو نصيحت كني؟شا هين براي بايد بخواد مارو بدبخت كنه ؟تو با اون لجي چون اون بدبخت عاشقته و تو اونو اصلا ادم حساب نميكني ..بذار رك بهت بگم رها تو لياقت شاهينو نداري شايد قيافت فريبنده و زيبا باشه اما اونقدر بد اخلاق و از خود راضي هستي كه هيچكس حاضر نيست حتي يك دقيقه باتو زير يه سقف زندگي كنه ..برو خودتو اصلاح كن ...مشكل خودتي ...ديگه هم منو نصيحت نكن
    از حرفهاش چنان حيرت زده بودم كه پاهام سست شده بود و درحال زمين خوردن بودم دستمو به ديواره باغ گرفتم كه زمين نخورم اشك مانند رود از چشمانم جاري بود –واي كه چقدر رقت بار بود خواهرم به خاطر يه غريبه هر چه ميتوانست بارم كرده بود و بعد خيلي سريع بدون اينكه بذاره از خودم دفاع كنم ميدان را ترك گفته بود سر برگرداندم تا ببينم كجا ميره دوباره به سمت فرشاد رفت عشق چشماشو كور كرده بود
    روي نيمكت نشستم و بغضي را كه درگلويم اسير بود ازاد كردم صداي هق هقم تو فضا پيچيده بود فكر ميكردم كه شاهين منو زير نظر داره ولي حتي يك درصد هم فكر نميكردم كه پشت سرم ايستاده
    وقتي متوجه حضورش شدم او كنارم روي نيمكت نشسته بود به صورتش چشم دوختم چه صورت زيبايي افسوس كه سيرتي پليد داشت سرم را پايين انداختم خيلي دلم ميخواست در حضور او ابراز ضعف نكنم ولي اشك ها مجالم نميدادند
    -حرفاتو باور نكرد نه؟خوب حق داره اخه به چهره ي معصوم من مباد بخوام كسي رو بدبخت كنم
    پس از اتمام اين جمله چنان قهقه اي زد كه مو بر اندامم راست شد خنده اش كه تمام شد اروم سرمو پايين انداخت و گفتم –نه باور نكرد ...ميگه من لياقت تو رو ندارم ...ميگه من خيلي احمقم كه تو رو پس ميزنم ...ميگه مشكل همه منم و منم كه باد خودمو اصلا ح كنم
    مجدادا به چشمهاي مشكيش نگاه كردم و اروم گفتم –راست ميگه ؟
    چشمهاشو گستاخانه به چشمانم دوخت و بدون پلك زدن گفت –اره راست ميگه تو يه دختر از خود راضي و چموشي ..والبته زيبا ..انقدر زيبا كه كه همه ي صفات بدت از يادم ميره ...ميدوني سميرا چند بار به ابراز عشق كرده يا همون دختره فاميل بابات ..ساناز واسه يه نگاه من هر جور قر و فري مياد يا اصلا چرا راه دورببريم مريم دختر مستخدم خونه باغ ...ولي تو لياقت منو نداري اگه چشمم به پولت بود دايي مسعود از باباي تو وضعش خيلي بهتره بايد سميرارو تور ميكردم ..تو رو خدا اذيتم نكن بيا عين ادم جواب بله رو بده بريم سر خونه زندگيمون
    اشكم سرازير شد اصلا بغض مجالي به سخن نميداد اهي كشيدم و گفتم –من دوستت ندارم تو انقدر پستي كه بخاطر اينكه من داري خواهرمو بدبخت ميكني ...سايه خيلي ساده است
    خنديد و دستمو گرفت و گفت –من به خاطر تو حاضرم كل خونداتو بدبخت كنم حاضرم جتي ادمم بكشم ولي بايد تو بري جزو املاك من چون من ميخوامت همين الان واقعا خيلي خودمو كنترل ميكنم كه بهت دست نزنم ولي خوب دركم كن
    دستمو از دستش دراوردم و بروي چشمهام گذاشتم
    -گريه فايده نداره تا بيشتر از اين خونواتو بدبخت نكردي تسليم من شو وگرنه ...
    حرفشو قطع كردم و گفتم –خدا بزرگه ...يه روزي تقاص پس ميدي
    شاهين خنديد و گفت –عزيزم خدا بزرگه ولي فرشاد تشنه ي پوله بد نيست به فكر شكم گرسنه اون هم باشيم حالا بيا بريم شام بخوريم
    اون لحظه فقط دلم ميخواست خورد شدنشو ببينم براي همين با لبخند پاسخ دادم –من حتي اگه با اشكان ازدواج كنم باتو نميام زير يه سقف
    چنان عصباني شد كه رگ گردنش كاملا متورم شد از حرف خودم پشيمون شدم و لب به دندان گزيدم
    اما دير شده بود چون اون هم مقابله به مثل كرد و گفت –باشه پس خرد شدن تك تك اعضاي خونوادتو نگاه كن چطوره با سايه شروع كنيم
    دستهامو روي گوشم گذاشتم تا بيشتر از اين حرفهايش را نشنوم و سمت سالن دويدم هيچكس توي باغ نبود اروم درسالن رو باز كردم و به داخل پناه بردم با ورود من همه سرون به طرف در برگشت با سكوت و بدون كوچكترين حرفي شامم را خوردم تا ان شب نحس بد تر از اين نشود
    صداي زنگ فلزي و قديمي باعث شد خوا ب كاملا از سرم بپره ا ياد اوري قرار امروز مثل برق از جا پريدم و حاضر شدم بهترين لباسهايم را پوشيدم مانتو كتان زيباي مشكي رنگ با شال طوسي كه كاملا همرنگ چشمانم بود سليقه بهزاد بود هر وقت ميخواستم لباس بخرم از نظر او استفاده ميكردم ديري نگذشت كه زنگ در به صدا دربه صدا در اومد اانس بود با عجله به سمت در رفتم زمان برايم خيبي طولاني ميگذشت اما بلاخره رسيدم چشم كه باز كردم رو به روي خود ساختماني بزرگ و شيري رنگ ديدم كه روي ان تابلوي بزرگ نقره اي رنگي حك شده بود
    وارد ساختمان كه شدم بوي نويي همه جارا گرفته بود همه جا شيكو تر تميز بود وسايل و ميز و صندلي ها برق ميزدند و كارمندان خيلي منضبط كارشان را انجام ميدادن به ميخواستم به سمت ميز منشي بروم ولي يادم افتاد كه قراره خودم منشي بشم درحال وارسي دور و اطرافم بودم كه چشمم به يك دختر خانم همسن و سال خودم خورد با خوشرويي سلام كرد و پرسيد –ميتونم كمكتون كنم
    درحالي كه با انگشتان دستم بازي ميكردم با ذوق و شوق گفتم –بله ..من رها افشار هستم ميخواستم اقاي رييسو ببينم
    خندهي زيبايي كرد و با انگشت اشاره درب يكي از اتاق هارا نشانم داد تشكركردم و جلوي در ايستادم نميدانم چرا ولي دلشوره عجيبي سر تا پايم را گرفت اروم در زدم و وارد شدم اولين تصويري كه به محض ورود به اتاق مجلل رييس به چشمم خورد چهره ي جدي و جذاب ييس جوان بود با دين من عينك مطالعشو بالاي سرش زد و خيره نگاهم كرد موهاي خرماييش را كه امروزي درست كرده بود توي نور بيش از هرچيز خودنمايي ميكرد انقدر سرگرم بررسي اطاف بودم كه اصلا يادم نبود سلام كنم كه خودش پيشقدم شد –عليك سلام ...
    انقدر هول شده بودم كه با پته په سلام كردم –اوه ببخشيد راستش من خيلي هول شدم
    معلوم بود حسابي بهش برخورده با عصبانيت عينك رو به سمتي پرت كرد و به ميز تكيه داد –بفرماييد ...كارتون؟
    نفس عميقي كشيدم و گفتم –من رها افشار هستم ...قرار بود اينجا مشغول به كار شم
    پوزخندي زد و گفت –نميخوام شما رو رد كنم اما رعايت تربيت و نزاكت توي كار شما يه امر ضروري اگه شما سلام كردن يادتون بره كه ديگه...
    از متلكي كه بارم كرده بود خيلي عصباني شدم اگه روز اول نبود يه جواب دندون شكن نثارش ميكردم ولي فقط معذرت خواهي كردم و استرس روز اول كارو بهونه كردم
    با دست به نشستن دعوتم كرد و منهم ارام و موقر بر صندلي روبرو نشستم و چشم به سراميك هاي براق زمين دوختم فقط صدايش را ميشنيدم و سرتكون ميدادم
    حرفهاش كه تموم شد بي توجه همچنان سرتكون ميدادم ناگهان به خودم اومدم و ديدم غضبناك نگاهم ميكند خودم رو به اون راه انداختم و گفتم بله متوجه شدم ميتونم مرخص بشم نميدونم چرا اما لبخندي پهناي صورتش را پوشاند و سرتكون داد



  7. #7

     
    nazgoool آواتار ها
     

    محل سکونت
    kuala lumpur
    علایق
    فوتبال ،حیوان ها
    شغل و حرفه
    دانشجو
    نوشته ها
    5,096
    میانگین پست در روز
    5.39
    ميزان امتياز:
    4792
    پسندیده
    3,170
    موردپسند7,009باردر2,964پست

    کارام توی شرکت خیلی زیاد بود به حدی که گاهی وقتها کم میاوردم درست دو هفته بعد از ورود من به شرکت خانمی که متاهل هم بود به استخدام شرک در ا.مد که اسمش مینا پور اسد بود دختری بسیار مهربان و خوش صحبت که همین خصلت های جالبش تو همین مدت کم باعث دوستی بسیار عمیق بین ما شده بود توی یکروز سرد زمستانی بود که در حال رفتن به خونه بودم که ماشین شاهین رو دو متر انطرف تر جلوی در شرکت دیدم از ترس اینکه برایم حرف درست نشه به اطراف نگاه کردم اما حتی پرنده نیز در ان هوای سرد پر نمیزد میخواستم بهش محل نزارم اما از طرفی هم میخواستم بدونم چرا اینجاست اصلا ادرس رو از کجا گیر اورده دوباره به اطراف نگاه کردم و ارام به سمت ماشین اخرین سیستم و براق شاهین به راه افتادم شیشه رو پایین کشید و به جلو خم شد -علیک سلام گنجشکک اشیمشی زیر بارون خیس میشی بیا تو ماشین ما بشین
    دهن کجی کردم و گفتم -ههه مسخره ..اینجا چکار میکنی ادرس اینجارو از کدوم قبرستون اوردی ؟
    -باز که بی ادب شدی عزیزم بیا بشین اینجوری هم من سرما میخورم هم تو ادم برفی میشی
    در رو باز کرد و من نشستم و درو محکم بهم زدم
    -خوب حرفتو بزن دیرم میشه تاکسی گیرم نمیاد
    -میرسونمت امشب خونه شما دعوتیم اخه فردا میخوایم بریم کوه
    -بله چتر شما که همیشه تو خونه ی ما بازه
    پوزخندی زد و گفت-خبر داری بابات الکلی شده ؟
    -اره میدونم سرکارم نمیره
    -حتما خبر داری که داره ورشکست میشه اخه کلی چک بدهکاره
    با بهت نگاهش کردم شوخی میکنی پس چرا به ما چیزی نگفت
    قهقه ای زد و گفت -میدونی که طلبکارش کیه
    -نه... بابات ؟
    -نه ......خودم
    کم مونده بود شاخ دربیارم با دهان باز نگاهش میکردم اگه تو پیشنهاد منو قبول کردی که کردی ولی اگر قبول نکنی نمیذارم یه پاپاسی از ارث مامان جونت به تو و خواهر و برادرت برسه و منو خاله روشنک همه رو مخوریم یه ابم روش و باباتم تا اخر میمونه تو هلفتونی منتحی به جای شامپاین و مارتینی و ویسکی باید اب رد بخوره
    اشک ناخواسته بر روی گونه ام چکید با دهان خشک گفتم -باید به من وقت بدی تا فکر کنم
    -وقت باشه اما فقط یک هفته ...البته بابات گفته بزور هم که شده تو رو پای سفره عقد میشونه
    اروم گفتم -خیلی اشغالی تو اصلا انسان نیستی
    -زر زر زیادی نکن تو خود ت باعث شدی
    تا اخر دیگه چیزی نگفتم اون هم چیزی نگفت فقط عین روانی ها هر از چند گاهی بلنئد بلند میخندید
    تو خونه پر از سرو صدا بود و کلی مهمون داشتیم همه درحال گپ و خوردن بودن اما پدر در میون اونا نبودمیخواستم برم تو اتاقم که صدای زنگ اس ام اس بلند شد سمیرا بود نوشته بود که برم تو باغ کنار الاچیق کارم داره

    دوباره کفشم رو پوشیدم و به سمت الاچیق رفتم سمیرا پشت به من زیر درخت بید بزرگ کنار الاچیق ایستاده بود بارش برف شدت گرفته بود وقتی برگشت صورتش پر از اشک بود و چشماش ورم کرده بود -سمیرا جون چیزی شده
    -بشین میخوامباهات حرف بزنم
    مطیعانه کنارش نشستم امروز همه چی عجیب بود
    سمیرا با دستمال اشکشو که همراه ریملش پایین اومده بود پاک کرد و گفت -رها میشه از زندگی شاهین بری بیرون من شاهینو دوست دارم ولی تو نداری
    -من که از خدامه اگه بتونم این کارو میکنم
    -رها شاهین ابروی منو برده من ازش بچه دار شدم و اونو سقط کردم اون ابروی منو به باد داده اون به من گفت که قصد ازدوج با منو نداره ولی من احمق نفمیدم
    با تحیر نگاهش کردم سمیرا داری شوخی میکنی
    -نه رها اون یه ادم کثافت اشغال ..اون یه حیوونه ازش
    صدای شاهین تمام بدنمو لرزوند
    -خب سمیرا جون ادامه بده
    با چشمان از حدقه بیرون زده نگاهش کردم
    شاهین چند قدم به جلو برداشت و درست روبروی سمیرا وایستاد -هرزه خانوم بهش بگو تو منو اصرار کردی مگه تو نگفتی که واست ابروت مهم نیست و من فقط مهمم مگه شب تا سب به گوشی زنگ نمیزدی که بیا خونمون بابام نیست د زر بزن خراب
    بغض با ترس قاطی شده و گلومو میفشرد
    سمیرا از ترس میلرزید -شاهین رها دوستت نداره تو که با ابروی من بازی کردی دست از سرش بردا و برگرد
    چنان سیلی از طرف شاهین به گوشش نواخته شد که رودی از خون از گوشه لبش جاری شده و بعد به سمت من اومد و دستمو گرفت و منو کشون کشون به سمت خونه با برد -بیا برو تو خونه نزار گوشتو از مزخرف پر کنه
    -تو خیلی کثیفی من اگه شده گدایی هم بکنم با تو نمیام زیر یه سقف
    دستمو فشار داد و منو پرت کرد جلو و خودش هم پشت من وارد خونه شد همینکه پامو بخونه رسید به طرف اتاق بابا رفتم بطری بزرگ مشروب خالی روی میزش بود و خودش هم مثل فیل بزرگ روی میز کارش افتاده بود
    داد زدم -بابا شرم به تو که دخترتو به مشروب و پول فروختی ازت نمیگذرم و بعد با گریه به سمت اتاقم رفتم
    [براي مشاهده متن ها و مطالب شما بايد عضو سايت باشيد. براي عضويت در سايت بر روي اينجا کليک بکنيد]
    [براي مشاهده متن ها و مطالب شما بايد عضو سايت باشيد. براي عضويت در سايت بر روي اينجا کليک بکنيد] 00:59 2010-07-27
    انقدر گریه کردم تا بلاخره خوابم برد صبح با صدای سایه از خواب پاشدم :رها پاشو میخواییم بریم کوه
    با صدای خواب الود گفتم:خودت برو من نمیام
    :تو غلط میکنی حالا که بابا و کامران نیستن منم شاهین و فرشادو صدا کردم سیاوشم هست
    :تو غلط کردی همشون هم عتیقه ان
    وسرمو کردم زیر پتو که با صدای شاهین به خودم اومدم که سایه تو که هنوزلباس نپوشیدی فرشاد پایین منتظره تو برو من اینو میارم
    سایه :لباساش تو کمده بده بهش زود بیا
    شاهین:باشه تو برو

  8. #8

     
    nazgoool آواتار ها
     

    محل سکونت
    kuala lumpur
    علایق
    فوتبال ،حیوان ها
    شغل و حرفه
    دانشجو
    نوشته ها
    5,096
    میانگین پست در روز
    5.39
    ميزان امتياز:
    4792
    پسندیده
    3,170
    موردپسند7,009باردر2,964پست
    ار ترس نفس نمیکشیدم و منتظر عکس العملش بودم
    ش:رها پاشو قربونت برم بیا لباساتو بپوش همه پایین منتظرن
    حالم از صداش بهم میخورد له تندی گفتم:من نمیام هر گوری که میخوایید تشریف ببرید اونم با کی تویه روانی هرزه با اون دوست عوضیت با اون سیاوش دلقک
    رو کلمه هرزه حساس بود برای همین هم همیشه بکار میبردم :رها پاشو بریم تا به زور بلندت نکردم ببرمت مثل اینکه تو همیشه باید روی سگ منو بیاری بالا
    قهقه ای زدم و گفتم :تو روتم نیاد بالا خودت سگی
    انگار چون زیر پتو بودم و صورتشو نمیدیم جراتم صد برابر شده بود ولی اون شوخی نداشت با عصبانیت پتو رو کنار زد و روی دست بلندم کرد هر چی با مشت به شونش کوبیدم ول کن نبود به سمت کمد رفت و یه دست مانتو و شلوار برداشت و ممنو به طبقه ی پایین و سالن برد
    فرشاد:باریکلا دختر چموش اینج.ری باید رام کرد
    منو روی مبل رها کرد و لباسامو بهم داد :میپوشی زود میای
    سیا:شاهین جدی حدی خودتو صاحب طرق فرض کردی بابا ناسلامتی خواهرش اینجاس
    سایه خندید و گفت :این از شاهین که هیچی از بابام هم حساب نمیبره
    دلم ار اون همه تحقیر بهم خورد دلم میخواست بخوابونم تو گوشش خرخره شو بجوم وای خدا نفرت انگیز بود
    فرشاد در حالیکه پکی به سیگارش میزد گفت:رها برو بپوش دیگه بابا ظهر شد
    شاهین:الان میره میپوشه بدو عمو بدو برو بپوش
    با این حرف شاهین همه زدن زیر خنده
    به اتاق رفتم بغضم در حال ترکیدن بود نمیدونستم چجوری خودمو ار گریه منصرف کنم از همه بیشتر درد ارثیه مادرم بود که اگر دیر میجنبیدم اینا میخوردن لباسا رو سریع پوشیدم و پیش سایه برگشتم
    س:رها شاهین صبح داشت درباره خواستگاری از تو به بابا میگفت
    بغضمو خوردم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم :میشه بعدا راجع بهش حرف بزنیم؟
    سایه شونهاشو بالا انداخت و سوار رونیزفرشاد شد من هم رفتم پشت بشینم که بلافاصله شاهین هم کنارم نشست و سیاوش هم نشست کنار شاهین
    شاهین:بچه ها بزودی یه عروسی دعوتید
    با ارنج به پهلوش کوبیدم و در گوشش گفتم :خفه
    فرشاد:دلتو صابون نزن ما تا اخر بهار عروسی نمیگیریم
    من هم برا اینکه به شاهین مجال ندم گفتم:جدا ؟من فکر کردم شما تا ماه دیگه عقد کنید
    سیا:عیب نداره شما شام عروسی رو به ما بدید مراسم پیشکش
    من:راستی شاهین اشکان چرا پیداش نیست
    به چشمام زل زد و نگاه تندی به من کرد :رفته شمال
    پورخندی زدم و گفتم:جدا ؟اخه جاش خیلی خالیه
    فرشاد از تو ایینه نگاهی به من کرد و گفت:رگ غیرت بعضیا باد کرده
    شاهین تا وقتی رسیدیم دیگه حرف نزد ولی به محض رسیدن به هم گفت :بچه هامن و رها میریم یه گشتی میزنیم و میایم
    ودستمو گرفت و به سمت نقطه نا معلومی برد جای دنجی بود پرنده پر نمیزد روی سنگی نشست و سیگاری اتش زد پک عمیقی به اون زد وگفت:با بابات حرف زدم گفت پس فردا بیایم واسه قول و قرار ا
    منم به درخت تکیه دادم و گفتم :من ادم نیستم چرا کسی از من نمیپرسه
    به طرفم اومد و با فاصله کمی ار من ایستاد:دیگه بیشتر از این خودتو ضایع نکن فایده نداره بابات از ترس طلبکارا داره میره اونور برای همین هم عروسی ما تا اخر ماه برگزار میشه
    سرمو پایین انداختم و سکوت کردم
    اشکی از گونه ام روی لباسم چکید سرمو با دستاش بالا اورد و مشمز کننده تگاهم کرد :هوس برانگیز تنها صفت تو هوس برانگیزه و البته زیبا
    و صورتشو جلو اورد و گونمو بوسید اونهم طولانی با تمام قدرت سیلی به گوشش نواختم بهت زده نگاهم کرد و دستش رو روی جای سیلی گذاشت روی علفا نشستم و زار زار گریه کردم اونهم درست روبروم ایستاده بود :این سیلی رو بعدا تلافی میکنم
    حالم دست خودم نبود :شاهین توروخدا تو رو به عزیز ترین کست دست از سزم بردار من دلم میخواد با کسی که دوست دارم ازدواج کنم این اخرین فرصت شادیمه ازم نگیر
    کنارم نشست و گفت:نمیشه به جون خودت نمیشه من اگه چیزی رو بخوام نمیتونم ازش بگذرم این یه جنونه
    همچنان گریه میکردم دستمو توی دست داغش گرفت و گفت :اگه با من خوب تا کنی باهات را میام
    :دستمو از دستش دراوردم و گفتم :تو التماس حالیت نمیشه
    پس خوب گوش کن من باهات ازدواج میکنم ولی فقط به خاطر مادرم که تنش توی گور میلرزه جوابم بله است ولی خونه ارو برات جهنم میکنم به طوری که روزی هزار بار ارزوی مرگ کنی دیگه هم به من دست نزن
    :باشه خوشگل منم تو جهنمون با تو زندگی میکنم مشکلی نیست اتفاقا بدم نمیاد ولی من اتیشم تنده مخصوصا راجع به تو و هر وقت هم بخوام بهت دست که هیچی پاهم میزنم
    و هر هر خندید











    [براي مشاهده متن ها و مطالب شما بايد عضو سايت باشيد. براي عضويت در سايت بر روي اينجا کليک بکنيد] [براي مشاهده متن ها و مطالب شما بايد عضو سايت باشيد. براي عضويت در سايت بر روي اينجا کليک بکنيد] 17:51 2010-07-27
    ش:حالا هم کم کولی بازی در نیار پاشو بریم پیش بقیه دارم از گشنگی میمیرم
    با خشم پاشدم و جلوتر ار اون براه افتادم فرشاد اتیش روشن کرده بود و سیاوش هم داشت کبابا رو اماده میکرد
    کنار اتش وایسادم تا گرم شم سایه:شاهین جواب بله رو گرفتی
    شاهین با غرور گفت:فکر کن که اقا شاهین جواب بله رو نگیره
    سیاوش کبابا رو داد دست فرشاد و گفت:معلوم نیست چفدر شکنحه اش داده تا تونسته جواب بله رو بگیره
    من همه ی این حرفا رو میشنیدم و چیزی نمیگفتم میدونستم به محض اینکه چکا رو پیدا کنم الفرار فقط نباید میذاشتم کسی بوببره
    تو فکر بودم که فرشاد یه تیکه جوجه رو گداشت تو دهنم
    :حواست کجاس رها سه ساعته میگم نهار حاضره
    سیا:ولش کن بابا هر چی نفرات کمتر بهتر
    بعد از نهار پسرا رفتن کوهنوردی و من و سایه موندیم اونجا کنار اتیش
    سایه:رها تو که از شاهین بدت میومد حالا قبول کردی زنش شی؟
    من:من؟من عاشق شاهینم یکم ناز کردم که گربه رو دم حجله بکشم
    :حالا کشتیش؟
    به فکر فرو رفتم و گفتم:نفسای اخرو میکشه
    اون روز هم به پایان رسید منو سایه رو رسوندن خونه داشتم کفشاکو در میاوردم که صدای زنگ تلفن پیچید
    با سرعت کفشتکو در اوردم و پرت کردم یه طرف و تلفونو برداشتم
    :بله
    :سلام رها..خوبی
    صدا اشنا نبود اشنا بود ولی مثل یک خاطره شماره مال خارج بود او بهت و سکوت و تردید دست . پا میزدم که دوباره حرف زد
    :رها منم کامرانم...پسرحاله
    :سلام ..کامران ...خاله خوبه
    ذهنم درگیر خاطره ها شد رفت و رفت تا رسید به پسر بچه ای که دنبال یه دختر بچه میکرد موهاشو میکشید و بعد صدای جیغ دختر بچه تو عالم هپروت بودم که با صداش به خودم اومدم:ببین فردا بیا خونه ما ماامشب میایم ایران فقط خودت بیا کسی نفهمه مادرم کارت داره راستش مریضه میخواد تورو ببینه
    :حتما خونتون همونجاس؟
    :اره هنوز همون جاس
    گوشی رو گذاشتم یعنی چی بعد از اینهمه سال حالا که دارم بدبخت میشم اومدن چیو ببینن
    با صدای سایه بخودم اومدم :رها کی بود نکنه شاهین جونت بود
    :نه مهسا بود
    :اهان گفتم یک ادم خاص بوده
    ترجیح دادم برم بخوابم ساعت 8 شب بود شایدم میخواستم از خودم فرار کنم
    رو به سایه که داشت به فرشاد زنگ میزد گفتم :سایه منو واسه شام بیدار نکن فردا باید برم پیش مهسا زود باید پاشم میخوام بخوابم
    درحالیکه با فرشاد حرف میزد با سر تایید کرد توی رختخواب ذهنم همش درگیر بود همش خواب بد دیدم تا صبح بارها خواب بد دیدم و پریدم چی در انتظارمه

صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. ویروس گاوس را بشناسید!
    توسط صدف در انجمن آنتی ویروس و فایروال
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 09-18-2012, 01:21 PM
  2. هتـلی بی نظیـر در کـف اقیـانوس !
    توسط sepide در انجمن مکان های دیدنی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 06-29-2012, 01:28 AM
  3. بازدید عروس و دامادها از برج میلاد رایگان شد
    توسط hale در انجمن اخبار اجتماعی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 06-06-2012, 09:49 PM
  4. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 07-01-2011, 09:11 AM
  5. عکسهای خنده دار اگه مردها عروس می شدند
    توسط erfan212121 در انجمن مطالب جالب و خواندنی
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 04-22-2011, 11:09 AM

جملات و کلمات سرچ شده این تاپیک در گوگل:

رمان دوراهی عشق و هوس

رمان دوراهی عشق وهوس

متن رمان دو راهی عشق و هوس

متن رمان دوراهی عشق و هوس

دانلود رمان دوراهی عشق و هوس

خواندن رمان دوراهی عشق و هوس

داستان دو راهی عشق و هوس

دوراهی عشق وهوس

رمان دو راهی عشق وهوسخواندن دوراهی عشق وهوس رمان دوراهي عشق وهوسرما ن دوراهی عشق وهوس دانلود دوراهي عشق و هوسنوشته در موضوع عشق ودو راهیرمان عاشقانه لیسیددانلود رمان دوراهی عشق و هوس جامعه ایرانیانمتن کامل رمان برای خواندنجورابمو درآوردسایت عکس سینه خشگلی سایت سیاوشمتن كامل رمان دوراهي عشق و هوسدانلودرمان عاشقانه ایرانی دوراهی عشق وهوسمتن کامل رمان دوراهی عشق و هوسرمان کامل برای خواندنخواندن انلاین رمان دوراهی بین عشق وهوسرمان د.راهی عشقخواندن رمان عشق و هوسچند صفحه رمان براي خواندنرمان در راهی عشق و هوسمتن کامل رمانها برای خواندندانلود رمان دوراهی بین عشق و هوسرمان عشق وهوس کاملرمان تمام بدنمو لیسیدرمان دوراهی عشقدانلودرمان دوراهی بین عشق وهوس رمان ایرانی عشق و هوس دانلود رمان ایرانی هوسدوراهی عشق هوس بابایگانیفروم متن رمان ایرانیمطالعه رمان دوراهی عشق و هوسخوانن انلان رمان عشقو هوسرمان دوراهي عشق و هوس متن كامل متن رمان ایرانی دوراهی عشق و هوسمتن رمان دوراهي متن رمان دوراهی عشق وهوسمتن کامل رمان دوراهی عشق وهوسمتن رمان دو راهی عشق و هوس نودهشتیا رماندوراهي عشق و هوس قسمت 4متن کامل رمان عاشقانه هوسدانلود متن کامل رمان دو راهی عشق وهوسمتن کامل رمان هوس وگرما

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •