پی سی پرشین یعنی راهی برای رسیدن به شهرت و موفقیت پی سی پرشین یعنی راهی برای رسیدن به شهرت و موفقیت

 

 

 

 

صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 17 به 24 از 32
  1. #17

     
    *ستاره* آواتار ها
     

    نوشته ها
    4,202
    میانگین پست در روز
    5.76
    ميزان امتياز:
    10698
    پسندیده
    8,541
    موردپسند5,335باردر2,290پست
    سروش هیجده ساله بود که رفت آمریکا ومن شش ساله. ازقیافه اش چیز زیادی یادم نبود. البته بعدا عکسایی رو که برای عمه میفرستاد میدیدم ولی خب عکس خیلی واضح صورت رو نشون نمیده. اما اون روز رو خوب یادمه. ازگریه عمه نازی ومامان ونسرین جون گریه ام گرفته بود. سروش گفت:
    - بچه ژاپنی تو چرا گریه میکنی؟
    - بچه ژاپنی خودتی.
    روی این کلمه خیلی حساس بودم وچنان با حرص جواب سروش رو دادم که خندیدوگفت:
    - خب ژاپنی هستی دیگه. با این چشمهای کشیده ولپهای آویزون وموهای سیخ سیخی مشکی درست شکل بچه ژاپنی ها هستی.
    من که حسابی بهم برخورده بودقهرکردم ورفتم توی باغ قایم شدم. باغ روزیرورو کردن تا منو پیداکنن.آخرسر روزبه پیدام کرد وآورد پیش بقیه. همینطور بااخم های درهم وبغض کرده داشتم به سروش نگاه میکردم که بغلم کرد ودرحالیکه لپم رو میبوسید گفت:
    - بچه اگه تو همین شکلی بمونی بدجور رودست دایی باد میکنی.
    اونروز نفهمیدم منظورش چیه، بنابراین جوابی ندادم ولی بعدها که عکسهای بچگی خودم رو نگاه میکردم، اعتراف کردم که سروش بیچاره راست میگفته ومن واقعا زشت بودم. چشمهای کشیده که بخاطر لپ های بزرگ وآویزونم بااون پلک های پف کرده تقریبا بسته بودن واصلا رنگشون معلوم نبود وموهای لخت وسیخ سیخی مشکی که همیشه روی پیشونی ودور صورتم میریخت کاملا قیافه یه بچه ژاپنی رو نشون میداد. بچه زشت ودرعین حال بانمکی بودم وتقریبا از نه یا ده سالگی قیافم تغییرکرد. نفهمیدم کی خوابم برد فقط شنیدم بانو میگه:
    - نگین خانم بیدار شین مهمونا اومدن.
    خوشبختانه فاصله خونه تا در باغ زیاد بود ومن فرصت کردم با هزار بدبختی لی لی کنون خودمو به دستشویی برسونم وآبی به صورتم بزنم تا پف چشمهام بخوابه وسروش ازهمون بدوورود بهم نگه "بچه ژاپنی". اونم جلوی پسرعمه اش که امشب با اون از آمریکا برگشته بود. عمه وشوهرعمه سروش یه پسرداشتن به نام هامون که یک سال از سروش بزرگتر بود ووقتی چهارده ساله بود پدرمادرش فرستادنش آمریکا. سه چهارسال بعد زن وشوهر تو جاده چالوس تصادف کردن وفوت کردن وهامون دیگه به ایران نیومد. حالا بعداز شونزده هفده سال دوری از وطن، فیلش یادهندوستان کرده وقراربود امشب با سروش به ایران برگرده. ارثیه هنگفتی براش مونده بود که به قول عمه تا حالا اسمش رو هم نیاورده بود وتمام اون ارثیه اعم از منقول وغیرمنقول توسط آقای بحری نگهداری میشد که الحق والانصاف امانتدار قابلی بود وتو تمام این سالها، یک ریالش رو حق وناحق نکرده بود. شنیده بودم هامون دکترای شیمی داره وصاحب یه کارخونه معروف رنگ سازی تو آمریکاست وبه قول روزبه بچه مایه داره. باسروصدای مهمونا که وارد خونه شده بودن به خودم اومدم واز دستشویی خارج شدم. دم در پذیرایی شنیدم که کسی به مامان میگه:
    - مینو، پس این بچه ژاپنی کجاس؟ قایمش کردین سربه سرش نذارم؟
    سروین گفت:
    - وای سروش، توکه ندیدیش، مثل ماه شده.
    - واه واه، آخه اون شیربرنج ژاپنی بینمک با اون لپ های آویزون وچشمهای تنگ چه جوری ماه شده؟
    کسی متوجه ورود من نشد، سروش هم پشتش به دربود. آروم رفتم وجلو وخیلی عادی گفتم:
    -دیگه بی انصاف نباش.خوشگل نبودم ولی خیلی با نمک بودم.
    سروش به طرف من چرخید و با دیدنم خنده روی لبهاش خشک شد.بعد از چند لحظه سکوت روزبه گفت:
    -چته؟حناق گرفتی؟دهنتو ببند خرمگس می ره توش حالا راست می گی مزه بریز.
    وپوزخندی به سروش زد.کمی جلوتر رفتم و گفتم:
    -سلام پسر عمه جان خوش اومدی.
    سروش با لکنت گفت:
    -سلام خانم احوال شما؟
    -مرسی رسیدن بخیر چرا سرپا ایستادی؟بشین خسته ای.
    خیلی مؤدبانه گفت:
    -خواهش می کنم خانم لطفا شما بفرمایید.
    از لحن جدی سروش خنده ام گرفته بود.روزبه و پویا و پیام هم گوشه سالن ریسه رفته بودن اما بقیه خیلی خوب خودشون رو کنترل می کردن.از همون فاصله شنیدم که سروش خیلی اروم به مامان می گه:
    -مینو تورو خدا راستشو بگو.می دونم منو دست انداختین ولی حالا بگو این خانم کیه؟
    قبل از اینکه مامان جواب بده گفتم:
    -تا دوباره قهر نکردم برم تو باغ قایم شم زود معذرت خواهی کن که به من گفتی شیر برنج وگرنه این دفعه روزبه هم نمی تونه پیدام کنه.
    با این حرف سروش مطمئن شد من همون نگین هستم.با خوشحالی اومد جلو و گفت:
    -خانم عزیز بنده غلط کردم به شما توهین کردم.

  2. #18

     
    *ستاره* آواتار ها
     

    نوشته ها
    4,202
    میانگین پست در روز
    5.76
    ميزان امتياز:
    10698
    پسندیده
    8,541
    موردپسند5,335باردر2,290پست
    بعد دستش رو به طرفم دراز کرد و اون یکی دستش رو به سمت شونه ام برد.فهمیدم می خواد روبوسی کنه به همین دلیل خودمو یه کمی عقب کشیدم و فقط باهاش دست دادم بعدشم خیلی سریع دستمو پس کشیدم.سروش که متوجه شد تمایل به روبوسی ندارم به روی خودش نیاورد و با دست چپش که تو هوا مونده بود یکی دو ضربه اروم به پشتم زد و خودشوکنار کشید.یه ده سانتی از من بلندتر بود ولی اندام خیلی ورزیده اش نشون می داد که بدنسازی کار می کنه.مثل همه فامیل پدری چشم و ابروی مشکی و موهای مجعد و پرپشتش ثابت می کرد که کرده.صدای عمه افکارمو پاره کرد و من به طرفش برگشتم.کنارش مردی رو دیدم خیلی بلندقد که فکر می کنم حدود صد و نود وهفت یا هشت سانتی متر بود چون حتی از پویا که حدود یک متر و نود بود هم بلندتر به نظر می رسید.وقتی دید متوجهش شدم گفت:
    -سلام خانم.
    -سلام.
    عمه گفت:
    -نگین جون این اقا خواهرزاده بحری هستن.هامون جان.
    با احترام اومد جلو و با من دست داد و همونطور که با چشمان نافذش بهم خیره شده بود گفت:
    -خوشوقتم.
    -منم همینطور به ایران خوش اومدید.
    هامون تشکر کرد و برگشت پیش عمه.وقتی همه دور هم نشستیم سروش که تازه متوجه گچ پای من شده بود گفت:
    -پای شما چی شده؟
    از لفظ شما که درمورد من بکار برد خنده ام گرفت و گفتم:
    -سروش جان من شما نیستم نگینم.درضمن امروز به یمن ورود شما از پله افتادم و مچ پام دررفته.
    سروش خندید و گفت:
    -به به عجب پاقدمی دارم من!
    صحبت ها شروع شد و پذیرایی به اون بزرگی پر شد از سر و صدا.تنها کسی که حرف نمی زد هامون بود که فقط وقتی مخاطب قرار می گرفت چند کلمه جواب می داد و دوباره ساکت می شد. سروین اومد کنارم نشست و گفت:
    -زود تند سریع توضیح بده ببینم چرا پات اینجوری شده؟
    و من که با وجود اختلاف سنی زیاد خیلی باهاش راحت بودم اهسته همه چیزرو گفتم و اونم کلی بهم خندید.در حال صحبت با سروین بودم که متوجه سنگینی نگاهی شدم.وقتی به سمت نگاه برگشتم هامون رو دیدم که خیلی عمیق و مستقیم بهم خیره شده.بعد بدون اینکه سعی در پنهان کردن نگاهش داشته باشه اروم سرشو برگردوند و شروع به صحبت با عمه کرد

  3. #19

     
    *ستاره* آواتار ها
     

    نوشته ها
    4,202
    میانگین پست در روز
    5.76
    ميزان امتياز:
    10698
    پسندیده
    8,541
    موردپسند5,335باردر2,290پست
    سروین گفت:
    -کور شی با اون چشمات که بچه های مردمو از راه بدر می کنه.
    لبخندی زدم و بحث رو عوض کردم.یکی دوبار دیگه متوجه همون نگاه شدم ولی دیگه به طرفش برنگشتم.اما حسابی عصبانی بودم و صورتم برافروخته شده بود.دقایقی بعد بانو خانم اومد و گفت:
    -بفرمایید شام حاضره.
    همه بلند شدن و به طرف غذا خوری رفتن بجز من که زیاد اشتها نداشتم و از طرفی این که با این پادرد فاصله بین پذیرایی و غذا خوری رو طی کنم از غذا خوردن منصرفم می کرد.مامان با یه بشقاب غذا و یه ظرف سالاد اومد و گفت:
    -بیا عزیزم بخور.
    -دست شما درد نکنه.
    بعد از رفتن مامان سروین و عسل اومدن تا باهم غذا بخوریم و پشت سرشون پیام سروش پویا و روزبه بشقاب به دست وارد شدن.پویا گفت:
    -ما اومدیم اینجا که تو تنها نباشی.
    سروین لقمه شو قورت داد و گفت:
    -دیر اومدی عزیزم همه تون دیر اومدید.اصلا اشتباه کردین که اومدین.
    سروش با تعجب به سروین که خیلی جدی حرف می زد گفت:
    -چرا؟
    -واسه اینکه ممکنه نگین با دیدن یه مامان و دختر خوشگل اشتهاش باز بشه و غذاشو بخوره ولی مطمئنا با دیدن چهار تا گنده بک سبیل کلفت حتما اشتهاش کور می شه.
    روزبه پرید وسط و گفت:
    -اگه ما چهار تا گنده بک سبیل کلفت از کله سحر تو ارایشگاه بودیم الان کلی اشتها برانگیز می شدیم.
    تا دیدم سروین جواب اماده کرده به حرف افتادم و گفتم:
    -مرسی راضی به زحمت نبودم.از همه تون ممنونم.ضمنا اصلا هم اشتهام کور نمی شه باز بازه.
    پیام نگاهی به دور و برش کرد و گفت:
    -پس هامون کو؟
    روزبه گفت:
    -فکر کنم روش نشد بیاد به گمونم غریبی می کنه.
    سروش همونطور که سالاد می خورد گفت:
    -غلط کرده بچه پررو چه می فهمه غریبی چیه.ادمو درسته قورت می ده.
    و داد زد:
    -اهای هامون بیا دیگه.مردی؟
    هامون با یه بشقاب غذا از در وارد شد و گفت:
    -مگه سر جالیزه که داد می زنی؟دایی داشت باهام حرف می زد نمی تونستم بگم دایی جون بقیه شو بعدا بگو که.
    و امد درست روبروی من نشست.از بس این سروش حرف زد نفهمیدیم چی خوردیم ولی از زور درد بی طاقت شده بودم. هامون رو کرد به سروش و گفت:
    -یه دقیقه زبون به دهن بگیر مثل اینکه نگین خانم حالشون خوب نیست.
    خیلی جا خوردم.فکر نمی کردم کسی فهمیده باشه چون حسابی خودم رو کنترل می کردم و البته کسی هم متوجه نشد ولی نمی دونم این هامون مارمولک از کجا فهمید روزبه بلند شد و یه قرص مسکن با یه لیوان اب برام اورد.تشکر کردم و قرص رو خوردم.بعد به بقیه گفتم:
    -ببخشید لطفا به صحبتتون ادامه بدید.
    بعد از شام چون خیلی دیروقت بود همه بلند شدیم تا به خونه بریم.عمه نازی و اقای بحری اصرار داشتند که همگی بمونیم و صبح بریم ولی کسی قبول نکرد.اما من حریفشون نشدم گیر داده بودن که اگر راه نرم برام بهتره و بالاخره مجبور شدم بمونم.بعد عمه به سروین گفت:
    -لااقل شما بمونید.فردا شب مهمونیه برای چی برید و برگردید.
    -وای مامان فردا خیلی کار دارم نمی تونم بمونم.
    روزبه گفت:
    -مامان جان مگه نمی دونی فردا چقدر سروین کار داره؟اونم چه کار واجبی ارایشگاه!
    بعد شروع کرد به سر به سر گذاشتن با سروین و تیکه انداختن به جاوید.جاوید هم عاشقانه به صورت سروین خیره شده بود و می خندید.یک کلام جواب متلک های روزبه رو نمی داد.دست اخر سروین گفت:
    -روزبه روتو کم کن دیگه.جاوید داره با سکوتش حالتو می گیره نمی فهمی؟می گه یعنی به تو چه تو سرت به کار خودت باشه.
    همه زدیم زیر خنده.مامان کنارم نشست و گفت:
    -نگین جان فردا شب چی می پوشی برات بیارم.
    یه کم فکر کردم و گفتم:
    -لطفا پیراهن ابیه رو بیارید.
    -باشه عزیزم اگه چیز دیگه ای لازم داشتی زنگ بزن تا برات بیارم.هرکاری ام داشتی به عمه جون بگو رودربایستی نکن ها.

  4. #20

     
    *ستاره* آواتار ها
     

    نوشته ها
    4,202
    میانگین پست در روز
    5.76
    ميزان امتياز:
    10698
    پسندیده
    8,541
    موردپسند5,335باردر2,290پست
    -چشم خیلی ممنون.
    با مامان و بابا خداحافظی کردم و اونا رفتن.بعدشم سروین خداحافظی کرد جاوید اومد جلو و گفت:
    -نگین جان اومیدوارم هرچه زوتر پات خوب بشه.
    تشکر کردم و در حالیکه عسل رو می بوسیدم گفتم:
    -عسل خاله فردا شب زود بیا خوب؟
    -باشه خاله ولی جشن فردا شب زیاد خوش نمیگذره.
    -چرا؟
    -اخه تو که نمی تونی برقصی پس به درد نمی خوره دیگه.
    -نه عزیزم همه قشنگ می رقصن.
    -نه هیچ کس مثل تو نمی رقصه.همه می گن حتی دایی روزبه بداخلاق.
    خندیدم و گفتم: باشه حالا تو فردا زود بیا من قول می دم هروقت خوب شدم دو برابر برای تو برقصم قبول؟
    از بغلم پرید پایین و همونطور که می دوید فریاد زد:
    -مامان بابا خاله نگین قول داده دو برابر برقصه.
    صدای فریادش که مدام همون جمله رو تکرار می کرد تا دم در باغ شنیده می شد.سرم رو که برگردوندم دیدم هامون کنارم ایستاده و زل زده به من.نگاهش حالت بدی نداشت ولی چون خیلی عمیق بود خوشم نمی اومد و معذب بودم.سرمو انداختم پایین حالمو فهمید و اروم رفت طرف دیگه سالن.عمه اینا که برای بدرقه مهمونا رفته بودن برگشتن و اقای بحری گفت:
    -خب بهتره همه بریم بخوابیم فردا کلی کار داریم.
    بعد رو کرد به سروش و هامون و گفت:
    -بخصوص شما که یه شبانه روز تو راه بودید و حسابی خسته شدید برید راحت بخوابید.
    بعد هم به همه شب بخیر گفت و رفت به اتاقش.روزبه اومد کنارم و گفت:
    -نگین جون چطوری؟
    -مثل پلو تو دوری.
    سروش لبخندی زد و گفت:
    -بچه ژاپنی درد که نداری؟
    -نه جوجه امریکایی.
    البته دروغ می گفتم چون پام حسابی ذق ذق می کرد.عمه اومد جلو و گفت:
    -سروش تو حریف نگین من نمی شی.
    و روزبه اضافه کرد:
    -اره مثل بچه های خوب بگو شب بخیر و برو بخواب تا نگین بیشتر از این نزده تو برجکت.
    سروش با خنده گفت:
    -حال کردم نگین انگار حسابی ازشون زهرچشم گرفتی.مامان من برم اتاق خودم؟
    -اره مادر جون.
    -هامون پاشو بریم نگین شب بخیر.
    روزبه در حالیکه خمیازه می کشید گفت:
    -منم بیام اتاق هامونو نشون بدم شب بخیر.
    هامون مؤدبانه سر خم کرد و گفت:
    -شب هر سه تون بخیر.
    بعد عمه نازی رو بوسیدن و رفتن بالا.وسط پله ها روزبه به سمت من برگشت و گفت:
    -نگین بذار ببریمت بالا تو که نمی تونی از این پله ها بری.
    -نه مادر نگین پایین می خوابه کنار اتاق خواب من.
    از روزبه تشکر کردم و با کمک عمه رفتم به همون اتاقی که می گفت.
    داخل اتاق عمه گفت:
    -عزیزم می رم برات یه لباس راحت بیارم.
    وقتی برگشت دیدم یه تاپ و شلوارک ساتن مشکی با گل های کرم و زرشکی اورده.با تعجب گفتم:
    -عمه جون من اینو بپوشم؟
    -چیه عزیزم خوشت نمیاد؟ببین چقدر لطیف و خوشگله مال جوونیامه.
    -چرا عمه خوشم میاد.خیلی ام قشنگه ولی اخه نه بالا تنه داره نه پایین تنه.
    -نترس عمه جون الهی قربون اون شرم و حیات برم هیچ کس پایین نمیاد.اینا هلاکن سرشون به بالش نرسیده خر و پفشون هواس.اگر چیزی خواستی صدام کن ما تو همین اتاق بغلی می خوابیم.
    -چشم عمه جون شب بخیر.
    -شب بخیر عزیز دلم.

  5. #21

     
    *ستاره* آواتار ها
     

    نوشته ها
    4,202
    میانگین پست در روز
    5.76
    ميزان امتياز:
    10698
    پسندیده
    8,541
    موردپسند5,335باردر2,290پست
    گچ پام کاملا خشک شده بود و می تونستم شلوارموعوض کنم.لباس خواب عمه رو پوشیدم خیلی خوشگل بود.فقط بند های تاپش یه کمی برای من بلند بود و یقه اش زیادی پایین می اومد و قد شلوارکش هم به زور تا بالای رونم می رسید.چراغ رو خاموش کردم و بدون اینکه به درد پام اهمیت بدم روی تخت دراز کشیدم.تازه چشمام گرم شده بود که از شدت درد از خواب پریدم.هرچی فکر کردم یادم نیومد قرصهام کجاست نمی دونستم روزبه چیکارشون کرده.بلند شدم و خیلی اهسته از اتاق رفتم بیرون.
    کنار پله ها ایستادم و بالا رو نگاه کردم وقتی خیالم راحت شد که همه خوابن و کسی پایین نمیاد خودمو به پذیرایی رسوندم ولی هرچی گشتم کیسه داروهارو پیدا نکردم.کلافه شده بودم و درد امونم رو بریده بود دستم رو به دیوار گرفتم و به اشپزخونه رفتم.پیش خودم فکر کردم ممکنه روزبه داروهارو اونجا گذاشته باشه. داشتم کابینتهارو می گشتم که صدایی از پشت سرم گفت:
    -خیلی درد داری نه؟
    با تعجب به عقب برگشتم و دیدم هامون دست به سینه جلوی در اشپزخونه ایستاده.خشکم زد نمی دونستم کجای بدنم رو پپوشونم که گفت:
    -زحمت نکش نمی تونی جایی رو بپوشونی من به بدنت نگاه نمی کنم.
    پشت میز اشپزخونه روی یه صندلی نشستم که حداقل پاهام پیدا نباشه.دستهام رو ضربدری روی سینه ام گذاشتم که مثلا معلوم نباشه و با لکنت گفتم:
    -من فکر کردم شماها خوابیدید.
    بدون اینکه نگاهم کنه یه لیوان اب برای خودش ریخت و گفت:
    -سروش و روزبه بیهوش شدن.ولی من خوابم نبرد.پات درد می کنه؟
    -نه زیاد.
    -از رنگ پریده ات پیداست که زیاد درد نمی کنه.مسکن می خوای؟
    -بله ولی پیدا نمی کنم نمی دونم روزبه کجا گذاشته حالا اشکالی نداره می رم می خوابم.
    -چندان هم خالی از اشکال نیست چون این درد به این راحتی ساکت نمی شه.
    سرمو که تا اون لحظه پایین انداخته بودم بلند کردم و گفتم:
    -به هر حال وقتی قرص پیدا نمی کنم و کار دیگه ای هم از دستم برنمیاد بهتره برم بخوابم.
    تا خواستم بلند شم با لحنی امرانه ولی اروم گفت:
    -بشین من الان می رم بالا و زود بر می گردم.
    و با سرعت رفت بیرون.نمی دونم چرا از لحنش ناراحت شدم و پیش خودم گفتم:
    -به همین خیال باش که تو دستور بدی منم بگم چشم قربان.حالا می رم می خوابم تا حالت جا بیاد.اگه شده از درد بمیرم با این لباس اینجا نمی شینم که تو بری و برگردی.
    با همین افکار از جا بلند شدم و سعی کردم تا اونجا که می تونم با سرعت حرکت کنم ولی بخاطر همین عجله دم در اشپزخونه به هامون که با سرعت می اومد تو خوردم و تعادلم رو از دست دادم داشتم می افتادم که از دو طرف بازو هام رو گرفت و تقریبا بغلم کرد که نیفتم زمین.از شدت عصبانیت و خجالت داشتم منفجر می شدم.سعی کردم خودم رو از بغلش بیرون بکشم ولی همچنان بازوم رو چسبیده بود و به صورتم خیره شده بود.صورتم گر گرفته بود و می دونستم قرمز شده و به قول پویا از چشمام اتیش می باره.نمی دونم از خشمی که تو نگاهم بود ترسید یا از قرمزی صورتم دلش به رحم اومد که اروم ولم کرد.دیگه نمی تونستم سرپا وایستم.به هر بدبختی بود قبل از اینکه ضعف کنم و روی زمین پخش بشم خودمو به میز رسوندم و روی همون صندلی قبلی نشستم.اومد روبروم نشست و گفت:
    -مگه من حرف بدی زدم که تو داشتی می رفتی؟گفتم این درد به راحتی ساکت نمی شه چون تا بحال دوبار پای خودم این طوری شده.حالا بیا این قرصو بخور اخماتم باز کن خیلی قویه سریع دردتو تسکین می ده ولی یه ربع باید بشینی چون باعث سرگیجه می شه.این پیراهن منم بپوش که انقدر معذب نباشی و خودتو مچاله نکنی.

  6. #22

     
    *ستاره* آواتار ها
     

    نوشته ها
    4,202
    میانگین پست در روز
    5.76
    ميزان امتياز:
    10698
    پسندیده
    8,541
    موردپسند5,335باردر2,290پست
    پشت به من ایستاد تا پیراهن رو بپوشم و بعد یه لیوان اب برام اورد.استین های لباس رو چهار بار تا زدم تا اندازه شد بعد قرص رو خوردم و تشکر کردم.منتظر بودم بره ولی روبروم نشست و بی مقدمه پرسید:
    -نگین تو چند سالته؟
    پیش خودم گفتم:
    -مگه تو مامور ثبت احوالی؟
    -مامور ثبت احوال نیستم.
    با تعجب نگاهش کردم ولی بی توجه به حیرت من پرسید:
    -خب چند سالته؟
    -دو سه ماه دیگه هفده سالم می شه.
    -به صورتت میاد ولی رفتارت خیلی بزرگتر و پخته تر نشون می ده.معمولا تو این سن دخترا بیشتر دلشون می خواد جلب توجه کنن و براشون مهم نیست که دیگران چی فکر می کنن یا چطور پشت سرشون حرف می زنن ولی تو این طوری نیستی چرا؟
    -بده که نمی خوام جلب توجه کنم؟
    -نه خیلی ام خوبه ولی می خوام بدونم علت این همه مراعات چیه؟ راستش اول فکرکردم اعتماد به نفس نداری ولی بعد فهمیدم که اشتباه می کنم.چون از چشمات معلومه خیلی باهوشی و سرعت انتقالت خوبه و رفتارت نشون می ده که اعتماد به نفس خوبی داری.
    -دلم نمی خواد مرکز نگاهها باشم.
    -متوجهم و به خاطر این اخلاق خوب بهت تبریک می گم.این خیلی خوبه که ادم اقلا از خودش سوءاستفاده نکنه.وضعیت درست چه طوره؟
    -خوبه بچه درسخونی هستم.
    -هوم چه می خونی؟
    -علوم تجربی ولی زیاد راضی نیستم.
    -چرا؟
    -اگر ریاضی فیزیک می خوندم بهتر بود.با زیست شناسی اصلا نمی تونم کنار بیام.
    -جالبه دانشگاه چی؟چی می خوای بخونی؟
    -فزیک یا یکی از دروس ریاضی کامپیوترم دوست دارم.
    -با شیمی چطوری؟
    -بدم نمی یاد ولی ترجیح می دم فیزیک بخونم.
    بعد نگاهی به ساعتم کردم و گفتم:
    -خب یه ربع شد.ازبابت قرص و زحمتی که کشیدید ممنونم.درد پام تقریبا ساکت شده حالا اگه اجازه بدید رفع زحمت می کنم.
    -سر گیجه نداری؟یه کمی صبر کن.
    چند لحظه ای سرپا ایستادم و گفتم:
    -نه اصلا سرگیجه ندارم.

  7. #23

     
    *ستاره* آواتار ها
     

    نوشته ها
    4,202
    میانگین پست در روز
    5.76
    ميزان امتياز:
    10698
    پسندیده
    8,541
    موردپسند5,335باردر2,290پست
    شب بخیر گفتم و اومدم بیرون ولی دم در اشپزخونه یاد پیراهنش که تنم بود افتادم.همون لحظه که نمی تونستم بهش بر گردونم و صبح هم اکه می خواستم این کار و بکنم چطور باید می کردم که کسی متوجه نشه؟ هرکس هم که متوجه می شد باید براش تو ضیح می دادم که چرا پیراهن هامون دست من مونده و این چیزی بود که اصلا دلم نمی خواست بقیه بفهمند.هامون وقتی دید مردد ایستادم پرسید:
    -چیزی شده؟ چرا نمی ری؟
    به طرفش چرخیدم ولی سرموبلند نکردم روم نمی شد رک و راست علت تردیدمو بهش بگم.طبق عادت لبمو گزیدم و دستامو تو هم پیچوندم.من من کنان گفتم:
    -چیز مهمی که نیست ولی....راستش....
    با یه دستم استین بلند و تاخورده پیراهنش رو روی ساعد دستم به بازی گرفتم و ادامه دادم:
    -می دونید....این....چیزه....
    اروم و ملایم حرفمو قطع کرد و گفت:
    -فهمیدم.مشکل اینه که نمی دونی چه جوری پیراهن منو پس بدی.خب این کار خیلی راحته.تو می ری تو اتاقت اینو از تنت درمیاری و از پشت در می دی به من.این جوری دیگه لازم نیست صبح بهم برش گردونی.البته اصلا قابلی نداره ولی می دونم که این جوری راحت تری و بزرگترین حسنش هم اینه که دیگه کسی موقع برگردوندن این پیراهن به من ازت نمی پرسه این دست تو چکار می کرده و من و توام مجبور نیستیم برای رفع سوءتفاهم احتمالی این مسئله خیلی ساده رو برای بقیه توضیح بدیم.خوبه؟
    نگاهی قدرشناس بهش انداختم و گفتم:
    -بله خیلی خوبه.ممنون.
    -خب تو برو منم دو سه دقیقه دیگه میام.
    تا جایی که توان داشتم به قدمهام سرعت دادم و رفتم تو اتاق.پیراهنشو دراوردم تای استینشو باز کردم دو سه بار محکم تکونش دادم یقه شو صاف کردم و تند و مرتب تا زدم.بعد گذاشتم کف دست چپم با دست راست لای درو باز کردم و خودمو پشت در پنهان کردم.فقط دست چپمو که پیراهن روش بود بردم بیرون و اونم اروم پیراهنشو برداشت و رفت.فکر می کنم صندلهاشو دراورده بود چون راه رفتنش کوچکترین صدایی ایجاد نکرد.منم درو بی صدا بستم و خودمو روی تخت ولو کردم.
    فکرم رفت پیش هامون وسئوالش. سئوال که با یه جواب سرسری که البته دروغ هم نبود ولی همه واقعیت نبود سروتهشو به هم آورده بودم. اون در مورد رفتارم ازم پرسید. میخواست بدونه چرا رفتارم بادخترای همسن وسالم نمیخونه ومن جواب دادم نمیخوام جلب توجه کنم ومرکز نگاهها باشم. اون توضیح نخواست ومنم حرفمو باز نکردم ولی خودم میدونستم چراوحالا خیلی بهتر از اون شب میدونم. من به نوعی از مردها میترسیدم. یعنی واقعیت اینه که همیشه منو تو بیخبری گذاشته بودن وعلت اصلی ترسم همین بود. وقتی چیزی رو درست ندونی وتفهیم نشده باشی، ترس برت میداره. مامان من خیلی خوبه، مهربون ودوست داشتنی وخانمه ولی یه اخلاقی داره که حالا میفهمم خوب نیست واون اینه که، نمیدونه باید یه وقتایی رودربایستی رو بذاره کنار. مامان هیچ وقت راجع به زن ومرد با من صحبت نکرد.هیچ وقت روابطش رو با من انقدر صمیمی وراحت نکرد که بتونم سئوالهای خصوصی راجع به این مسائل ازش بپرسم ومن همیشه در بیخبری محض بودم. البته از چهارده پونزده سالگی به بعد یکم تغییر رفتار داد وگاهی راجع به پسرها ورفتارهاشون باهام حرف میزد ولی اون قدر تو این چیزا رودربایستی داشت که حتی نتونست راجع به تغییرات دوران بلوغ، کوچکترین اطلاعاتی به من بده وخدامیدونه من با چه ترس ووحشت وخجالتی، بااین تغییرات روبرو شدم ودست وپنجه نرم کردم. یادمه حدود ده سالگی، سینه هام کم کم شروع به رشد کردکه این رشد، با درد بدی توأم بود. من که چیزی نمیدونستم، فکرمیکردم مشکلی پیداکردم ودچار بیماری شدم. بخصوص که یکی دوماه قبل از اون جریان هم، مامان یکی از دوستام بخاطر سرطان سینه، یکی از سینه هاشو از دست داد وهمین مسئله موجب بروز اختلافات شدیدی بین پدر ومادرش شدودست آخرهم از هم جدا شدن وزندگیشون از هم پاشید. من انقدر ساده بودم که درد خودم رو به سرطان سینه نسبت میدادم و نمیفهمیدم که آخه باباجان سینه بایدبزرگ بشه که اگه یه وقت آدم سرطان سینه گرفت، اونو از دست بده وزندگیش احیاناً ازهم بپاشه! فکرمیکردم بیماری من باعث میشه پدرمادرم از هم طلاق بگیرن وزندگیمون داغون بشه. بازخدا پدر لیلا رو بیامرزه که وقتی بالاخره بعدازچند روز پیگیری علت گریه هاوناراحتی من، قضیه رو فهمیدومتوجه علت گریه وبیقراری من شد، یکی زد تو سرم وگفت:
    - خدامرگت بده نگین چقدر تو خری.
    بعد علت دردها رو برام توضیح داد. حتی بندلباس زیرخودش رو هم نشونم داد وگفت:
    - ببین، سینه های من از نه سالگی دچار این به قول تو سرطان شدولی هنوز که نبریدنش وبندازنش دور. تقصیر تو نیست. تقصیر مامانته که تورو روشن نکرده وبرات توضیح نداده.
    من برای اینکه از مامانم مثلا رفع اتهام کنم، گفتم:
    - نا مامانم تقصیر نداره. خب میدونی، روش نمیشه راجع به این چیزا با من صحبت کنه.
    -یعنی چی؟! روش نمیشه دیگه چه صیغه ایه؟! اگه مامانت نگه، کی باید بگه؟ فکرمیکنی من از کجا این چیزا رو میدونم؟ مامانم بهم گفته دیگه. تازه، خودشم وقتی یکم سینه هام بزرگ شد، برام سه تا سوتین کوچولو وقشنگ خرید وبهم یادداد چطور ازشون استفاده کنم.
    وقتی ازش پرسیدم سوتین چیه، باحرص گفت:
    - همین بی صاحابی که الان تنمه بهت نشون دادم. بهش سینه بندم میگن، کرستم میگن ولی سوتین باکلاستره. تو تا حالا خونتون از این چیزاندیدی؟
    - چرادیدم ولی فکر میکردم فقط مخصوص خانمهای بزرگه.
    - پس خانمهای کوچیک مثل بنده وجنابعالی باید چه خاکی تو سرشون بریزن؟
    بعدها، یعنی حدود یک سال یعد وقتی ازحموم اومدم ورفتم ازتوی کشوی لباسهای زیرم شورت بردارم، دیدم سه تاسوتین توکشو هست وفهمیدم مامانم برام خریده. ولی هیچ توضیحی بهم نداد و طرز استفاده شو بهم یاد نداد. منم هیچی به روی خودم نیاوردم وچندروز بعد که لیلا اومد خونمون یادم داد که چطور باید بپوشمشون. مامان حتی بهم نگفت که اوناروبرام خریده ومن حتی روم نشد ازش تشکر کنم.
    بعدازاون تایه ذره بندسوتینم معلوم میشد یایه ذره از سینه ام از یقه لباس پیدامیشد محبوبه لبشو به دندون میگرفت وبادست میزد رولپش ومیگفت:
    - دخترنباید بذاره کسی سروسینه شو ببینه یا سینه بندش از زیر لباسش پیدا باشه. دخترباید وقتی سینه هاش دراومد، لباسهای گشاد بپوشه که کسی نفهمه سینه داره.
    ومن بدبخت وازهمه جا بیخبر، مظلوم وخجالت زده میگفتم:
    - آخه چیکارکنم محبوبه؟ هرکار میکنم، بازازروی لباسم معلومه.

  8. #24

     
    *ستاره* آواتار ها
     

    نوشته ها
    4,202
    میانگین پست در روز
    5.76
    ميزان امتياز:
    10698
    پسندیده
    8,541
    موردپسند5,335باردر2,290پست
    بهم میگفت:
    - هیچی، کاریش که نمیتونی بکنی ولی مواظب باش. مواظب باش که جلوی پسرا ومرداخودتو خوب بپوشونی. مرد جماعت، عقلش دست هوسشه. حواست جمع باشه که یه وقت خدای نکرده گولت نزنن وببرنت یه گوشه، بلاملایی سرت بیارن. دختر که بالغ میشه، همه مردای دوروبرش براش دندون تیز میکنن وگرگ میشن. مخصوصا تو که ماشاا... بر وروام داری.
    - یعنی چی بلا ملایی سرم بیارن؟
    - ووی، یعنی بهت تجاوز کنن دیگه. البته خدا اون روز رو نیاره. اگه خدای نکرده این اتفاق بیفته همه عمرت توسری میخوری وبدبخت میشی. یه همچین دختری رو همه مثل یه تیکه آشغال میندازن دور.
    نمیتونم توضیح بدم که حرفهای محبوبه چه وحشتی درون من ایجادکرد. همون یه کلمه تجاوز کافی بود که منو وحشت زده ومضطرب کنه. مامانم حرفهای محبوبه رو میشنید، وحشت وتن لرزه منو میدید ولی هنوزم نمیدونم چرا هیچ وقت سعی نکردخودش باهام حرف بزنه ودرست حسابی این مسائل رو برام روشن کنه. همین ناآگاهی ونقص اطلاعات باعث شد که من همیشه بترسم واضطراب داشته باشم. فکرمیکردم اگه اطلاعاتم رو در این زمینه ها گسترش بدم، بیشتردچار وحشت میشم وهمونطور تو ناآگاهی موندم. نادانی وجهالتی که بزرگترین ضربه رو به من تو زندگی زد وحالا دارم تاوانش رو پس میدم، اونم چه تاوان سخت وسنگینی!
    حتی وقتی ام که برای اولین بار عادت ماهانه به سراغم اومد، این لیلا بود که به دادم رسید. بازهم علت این مسئله رو تاجایی که خودش سر درمی آورد، برام گفت. اون بود که گفت تواین وقتها، باید چیکارکنم وچطور ازخودم مواظبت کنم. مسائل بهداشتیش روهم لیلا برام گفت.
    - حالا این چیزی که تومیگی، ازکجا میشه تهیه کرد؟
    - همه مغازه ها ولوازم بهداشتی فروشیها وداروخانه ها دارن.
    - عصری میرم میخرم.
    - آره جون عمه ات، هیچ کس هم نه وتو! لابد میری به فروشنده میگی "آقا، لطفا یه بسته نوار بهداشتی به من بدین". آره! میمیری بدبخت. همه مردها میدونن این کوفتی واسه چیه وچه وقتایی استفاده میشه.
    - پس آخه چکار کنم؟
    - وا، از مامانت بگیر خوب.
    - نمیتونم بهش بگم، روم نمیشه.
    - پاستوریزه، استرلیزه، بروازکمدش بردار.
    - آخه من تاحالا بی اجازه سر کمد مامانم نرفتم.
    - حالا این دفعه برو. مامانت وقتی ببینه نواراش نیستن، خودش میفهمه توبرداشتی.
    وبعدهم بقیه چیزهارو راجع به نماز نخوندن تو ایام عادت ماهانه وغسل وحمام برام گفت. حدس لیلا درست بود. مامان وقتی فهمید من رفتم سرکمدش، دیگه ازاون به بعد چندبسته اضافه تو کمدم میذاشت که مبادا نگران تموم شدنشون باشم ولی اینبارم چیزی نگفت. حتی یه کلمه ام صحبت نکرد باهام که اشاره ای به این مسئله داشته باشه.
    اون شب، خیلی راجع به این مسئله فکرکردم. نکته دیگه ام که فکرمو مشغول کرد هامون بود. متعجب بودم ازاینکه چطورفکرآدم ها رومیخونه یاحداقل راجع به من که اینطوربود وازهمه مهمتر، اینکه اون مثل مردای دیگه که محبوبه میگفت ومامانم با سکوتش تأیید میکرد نبود. میتونست پیرهنشو برام نیاره. تامن بلندشم وخودمو تکون بدم ولی لی کنون به اتاقم برسم، به اندازه کافی وقت داشت که منو دید بزنه. یااین که، میتونست پیراهنشو تو همون آشپزخونه ازم بگیره یااصلا نگیره که اونوقت مجبورمیشدم صبح بهش بدم ولی این کارم نکرد.
    وقتی دیدم با این افکاربه جایی نمیرسم، شونه ای بالا انداختم وگفتم:
    - اصلا به من چه که چه جوریه. هرکسی یه اخلاقی داره، اینم اخلاقش اینه.
    وسعی کردم بخوابم.

صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

جملات و کلمات سرچ شده این تاپیک در گوگل:

رمان قلعه دل

درآوردن شورت زن

شورت مامانم

زیر شورت خاله

کرستم رو پاره کرد

شورت پاره خاله

شرت خاله

درآوردن شورت

درآوردن شورت خالهشورت رو دراورددراوردن شورتزیر شورت مامانرمان ایرانی قلعه دلبوسیدن پستان خالهپستان خالهسينه بندمشرتش رادراوردمشورت مامان جونشورت مامانو دراوردمپستان بندمکرستمدر اوردن شورت مامانکرستم را باز کردشورت پاره مامانمشورت خاله جونمشورتم رو دراوردمامان لخت با شورتشورت قرمز خاله جونشورت مامان جونمرمان شورتکرستم دراوردشورت پاره کردشورتم رادراوردشرت مامانشورتم رادرآوردکرستم رو باز کرددرآوردن شورت زنمدراوردن شورت مامانمامانم شورت نداشتشرت خالمشورت ماماندراوردن شورت خالهکس عمه رومیخورمشورتم رو درآوردجطوری شلوار خالهرادراوردمپستان بندم رادرآوردشرت مامان جونمشرت مامانوسينه بندم را در آورد.دکترکرستم رادرآورد

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •