سروش هیجده ساله بود که رفت آمریکا ومن شش ساله. ازقیافه اش چیز زیادی یادم نبود. البته بعدا عکسایی رو که برای عمه میفرستاد میدیدم ولی خب عکس خیلی واضح صورت رو نشون نمیده. اما اون روز رو خوب یادمه. ازگریه عمه نازی ومامان ونسرین جون گریه ام گرفته بود. سروش گفت:
- بچه ژاپنی تو چرا گریه میکنی؟
- بچه ژاپنی خودتی.
روی این کلمه خیلی حساس بودم وچنان با حرص جواب سروش رو دادم که خندیدوگفت:
- خب ژاپنی هستی دیگه. با این چشمهای کشیده ولپهای آویزون وموهای سیخ سیخی مشکی درست شکل بچه ژاپنی ها هستی.
من که حسابی بهم برخورده بودقهرکردم ورفتم توی باغ قایم شدم. باغ روزیرورو کردن تا منو پیداکنن.آخرسر روزبه پیدام کرد وآورد پیش بقیه. همینطور بااخم های درهم وبغض کرده داشتم به سروش نگاه میکردم که بغلم کرد ودرحالیکه لپم رو میبوسید گفت:
- بچه اگه تو همین شکلی بمونی بدجور رودست دایی باد میکنی.
اونروز نفهمیدم منظورش چیه، بنابراین جوابی ندادم ولی بعدها که عکسهای بچگی خودم رو نگاه میکردم، اعتراف کردم که سروش بیچاره راست میگفته ومن واقعا زشت بودم. چشمهای کشیده که بخاطر لپ های بزرگ وآویزونم بااون پلک های پف کرده تقریبا بسته بودن واصلا رنگشون معلوم نبود وموهای لخت وسیخ سیخی مشکی که همیشه روی پیشونی ودور صورتم میریخت کاملا قیافه یه بچه ژاپنی رو نشون میداد. بچه زشت ودرعین حال بانمکی بودم وتقریبا از نه یا ده سالگی قیافم تغییرکرد. نفهمیدم کی خوابم برد فقط شنیدم بانو میگه:
- نگین خانم بیدار شین مهمونا اومدن.
خوشبختانه فاصله خونه تا در باغ زیاد بود ومن فرصت کردم با هزار بدبختی لی لی کنون خودمو به دستشویی برسونم وآبی به صورتم بزنم تا پف چشمهام بخوابه وسروش ازهمون بدوورود بهم نگه "بچه ژاپنی". اونم جلوی پسرعمه اش که امشب با اون از آمریکا برگشته بود. عمه وشوهرعمه سروش یه پسرداشتن به نام هامون که یک سال از سروش بزرگتر بود ووقتی چهارده ساله بود پدرمادرش فرستادنش آمریکا. سه چهارسال بعد زن وشوهر تو جاده چالوس تصادف کردن وفوت کردن وهامون دیگه به ایران نیومد. حالا بعداز شونزده هفده سال دوری از وطن، فیلش یادهندوستان کرده وقراربود امشب با سروش به ایران برگرده. ارثیه هنگفتی براش مونده بود که به قول عمه تا حالا اسمش رو هم نیاورده بود وتمام اون ارثیه اعم از منقول وغیرمنقول توسط آقای بحری نگهداری میشد که الحق والانصاف امانتدار قابلی بود وتو تمام این سالها، یک ریالش رو حق وناحق نکرده بود. شنیده بودم هامون دکترای شیمی داره وصاحب یه کارخونه معروف رنگ سازی تو آمریکاست وبه قول روزبه بچه مایه داره. باسروصدای مهمونا که وارد خونه شده بودن به خودم اومدم واز دستشویی خارج شدم. دم در پذیرایی شنیدم که کسی به مامان میگه:
- مینو، پس این بچه ژاپنی کجاس؟ قایمش کردین سربه سرش نذارم؟
سروین گفت:
- وای سروش، توکه ندیدیش، مثل ماه شده.
- واه واه، آخه اون شیربرنج ژاپنی بینمک با اون لپ های آویزون وچشمهای تنگ چه جوری ماه شده؟
کسی متوجه ورود من نشد، سروش هم پشتش به دربود. آروم رفتم وجلو وخیلی عادی گفتم:
-دیگه بی انصاف نباش.خوشگل نبودم ولی خیلی با نمک بودم.
سروش به طرف من چرخید و با دیدنم خنده روی لبهاش خشک شد.بعد از چند لحظه سکوت روزبه گفت:
-چته؟حناق گرفتی؟دهنتو ببند خرمگس می ره توش حالا راست می گی مزه بریز.
وپوزخندی به سروش زد.کمی جلوتر رفتم و گفتم:
-سلام پسر عمه جان خوش اومدی.
سروش با لکنت گفت:
-سلام خانم احوال شما؟
-مرسی رسیدن بخیر چرا سرپا ایستادی؟بشین خسته ای.
خیلی مؤدبانه گفت:
-خواهش می کنم خانم لطفا شما بفرمایید.
از لحن جدی سروش خنده ام گرفته بود.روزبه و پویا و پیام هم گوشه سالن ریسه رفته بودن اما بقیه خیلی خوب خودشون رو کنترل می کردن.از همون فاصله شنیدم که سروش خیلی اروم به مامان می گه:
-مینو تورو خدا راستشو بگو.می دونم منو دست انداختین ولی حالا بگو این خانم کیه؟
قبل از اینکه مامان جواب بده گفتم:
-تا دوباره قهر نکردم برم تو باغ قایم شم زود معذرت خواهی کن که به من گفتی شیر برنج وگرنه این دفعه روزبه هم نمی تونه پیدام کنه.
با این حرف سروش مطمئن شد من همون نگین هستم.با خوشحالی اومد جلو و گفت:
-خانم عزیز بنده غلط کردم به شما توهین کردم.








پاسخ با نقل قول
