فصل 7
- يه وقت از اين خونه بيرون نري ها! شدي عينهو خانوم هاويشان.
- حوصله هيچ كاري رو ندارم.
- اينم شد حرف! توي اين دو هفته، من مرتب اومدم بهت سر زدم؛ اما تو حتي يك بار هم خونه ما نيومدي!
- باور كن نگين، فقط تنها جايي كه رفتم شركت بوده.
نگين به سمت در برگشت. آوا گفت:
- داري مي ري مامان؟
- آره عزيزم. پس ساعت هشت آماده باش، بابا رو مي فرستم دنبالت. من از همون طرف مي رم خونه خاله.
- كاش مي گفتيد من كار دارم و نمي تونم...
- من ديگه هيچي نمي گم؛ از بس بهانه آوردم ديگه خجالت مي كشم... نه نمي شه. بعد از شام زود برمي گرديم.
آوا آهي كشيد و فيلم رو در دستگاه گذاشت. نگين گفت:
- خاله سيمين، شما بريد؛ خيال تون راحت باشه، من راهيش مي كنم.
- قربونت برم عزيزم. بازم جاي شكرش باقيه كه با تو حرف مي زنه.
كيف پولش را داخل كيف دستي اش گذاشت و گفت:
- خب من رفتم، شما كاري نداريد؟
آوا گفت:
- نه، بريد به سلامت.
- نگين جون، به مامان هم سلام برسون.
- چشم خاله، خداحافظ.
وقتي خانم رياحي رفت، آوا روي صندلي نشست و گفت:
- انگار آب شده رفته زير زمين! وقتي بچه ها برگشته بودن شركت، مي گفتن اصلاً هيچ كس خبر نداشت كه كار به هم خورده؛ وحيدي حتي يه سر هم شركت نرفته! هيچ كس ازش خبري نداره!
- بهتر! اميدوارم هيچ وقت برنگرده.
- به نظرت كجا ممكنه رفته باشه؟
- حتماً رفته شمال پيش خونواده ش.
- نه، بچه ها پرس و جو كردند؛ اون جا هم نرفته!
- كاشكي پيداش نشه و آقاي حجتي رو به جاش بذارند؛ توجه كردي بچه ها با وجود آقاي حجتي چه طوري دور هم جمع شدند و با چه ميل و رغبتي كار مي كنند؟... راستي ديروز كه رفتم شركت، ماهان رو ديدم.
- خب؛ اومد حرف زد؟
- ديگه برام مهم نيست، دارم سعي مي كنم همه چيز رو فراموش كنم. واقعاً توي اين سفر، از چشمم افتاد. فهميدم ترانه توي يكي از اين تئاتر خيابوني ها يه نقش گرفته، فكر كنم ماهان رو ولش كرده و كيس جديد پيدا كرده!... ماهان تا منو ديد، اومد كلي حال عموم رو پرسيد و از مهمون نوازيش تشكر كرد و از اين جور حرف ها. اصلاً تحويلش نگرفتم. تعجب كرده بود. پرسيد چرا مثل غريبه ها با من حرف مي زني؟! گفتم: مگه نيستيم؟ بعد هم گذاشتم و اومدم. دلم خنك شد. تلافي شو سرش در آوردم. خوب خودش رو توي اين سفر نشون داد!... آخي اين فيلم ست كه اون جا گرفتي؟
آوا، به سمت تلويزيون برگشت و گفت:
- اوهوم؛ واسه ت از روش زدم، مي خواي حالا يه كميش رو بذارم ببينيم؟
- آره. خوب كردي فيلم گرفتي، يادگاريه. با همه اين اوضاع و احوال خيلي خوش گذشت.
آوا هم با سر حرفش را تصديق كرد و گفت:
- اتفاقاً يه چند تا از بچه ها هم كه منو ديدند، گفتن از روي اين فيلم يكي براشون بزنم.
هر دو مشغول ديدن فيلم شدند. نگين، از داخل بشقاب، شكلاتي برداشت و گفت:
- دلم براي همه شون تنگ شده؛ حتي براي دوست عمو هم.
آوا خنديد و كشيده گفت:
- اِ !!
نگين به روي خودش نياورد:
- خيلي با مزه بود. بيخود نيست عموم اونجا حوصله ش سر نمي ره ها؛ از بس دوستاش با حالند.
آوا با همان لبخند نگاهش كرد و گفت:
- اِ ، پس خيلي باحالند!؟
نگين سعي كرد نگاهش نكند و به روي خودش نياورد، اما آوا دست از سرش برنداشت و نگين به خنده افتاد.
- خيلي تازگي ها عنق و اعصاب خُرد كن شدي!
- نگين!؟
نگين، خرس را از روي تخت برداشت به سر آوا كوبيد و گفت:
- گمشو، ديوونه!
- باور كن اينو جدي مي گم، اونم خيلي حواسش به تو بود. ديشب كه داشتم فيلم رو واسه ت مي زدم، توجه كردم، ديدم هر جا كه تو هستي اونم كنارت ايستاده.
- نه بابا، هر وقت به من مي رسيد؛ فقط يكي به دو مي كرد و هر چي مي گفتم، جوابمو مي داد. كم نمي آورد! بعضي وقتها هم حسابي كفرم رو در مي آورد.
- اينم يه جورشه؛ بعضي وقت ها اينم يه روشه براي نزديك شدن و نشون دادن خود. خوب تو رو شناخته بود و مي دونست كه چه جوري بايد با تو راه بياد.
- ولت كنن همين جور مي شيني تا صبح براي خودت صغري كبري مي چيني ها! نه ديگه دارم مطمئن مي شم كه خونه نشيني مخت رو هم معيوب كرده!... يه ليوان آب مي دي؟ تشنم شد.
آوا بلند شد، از اتاق خارج شد. وقتي برگشت، نگين گفت:
- اين خودش مثل يه فيلم سينمايي شده. هر كس ببينه مي فهمه كه وحيدي، قبل و بعدش، چه قدر اخلاقش تغيير كرده. من از همون اول هم ازش خوشم نمي اومد؛ بهتون مي گفتم كه دمدميه، مي گفتين نه!
صداي مهيار از تلويزيون، صحبت آن ها را قطع كرد:
- دريا، پس بگو چرا همش كنار آبي، مامانت كجاست؟
آوا، بعد از تماس آقاي حجتي، سريع كارهايش را كرد و خود را به شركت رساند. آقاي حجتي، پشت گوشي، حرفي نزد، تنها گفت كه لازم است او را ببيند و راجع به يك موضوع مهم با او صحبت كند.
آوا پشت دفتر آقاي حجتي ايستاد و در زد.
- بله؟
آوا، در را باز كرد و سلام كرد. آقاي حجتي با گرمي جوابش را داد و از او خواست كه بنشيند. حجتي، بدون حاشيه رفتن، يكراست رفت سراغ صحبت اصلي اش و گفت:
- راستش، چند روز پيش، اين فيلمي رو كه داده بودي بچه ها، به دستم رسيد و ديدمش. اين مراسم ازدواجشون و بقيه رو كي فيلم گرفته بودي؟
- قبل از رسيدن شما، به آقاي وحيدي گفتيم كه توي روستا چنين مراسمي هست، گفت به كارمون نمي خوره. تا اومدن شما به روستا رفتيم و اين ها رو گرفتيم؛ چه طور مگه؟
- خواستم يه پيشنهادي بهت بدم.
- بفرما؟
- شايد خودت قصد داشتي كه به عنوان يادگاري پر كني؛ اما بدون اغراق عرض مي كنم، اين همون چيزيه كه ما مي خواستيم. چه قدر راحت جلوي دوربينت بودند. زن هاي روستا، چه راحت حرف مي زدند، درد و دل مي كردن، چاي مي ريختن، مي خنديدن، جهاز عروس رو دور هم بقچه پيچ مي كردند. من كه خيلي لذت بردم، مخصوصاً باتو چه قدر خودموني بودن؛ همه فكر مي كنند از خودشون بودي. به دوربين خيره نمي شدن؛ انگار كه داشتن توي چشمات حرف مي زدند.
- خب، پيشنهادتون چيه!؟
- ببين اگه قبول كني، خودم چند جا از صحنه ها رو برمي دارم و پشت سر هم درستش مي كنم، چيز خيلي جالبي از آب در مي آد.
آوا خنديد و كمي فكر كرد؛ باز هم لبخند زد و ساكت ماند. حجتي گفت:
- جدي مي گم! باور نمي كني!؟ حتي بعضي از صحنه هايي كه از گروه در حال كار گرفتي بودي و ورودمون به روستا و بقيه رو هم مي ذارم باشه.
وقتي ديد آوا به حرف هايش مي خندد، گفت:
- تو تنها قبول كن، ديگه كاريت نباشه، بده به من، خودم مي دونم چي كار كنم.
- يقين مي خواهيد اينو ببريد براي جشنواره؟!
- دقيقاً.
آوا با تعجب نگاهش كرد و گفت:
- آقاي حجتي! شوخي مي كنيد؟
- نه، كاملاً هم جدي عرض مي كنم. موافقي؟
- والا چي بگم، من اينو همين طور پر كردم. بچه ها گفتن كه مي خوان يادگاري داشته باشند، براي اون ها هم زدم. حالا شما مختاريد؛ هر كاري كه دوست داريد و مايليد انجام بديد.
حجتي خنديد و گفت:
- حالا بخند، وقتي فيلمت جايزه گرفت، اونوقت...
آوا بلندتر خنديد و گفت:
- جايزه! حتماً مقام اول رو هم مي آره.
- من، بيست و هفت ساله توي اين كارم؛ مي دونم از چه كاري خوش شون مي آد و چه كاري رو نمي پسندن. اين مستنده، نه اوني كه وحيدي داشت مثل فيلم نامه سينمايي پُر مي كرد كه چي كار كنند و چي كار نكنند!... راستي اون تيكه آخر رو بايد از مهيارخان بپرسيم: مخالفتي نداره توي فيلم باشه؟
- به نگين مي گم كه ازشون بپرسه.
- خيلي قشنگ و عادي ظاهر شده، رو شناختي كه مردم بهش داشتن، با اون راحت تر بودن. چندين مرتبه به وحيدي گفتم جاهايي كه قراره باشون صحبت كني، به مهيارخان بگيم؛ اما حاضر نشد و قُد بازي در آورد.
- خبري ازش نداريد؟
- نه، جاش خيلي توي شركت خاليه.
- خب، اگه ديگه با من كاري نداريد، برم پايين يه سري به بچه هاي نمايش بزنم.
حجتي خنديد و گفت:
- اگه ناصر رو ببيني، نمي شناسيش؛ يه كلاه گيس فرفري گذاشته سرش با كلاه نمدي؛ نقش يه جاهل فراري رو بازي مي كنه كه مي ره پارتي و قرص اِكس مي تركونه؛ خيلي خنده داره.
مهيار، دستش را به كمرش زد. نگاهي به آخرين رقم روي ماشين حساب انداخت و پشت دستش را به پيشاني كشيد و گفت:
- بذار سر فرصت، حوصله ش رو ندارم.
سهيل گفت:
- نه پس فكر كردي مي ذارم با اين حالت بشيني حساب كتاب كني و همه مون رو به بدبختي بكشوني! برادر من، دارم مي گم اين شركته بهمون بدهكاره، اين جوري كه تو حساب كردي، ما يه چيزي هم بايد بذاريم و تقديم شون كنيم!
مهيار بلند شد و پنجره را باز كرد. سهيل گفت:
- چيه، از روزي كه مهمونات رفتن، از دل و دماغ افتادي!؟
مهيار، نگاهش كرد و گفت:
- واقعاً هم بهشون عادت كرده بودم؛ جاشون خيلي خاليه!
سهيل از سرما لرزيد و گفت:
- پسر يخ زدم؛ پنجره رو نمي بندي؟
روي تشكش دراز كشيد و در حالي كه دستش را زير سرش گذاشته بود، به موضوعي فكر مي كرد كه مدتي ذهنش را مشغول كرده بود و هنوز در شك بود كه آيا موضوع را به مهياربگويد يا اين كه براي هميشه آن را از ذهنش بيرون كند. راه دوم را هرگز نمي توانست انتخاب كند، بنابراين تصميم گرفت به هر نحوي شده به او جريان را بگويد و خيال خودش را راحت كند. گفتنش برايش خيلي سخت تر از آني بود كه فكرش را مي كرد.
مهيار، پنجره را بست، روي تشك نشست و پشتي اش را به ديوار تكيه داد. سهيل، وزنش را روي يك دست انداخت و با كمي ترديد شروع كرد:
- مهيار، مي خوام يه چيزي بهت بگم؛ اما نمي دونم... از گفتن حرفي كه مي خوام بزنم مي ترسم.
مهيار، لبخندي زد و گفت:
- تو و ترس!
- آره، باور كن، براي اولين بار توي زندگيم، احساس ترس مي كنم.
- ترس از چي؟
- از گفتن حرفم نه، از اتفاقاتي كه ممكنه بعد از شنيدن حرفم بيفته؛ مي دوني ترس از به هم خوردن رفاقت و دوستي مون و شايد هم نگران تمام لحظه هاي خوبي هستم كه كنار هم...
مهيار، بي حوصله، پريد وسط حرفش و گفت:
- سهيل، تو رو به هر كي كه مي پرستي، دوباره شروع نكني از فرزان و زندگيش بگي ها! اصلاً به من و تو چه مربوط، بذار هر غلطي كه دوست داره بكنه، زندگي خودشه، ما رو سننه!
- كي خواست از فرزان بگه، من راجع به خودمون دارم حرف مي زنم.
و از گفتن حرفش پشيمان شد و رويش راگرداند و گفت:
- اصلاً هيچي، بگير بخواب؛ شب به خير.
مهيار بلند خنديد و از او عذر خواهي كرد و خواست كه حرفش را بزند. در حالي كه سعي مي كرد او را به سمت خودش بر گرداند، با خنده گفت:
- ناز نكن ديگه، بگو ببينم چي مي خواستي بگي، باور كن تا نگي نمي ذارم بخوابي. چه واسه من قهر هم مي كنه!
سهيل برگشت و گفت:
- يه بار اومدم باهات جدي صحبت كنم، اگه گذاشتي ختم به خيرش كنم.
- بفرما بنده سرو پا گوشم.
كمي مكث كرد و يك دفعه، پرسيد:
- تو تا چه حد به من اعتماد داري؟
مهيار با تعجب، نگاهش كرد و گفت:
- تو امشب چت شده، بي خوابي زده به سرت!؟
- جوابمو بده.
مهيار در سكوت نگاهش كرد و گفت:
- اون قدر كه باهات شريك بشم و يه عمر دوستيمو به پات حروم كنم.
سهيل، پشتي را از زير سرش كشيد وبه او پرت كرد و گفت:
- اَه! مرده شور شانس منو ببرن كه صاف اين جا هم تو بايد پُل صراط من بشي.
مهيار، پشتي را زير دستش گذاشت و گفت:
- پُل صراط! معلومه چي داري مي گي؟
سهيل، دل را به دريا زد و سريع گفت:
- مهيار، من... راستش من، عاشق شدم؛ مي خواستم تو برام بري خواستگاري.
مهيار، يك لحظه فكر كرد اشتباه شنيده است، كمي ذهنش را جمع و جور كرد. دهانش از تعجب باز مانده بود؛ نتوانست جلوي خنده اش را بگيرد و با تعجب، ميان خنده پرسيد:
تو رو خدا جدي مي گي!؟ حالا كي هست؛ من مي شناسمش؟
بر عكس او، سهيل ساكت بود و سرش را زير انداخته بود. مهيار پرسيد:
- خجالتي هم كه شدي! پسر، طرف ديدن داره، دلم مي خواد ببينم اون كيه كه تونسته تو رو اين طوري ادب كنه!
يك لحظه ساكت شد؛ ياد حرف او افتاد و پرسيد:
- طرف كي هست كه فكر مي كني با گفتنش، لطمه اي به دوستي مون وارد مي شه!؟
و احساس كرد كه سرش به اندازه يك كوه، سنگين شده است. بي صبرانه و با لرزشي كه در صدايش بود، گفت:
- دِ بگو ديگه سهيل؛ اون كيه؟
- راستش... من... من عاشق برا... برادرزاده ات، نگين شدم.
مهيار از تعجب، مات و مبهوت به او خيره شد و كشيده گفت:
- چي!؟ نگين!
او سرش را پايين انداخت و سكوت كرد. مهيار، نفس عميقي كشيد و دستش را لاي موهايش فرو برد و به او نگاه كرد. سهيل گفت:
- باور كن، اين قدر كه حرف زدن با تو برام مشكل بود، فكر مي كنم اگه مي خواستم با خودش صحبت كنم، اين قدر دلهره نداشتم!
مهيار، لبخندي زد و آرام گفت :
- فكر درستي كردي، اگه مي فهميدم پوست از سرت مي كندم.
- فكر كنم بايد بيشتر ناز تو رو بايد بكشم تا نگين رو.
- چه زود فاميل هم شد! خيلي تند مي ري، هنوز نه به داره نه بار!
هر دو چند لحظه در سكوت عميقي به فكر فرو رفتند. مهيار برخاست و به سمت ميز كار سهيل رفت. دست به سينه بر آن تكيه زد و گفت :
- باورم نمي شه كه نگين به سني رسيده باشه كه بخواد تشكيل خونواده بده، .... سهيل اون خيلي بچه ست!
- اما اون فقط دو سال از آوا خانم كوچكتره!
مهيار با تعجب به او بنگاه كرد و گفت :
- خب، اين چه ربطي داره، ... منظورت چيه؟!
سهيل كه بهترين فرصت را براي گفتن موضوع پيدا كرده بود گفت :
- خودت رو به اون راه نزن، نگو كه توي اين مدت بهش فكر نمي كردي؟ مهيار، تو ...
مهيار آشفته حرفش را قطع كرد و گفت :
- سهيل خواهش مي كنم!
- مهيار تو از چي مي ترسي؟
- از هيچي.
- پس چي؟ ... هان، نكنه غرورت اجازه نمي ده اعتراف كني كه ...
- سهيل بس كن!
و سرش را در دست گرفت. سهيل كمي آرام شد و گفت :
- معذرت مي خوام، نمي خواستم ناراحتت كنم. فقط مي خواستم بگم كه نبايد تاوان گذشته ت رو پس بدي.
مهيار بي توجه به حرف او پرسيد :
- تو از كجا فهميدي؟
- چي رو؟! ... آهان،فهيمدنش زياد هم سخت نبود. دختر مردم رو با اين نگاهات كشتي!
مهيار لبخندي زد و آرام گفت :
- سهيل، حتي جرات گفتنش رو ندارم، فكر نمي كردم تا اين حد بهش علاقه پيدا كنم! اومده بودم اينجا تا همين رو بهت بگم. بدجوري سر دو راهي موندم. كاش دختر فرهاد نبود، شايد اينطوري موضوع كمي برام فرق مي كرد.
- چه فرقي مي كرد؟
- خيلي برام راحتتر بود.
سهيل خنديد و گفت :
- هنوزم باورم نمي شه كه تو عاشق شدي!
- چرا نمي شه؟! چه طور تو آدم به اين زمختي گفتي عاشق شدي من باورم شد. اما عاشق شدن منو باور نمي كني!
- مهيار ممنونم. از گفتن اين موضوع خيلي مي ترسيدم. از اينكه اين طوري تمومش كردي خيلي خوشحالم.
- چي رو تمومش كردم، تازه همه چيز شروع شده!
- مي دونم. اما بيشتر از بابت تو نگران بودم، باور كن اگه مخالفت مي كردي سعي مي كردم همه چيز رو فراموش كنم.
- ديوانه! منو بگو كه اومده بودم اينجا از كي كمك بگيرم! تو با اين كارت مشكل منو دو برابر كردي.
- چرا؟
- تو كه مي دوني زن دادشم اونقدر از من متنفره كه حتي دخترش رو هم پيش من نمي فرستاد. چند ساليه كه اصلا نديدمش، حالا تو بگو چه طوري بعد از اين همه مدت برم منزلشون و بگم كه اومدم تنها دخترشون رو واسه دوستم خواستگاري كنم؟!
- مي گي من چي كار كنم؟ مي دوني فعلا دلم نمي خواد به اين چيزهاش فكر كنم. تو فكر مي كني نظر نگين راجع به من چي باشه؟
- اونو نمي دونم، اما خودم موندم كه آخه چه وجه اشتراكي بين تو و نگين وجود داره. هر طور فكرش رو مي كنم، وجدانم قبول نمي كنه كه نگينمو دست آدم غول تشني مثل تو بسپارم.
سهيل داد زد :
- اي خدا، كس ديگه اي نبود سر راه من قرار بدي؟!
بعد به مهيار كه سرجايش باز مي گشت نگاه كرد و پرسيد :
- مهيار، به نظرت چند درصد راضيه؟
مهيار پاسخش را نداد و او ادامه داد :
- اگه قبول نكرد چي كار كنم؟
- هيچي، بشين زانوي غم بغل كن! پُررو، زوركي كه نمي شه! انگار كه نه انگار من عموشم!
سهيل در عالم خودش بود و بي توجه به او گفت :
- مي گي ..
- اَه! ... بگير بخواب ديگه خير سرم گفتم مي آم اينجا يه راه حلي سر راهم مي ذاري، نمي دونستم تازه يه مشكل هم به مشكل خودم اضافه مي كني!
روي تشك دراز كشيد و با لحن جدي گفت :
- خدا وكيلي توي رفاقت تو جز دردسر .واسه من چي داشتي؟
و به صورت متفكر او خنديد. سهيل شرمنده لبخندي زد و گفت :
- نوكرتم. هر كاري از دستم بر بياد برات انجام مي دم.
- خيلي برات متاسفم چون احتياجت به كسي افتاده كه خودش سنگ راهته . مثل خودم خيلي بد اقبالي. نگين هم كه راضي باشه، بعيد مي دونم بتوني با زن داداشم كنار بياي. اگه بفهمه! آخه پسر اين همه دختر حالا چرا نگين؟!
به پهلو چرخيد و سوالش را با سوال جواب داد :
- اين همه دختر حالا چرا آوا؟
مهيار دستش را به پيشاني گذاشت و گفت :
- خودم هم نمي دونم. فقط ار فرهاد خجالت مي كشم. از رويارويي با اونه كه دو دلم. حتما بهم مي گه اين بود امانتداريت؟!
- پس مي خواي چيكار كني؟
- مي رم تهران و با مهرداد صحبت مي كنم، اول بهتره اونو تو جريان بذارم. گره كار هردومون تنها به دست مهرداد باز مي شه.
- باشه هرچي تو بگي.
پتو را كنار زد و نشست و گفت :
- من ديگه خوابم نمي بره. خواب از سرم پريد. چيزي مي خوري برات بيارم؟
- نه ممنون.
- شام كه نخوردي!
- اشتها ندارم.
- چاي چطور؟ آب جوشه. مي خوري برم دم كنم؟
- آره لطفا ليواني باشه.
ساعت هفت صبح مهيار به مقصد تهران حركت كرد. در طول مسير به تمام اتفاقات افتاده فكر مي كرد. از روزي كه آوا و نگين رفته بودند يك لحظه هم نتوانسته بود از فكرش بيرون بيايد.
اولين بار در زندگيش بود كه مي ديد كسي تا اين حد، فكرش را به خود مشغول كرده است. حتي موقع كار هم نتوانسته بود از فكر و خيال او بيرون بيايد. اين يكماه و چند هفته برايش به اندازه عمري گذشته بود. تجربه يك عشق برايش در اين سن كمي خنده دار مي آمد. اما فهميده بود ساعتها فكر كردن به او چقدر برايش دلنشين و خواستني است. خيال او هر زماني به سراغش مي آمد با ميل و راغب پذيرايش مي شد و ناراحتش نمي كرد. حتي اگر موقع كار اين خيال خوش در سرش مي چرخيد. همه چيز بدون او و خيال او، اهميت و معناي واقعي خود را از دست داده بود. براي نخستين بار حس مي كرد كه از تكرار و مرور خاطره اي در ذهنش نه تنها خسته و كسل نمي شود بلكه دوست داشت آن را هر روز و هر ساعت تكرار و تكرار كند. هر چند آن خيال يك حرف كوتاه يا نگاه زودگذري بوده باشد. حس مي كرد فكر كردن يك روز تنها به چشمهاي او مي ارزد به تمام لحظاتي كه در عمرش گذرانده بود. هم خوشحال بود و هم دلگير! درست نمي دانست از كجا شروع شد! تنها موقعي فكرش در ذهنش خانه كرد كه چشمهايش را بست و از لبخند او، ناخودآگاه لبخندي گوشه لبهايش نشست. مثل ديوانه ها!
يكدفعه صداي آوا در گوشش پيچيد (چقدر فرصت طلبيد!) با طمانينه لبخندي زد. يك لحظه در آيينه كه نگاه كرد در نظرش چشمهاي آوا نقش بست. با همان نگاه كودكانه در چشمهايش خيره شده بود و دليل آن همه نگاه را بر خود جستجو مي كرد. تا چند دقيقه به مرور دوباره آن لحظات شيرين گذراند. سرش را برگرداند و با ديدن تلفن برخاست، سريع شماره مهرداد را گرفت و منتظر صداي او روي لبه تخت نشست. خود مهرداد گوشي را برداشت و با او چند دقيقه اي صحبت كرد. نمي دانست از كجا شروع كند و اصلا چگونه بايد به او بگويد؟! مهرداد از اينكه او بي خبر وارد تهران شده بود ابراز تعجب كرد و با نگراني پرسيد :
- اتفاقي افتاده؟!
خنديد و گفت :
- نگران نباش اتفاق كه افتاده، اما اتفاق بدي نيست. خيره.
- خدا رو شكر.
- مهرداد مي خواستم ببينمت.
مهرداد از لحن حرف زدنش جا خورد. گفت :
- حتما، خودم بيشتر مشتاق ديدنتم، الان كجايي؟
- تو آپارتمان خودم.
-خب، پس اگه الان جايي نمي خواي بري من مي آم اونجا. فقط يه كم طول مي كشه. برم يكي يكدونم رو بيارم كه اگه بفهمه تو اومدي اينجا بال در مي آره.
- نه مهرداد جان، اگه مي شه تنها بيا، مي خوام تنها باهات صحبت كنم.
مهرداد متعجب تر از قبل كمي مِن مِن كرد، آمد سوال ديگري كند كه منصرف شد و پيش خود گفت كه حتما موضوع مهمي است كه بخاطرش از آنجا تا تهران كوبيده است. با گفتن من تا نيم ساعت ديگه اونجام. سريع به سمت آپارتمان او حركت كرد.
دو هفته اي مي شد كه نگين از ماجرا خبر دار شده بود. اما نه پدر و نه مادرش حتي اشاره كوچكي به اين موضوع نمي كردند و او در سكوت هر دوي آنها، بي پناه و كلافه مانده بود. از هر دوي آنها عصباني بود. نمي دانست چگونه به آنها بگويد كه از موضوع مطلع شده است و آنها را از اين سكوت عذاب آور بيرون بياورد. هنگامي كه براي آوا جريان را تعريف كرد با تعجب ديد كه او با آن اندازه اي كه خودش از شنيدنش جا خورده بود، متعجب نشد. فقط كمي چشمهايش را از هم گشود، بعد بلند خنديد و سر به سر نگين گذاشت و مرتب مي گفت :
- ديدي نگين خانم حق با كي بود. نگفتم طرف حسابي دلش پهلوي تو گيره. من بي دليل حرفي رو نمي زنم.
- آخه اصلا نشون نمي داد. من هنوزم باورم نمي شه. اين چه جورشه ديگه؟! بيشتر فكر مي كردم كه باهام پدر كشتگي داره! فقط لجم رو در مي آورد، تا اينكه بخواد ابراز علاقه كنه و ... واي! تازه ازم خواستگاري هم بكنه!!
- خب حالا نظرت چيه؟
- در مورد پيشنهادش يا خودش؟
- هر دوش.
نگين خنديد :
- باور كن حتي نمي تونم فكرش رو كنم، چه برسه به اينكه بخوام در مورد ازدواج با اونو و اين حرفا ... آخه همه چيز خيلي يه هويي پيش اومد!
- خب حالا بشين فكرش رو بكن.
- آوا! چقدر راحت مي گي!
- من فكر مي كنم سهيل ارزش اينو داره كه بشيني درست در مورد خودش و پيشنهادش فكر كني. اون ماهان نيست كه يه حرفي رو روي هوا زده باشه و دلت رو با وعده هاي الكي و صدتا يه غازش خوش كنه.
- همچين هم كه تو در مورش حرف مي زني نيست، به نظر من خيلي هم تودار و بدجنسه!
آوا خنديد :
- توداري كه بد نيست. در ثاني ممكنه چون دوست چندين ساله عموت بوده نمي خواسته كه رك و راست همه چي رو به خودت بگه و علاقه ش رو مستقيم بيان كنه.
- نمي دونم. فعلا مسئله اينجاست كه نه مامانم و به بابا هيچ كدومشون انگار نمي خوان حرفي بزنن. وقتي توي راه پله ها حرفهاشون رو شنيدم، نرفتم تو خونه برگشتم دوباره شركت. شب منتظر بودم حرف بزنن. اما هيچ كدوم به حرف نيومدن. الان درست دو هفته س! نمي دوني مامانم چقدر عصبي بود. تازه داره تك تك ماجراهاي قبل رو مي كشه وسط و آتيش خاموش گذشته رو دوباره شعله ور مي كنه. هر چي دلش خواست به عموم گفت. نزديك بود دعواشون هم بشه! فعلا كه موضوع مسكوت مونده.
آوا، گاه گداري از نگين در مورد اين اختلاف خانوادگيشان كه باعث جدايي هميشه مادر و عمويش شده بود، اشاره اي مي كرد مي شنيد اما وقتي مي ديد نگين به طور شفاف در مورد اين موضوع حرف نمي زند در اين رابطه زياد كنجكاوي نمي كرد. از موقعي كه مهيار را ديده بود دوست داشت كه حقيقت را بداند و مشكل آنها برايش به صورت معما در آمده بود. اما باز هم در اين باره چيزي نپرسيد چون مي دانست كه اگر نگين مايل به گفتن بود خودش تا به حال همه چيز را گفته بود. براي اينكه حواس خودش را هم پرت كند گفت :
- پس معلومه هچين بدت هم نمياد!
- راستش رو بخواي ... آره ازش بدم نمي آد. پسر خوبيه، هم اخلاقش هم قيافه اش. از اونهايي كه تو همون برخورد اول توي دل مي شينه.
- پس بدو بدو مبارك بادا .. ايشا ...
- اِ آوا تو هم! ... دلت خوشه ها!
نگين بالاخره بحث را باز كرده بود و با مادرش صحبت كرده و گفته بود كه نبايد اين موضوع را از او پنهان مي كردند. مادرش نمي خواست باور كند كه نگين، خودش موضوع را شنيده است و فكر مي كرد كه مهيار به او گفته است. اين موضوع، نگين را عصبي تر مي كرد و هر روز در خانه، جنگ و جدال بر پا بود. اين چند روز، به طور جدي در مورد سهيل فكر كرده بود و مي ديد واقعاً ارزش اين را دارد كه به خاطرش هر كاري كه مي تواند انجام دهد. كاري كه هرگز به خاطر ماهان انجام نداده بود. دوست نداشت كه مادرش درباره او هم، مثل ماهان فكر كند. از مادرش خواست كه اجازه بدهد، حداقل سهيل را از نزديك ببيند و بعد درباره او قضاوت كند. دوست داشت كه سهيل را ببيند، و مطمئن بود كه با ديدن رفتار او و شنيدن صحبت هايش، نظرش تغيير خواهد كرد.
وقتي نگين گفته بود كه مخالفت او به خاطر كينه اي است كه از عمويش دارد، مادرش حرف او را تكذيب كرد و گفت كه آن جريان هيچ ارتباطي به اين موضوع ندارد و گفته بود :
- نگين، تو هنوز خيلي بچه اي و نمي فهمي، فكر كردي زندگي به همين راحتي هاست!؟ تو يه دختر ناز پرورده اي كه تا به حال به خودش سختي نديده. فكر كردي مي توني بري توي اون ده كوره و دور از ما زندگي كني! نه، اگه بتوني بابات رو هم راضي، من هرگز موافقت نمي كنم؛ چون مي دونم كه خيلي زود پشيمون مي شي.
- مامان، حالا بذاريد اون بياد، اصلاً ببينيدش. مطمئنم ببينيدش نظرتون عوض مي شه؟
- ببين توي اين مدت، مهيار، چه طوري مغز تو رو هم شسته! هنوز هيچي نشده تو روي من وايسادي و داري...
- ماماني، به خدا سهيل از اون جور پسرها كه شما فكر مي كنيد نيست.
فرنوش به دخترش نگاه كرد و از حرف هاي او، نا خودآگاه لبخندي زد و پرسيد :
- دوستش داري؟
نگين يكه خورد! سرش را كمي به طرف راست كج كرد و گفت :
- مي ذاريد بياد؟
فرنوش كمي مكث كرد و روي حرفش تاكيد كرد :
- با اومدنش به اينجا مخالفتي ندارم؛ اما من تمام حرف هايي كه به تو زدم، به اون هم مي گم. اون وقت اگه تونست كه بياد اينجا زندگي كنه و يه خونه براي تو همين جا گرفت، اون وقت بعد...
فرنوش، از لبخند عميقي كه بر صورت دخترش نشست، حرفش را قطع كرد و خودش هم لبخندي زد و سري به طرفين تكان داد. نفس عميقي كشيد و با ناراحتي، چيزي را زير لب، نجوا كرد.
مهيار بعد از ديدار مهرداد، به اصفهان بازگشت. در فاصله اين چند هفته، مرتب با مهرداد در تماس بود. وقتي از مهرداد شنيد كه بالاخره خانمش كوتاه آمده و رضايت داده كه سهيل به منزلشان بيايد؛ سريع، اين خبر خوشحال كننده را به سهيل داد تا خود را براي رفتن آماده كند.
مهيار با او به تهران بازگشت؛ اما حاضر نشد، در شب مراسم خواستگاري، او را همراهي كند. به سهيل هم گفت كه با آمدنش، كينه و كدورت هاي گذشته را زنده خواهد كرد و مراسم خواستگاري، تبديل به مراسم مرافعه و بحث هاي بيهوده خواهد شد.
سهيل، دل تو دلش نبود و استرس زيادي داشت. وقتي از اتاق خارج شد، مهيار به طرف او برگشت و با لبخند تحسين آميزي نگاهش كرد. سهيل يقه اش را ميزان كرد و پرسيد :
- چه طور شدم؟ بهم مي آد؟
مهيار به شوخي، سر تا پايش را برانداز كرد و گفت :
- هي! بدك نيست؛ با اين همه تلاش، باز هم نگين از سرت زياده.
سهيل نگاهش كرد و مهيار خنديد.
- استرس داره خفه م مي كنه، به جاي قوت قلب دادنته!
به ساعتش نگاهي انداخت و با دلشوره گفت :
- مهيار بلند شو، داره دير مي شه؛ دسته گل هم نخريديم.
مهيار، با طمانينه برخاست و گفت :
- دسته گل رو كه من سفارش دادم؛ فقط بايد بريم بگيريم.
- خب، توي اين ترافيك كوفتي تهران كه حالا حالاها نمي رسيم.
- خب چه خبرته! يه لحظه صبر كن، من پيرهنم رو اتو بزنم؟
سهيل با نگاهي متعجب، به سمتش برگشت و چهره اش عصبي بود. مهيار بلند خنديد و گفت :
- شوخي كردم ترشيده؛ برو ماشين رو بزن بيرون، منم الان اومدم.
سهيل در حالي كه بيرون مي رفت، ناليد :
- اي خدا اين رو زودتر به روز من گرفتارش كن تا تلافي شو سرش در بيارم. مهيار لفتش ندي ها!؟ جان هر كي رو مي پرستي نذار جلسه اول ضايع بشيم.
مهيار از اتاق داد زد :
- جان كسي رو كه من مي پرستمش قسم نده!
سهيل خنديد و بلند گفت :
- اِ، اينجورياست!؟
جلوي گل فروشي كه رسيدند، مهيار ماشين را پارك كرد و گفت :
- چرا نشستي!؟ نكنه من بايد برم دسته گل رو هم بگيرم!
- تو سفارش دادي !... وَ اَه! خب خودم مي رم. حالا چي سفارش دادي؟
- هي داماد ما رو باش!... يك دسته غنچه گل سرخ.
سهيل پايين پريد. مهيار رفتن او را با خنده دنبال كرد و بعد دستش را زير چانه زد و در فكر فرو رفت؛ تصميم گرفته بود، بعد از مراسم امشب، جريان را به مهرداد بگويد، تا او هم با فرهاد صحبت كند. از تصور دوباره چهره آوا، تبسمي دلنشين بر لبانش نشست. چه قدر براي ديدارش بي قرار بود و حال سهيل را خوب مي فهميد. سهيل با دسته گل زيبايي، بيرون آمد و داشت آن را برانداز مي كرد. وقتي نشست، مهيار ماشين را روشن كرد و گفت :
- چرا اين طوري بهش نگاه مي كني؟!
- خيلي بزرگ نيست؟
- يه چيزي سفارش دادم كه به هيكلت هم بخوره!
- بگو، امشب هر چي دلت مي خواد بگو. از اين فرصت، خوب استفاده كن كه از اين بهتر فرصت گيرت نمي آد.
- اين ديگه آخر دسته گُله؛ سفارشي درستش كرده! اون وقت روش عيب مي ذاري! تو كه عرضه شو نداشتي كه حتي ازش بپرسي كه چه گلي رو دوست داره، لازم نكرده ايراد الكي هم بگيري.
بعد، سر تا پايش را نگاه كرد و دوباره لبخندي به استرس و دلهره اي كه در رفتارش نمايان بود، زد. سهيل گفت :
- چرا امشب به من نگاه مي كني، مي خندي!؟
- از اين دست پاچه شدنت خنده م مي گيره؛ دلم مي خواست ازت فيلم مي گرفتم، تا بعدها بنشينم و به اين روز، كلي بخنديم.
- تو دعا كن امشب به خير و خوشي بگذره؛ اون وقت خودم يه فيلم كمدي سه ساعته از خودم مي سازم و مي دم هر شب بذار و پاش قهقهه بزن.
مهيار خنديد و با سرعت، به سمت خانه مهرداد، حركت كرد. وقتي در چند قدمي خانه مهرداد رسيدند، ماشين را گوشه اي پارك كرد و گفت :
- برو سهيل، همين جاست.
سهيل، پياده شد و سرش را دوباره داخل ماشين كرد و با نگراني گفت :
- مهيار، كاش تو هم مي اومدي؟
- مطمئنم كه اين طور بهتره؛ نگران نباش، برو.
دو ساعتي مي شد كه نگين رسيده بود و يكريز و بدون وقفه، صحبت كرده بود. با كمك آوا، بشقابش را برداشت و همراه او به سمت آشپزخانه راه افتاد و گفت :
- وقتي ديدمش، تازه فهميدم كه چه قدر دلم هواشو كرده!
آوا برگشت و لبخندي زد. نگين، روي صندلي نشست. به آوا كه كنار سماور ايستاده بود و چاي مي ريخت نگاه كرد و در فكر سهيل ادامه داد :
- فقط به مامانم نگاه مي كردم كه ببينم عكس العملش با ديدن اون چيه؛ معلوم بود خيلي خوشش اومده. اين قدر مودب و آقامنش شده بود كه نزديك بود از خنده بتركم؛ دوست داشتم مثل همون جا كه مرتب شوخي مي كرد و سربه سرمون مي ذاشت باشه، حداقل يه كم با حال تر؛ اما انگار يكي ديگه شده بود! خيلي خشك و رسمي شده بود، چند بار نزديك بود از دهنم بپره كه يه چيزي بهش بگم؛ اما دلم براش سوخت و بي خيال شدم.
كمي مكث كرد و آهي كشيد و ادامه داد :
- نمي دونم چي مي شه؛ اما اون طور كه مامان سوال و جوابش كرد؛ از صد تا نه گفتن هم بدتر بود. بهش گفت دختر من نمي تونه بياد اون جا و توي اون شرايط زندگي كنه؛ مي تونيد بياييد تهران زندگي كنيد و كارتون رو منتقل كنيد اين جا؟ سهيل اول يه نگاهي به من انداخت و بعد به مامان جواب داد خانوم فرداد، مهرداد خان مي دونن كه تمام زندگي من اون جاست؛ اگر هم بدونم كه نگين خانوم نمي تونند اون جا زندگي كنن، من وعده الكي نمي دم كه بعد بزنم زيرش. من فقط مي خوام كه نگين رو خوشبخت كنم؛ اگر نگين راضي نباشه، خودم حاضر نيستم كه عمري مجبورش كنم با شرايط من بسوزه و بسازه. ... مي دوني آوا، يه كم از اين حرفش سرد شدم.
- دروغ كه نگفته؛ خب حقيقت رو گفته. اگه برات بلف زده بود بايد ناراحت مي شدي. بشين خوب فكرهاتو بكن؛ اگر واقعاً دوستش داري بالاخره يه كم مشكلات هم بايد تحمل كني.
- فكر مي كردم اگه مامان بهش مي گفت كه يه خونه اين جا واسه م بگيره قبول مي كنه؛ اما صاف گفت نه نمي تونم. اگر هم بخوام اين كار رو كنم مدت زمان زيادي لازم دارم. مامان انگار خوشحال شد كه به هدفش رسيده؛ بعد كه رفت گفت هر چي باشه اينم دوست و همنشين عموته؛ عين همون سر سخت و يكدنده! بعدش هم گفت، اگه جواب منو مي خواي، مي گم نه؛ چون دختر خودم رو مي شناسم. اما بابام چيزي نگفت و فقط بهم گفت خوب فكرهاتو بكن؛ زندگي خودته. اما به مامان گفت اين جوري كه تو در مورد شرايط زندگي اون جا فكر مي كني اشتباهه، از زندگي در تهران و اين آب و هوا خيلي بهتر و راحت تره، منم اگه مي تونستم ول مي كردم مي رفتم همون جا، همون طور كه مهيار بعد از چند سال زندگي تو كانادا، تونست بره اون جا زندگي كنه. اما مامان گفت برادرت لازم نكرده كه براي دختر من تصميم بگيره، اون اگه راست مي گه و خيلي مرده، يه فكري به حال خودش مي كرد كه بعد از سي و خورده اي سال، هنوز مجرده، يعني در واقع، هيچ زن شهري اي زير بار زندگي در اون جا نمي ره؛ بايد برن يه دختر از همون جاها بگيرن كه تحمل زندگي اونجا رو داشته باشه؛ نه يكي مثل دختر من! بابا گفت نگين اگه راضي باشه، من حرفي ندارم؛ چون سهيل و خانواده اش رو از بچگي مي شناسم و به اندازه مهيار به او اعتماد دارم. تازه، نگين كه با وجود مهيار اون جا تنها نيست؛ از اين بابت، شش دانگ خيالم راحت است. بعد هم به من گفت عزيزم تو تنها به اين فكر كن و ببين كه مي توني به دور از ما و تو اون محيط زندگي كني؛ و گرنه ضمانت خوشبخت شدنت در كنار سهيل رو خودم مي دم. من به اندازه مهيار، به اون و حرف هاش اطمينان دارم.
آوا، دستش را زير چانه زده بود و داشت به حرف هاي نگين گوش مي داد؛ به اين فكر مي كرد كه واقعاً تنها يك راه وجود دارد كه يك نفر، عشق داشته اش را فراموش كند، و آن هم به دست آوردن يك عشق عالي و بزرگ تر ديگر است.
- نمي دونم. فعلا مسئله اينجاست كه نه مامانم و به بابا هيچ كدومشون انگار نمي خوان حرفي بزنن. وقتي توي راه پله ها حرفهاشون رو شنيدم، نرفتم تو خونه برگشتم دوباره شركت. شب منتظر بودم حرف بزنن. اما هيچ كدوم به حرف نيومدن. الان درست دو هفته س! نمي دوني مامانم چقدر عصبي بود. تازه داره تك تك ماجراهاي قبل رو مي كشه وسط و آتيش خاموش گذشته رو دوباره شعله ور مي كنه. هر چي دلش خواست به عموم گفت. نزديك بود دعواشون هم بشه! فعلا كه موضوع مسكوت مونده.
آوا، گاه گداري از نگين در مورد اين اختلاف خانوادگيشان كه باعث جدايي هميشه مادر و عمويش شده بود، اشاره اي مي كرد مي شنيد اما وقتي مي ديد نگين به طور شفاف در مورد اين موضوع حرف نمي زند در اين رابطه زياد كنجكاوي نمي كرد. از موقعي كه مهيار را ديده بود دوست داشت كه حقيقت را بداند و مشكل آنها برايش به صورت معما در آمده بود. اما باز هم در اين باره چيزي نپرسيد چون مي دانست كه اگر نگين مايل به گفتن بود خودش تا به حال همه چيز را گفته بود. براي اينكه حواس خودش را هم پرت كند گفت :
- پس معلومه هچين بدت هم نمياد!
- راستش رو بخواي ... آره ازش بدم نمي آد. پسر خوبيه، هم اخلاقش هم قيافه اش. از اونهايي كه تو همون برخورد اول توي دل مي شينه.
- پس بدو بدو مبارك بادا .. ايشا ...
- اِ آوا تو هم! ... دلت خوشه ها!
نگين بالاخره بحث را باز كرده بود و با مادرش صحبت كرده و گفته بود كه نبايد اين موضوع را از او پنهان مي كردند. مادرش نمي خواست باور كند كه نگين، خودش موضوع را شنيده است و فكر مي كرد كه مهيار به او گفته است. اين موضوع، نگين را عصبي تر مي كرد و هر روز در خانه، جنگ و جدال بر پا بود. اين چند روز، به طور جدي در مورد سهيل فكر كرده بود و مي ديد واقعاً ارزش اين را دارد كه به خاطرش هر كاري كه مي تواند انجام دهد. كاري كه هرگز به خاطر ماهان انجام نداده بود. دوست نداشت كه مادرش درباره او هم، مثل ماهان فكر كند. از مادرش خواست كه اجازه بدهد، حداقل سهيل را از نزديك ببيند و بعد درباره او قضاوت كند. دوست داشت كه سهيل را ببيند، و مطمئن بود كه با ديدن رفتار او و شنيدن صحبت هايش، نظرش تغيير خواهد كرد.
وقتي نگين گفته بود كه مخالفت او به خاطر كينه اي است كه از عمويش دارد، مادرش حرف او را تكذيب كرد و گفت كه آن جريان هيچ ارتباطي به اين موضوع ندارد و گفته بود :
- نگين، تو هنوز خيلي بچه اي و نمي فهمي، فكر كردي زندگي به همين راحتي هاست!؟ تو يه دختر ناز پرورده اي كه تا به حال به خودش سختي نديده. فكر كردي مي توني بري توي اون ده كوره و دور از ما زندگي كني! نه، اگه بتوني بابات رو هم راضي، من هرگز موافقت نمي كنم؛ چون مي دونم كه خيلي زود پشيمون مي شي.
- مامان، حالا بذاريد اون بياد، اصلاً ببينيدش. مطمئنم ببينيدش نظرتون عوض مي شه؟
- ببين توي اين مدت، مهيار، چه طوري مغز تو رو هم شسته! هنوز هيچي نشده تو روي من وايسادي و داري...
- ماماني، به خدا سهيل از اون جور پسرها كه شما فكر مي كنيد نيست.
فرنوش به دخترش نگاه كرد و از حرف هاي او، نا خودآگاه لبخندي زد و پرسيد :
- دوستش داري؟
نگين يكه خورد! سرش را كمي به طرف راست كج كرد و گفت :
- مي ذاريد بياد؟
فرنوش كمي مكث كرد و روي حرفش تاكيد كرد :
- با اومدنش به اينجا مخالفتي ندارم؛ اما من تمام حرف هايي كه به تو زدم، به اون هم مي گم. اون وقت اگه تونست كه بياد اينجا زندگي كنه و يه خونه براي تو همين جا گرفت، اون وقت بعد...
فرنوش، از لبخند عميقي كه بر صورت دخترش نشست، حرفش را قطع كرد و خودش هم لبخندي زد و سري به طرفين تكان داد. نفس عميقي كشيد و با ناراحتي، چيزي را زير لب، نجوا كرد.
مهيار بعد از ديدار مهرداد، به اصفهان بازگشت. در فاصله اين چند هفته، مرتب با مهرداد در تماس بود. وقتي از مهرداد شنيد كه بالاخره خانمش كوتاه آمده و رضايت داده كه سهيل به منزلشان بيايد؛ سريع، اين خبر خوشحال كننده را به سهيل داد تا خود را براي رفتن آماده كند.
مهيار با او به تهران بازگشت؛ اما حاضر نشد، در شب مراسم خواستگاري، او را همراهي كند. به سهيل هم گفت كه با آمدنش، كينه و كدورت هاي گذشته را زنده خواهد كرد و مراسم خواستگاري، تبديل به مراسم مرافعه و بحث هاي بيهوده خواهد شد.
سهيل، دل تو دلش نبود و استرس زيادي داشت. وقتي از اتاق خارج شد، مهيار به طرف او برگشت و با لبخند تحسين آميزي نگاهش كرد. سهيل يقه اش را ميزان كرد و پرسيد :
- چه طور شدم؟ بهم مي آد؟
مهيار به شوخي، سر تا پايش را برانداز كرد و گفت :
- هي! بدك نيست؛ با اين همه تلاش، باز هم نگين از سرت زياده.
سهيل نگاهش كرد و مهيار خنديد.
- استرس داره خفه م مي كنه، به جاي قوت قلب دادنته!
به ساعتش نگاهي انداخت و با دلشوره گفت :
- مهيار بلند شو، داره دير مي شه؛ دسته گل هم نخريديم.
مهيار، با طمانينه برخاست و گفت :
- دسته گل رو كه من سفارش دادم؛ فقط بايد بريم بگيريم.
- خب، توي اين ترافيك كوفتي تهران كه حالا حالاها نمي رسيم.
- خب چه خبرته! يه لحظه صبر كن، من پيرهنم رو اتو بزنم؟
سهيل با نگاهي متعجب، به سمتش برگشت و چهره اش عصبي بود. مهيار بلند خنديد و گفت :
- شوخي كردم ترشيده؛ برو ماشين رو بزن بيرون، منم الان اومدم.
سهيل در حالي كه بيرون مي رفت، ناليد :
- اي خدا اين رو زودتر به روز من گرفتارش كن تا تلافي شو سرش در بيارم. مهيار لفتش ندي ها!؟ جان هر كي رو مي پرستي نذار جلسه اول ضايع بشيم.
مهيار از اتاق داد زد :
- جان كسي رو كه من مي پرستمش قسم نده!
سهيل خنديد و بلند گفت :
- اِ، اينجورياست!؟
جلوي گل فروشي كه رسيدند، مهيار ماشين را پارك كرد و گفت :
- چرا نشستي!؟ نكنه من بايد برم دسته گل رو هم بگيرم!
- تو سفارش دادي !... وَ اَه! خب خودم مي رم. حالا چي سفارش دادي؟
- هي داماد ما رو باش!... يك دسته غنچه گل سرخ.
سهيل پايين پريد. مهيار رفتن او را با خنده دنبال كرد و بعد دستش را زير چانه زد و در فكر فرو رفت؛ تصميم گرفته بود، بعد از مراسم امشب، جريان را به مهرداد بگويد، تا او هم با فرهاد صحبت كند. از تصور دوباره چهره آوا، تبسمي دلنشين بر لبانش نشست. چه قدر براي ديدارش بي قرار بود و حال سهيل را خوب مي فهميد. سهيل با دسته گل زيبايي، بيرون آمد و داشت آن را برانداز مي كرد. وقتي نشست، مهيار ماشين را روشن كرد و گفت :
- چرا اين طوري بهش نگاه مي كني؟!
- خيلي بزرگ نيست؟
- يه چيزي سفارش دادم كه به هيكلت هم بخوره!
- بگو، امشب هر چي دلت مي خواد بگو. از اين فرصت، خوب استفاده كن كه از اين بهتر فرصت گيرت نمي آد.
- اين ديگه آخر دسته گُله؛ سفارشي درستش كرده! اون وقت روش عيب مي ذاري! تو كه عرضه شو نداشتي كه حتي ازش بپرسي كه چه گلي رو دوست داره، لازم نكرده ايراد الكي هم بگيري.
بعد، سر تا پايش را نگاه كرد و دوباره لبخندي به استرس و دلهره اي كه در رفتارش نمايان بود، زد. سهيل گفت :
- چرا امشب به من نگاه مي كني، مي خندي!؟
- از اين دست پاچه شدنت خنده م مي گيره؛ دلم مي خواست ازت فيلم مي گرفتم، تا بعدها بنشينم و به اين روز، كلي بخنديم.
- تو دعا كن امشب به خير و خوشي بگذره؛ اون وقت خودم يه فيلم كمدي سه ساعته از خودم مي سازم و مي دم هر شب بذار و پاش قهقهه بزن.
مهيار خنديد و با سرعت، به سمت خانه مهرداد، حركت كرد. وقتي در چند قدمي خانه مهرداد رسيدند، ماشين را گوشه اي پارك كرد و گفت :
- برو سهيل، همين جاست.
سهيل، پياده شد و سرش را دوباره داخل ماشين كرد و با نگراني گفت :
- مهيار، كاش تو هم مي اومدي؟
- مطمئنم كه اين طور بهتره؛ نگران نباش، برو.
دو ساعتي مي شد كه نگين رسيده بود و يكريز و بدون وقفه، صحبت كرده بود. با كمك آوا، بشقابش را برداشت و همراه او به سمت آشپزخانه راه افتاد و گفت :
- وقتي ديدمش، تازه فهميدم كه چه قدر دلم هواشو كرده!
آوا برگشت و لبخندي زد. نگين، روي صندلي نشست. به آوا كه كنار سماور ايستاده بود و چاي مي ريخت نگاه كرد و در فكر سهيل ادامه داد :
- فقط به مامانم نگاه مي كردم كه ببينم عكس العملش با ديدن اون چيه؛ معلوم بود خيلي خوشش اومده. اين قدر مودب و آقامنش شده بود كه نزديك بود از خنده بتركم؛ دوست داشتم مثل همون جا كه مرتب شوخي مي كرد و سربه سرمون مي ذاشت باشه، حداقل يه كم با حال تر؛ اما انگار يكي ديگه شده بود! خيلي خشك و رسمي شده بود، چند بار نزديك بود از دهنم بپره كه يه چيزي بهش بگم؛ اما دلم براش سوخت و بي خيال شدم.
كمي مكث كرد و آهي كشيد و ادامه داد :
- نمي دونم چي مي شه؛ اما اون طور كه مامان سوال و جوابش كرد؛ از صد تا نه گفتن هم بدتر بود. بهش گفت دختر من نمي تونه بياد اون جا و توي اون شرايط زندگي كنه؛ مي تونيد بياييد تهران زندگي كنيد و كارتون رو منتقل كنيد اين جا؟ سهيل اول يه نگاهي به من انداخت و بعد به مامان جواب داد خانوم فرداد، مهرداد خان مي دونن كه تمام زندگي من اون جاست؛ اگر هم بدونم كه نگين خانوم نمي تونند اون جا زندگي كنن، من وعده الكي نمي دم كه بعد بزنم زيرش. من فقط مي خوام كه نگين رو خوشبخت كنم؛ اگر نگين راضي نباشه، خودم حاضر نيستم كه عمري مجبورش كنم با شرايط من بسوزه و بسازه. ... مي دوني آوا، يه كم از اين حرفش سرد شدم.
- دروغ كه نگفته؛ خب حقيقت رو گفته. اگه برات بلف زده بود بايد ناراحت مي شدي. بشين خوب فكرهاتو بكن؛ اگر واقعاً دوستش داري بالاخره يه كم مشكلات هم بايد تحمل كني.
- فكر مي كردم اگه مامان بهش مي گفت كه يه خونه اين جا واسه م بگيره قبول مي كنه؛ اما صاف گفت نه نمي تونم. اگر هم بخوام اين كار رو كنم مدت زمان زيادي لازم دارم. مامان انگار خوشحال شد كه به هدفش رسيده؛ بعد كه رفت گفت هر چي باشه اينم دوست و همنشين عموته؛ عين همون سر سخت و يكدنده! بعدش هم گفت، اگه جواب منو مي خواي، مي گم نه؛ چون دختر خودم رو مي شناسم. اما بابام چيزي نگفت و فقط بهم گفت خوب فكرهاتو بكن؛ زندگي خودته. اما به مامان گفت اين جوري كه تو در مورد شرايط زندگي اون جا فكر مي كني اشتباهه، از زندگي در تهران و اين آب و هوا خيلي بهتر و راحت تره، منم اگه مي تونستم ول مي كردم مي رفتم همون جا، همون طور كه مهيار بعد از چند سال زندگي تو كانادا، تونست بره اون جا زندگي كنه. اما مامان گفت برادرت لازم نكرده كه براي دختر من تصميم بگيره، اون اگه راست مي گه و خيلي مرده، يه فكري به حال خودش مي كرد كه بعد از سي و خورده اي سال، هنوز مجرده، يعني در واقع، هيچ زن شهري اي زير بار زندگي در اون جا نمي ره؛ بايد برن يه دختر از همون جاها بگيرن كه تحمل زندگي اونجا رو داشته باشه؛ نه يكي مثل دختر من! بابا گفت نگين اگه راضي باشه، من حرفي ندارم؛ چون سهيل و خانواده اش رو از بچگي مي شناسم و به اندازه مهيار به او اعتماد دارم. تازه، نگين كه با وجود مهيار اون جا تنها نيست؛ از اين بابت، شش دانگ خيالم راحت است. بعد هم به من گفت عزيزم تو تنها به اين فكر كن و ببين كه مي توني به دور از ما و تو اون محيط زندگي كني؛ و گرنه ضمانت خوشبخت شدنت در كنار سهيل رو خودم مي دم. من به اندازه مهيار، به اون و حرف هاش اطمينان دارم.
آوا، دستش را زير چانه زده بود و داشت به حرف هاي نگين گوش مي داد؛ به اين فكر مي كرد كه واقعاً تنها يك راه وجود دارد كه يك نفر، عشق داشته اش را فراموش كند، و آن هم به دست آوردن يك عشق عالي و بزرگ تر ديگر است.
آوا، از ساعت هشت و نيم وارد شركت شده بود. تا نزديكي هاي ظهر، پيش بچه ها ماند و بعد از آنها خداحافظي كرد و به خانم ناصري كه مي خواست نهار، نگهش دارد، گفت كه نگين منتظرش است و براي نهار خانه آنها دعوت است. وارد راهرو كه شد، يك دفعه نگين را ديد كه از بالاي راه پله ها صدايش زد و گفت :
- پس كجايي؟ تمام شركت و دنبالت زير پا گذاشتم!
- توي سالن همايش بودم؛ اين جا چه كار مي كني؟!
نگين با عجله گفت :
- هنوز هم كار داري؟
- نه، داشتم مي اومدم...
نگين نگذاشت حرفش را تمام كند، با خوشحالي دستش را كشيد و گفت :
- اگه كار هم داشتي نمي ذاشتم بموني؛... بدو ديگه...
- صبر كن ببينم... خُله، دستم درد گرفت؛ ديوونه حداقل بگو كجا داري مي ري؟
- حالا بيا، پايين منتظرمونن؛ بيچاره ها زير پاشون علف سبز شد!
آوا گيج شده بود، سر از كارهايش در نمي آورد. نگين ديگر جوابش را نمي داد و زودتر از او بيرون رفت. وقتي از شركت بيرون آمدند؛ تعجب آوا چند برابر شد. روبروي شركت، مهيار را ديد كه، دست به سينه، به ماشينش تكيه داده بود و داشت با سهيل حرف مي زد. آوا گفت :
- عموت و سهيل اين جا چه كار مي كنند!؟!
نگين خنديد :
- منم مثل تو از همه جا بي خبر.
آوا از دور به مهيار نگاه كرد و يك دفعه به ياد حرف نگين افتاد وقتي ديدمش، تازه فهميدم كه چقدر دلم هواشو كرده!
بلوز اسرت يقه گردي پوشيده بود. آوا در دل گفت چه قدر رنگ سرمه اي بهش مي آد. مهيار با ديدن آنها، لبخندي زد، سهيل هم به طرفشان برگشت و منتظرشان شدند تا از خيابان رد شوند. مهيار، قدمي جلو رفت و از دور، آمدنش را با نگاه بلعيد. سهيل آهسته پرسيد :
- استاد؛ توي اين لحظه چه حالي داريد؟
- هيچي، فقط قلبم داره از جا كنده مي شه.
- چشم تون روشن.
مهيار با گوشه چشم، نگاهش كرد :
- چشم و دلتون روشن... چيه، پُررو شدي؟! به همين زودي عجز و لابه هاي صبح يادت رفت؟! نگين رو بر مي گردونم خونه ها.
- ما چاكر شما هم هستيم.
آوا به هر دو سلام كرد و حال شان را پرسيد. بعد به مهيار گفت :
- چه كار مي كنيد با زحمت هاي ما؟
مهيار، به جاي جواب اين سوال، لبخندي زد و گفت :
- خيلي بي معرفتيد!... رفتيد و پشت سرتون رو هم نگاه نكرديد! خوب بود حداقل يه سراغي از ما مي گرفتيد؟
آوا، سرش را زير انداخت و گفت :
- شرمنده؛ مي دونيد كه اين مدت چه طور در گير و گرفتار بوديم. اين قدر هم بي معرفت نبوديم؛ مرتب جوياي احوال تون هستيم.
مهيار، به نگين رو كرد و براي اين كه مطمئن شود، از نگين پرسيد :
- آره نگين جان؟
نگين خنديد :
- راست مي گه عمو.
مهيار لبخند دلنشيني به چهره آوا زد و رو كرد به نگين و گفت :
- خب حداقل به من هم مي گفتي كه اين مدت، دختر مردم رو بي گناه، متهمش نمي كردم.
بعد هم حال خانواده اش را پرسيد و آوا هم جوابش را داد. سهيل گفت :
- خب حالا كجا بريم؟
مهيار گفت :
- من يه رستوران دنج و آروم سراغ دارم؛... يا مي تونيم بريم...
آوا ميان حرفش گفت :
- من ديگه مزاحم تون نمي شم.
نگين دلخور گفت :
- اِ، آوا! تو كه ديگه كاري نداري، مگه قرار نبود بياي خونه ما، خوب چه فرقي مي كنه؛ حالا ناهار رو با هم بيرون مي خوريم.
- نه نگين؛ من مزاحم تون نمي شم.
و رو كرد به مهيار و ادامه داد :
- ... معذرت مي خوام؛ اگه اجازه بديد...
مهيار چهره در هم كشيد :
- نه اجازه نمي دم.
آوا با تعجب نگاهش كرد و مهيار ادامه داد :
- خوب مي تونيد اول به خونه زنگ بزنيد و توي جريان بذاريدشون؛ بعد حركت مي كنيم.
- بهشون گفتم كه دير مي آم خونه.
- خيلي خب؛ پس ديگه بهانه نياريد.
نگين گفت :
- وقتي مامانت هم اومد خونه، من زنگ مي زنم و مي گم كه با مايي.
آوا فهميد كه مهيار، آنها را به قصد اين كه با هم صحبت كنند، بيرون آورده و احساس كرد كه در جمع شان مزاحم است. وقتي روي حرفش پا فشاري كرد، مهيار ناراحت گفت :
- اين قدر منو اذيت نكن دختر!... يه كم حرف بزرگتر رو گوش كن!
و در حالي كه به سمت ماشين مي رفت گفت :
- تا كفرم رو بالا نياورديد؛ سوار شيد. هر كي نيومد، خودش مي دونه! نگين، به دوستت بگو من تازگي ها اعصاب درست و حسابي اي ندارم؛ هر كي باهام زيادي كَل كَل كنه؛ بد مي بينه.
همه خنديدند و نگين دستش را به سمت ماشين كشيد و گفت :
- چه قدر طاقچه بالا مي ذاري؛ بيا ديگه؛ خوش مي گذره.
وقتي آوا سوار شد، مهيار اخم هايش را از هم باز كرد و لبخندي در آيينه تحويلش داد. ماشين كه راه افتاد؛ آهسته به نگين گفت :
- خيلي لوسي! سر و وضع منو ببين.
- چشه! خوش به حالت؛ من خيلي خودم رو جلوي آيينه بكشم؛ تازه مي شم مثل قيافه ژوليده تو. اما به خدا خودم هم خبر نداشتم؛ صبح بابام زنگ زد، گفت كه زود كارهامو كنم عمو داره مي آد دنبالم، گفتم براي چي، گفت كه سهيل هم هست، تو هم برو باهاشون يه گشتي بزن. فهميدم كه عمو خواسته ببرتمون بيرون يه گپي با هم بزنيم.
- خوب حالا من اين وسط چي كاره ام؛ نخودي؟
- همه كاره. تا به عمو گفتم كه قراره آوا ناهار بياد اينجا؛ گفت چه بهتر! اول مي ريم دنبال آوا، اين طوري منم تنها نيستم و يه هم زبون دارم.
مهيار لبخند معناداري زد و در آينه نگاهش كرد و گفت :
- حالا به نظرتون من مي تونم هم زبون خوبي براتون باشم؟
آوا، از نگاهش خجالت كشيد و تنها لبخندي زد. نگين به بازوي مهيار زد و گفت :
- چه قدر بد جنسيد؛ به حرف هاي ما گوش مي داديد؟!
مهيار خنديد و گفت :
- معذرت مي خوام، مثلاً اينايي كه گفتي در گوشي بود؟!
سهيل هم برگشت عقب و خنديد. آوا يواشكي به سهيل اشاره اي كرد و گفت :
- آخي! چه قدر مظلوم شده.
نگين نگاهي به سهيل انداخت و گفت :
- آره؛ بهت كه گفتم! اما بهترين فرصته كه تلافي بد جنسي هاشو سرش در بيارم. حالا ببين چه به روزش مي آرم.
اما بر خلاف گفته نگين، آوا متوجه تغيير رفتار هر دوي شان شده بود، كه چه قدر با هم سنگين و خجالتي صحبت مي كردند. حتي در گفتگوها، حرف هاي يكديگر را تاييد مي كردند و به بحث خاتمه مي دادند.
وقتي به رستوراني كه مهيار گفته بود، رسيدند، اين فكر در سر آوا افتاد كه چرا مهيار آنها را به اين جا آورده و چه خاطره اي مي تواند از اين مكان داشته باشد؛ حتماً خاطره شيريني كه او را بعد از گذشت اين همه سال، باز هم به اين جا كشانده است. نمي دانست براي چه دلش گرفت؛ يا اين كه به آن خاطره اي كه در ضمير ناخودآگاهش نقش بست، حسادت برد؟ و دلش نخواست كه ذهنش را بي خود مشغول كند؛ خودش مي دانست براي چه از ادامه اين فكر سر باز زد؛ چون مي دانست دلش نمي خواهد او را با هيچ دختري تصور كند.
بيرون از رستوران، دور چند ميز و صندلي، خانواده نشسته بودند. داخل رستوران شلوغ تر بود؛ گُله به گُله پسر و دختر هاي جواني بودند كه اصلاً به رفتار و آن خنده هاي بلندشان نمي آمد كه زن و شوهر باشند. سهيل جاي دنجي را كنار پنجره و گوشه سالن پيدا كرد و نشست. نگين هم روبرويش نشست. سهيل به طعنه به مهيار گفت :
- چه جاي دنجي؟!
مهيار يواشكي نگاهي به اطراف انداخت و گفت :
- شرمنده؛ باور كنيد اون روزها كه مي اومدم اينجا، اين جوري نبود!... مي خواهيد بريم يه جاي ديگه؟
همه مخالفت كردند و مهيار و آوا هم كنارشان نشستند. نگين، منو را گرفته بود و داشت به ليست نگاه مي انداخت.
سهيل و نگين، هر دو چيزي مي خواستند بگويند كه منصرف شدند. آوا فهميد و يك لحظه به مهيار نگاهي انداخت و هر دو نگاهي رد و بدل كردند؛ لبخندي زدند و تصميم گرفتند كه جداي از آنها غذاي شان را بخورند. سهيل با تعجب گفت :
- كجا؟!
مهيار در گوش سهيل چيزي گفت و بعد در گوش نگين. نگين نگاهي به سهيل انداخت و گفت :
- نه گناه داره!
سهيل لبخندي زد و پرسيد :
- چي بهش گفتي؟ توطئه چيني در ملاعام!
مهيار اخم مصنوعي در چهره انداخت وگفت :
- تو چه كار داري؟ مگه چيزي رو كه به تو گفتم به نگين گفتم!؟
نگين و سهيل خنديدند و مهيار، آوا را به سمت ديگر سالن راهنمايي كرد. ميزي كنار يك حوض قديمي كه فواره داخل آن شُرشُر مي كرد و اطراف آن را به سبك قهوه خانه هاي قديمي درست كرده بودند. وقتي از كنار ميز و صندلي ها مي گذشتند، آوا نگاه بقيه را متوجه خود ديد و نزديك بود دست و پايش را گم كند.
از كنار يك ميزي كه سه دختر جوان و بسيار جلف و زننده نشسته بودند، رد شدند. يكي شان، به بغل دستي اش تنه زد و سومي كه پُرروتر از بقيه شان بود، بلند گفت :
- ببين لامصب چه تيكه اي تور زده!... بپا يه وقت گمش نكني!
آوا نگاه شان نكرد و نمي دانست كه با كدام شان بود. مهيار صندلي را برايش عقب كشيد و آوا نشست. مهيار هم نشست و يك لحظه به هم نگاه ثابتي انداختند. آوا از داخل ظرف خلال دندان، خلالي برداشت و خود را با آن سرگرم كرد. نوك تيزش را روي بته هاي روميزي كشيد و وانمود كرد كه بي خيال است. مهيار، بر خلاف او، هنوز داشت نگاهش مي كرد. آوا سرش را بلند كرد و او را همان طور ديد؛ مهيار در حالي كه كمي گردنش كج بود و به سمت جلو خم شده بود، لبخند آرام و زيبايي تحويلش داد. آوا به سرگرمي خودش ادامه داد و به اين فكر كرد كه چه قدر دلش براي اين حالت نگاه و چشم هاي خمارش تنگ شده بود. آوا بحث را باز كرد و گفت :
- حتماً ما كه رفتيم، يه نفس راحتي كشيديد؛ خيلي خسته تون كرديم؛ نه؟
مهيار نفس عميقي كشيد و طوري نگاهش كرد كه خودش جوابش را گرفت و سرش را زير انداخت و خنديد. مهيار انگار كه با خودش زمزمه كند، گفت :
- آره واقعاً! كاش مي دونستي كه توي اين مدت، چه به روز من آوردي؟
آوا از اين حرف دو پهلويش، چيزي نفهميد. فكر كرد كه شوخي مي كند، نگاهي به چهره آرام او انداخت و بي خيال بحث را عوض كرد؛ حال شيلا خانم و پسرش و همين طور حامد و فرزان را پرسيد. مهيار با شنيدن اسم فرزان با ناراحتي گفت :
- فرزان كه بنده خدا تيرش به سنگ خورد؛ آخرش نتونستن همديگه رو تحمل كنند و طلاق گرفتن.
آوا با تعجب و ابراز ناراحتي بسيار گفت :
- جدي مي گيد!؟... آخي!... الان وضع روحيش چه طوره؟
مهيار لبخند تلخي زد و گفت :
- جنگ اول به از صلح آخر؛ به نظر من كه فكر عاقلانه اي كردن، خوشحالم كه زودتر به اين نتيجه رسيدن، تا بعد، با داشتن يه بچه مي خواستن تازه قهر و آشتي و دعوا و قشون كشي و اين برنامه ها رو راه بندازن.
متلك گفتن هاي دخترها، هنوز هم داشت مي آمد و آوا را معذب و كلافه كرده بود. صداي تو دماغي همان دختره پُررو در گوشش زنگ زد :
- بلد نيستي بيا بشين كنار خودم مخشو تيليت كنم.
- نه بابا اون بايد بياد به ما درس بده؛ كار كشته بايد باشي تا همچين لقمه چربي رو بتوني از راه به در كني!
- مُخه رو زده، حالا داره ناز مي آد.
آوا كلافه و عصبي بود. هر چه تلاش مي كرد كه خودش را به بي خيالي بزند، نتوانست و برگشت و چپ چپ نگاهشان كرد. از لحاظ ديگر هم خوشحال بود كه باعث رشك و حسادت آن ها شده است. اما آنها پرروتر از آني بودند كه فكر مي كرد. نمي دانست كه مهيار هم صداي شان را مي شنود يا نه. اگر هم مي شنيد، وانمود مي كرد كه نمي شنود. او هم داشت نمكداني را ، با دو انگشت، آرام روي ميز مي چرخاند. روبرويش هم، يك اكيپ از پسرهايي نشسته بودند؛ از همان هايي كه نگين به ريخت و قيافه شان تريپ خفن مي گفت، و نگاه هاي هيز يكي از آن ها، داشت حالش را به هم مي زد. پسره، همان طور كه براي اطوار، سيگاري گوشه لبش گذاشته بود، روي صندلي لم داده بود و پشت دود خاكستري سيگارش، زل زده بود و پلك هم نمي زد. آوا كمي جمع و جورتر نشست و خود را پشت شانه هاي پهن مهيار پنهان كرد، تا حداقل از نگاه هاي آن جوجه تيغي در امان باشد.
يكي از كاركنان آنجا با سيني غذا ، بالاي سرشان ايستاد و تا آمد بشقاب ها را روي ميز بگذارد، مهيار گفت :
- اميدوارم غذاهاتون هم، مثل حال و هواي اينجا، تغيير نكرده باشه!
آوا منظورش را فهميد؛ اما گارسن جوان نگاه متعجبي انداخت. مهيار بلند شد و گفت كه ترجيح مي دهند كه همان بيرون غذاي شان را بخورند. آوا از شنيدن اين حرف خوشحال شد و بر خاست. وقتي از كنار ميز دخترها رد مي شدند؛ فهميد كه مهيار به عمد بلند به او مي گفت :
- اگر مي دونستم رستوران معروف... تبديل به قهوه خونه علي انجيري شده؛ عمراً خانومم رو اين جا نمي اوردم.
آوا مات نگاهش كرد و از كلمه خانومم كه اين قدر راحت و بدون شك و ترديد بيان كرد؛ يكه خورد.
لبخند دلنشيني زد و با لذت از حرف او كه دخترها را سر جايشان نشاند، قدم به قدم او گام برداشت.
گارسن گفت كه زودتر مي گفتند كه با خانواده اند، تا يك جاي مناسب تري را برايشان مهيا مي كردند. بعد اضافه كرد كه خانواده ها معمولاً همان جا بيرون، توي هواي آزاد، مي نشينند. بعد خنديد و اشاره به عقب سرش كرد و گفت كه اينجا معمولاً دوستان مي آيند تا اگر شست شان خبردار شد كه كسي مي خواهد بهشان گير بدهد، زود جُل و پلاسشان را جمع كنند. آوا يك دفعه گوشه پالتوي مهيار را، كه روي دستش آويزان كرده بود، گرفت، تا بتواند از زير نگاه آن پسره خفن رد شود. مهيار، به سمت ميز سهيل و نگين نگاه انداخت، تا به آن ها اشاره كند كه دارند بيرون مي روند؛ اما آن ها اصلاً حواس شان نبود. مهيار لبخندي زد و به آوا نگاه كرد كه او هم خنده اش گرفت. مهيار سري به طرفين تكان داد و كمي به سمت آوا خم شد و گفت :
- توي اين موقعيت به اينها آب معدني هم بدن جاي نوشابه و غذا مي خورن و نمي فهمن.
آوا به اين بدجنسي او لبخندي زد و گفت :
- چي كارشون داريد، بذاريد راحت باشن!
مهيار در را براي آوا گرفت و گفت :
- خوب من مي دونستم اينا مي خوان راحت باشن كه التماس مي كردم شما همراهمون بياييد. وگرنه حالا بايد تك و تنها مي نشستم و غاز مي چروندم.
آوا بيرون رفت و گره اي در ابرو انداخت و گفت :
- پس براي فرار از غاز چروني از من خواستيد كه همراهيتون كنم؟!
مهيار خنديد و گفت :
- نه براي فرار از نگاه هيز دختر ترشيده ها!
اين حرف را با چنان لحني گفت كه قبل از اينكه آوا بخواهد يك از خود راضي و سر خود معطل نمامد خنده اش گرفت و چيزي نگفت. روي تخت چوبي نشست.
بيرون سرد بود. اما آرامتر و دنج تر از داخل سالن بود. حتي از صداي موزيك آرام داخل سالن هم آرامش بخشتر بود. گارسن بعد از اينكه بشقاب ها را چيد باز هم مثل متهمين عذر خواهي كرد و رفت. مهيار تا آمد شروع كند همراهش به صدا در آمد. گوشي را از جبي پالتويش در آورد و شروع كرد به صحبت كردن. آوا داشت به خانم مسني كه روي تخت رو به رويي بود و با نگاه مادرانه اي زير نظرش داشت، نگاه مي كرد. ليوان را برداشت مهيار همانطور كه با تلفن حرف مي زد ليوان را از دستش گرفت و از داخل پارچ كنارش نوشابه ريخت و ليوان را به او باز گرداند. آوا تشكر كرد و در سكوت به صداي آرام او گوش مي داد. مكالمه اش كه تمام شد به آوا نگاه كرد و عذرخواهي كرد و شروع به خوردن كرد. يكدفعه به ياد وحيدي افتاد و سراغش را گرفت. آوا گفت :
- بعد از اون شبي كه اون الم شنگه رو راه انداخت ديگه هيچ كس ازش خبري نداره. بچه هاي گروه هم ديگه دل و دماغي براي ادامه كار نداشتن.
مهيار مكثي كرد و با لبخند تمسر آميزي گفت :
- بهش مي خورد عاشق باشه. اما نامرد نه!
آوا يك لحظه سرش را بالا آورد از اينكه مي ديد او بدون اينكه از كسي حرفي شنيده باشد موضوع را فهميده بود متحير نگاهش كرد. اما بعد با خجالت سرش را پايين انداخت و در حال خوردن داشت به حرفهاي وحيدي در آن شب آخر و اين چند كلمه اي كه مهيار با نگاه تيزبينش فهميده بود فكر مي كرد. وحيدي از چيزهايي دم زده بود كه هرگز وجود نداشت و مهيار نشناخته و ندانسته به عشق داشته وحيدي پي برده بود! نمي دانست آنها چطور به اين موضوعهاي هرگز نديده و نشنيده پي برده بودند! اما تنها يك مورد بيشتر از همه اين حرفها ذهنش را درگير كرده بود دلش مي خواست بداند آيا حرفهاي وحيدي هم به اندازه اين حرف مهيار حقيقت داشت؟
سعي كرد از اين افكار پريشان بيرون بيايد و گفت :
- بچه هاي گروه هميشه جوياي احوالتون هستن و سراغتون رو مرتب از نگين مي گيرن. با اينكه كار به هم خورد اما همشون با خاطره خوشي از اين سفر ياد مي كنن. اون رو هم مديون محبت و مهمون نوازي شماييم.
- محبت دارين، كاري نكردم. منم از مصاحبتشون لذت بردم.
آوا يك دفعه به ياد حرف آقاي حجتي افتاد و گفت :
- آقاي حجتي مي خواست با شما تماس بگيره و ازتون اجازه اي بگيره.
- در مورد چي؟
- مي خواست ببينه آيا براتون مسئله اي نداره كه تصويرتون توي فيلم باشه؟
- مگه منم توي فيلمتون بودم؟!
- اون فيلم نه، همون فيلمي كه خودم مي گرفتم.
لبخندي زد و ادامه داد :
- نمي دونم، ايشون مي گن كه خيلي عالي در اومده. قصد داره اين فيلم رو بفرسته جشنواره!
مهيار هم لبخندي زد و گفت :
- پس بالاخره ما رو هم فيلم كرديد!
آوا خنديد. چيز ديگري هم مي خواست بگويد اما از گفتنش خجالت مي كشيد. امروز براي همين به شركت رفته بود تا به آقاي حجتي بگويد لازم نيست چيز ديگري به فيلم اضافه كنند و هماني كه هست را براي مسابقه بفرستد. هر چه با خودش كلنجار رفته بود نتوانسته بود حتي اين در خواست را از نگين بكند كه او به عمويش بگويد. با اين حال خودش هم با پيشنهاد حجتي كاملا موافق بود چون واقعا اگر اينطور مي شد فيلم هم هدفدار مي شد و هم شروع و پايان مشخصي پيدا مي كرد. نتوانست از اين موضوع بگذرد و بالاخره گفت :
- راستش، يه چيز ديگه هم هست. ... مي دونم در خواست زياديه. اما ...
مهيار لبخندي زد و گفت :
- بگو؟
- يادمه خاله گفته بود توي روستا دو تا عروسي در پيش دارن.
- اوهوم، يكيش كه گذشت مونده عروسي دختر خاله دلبر خب؟
- البته اين نظر آقاي حجتي بود اگر هم نمي شه اشكال نداره راحت بگيد نه ...
- آوا! راحت حرفت رو بزن.
- مي شه بريد از مراسم عروسي شون فيلم بگيريد؟
از طرز نگاهش مهيار به ياد همان شب اول ورودشان افتاد كه سر شام از او درخواست كرده بود با مردم روستا صحبت كند تا اجازه بدهند از مراسم قبل از ازدواجشان فيلم بگيرند. نگاهش همانطور زيبا و معصومانه بود. اما دلش نيامد مثل آن روز براي گرفتن جواب منتظرش بگذارد و سريع گفت :
- همين!؟!
ه نظرم همين هم درخواست زياديه.
مهيار با حالت خاصي خنديد و گفت :
- به روي چشم! ... مطمئن باشيد از عهده اين ماموريت خطير بر مي آم!
بعد جرعه اي نوشابه خورد. آوا نگاهش دوباره به همان زن افتاد. مهيار يك لحظه مسير نگاه آوا را دنبال كرد و با ديدن خانمي كه با ذوق آنها را نگاه مي كرد لبخندي زد. زن وقتي نگاه مهيار را متوجه خودش ديد بلافاصله رويش را به سمت ديگري برگرداند. مهيار گفت :
- همه فكر مي كنند من و شما زن و شوهريم. از سن و سال من كه هيچ شك نمي كنند حتما مي گن سر پيري و معركه گيري!
آوا نتوانست جلو خنده اش را بگيرد و گفت :
- همچين مي گيد كه انگار چند ساله تونه! اصلا سنتون بهتون نمي آد.
چشمهاي مهيار خنديد :
- جدي مي گيد؟! ... ممنونم، آدم رو اميدوار مي كنيد.
آوا داشت كم كم سردش مي شد اما سرماي بيرون را به داخل سالن ترجيح مي داد.
هر دو غذايشان را نيمه تمام گذاشتند كمي بالا تر از ظروف غذا نشستند و به پشتي تكيه دادند. آوا به ساعتش نگاه كرد. مهيار فهميد و گفت :
- اگر منزل دلواپس مي شن زودتر يه زنگ بزن.
آوا گفت كه هنوز ساعت كاري مادرش تمام نشده و هنوز براي دل نگراني و دلشوره او وقت دارند. آوا آرنجش را به پشتي گذاشت و دستش را زير سرش. به گربه سفيد و چاق و چله اي نگاه مي كرد كه با كبابي كه به سمتش پرتاب كرده بودند ور مي رفت و انگار اشتهايي براي خوردنش نداشت. لبخندي زد و آمد به مهيار نشانش بدهد كه دوباره با آن حالت نگاه و چشمها رو به رو شد. يادش رفت چه مي خواست بگويد. مهيار لبش را تر كرد و آمد چيزي بگويد كه آوا احساس كرد از گفتن حرفش پشيمان شد. به صداي قژ قژ تابي كه از پشت سرش مي آمد نگاه تاباند و چند لحظه به تاب خوردن دختر بچه مو بلند روي تاب چشم دوخت.
آوا فرصت پيدا كرد كه او را خوب تماشا كند؛ چشم هايش انگار داشت به يك خواب عميق بعداز ظهر فرو مي رفت. يك چيزي در چهره اش بود كه ناخواسته مانع اين مي شد كه با او راحت و صميمي باشد. مهيار يك دفعه بر گشت و پرسيد :
- چاي مي خوريد، سفارش بدم؟
آوا موافقت كرد؛ واقعاً سردش بود. مهيار همان پسري كه غذا را آورده بود صدا زد و سفارش چاي و ليمو داد. او چشم بلندي گفت و ظرف ها را هم در سيني جمع كرد و با خود برد.
آوا سوالي كه خيلي دوست داشت بداند، و نمي توانست هم انكار كند كه به آن فكر نمي كرده، با لحني كه خيلي معمولي و عادي به نظر بيايد، از او پرسيد :
- مهيار خان؟
مهيار برگشت و لبخندي زد. آوا متوجه شد، از اينكه دوباره اسمش را اين گونه خطاب كرده، چيزي مي خواهد بگويد و خنده اش گرفت، مهيار از اين كه خودش متوجه اين موضوع شده بود، سري تكان داد و گفت :
- يه بار كه گفتي عادت مي كني... يه بار بگو مهيار؟ نترس به من بي احترامي نمي شه... جان مهيار فقط يكبار؟
آوا رويش را برگرداند و خواست سر باز بزند؛ اما مهيار سمج پاي حرفش ايستاد و از او مي خواست، آن طور كه مي خواهد صدايش بزند. آوا صورتش گل انداخته بود و سرش را به علامت نهي بالا مي برد، هر دو به خنده افتاده بودند. مهيار از سماجت او، ابرو بالا انداخت و با تعجب پرسيد :
- هميشه همين قدر توي كارهاتون لجبازيد!؟
- اصلاً يادم رفت چي مي خواستم بگم؛ آهان؛...
مهيار سرش را به حالت قهر برگرداند، و در حالي كه هنوز ته مايه اي از لبخندش، باقي بود، وانمود كرد كه حواسش به او نيست و نمي شنود. آوا خنديد و يك دفعه همان گونه كه خواسته بود، صدايش كرد :
- مهيار؟
- جانم.
مهيار طوري با خونسردي برگشت، كه گويي واقعاً حواسش نبوده و او هميشه اين طور خطابش مي كرده و برايش عادي بوده است. اما چشمانش، مثل كسي كه در نبرد پيروز شده است، درخشيد. آوا سعي كرد به غوغاي درونش، بي اهميت باشد و سوالش را پرسيد :
- مي تونم يه سوالي ازتون بپرسم؟
- بپرس.
- شما تا به حال عاشق نشديد؟
مهيار از سوال او جا خورد، با تعجب لبخندي زد و گفت :
- دونستنش براتون مهمه؟!
وانمود كرد كه زياد هم برايش مهم نيست :
- اگر دوست نداريد جواب نديد؛ فقط برايم جالب بود بدونم كه چه طور ممكنه يه آدمي مثل شما كه چند سال در خارج از كشور زندگي كرده و بعد هم با هزار جور آدم ديگه اين جا سر و كله زده... مي دونيد منظورم اينه كه يعني طي اين دوران تا به حال نشده احساس كنيد كه واقعاً عاشق شديد؟
مهيار با لبخند مشكوكي يك بار كلمه عاشق را تكرار كرد؛ انگار كه بخواهد به معناي پيچيده اي فكر كند. بعد راحت گفت :
- اصلاً ! مخصوصاً يه مدته مطمئن شدم كه مفهوم عاشقي رو دونستن، با عاشق شدن خيلي متفاوته. شك داشتم؛ اما به تازگي مطمئن شدم كه هيچ وقت در زندگيم عاشق نبودم و يه عمر فقط مفهوم اونو يدك كشيدم.
ساكت شد، چيزي به خاطرش آمد و لبي تر كرد و ادامه داد :
- مي دوني، وقتي كانادا بودم، دخترهاي دانشگاه بهم مي گفتن شرقي مغرور. يه چند تاشون بودن كه ازشون بدم نمي اومد؛ اما سعي مي كردم باشون طوري رفتار كنم كه صحبت ميونمون فقط در حدود همون درس و دانشگاه بمونه؛ هر دفعه توسط يكي شون به تئاتر يا سينما يا يه جشن تولد دعوت مي شدم؛ اگه مي گفتم نمي آم، ديگه اصرار نمي كردن؛ چون با اخلاقم آشنا بودن. به همين دليل اون جور كه بايد به مزاجشون خوش نمي اومدم. يكي شون مي گفت تو دوست دِكوري هستي؛ با حال نيستي! با حال بودن براي اون ها، خيلي متفاوت و غريب تر از فرهنگ من بود.
تا به حال ، او از گذشته اش چيزي نگفته بود و آوا با تبسمي خواستني، به طنين صداي گرمش، دل سپرده بود.
دخترهاي متلك پران، از داخل رستوران بيرون آمدند. از كنارشان گذشتند تا بيشتر خودنمايي كرده باشند. آوا لبخند عميقي زد. بعد پشت سرشان، همان اكيپ پسرهاي خفن، بيرون آمدند، كه آوا مسير نگاهش را به دستهاي مهيار كه داشت شماره مي گرفت تغيير داد. آوا اول خود را بي توجه نشان داد، بعد كه فهميد با سهيل حرف مي زند، خنديد و شيطنت را در لبخندهايش مشاهده كرد و گفت :
- بذاريد راحت باشن!
مهيار يك ابرويش را بالا انداخت و جواب سهيل را داد :
- اِ !... يه وقت بد نگذره! ما اين بيرون قنديل بستيم... نابغه، خودم هم مي دونم كه سالن گرمه؛ اما ما بيرون نشستيم؛ اون موقع كه ما اومديم بيرون، شما تو عالم هپروت سير مي كرديد. اين همه مدت چي داريد به هم مي گيد؛ هنوز به تفاهم نرسيديد؟!
آوا از او خواست كه اذيت شان نكند. اما مهيار ول كن نبود؛ طوري كه سهيل نشنود زمزمه كرد عينهو مادر شوهرهاي فضول!
آوا از اين كه خودش را اين گونه خطاب كرد، خنده اش گرفت. مهيار جلوي خنده اش را مهار كرد و جدي تر گفت :
- بابا به فكر من نيستيد، به فكر دختر مردم باشيد كه اين بيرون داره از سرما... چي!؟
و به آوا نگاه انداخت و با برق نگاه زود گذري گفت :
- مسلمه كه خوبه؛ اما اتمسفر هوا بد جوري داره به اين حال خوش مون غلبه مي كنه... اوهوم... به تو چه!... من فرق مي كنم... چي داري به دختر من مي گي؟ گوشي رو بده به نگين... چه رويي داري!... باشه پس ما مي ريم تو ماشين؛... اِ، لارج شدي! انشاا... بتونم از خجالت تون در بيام. ... كم جلوي دخترم فيلم بيا!... باشه ما رفتيم.
خنديد و تماس را قطع كرد و به آوا گفت كه تا هوا سردتر نشده بهتر است به داخل ماشين بروند.
نوك بيني آوا سرخ شده بود. به ماشين رسيدند، مهيار در جلو را برايش باز كرد و آوا آن قدر سردش بود كه سريع به داخل ماشين خزيد. دندان هايش روي هم بند نمي شد. مهيار در را بست و خودش هم پشت فرمان نشست. پالتويش را به او داد و گفت كه بپوشد تا گرم شود. دستش را روي صندلي گذاشت و به عقب بر گشت؛ تا ببيند سر و كله آن ها پيدا مي شود. با لبخند گفت :
- مي گم ديگه بلند بشيد تا بريم؛ برگشته مي گه تازه بحث مون گُل انداخته!... فكر كنم از اون موقع تا حالا، بحث شون تازه سر حواشي زندگي مشترك بوده و هنوز وارد مسائل جدي تر نشده بودن.
آوا خنديد و برگشت از شيشه بيرون را نگاه كرد. وقتي نگين و سهيل بيرون آمدند، هوا شروع به باريدن كرد. آن ها به سمت ماشين دويدند. آوا آمد در ماشين را باز كند و به عقب برود كه سهيل سريع در را براي نگين باز كرد و خودش هم كنارش نشست. مهيار در آيينه نگاه انداخت و سهيل از اينكه به خاطر آن ها معطل شدند عذرخواهي كرد. مهيار سوئيچ را چرخاند و به آوا گفت :
- طفلي ها! هلاك شدن از نگراني!
آوا از آيينه بغل ماشين، به نگين نگاه انداخت و لبخند زد.
در راه بر گشت؛ هنوز زمزمه هاي سهيل و نگين به گوش مي رسيد. آوا هر از گاهي يواشكي به مهيار نگاه مي انداخت و نمي دانست به چه فكر مي كند! گرفته به نظر مي آمد و سكوتش تا آخر مسير هم ادامه داشت. سرش را روي دست چپ گذاشته بود و با دست ديگر فرمان را هدايت مي كرد. آن قدر در خود فرو رفته و متفكر بود كه اتوباني را به اشتباه پيچيد و با اشاره سهيل، نُچي كرد و دوباره مسير را برگشت.
اين تغيير ناگهاني او آوا را متعجب كرده بود. دوست نداشت به چيزي كه آن طور غمگينش كرده بود و نمي دانست كه چيست، فكر كند. هواي باراني و غمگين بيرون هم به دلگيري فضاي ماشين افزوده بود. آوا مستقيم نگاهش كرد؛ تا بلكه او را دوباره، مثل چند دقيقه پيش، سر حال بياورد؛ اما بي فايده بود. يك دفعه صدايش زد. مهيار از خود بيرون آمد، سرش را برگرداند. آوا با محبت نگاهش كرد و پرسيد :
- چيه؟! چرا يك دفعه رفتيد تو خودتون؟
مهيار، لبخند زد و گفت :
- چيز مهمي نيست.
آوا به سردي لبخندش فكر مي كرد. مهيار سعي كرد تا وقتي كه آوا را به در خانه شان مي رساند، خودش را شاد نشان بدهد؛ اما نتوانست خودش و او را گول بزند.
فصل 8
وقتي از شركت به خانه برگشت، آن قدر خسته بود كه نهار نخورده و گشنه به اتاقش رفت، يك راست روي تختش افتاد و تا زماني كه مادرش از كار بازگشت، هنوز در خواب بود. مادرش، وقتي او را با همان سر و وضع، خوابيده روي تخت ديد، صدايش زد . آوا يك پلكش را به زحمت از هم گشود و به ساعت نگاهي انداخت. مادرش گفت :
- كي رسيدي؟ حتماً ناهار نخورده هم خوابيدي؟
آوا نشست و خميازه اي كشيد، دكمه هاي مانتويش را باز كرد و گفت :
- اگه آقاي حجتي ديشب زنگ مي زد، تا دير وقت بيدار نمي موندم؛ هشت صبح زنگ زد كه بيام شركت. در مورد فيلم بود. اورده بود شركت و همون جا هم گذاشت و با چندتايي از بچه ها نشستيم ديديم... ساعت دو بود كه رسيدم خونه.
- حداقل يه چيزي ميخوردي و مي خوابيدي. تا غذا رو گرم مي كنم، لباسات رو عوض كن و بيا، منم خيلي گرسنمه.
آوا موقع خوردن غذا، داشت صحبت هاي نگين را، در مورد مخالفت مادرش، تعريف مي كرد. مادرش بعد از شنيدن حرف هاي او، گفت :
- من به مادرش حق مي دم؛ خيلي سخته آدم دخترش رو به راه دور بده.
آوا نگاهش كرد، انگار جواب سوال خودش را مي گرفت. گفت :
- اين طور كه نگين مي گه، مشكل مادرش اين حرف ها نيست؛ سر همون اختلاف قديميه كه من آخرش نفهميدم چي هست. حالا چون دوست عموشه، داره بهانه مي آره. اگر نه كه عموي نگين اون جاست و سهيل رو از هر لحاظ پدرش تاييد كرده. اين شرطي كه مادرش گذاشته؛ به نظرم خيلي راحت مي گفت نه، سنگين تر بود؛ خيال خودش و بقيه رو هم راحت مي كرد.
- نمي دونم، توي شرايطش نيفتادم كه بگم اگه من جاي مادرش بودم چه تصميمي مي گرفتم؛ اما اميدوارم كه هيچ وقت هم توي اين موقعييت نيفتم؛ واي خدا اون روز رو نياره كه بخوام به دوري تو و اين كه بخواي عمري غريب توي يه شهر ديگه بيفتي فكر كنم.
هنوز چيزي نشده؛ مادرش چشم هايش را پر اشك كرد و گفت :
- خيلي سخته؛ مخصوصاً اگه يكي يه دونه هم باشه؛ نگين هم مثل تو. بايد همه اين شرايطش رو در نظر بگيره و بعد تصميمش رو بگيره.
- فكر مي كنم نگين راضيه؛ اما به خاطر مادرشه كه فعلاً سكوت كرده. هم نمي خواد به سهيل جواب نَه بده و هم نمي تونه جلوي مادرش بايسته و جواب بله بده.
آوا از پارچ براي خودش آب ريخت. به مادرش چشم دوخت و پرسيد :
- شما بوديد چه كار مي كرديد؟
- آدم تا توي شرايطش نباشه نمي تونه بگه كه من اگه جاي اونها بودم چه كار مي كردم؛ اما خب، يه موضوع ديگه اي كه هست، اينه كه همه شون از پسره مطمئن هستن. بعد هم اگه بدونم كه دخترم تا اين حد دوستش داره و مي دونه با اون خوشبخت مي شه، منم جز اين چيز چيز ديگه اي رو نمي خوام.
بر روي لب هاي آوا لبخندي نشست. مادرش ادامه داد :
- البته همه اينها به قسمت بستگي داره. هيچي رو نمي شه پيش بيني كرد. يه وقت مي بيني به همسايه و هم محليت دختر شوهر مي دي و خوشبخت نمي شه. اما يه دفعه ديدي اونور دنيا دخترت رو شوهر مي دي، سفيد بخت مي شه. واقعاً ازدواج، مثل هندونه در بسته مي مونه!
آوا بشقاب خودش را در ظرفشويي گذاشت. مادرش همان طور كه لبخند مي زد، گفت :
- توي فيلمي كه گرفتيد، همين خواستگار نگين هم هست.
- آره؛ چند بار گفتم بياييد فيلم رو بذارم ببينيد؛ هر دفعه هم شما خسته بوديد و كار داشتيد!
صداي ممتد زنگ تلفن، دست پاچه اش كرده بود. گره بند كفش هايش از هم باز نمي شد، مجبور شد، لنگ لنگان داخل اتاق بشود. گوشي را برداشت و خود را روي صندلي انداخت :
- بله، بفرماييد؟
- سلام.
- شما!؟
مكث كوتاهي و بعد :
- من،... مهيارم.
آوا آن قدر تعجب كرده بود كه نمي توانست جوابش را بدهد، شك نداشت؛ صدا، صداي خودش بود. اولين بار كه به منزل شان تلفن مي زد. كمي من و من كرد و گفت :
- مهيار خان شمائيد؟... معذرت مي خوام نشناختم تون!
- مي بخشيد، انگار بد موقع مزاحم شدم!؟ خواب بوديد؟
- نه! تازه از راه رسيدم.
- خوبيد، خانواده خوب هستن؟
- ممنون، همه خوبن. شما خوب هستيد؟
صداهايي از پشت خط مي آمد؛ مثل به هم خوردن ظروف شكستني. بعد از حال و احوالپرسي، آوا پرسيد :
- الان تهران هستيد؟
- بله، دو روزي ست كه اومديم؛ آخه اين مسافر كوچولوي ما، ديگه اون جا بند نمي شه، دو روز كه مي گذره، اين قدرالتماس مي كنه كه دلم واسه ش مي سوزه و دوباره راهي مي شيم.
آوا لبخندي زد و داشت با بند كفش هايش ور مي رفت. مهيار كمي مكث كرد، آوا صداي نفس هاي او را از پشت خط مي شنيد. يك لحظه با لحن غير منتظره اي گفت :
- مي دونيد الان درست سه هفته س كه همديگه رو نديديم... شما دلتون واسه من تنگ نشده!؟
لحنش به طور خاصي بود كه يك دفعه، تبسمي بر روي لب هاي آوا نشست و احساس كرد كه در دلش چيزي فرو ريخت. از پشت تلفن، نمي توانست بفهمد، لحنش به صورت شوخي است يا جدي. نمي توانست حقيقت را بگويد كه تا چه اندازه دلش هواي او را كرده است، براي فرار از جواب اين سوال، گفت :
- شما چه طور؟
خيلي آرام و با لحن خاصي كه براي آوا تازگي داشت، گفت :
- ديگه طاقت نياوردم؛... داشتم ديوانه مي شدم!
آوا خيال كرد اشتباه شنيده است، دست هايش از حركت باز ايستاد. مكثش، آن قدر طولاني شد كه مهيار فكر كرد ارتباط بين شان قطع شده است، آهسته صدايش زد :
- آوا؟
- بله؟
نفس عميقي كشيد و گفت :
- راستش غرض از مزاحمت؛ مي خواستم براي فردا ناهار، دعوت تون كنم تشريف بياريد به آپارتمان من.
- نه نمي تونم قبول كنم.
- چرا!؟
- خب... خب براي اين كه من...
- خيلي خب؛ هر طور كه ميلتونه؛... مي خواستم اون فيلم عروسي رو بهتون نشون بدم؛ حالا كه فرصت ندا...
- واي! جدي مي گيد؛ از عروسي شون فيلم گرفتيد؟!
- بله. اما هر كي فيلم رو مي خواد، بايد بياد فيلم رو از خودم بگيره.
آوا لبخندي زد و گفت :
- واقعاً نمي دونم با چه زبوني ازتون تشكر كنم، چند ساعت فيلم تونستيد بگيريد، از كدوم...
مهيار خنديد و گفت :
- ديگه توضيح و تفسير فيلم بمونه وقتي كه خودتون قدم رنجه كرديد و تشريف اورديد اين جا... حالا، فردا چشم انتظارتون باشم؟
وقتي فهميد هنوز دو دل است، با بيتابي گفت :
- اذيتم نكن آوا! نگين و سهيل هم هستن، مي خوام دور هم باشيم... اصلاً يه لحظه گوشي دستت... نگين؟... نگين، عمو يه لحظه بيا؟
آوا متوجه شد كه نگين در خانه اوست. چند ثانيه بعد، صداي ضعيف نگين، از پشت خط شنيده شد كه مي گفت :
- به آوا گفتيد؟
مهيار گفت :
- بله، اما قبول نمي كنه.
- غلط كرد،... الان پشت خطه؟ گوشي رو بديد به من ببينم!
صداي خش و خشي آمد و بعد صداي عصباني نگين در گوشي پيچيد :
- الو؟
- سلام، خوبي نگين؟
- سلام و زهر مار، چه قدر ناز مي آي! واسه چي نمي آي؟
- من ديگه روم نمي شه؛ كم زحمت شون داديم!
نگين، ادايش را در آورد و گفت :
- به خدا عموم ناراحت مي شه. براي يه دو سه ساعت مهموني، ديگه اين قدر چَك و چونه نزن.
مهيار با لحن اعتراض آميزي گفت :
- چي رو دو سه ساعت!؟ اگه براي دو سه ساعته، كه اصلاً لازم نكرده بياييد!
نگين بلند خنديد و به آوا گفت :
- چه طوره صبح خروس خون بياييم و بوق سگ هم راهي بشيم!
- اگه مي شد بوق سگ هم نگرتون دارم، حتماً اين كار رو مي كردم.
نگين خنديد و گفت :
- شنيدي عموم چي مي گه؟
آوا شنيده بود و داشت به حرفش مي خنديد. نگين گفت :
- ديگه هم حرفي نباشه، خودم فردا مي آم دنبالت.
و بدون خداحافظي، گوشي را به عمويش داد. دوباره صداي مهيار در گوشي پيچيد :
- پس ديگه اُكي شد؟
- از دست زحمت هاي ما خسته نشديد؟
- كاش همه زحمت ها اين طوري بود،... هنوز دو دليد؟
- نه، هر چند خيلي پُررويي مي خواد؛ اما... حتماً مزاحم تون مي شم.
- ممنون؛ فردا منتظرتونم... به خانواده سلام برسونيد، خدا نگهدار؟
- خداحافظ.
آوا منتظر بود تا تماس قطع شود؛ اما اين طور نشد و خودش گوشي را سر جايش گذاشت. چند دقيقه اي را به نقطه نا معلومي خيره شد. دست هايش را روي گونه هايش گذاشت؛ داغ داغ بود. مثل كوره مي سوخت و قلبش، مثل قلب پرنده اي، مي تپيد! به بند كفش هايش كه نگاه انداخت، لبخندي زد؛ اصلاً متوجه نشده بود؛ چندين گره ، به گره اول، افزوده بود!
سهيل به ساعتش نگاهي انداخت، كنار در اتاق ايستاد و به مهيار كه در حال اصلاح صورتش بود، گفت:
- نكنه زن داداشت، نذاره نگين بياد؟
مهيار به علامت نهي سرش را بالا برد و گفت :
- ديروز به مهرداد گفتم كه قراره بچه ها رو مهمون كنم؛ گفتم به خانومت بگو، كه بعد مشكلي پيش نياد؛ گفت اگه فرنوش هم نذاره، خودم مي آرمش.
سهيل از ته دل، لبخندي زد. همان طور كه او را در آينه نگاه مي كرد، به خودش و نگين فكر مي كرد.
دوباره گفت :
- مهيار؟
- هوم.
- مي دوني، نگين مي گه، مامانم با تو مشكلي نداره ها؛ تنها، سر كار و زندگي با تو، توي اون آبادي، مخالفت مي كنه.
مهيار پوزخندي در آيينه زد و گفت :
- اين هم بهانه ست؛ معلومه به كل با اين ازدواج مخالفه؛ چون اگه راضي بود و تو رو هم تاييد كرده بود، اينجا و اون جا زندگي كردن تون، براش فرقي نمي كرد.
ماشين ريش تراشي را خاموش كرد و گفت:
- خيلي ساده اي، تو هنوز فرنوش رو نشناختي؟ مشكل اون، اصلاً اين حرفها نيست. اگر نه كه هم خودش و هم مهرداد، از خودت و خونه و زندگيت و وضع شغليت، خاطرشون جَمعه؛ مشكل بر مي گرده به گذشته؛... فرنوش داره تلافي گذشته رو اين طوري سر شما در مي آره!
- اين موضوع چه ارتباطي به من و نگين داره!؟
- منم ارتباطش رو نمي فهمم؛ اما چون تو دوست مني، فكر كرده با اين كارش درس درستي به من مي ده!
- پس مي گي چي كار كنم؟!
- فعلاً صبر كنيد.
- حضرت ايوب؛ بنده صبر شما رو ندارم!
مهيار خنديد و گفت :
- چه قدر هولي؛ هنوز دو ماه نشده! دختر منم كه بود، به همين سادگي دست هر كسي نمي دادمش؛ بالاخره يه كم اذيتش مي كردم تا طرف رو بشناسمش!
- خوش به حالت! كاش منم يه كم، صبر و استقامت تو رو داشتم.
بعد به مهيار كه با وسواس كارهايش را مي كرد، لبخندي زد و گفت :
- پس تو كي مي خواي واسه خودت آستين بالا بزني؛... نمي خواي اول، به خودش حرفي بزني؟
مهيار لبه تخت نشست و گفت :
- به وقتش مي گم. فعلاً ترجيح مي دم مهرداد رو در جريان بذارم.
بلوزش را كه از روي تخت برداشت، صداي زنگ بلند شد. هر دو، به سمت در برگشتند و گفتند :
- اومدن.
مهيار سريع بلوزش را تنش كرد و گفت :
- تو برو در رو واسه شون باز كن، منم الان مي آم.
سهيل بيرون رفت و در را به روي دخترها باز كرد. هم زمان با ورود آنها، مهيار هم از اتاق بيرون آمد و با لبخندي بر چهره، به استقبال شان رفت. نگين زودتر از آوا سلام كرد و به سمت عمويش رفت. مهيار پيشاني اش را بوسيد و حالش را پرسيد. آوا جلو آمد و سلام كرد. مهيار جواب داد :
- خيلي خوش آمديد؛ گفتم حتماً از اومدن پشيمون شديد.
آوا به ساعتش نگاه كرد و با تعجب گفت :
- ساعت نه و نيمه؛ از اين زودتر مي خواستيد بياييم!؟
مهيار خنديد و دعوت شان كرد كه به داخل سالن بروند. نگين وارد سالن نشده ، مانتويش را در آورد و كيفش را روي كاناپه انداخت. آوا به اطراف نگاه گذرايي انداخت و دكمه هاي پالتويش را از هم باز كرد و مردد ايستاد. مهيار فهميد و پالتويش را گرفت تا به چوب لباسي داخل اتاقش آويزان كند. نگين دور ميز چرخي زد و با لبخند به آوا گفت :
- من كه دخترم تا به حال اين طوري با سليقه، ميز رو نچيدم؛ اين ها رو ببين با چه حوصله اي ميز رو چيدن!
آوا هم با تحسين، ميز چيده شده را نگاه كرد و حرفش را تاييد كرد. سهيل از داخل آشپزخانه، حرفش را شنيد و روي اُپن خم شد و به نگين كه همه جا رو وارسي مي كرد، گفت :
- مي دوني دليلش چيه؟ براي اين كه شما خانوم ها هميشه خودتون رو زيادي دست بالا مي گيريد و ما آقايون رو زيادي دست پايين!
نگين با خنده، يك ابرويش را بالا انداخت و گفت :
- شما آقايون هم خدا نكنه يه كم تعريف تون رو بكنن؛ اصلاً ظرفيت نداريد، فوري واسه خودمون گارد مي گيريد!
سهيل خنديد و گفت :
- تزئين ميوه ها به عهده من بود؛ سليقه م رو مي پسندي؟
- همه چيز عاليه؛ دارم شك مي كنم؛ بيشتر به كار يه خانم كدبانوي با سليقه مي آد! سهيل؛ راستش رو بگو؟
سهيل نُچي كرد و جدي گفت :
- خانوم ها عجب شم قوي اي دارن! به مهيار هم گفتم مواظب باش لو نره ها، گوش نداد.
نگين دستش را به كمر زد و كشيده گفت :
- سهيل!
سهيل بلند خنديد. مهيار وارد شد و با ديدن آن دو گفت :
- سهيل دوباره چشم منو دور ديدي!؟
سهيل خنديد و گفت :
- در اصل جانبداري از حقوق تو هم مي شد؛ موضوع سر سليقه خانوم ها و آقايون بود. نظر تو چيه؛ خانوم ها بيشتر سليقه دارن يا آقايون؟
مهيار همان طور كه پيش دستي ها را مي چيد، با تاكيد گفت :
- صد در صد آقايون!
سهيل خوشحال از مدافعي كه پيدا كرده بود، گفت :
- دمت گرم!
آوا ابرو بالا انداخت و نگين به عمويش چپ نگاه كرد و گفت :
- عمو؛ شما هم!
مهيار لبخندي زد و گفت :
- خب راست مي گم عمو، خودت قضاوت كن، سهيل، يه كسي مثل تو رو پسنديد اون وقت تو با اين خوشگليت همچين تحفه اي رو!
نگين بلند خنديد و سهيل، با لب و لوچه اي آويزان گفت :
- اگه آخر اين مهموني رو به دهن مون زهر نكرد!
و به حالت قهر، صورتش را برگرداند. نگين با اين كه هنوز، از حرف عمويش سر كيف بود؛ اما دلش براي سهيل سوخت و براي اين كه به او دلداري داده باشد، گفت :
- حالا چرا از آشپزخونه بيرون نمي آي؟
- وايسادم قهوه دم بياد؛ البته اگه بد شد ديگه بايد به خوش سليقگي خودتون ببخشيد.
همه خنديدند و نگين بلند شد تا به كمكش برود. سهيل وقتي او را ديد كه داخل آشپزخانه آمد، خوشحال شد و لبخندي زد. نگين كنارش ايستاد و فنجان ها را در سيني چيد و با لبخندي به او گفت :
- چه زود هم بهش بر مي خوره! بهت نمي آد؛ اما معلومه خيلي لوسي!
سهيل لبخندي زد و گفت :
- هر چي باشه، منم مثل خودت يكي يه دونم.
بعد، با نگاه عميقي، همه زواياي چهره او را كاويد و آهسته گفت :
- اما من هر چي كه باشم، در بست نوكر نگين خانومم.
نگين بدون اين كه نگاهش كند، لبخند شرمگيني گوشه لبش نشست. قهوه را با قاشق هم زد و گفت :
- سهيل قهوه رو يه كم غليظ تَرش كن، مي خوام براتون فال قهوه بگيرم.
- مگه بلدي؟!
خيلي نه، اما يه چيزهايي حاليمه.
مهيار بعد از اين كه از ميهمانش، پذيرايي كرد، به سمت ضبط رفت و از داخل كلكسيون سي دي هايش، يكي را انتخاب كرد و داخل ضبط گذاشت. صداي موسيقي ملايم و آرامش بخش پيانو، شنيده شد. آوا به نقاشي هايي كه همان طور بدون قاب، به ديوار آويخته شده بود، نگاه انداخت؛ همه در يك سبك نقاشي شده بودند. برخاست، تا از نزديك آن ها را تماشا كند. كنار آخرين تابلو كه رسيد، مهيار كنارش ايستاد و گفت :
- نظرتون چيه؟
- كارهاي خودتونه؟
- نه، مال يكي از دوستانمه كه مقيم كاناداست؛ دانشجوي گرافيكه.
- خيلي قشنگ تصوير سازي كرده.
- كارش حرف نداشت؛ خونه ش عين يه گالري نقاشي بود. از اون آدم هاي فوق العاده خاصه... روزهاي آخر كه مي خواستم برگردم ايران، پرتره اي هم از چهره م كشيد و بهم هديه كرد؛ توي اتاقم زدم، نشون تون مي دم.
- همه كارها تصوير سازي از كارهاي شاهنامه و داستان هاي كهن ايرانه.
- اوهوم، عاشق ادبيات كلاسيكه ايرانه. وقتي برگشتم ايران، يه نسخه از شاهنامه فردوسي رو با نسخه خطي حافظ كه پدرم با خط خودش نوشته بود، بهش هديه كردم؛ آخه پدرم گفته بود دوست داره اين نسخه خطي رو به كسي هديه كنه كه واقعاً حافظ شناس باشه. ديدم واقعاً كسي جز اون، لايق نگه داري اين نسخه رو نداره. براي تشكر، بعد از نمايشگاهش اين تابلو ها رو برام هديه فرستاد.
سهيل و نگين، از آشپزخانه بيرون آمدند. هر دو، سر جايشان باز گشتند و مهيار، دو فنجان از داخل سيني، براي خودش و آوا برداشت. آوا تشكر كرد و فنجان را از دستش گرفت. مهيار قهوه اش را تلخ خورد و منتظرنشست تا آوا هم قهوه اش را بخورد. وقتي او فنجانش روي ميز را گذاشت، مهيار گفت :
- دوست داريد، اون تابلو رو نشون تون بدم؟
آوا با رضايت كامل، قبول كرد و مهيار بلند شد تا به اتاق خودش همراهي اش كند. بعد از رفتن آنها، نگين به فنجان سهيل نگاه انداخت و گفت :
- سهيل، تو كه همش رو خوردي! براي فال كه هيچي نذاشتي تهش باقي بمونه!
سهيل خنديد، كمي از قهوه او را داخل فنجان خودش ريخت. نگين با تعجب به كار او نگاه كرد و گفت :
- چي كار مي كني، اَه، خرابش كردي! فال منم بهم زدي!
- فرقي نمي كنه؛ ديگه فال منم به فال تو بسته ست.
نگين خنديد و چند دقيقه صبر كرد، بعد فنجان برگشته اش را برداشت و گفت :
- ببين اين منم، داره نشون مي ده تا يه مدت توي زندگيم هيچ اتفاقي خاصي نمي افته،... بعد يه مانع بزرگي سر راه زندگيم قرار مي گيره، اينو ببين شبيه كوهه؛ اين كوه مشكلاته.
سهيل كه با لبخند، به حرف هايش گوش مي داد، يه غمي كه در چهره اش نشست، خنديد و فنجان را از دستش گرفت، با انگشت، كوه را پاك كرد و گفت :
- اگه مشكلاتت به اندازه كوه هم باشه، من به همين راحتي از سر راهت بر مي دارم.
نگين با ناراحتي گفت :
- كاش تو زندگي واقعي هم مي شد، به همين راحتي با مشكلات رو به رو شد!
سهيل دست هايش را در هم قفل كرد و به سمت جلو خم شد و گفت :
- چي شده نگين؟ بازم مامانت چيزي گفته؟
نگين سرش را زير انداخت و حرفش را تصديق كرد. سهيل، نفس عميقي كشيد و گفت :
- نگين، به من راستش رو بگو؛ آخرش حرف حساب مامانت چيه؛ مشكل اصليش منم يا محل زندگي و كارم؟
- حرف آخرش اينه كه من و تو، اصلاً به درد هم نمي خوريم، مي گه من با تو خوشبخت نمي شم. مي گه آخرش مي دونم كه بر مي گردي...
- خودت چي فكر مي كني؟ فكر مي كني با من خوشبخت مي شي؟
نگين مستقيم در چشمان مشكي و صورت مردانه اش خيره شد. از بي پروا و راسخ حرف زدنش، خوشش مي آمد. نمي توانست مثل او بي پرده، حرف دلش را بزند، با اين حال گفت :
- اگه مطمئن نبودم، اين همه، با مامانم دعوا و جنجال راه نمي انداختم.
سهيل از ته دل، لبخند عميقي زد و گفت :
- نوكرتم! پس ديگه تو نگران چيزي نباش، بقيه كارها رو بسپار به من، خب؟
آوا جلوي پرتره چهره مهيار ايستاده بود. چيزي را كه دوست نقاش مهيار به تصوير كشيده بود، عيناً همان تصويري بود كه آوا هميشه از او در ذهن داشت و به آن فكر مي كرد؛ لبخند آرام و پر از مفهومي كه گوشه لبش بود، با آن صورت زيبا و صبورش، دقيقاً همان چيزي بود كه در اين مدت، هر وقت به او فكر مي كرد، همين چهره در ذهنش نقش مي بست. مهيار پرسيد :
- شبيه خودم نيست؟
- چرا، لبخندتون، مثل لبخند ژوكوند ماندگار شده.
مهيار خنديد و گفت :
اتفاقاً من هم با ديدن تصويرم، همين رو بهش گفتم، گفت تو خيلي درون گرايي، شناخت ذهنت خيلي سخته، لبخند و نگاهت هم پُر از حرفه، از اون دسته آدم هايي هستي كه با يك شكل ثابت، هميشه توي ذهن آدم مي موني.
لبخند ديگري زد و ادامه داد :
- خودم زياد به حرفش اعتقاد ندارم، به قول سهيل: اين بچه هنري ها، همه شون، آدماي عجيب و غريبي ان.
اما آوا كاملاً با اين آدم عجيب و غريب موافق بود. بعد از ديدن تابلو، به اطراف اتاق نگاهي انداخت و يك راست سراغ كتابخانه او رفت.
مهيار نمي دانست براي چه اين وسوسه در ذهنش آمده بود كه قبل از اين كه جريان را به مهرداد بگويد، خودش با آوا صحبت كند. دوست داشت نظر او را در مورد خودش، زودتر بداند. كمي اين پا و اون پا كرد و دور اتاق چرخي زد و گوشه اي دست به سينه، به تماشاي او ايستاد.
بعد از نهار، و تا هنگام عصر هم، در گفتن و نگفتن اين موضوع، با خودش در كلنجار بود. حدود ساعت چهار عصر بود كه مهيار به آوا گفت كه اگر مايل است فيلم را برايش بگذارد تا ببيند. آوا كه منتظر چنين حرفي بود، با ميل راغب، بلند شد و به همراهش، دوباره به اتاق او بازگشتند.
مهيار، فيلم را داخل دستگاه گذاشت و منتظر ايستاد تا صفحه بيايد. وقتي تصوير، با سر و صداي زيادي، روي صفحه تلويزيون آمد، آوا روي صندلي نشست. مهيار هم پشت ميز كارش نشست و متفكر، با نوك خودكار، آهسته روي ميز، ضرب گرفت. وقتي آوا، غرق تماشاي فيلم بود، مهيار با خودش در كلنجار بود. آوا با اين كه نگاهش ثابت به تلويزيون بود؛ اما تمام حواسش به حركات مهيار بود؛ فهميد كه كلافه است. يك لحظه، تصوير خود مهيار در تلويزيون آمد كه كنار مردهاي روستا قرار گرفت. نگاهي به مهيار انداخت و پرسيد :
- اينجا رو كي فيلم مي گرفت؟
مهيار، سخت در فكر بود. آوا، لبخندي زد و صدايش زد :
- مهيار خان؟
مهيار سرش را بلند كرد و متحير نگاهش كرد. اصلاً متوجه حرف او نشده بود. آوا دوباره حرفش را تكرار كرد. مهيار از پشت ميز بلند شد و گفت :
- اينجا رو سهيل گرفت، فكر كنم از خودم بهتر گرفته ؛ نه؟
- نه، هر دوتون خيلي خوب گرفتيد. مطمئنم اگه مي خواستيم خودمون بگيريم همچين اجازه اي رو بهمون نمي دادن.
بعد، با خنده گفت :
- اين فيلم، كار مشتركي بين ما چهار نفر شد.
مهيار هم لبخندي زد و از اتاق بيرون رفت تا چيزي براي خوردن بياورد. وقتي برگشت، ميزي كنار دست او گذاشت و در حال چيدن، يك دفعه حرفش نوك زبانش آمد. نگاهش را به آوا دوخت. تا آمد حرفش را بزند، نگاه متعجب آوا را، متوجه خود ديد و همه چيز از ذهنش پريد. كنار تخت نشست، و بي مقدمه، اينطور شروع كرد :
- يه سوالي ازتون بپرسم، راستش رو مي گيد؟
- حتماً!
- راستش، من زياد با اخلاق دخترها آشنا نيستم، اما فكر مي كنم براشون خواستگاري به صورت غير مترقبه بيشتر از خواستگاري سنتي مي پسندن، درسته؟
آوا يك لحظه خنديد و پرسيد :
- حالا چرا به اين فكر افتاديد؟
مهيار شانه بالا انداخت و گفت :
- خب، همين طوري، دوست دارم بدونم.
- فكر مي كنم، دختر و پسر نداره؛ چون ازدواج يكي از مهم ترين اتفاق هاي زندگيه كه هر كسي دوست داره از خاطره انگيزترين لحظه هاي زندگيش باشه، خب مطمئناً در خواستگاري سنتي چنين اتفاقي نمي افته، همه اتفاقات از پيش تعيين شده ست؛... اما خب، درست مي گيد؛ خانوم ها بيشتر دوست دارن كه خواستگاري شون غير سنتي يا آشنايي شون بر اثر يك اتفاق جالب شروع شده باشه.
- شما چي؟
آوا سكوت كرد؛ حرف هايش به نظرش عجيب آمد. با ترديد نگاهش كرد و جواب سوالش را نداد. مهيار با كمال خونسردي، جلو آمد، كنار پايش نشست و در مقابل چشمان متحير او زانو زد. آوا رنگش پريد و خود را كمي جمع و جور كرد. اولين بار، رنگ چشمهاي او را به اين واضحي و در اين زاويه تماشا مي كرد. رفتارش، به چشمش خيلي غير عادي آمد؛ براي همين در دلش، ترس غريبي نشست. مهيار بالاخره زبان باز كرد و گفت :
- مي دونم كه الان موقع مناسبي براي گفتن اين حرف نيست، شايد هم گستاخي باشه؛ اما تصميم گرفتم قبل از اين كه مهرداد به فرهاد موضوع رو بگه، خودم ازت... يعني مي خواستم بگم كه من... چه طوري بگم... مي خواستم ازت بپرسم كه...
نتوانست حرفش را ادامه بدهد، چشم هايش را به اطراف چرخاند و فوت محكمي كشيد و به جمله اي كه نمي توانست بر زبان بياورد، خنديد. آوا گيج و منگ پرسيد :
- چي رو مي خواستيد از من بپرسيد!؟
مهيار لبخند شرمگين زيبايي زد و راحت گفت :
- آوا،... من،... من خيلي بهت علاقه دارم.
آوا خشكش زد. تمام بدنش يخ كرد. مهيار كمي مكث كرد و خيلي ساده پرسيد :
- با من ازدواج مي كني؟
آوا فكر كرد كه صداي قلبش به گوش او هم مي رسد. فكر نمي كرد امروز، روز خواستگاريش باشد، آن هم اين طور!! مهيار هنوز داشت نگاهش مي كرد و آوا احساس مي كرد كه كم كم دارد زير نگاه او آب مي شود. مهيار راحتش گذاشت و سرش را زير انداخت. با همان لبخند، گفت :
- به اين مي گن خواستگاري غير سنتي؟
آوا يك لحظه فكر كرد، تمام حرف هايش به سوال قبلش مربوط است و كمي راحت شد، با شك و ترديد لبخندي زد. اما هنوز هم چيزي از ضربان قلبش كاسته نشده بود.
مهيار وقتي سكوت بهت زده او را ديد، سرش را بالا آورد و از سرخي شرم دخترانه اي كه بر گونه هاي او نشسته بود، لبخندي زد. از اين كه اين طور بي پروا حرفش را زده بود، خودش را سرزنش كرد و با ناراحتي گفت :
- معذرت مي خوام، نبايد اين طور رك و بي مقدمه حرف دلم رو مي زدم... ناراحت شدي؟
آوا احساس غريبي داشت. دلش مي خواست هر چه زودتر آنجا را ترك كن. بدون اين كه نگاهش كند، سرش را به علامت نفي تكان داد. ديگر نمي توانست راحت در چشمان او نگاه كند. آن حس بغض و كينه اي كه آن روز، از وحيدي به خاطر خواستگاري غير منتظره اش داشت، نسبت به مهيار نداشت. اصلاً هيچ شباهتي به حس غم انگيز آن روزش نداشت؛ حس نا آشناي ديگري بود كه تاكنون با آن غريب بود. معذب بود؛ اما دلگير و ناراحت نبود. اين همان چيزي بود كه مي خواست براي خودش ثابت كند؛ چيزي كه براي وحيدي زودتر از خودش اثبات شده بود.
مهيار برخاست و به سمت تلويزيون رفت تا فيلم را كه به آخر رسيده بود و داشت خش خش صدا مي كرد، از دستگاه بيرون بياورد.
يك دفعه نگين، در چهار چوب در ظاهر شد. سيني چاي را روي ميز گذاشت. سهيل هم وارد شد و كنار مهيار، روي تخت نشست. آوا بلند شد و تار مويش را از صورتش كنار زد و با صدايي كه گويي از قعر چاه بر مي خواست، گفت :
- خب اگه اجازه بديد ما ديگه زحمت رو كم كنيم؟
مهيار نگاهش كرد و چيزي نگفت. نگين با تعجب گفت :
- حالا كه زوده! يه كم ديگه بشين بعد...
- نه، به مامانم گفتم كه قبل از ساعت شش بر مي گردم خونه.
مهيار فهميد و گفت :
- باشه، بعد از اين كه چاي تون رو خورديد، خودم مي رسونم تون.
نگين ديگر چيزي نگفت. آوا به سمت چوب لباسي رفت و پالتويش را برداشت. همان طور كه پالتو را روي پايش انداخته بود، چاي را داغ و داغ سر كشيد. سهيل هم مثل نگين، متعجب بود. مهيار از داخل كمد لباسش، كاپشن بادي اش را در آورد و سوئيچ را از روي عسلي كنار تختش برداشت. سهيل با اشاره چشم و ابرو، از او جريان را پرسيد. مهيار تنها نگاهش كرد.
نگين بعد از اين كه چايش را خورد، سريع لباسش را پوشيد. سهيل هم ترجيح داد همراه آنها برود تا اين كه بخواهد در خانه تنها بنشيند.
در ميان راه، تنها نگين و سهيل حرف مي زدند، آوا جز چند كلمه كوتاه، چيز ديگري بر زبان نياورد و اصلاً حواسش به گفته هاي نگين نبود. اما وانمود مي كرد كه شش دانگ حواسش به او و بقيه است. به سمت نگين بر گشته بود تا نگاهش در آيينه نيفتد؛ مي دانست كه اگر چشمش در آينه افتاد حتماً با نگاه مهيار رو به رو خواهد شد. هر دو حواسشان به يكديگر بود و هر دو هم سعي در پنهان داشتن اين موضوع داشتند.
وقتي نگين پياده شد، ديگر در ماشين سكوت مطلق حكمفرما شد. سهيل هم ديگر ميلي به گفتگو و شوخي نداشت. نزديك منزل آوا كه رسيدند، آوا از مهيار و سهيل بابت ميهماني خوب و پذيرايي بسيار عالي شان تشكر كرد.
مهيار گفت :
- اگه بهتون بد گذشت بايد ببخشيد.
آوا در را باز كرد و گفت :
- شما بايد ما رو ببخشيد؛ خيلي بهتون زحمت داديم؛ بابت همه چيز ممنونم.
و به داخل خانه دعوت شان كرد. سهيل گفت :
- خيلي ممنون؛ انشاا... در يه فرصت مناسب مزاحم تون مي شيم؛ سلام منو به خانواده برسونيد.
- چشم، بازم ممنون، خداحافظ.
وقتي از كنار ماشين رد شد، مهيار صدايش زد و از ماشين پياده شد، دستش را پيش برد و گفت :
- اينو فراموش كرديد.
آوا چند قدم نزديك شد و گفت :
- اصلاًً يادم نبود؛ خيلي ممنون.
فيلم را كه مي خواست بگيرد، مهيار فيلم را همان طور سفت، در دست نگه داشت. آوا سرش را بالا كرد و مستقيم نگاهش را در چشم هايش انداخت. مهيار هم كه همين را مي خواست، به رويش لبخندي زد و گفت :
- منو ببخش.
- براي چي؟
سرش را كمي كج كرد و پرسيد :
- از دستم عصباني هستي؟
- نه.
- چشمات كه اينو مي گن. كاش امروز هم دندون رو جگر گذاشته بودم و چيزي نمي گفتم... آوا، منو ببين.
حداقل يه لبخند بزن، به خدا اگه اين طوري برگردم خونه دق مي كنم.
آوا لبخندي زد و مهيار دلش قرص شد و گفت :
- اصلاً راغب هستي كه در مورد پيشنهادم فكر كني؟
آوا از سماجت او لبخندي زد و بدون پاسخ دادن به سوالش، خداحافظي كرد. مهيار هم با نگاه، او را تا دم در خانه بدرقه اش كرد.
داخل ماشين نشست. تا سوئيچ را چرخاند، سهيل از آن خفقان بيرون آمد و با اخم پرسيد :
- ببينم، تو چي به دختر مردم گفتي كه اين آخريه اين طوري رفته بود تو لك!؟
- هيچي،... ازش خواستگاري كردم؟
سهيل كه از شدت تعجب، چشمانش گرد شده بود، گفت :
- دروغ مي گي!
- باور كن.
- قربونش برم، رو كه نيست! نه به اونكه مي خواستي مهرداد رو واسطه پيش فرهاد بفرستي، نه به حالا كه خودش رفته، دست و رو شسته، هر چي كه دلش خواسته به دختر مردم گفته!... حتماً هم رك بهش برگشتي گفتي كه مي خوام با شما ازدواج كنم؟
- اصولاً همين طور پيشنهاد ازدواج مي دن؛ مگه نه؟
- خب، الحمدا... بازم خوبه كه پيشنهاد ازدواج دادي، همين كه دختره رو توي منگنه نذاشتي كه حتماً بايد با من ازدواج كني، جاي شكرش باقيه!
- سهيل! سر جدت بس كن!
- خدائيش بهش چي گفتي؟
- اونش ديگه به خودم مربوطه.
- جان سهيل، مي خوام درجه وقاحتت رو اندازه گيري كنم.
بعد بلند خنديد و مهيار همان طور چپ چپ نگاهش كرد.
و براي اين كه بيشتر اذيتش كند، گفت :
- آخه پسر، وقت قحط بود، بايد حتماً امروز بهش مي گفتي!؟... پس بگو چرا دختر طفل معصوم، ديگه روش نمي شد تو چشمامون نگاه كنه!
مهيار عصباني، گوشه خيابان نگه داشت و گفت :
- پياده شو... گفتم پياده شو.
سهيل همان طور نشسته، با صداي بلند قهقهه مي زد.
- به جان خودم اگه ادامه بدي، از ماشين پرتت مي كنم بيرون.
- خيلي خب، راه بيفت.
مهيار پا را روي پدال گاز فشرد و با سرعت حركت كرد. سهيل در حالي كه هنوز مي خنديد، زير لب گفت :
- اي ول به اين رو!
- سهيل تو رو به مسبت تمومش كن؛ به خدا سرم داره از درد مي تركه!
سهيل نگاهي به چهره آشفته و نگران او انداخت و ديگر چيزي نگفت. دستگيرش شد كه موضوع از كجا آب مي خورد. مي دانست كه شرايط روحي مناسبي ندارد؛ اما دوست هم نداشت كه به خاطر اين مسئله او را اين طور پكر ببيند. نزديكي هاي خانه رسيده بودند كه سهيل پرسيد :
- همه چي رو بهش گفتي؟
مهيار با نگاه مايوس كننده اي، نگاهش كرد و گفت :
- نتونستم؛... اين يكي رو مي سپرم به مهرداد، نمي تونم، خيلي با خودم كلنجار رفتم؛ اما نتونستم؛ راستش رو بخواي ترسيدم.
و يك دفعه به سمت سهيل بر گشت و با ناراحتي گفت :
- اصلاً چي رو بايد بهش مي گفتم؟ چه طوري براش توضيح مي دادم؛ فكر مي كني باور مي كرد؟... سهيل، چه طوري بگم، اگه قبول نكرد چي!؟
- آخرش كه چي؟!
حالا مي توانست راحت به او فكر كند. رسماً اين اجازه را يافته بود كه نه در عالم خيال، بلكه در عالم واقع و به طور جدي به او بيانديشد كه آيا او مي تواند همان كسي باشد كه هميشه آرزويش را داشت؟
نمي توانست به خودش دروغ بگويد كه در اين مدت به او فكر نمي كرده است. به مهيار و تمام حرف هايش فكر كرد. دوباره تمام روزهاي سفرشان به يادش آمد. هر لحظه كه حرف ها و خاطره ها، در درون ذهنش پررنگ تر نقش مي بست، لبخند بر روي لبانش هم عميق عميق تر مي شد. هنوز دو دل بود كه همه چيز را براي مادرش تعريف كند؛ انگار هنوز مطمئن نبود. بالاخره مي گفت؛ اما آن شب را مناسب گفتن اين موضوع نديد.
مادرش روز قبل گفته بود كه فردا قرار است عده اي از بچه ها را به اردو ببرند و دير به خانه خواهد آمد، براي همين هم وقتي به خانه رسيد آن قدر خسته بود كه همان دم كه داشت لباس هايش را عوض مي كرد و از سر و صدا و جيغ و فرياد بچه ها كه در سرش افتاده بود مي ناليد و بعد از خميازه هاي پي در پي اش، زودتر از هميشه براي خواب به اتاقش رفت. البته خودش هم زياد راغب به گفتگو نبود كه سريع اين موضوع را عنوان كند؛ مي خواست قبل از اين كه او را در جريان بگذارد، آزادانه به چيزهايي كه بيشتر خودش دوست داشت فكرش را متمركز كند، قبل از آن كه مجبورش كنند كه به جنبه هاي مهم ازدواج و اين حرف ها فكر كند.
تمام شب را همان طور پشت ميز تحريرش نشسته بود و با آن خودكاري كه از مهيار به يادگار گرفته بود، تكه هايي از فيلم نامه اش را مي نوشت؛ بعضي قسمت ها را برداشت و به بعضي جاها هم مطلب هاي جديدي اضافه كرد. حالا ديگر مي توانست چهره نياز را به وضوح ببيند و صدايش را واضح بشنود.
ديگر دمدمه هاي صبح بود كه خواب به چشمانش آمد و توانست چند ساعتي را استراحت كند.
اگر نگين تلفن نمي زد، حتماً تا ظهر مي خوابيد و از رختخواب بلند نمي شد. سلانه سلانه خود را به گوشي رساند. با شنيدن صداي گرفته نگين، خواب از سرش پريد و با نگراني گفت :
- چيزي شده نگين؟ صدات گرفته، گريه كردي؟!
- نه،... راستش چرا،... با مامانم بحث مون شد.
آوا آهي كشيد و گفت :
- خب نمي خواد بگي، خودم تا آخر خط رو رفتم.
- ديگه داره كفرم رو در مي آره، مي دوني تقصير خودم شد؛ ديروز بهش نگفتم كه مي رم خونه عمو، يعني بابام بهم گفت كه قبلش به مامانت بگو و برو، اما من گفتم كه حوصله جر و بحث كردن با مامان رو ندارم. آخه مي دونستم اگه بگم، بايد فقط چند ساعت بنشينم و به حرف هاي تكراري شون گوش بدم، ... آوا، بعيد مي دونم مامانم به اين ازدواج راضي بشه.
- مخالفتش بر مي گرده به همون مشكلي كه با عموت داره؟
- خودش كه مي گه نه؛ اما مي دونم كه همش همينه.
حالا ديگر جريان فرق مي كرد. بيش از پيش برايش دانستن اين اختلاف، اهميت پيدا كرده بود. حالا ديگر كنجكاوي در اينباره، مثل گشادن گره اي در داستان هايش، مهم و با اهميت شده بود. مي خواست اول برايش از خواستگاري ديروز مهيار حرف بزند؛ اما آن قدر حال نگين خراب بود كه پشيمان شد و ترجيح داد كه فعلاً چيزي نگويد. اما بهترين فرصت بود كه از او بپرسد :
- دعواي بين عمو و مادرت بر سر چي بوده؟
از طرز حرف زدنش، فهميد كه زياد راغب به گفتگو نيست. با اين حال، داشت كم كم بر خلاف ميلش جواب مي داد :
- تو نمي دوني جريان خونواده ما رو؛... البته اون ها كه با هم مشكلي نداشتن؛ دعواي اون ها بر سر كس ديگه اي شروع شد. همين كينه خود خواهانه باعث شد كه با گذشت اين چند سال... چه طوري بگم؛ نمي دونم مي دوني يا نه.
آوا سر و پا گوش بود و منتظر ادامه حرف او. نگين بعد از مكث كوتاهي ادامه داد :
- مي دونستي عموي من قبلاً يك بار ازدواج كرده؛ البته من معتقدم كه اين ازدواج...
آوا احساس كرد كه يك دفعه بر سرش چيزي كوبيده شد. گوشي از كف دستش لغزيد.
چند دقيقه اي را نگين، همين طور بدون وقفه داشت حرف مي زد؛ اما آوا حتي يك كلام ديگر از حرف هايش را نمي شنيد. بار سوم كه نگين صدايش زد، به خود آمد.
- حالت خوبه آوا!؟!
- آره؛ چيزي نيست، يك دفعه سرم درد گرفت؛ ديشب تا دير وقت بيدار بودم.
نگين ديگر حرفي براي گفتن نداشت و تماسش را قطع كرد. گوشي را سر جايش گذاشت. يك راست به اتاقش بازگشت و بغضي را كه تا آن لحظه سعي كرده بود در گلو نگه دارد، يك دفعه شكسته شد و تمام صورتش را اشك پوشاند. باورش نمي شد؛ نه باورش نمي شد! سر در گم، چند بار دور اتاق چرخيد؛ چه طور توانسته بود اين موضوع را از او پنهان كند، مقصودش از اين كار چه بود!؟ دلش مي خواست فرياد بزند. چند ساعتي را همان طور گذراند و بعد، بي رمق روي تخت افتاد. پشمالويش را در دست گرفت و در پشت سيل اشكهايش، به خرس چشم دوخت؛ با عصبانيت آن را به سمت در پرتاب كرد و بلند گريست.
مهرداد ظرف شيريني را جلوي مهيار گرفت و گفت :
- راستش نگين كه حرفي نمي زنه؛ اما معلومه از سهيل بدش نمي آد. من باهاش صحبت كردم. مي دوني نگين چون هر چيزي خواسته سريع به دست آورده، فكر مي كنه همه چيز به همين راحتيه، الان هم فكر مي كنه زندگي متاهلي هم، مثل خونه باباش، به همان راحتي ست. از مسئوليت ها و بقيه مسائل سخت ديگه ش هم چيزي نمي دونه. الان هم تمام اين مسائل رو يه مشكل كوچيك مي دونه و منتظره ما حلش كنيم و بعد همه چي مثل هميشه سر جاي اولش بر مي گرده.
- من تمام اينها رو به سهيل گفتم خيالت از بابت سهيل جمع باشه. حتي اگه يك درصد هم بهش اطمينان نداشتم، حتي اين اجازه رو بهش نمي دادم اين موضوع رو با تو مطرح كنه.
- براي همين هست كه خيالم راحته.
كمي مكث كرد و بعد لبخندي زد و گفت :
- وقتي شب خواستگاري فرنوش از سهيل پرسيد كه مي تونه بياد اينجا زندگي كنه و شرايطش رو عنوان كرد، نگين اينقدر ناراحت شد وقتي سهيل راحت گفت نه! من كه بهت مي گم نگين زندگي رو خيلي رمانتيك تر از اين حرفا مي بينه. بهش گفتم خب عزيزم راست مي گه اون تمام كار و زندگيش اونجاست، به همين راحتي كه نمي تونه تمام زندگيش رو رها كنه و بياد اينجا. آخه بياد اينجا چيكار كنه؟
مهرداد بلند خنديد و ادامه داد :
- بايد به سهيل بگم با دختر من يه كم با احساس و رمانتيك تر برخورد كنه دوست داشت مثلا مي گفت كار و كاسبي كه سهله، حاضرم به خاطرت از جونم هم بگذرم. من از روراستيش خوشم اومد اما بايد بدونه كه با دخترها آرومتر و ملايم تر برخورد كنه. اگه همشيه اينقدر رك و سرد باشه به مشكل بر مي خورن. قلق خانم ها رو بايد بلد باشي.
مهيار خنديد و سري به طرفين تكان داد و گفت :
- آدم زمخت! هر چي هم بهش گفتم فايده نداشت. در اين مورد هم بايد با نگين صحبت كنيم چون كار كردن روي اين آدم در رابطه با شناخت عواطف و احساست خانمها خيلي سخت تر از اين حرفاست .... اما ذاتا مهربون و با عاطفه ست.
زنگ تلفن به صدا در آمد. مهرداد ببخشيدي گفت و تلفن را جواب داد. بعد از پايان مكالمه اش ادامه داد :
- البته مي دونم كه بيشتر ناراحتي نگين به خاطر حرفهاي فرنوشه. مي ترسه بهانه اي دست مادرش بده. براي همين دلش مي خواد هرچي كه فرنوش بهش مي گه اون بيچاره هم بگه چشم .... فرنوش هم ديروز حرف آخرش رو زد، گفت يا اين شرايطي كه مي گم قبول مي كنه، يا ديگه اسم دختر من رو هم نمي آره و براي هميشه بحثش رو توي خونه تموم مي كنيد. من باز هم با فرنوش صحبت مي كنم. اون هم مثل نگين به فرصت زمان بيشتري براي فكر كردن احتياج داره، بايد جلسات بيشتري بذاريم تا بتونن بهتر با هم آشنا بشن.
- هر جور صلاح مي دونيد.
دوباره زنگ تلفن مكالمه انها را قطع كرد و مهرداد با بي حوصلگي گوشي را برداشت و در چند كلمه كوتاه مكالمه اش را قطع كرد و به منشي اش اطلاع داد كه ديگر هيچ تلفني را به دفترش وصل نكند. مهيار بلند شد و به سمت پنجره رفت. مي خواست حرفش را بزند اما احساس كرد كه شرايط براي گفتن اين موضوع اصلا مناسب نيست. مهرداد كه او متفكر ديد پرسيد :
- انگار مي خواستي در مورد يه وضوع ديگه اي با من صحبت كني؟
مهيار لبه پنجره نشست و با تمبسمي كه بر لب داشت گفت :
- نه، باشه يه فرصت ديگه. فكر مي كنم الان ...
- چي شده؟
مهيار نگاهش كرد. گفت :
- چيزي نيست، حالا بعد در يه فرصت مناسب تر مي گم.
مهرداد بلند شد و به سمت او رفت. رو به رويش ايستاد و گفت :
- دارم نگران مي شم!
مهيار براي اينكه مسئله را چندان مهم نشان ندهد، خنديد و گفت :
- گفتم كه زياد مهم نيست. چه خبر از فرهاد؟ نكنه دوباره ماموريته؟
- بحث رو عوض نكن. فرهاد خوبه ماموريت هم نرفته. حالا حرفت رو بزن.
مهيار بلند خنديد :
- تو كه اينقدر سمج نبودي!
مهرداد مصرانه گفت :
- حرفت رو بزن. تا نگي نمي ذارم از اين در بري.
- خيلي خب .... يه كم اجازه بده.
به چشمهاي منتظر مهرداد خيره شد. وقتي ديد نمي تواند منصرفش كند لبخندي به صورتش زد. كمي دور خودش چرخيد و دو انگشتش را دور لب كشيد و فكر كرد نمي دانست چطور عنوان كند. مهرداد با بي قراري گفت :
- اينقدر گفتنش برات سخته؟
- راستش به فرهاد مربوط مي شه.
مهرداد خيالش راحت شد. نفس راحتي كشيد. فكر كرد در مورد كارهاي دفتري و حقوقي و اينجور مسائل است. گفت :
- كُشتي منو. فكر كردم چي شده! خب الان كه اومد با خودش صحبت كن.
مهيار يكه خورد و گفت :
- مگه فرهاد الان مي آد اينجا؟!
- آره قبل از اينكه بيام شركت بهش گفتم كه مهيار هم مياد اينجا، گفتم بيادش تا ناهار رو با هم بخوريم. بعد از اين همه سال بالاخره همديگه رو بببنيد. نمي دوني چقدر خوشحال شد.
به ساعتش نگاه كرد و گفت :
- الان ديگه بايد سر و كله اش پيدا بشه.
مهيار دستپاچه گفت :
- پس نمي خواد چيزي بهش بگي. چيزي بهش ...
- چي شده؟! مگه نمي گي مربوط به فرهاده؟
- چرا. اما در مورد اين چيزهايي كه تو فكر مي كني نيست. اصلا موضوع يه چيز ديگه ست. نمي خواد فعلا چيزي بگي ها؟!
- حالا كه داره مي آد؛ اگه مشكليه بهش بگو.
مهيار وقتي ديد برادرش كوتاه نمي آيد، آهي كشيد و سر جايش برگشت. مهرداد كنارش نشست و دوباره جريان را پرسيد. مهيار بي تامل گفت :
- موضوع دختر فرهاده.
- آوا!؟!
مهيار سري به علامت مثبت تكان داد. مهرداد با گره اخمي كه در ابروانش افتاده بود، متعجب پرسيد :
- چي شده؟
مهيار كلافه گفت :
- چيزي نشده، فقط مهرداد، نمي تونم برم مستقيم تو چشم هاي فرهاد نگاه كنم و بگم كه عاشق دخترش شدم؛... اون امانتش رو سپرده بود دست من.
مهرداد از تعجب، دهانش باز مانده بود؛ كمي سكوت كرد و ناباورانه گفت :
- جدي مي گي؟!
مهيار تبسمي بر لبانش نشست و مهرداد خوشحال پرسيد :
- باورم نمي شه كه تو بالاخره تصميم به ازدواج گرفتي؛ از كي؟
- از همون لحظه اول كه ديدمش. اين مدت كافي بود كه بفهمم چه قدر دوستش دارم.
- نمردم و بالاخره كسي كه تو انتخاب مي كني رو ديدم.
- حالا نظرت چيه؟
مهرداد با لبخندي عميق، در آغوشش كشيد و گفت :
- خيلي خوشحالم؛ به حُسن انتخابت تبريك مي گم. چه قدر دلم مي خواست كه چنين لحظه اي رو مي ديدم.
رو به رويش نشست و مشتاقانه پرسيد :
- خب چرا زودتر نگفتي؟
- نشد؛ حالا مي گي چه كار كنم؟ حقيقتش، اين موضوع رو به خودش گفتم؛ اما روم نمي شه به فرهاد بگم؟
- نگران فرهاد نباش؛ بسپار به من. خودم مي دونم با رفيقم چه طوري كنار بيام.
مهيار از ته دل، لبخندي زد و با نگاه، از او تشكر كرد. مهرداد از سر شوق، شيريني اي برداشت و در دهان گذاشت و گفت :
- چه قدر عالي مي شه؛ يعني ما و خانواده فرهاد با هم فاميل مي شيم!؟
مهرداد براي چند لحظه اي بي حرف، به همراه تبسمي بر لب ها، به برادرش كه دستش را زير چانه زده بود، نگريست، مهيار با تعجب پرسيد :
- چيه؛ چرا اين طوري نگام مي كني؟
- هيچي. فقط خوشحالم. به بازي روزگار فكر مي كنم. هيچ وقت به ذهنم خطور نكرده بود؛ برادرم و دختر فرهاد؛ عجب!... حتماً فرهاد هم از شنيدنش تعجب مي كنه!
- جان مهيار الان كه فرهاد اومد چيزي نگي ها، بذار وقتي كه من رفتم. فقط زود خبرش رو بهم بده.
مهرداد به بي قراري اش خنديد و با مكثي طولاني، آهسته گفت :
- چه قدر هم به هم مي آيد.
- واقعاً؟
- باور كن... فقط، فكر مي كنم يه كم اختلاف سني تون زياد باشه؛ چند سال...
با ديدن چهره در هم مهيار، خنده اش گرفت و نتوانست حرفش را ادامه بدهد.
هر لحظه كه به ديدارش نزديك تر مي شد؛ ضربان قلبش تندتر و تندتر مي زد. نمي خواست به خود بقبولاند كه اين تغيير حالت، به خاطر اوست؛ اما در واقع بود. با اين همه بغض غمگيني گلويش را مي فشرد و نمي دانست به خاطر صحبت هاي نگين است؛ يا... نه دليل ديگري نداشت؛ نمي توانست به خود ش دروغ بگويد. اين را در اين دو شب، هنگامي كه سرش را روي بالش گذاشته بود و به يادش گريه كرده بود، فهميده بود. اول خود را به آن راه زد و به خود گفت كه تمام اين دلتنگي و افسردگي اش به خاطر رفتار و كارهايي است كه وحيدي بر سرش آورد؛ اما خودش هم مي دانست كه حتي يك قطره آن اشك ها به خاطر وحيدي فرو نمي ريزد؛ چون او را لايق ريختن اين همه اشك نمي دانست. وقتي با خود و حقيقت درونش كنار آمد، قبول كرد كه تنها بهانه براي گريه كردنش اوست. از دستش واقعاً دلگير و عصباني بود؛ مي دانست كه در اين ميان، جرياني هست كه نمي داند چيست. هر چه بود خود را فريب خورده و زخم خورده مي پنداشت. تنها چيزي كه داشت با آن كنار مي آمد و به خود مي قبولاند اين بود كه آنچه را كه نشان مي دهد نيست. دروغ! چرا نمي توانست اين حرف را در كله اش فرو كند!؟
با نزديك شدن ديدارش، ترس ناشناسي در دلش افتاده بود! به خودش قول داده بود كه عادي باشد، انگار كه در اين مدت، هيچ به ياد او نبوده و الان هم، تنها همانند يك ميزبان مؤدب، از ديدن دوباره اش مسرور و خوشحال است. حتي در خيال هم از بي محلي هاي خودش دلش گرفت!... سخت اسير نگاه هاي او بود؛ كاش مي توانست چشم از نگاه هاي او بپوشد!
وقتي عقربه ساعت، به نُه نزديك شد، فرهاد با نگراني ساعتش را نگاه كرد و گفت كه نكند فراموش كرده باشد؟! آوا دلش گرفت و دوست نداشت كه اين طور شده باشد؛ با همه ذهنيتي كه از او پيدادكرده بود، دلش مي خواست كه بيايد، تا به او ثابت كند كه چه قدر همه چيز برايش بي تفاوت و معمولي بوده است.
زنگ كه به صدا در آمد، جلوي آيينه ايستاد و سعي كرد خود را آرام نشان دهد؛ درست همان طور كه در ديدار اول با او رو به رو شده بود. مادرش صدايش زد. پدرش به استقبال او بيرون رفت. خواست اول، از گوشه پنجره اتاقش، داخل حياط سرك بكشد و بعد از ديدن او، وارد سالن بشود. مادرش دوباره صدايش زد.
مهيار را ديد كه شانه به شانه پدرش، قدم در حياط گذاشت. متوجه دسته گل زيبايي كه در دست پدرش بود، شد؛ همه هم از گل هاي ليليوم! آوا پوزخندي زد؛ اين همان گلي بود كه دوست داشت. اين را وقتي كه به كوه رفته بودند از او پرسيده بود :
- گل هاي صحرايي رو دوست داريد؟
- همه چيز طبيعت زيبا و شگفت انگيزه! از نظر من خارهاي بيابون هم قشنگي خاص خودش رو داره.
- چه گلي رو بيشتر از همه دوست داريد؟
اين را هم يكي از حيله هاي او مي دانست.
سلام و احوالپرسي آنها در سالن پيچيد. بعد، صداي پدرش آمد كه تعارفش مي كرد كنار شومينه بنشيند، بعد هم به خاطر دير آمدنش گله كرد. آوا بيرون آمد. در ميان راهرو، بوي ادكلن آشناي او، وارد ريه هايش شد. ياد خانه او، بر آن داشتش كه فكر كند، هيچ اتفاقي نيفتاده است؛ تا بتواند حداقل، جبران مهمان نوازي اش را بكند. وقتي وارد سالن شد، مهيار در حال گوش دادن به صحبت هاي مادر و پدرش بود كه داشتند در مورد سرما و تعطيلي مدرسه ها حرف مي زدند. با ديدن آوا لبخندي زد و از روي مبل برخاست. آوا پيش از او سلام كرد و تعارف كرد تا بنشيند.
مهيار از همان برخورد اول، با ديدن چهره و لحن سرد آوا و لبخندي كه معلوم بود به اجبار مي خواهد بر روي لبانش بنشاند، متوجه شد كه رفتارش مثل هميشه نيست.
آوا مادرش را با نگاه دنبال كرد. آهسته عذر خواهي كرد و به دنبال او وارد آشپزخانه شد. سيني را از دست مادرش گرفت و آهسته گفت :
- شما بريد؛ من چاي رو مي ريزم.
مادرش به همان آرامي گفت :
- مي گم خوبه اول شام رو بكشيم بعد پذيرايي كنيم؛ آخه خيلي دير اومد.
آوا به ساعت نگاه كرد و گفت :
- نه خيلي زوده؛ حالا يه مختصر پذيرايي مي كنيم بعد شام رو مي كشيم.
مادرش يواشكي نگاهي انداخت و با لبخندي گفت :
- ماشاا... ! بي خود نيست كه فرهاد هميشه تعريفش رو مي كنه.
پدرش بحث اجتماعي و اقتصادي راه انداخته بود. مهيار كمتر حرف مي زد و بيشتر گوش مي داد. چند كلمه اي هم كه حرف زد، بيشتر در تاييد صحبت هاي فرهاد بود؛ آن هم خيلي كوتاه و مختصر. آوا براي لحظه اي سرش را بالا آورد و يك دفعه، همان نگاهي را كه با خود عهد كرده بود براي هميشه فراموشش كند، ثابت بر روي خود ديد. سرش را پايين انداخت. در استكان آخر، آب جوش ريخت و داشت به خودش بد و بيراه مي گفت كه چه دليلي داشت به او همان لبخند بي روح را بزند؟! در مقابل او و نگاهش، گويي مسخ مي شد! مهيار نگاهش را به فرهاد دوخت و با سر، حرف هاي نشنيده او را تاييد كرد.
چاي را جلوي همه گرفت و نشست. پدرش بلند شد و به او گفت :
- خوب مهيار جان، حوصله يه شكست رو كه داري؟
مهيار متوجه شد و گفت :
- معلومه اين چند سال، حسابي تمرين كردي كه اين طور با اطمينان حرف مي زني.
فرهاد خنديد و استكان چاي خودش و او را برداشت و پاي ميز شطرنج برد و گفت :
- من كه آخرش نتونستم حريفت بشم؛ مي خوام اينبار دخترم رو به وكالت از خودم براي شكست دادنت بفرستم كه ماتت كنه.
مهيار به آوا نگاه گذرايي انداخت و گفت :
- پس اين چند سال به دنبال يه حريف قَدَر براي من مي گشتي؟
فرهاد به هر دوي شان نگاه كرد و گفت :
- پس چرا نشستيد؛ بياييد ديگه؟!
مهيار بلند شد و آوا انگار رمقي براي بلند شدن نداشت. مي دانست كه زير نگاه نافذ او، رنگ چهره و لرزش دستانش، پوشيده نمي ماند؛ حتماً همه چيز را مي فهميد و آن وقت او به هدفش مي رسيد. پدرش با تعجب نگاهش كرد و دوباره صدايش زد. مهيار مثل هميشه خونسرد و آرام نشان مي داد. آوا بشقاب ميوه اش را برداشت، تا سر خود را اين طور گرم كند وقتي نشست، فرهاد به شانه مهيار زد و گفت :
- نگران نباش، خودم وسايل دوپينگت رو فراهم مي كنم.
وقتي وسايل پذيرايي را روي ميز كنار دست او گذاشت، بالاي سر او قرار گرفت و آهسته به او گفت :
- مهيار جان، كلي كلاس واسه ت پياده كردم؛ رو سفيدمون كني ها؟
مهيار به بالاي سرش نگاهي انداخت و به فرهاد لبخندي زد. آوا حرف پدرش را شنيد، با دلخوري گفت :
- بابا! بالاخره شما كدوم طرفي هستيد!؟
- نترس دخترم؛ اينها همش حربه بازيه. دارم به حريفت اعتماد به نفس مي دم؛ دو طرف كه قوي باشن، بازي هيجانش بيشتره.
مادرش بلند شد و بعد فرهاد برخاست تلويزيون را روشن كرد و هر از گاهي به شوخي به يكي از آن ها متلكي مي انداخت. مهيار، متفكر، انگشتش را دور خط لبش كشيد و فوري مهره اي را كه انتخاب كرده بود جا به جا كرد. آوا بي خيال به بازي پرسيد :
- از آقا سهيل چه خبر؟
- آخ نگو! روز خوش برام نذاشته!
آوا مي خواست او را به هدفي كه مي خواست نزديك تر كند، براي همين گفت :
- دلتون نمي خواد به خاطر دوست تون هم كه شده، قدمي براي اين امر خير برداريد و با مادر نگين صحبت كنيد؟ شايد حرف هاي شما باعث بشه كه ايشون هم كوتاه بياند و به اين ازدواج راضي بشن.
حالت حرف زدنش كه به طعنه اي نيش دار شباهت داشت، نگاه پرسشگر مهيار را يك ياره به صورت سردش كشاند. با همان سردي كه او حرفش را زده بود، جواب داد :
- من دخالتي نكنم بهتره.
- حتي اگه مطمئن باشيد كه با حرف زدن تون، مي تونيد اين مشكل رو حل كنيد، به خاطر برادرزاده تون هم كه شده پا پيش نمي ذاريد؟!
مهيار منظورش را از اين حرف ها نمي فهميد؛ چنين برخوردي را از او انتظار نداشت! بدون اين كه به سوال آخرش جواب بدهد، به چشمانش خيره شد. دست از بازي كشيد؛ به مبل تكيه داد و همان طور با نگاه، تمام زواياي چهره سرد او را به اميد نقطه روشني كاويد.
آوا زير نگاه او، مثل هميشه، خود را مصلوب شده ديد. كوتاه آمد و با التماس گفت :
- اگه يه چيزي بگم ناراحت نمي شيد؟
- خواهش مي كنم؟
- من اصلاً حوصله شطرنج رو ندارم؛ اگه مي شه ديگه به بازي ادامه نديم؟
- هر طور ميلتونه.
فرهاد با ديدن آن دو، فكر كرد بازي به اتمام رسيده. نمي دانست كدام يك از آن ها كيش و مات شده اند، براي همين پرسيد :
- چي شد كي رو سفيدم كرد؟
آوا گفت :
- شطرنج بازي پيرمردهاست، خيلي كسل كننده ست!
فرهاد خنديد و گفت :
- يعني ما پيرمرديم ديگه؟ ديدي مهيار جان، چه قدر قشنگ به هر دومون متلك انداخت؟
مهيار به آرامي لبخندي زد. فرهاد به دخترش گفت :
- بعد، مهيار رو ببر غار اصحاب كهفت رو بهش نشون بده.
و رو كرد به مهيار و گفت :
- دلم مي خواد بري ببيني چه بلايي به روز اتاق آورده؛ فكر نكن فقط خودت كارهاي خارق العاده انجام مي دي؛ تو رفتي توي روستا و واسه خودت قصر ساختي، اين توي شهر واسه خودش دِه درست كرده!
آوا اصلاً از اين پيشنهاد پدرش خوشش نيامد. تازه توانسته بود از زير نگاه او، خودش را خلاص كند. هنوز نشسته بود. مهيار فهميد و گفت :
- البته اگه آوا خانوم مايل باشن اتاق شون رو به هر كسي نشون بدن.
- خواهش مي كنم، اين چه حرفيه! البته اون قدرها هم كه پدر تعريف مي كنه، ديدني نيست!
مهيار بلند شد و آوا، ديگر نمي توانست حرفي بزند. به اجبار برخاست و جلوتر راه افتاد تا آوا او را به سمت اتاقش راهنمايي كند. مهيار از فرهاد عذرخواهي كرد و به دنبال او راه افتاد.
از راهرو گذشت. آخر راهرو يك در قديمي چوبي ديد و متوجه صحبت فرهاد شد. آوا در باز كرد و به او تعارف كرد كه به داخل برود. مهيار وارد اتاقش شد؛ همه جاي اتاق او را از نگاه گذراند و گفت :
- جاي دنجي براي خودتون درست كرديد.
به حلقه هاي فيلم كه به ديوار اتاقش آويزان كرده بود و بعد بقيه وسايل نگاه انداخت و با لبخندي گفت :
- مخلوطي از وسايل قديم و مدرن امروز رو اينجا جمع كرديد. معلومه با هيچ دوره اي مشكل نداريد.
- هميشه مشكل اصلي آدم ها بودند نه روزگار و زمونه.
هر چند او به متلك اين حرف را زده بود؛ اما مهيار منظورش را نفهميد، كنار تختش نشست و همان طور بدون كلمه اي حرف، نگاهش كرد. آوا نفسش در سينه حبس شده بود؛ دلش مي خواست كه زودتر بيرون بروند؛ مي دانست كه خيال او در گوشه و كنار اتاقش حضور دارد. مي ترسيد او با نگاه نافذش، ردي از آن پيدا كند و مشتش جلوي او باز شود. آوا همان جا به ديوار تكيه داد.
مهيار سرش را چرخاند و پشمالو را كنار بالشتش برداشت و با لبخند گفت :
- اين همون خرسه؟
آوا طوري وانمود كرد كه انگار آن چنان هم برايش چيز با اهميتي نيست و تنها سرش را به علامت مثبت پايين آورد. بعد در دل، به خودش لعنت گفت كه چرا آن را در جايي پنهان نكرده بود. نمي خواست بفهمد كه هنوز هم آن را كنار تختش نگه مي دارد.
هر چند از بي تفاوتي چهره اش مهيار جا خورد؛ اما طوري وانمود كرد كه متوجه حالت او نشده است و براي لحظه اي در چشمانش خيره شد و با لبخندي، خرس را سر جاي اولش باز گرداند. بلند شد و به سمت ميزش رفت.
دست نوشته هايش همان طور در هم و نامنظم روي ميز تحريرش ريخته بود. با خود دعا كرد كه مبادا برگه اي را بر دارد و بخواند. اين مدت، آن قدر ذهنش مشغول و در هم بود كه هر چه به ذهنش مي رسيد مي نوشت و بر نمي گشت نگاه كند كه چه نوشته است. مبادا همان برگه اي كه بر مي دارد، درباره او چيزي نوشته باشد!؟ براي اين كه ذهن او را مشغول كند، گفت :
- بايد ببخشيد، روي ميز من همش همين طوره، همه مي دونن و دست به اين قسمت اتاقم نمي زنن، فقط خودم مي فهمم كه چي به چيه.
مهيار بي توجه، لبه ميزش نشست. نگاهي به تمام برگه ها انداخت و يكي از آن ها را جدا كرد وگفت :
- اجازه هست؟
آوا نتوانست بگويد كه خصوصي است و گذاشت كه بخواند. چشمان مهيار روي خط هاي نوشته شده لغزيد. آوا حالت بچه مدرسه اي را داشت كه معلمش پاي ميزش صدا زده است و برگه امتحاني اش را تصحيح مي كند و منتظر است كه اشتباهي از او ببيند، تا جلوي همه كوچكش كند. دلش مي خواست هر چه زودتر از اين جستجو و بازرسي اش دست بردارد. انگار به دنبال سر نخي مي گشت كه رسوايش كند. او برگه را گذاشت و يكي ديگر برداشت. با لبخندي كه زد، رنگ از چهره آوا پريد. پرسيد :
- اينها كه مي نويسيد خياليه يا بر اساس واقعيته؟
- اكثرشون واقعيه، بعضي جاها هم مخلوطي از هر دو.
- اين اسمي كه نام برديد... نياز ، اين هم واقعيه؟
- چه طور مگه!؟
جوري از ذهنش نوشتيد كه انگار واقعاً خودش نشسته و اين حرف ها رو براتون زده.
بعد چند خطي از نوشته اش را خواند. آوا به اين حساسيتش، به تلخي خنديد. يك ابرويش را بالا انداخت و گفت :
- خب اينم يكي از فن هاي نويسندگيه.
براي اين كه بيشتر لجش را در بياورد گفت :
- البته اين مورد استثناست؛ خيلي از حرف هاش همونيه كه توي واقعيت وجود داشته.
مهيار دقيق به چهره اش خيره شد و گفت :
- پس حضورش در عالم واقع وجود داره؟
آوا حرفش را تاييد كرد و از اين كارش لذت برد. مهيار برگه را روي ميز گذاشت و با يك دست، موهايش را بالا نگه داشت. آوا به حلقه موهاي خرمايي رنگش كه بين انگشتانش جا خوش كرد، نگاه انداخت، بعد سرش را به سمت دستان جستجوگرش چرخاند. مهيار در ميان برگه ها، خودكاري كه خودش درست كرده بود، مشاهده كرد، آن را برداشت و با لبخندي كه به طعنه زد، گفت :
- از اين به بعد لطف كنيد، هر وقت به نياز فكر مي كنيد، با اين خودكار ننويسيد؛ چون اين يك عشق خيالي نيست؛ اگه از حس قوي تون كمك بگيريد، متوجه مي شيد كه همش واقعيه.
بعد خودكار را در قلمدان گذاشت و به چهره يخ زده او لبخند زد و گفت :
- مي بخشيد؛ من هميشه اين قدر حساس نيستم؛ اما در بعضي موارد خيلي حساس و شايد فوق العاده حسود بشم.
آوا نمي دانست چه حالي دارد؛ خوشحال است يا ناراحت. مي خواست چيزي به او بگويد؛ اما نتوانست و خود را پشت يك سكوت عذاب آور پنهان كرد.
براي مهيار رفتار امشب آوا، عجيب بود. انتظار اين رفتار سرد و غير منتظره اش را نداشت. حرف هاي دو پهلويش عذابش مي داد و دلش مي خواست دليل اين رفتارش را بداند. تنها چيزي كه به مغزش خطور نكرده بود، اين طرز برخورد و بي محلي هاي او بود؛ آن هم بعد از اين همه فكر وخيال هاي خوش!
آوا از سر و صدايي كه از آشپزخانه مي آمد، متوجه شد كه مادرش دارد شام را مي كشد، بهانه دستش آمد و گفت :
- انگار شام حاضره؛... خوب بهتره تا سرد نشده بريم.
مهيار هنوز داشت در چشمان هراسان او، به دنبال جواب سوالش، مي گشت. آوا چند قدم به سمت در رفت. مهيار همان طور نشسته بود، ديگر طاقت نياورد و صدايش زد :
- آوا؟
آوا بر گشت و آهسته جواب داد :
- بله؟!
مهيار نزديك تر رفت و رو به رويش ايستاد و پرسيد :
- چي شده؟
آوا انگشتان يخ زده اش را در هم گره كرد و گفت :
- چي رو چي شده؟!
- از دست من دلخوري؟... به خدا اگه مي دونستم كه ناراحت مي شي، اون روز حرفي بهت نمي زدم و از همون روش خواستگاري سنتي پيش مي رفتم.
آوا سرش را پايين انداخت. مهيار در چهره اش دقيق شد و گفت :
- فرهاد گفته بود يه مدته توي خودت رفتي؛ گفتم حتماً ارتباطي به حرف هاي اون روز من داره؛ آوا من باعث ناراحتيت شدم؟
آوا صورتش را برگرداند؛ بغض سمجي گلويش را مي فشرد. مهيار بي تاب و بي قرار به سكوت عذاب آورش چشم دوخت. وقتي چيزي نگفت، مطمئن شد كه باعث تمام اين رفتارهاي او خودش بوده است. در حالي كه سعي داشت لبخند بزند، اما در صدايش، به طور آشكار، ناراحتي اش مشخص بود. گفت :
- شما اولين كسي نيستيد كه از اين رك گوييم ناراحت مي شيد؛ اما شما اولين كسي هستيد كه اگه بفهمم به خاطر كوچك ترين حرفي از من ناراحت شديد، حاضرم به خاطرش، اون قدر ازتون عذرخواهي كنم كه خودتون به زبون بيايد و بگيد كه ديگه منو بخشيديد.
آوا هنوز سكوت كرده بود. مهيار ادامه داد :
- من فردا از اين جا مي رم، تنها مي خواستم به يك اميد اينجا رو ترك كنم كه بدونم حداقل داريد به پيشنهادم فكر مي كنيد. همين كه بدونم به من فكر مي كنيد، برام كافيه.
از او سريعاً جوابي نمي خواست؛ تنها دوست داشت از چهره اش بخواند كه چند در صد از رؤياهايش به حقيقت مي پيوست. آوا ديگر تاب شنيدن حرف هايش را نداشت، وقتي سرش را بالا آورد و نگاهش كرد، مهيار با ديدن چشم هاي پر از اشكش، حس كرد كه بار سنگيني روي سينه اش فشار مي آورد و جلوي نفسش را گرفته است. دستش را به چفته در گرفت و گفت :
- آوا تو رو خدا به من بگو چي شده؟
- من به پيشنهادتون فكر كردم؛ من نمي تونم با شما ازدواج كنم.
مهيار يكه خورد و در سكوت نگاهش كرد و غمگين پرسيد :
- چرا؟... براي چي به اين سرعت جوابم مي كني؛ نمي خواي بيشتر در موردش فكر كني؛ اين قدر مطمئني!؟
- بله مطمئنم.
- حداقل بگو چرا؟
- نمي تونم حرف هاتون رو باور كنم.
- براي چي؟! چي گفتم كه باعث اين شك و ترديدت شده؟!
آوا عصبي پوزخندي زد :
- نمي دونم چرا سعي داريد از من پنهانش كنيد،... هنوز هم دوست نداريد حرفي از ازدواج قبل تون بزنيد!؟
پدرش صداشان زد :
- آوا كم سر اين بنده خدا رو خورديد؛ اينجا هم دست از سرش بر نمي داري؟! تعارفشان كن بيان شام حاضره... مهيار جان بفرما شام.
مهيار عصبي بود و نمي دانست اين موضوع را چه كسي به او گفته است؛ حتماً از فرنوش؛ يا نگين! از همين روز مي ترسيد؛ نمي دانست چگونه برايش تعريف كرده اند كه او را تا اين حد متغير و عصبي كرده اند. تنها به زبانش آمد كه بگويد :
- كي به شما گفته؟
آوا به اين اميد بود كه او حرفش را تكذيب كند، اما او با اين حرفش نشان داد كه همه چيز واقعيت دارد، گفت :
- پس حقيقت داره!... اونش ديگه فرقي نمي كنه.
مهيار تقريباً داد زد :
- اما براي من فرق مي كنه!... من در هر صورت به شما مي گفتم؛ اما نه اون طور كه اون ها براي شما تعريف كردن. براي همين هم مي خواستم اول مهرداد رو بفرستم تا با فرهاد صحبت كنه. مطمئنم كه همه چيز رو به شما نگفتن.
آوا فكر نمي كرد اگر اين حرف را غافلگيركننده به او بگويد، اين قدر راحت با آن برخورد كند. با بغض، نيشخندي زد و ديگر نتوانست تحمل كند و از اتاق بيرون رفت. مهيار آن قدر عصبي بود كه نمي دانست ادامه شب را چگونه در كنار آنها بگذراند.
خودش را شماتت مي كرد چرا به اين سرعت پيشنهادش را مطرح كرده بود، شايد اگر كمي صبر مي كرد تا خود مهرداد با آنها صحبت مي كرد؛ آن موقع همه چيز فرق مي كرد. اما حالا ديگر كار از كار گذشته بود.
سر ميز شام، هر دو ساكت و در خود فرو رفته بودند. مهيار اصلاً نفهميد چه خورد و بيشتر با غذاي داخل بشقابش بازي كرد. فكر چنين روزي را كرده بود كه رو به روي كسي كه دوستش دارد بنشيند و نتواند از خودش دفاع كند. فرهاد سر به سرش مي گذاشت و مهيار سعي مي كرد با ميل بيشتري غذا بخورد تا آنها ناراحت نشوند؛ اما تنها آوا مي دانست كه چه حالي دارد، خودش هم دست كمي از او نداشت.
بعد از خوردن شام، به رسم ادب هم كه شده بود كمي نشست. بعد بلند شد عذرخواهي كرد و بهانه آورد كه چون فردا توي راه است، بايد زودتر برگردد و كمي استراحت كند. صميمانه از آنها تشكر كرد و فرهاد و خانواده اش را دعوت كرد كه حتماً براي تعطيلات عيد به ويلايش بيايند. فرهاد به داخل سالن بازگشت تا چيزي بپوشد و به دنبالش براي بدرقه اش بيرون برود.
آوا بي حرف كنارش ايستاده بود، نمي خواست اعتراف كند كه رفتار امشبش و حرف هايي كه به او زده بود، چه قدر داشت عذابش مي داد. مهيار دلش نمي خواست كه آن طور آنجا را ترك كند، لبخندي زد و گفت :
- اگر مي خوايد با اين چهره بدرقه م كنيد، پيشنهاد مي كنم سريع برگرديد داخل منزل. ... ببينم، به شما رسم درست مهمون نوازي رو ياد ندادن؟!
جلوتر رفت؛ گوشه يقه كاپشنش را گرفت و گفت :
- خانم كوچولو! زود در مورد من قضاوت نكن. اگه فرصت مناسبي بود، حتماً خودم همه چيز رو برات تعريف مي كردم كه بفهمي خيلي زود و يك طرفه به قاضي رفتي.
- چرا آدم ها براي نشون دادن خودشون، اين قدر به زمان احتياج دارن؟!
- بعضي چيزها با گذر زمان مشخص مي شه نه در لحظه.
فرهاد پالتو پوشيده، جلوي در حاضر شد و به او گفت كه اينبار از احوال خودش بي خبرش نگذارد و تماسش را با او قطع نكند. مهيار باز هم از آن ها تشكر كرد و سوار ماشينش شد و با تك بوقي راه افتاد. وارد خيابان كه شد؛ اشك در چشمانش حلقه بست و ديگر نتوانست ماشين را هدايت كند. ماشين را گوشه اي نگه داشت. آهي كشيد و با مشت، محكم روي فرمان كوبيد و زير لب ناسزا گفت لعنت به شما.
موضوعات مشابه
-
توسط Petek Dinçöz در انجمن ایرانگردی
پاسخ: 0
آخرين نوشته: 06-17-2012, 11:25 PM
-
توسط ADMIN در انجمن اخبار سینما تئاتر تلویزیون خوانندگان کنسرت ها
پاسخ: 0
آخرين نوشته: 04-01-2012, 11:31 PM
-
توسط sepide در انجمن آموزش عمومی
پاسخ: 0
آخرين نوشته: 09-03-2011, 11:02 PM
-
توسط saghy در انجمن آثار دفاع مقدس
پاسخ: 0
آخرين نوشته: 04-23-2011, 06:15 PM
-
پاسخ: 0
آخرين نوشته: 01-08-2011, 08:47 PM
جملات و کلمات سرچ شده این تاپیک در گوگل:
سکوت عشق مریم فولادی
,
سکوت عشق از مریم فولادی
,
عكس نگين روي لب
,
رمان سکوت در انتظار
,
دانلود گوشه های پنهان از مریم فولادی
,
خلاصه داستان گوشه هاي پنهان از مريم فولادي
,
خواندن رمان سکوت عشق مریم فولادی صفحه 1
,
رمان سکوت عشق مریم فولادی
,
گوشه های پنهان
,
ره سمى كجى رووت
,
رمان عشق علی و مریم
,
عكسهاي زنهاي هندي
,
گوشه های پنهان مریم فولادی
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین انجمن
Search Engine Friendly URLs by vBSEO