کاربران عزیز هزینه نگهداری سایت و سرور بسیار بالا رفته است و هیچگونه حامی مالی نداریم، لطفا ما را حمایت کنیداینجا را کلیک کنید

تولبار انجمن پی سی پرشین را میتوانید با کلیک بر روی اینجا نصب نمایید

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 8 از 13
  1. #1

     
    NEGAR آواتار ها
     

    محل سکونت
    آذربایجان
    علایق
    موسیقی_والیبال.شنا
    شغل و حرفه
    والیبال_شنا_طراحی.روانشناسی
    نوشته ها
    5,911
    میانگین پست در روز
    6.73
    ميزان امتياز:
    11736
    پسندیده
    2,437
    موردپسند6,157باردر2,612پست

    15 "رمان " سکوت عشق >>مریم فولادی

    "رمان " سکوت عشق >>مریم فولادی

    فصل 1



    - آقاي "وحيدي" ، همه ي ساكها رو بيارم پايين؟
    - نه آقاي "فرداد"، .....خانمها وسايلشون رو بردن؟
    - "نگين" ، دخترم، شماها ديگه به وسيله اي احتياج نداريد؟
    - نه بابا ، فقط زود كليد رو بياريد كه دارم از خستگي مي ميرم.
    و با گفتن اين حرف ، روي پلّه نشست. كيف كولي اش را از روي شانه برداشت، با بي حوصلگي به دوستش گفت :
    - از صبح تا حالا، صد مرتبه به "ماهان" زنگ زدم، اما نمي دونم چرا گوشيش رو برنمي داره!؟
    - دستش به بر پايي نمايشگاهش بنده، مي دوني چه قدر براي گرفتن اين عكس ها زحمت كشيد. خيلي دلم مي خواست بازديد نمايشگاهش مي رفتم. بچه ها مي گفتن اين بار غوغا كرده!
    - من وتو كه نمي رسيم بريم، ولي وحيدي حتما خودش رو مي رسونه.كاش به جاي وحيدي ، ماهان مي اومد.
    - آخه ماهان، سر پيازه يا ته پياز، وحيدي مديرعامل شركته. نگران نباش،مطمئنم وحيدي اونو به عنوان عكاس معرفي مي كنه، چون توي گروه عكاسي ماهرتر از ماهان نداريم. حالا بلند شو اين جوري جلوي چشم من غمباد نكن.
    نگين، چهره اش به خنده اي باز شد، وگفت :
    - "آوا" باور كن حتي فكر كردنش هم برام لذت بخشه. هنوز عاشق نشدي تا بفهمي كار كردن در كنار كسي كه دوستش داري، چه حس زيبا و.....
    - خواهش مي كنم از همين اول كاريه، شروع نكنيد به اين لوس بازي ها،كه اصلا حوصله هندي بازي نداريم.
    نگين، دولا شد و داخل حياط را نگاهي انداخت و گفت :
    - پس چرا نميان بالا !؟
    به آوا نگاه كرد و با تمسخر گفت :
    - حتما وحيدي داره سخن راني كوتاهي در رابطه با تفاوت ساختمان هاي ايام عتيق با عصر مدرنيزه ايراد مي كنه.....فكر كنم قصد داره هر چي بار علمي توي اين چند ساله جمع كرده ،اين چند ماهه سر ما خالي كنه.
    لبخندي به شيطنت زد و در دنباله حرفش گفت :
    - بلكه هم بتونه كمي خودش رو تو دل تو جا كنه !
    و بلند داد زد.
    - بابا خسته شدم .
    آقاي فرداد ، نگاهي به بالا انداخت و به وحيدي گفت :
    - اين خونه كلنگيه ، بيا زودتر بريم تا دخترم با يه جيغ ديگه ، خشت و گل اينجا رو ، رو سرمون خراب نكرده.
    وحيدي نگاه ديگري به اطراف انداخت وگفت :
    - واقعا دلم لك زده بود كه يكي از اين خونه ها رو با سبك معماري قديمي شون ببينم. اين جور ساختمون ها فراموش شده ، تعدادشون خيلي كم شده . براي همينه كه دارن سعي مي كنند كمي از فضاي آرام وراحت اين جاها رو ، توي قهوه خونه ها و رستوران ها پياده كنند، اما آخرش لطف و صفاي اين خونه هاي قديمي رو نداره .
    - بي فايده هم هست ، شما دور تا دور رو مشاهده كنيد..... ببينيد ساختمون ها رو تا كجا ساختند ! مردم دارن به آپارتمان نشيني عادت مي كنند . در ثاني نمي شه در كنار چنين ساختمان هايي ، ديگه از اين سبك معماري استفاده كرد ، الان تمام پنجره هاي اطراف مشرف هستند به اين حياط ، ديگه كجا مي شه مثل قديم ها همه اهل خونه بريزند تو حياط و راحت باشند . بايد با زمونه پيش رفت ، بعضي چيز ها هست كه حفظ و نگهداريشون بيشتر مايه دردسر تا مايه آرامش. اگر برادرم اصرار نمي كرد ، تا حالا اينجا رو كوبيده بودم و يك مجتمع تجاري عالي مي ساختم . لبخندي زد ، دستش را دوستانه به شانه اوزد ، و ادامه داد :
    - امان از دست شما جوون ها ، نه به اون مدرنيزه بازي هاتون و نه به اين پا يبندي به ارزش ها و سنت هاي قديمي تون ! من كه سر در نمي آرم ، از نظر من يا زنگي زنگي يا رومي رومي .
    وحيدي ، كوتاه آمد ، شانه هايش را بالا انداخت وديگر چيزي نگفت .
    آقاي فرداد ، گفت :
    - فكر كنم شما و برادرم هم زبون هاي خوبي براي هم باشيد .
    - اميدوارم .
    نگين ، دهانش را باز كرد تا داد ديگري بزند ، اما آنها را در حال بالا آمدن از پله ها ديد و گفت :
    - چه عجب !
    آقاي فرداد ، گفت :
    - چه قدر كم طاقتي عزيزم !
    و كليد را در قفل چرخاند و همه را به داخل سالن راهنمايي كرد .
    نگين ، سريع ، خودش را روي مبل انداخت و بلند و كشيده گفت : آخيش ! !
    آقاي فرداد ، خنديد وگفت :
    - انگار كوه كنده ! جناب وحيدي ، من كه خدمت تون عرض كردم ، اين دردونه من تا پايان فيلم برداري دووم
    نمي آره .
    نگين ، با دلخوري گفت : بابا !
    وحيدي ، سامسونتش را كنار مبل گذاشت ، نگاه مو شكافانه اي به اطراف انداخت وگفت : فكر كنم برادرتون هر روز به اين جا سر مي زنند ، چه قدر همه چيز مرتب و تميزه !
    - ديروز كه تماس گرفت ،گفت كه همه چيز رو براي اومدن مون آماده كرده ، فكر نمي كردم به اين جا هم سري زده باشه ! بعد بلند شد وگفت : جناب وحيدي ، شما كه با يه چاي دبش موافقيد ؟
    آوا گفت : آقاي فرداد ، اگر اجازه بديد چاي رو من دم مي كنم ؟
    - نه دخترم ، سماور قديميه ، شماها از پسش بر نمي آيد .
    آوا بلند تا از نزديك ، عكس هاي قديمي وسياه و سفيد داخل قابهاي آويخته شده به ديوار را تماشا كند .
    نگين پرسيد : كسي تشنه ش نيست ؟
    با جواب منفي آن ها ، به دنبال پدرش به آشپزخانه رفت .
    - چيزي مي خواي ؟
    - تشنمه .
    آقاي فرداد ، در يخچال را باز ، سوتي كشيد و با حيرت گفت : اين جا رو ببين ! نكنه مهيار فكر كرده ، ما يك ماه اين جا اطراق مي كنيم كه اين همه خريد كرده ، تا كله يخچال پره !
    نگين ، روي صندلي چوبي نشست وپكر گفت : هنوزم باورم نمي شه كه دارم ميرم پيش عمو .
    پدرش ليوان آب را دستش داد وگفت :
    - اون بيشتر از شما ها مشتاق ديدنتونه.....باورم نمي شه با اين همه بلايي كه سرش آورديم، بدون هيچ گلايه اي از من يا فرنوش بگه از اينكه بالاخره خانمت همه چيز رو فراموش كرده، خيلي خوشحالم. از دنيا بي خبر، نمي دونه از روزي كه فرنوش فهميده تو رو قراره ببرم پيشش، آب خوش نذاشته از گلومون پايين بره.... صبح دوباره زنگ زد، گفت كاش خانمت رو هم مي آوردي؛ خبر نداره كه خانم قهر كردن، رفتم پيش خواهرشون انگليس . نمي دونه كينه اين ها كينه شتريه !
    - اين قدر اين چند روز غر ولند شنيدم كه ديگه از دل و دماغ افتادم .
    - مقصر خودتي ؛ چند مرتبه بهت گفتم در رابطه با رفتن تون ، اصلا نمي خواد با مادرت صحبت كني ، گفتم تو كاريت نباشه من كارها رو راست وريس مي كنم . بي خودي اين چند ماهه خودت رو با پيش كشيدن اين بحث ها خسته كردي .
    نگين ، بغض آلود گفت :
    - به خاطر اختلاف اين ها با هم ، درست چهار ساله كه عمو رو نديدم .
    آقاي فرداد ، كه خود را هم مقصر مي دانست ، براي دلجويي از دخترش ، لبخندي زد و براي اينكه بحث را تمام كند ، گفت :
    - حالا كه ما راهي شديم . بيا فعلا ميوه بذار توي ظرف و ببر براي مهمون ها .
    وحيدي ، همان طور كه سوزن گرامافون را روي صفحه مي گذاشت ، با خودش گفت :
    - اميدوارم كه كار كنه .
    سوزن را روي صفحه گذاشت . صداي موسيقي اي سنتي و آرام ، كه هماهنگي كاملي با فضاي خانه داشت ، در هوا پيچيد . با چنان حالتي از رضايت ، لب به لبخند گشود ، كه انگار وسيله خرابي را دوباره به راه انداخته است . به آوا نگاه كرد كه به سمت صداي موسيقي برگشته بود . نشست و با لحن گلايه آميزي گفت :
    - خانم رياحي ، من هنوزم معتقدم اگر كار فيلم برداري رو شمال كليك بزنيم بهتره ؛ هم راهش نزديكتره و هم.....
    آوا، خسته از راه ، و براي خلاصي از كلنجار دوباره بر سر اين موضوع ، حرف وحيدي را قطع كرد وگفت:
    - آقاي وحيدي ، دوباره شروع نكنيد . خودتون هم انصاف به خرج بديد، عكسهايي كه ديديد ، فوق العاده بودند . يه همچين طبيعت بكر و زيبايي به درد كار ما مي خوره . من كه فكر مي كنم به درد كار ما مي خوره . به زحمتش مي ارزه . حالا ديدنش كه ضرر نداره ؛ مطمئن باشيد بدون تاييد شما كليك شروع رو نمي زنيم .
    وحيدي ، انگار از حرفي كه مي خواست بزند ، دو دل بود ؛ اما بالاخره زبان گشود و گفت :
    - يه چيزي هست كه نمي دونم.... چه جوري بگم ، شايد بهم بخنديد ، اما راستش از روزي كه قرار شده بريم به اين منطقه ، يه دلشوره اي افتاده تو دلم كه .... نمي دونم اولين باره كه اين حالت به هم دست مي ده .... البته اصلا
    نمي خوام در شروع كار ، با گفتن اين حرف ها ناراحت تون كنم، ولي نمي دونم چرا دلم راضي نمي شه !
    آوا ، با ناراحتي گفت :
    - آقاي وحيدي ، خواهش مي كنم اول بسم ا....نفوس بد نزنيد .
    - تمام سعي من اينه فيلم شما برنده جايزه ي امشال جشنواره بشه؛ يعني استحقاقش رو داريدو اگر به پايان كار اميدوار نبودم، مطمئن باشد كه هرگز همراهتون به اين سفر نميومدم. همونطور كه قبلا نظرم رو حضورتون عرض كردم، طرج بسيار جالبيه؛ اگر اصول رو طبق برنامه پيش بريم، مستند خوبي از آب در مياد.
    لبخند تصنعي زد و براي اينكه آوا را بيش از اين نگران نكند، گفت :
    - با اين موسيقي و فضاي اتاق، احساس يه شازده ي قجري بهم دست داده.
    آوا لبخندي زد و فت :
    - بايد اعتراف كنم كه كم كم داريد خرافاتي مي شيد.
    آوا، يكي از تابلوهايي رو كه با خط خوشنويسي شده اي به ديوار زده شده بود را بلند خواند :
    جهان بين تا چه آسان كند مست فلك بين تا چه آسان مي زند دست
    دهد ...
    كمي مكث كرد تا بتواند كلمات در هم ان را پيدا كند، بيت دوم را وحيدي از حفظ خواند :
    دهد بستاند و عاري ندارد بجز داد و ستد كاري ندارد
    همان وقت، آقاي فرداد و دخترش وارد شدند. نگين، ظرف ميوه را روي ميز گذاشت. آقاي فرداد گفت :
    - اين دست خط پدرمه؛ هنوزم غژ غژ قلمش تو گوشمه. حتي يك ذره از اين هنر خاندان فرداد رو من به ارث نبردم؛ اما برادرم، تمام و كمال يك فرداد اصيله؛ بي خود نبود كه عزيز دردونه ي پدر و مادرم بود.
    آوا، اشاره اي به يكي از عكسهاي دسته جمعي خانواده كرد و گفت :
    - آقاي فرداد اين شماييد؟
    - آره دخترم. اينا مدركه ها؛ اينا رو ببينيد فكر نكنيد من از همون اول، همونطوري كچل بدنيا اومدم.
    همه خنديدند و وحيدي فت :
    - اختيار داريد قربان هنوز هم ....
    آقاي فرداد، با خنده اي حرفش را قطع كرد و گفت :
    - بگو جانم. بگو كه هنوزم به طور كامل كچل نشديد؛ يه دو سه تا دونه اي مونده كه بتونيد به اين طرف و اون طرف قرض بديد.
    - اتفاقا چهرتون فوق العاده فوتوژنيكه.
    همه زدند زير خنده و دور ميز نشستند. نگين، بشقابها را جلوي همه چيد. آقاي فرداد نگاهي به ساعتش انداخت و گفت :
    - خب بچه ها، از وقت ناهار گذشته، اگر همگي موافقيد بريم رستوران؟
    نگين گفت :
    - واي! من كه نا ندارم از جام تكون بخورم. خودتون بريد يه غذايي از رستوران بگيريد، بياريد همين جا با هم بخريم.
    آوا، به تصديق از حرف دوستش افزود :
    - منم موافقم، اينجا راحت تريم.
    وحيدي گفت :
    - آقاي فرداد، اگر اجازه بديد ناهار رو من بگيرم. منم رستورانهاي خوب اصفهان رو بلدم، مخصوصا برياني هاشو.
    - باشه پسرم، پس منم همراهت ميام كه با يه گشتي هم توي شهر بزنيم ... معذرت مي خوام ...
    و بلند شد و گوشي همراهش را از جيب كتش، كه به دسته صندلي آويزان بود، در آورد و با لبخندي كه بر لبانش نشسته بود گفت مهياره، و به تلفنش جواب داد :
    - الو، سلام مهيار جان، چه طوري؟ .... قربانت، همه خوبن، .... آره دو ساعتي هست رسيديم ... نه بچه ها خستن، من و آقاي وحيدي ميريم از بيرون غذا بگيريم ... آره انجا نشسته ... اين به حد كافي لوس هست، تو رو خدا تو ديگه اينقدر لوسش نكن، مي آيد اونجا بيچاره ات مي كنه ها ... خدا شانس بده ... حسود داداشته .... خلاصه از ما گفتم بود ... باشه گوشي دستت، از من خداحافظ.
    نگين، گوشي را از دست پدرش كشيد و درحاليكه با ناز و خنده با عمويش صحبت مي كرد، بيرون رفت.
    آقاي فرداد بلند شد و فت :
    - خب وحيدي جان، من رفتم ماشين رو آماده كنم.
    نگين بعد از پايان مكالمه اش، وارد سالن شد و گوشي را به آقاي وحيدي داد و گفت :
    - مي بخشيد، رفتيد پايين، اينم بديد به باباي من.
    هنوز از سالن خارج نشده بود كه يكدفعه آوا، گويي چيزي را كه فراموش كرده بود به خاطر آورده باشد، با صداي بلند صدا زد :
    - آقاي وحيدي؟
    وحيدي، برگشت و با نگاه خاصي او را نگريست. آوا شرمگين گفت :
    - اگه ممكنه دوربين منو از داخل ماشين برام بياريد، ممنون مي شم.
    او با حركت سر، چشم بلندي گفت و از سالن بيرون رفت. طرز نگاه او، از چشم نگين پوشيده نماند. با رفتن او، زد زير خنده و با شيطنت گفت :
    - دوربين چيه آوا خانم، شما جون بخواه.
    آوا برگشت و كوسن را به طرف او پرت كرد و گفت :
    - زهرمار! ديوونه، مي شنوه! .... عشق اين وحيدي هم شده اين وسط قوز بالا قوز.
    - بر عكس تو، از پررويي اين پسره خوشم مياد. كاش يه كم از جربزه و عرضه اين وحيدي رو ماهان هم داشت. اونوقت چه غمي داشتم. هر چي خودت رو بيشتر بي علاقه نشون مي دي، كوتاه نمياد و سمج سر حرفش وايساده. اون وقت ماهان، جرئت اينكه يكبار با پدرم رو به رو بشه رو نداره، نمي دونم تا كي مي خواد اين بازي و اداها رو دربياره. حداقل اگر اونم مثل وحيدي، مردونه سر حرفش مي موند، من جلوي خونواده ام يه زبوني داشتم ؛ ازش پشتيباني مي كردم و نداريش رو پاي مردونگيش مي ذاشتم ؛ اما با اين كارهاش ، نه مي گه نه ، نه محكم مي گه آره ، كه من تكليفم رو بدونم ؛ عاشقش باشم يا.....خودش هم مي دونه كه نمي تونم ، داره از دوست داشتنم سو استفاده مي كنه.
    - مي دوني نگين ، تمام اين حرف ها ، در صورتي خوبه كه عشق دو طرفه باشه . باور كن اگه دوستش نداشته باشي ،
    هر چه سعي كنه خودش رو به تو نزديك تر كنه ، ازت دورتر و دورتر ميشه . من كه با اين كارهاي وحيدي ، نه تنها علاقه ام نسبت بهش زياد نمي شه ، بلكه بيش ترم ازش متنفر مي شم .نمي دونم اين ضرب المثل رو براي چي به كار مي برند ؛دل به دل راه داره ؛ اصلا هم راه نداره . من و وحيدي همكاراي خوبي براي هم هستيم ؛ اما احساس مي كنم اين ابراز علاقه كردن هاش، به جاي نزديكي و هم دل بودن ، كم كم ميون كارمون هم داره جدايي ميندازه .
    - ياد خاله م افتادم ؛ يادم باشه برگشتيم ، دفترش رو بدم بخوني ؛ سوژه خوبي براي فيلم نامه ست .
    حرفش رو قطع كرد ، نگاهي به طاق نماي خانه انداخت وگفت :
    - خيلي دلگير نيست ؟
    - چي ؟
    - نماي خونه ؟
    - به خاطر ابهت معماري قديميه ؛ آدم رو خود به خود به سكوت وا مي داره . اون موضوع دلگيريه سر كار عليه هم ارتباطي به نماي خونه نداره ؛ مربوط به دله !
    - اين پسره هم شانس نداره ؛ باور كن اگه دوستش داشتي ، زوج مناسبي براي هم بوديد ؛ وعظ و خطابه هاي هنردوستانه تون ، حال آدم رو به هم مي زنه .هر دوتون به يه ا ندازه تنفر انگيزيد .
    وحيدي ، وارد شد و دوربين را به آوا داد و بيرون رفت . نگين ،با شوخي و لحن اديبا نه اي ، آهسته اين بيت را خواند :
    سخن عشق تو بي آنكه برآيد به زبانم رنگ رخساره خبر مي دهد از سر نهانم
    آوا گفت :
    - حيف كه خيلي خسته ام، وگرنه حسابت رو مي رسيدم. باشه طلبت وقتي آقا ماهان تشريف آوردن.
    در همان هنگام صداي تلفن همراه نگين بلند شد، با بي ميلي آن را برداشت، ولي بعد با جيغ بلندي گفت :
    - واي آوا، ماهانه!
    آوا سري به طرفين جنباند و گفت :
    - چقدر حلال زاده س! مي ذاشت چند ثانيه مي گذشت.

  2. #2

     
    NEGAR آواتار ها
     

    محل سکونت
    آذربایجان
    علایق
    موسیقی_والیبال.شنا
    شغل و حرفه
    والیبال_شنا_طراحی.روانشناسی
    نوشته ها
    5,911
    میانگین پست در روز
    6.73
    ميزان امتياز:
    11736
    پسندیده
    2,437
    موردپسند6,157باردر2,612پست
    فصل 2


    - آقاي فرداد، چند ساعت ديگه مي رسيم؟
    - حدود يك ساعت ديگه.
    كمي بيرون را نگاه كرد و دوباره پرسيد :
    - معذرت مي خوام، باب آشنايي عرض مي كنم، تحصيلات برادرتون چيه؟
    - دكتراي گياه شناسي.
    - آفرين، پس حتما در دانشگاه تدريس مي كنن.
    - نه، مهيار بعد از اينكه از كانادا برگشت، يكسال در دانشگاه تدريس كرد؛ اما بعد گفت كه حوصله ي تدريس رو ندارم و با روحيه ام سازگار نيست. براي همين اومد اين منطقه و با سه نفر از دوستاي قديميش، به كارشون ادامه دادن.
    - حتما كار پردآمديه كه ارزش رها كردن تدريس رو داشته.
    - دقيقا. من هم فكر نمي كردم از عصاره گيري گياهان دارويي، بشه چنين درآمدي رو بهم زد. البته اين كار رو قبل از اينكه براي ادامه ي تحصيلات به كانادا بره، با دوستانش شروع كرده بود. بعد هم مرتب با هم در تماس بودن. وقتي برگشت ايران با استفاده از تجارب چند ساله اش در ايران و خارج از كشور، در كنار اين كار، يك فاز مكانيزاسيون و توليد قطعات و ماشين آلات كشاورزي رو هم راه اندازي كردن.
    - چه همتي!
    - واقعا. من كه تا عاشق شدم دست از كار كشيدم. يه ليسانس بازرگاني هم كه گرفتم فعلا گذاشتم در كوزه دارم آبش رو مي خورم.
    وحيدي خنديد و به عقب نگاه كرد و به آوا گفت :
    - چاي تو فلاسك هست؟
    - بله، ليوانتون رو بديد تا براتون بريزم.
    در حاليكه ليوان را پر مي كرد، نگاهي به نگين انداخت كه در سكوت، به منظره ي بيرون چشم دوخته بود پرسيد :
    - نگين چاي مي خوري؟
    - چي؟
    - چاي؟
    - نه نمي خورم.
    - پكري؟!
    - نه، كاش ديشب تا دير وقت بيدار نمونده بوديم، سرم درد گرفته.
    پدرش از آيينه، نگاهي به آنها انداخت و گفت :
    - از بس ديشب حرف زديد! صداي خنده هاتون تا توي اتاق ما هم مي اومد. بنده خدا آقاي وحيدي كه فكر كنم تا سحر خوابش نبرد.
    - من كه چيزي نفهميدم، يعني اونقدر خسته بودم كه همون سر شب خوابم برد.
    - اِ! پس چرا گفتي اينا مگه خواب ندارن! خودم كه شاهد بودم، مرتب از اين دنده به اون دنده مي شدي.
    و آهسته زد به وحيدي و بلند خنديدند.
    نگين، آهي كشيد و آهسته در گوش آوا گفت :
    - ترسيدم، فكر كردم واقعا حرفامونو شنيدن!
    - منم همينطور!
    صداي يكنواخت لاستيكها بر روي جاده، آوا و نگين را به خواب عميقي فرو برد. هيچ كدام تا رسيدن به مقصد چيزي نفهميدند. آوا، براي چند دقيقه، احساس كرد كه ماشين حركت نمي كند، ولي آنقدر خسته بود كه زحمت گشودن پلكهايش از يكديگر را هم به خود نداد. صدايي مي شنيد، فكر مي كرد در خواب است. حتي وقتي كه صداي كسي را شنيد كه نگين را با لحني دلنشين صدا مي زد، تصور كرد هنوز خواب مي بيند.
    نگين، سرش را از شانه آوا بلند كرد، چند بار پلك زد، وقتي هوشيار شد، بلند جيغ كشيد :
    - عمو مهيار!
    آوا، از داد و فرياد دوستش بلند شد و به اطراف نگاهي انداخت، خود را در محوطه ي پر از درخت مشاهده كرد. از ماشين پياده شد و به وحيدي كه به طرف او مي آمد با لحن گلايه آميزي گفت :
    - كي رسيديم، پس چرا مارو صدا نزديد؟!
    - تازه رسيديم.
    آوا، نگاهش به سمت مرد قد بلند و خوش تيپي كه نگين را در آغوش گرفته بود، افتاد. مرد، خم شد گونه ي نگين را بوسيد و گفت :
    - واسه خودت خانمي شدي!
    وقتي به سمت آوا برگشتند، آوا به رسم آشنايي، سرش را خم كرد و لبخندي زد. مرد هم متقابلا لبخند محجوبانه اي بر لب نشاند و با نگين، به سمت آنها آمدند.
    نگين، سريع دوستش را معرفي كرد و مهيار گفت :
    - از اينكه افتخار آشناييتون رو پيدا كردم، خوشحالم.
    - منم همينطور، از اينكه مزاحمتون شديم بايد ...
    - اين چه حرفيه! فقط اميدوارم اين چند ماه كه اينجا هستيد بهتون سخت نگذره.
    - اختيار داريد، بيشتر از اين شرمنده مون نكنيد.
    - نگين، هر موقع با من تماس مي گيره، از شما تعريف مي كنه. اينقدر از شما گفته كه احساس مي كنم سالهاست شما رو مي شناسم.
    آوا لبخندي زد و سرش را به زير انداخت و گفت :
    - خانواده ي برادرتون به من لطف دارن. اينقدر شرمنده شون هستم كه نمي دونم با ....
    نگين، پريد وسط حرفش و گفت :
    - خيلي خب، تعارف رو بذاريد براي بعد. عمو نمي دوني، آوا تو تعارف زني، دست همه رو از پشت بسته. سعي نكن باهاش رقابت كني.
    - اما اينجا مجبور مي شيد كه ترك عادت كنيد.
    بعد، نگين را به خود نزديك تر كرد و به رويش لبخند زيبايي زد و روي موهايش را بوسيد. بيشتر از همه، حالت چشمهاي خمار زيبايش، كه انگار خسته و خواب آلود بود، نظر آوا را به خود جلب كرد.
    آقاي فرداد، از داخل ويلا بيرون آمد و فرياد زد :
    - پس چرا همينجوري اون وسط مونديد؟!
    نگين گفت :
    - باباي منو چاييشم خورد!
    وحيدي كه تا آن لحظه سكوت كرده بود، گفت :
    - وسايل رو الان از ماشين بذاريم بيرون؟
    مهيار گفت :
    - نه، بذاريد باشه. باباعلي واسه تون مياره داخل سالن.
    بعد همه را به طرف ويلا راهنمايي كرد. آوا، از نگاه وحيدي همان نگراني ناشناخته اش را حس كرد كه قبلا از آن برايش گفته بود. طرز نگاهش، مثل موقعي بود كه داشت از دلشوره عجيبش صحبت مي كرد.
    وقتي نگاه آوا را متوجه خود ديد، گفت :
    - از وصف هايي كه آقاي فرداد از برادرشون مي كردن، فكر مي كردم بايد يه دو سه سال از خودشون كوچيكتر باشن، فكر نمي كردم تا اين حد جوون باشن!
    هر چند آوا هم با او هم عقيده بود، چون پدرش هم به اين مورد هيچ اشاره اي نكرده بود، اما از نگراني وحيدي هم سر در نمي آورد! در سكوت، به منظره بي نظير اطراف ويلا چشم دوخت. نماي بيرون ساختمان و دكوراسيون داخل آن، تركيب رنگ و هماهنگي مبلمان و همينطور چيدن وسايل تزئيني، همه و همه تحسين او را بر انگيخت. از آرامش و زيبايي آنجا نتوانست چيزي نگويد، روي مبل كنار شومينه نشست و گفت :
    - حالا مي فهمم كه اصرار نگين، براي اومدن به اينجا چي بود. واقعا كه جاي فوق العاده ايه!
    مهيار، لبخندي زد و درحاليكه به آشپزخانه مي رفت، گفت :
    - خوشحالم كه سليقم رو پسنديديد.
    - عمو، بي خود نيست كه دلت نمياد از اينجا دل بكني.
    - شما كه افتخار به عمو نمي ديد، مهرداد بهت نگفت كه بخاطر بي محلي هاي سركار خانم مي خواستم آدم ربا بشم؟
    نگين به پدرش نگاه كرد، آقاي فرداد گفت :
    - آره، گفته بود اگه دخترت رو تا آخر اين برج نياريش اينجا، يواشكي ميام مي دزدمش، تا حالتون جا بياد. تازه مي گفت اگه اينبار بدون تو بيام رام نمي ده.
    نگين با ذوق گقت :
    - الهي قربونت برم عمو جون، تنها كسي كه مي تونه جلوي اينا وايسته تويي.
    در همين لحظه، مرد مسني كه لباس محلي پوشيده بود، وارد شد. به همه سلام كرد و خوش آمد گفت. با مهرداد گرم تر از همه احوالپرسي كرد. با ديدن مهيار گفت :
    - مهندس! بديد من بيارم.
    - نه باباعلي شما لطف كن وسايلا رو از ماشين پايين بذار.
    و سيني چاي را روي ميز گذاشت، سبد را كه انواع شيريني هاي محلي در آن بود، جلوي همه گرفت و گفت :
    - شرمنده. من بلد نيستم خوب پذيرايي كنم، مي ذارم روي ميز خودتون از خودتون پذيرايي كنيد.
    و با لبخند، نگاهي به آوا انداخت و با تاكيد گفت :
    - ... البته بدون تعارف.
    كنار نگين نشست و به همه گفت :
    - خيلي خوش اومديد. از بس مهرداد، امروز و فردا كرد، داشتم كلافه مي شدم.
    مهرداد فنجان چاي را برداشت، رو كرد به آوا و به برادرش گفت :
    - مهيار، آوا خانم، دختر آقاي رياحي ان.
    مهيار، با تعجب، چند ثانيه اي به چهره او نگاه كرد و گفت :
    - جدي مي گي؟! دختر فرهاد! ... حال پدر چطوره؟ چقدر دلم هواشون رو كرده.
    مهرداد گفت :
    - مي بيني دخترم! اين دو تا اينقدر با هم صميمي بودن كه توي مهموني ها، غير ممكن بود كنار هم نبيني شون.
    - اگه مي دونستم كه دختر آقاي رياحي قراره تشريف بيارن، حتما شخصا با فرهاد تماس مي گرفتم و خانوادگي ازشون دعوت مي كردم.
    - خيلي بهت سلام رسوند و گفت از طرف اون بهت بگم كه اينبار كه ديدمت، حتما كيش و ماتت مي كنم!
    مهيار، لبخندي زد و گفت :
    - از طرف من هم، به فرهاد بگو، همين كه بنده رو قابل دونستي كه ميزبان نورچشميش باشم، ممنونم.
    آوا، از اينكه مهيار، تكه كلام پدرش را به كار برد خنديد. مهيار، به صورت او نگاه كرد و لبخند زد. بعد به مهرداد گفت :
    - نكنه دوباره ماموريته؟!
    وقتي سكوت و خنده ي برادرش را ديد، كه سعي مي كرد خودش را به آن راه بزند، گفت :
    - چرا دست از سر اين بنده ي خدا بر نميداري؟
    همه خنديند. وحيدي يكدفعه بي مقدمه پرسيد :
    - مهيارخان، اينجا تنها زندگي مي كنيد؟
    - مي بينيد كه اصلا تنها نيستم!
    - منظورم اينه كه ازدواج نكرديد؟
    مهيار نيم نگاهي به برادرش انداخت و گفت :
    - خير.
    - جدي! حوصله تون اينجا سر نميره؟
    مهيار، از سماجت او تعجب كرد و با متانت جواب داد :
    - عرض كردم كه تنها نيستم، غير از اهالي روستا كه مرتب بهم سر مي زنند، دوستانم هم هستن.
    - چند سالتونه؟
    - سي و چهار سال.
    نگين به موبايلش ور مي رفت، لبخندي زد و گفت :
    - منظورشون اينه كه ديگه وقتشه.
    همه غير از وحيدي، به حرف او خنديدند. مهيار، اشاره اي به دست او كرد و گفت :
    - مي بينم كه شما هم، خدا رو شكر، از بند اين حلقه آزاديد؟
    وحيدي ، در حالي كه همه منتظر شنيدن حرفي از او بودند ، طوري به آوا چشم دوخت ، كه حرص او را در آورد و گفت :
    - من كه از خدامه ، فعلا منتظر جوابم ؛ تا آخر عمرم هم اگه فرصت بخواد ، منتظر مي مونم .
    آوا ، از خجالت ، سرش را پايين انداخت و به زور ، چند جرعه از چاي اش را تلخ خورد . نمي دانست براي چه او ، با اين حركتش ، سعي كرده بود كه عشقش را اين طوري بي پروا جلوي همه ابراز كند . نگين ، هم از حركت او جا خورد . از شناختي كه روي دوستش داشت ؛ مي دانست كه چقدر مغرور است . حال او را در اين لحظه ، به خوبي مي فهميد . اما نمي توانست دخالت كند . او هم مثل آوا ، سكوت اختيار كرد .
    مهيار لبخندي زد و پرسيد :
    - شما چند سال تونه ؟
    - بيست و هفت سال .
    - خب هنوز وقت داريد ؛ تا چند شكست عشقي و نامرادي ديگه جا داريد .
    مهرداد ، خنديد و گفت :
    - راست مي گه وحيدي جان ، چيزي كه هيچ وقت دير نمي شه ازدواجه .
    نگين ، يك باره بحث را عوض كرد و از عمويش پرسيد :
    - من از اون كشكهايي كه اون دفعه داده بودي به بابا برام آورده بود مي خوام، بَه .... خيلي خوشمزه بود، دهنم آب افتاد!
    مهيار، به لحن و حالت كودكانه او خنديد و گفت :
    - عزيز دلم! مي دونستم دوست داري، سپردم به خاله واسه ات درست كنه.
    باباعلي، يكي يكي چمدانها را به داخل آورد.
    مهيار از همانجا گفت :
    - باباعلي، سهيل رو نديدي؟
    مرد با لهجه گفت :
    - چرا مهندس، گفتم مهموناتون رسيدن گفت مزاحمتون نمي شه.
    - حالا برا من دعوتي شده! خودش گفته بود دلم واسه مهرداد تنگ شده، وقتي اومد، خبرش كنم.
    باباعلي، شانه هايش را بالا انداخت، آخرين چمدان را هم گوشه ي سالن گذاشت و گفت :
    - آقاي مهندس، با من امر ديگه اي نداريد.
    - نه باباعلي، فقط سر راهت به فرزان بگو سفارشات از شهر رسيده.
    سري به نشانه ي اطاعت تكان داد و با همه خداحافظي كرد و رفت.
    مهيار، به برادرش گفت :
    - كاش خانمت رو هم مياوردي.
    نگين و مهرداد، به يكديگر نگاه كردند. مهرداد، با لحن سردي، كه سعي داشت زياد ساختگي به نظر نرسد گفت :
    - فرنوش هم خيلي دوست داشت بياد، ولي ... نتونست.
    مهيار متوجه نگاههاي آنها شد و ترجيح داد كه فعلا سكوت كند. يك لحظه نگاهش متوجه آوا شد كه در خود فرو رفته، با ناخن خورده هاي شيريني داخل بشقابش را پس و پيش مي كرد. پرسيد :
    - آوا خانم، شما هم مثل پدرتون به شطرنج علاقه داري؟
    آوا به خودش آمد و گفت :
    - اگه حوصله شو داشته باشم.
    - حتما هم از فرهاد ياد گرفتيد؟
    - بله.
    وقتي نگاه متعجب او را ديد لبخندي زد و گفت :
    - مطمئنم آخرش كيش و مات مي شيد.
    نگين گفت :
    - آقاي رياحي رو شايد كيش و مات كني، ولي در مقابل دخترش حتما مغلوبي.
    نگاه نافذي به آوا انداخت و گفت :
    - جدي! ببينيم و تعريف كنيم.
    نگين كوتاه نيامد و گفت :
    - مي توني امتحان كني.
    - حتما، خيلي دلم مي خواد ببينم چطوري مغلوب مي كنن.
    وحيدي، اصلا از لحن خودماني مهيار خوشش نيامد. از اينكه خانم رياحي را به اسم كوچك صدا مي زد، برافروخته شد. او كه چند سال با آوا همكار بود، جرئت نكرده بود كه او را خودماني خطاب كند. براي اينكه حد و مرز اين موضوع را مشخص كند، با تاكيد گفت :
    - خانم رياحي، يكي از بهترين كارگردانها و فيلم نامه نويسهاي شركتمون هستند.
    مهيار گفت :
    - خانواده ي آقاي رياحي، توي هر حرفه اي كه وارد مي شن، حرف اول رو مي زنن.
    آوا، تشكر كرد و وحيدي به خيال اينكه او را متلفت اين موضوع كرده است با رويي گشاده، بله ي كشيده اي گفت و حرف مهيار را تكرار كرد.
    نگين، خميازه اي كشيد. مهرداد، به طرف پنجره برخاست و به دنبالش وحيدي را هم صدا زد تا با هم ، منظره بيرون ويلا را تماشا كنند . مهيار، خم شد تو صورت نگين و آهسته گفت :
    - عزيز دلم ، معلومه مسير خيلي خسته ت كرده ؛ يه كم كه استراحت كني سر حال ميشي .
    - نه عمو ، من خيلي بد سفرم . از تهران تا اين جا اين سردرد اذيتم كرده ؛ صداي ماشين ماشن افتاده تو سرم.
    - مسكن واسه ات بيارم؟
    وحدي وسط حرفشان گفت :
    - مرتع زيباييه ... معلومه با حيوونا ميونه ي خوبي دارين، خودتون از اسبها مراقبت مي كنين؟
    و مهلت نداد پاسخ سؤالش را بشنود و ادامه داد :
    - ....سر خودتون رو حسابي گرم كرديد ... در كل زندگي جالبيه.
    مهيار لبخندي زد و سكوت كرد. وحيدي دوباره شروع كرد :
    - مهيارخان، از اينجا تا روستا خيلي راهه؟
    - چيزي راه نيست، اگر خسته نيستيد و مايليد، همين الانم مي تونم ببرمتون.
    - خانها كه خسته ان، مي تونيم فعلا خودمون يه گشت كوچيكي دور و اطراف بزنيم، آقاي فرداد شما موافقيد؟
    مهرداد، با رضايت موافقت كرد و به دخترها گفت :
    - تا شما كمي استراحت مي كنيد ما رفتيم و برگشتيم.
    و در حاليكه به طرف در خروجي مي رفت مهيار را هم صدا زد و گفت كه بيرون منتظرش هستند. مهيار، همانطور كه به سمت آشپزخانه مي رفت گفت :
    - تا يك ساعت ديگه خانمي به اينجا مياد، به اسم ملوك، ما بهش مي گيم خاله. مي آد براي درست كردن شام اگر ...
    نگين و آوا، ادامه ي حرف مهيار را نشنيدند، هر دو از رفتار وحيدي عصباني بودند. نگين طاقت نياورد و با حرص گفت :
    - خوب بود يه سؤالي هم از ما مي كرد، خودش بريد و دوخت! هرچند كه واقعا نا ندارم از جام تكون بخورم؛ اما دليل هم نمي بينم كه اين آقا از جانب ما تصميم بگيره. داره كفرم رو بالا مياره!
    آوا آهي كشيد و گفت :
    - مي ترسم آخرش حرفش رو به كرسي بشونه و همه رو ببره شمال. خدا آخر و عاقبت اين كارو به خير بگذرونه.
    مهيار، ليوان آب را با مسكن به برادرزاده اش داد و به آنها گفت كه اتاقهاي بالا را برايشان آماده كرده و پيشنهاد داد بروند و كمي استراحت كنن تا براي شام سرحال باشند. پالتويش را برداشت، يك لحظه از سكوت و پچ پچ كردنهاي آن دو، برگشت و از اخم در هم و آشفته ي آنها سر جا ميخكوب شد! خنديد و با لحن كشيده اي گفت :
    - چيه، چي شده؟!!
    نگين، دلشوره اي از حرف دوستش به دلش افتاده بود. تصميم گرفت عمويش را هم در جريان بگذارد. او را صدا زد و اشاره كرد تا نزديك آنها بيايد.
    - - جان عمو؟
    - تو رو خدا يه كاري كن وحيدي از اينجا خوشش بياد و موافقت كنه فيلممون رو همين جا ضبط كنيم، خوشگل ترين جاهاي منطقه رو نشونش بده.
    - من كه نمي دونم چي تو نظر شماست، اما سعي مي كنم جاهايي رو نشونش بدم كه تا حالا تو عمرشم نديده باشه. اما نمي فهمم، مگه نگفتي كه از اينجا خوشتون اومده؟
    - چرا، من و آوا كه حرفي نداريم. بچه هاي گروه هم خوششون اومده. اما جواب قطعي رو بايد وحيدي بده.
    و به آوا گفت :
    - باور كن اينا همه اش بهانه س.
    - خودمم مي دونم. از روزي كه راه افتاديم، يكريز داره سق مي زنه.
    مهيار، كلافه به آوا نگاه كرد و پرسيد :
    - وحيدي چه كاره ي شركته؟ اينقدر منو استنطاق كرد كه فراموش كردم ازش بپرسم خودش چيكاره اس!
    - تقريبا همه كاره ي شركته.
    صداي چند بوق از بيرون شنيده شد. مهيار، به پشت سرش نگاهي انداخت و پرسيد :
    - و اگر موافقت نكرد؟
    - هيچي، همه رو برمي گردونه تهران، از اونجا يكراست براي فيلمبرداري شمال.
    مهيار، اخمي در چهره اش نشست و محكم گفت :
    - محاله بذارم شماها از اينجا بريد. براي اومدنتون حسابي تدارك ديديم، مگه مي ذارم به اين راحتي از اينجا بريد!
    نگين گفت :
    - شما وحيدي رو نميشناسيد، اگه رو دنده ي لج بيفته ديگه هيچ كس حريفش نيست.
    - خيالتون راحت باشه. حتي يك لحظه هم، رفتن از اينجا به مغزتون خطور نكنه.
    بعد به سمت در رفت. هر دو، از محكم حرف زدن او، به يكديگر لبخندي زدند. مهيار، در را هنوز به طور كامل نبسته بود كه سرش را برگرداندد و با ناراحتي گفت :
    - اما نگين خانم، اين رسمش نبود، حالا هم كه اومدي عمو رو ببيني، اين طوري؟ با تاييد اين و اون و غريبه ها!
    و در را بست. بغض گلوي نگين را فشرد. دق و دلش را سر وحيدي خالي كرد :
    - همش تقصير اين وحيديه، اگه اين همه ادا اصول در نمياورد حالا كار رو شروع كرده بوديم.
    بعد مسكن را با بغض قورت داد.
    نيم ساعتي از رفتن مردها مي گذشت. هر دو بعد از بازرسي كامل طبقه ي پايين، تصميم گرفتند كه براي استراحت، به طبقه ي بالا بروند. چند پله بيشتر نرفته بودند كه يكدفعه در سالن باز شد و مردي سراسيمه وارد شد. به اطراف نگاهي انداخت. هر دو از ترس زبانشان بند آمده بود. ناشناس، با ديدن آنها جا خورد. چند قدم به عقب رفت و با لكنت زبان گفت :
    - س .... سلام. شرمنده داشتم مي اومدم، ماشين مهيار رو ديدم، ... فكر كردم همه رفتن براي گردش، كه اينطوري بدون در ... شرمنده. اومدم يه سفارشيه ببرم.
    هر دو مات بهش زل زدند. خودش از حركات و حرف زدن سريعش، خنده اش گرفت. سرش را زير انداخت و گفت :
    - معذرت مي خوام، خيلي بد شد، نه؟ ... چه برخوردي!
    هر دو خيالشان راحت شد. نگين گفت :
    - اشكالي نداره، عموم گفت كه خاله "ملوك" مياد اينجا براي درست كردن شام.
    از شيطنت نگين خنده اش گرفت و گفت :
    - من سهيل، دوست و همكار عموتونم.
    - فقط من برادرزاده ي مهيارم، ايشون دوستم هستن.
    در حالي كه تازه وارد آمدنشان را به آنجا خوش آمد مي گفت، پشت سرش زني روستايي با سبدي كه پارچه اي رويش انداخته بود، وارد شد. گرم، با هردويشان سلام و احوالپرسي كرد و با همان بساطش، جلو آمد و صورتشان را بوسيد. سهيل، در جواب شيطنت نگين، اشاره اي به زن روستايي كرد و گفت :
    - ايشون خاله ملوك هستن. خيلي كه به هم شباهت نداريم؟
    بعد رو كرد به خاله و پرسيد :
    - خاله، مهيار به شما يه امانتي نسپرده كه بديد به من؟
    - نه خاله، چيزي به من نداده.
    خاله وارد آشپزخانه شد، دخترها هم به دنبال او رفتند. سبدش را روي ميز گذاشت و به سهيل كه منتظر ايستاده بود گفت :
    - بشين خاله يه چايي برات بريزم.
    - نه بايد برم، خيلي كار دارم.
    نگين گفت :
    - چاي تازه دمه.
    سهيل نگاهي به او انداخت و روي صندلي نشست. خاله ازش پرسيد :
    - از آقا فرزان چه خبر؟
    - بيچاره، فعلا كه فرصت سر خاروندن هم نداره!
    - ايشالا عروسي خودت. خدا كنه هميشه دستتون به شادي بند باشه.
    آوا نزديك خاله رفت و گفت :
    - خاله بذاريد ما هم كمكتون كنيم.
    خاله نگاهي دقيق به صورت آوا كرد و ماشالاي بلندي گفت و با لحن صادقانه روستايي اش گفت :
    - ماشالا خاله تو چقدر خوشگلي!
    و زير لب برايش صلوات فرستاد و پرسيد :
    - شما برادرزاده ي مهندسي؟
    نگين، چاي را به طرف سهيل گرفت و به خاله گفت :
    - اسم من نگينه. خاله حتي يه ذره هم شبيه مهندس نيستم؟!
    - چرا خاله. خونواده ي مهندس كه همه مث خودش، هفت قول هولا، خوش برو رو و پاكيزه ن.
    نگين و آوا از اصطلاحات خاله به خنده افتادند. سهيل، سريع چايش را سر كشيد و بلند شد و از نگين بابت چاي تشكر كرد و گفت :
    - به پدرتون هم از جانب من، سلام برسونيد و عذرخواهي كنيد كه نمي تونم بمونم. حتما سر فرصت براي عرض ادب، خدمتشون مي رسم.
    بعد، همه را به منزلش دعوت كرد و رفت. نگين آهسته به آوا گفت :
    - چقدر بامزه بود.
    آوا ، حرفش را تصديق كرد ، خاله گفت :
    - مهندس گفت ، از شما بپرسم چي دوست داريد تا همون رو براتون بپزم .
    نگين گفت :
    - خاله هر چي دوست داري درست كن .
    - نه مهندس گفته حتما از شما بپرسم .
    آوا پرسيد :
    - غذاي محلي اينجا چيه ؟
    - ما بيشتر وقتي مهمون داشته باشيم ، آش سماق مي پزيم .
    - خوب همون رو درست كنيد .
    - آخه خاله ،نمي شه كه جلوي مهموناي شهري آش بذاري ! تازه اونم مهموناي مهندس !
    - چرا نمي شه ! چه اشكالي داره ، مگه مهندس نگفته هر چي ما گفتيم ؛ خب پس همين رو بپزيد .
    - آخه خاله ، ممكنه مهندس بدش بياد .
    نگين گفت :
    - جواب مهندس با من؛ خوبه ؟
    خاله راضي شد و دست به كار شد . نگين پرسيد :
    - شما هر روز به اين جا مي آيد و براي مهندس غذا درست مي كنيد ؟
    خاله به جاي جواب سوال او ، گفت :
    - مهندس خيلي حق به گردن اهالي ده داره . همه خودشون رو مديونش مي دونن ؛ حتي نعمت خان هم توي كارهاش ، با مهندس مشورت مي كنه و رو حرفش حرف نمي زنه .
    كمي مكث كرد و در حالي كه سبزي هاي پاك كرده را از جلوي آنها بر مي داشت تا در تشت بريزد ، گفت :
    - توي اين دو ماه ايشالا دو تا عروسي داريم ؛ يكي عروسي پسر حاج احمده كه آخر اين ماهه ؛ يكي ديگه هم پسر زيوره . مهندس و دوستاش ، سنگ تموم گذاشتن ؛ وقتي شنيدن كه دختر دلبر جهيزيه نداره، فرستادن تا از شهر، كم و كسريهاي جهيزيه شو بخرن. هرچهارتاشون يه پارچه آقان. با خودشون به اينجا، خير و بركت آوردن. مي دونين كه آقا فرزان هم عروسيش رو همينجا مي خواد بگيره؟ يعني خود مهندس بهش گفته.
    نگين گفت :
    - راستش ما از همه چيز بي خبريم، اينارم تازه داريم از شما مي شنويم.
    خاله بي وقفه حرف مي زد و با اينكه هيكل فربه اي داشت، فرز و چابك، از اين طرف آشپزخانه به آن طرف مي رفت. با حركات سريع و لهجه ي شيرين و لحن مهربانش، باعث شد كه آنها گذر زمان را از بين ببرند. آوا، با سوالاتي كه از او مي پرسيد، از محيط آنجا و سنتها و مراسمي كه داشتند، اطلاعات خوبي بدست آورد. ته دلش، از اينكه در اين موقعيت مزاحم عموي نگين شده بود، شرمسار بود. يك لحظه دعا كرد كه كاش وحيدي با ماندنشان موافقت نكند و مخالفتش را براي فيلمبرداري در آنجا اعلام كند. اما نگين، با فراق آسوده، به حرفهاي خاله گوش مي داد و بعضي تكه كلامهاي او را كه به زبان محلي ادا مي كرد، با اشتياق معني اش را مي پرسيد.
    خاله، دستهايش را شست و با دستمالي كه روي سبدش انداخته بود، خشكاند. بعد از داخل آن، نان قنديهايي كه خودش پخته بود را به آنها تعارف كرد. نگين، با لذت تكه اي از نان را خورد و هوم بلندي كشيد. خاله از اينكه نانش را با لذت خوردند، خوشحال شد و خنديد. آوا به نگين گفت :
    - زياد نخور سير مي شي. در ضمن مگه تو رژيم نداري؟
    - فعلا تا مدتي كه اينجام كنار گذاشتم.
    خاله گفت :
    - رژيم برا چي خاله، تازه خوبه. چيه، خوب نيست دختر لاغر باشه.
    نگين بلند خنديد و گفت :
    - ببين، خاله هيكل منو پسنديد و بر روي تو رو.
    نان ديگري برداشت و به او هم تكه اي تعارف كرد و گفت :
    - بيا بخور تا هيكلتم مثل من بشه. مي خوام كلا خاله شيفته ات بشه.
    صداي خنده ي آنها تا امدن مردها هم ادامه داشت. آن قدر سرشان گرم بود، كه حتي متوجه حضور مهرداد در آشپزخانه هم نشدند. مهرداد با تعجب گفت :
    - اينجا چه خبره؟!
    همه به سمت او برگشتند و سلام كردند. خاله، حال و احوال همسر مهرداد و تمام قوم و خويشهاي هرگز نديده اش را پرسيد. مهرداد، در جواب احوالپرسي هاي تند و شتابزده خاله، سري به تشكر پايين آورد. بعد، سرش را بالا گرفت و بو كشيد و گفت :
    - به، چه بوي آشي مياد!
    نگين، به پدرش نگاهي انداخت و پرسيد :
    - پس عمو و آقاي وحيدي كجان؟
    - آقاي وحيدي رفت يه دوش بگيره. مهيار هم بيرون داشت با باباعلي حرف ميزد، الان ميادش.
    بعد از داخل بشقاب، تكه اي نان قندي برداشت و گفت :
    - تنها خوري؟! بهتون يه وقت بد نگذره!
    در حاليكه نان را مي خورد، قوري را برداشت و به رنگش نگاه كرد و گفت :
    - خاله، چايت تازه دمه؟
    - نه خاله، شما بريد بشينيد، من جَلدي يه چاي تازه دم براتون درس مي كنم.
    مهيار با خوشرويي وارد شد و با ديدن آنها گفت :
    - من فكر كردم شماها رفتين استراحت كنين. به مهرداد گفتم اگر خوابن بيدارشون نكن.
    - اووه! تازه نبودي. اگه بدوني خونه رو چجوري گذاشته بودن رو سرشون!
    مهيار، به سمت نگين رفت و از پشت سر بغلش كرد و رو به خاله گفت :
    - خاله، دخترم رو ديدي. ببين چقدر ملوسه؟
    - خدا حفظش كنه، خيلي شيرين زبونه.
    و از ته دل آرزو كرد :
    - ايشالا دختر خودت.
    مهيار، برادر زاده اش را بوسيد و يكراست رفت سراغ قابلمه و با تعجب و لحن اعتراض آميزي گفت :
    - خاله!
    خاله به نگين نگاه كرد تا او جواب مهيار را بدهد. نگين هم سريع گفت :
    - ما به خاله گفتيم يه غذاي سنتي درست كنه. تازه مگه چشه؟
    - اولين شب مهموني، چه پذيرايي مي شه! بيچاره وحيدي، اميدوارم دوست داشته باشه.
    آوا گفت :
    - من مي دونم دوست داره، نگران اون نباشيد.
    - مي خواست بره دوش بگيره، داداش راهنمايش كردي؟
    - آره، تازه اتاق رو هم نشونش دادم. من مي روم تو سالن يه وقت مياد تنها نباشه. چاي رو هم سريع السير برسونيد.
    مهيار، ظرف ميوه را برداشت و به دنبال برادرش بيرون رفت. آوا قصد داشت سؤالش را بپرسيد اما نمي دانست او را چگونه خطاب كند. بالاخره صدا زد :
    - آقاي فرداد؟
    دو برادر، همزمان با هم برگشتند و به او نگاه كردند. مهرداد متوجه شد منظورش مهيار است، ميوه خوري را از دست او گرفت و بيرون رفت. آوا به نگين نگاه كرد. مهيار جلو آمد و گفت :
    - جانم، چيزي مي خواستيد به من بگيد؟
    بعد هردويشان را نگاه كرد و با لبخند گفت :
    - حتما مي خواييد بدونيد كه نظر وحيدي چي بوده؟
    هر دو خنديدند. مهيار گفت :
    - قبل از اينكه جواب سؤال شما رو بدم، مي خواستم من از شما يه سؤالي بپرسم.
    آوا گفت :
    - خواهش مي كنم.
    - شما قصد داريد توي اين مدتي كه اينجا هستيد، منو همينطوري صدا بزنيد، آقاي فرداد؟!
    نگين با خوشحالي پريد بالا و گفت :
    - آخ جون، يعني موندگار شديم؟
    - نمي دونم، اما معلوم بود بدش نيومده چون داشت در مورد اينكه از كدوم نقطه شروع كنن و كجا بهتره و از اينجور حرفا صحبت مي كرد. شما بچه هنريها عجب اخلاق عجيب و غريبي دارينا!
    آوا گفت :
    - چطور مگه؟
    - به خاطر غولي كه از اين بنده خدا ساخته بودين، سعي كردم بهترين جاها كه مي دونستم ببرمش، همه رو ول كرده تنها جايي كه به مغزم خطور نمي كرد خوشش بياد رو پسنديد، يه آبادي خراب و ويرون كه سالهاست كسي توش زندگي نمي كنه. تازه، هيچ منظره با صفايي اون دور و اطراف پيدا نمي شه، تا چشم كار مي كنه خار و خسه و علف هرز، خيلي دلگيره! ... نكنه فيلمنامه ي شما تراژديه؟
    خاله، چادرش را از دور كمرش باز كرد و سرش انداخت و گفت :
    - خب خاله، غذا كه دو تا غل ديگه خورد، زيرش رو خاموش كنيد. چاي هم حاضره، گذوشتم دم بياد. اگه با من كاري ندارين من برم؟
    - دستت درد نكنه خاله، خودت هم مي موندي يه لقمه با هم مي خورديم.
    - نه خاله فدات شم، نخوردت نيستم.
    دخترها هم تشكر كردند و خاله با همه خداحافظي كرد و رفت. نگين گفت :
    - خونه ي خاله از اينجا خيلي دوره؟
    - نه نزديك باغه.
    بعد كنار بساط چاي رفت، براي همه چاي ريخت و در حاليكه استكان آخر را پر مي كرد، به آن دو كه آهسته با هم حرف مي زدند و مي خنديدند، لبخند زد و گفت :
    - چيه؟ غيبت منو مي كني؟
    - آوا نگران اينه كه نكنه تو اين مدت مزاحم كار شما باشيم.
    مهيار اخم ساختگي كرد و گفت :
    - اِ.... خب ديگه چي آوا خانم؟!
    آوا، براي اينكه مثل چند دقيقه پيش مشكلي در خطاب كردن نامها به وجود نيايد، به زبان وحيدي او را صدا زد :
    - مهيارخان، فكر مي كنم بهتر باشه ...
    - لطف كنيد به اسم من خان اضافه نكنيد ما اينجا فقط به آقا نعمت، خان مي گيم.
    هر دو به حرفش خنديدند و نگين به شوخي گفت :
    - تو هم به زبون من بهش بگو عمو.
    - من يه برادرزاده بيشتر ندارم. اصلا چطوره بگي، آقاي فرداد، عموي نگين، برادر مهرداد، فرزند امير، ... اين همه مي تابوني تا نگي مهيار؟! آخه دختر خوب، اسمو گذاشتن واسه صدا زدن.
    - خيلي سخت مي گيريد!
    - اتفاقا برعكس، شما سخت مي گيريد، من كه مي گم راحت باشيد.
    تا آوا دوباره شروع كرد، مهيار گوشهايش را گرفت و بلند طوري كه صدايش در صداي خنده ي آنها گم شده بود، گفت :
    - چايي رو بياريد، سرد شد.
    نگين گفت :
    - آوا جون، شرمندتم سعي نكن با عموي من يكي به دو كني، توي اين مورد حتما مغلوبي. باش درنيفت. كم نمياره!!
    وقتي بيرون مي رفتند، اضافه كرد :
    - با عموم راحت باش، اون اهل اين تعارفات نيست.
    مهرداد گفت :
    - چه خبره؟!
    - هيچي داشتيم واسه عمو اسم انتخاب مي كرديم.
    - خب، به سلامتي انشاا...! انتخاب كردين؟... حالا عزيزم اسمت چي شد؟
    - نعمت.
    يك ساعت بعد، موقع صرف شام، نگين فكري را كه به ذهنش رسيده بود در جمع گفت. از عمويش پرسيد :
    - خاله گفت يكماه ديگه توي روستا عروسيه.
    - آره عزيزم، چطور مگه؟
    - گفت كه قبل از عروسيشون يه مراسمي دارن. خيلي جالب مي شه اگه بذارن از مراسمشون فيلم بگيريم.
    برق شادي در چشمان آوا درخشيد و گفت :
    - آفرين! فكر خيلي خوبيه.
    و با لحني التماس گونه به مهيار گفت :
    - مي شه شما باهاشون صحبت كنيد؟
    مهيار به او نگاه كرد و يك لحظه سكوت كرد. از حالت آن چشمهاي درشت و پرفروغ، كه براي خواستن يك كار كوچك آن طور زيبا به او خيره شده بود، گوشه ي لبش خنده ي مليحي نشست. دوست داشت او را همانطور منتظر جواب بگذارد، تا نگاه زيبايش را از دست ندهد. آوا با تعجب، سكوت او را تماشا كرد. به خيال اينكه درخواست زيادي از او كرده است، سرش را به زير انداخت. مهيار بالاخره جواب داد :
    - اگه براتون جالبه، حتما اين كارو مي كنم.
    هر دو با خوشحالي، از او تشكر كردند. وحيدي با تعجب گفت :
    - اين چه ربطي به طرح ما داره؟!
    آوا گفت :
    - منظور ما طرح اصلي نبود. اين يه فرصتيه كه ممكنه هيچ وقت ديگه به دست نياريم. بعضي لحظه ها توي زندگي هست كه ممكنه فقط يك بار برات پيش بياد و هرگز نتوني ديگه اون موقعيت رو بدست بياري.
    - اما من فكر نمي كنم اونقدر فرصت داشته باشيم كه به اين كارا برسيم.
    - در اين فرصتي كه شما نيستيد، كاري نيست كه ما انجام بديم، عروسي هم كه ...
    وحيدي، با ناراحتي آشكار و لحن عصباني، حرفش را قطع كرد و پرسيد :
    - مگه شما با ما برنمي گرديد تهران؟!
    لحن و كلام او، و دگرگوني رفتارش همه را متعجب كرد. يك لحظه، تمام نگاهها به سمت او برگشت. نگين، بجاي آوا جواب داد :
    - مگه شما نمي دونستيد كه آوا با من اينجا مي مونه. آخه تو شركت ديگه كاري نمونده كه انجام بديم.
    آوا به آرامي گفت :
    - ما با بچه هاي گروه هماهنگ كرديم، ديگه مشكلي نيست. فكر نمي كنم به اومدن من نيازي باشه.
    وحيدي با طعنه و لحن تندي گفت :
    - اما من فكر نمي كنم بودن شما هم در اينجا لزومي داشته باشه.
    از گفتن اين حرف، مهيار به برادرش نگاهي انداخت و براي اينكه احترام مهمانش را نگه دارد، سكوت كرد. آوا سعي كرد خود را كنترل كند و سخني بر زبان نياورد چون مطمئن بود، دو كلمه حرف بر زبان جاري نكرده، اشكهايش سرازير خواهد شد. مهرداد با لحن پدرانه اش گفت :
    - وحيدي جان، مسير دخترها رو خسته كرده، اينجا بمونن بهتره. هم كمي استراحت مي كنن تا شما برگرديد، هم خيال من جَمعه.
    مهيار پوزخندي زد و گفت :
    - در ضمن آقاي وحيدي، فرهاد امانتيش رو دست من سپرده، ديديد كه پشت تلفن هم به خودش گفتم، قدمش اينجا روي چشم منه تا وقتي خودش بياد ببردش.
    نگين، لبخندي زد و زير لب آهسته گفت: هاي! دلم خنك شد. بعد با خوشحالي، بقيه ي غذايش را خورد. اما آوا ديگر از طعم غذا چيزي نفهميد. چند قاشق ديگر خورد و كنار رفت. وحيدي، آنقدر عصباني بود كه تا آخرهاي شب، كه همه براي خواب به اتاقهايشان رفتند، چند كلمه اي بيشتر حرف نزد.
    مهيار، از وحيدي بخاطر رفتار عجيب و لحن كلام نيشدارش، ناراحت نبود؛ بيشتر ازاين كه ادامه شبي به آن زيبايي را بر همه خراب كرده بود، ناراحت بود . تا آنجا كه در نيمه هاي شب، وقتي ديد هر چه تلاش مي كند تا دخترها را از آن حالت افسرده، بيرون بياورد، وحيدي با چند كلمه زهردار، دوباره همه چيز را خراب مي كند، ديگر نتوانست تحملش كند و به بهانه تلفن زدن، به داخل اتاقش رفت و آنها را چند ساعتي تنها گذاشت. با رفتن او ، چند كلمه اي بيشتر رد و بدل نشد، آن هم در مورد كار و مشكلات اجتماعي و..... نگين با رفتن عمويش، فضا را آنقدر بي روح وكسل كننده ديد كه به آوا پيشنهاد داد براي خواب به اتاقشان بروند.

  3. #3

     
    NEGAR آواتار ها
     

    محل سکونت
    آذربایجان
    علایق
    موسیقی_والیبال.شنا
    شغل و حرفه
    والیبال_شنا_طراحی.روانشناسی
    نوشته ها
    5,911
    میانگین پست در روز
    6.73
    ميزان امتياز:
    11736
    پسندیده
    2,437
    موردپسند6,157باردر2,612پست
    فصل 3


    نگين و آوا، ديرتر از همه از خواب بيدار شدند. وقتي به طبقه پايين آمدند، باباعلي را ديدند كه با سيني بزرگي وارد سالن شد.او گفت كه همه براي خوردن صبحانه، به بيرون از ويلا رفته اند.
    وقتي پيش آنها رفتند، نگين از پشت سر، دستها يش را دور گردن عمويش حلقه زد. او را بوسيد و از هديه زيبايش، كه ديشب روي تخت گذاشته بود و با سليقه زياد هم برايش كادو پيچ كرده بود تشكر كرد.
    نيازي نداشت كه آوا نگاه دقيقي به چهره وحيدي بياندازد تا بتواند آثار ناراحتي ديشب را در چهره او پيدا كند؛ چون او آنقدر پكر بود كه در جواب سلام آنها، حتي سرش را بلند نكرد و با تكان دادن سر، جوابشان را داد. آوا از آنها به خاطر اينكه زودتر بيدارشان نكرده اند، تا در كنار هم صبحانه بخورند، گلايه كرد. مهرداد گفت:
    - من مي خواستم بيدارتون كنم، اما مهيار اصرار كردكه بذارم استراحت كنيد تا هر وقت خودتون از خواب بيدار شديد.
    نگين به خودش، كش و قوسي داد و گفت:
    - آخيش! قربون عموي خوبم برم؛ عوضش يه خواب حسابي رفتيم.
    مهيارگفت:
    - البته استثنائا امروز؛ از فردا كله سحر بيدارتون مي كنم. نمي ذارم تا اين موقع ظهر بخوابيد.
    باباعلي، براي آنها روي ميز، صبحانه مفصلي چيد. دو نفري مشغول خوردن شدند. مهرداد با برادرش گرم صحبت بود. وحيدي، نقشه اي رو به رويش باز بود و در دفترش چيزي يادداشت مي كرد. نگين اشاره اي به او كرد و گفت :
    - چقدر تو لَكه !
    آوا، شانه هايش را با بي تفاوتي بالا انداخت. نمي خواست طبيعت و هوايي به آن دل انگيزي را با اين حرفها خراب كند. لقمه اي گرفت و نگاهي به اطراف انداخت، نفس عميقي كشيد و گفت:
    - به، چه هواي تميزي!
    نگين به موبايلش نگاه كرد و گفت:
    - ديگه به ماهان زنگ نمي زنم؛ خيلي بي معرفته! صد دفعه بهش زنگ زدم؛ يا فوري قطع مي كنه، يا برام يه پيام كوتاه مي فرسته. يعني آقا اينقدر سرش شلوغه؛ اونم واسه من.
    كمي مكث كرد و با به خاطر آوردن اين كه او را به زودي خواهد ديد، لبخندي زد و گفت:
    - تلافي بي محلي هاشو، مي ذارم وقتي اومد، سرش درميارم.
    - من كه از كارهاي شما سر در نميارم.
    آقاي وحيدي از مهيار پرسيد:
    - مهيار خان، گويا در اطراف اصفهان، يه محلي هست به نام (دشت مهيار) درسته؟
    - بله.
    - دقيقا كجاست؟
    - بعد از كوه كلاه قاضي؛ بين جاده اصفهان – شيراز.
    مهرداد گفت:
    - اين منطقه كويريه؛ به درد چيزي كه مد نظر شماست، نمي خوره. يه ناحيه اش كه كويريه، بقيه اش هم شده شهرك صنعتي.
    وحيدي گفت:
    - نه، فقط محض اطلاعات بيشتر پرسيدم.
    بعد، نگاه ديگري به نقشه انداخت، ساعتش را نگاه كرد و بلند شد، نقشه را تا كرد و با دفترچه، زير بغلش گذاشت و گفت:
    - خب، زود حاضر بشيد تا يه گشتي در اطراف بزنيم. ما بايد زودتر حركت كنيم، زياد فرصت نداريم.
    و با گفتن اين حرف، به داخل رفت تا حاضر شود. مهيار به برادرش گفت:
    - تو چرا به اين زودي مي خواي برگردي؟ اگر به خاطر فرنوشه، مي خواي خودم برم دنبالش و بيارمش تا خيالت راحت باشه.
    - نه مهيار جان، اونقدر كار سرم ريخته؛ فرهاد هم كه نيست دست تنهام.
    - از اينكه بالاخره خانمت همه چيز رو فراموش كرده، خيلي خوشحال شدم. وقتي فهميدم نگين رو مي خواي بياري اينجا، ديگه صد در صد مطمئن شدم كه هرچي بينمون گذشته، فراموش كرده و ديگه كينه اي از من به دل نداره. تصميم گرفتم خودم بهش زنگ بزنم و دعوتش رو بگيرم،هرچي تماس مي گرفتم منزلتون، كسي گوشي رو برنمي داشت.
    اين براي چندمين بار، بعد از ورود مهرداد به آنجا بود كه مهيار با خوشحالي از به كنار رفتن كدورتهاي گذشته، اظهار خوشحالي مي كرد. همين موضوع بيشتر او را عذاب مي داد؛ چون مي دانست خانواده همسرش آن قدر خودخواه هستند كه هرگز راضي به اعتراف اشتباهاتشان نمي شوند. ديگر طاقت نياورد و بي مقدمه چيني، وسط صحبت هاي او گفت:
    - مهيار، فرنوش رفته انگليس پيش خواهرش... راستش خودت مي دوني، كينه اينها كينه شتريه!
    مهيار، يك لحظه سكوت كرد. درخودش فرو رفت و بعد سرش را بالا آورد و با يه پوزخند عصبي گفت:
    - جالبه! خيلي جالبه..... بايد حدسش رو مي زدم، من ساده رو بگو كه فكر مي كردم.... واقعا چقدر خوش خيالم!
    نگين، وقتي حالت منقلب عمويش را ديد؛ با اشاره به پدرش، حالي كرد كه نبايد به او، چيزي در اين رابطه مي گفت. آوا در آن جا، يك لحظه احساس غريبگي كرد و ترجيح داد كه جمع خانوادگي آن ها را تنها بگذارد.
    مهيار كه آثار خشم و ناراحتي اش، كمي فروكش كرده بود، با لحني كه مهرداد را به همدردي مي خواند گفت:
    - نمي دونم مهرداد، من واسه خانواده همسرت ديگه چه كار بايد مي كردم كه نكردم! ... خودت مي دوني كه من هيچ....
    مهرداد دستش را روي پاي او گذاشت و نگذاشت حرفش را ادامه بدهد و گفت:
    - من مي دونم؛ خودشون هم خوب مي دونن، ولي نمي خوان كوتاه بيان. تو كه اخلاقشون رو مي دوني.
    و خنديد تا حال و هواي او را تغيير دهد. مهيار آهي كشيد و يك لحظه، متوجه چهره درهم نگين شد. سعي كرد لبخند تصنعي بر لب بياورد و گفت:
    - نگين عمو؛ تو كه هنوز اينجا نشستي؟ مگه همراهشون نمي ري؟
    نگين با بغض جلو آمد و گفت:
    - من از بابا خواستم چيزي به شما نگه؛ نمي خواستم شما ناراحت بشيد.
    مهيار لبخندي زد، دستش را گرفت و گفت:
    - مي دونم عزيزم، مي دونم. نمي خوام به خاطر گذشته ما، تو بيخود فكر خودت رو خراب كني، به نظر من كه تمام اين مسائل تموم شده.
    نگين كمي آرام شد و به داخل سالن رفت. چند دقيقه بعد، همه آماده جلوي در باغ، ايستاده بودند و منتظر بودند تا نگين هم سوار ماشين شود. مهرداد پرسيد:
    - نگين؛ چرا سوار نمي شي؟
    - مگه عمو همراهمون نمي آد!؟
    - نه، گفت توي كارخونه يه كاري براش پيش اومده كه بايد حتما بره.
    آوا نمي دانست كه چرا وحيدي با شنيدن اين حرف، اين قدر خوشحال شد و يك لحظه احساس كردكه ديگر هيچ آثاري از ناراحتي شب قبل، در چهره اش نيست!
    در تمام مسير تنها گوينده وحيدي بود كه با صبر و حوصله، مثل يك معلم، از تمام چشمه هاي جاري اطراف، و حتي دراز ترين چشمه، و تعداد آنهايي كه در فصل خشكسالي خشكيده بودند را نام برد و درخت و درختچه هاي اطراف، و آنهايي كه فوايد گياهي داشتند را نشان مي داد و توضيح كاملي هم برايشان ايراد مي كرد. همه، از اين همه تغيير او، متعجب بودند. بعد از سخنراني كامل و مفصلش، با مسرت از اطلاعاتي كه به بقيه داده بود، در جواب مهرداد كه گفته بود :
    - اگر نمي شناختمتون، مطمئن بودم كه حتما يه چند سالي رو، تو اين منطقه زندگي كرديد و با تمام كمبودها و داشته هايش، آشنايي كامل داريد!
    جواب داده بود :
    - من بدون اطلاعات وارد جايي نمي شم. وقتي بچه ها اين جا رو پيشنهاد دادن، به چند تا از رفيق هام كه مهندس ژئو هستن، خواستم كه اطلاعات دقيقي از اين منطقه برام به دست بيارن. اصرار من براي رفتن به شمال هم براي همين بود؛ چون بالاخره خودم بچه اون جام و نيازي به اين همه دردسر نداشتيم. اما خانوم رياحي، گفتن كه از شمال و تمام نقاطش به حد كافي فيلم گرفته شده و جاي جاي اونجا براي مردم شناخته شده است و بهتره يه جايي رو انتخاب كنيم كه علاوه بر فيلم نامه، محيط اطراف هم براي بيننده، تازگي داشته باشه.
    مكثي كرد و ادامه داد:
    - من هميشه از نظرات خانم رياحي استقبال كردم؛ به نظر من، مهره اصلي گروه ايشون هستند.
    و به دنبال تمجيدي كه از او كرد، از داخل آيينه نگاهي به او انداخت و لبخندي زد. آوا از او تشكر كرد و از اينكه او مهره اصلي گروه خطاب كرده بود، انتقاد كرد؛ در صورتي كه معتقد بود از او فعال تر و بهتر هم در گروه وجود دارد. نگين در گوش آوا گفت:
    - ما هم كه اينجا بوقيم؛ يكي نيست بگه آخه اگه تهيه كننده نداشتيد چه كاري مي تونستيد بكنيد.
    آوا آهسته گفت:
    - ول كن، تازه سر خُلق اومده.
    - همينش منو كشته؛ دَمدَمي!
    - ببين مي توني يه كاري بكني پشيمون بشه و هممون رو برگردونه تهران!
    - نه ديگه خيالت تخت، اون اولش دل دل مي كنه؛ اما وقتي تصميم گرفت، ديگه آوا خانوم هم نمي تونه جلودارش بشه.
    بعد از يه گشت چهار ساعته، به باغ برگشتند. بعد از خوردن نهار، مهرداد و وحيدي عازم رفتن شدند.
    همه براي بدرقه آنها، كنار در باغ، كه شبيه به نعل اسب بود، ايستادند، مهرداد گفت:
    - اگه ديدي دردونه من زيادي لوس بازي درآورد، با يه پست پيشتاز، بفرستش تهران.
    مهيار نگين را به خود نزديك كرد و گفت:
    - نرفته دلت واسه اش تنگ شد؟
    و نگاهي به آوا انداخت؛ وحيدي هنوز داشت با او در گوشه اي صحبت مي كرد. گفت:
    - به فرهاد هم سلام برسون و بگو روي حرفش حساب كردم؛ براي تعطيلات منتظرشون هستم.
    وقتي صحبتهاي وحيدي تمام شد، به سمت آنها برگشتند. وقتي وحيدي از مهيار خداحافظي كرد، مهيار دستش را جلو برد و گفت:
    - بهتره بگيم؛ به اميد ديدار.
    - بله همين طوره. البته به اضافه زحمت و دردسري دوباره.
    و با او دست داد. آوا از مهرداد به خاطر تمام محبت و كمك هايي كه به بچه هاي گروهشان كرده بود، تشكر كرد و گفت كه اگه در كارشان هم موفق بشن، همه مديون زحمتهاي او هستند. مهرداد هم به او گفت كه آشنايي اش، با خانواده فرهاد، از بزرگترين افتخارات زندگي اش بوده است و هركاري كه انجام دهد، باز هم نتوانسته مقدار كمي از لطف و محبت هاي بي شمار پدرش را جبران كند. آن ها سوار ماشين شدند و با چند بوق، به جاده اصلي پيچيدند. وقتي ماشين كاملا از نظر دور شد، مهيار به داخل باغ برگشت، يكدفعه ايستاد و آنها را كه هنوز بيرون ايستاده بودند ، صدا زد و خواست كه به داخل باغ برگردند. آوا و نگين به همراه او به سالن برگشتند.
    بعد از چند دقيقه كه مهيار به اتاقش رفته بود، پايين آمد. به آشپزخانه رفت و با كاسه سفالي كه در دست داشت، پيش آنها نشست، آن را جلوي نگين گرفت و گفت:
    - اين ها رو خاله، بعد از رفتنتون آورد.
    نگين با ديدن كشك ها، دهانش آب افتاد و كاسه را گرفت و گفت:
    - بُه، دستش درد نكنه.
    و جلوي آوا هم گرفت. مهيار به مبل تكيه داد و از آنها پرسيد:
    - خب؛ تعريف كنيد ببينم؛ گشت صبح خوش گذشت؟
    نگين درحاليكه را به يك طرف لپش چرخاند، با طعنه گفت:
    - خيلي!
    مهيار از لحن او لبخندي زد و پرسيد:
    - اِ ، چرا!؟
    - نمي دونم، به من كه خوش نگذشت. وحيدي شده بود عينهو اين معلم ها؛ يه لحظه احساس كردم سر كلاس جغرافي نشستم.
    و از آوا پرسيد:
    - تو چطور آوا، توي راه احساس كردم تو هم خسته و كسل بودي؟
    - نه، فكر مي كنم خيلي هم خوب بود؛ چون مطلقا يه گشت تفريحي نبود؛ بيشتر براي بررسي و شناخت بهتر منطقه بود.
    - اما من نمي فهمم چرا اين وحيدي عادتشه از هر چيز كوچيكي يه بحث فلسفي راه بندازه! من حوصله اش رو ندارم، به نظر من، هر چيزي رو كه مي بينم همونه كه هست؛ نه اوني كه با ذهن و تخيل مي سازيمش. من دوست ندارم مثل اون، از هر چيزي يه راز درست كنم.
    مهيار گفت:
    - شما دوتا كه تا اين حد با هم متفاوتين، چطور با هم دوست شديد!؟
    نگين خنديد و دستش را دور گردن دوستش انداخت و گفت:
    - من و آوا، مثل زن و شوهرها، مكمل همديگه هستيم. وقتي هم دعوا مي كنيم، چند ساعت بيشتر جر و بحثمون طول نمي كشه.
    - راستي؛ حامد و خانومش، واسه شام دعوتمون كردن. گفتم اول بايد از شما بپرسم، ببينم اگه كاري نداريد، بعد خبرش رو بدم.
    هر دو به هم نگاه كردند. در همان حال، چند ضربه به در خورد. مهيار به سمت در رفت و با گرمي دوستش را به داخل دعوت كرد. وقتي وارد شدند، نگين با ديدن او لبخندي زد و آهسته گفت:
    - اِ ، خاله ملوكه !
    و سريع كشك را از گوشه لپش بيرون آورد. آوا به پهلوي او زد و هردو به احترام بلند شدند، و سلام كردند. سهيل احوالشان را پرسيد و گفت:
    - ببخشيد كه مجددا مزاحمتون شدم.
    مهيار تعارفش كرد تا بنشيند. سهيل به سمتي كه دخترها نشسته بودند، رفت و گفت:
    - چقدر برادرت زود رفت! توي مسير ديدمشون؛ داشتند برمي گشتند تهران!؟
    - آره. كار داشت، نمي تونست بمونه، ديشب دعوتت كردم كه نيومدي!؟
    - باور كن فكر كردم مثل هميشه يه سه چهار روزي مي مونه، تازه ديدم مهمون هم داري، گفتم بذار راحت باشن.
    يكدفعه ميان حرفش گفت:
    - راستي جون هر كسي كه دوست داري، پاشو اين سفارش همسر فرزان رو بردار بيار كه بيچاره ام كرده.
    - خوب شد گفتي، صبح هم كه منو ديد گفت!
    - فقط صد دفعه به من گفته.
    - بذار اول، يه ميوه اي، چايي، چيزي بيارم.
    و بلند شد و ميان راه گفت:
    - ما امشب خونه حامد دعوتيم؛ داشتيم در مورد رفتن و نرفتن مون تصميم مي گرفتيم.
    سهيل گفت:
    - ديگه استخاره كردن نداره؛ حتما بيايين، دور هم خوش مي گذره.
    - تو هم دعوتي؟
    - بَه، مي دوني كه محفل بدون من لطفي نداره.
    - بر منكرش لعنت!
    بعد، از آوا و نگين، كه به حرفهاي آن ها گوش مي دادند، پرسيد:
    - اين جا به نظرتون چه طوره؟ تا الان بهتون خوش گذشته؟
    تا آمدند آها جواب بدهند مهيار از آن طرف اُپن گفت:
    - چيه، مي خواي زوركي بهشون انرژي منفي بدي؛ آره عزيزم خيلي هم خوش مي گذره.
    - من كه چيزي نگفتم، اگه گذاشتي يه كم كلاسمون رو حفظ كنيم!
    مهيار پيش آنها برگشت، چاي را به دست سهيل داد و به طبقه بالا رفت. چند دقيقه بعد، با يك بسته مستطيل شكل، و روبان پيچي شده بسيار شيك، وارد شد. دخترها مشتاق شدند بدانند درون آن چيست. نگن طاقت نياورد و پرسيد:
    - توش چي هست؟
    مهيار گفت:
    - لباس عروس.
    - واي! تو رو خدا باز كنيد ببينم.
    سهيل به نگين نگاه كرد و سريع مشغول باز كردن بسته شد. مهيار جلوي او را گرفت و با تعجب گفت :
    - چي كار مي كني! ما كه نمي تونيم مثل اولش درست كنيم ... من نمي دونم، جواب خانمش رو خودت بايد بدي.
    - خانمش! برو بابا، خود فرزان گفته بازش كنيم. گفت توي جعبه يه كارت گذاشته كه مي خواد براي خانمش يه چيزي بنويسه، خب آخرش مجبوريم ربان و كادوشو باز كنيم.
    - ديوونه. اگه مي خواست اين كارو كنه، قبلا فكرش رو مي كرد!
    - فقط فكرش به اين رسيده كه كارت گم نشه، طفلي! مهم نيست استاد، شما سخت نگير بچمون عاشق شده، پاك هوش و حواسش رو از دست داده. مطمئنم چند ماه ديگه، خودش مي شينه به حماقتش زار مي زنه.
    و به خانها نگاهي كرد، معذرت خواهي كرد و بسته را باز كرد. مهيار گفت :
    - آخه ما چي بنويسيم؟!
    نگين با ديدن لباس عروس گفت :
    - واي، چه خوشگله! بي خود نيست هر روز سراغش رو مي گيره.
    و سر شانه هاي لباس را با دو انگشت گرفت و آنرا با دقت بالا آورد، از طرح و مدلش تعريف كرد و گفت :
    - معلومه سفارشيه!
    از لابه لاي لباس، پاكت آبي رنگي روي ميز افتاد. سهيل آن را برداشت و از آن عكسي در آورد و گفت :
    - پسر عجب تيپي زده! فكر كنم با همين فيگور، دل دختره رو برده.
    مهيار گفت :
    - تو كار به اين كارا نداشته باش، كاري كه بهت سپرده انجام بده.
    سهيل خودكاري از جيب كتش درآورد و كمي فكر كرد و گفت :
    - خب.....بنويسيم، ..... اي همسر ....
    بعد نگاهي به دخترها انداخت و گفت :
    - خب شما هم كمك كنيد.
    مهيار گفت :
    - آوا خانم، شما كه نويسنده ايد يه چيزي بگيد.
    - من تا بحال متن عاشقانه ننوشتم.
    - حالا فرض كنيد اين لباس قراره به دست شما برسه، دوست داريد از اون كسي كه دوستش داريد چه حرفي بشنويد؟
    - نمي دونم، فكر مي كنم، اين همه سليقه و محبت، خودش گوياي همه چيز هست. ديگه نيازي به گفتن اين چيزا نيست.
    مهيار، لبخندي زد و آوا پرسيد :
    - شما چي، .... چي دوست داشتيد به همسرتون بگيد؟
    مهيار، پا روي پا انداخت و مستقيم نگاهش كرد. كمي فكر كرد و گفت :
    - خيلي سخته. يك جمله بگي كه هم كوتاه باشه و هم مختصر باشه، هم بتوني يه جوري تمام عشقت رو توش خلاصه كني. من هيچ وقت چنين كاري رو نمي كنم، خودم مي رم بهش هديه مو مي دم و حرفهاي دلمو به زبون ميارم تا روي برگه.... دوست دارم عكس العملش رو هنگام باز كردن هديه ام ببينم. اينطوري از چشماش هم مي تونم بخونم كه چقدر از هديه اي كه بهش دادم راضيه.
    سهيل پوزخندي زد و گفت :
    - شما فكر كنيد كه اون طرف، اصلا اين چيزا حاليش نيست و حتما بايد با حرف و قربون صدقه بهش فهموند.
    مهيار، بلند گفت :
    - سهيل تمومش كن!
    - دروغ كه نمي گم، بيچاره فرزان!
    - خوب نيست اينطوري در مورش حرف مي زني.... يه چيزي بنويس قال قضيه رو بكن.
    بعد خودكار و عكس رو از دستش گرفت و گفت :
    - اصلا بده به خودم.
    كارت را باز كرد و وسط آن، يك جمله ي كوتاه نوشت. نگين و آوا هم كادوي بسته را دوباره مثل اولش درست كردند. سهيل از آنها تشكر كرد و به قصد رفتن بلند شد و گفت :
    - از اينكه مزاحمتون شدم بايد ببخشيد، خدا رو شكر كه شماها اينجا بوديد وگرنه بايد كادوي پرنسس خانم رو، همينطور با دل و روده اش بهش تحويل مي دادم.
    هردو از كنايه هايي كه او مرتب در حرفهايش به همسر فرزان مي زد، متعجب بودند. نگين مشتاق شده بود از نزديك اين پرنسس خانم رو زيارت كند، تا ببيند قضاوتهاي سهيل، تا چه حد در مورد او درست است. از پشت شيشه رفتنش را تماشا كرد و به آوا گفت :
    - خيلي خوشگل نيست، اما عجب هيكلي داره! نه؟ به درد فيلمهاي اكشن مي خوره.
    - آره، به درد بدل آرنولد مي خوره. به نظرت مي شه روش سرمايه گذاري كرد؟
    - در مورش قكر مي كنم.
    - فكر كن.
    و هر دو از حرفهاي خودشان به خنده افتادند.
    مهيار، سهيل را تا نزديك ماشينش مشايعت كرد و گفت :
    - تو هم همينجا مي موندي با هم مي رفتيم.
    - نه، بايد برم يه كم به سر و وضعم برسم.
    - ول كن بابا، حامد كه غريبه نيست!
    - حالا اومديم و چند تا دختر غريبه رو هم دعوت كرده بودن، چشمت بر نمي داره يه كمم مارو تحويل بگيرن. يعني هميشه ي خدا بايد دخترها، دور و بر تو بپلكن و خود شيريني كنن.
    - پس برو سعي خودت رو بكن.
    - بهتره برم اين امانتي رو هر چه زودتر دست صاحبش برسونم. از خانمها هم تشكر كن و بازم بابت مزاحمتهاي بي موقع من، عذرخواهي كن. فكر كنم ديگه چشم ندارن منو ببينن.
    - خودتو لوس نكن، برو ديگه.
    سوار ماشين شد و خداحافظي كرد. بعد، سرش را از ماشين بيرون آورد و گفت :
    - ديرنيايدا.
    مهيار، برايش دست تكان داد و او با تك بوقي از آنجا دور شد.
    دو ساعتي از رسيدن و آشنايي با خانواده حامد مي گذشت. در همين فاصله كم، نگين و آوا با شيلا، همسر حامد آنقدر صميمي شده بودند كه اصلا هيچ كدام احساس نمي كردند فقط چند ساعتي است كه با هم آشنا شده اند. نگين از شيلا خانم، در مورد چگونگي آشناييش با حامد و اينكه چگونه توانسته است بدون خانواده و اقوام، اينجا بيايد و با فرهنگ مردمش كنار بيايد، سؤال مي كرد. شيلا با لهجه ي شيرين شيرازي اش، به گرمي به تمام سؤالهاي آنها جواب مي داد. از اول آشناييشان در دانشكده و مشكلات قبل و بعد از ازدواجشان، و از بهترين و بدترين لحظات زندگيش، براي آنها صحبت كرد. يك دفعه در ميان حرفهايشان بحث به عروسي فرزان كشيده شد. نگين و آوا متوجه شدند هنگاميكه بحث از فرزان و ازدواجش پيش مي آيد، يك ناراحتي و دل نگراني مشتركي در چهره همه ي دوستان او مشاهده مي كنند. يك جور نگراني ترس از آينده فرزان، باعث مي شد كه آنها از رسيدن چنين روزي شادمان نباشند. حتي تا آنجا كه شيلا، با ناراحتي از زبانش در رفت كه :
    - اين زن، اصلا وصله ي تن آقا فرزان نيست!
    آوا، يك لحظه نگاهش متوجه بازي مهيار و حامد شد. با تعجب ديد كه حامد، ميز شطرنج را چرخاند و صاحب مهره هاي سياه مهيار شد. مهيار هم كه همانطور با دو انگشت، چانه اش را گرفته بود، به حركت غيرمنتظره ي او آهسته مي خنديد! به طرف خانها برگشت و متوجه شد كه آوا حواسش به بازي آنهاست، لبخندي زد و سري به طرفين جنباند. يك دفعه صداي حامد بالا رفت :
    - آهان بيا، اينم كيش .... و .... مات! خانم ها بياين ببينين، اينو مي گن يه بازي حسابي و جوانمردانه. بالاخره شكستت دادم.
    و زد روي شانه ي مهيار و گفت :
    - كجايي پسر؟! اصلا اين دفعه حواست به بازي نبود!
    مهيار با همان لبخند، چپ چپ نگاهش كرد و با خنده گفت :
    - آقاي جوانمرد! روش جديده؟
    همسرش گفت :
    - غير ممكنه حامد، حتما كلك زدي!
    - بَه، دست شما درد نكنه خانم!
    بعد بلند شد، پسرش را كه وسط اتاق با اسباب بازيهايش گرم بازي بود، بلند كرد و در هوا بالا و پايين انداخت و گفت :
    - ديدي بابايي چجوري عمو رو شكست دادم؟
    پسرش بي خيال به حرفهاي او سعي داشت كله ي آدم آهني را به سرش وصل كند، با عصبانيت كله ي اسباب بازي را به زمين كوفت و گفت :
    - بابايي درس نمي شه، همش خرابه.
    - الهي قربونت برم حالا چرا عصباني مي شي، ديگه حنام پيش تو هم رنگ نداره؟!
    همه زدند زير خنده. مهيار گفت :
    - شاهد هم دارم، آوا خانم داشت بازيمون رو تماشا مي كرد.
    - چه بد شد اينو مي گن بداقبالي! حالا اگه با التماس از خانم ها مي خواستي تا بازيمون رو نگاه كنن، باور كن اينقدر توجه نمي كردن.
    آوا گفت :
    - شايد به قول شما بداقبالي بوده. چون من هم فقط همون سكانس جوانمردانه آخر رو ديدم.
    حامد خنديد، دستش را روي شانه ي مهيار گذاشت و گفت :
    - بله داداش من، تو هم اگه جاي من بودي و صد دفعه بچه ات مي اومد بالاي سرت و بهت مي گفت كه بابايي جيش دارم، اونوقت با اعصاب راحت نمي نشستي اينطوري بازي كني و كركري بخوني!
    - بهونه نيار حامد جان، بازي زمان بي سر و عايله بودنت رو ديديم فقط فرقش اينه كه الان بهونه داري.
    - به هيچ طريقي نمي شه از پس تو بر اومد، تا حال آدمو نگيري ول كن نيستي.
    مهيار، به تلاشهاي بي نتيجه ي آرين نگاه كرد و گفت :
    - آرين، عزيزم بيار تا عمو واست درستش كنه.
    آرين، خوشحال به سمت او دويد. مهيار، او را روي يك پايش نشاند و اسباب بازي را گرفت و گفت :
    - عمويي، چه بلايي سرش آوردي؟ اينكه داغونه!
    - نه عمو خودش پَرت و پورته!
    - پرت و چي؟
    و به رويش لبخندي زد. شيلا گفت :
    - به هر چي كه به درد نخور و بي خود باشه، پرت و پورت مي گه.
    مهيار با خنده توي صورتش نگاه كرد و گفت :
    - آره عمو؟ اما من واسه ات بدرد بخورش مي كنم، خب.
    او هم سرش را با شادي كودكانه اي تكان داد. بعد در حاليكه يك انگشتش را داخل موهايش فرو كرده بود، يك دسته از موهايش را دور آن حلقه كرد، سرش را روي شانه ي او گذاشت و به حركاتش چشم دوخت. وقتي آدم آهني را سالم ديد، با خوشحالي بلند شد و گفت :
    - عمو يه كوچولوي ديگه هم هس، بيارمش خوب بشه؟
    حامد اخم كرد و گفت :
    - آرين، عمو رو خسته كردي، برو بازيتو بكن.
    - اذيتش نكن بذار راحت باشه.
    بعد، آهسته چشمكي به او زد و گفت :
    - برو بيار.
    او دويد و حامد گفت :
    - وقتي خودت بچه دار شدي، اونوقت مي فهمي كه نبايد زياد لي لي به لا لاي بچه گذاشت، پررو مي شه.
    يكدفعه نگاهش به ساعتش افتاد و گفت :
    - مهيار، سهيل خيلي دير كرده، خوبه برم دنبالش؟
    - خيلي هم اصرار كرد كه زود بياييم. گفتم حتما خودش رو زودتر از ما مي رسونه.
    - اگه خونه خودش نباشه، حتما رفته خونه ي فرزان. بيچاره اين چند روزه خيلي خسته شد، فرزان بايد براي عروسيش سنگ تموم بذاره.
    همان وقت، صداي زنگ بلند شد، حامد با خوشحالي بلند شد و گفت :
    - خودشه، چه حلال زاده اس!
    آرين هم به دنبال پدرش، به سمت در دويد. چند لحظه بعد، با سرعت به داخل بازگشت و روي مبل پريد، به مهيار چسبيد و در حاليكه نفس نفس مي زد گفت :
    - همون عمو گنده هس!
    همه خنديدند. مادرش دعوايش كرد و مهيار گفت :
    - نترس عمو، من اينجام.
    سهيل، به همه سلام كرد و از اينكه همه را منتظر گذاشته است عذرخواهي كرد. حامد پرسيد :
    - اين پاكت چيه دستت؟
    - كارت هاي عروسي براي مدعوين.
    - اِ، به سلامتي! گفتم شايد ما هم جزو فاميلهاي بي كلاسيم كه از ليست دعوت كننده هاي خانمش حذف شديم.
    بعد به دنبال همسرش به آشپزخانه رفت. سهيل از درون پاكت كارتها را در آورد و بلند خواند :
    - حضور محترم ... خانواده افروغ، كارت دعوتتون رو گذاشتم كنار ميز تلويزيون. اينم از جناب آقاي دكتر فرداد؛ .... اينم از خودم.
    بعد نگاهي به پشت كارت خودش و مهيار انداخت و گفت :
    - مهيار نكنه خبرائيه، خانواده ي همسر فرزان خيلي هواتو دارن! از ما رو با چه خطي نوشتن و مال آقاي دكتر رو با چه رسم الخطي!
    و بلند طوري كه حامد از توي آشپزخانه بشنود گفت :
    - مي بيني حامد، شانس من و تو رو بايد گِل گرفت. اگه اصرار من نبود، كارت مهيار رو مي خواستن حضورا ببارن منزلشون بهشون تقديم كنن، اونوقت از من و تو رو چِلپي گذا شتن كف دستمون.
    حامد با سيني بزرگي وارد شد، در حاليكه به سمت در مي رفت گفت :
    - حالا فعلا پاشو آقا سهيل، جريمه ي دير اومدنت اينه كه كبابا رو تنها درست كني.
    - چشم، خودم رو براي بدتر از ايناش آماده كرده بودم.
    مهيار هم براي كمك به آنها بيرون رفت. آرين، خميازه اي كشيد و در بغل مادرش افتاد. نگين از روي ميز يكي از كارتها را برداشت، كارت را نشان آوا داد و گفت :
    - چقدر فرزان از دختره سَره!
    - ببينم ... اوهوم! اينطوري كه در موردش مي گم، اخلاق درست و حسابي هم كه نداره. پس اين ديگه چي داشته كه پسره عاشقش شده!؟
    - شانس عزيزم.
    مهيار به ستون ايوان تكيه داده بود و داشت به گزارشهاي سهيل و حامد، در مورد كار و خريد و فروش در اين چند روزه، گوش مي داد. حامد از سهيل پرسيد :
    - فرزان رفت سراغ شعباني؟
    - فعلا كه بايد يه چند ماه، دور فرزان رو خط بكشيم تا يه كم سرش خلوت شه.
    مهيار گفت :
    - دو روزه ازش بي خبرم، فردا يه سري بهش مي زنم، بايد كليد باغ رو بهش بدم، گفتم خودشون بيان باغ رو ببينن بهتره. هر چي هم لازم دونستن ليست كنن تا بگيم هر چه زودتر بچه ها كه مي رن اصفهان سفارش كنن تا چهارشنبه به دستشون برسونن. انگار اصلا به فكر اين چيزا نيستن!
    سهيل، گوشه اي از كبابهاي پخته شده را كند و در دهان گذاشت و گفت :
    - زياد داداش من جوش نزنين، امروز هنوز هيچي نشده دستمزدمون رو گذاشت كف دستمون. اونقدر قدرداني كردن نزديك بود از خجالت آب بشم! ... اگه بخاطر فرزان نبود، ديگه حتي يه لحظه هم پامو تو خونش نمي ذاشتم.
    حامد خنديد :
    - پَرِ مادمازل تو رو هم گرفت؟
    - معلوم بود قبل از رفتن من جر و بحثشون شده. لباس رو كه تحويل دادم، حتي يه تشكر خشك و خالي هم نكردن، همونطور كه مي رفت به فرزان گفت يه كار سپرده بودي به دوستات، حالا هم نمي آوردن! دلم براي فرزان سوخت از خجالت زبونش بند اومده بود. حامد برو به خانما بگو بيان همش پخت.
    حامد كنار در ايستاد و داد زد :
    - خانم ها، بياييد كه غذا سرد شد، شيلا نوشابه ها رو هم بياريد.
    آوا دوربينش را روشن كرده بود و از شيلا، كه داشت ليوانها را در سيني مي گذاشت فيلم مي گرفت و با نگين به حياط رفتند. سهيل با ديدن آنها همانطور كه كاپشنش را روي شانه انداخته بود، و با يك دست سيخهاي كباب را مي گرداند، با لهجه ي جاهلانه اي داد زد :
    - كبابِ كباب. بدو خانم، آقا، كباب سيخي هزاره.
    صداي خنده ي آنها تمام حياط را برداشت. مهيار گفت :
    - صد رحمت به گرون فروش!
    حامد گفت :
    - سهيل چقدرم بهت مياد.
    يكي يكي، بشقابهايشان را گرفتند. سهيل همانطور كه سيخها را لاي نان مي گذاشت، قيمت هم مي داد. نگين گفت :
    - كمتر حساب كن مشتري شيم.
    سهيل لحنش را تغيير داد و گفت :
    - واسه شما قيمت نداره.
    نگيم، يك ابرويش را بالا انداخت و گفت :
    - چرا؟
    - هيچي خانم، آتيش زديم به مالمون!
    نگين صورتش را برگرداند و گفت :
    - بپا يه وقت ورشكست نشي!
    و به همراه شيلا به راه افتاد. سهيل با خنده، رفتنش را دنبال كرد. مهيار گفت :
    - سهيل دخترم رو اذيت نكن.
    - ما غلط بكنيم!
    مهيار، رو به آوا گفت :
    - من بشقابتون رو بردم تو آلاچيق.
    و با لبخند، بشقاب را جلوي دوربين گرفت و گفت :
    - اينم مدرك.

  4. #4

     
    NEGAR آواتار ها
     

    محل سکونت
    آذربایجان
    علایق
    موسیقی_والیبال.شنا
    شغل و حرفه
    والیبال_شنا_طراحی.روانشناسی
    نوشته ها
    5,911
    میانگین پست در روز
    6.73
    ميزان امتياز:
    11736
    پسندیده
    2,437
    موردپسند6,157باردر2,612پست
    فصل 4

    آوا، در حالي كه كارهايش را مي كرد، نگبن را هم صدا زد؛ نگين غلتي زد و دوباره خوابيد. آوا، پرده كنار زد، روشنايي تمام اتاق را پر كرد. نگين، پشتش را به نور كرد. دوباره صدايش زد:
    - نگين بلند شو؛ ساعت هفت و نيمه.
    - هوم؛... باشه.
    - نگين، حوصله م سر رفت. با توام، پاشو ديگه.
    چند ضربه به در خورد. مهيار پشت در صدا زد:
    - خانوم ها؛ صبحانه آماده ست. زود باشيد كه دير شد.
    آوا در را باز كرد و صبح به خير گفت.
    - صبح شما هم به خير، ديشب راحت خوابيديد؟
    - بله ممنون. فكر كنم ما با سر و صدامون، نذاشتيم شما هم استراحت كنيد.
    - اصلا، منم ديشب خوابم نبرد، بهترين فرصت بود كه به حساب هاي شركت برسم.
    لبخندي زد و پرسيد:
    - نگين خوا به؟
    آوا، به نگين نگاهي انداخت و به علامت مثبت، سرش را تكان داد.
    مهيار گفت:
    - شما بريد صبحانه تون رو بخوريد، من بيدارش مي كنم.
    آوا به طبقه پايين رفت. مهيار كنار تخت نگين نشست، آهسته صدا زد:
    - نگين جان؛ بلند شو عمو دير مي شه، با سهيل ساعت هشت وعده كرديم.
    نگين، چشم هايش را به زور، باز و بسته كرد، با لبخندي سلام كرد.
    - سلام عزيزم. هنوز خوابت مي آد؟... خب اگه خسته ايد، بابا علي رو مي فرستم سراغ سهيل و قرارمون رو كنسل مي كنم.
    نگين بلند شد، تكيه داد و گفت:
    - نه الان بلند مي شم. آواكه صدام زد، يك لحظه فكر كردم خونه خودمونم.
    - خوشحال شدي يا ناراحت؟
    نگين به حالت قهر، آرام به شانه او زد و گفت:
    - عمو خيلي لوسي.
    مهيار خنديد و گفت:
    - بلند شو زود آماده شو، با اين همه خط و نشوني كه ديشب براي سهيل كشيدم، فقط معطله كه يه دقيقه دير كنيم.
    - چشم آوا كو؟
    - تنها رفت صبحانه بخوره، منم ميرم پايين.
    و بر خاست و به سمت در رفت. يك دفعه نگين صدايش زد :
    - عمو؟
    مهيار دستش را به ديوار گرفت و برگشت :
    - جانم ؟
    نگين كمي مكث كرد، بين گفتن و نگفتن مردد ماند، بالاخره گفت :
    - يه چيزي ازتون بپرسم؟
    مهيار دوباره برگشت، كنارش ايستاد و گفت:
    - هر چي كه باشه، بپرس.
    - عمو... ميدونستي كه.... فرناز ازدواج كرده؟
    - بله مي دونستم.
    نگين با تعجب نگاهش كرد، حدس زد شايد پدرش به او گفته باشد، دوباره گفت:
    - ما بهش گفتيم كه،... يعني مامان گفت؛ مجبور شديم...
    - خواهش مي كنم نگين؛ تمومش كن!
    نگين، وقتي ديد عمويش ناراحت شد، گفت:
    - معذرت مي خوام؛ فكر نمي كردم ناراحت بشيد!
    - نه فقط دلم نمي خواد به گذشته فكر كنم. تو هم هر چي شنيدي فراموش كن؛ خب؟
    نگين، لبخند زد و گفت:
    - چشم!
    مهيار، در حالي كه از اتاق خارج مي شد، گفت:
    - زود اومديا؟
    يك راست به طبقه پايين رفت. وارد آشپزخانه شد؛ آوا در فكر بود و اصلا ورودش را متوجه نشد. مهيار نزديك رفت و پرسيد:
    - چاي براتون بريزم؟
    آوا سرش را بالا آورد و تا آمد حرفي بزند، او دو استكان برداشت و كنار سماور ايستاد. دو استكان را كه پر كرد، استكان او را كنار دستش گذاشت و نشست. آوا تشكر كرد و داخل چايش شكر ريخت. مهيار، با دو انگشت، استكان را گرفته بود و آن را مي چرخاند. كمي سرش را بالا آورد و با لبخند گفت:
    - مي دونستيد وقتي توي فكر مي ريد، خيلي شبيه پدرتون مي شيد.
    - جدي مي گيد!؟ هيچ توجه نكرده بودم.
    نگين در حالي كه خميازه مي كشيد، وارد آشپزخانه شد، به آوا سلام كرد و روي صندلي نشست. نگاهي به صبحا نه اي كه روي ميز چيده شده بود، انداخت و گفت:
    - من فقط يه كم از اين مرباي تمشك مي خورم؛ چيزي دلم نمي خواد.
    و چند قاشق از مربا را خورد. مهيار گفت:
    - ببينم شما مي تونيد يه كاري كنيد كه وقتي برگشتيد، همه فكر كنند من به شما گشنگي دادم و توي قحطي بوديد!
    آوا گفت:
    - اين جوري كه شما داريد به ما مي رسيد، من فكر مي كنم شما فكر كرديد كه ما از قحطي فرار كرديم.
    مهيار لبخندي زد و جرعه اي از چايش را نوشيد. نگين، دستهايش را به پشت صندلي قفل كرد، خميازه اي كشيد و گفت:
    - امروز هم به خاطر شما همين يه ذره رو خوردم؛ و گرنه من زياد اهل صبحانه خوردن نيستم، يعني اصلا نشده تا حالا صبح به اين زودي بيدار بشم، هر وقت هم از خواب بلند شدم، ديگه ظهر شده و بايد ناهار بخورم.
    - اگه مي دونستم اين طوريه، ديرتر با سهيل وعده مي كردم.
    آوا گفت:
    - همين الانش هم ديره.
    نگين گفت:
    - آوا هم مثل شما سحرخيزه، البته الان با خونه مون فرق مي كنه خا؛ اون جا از بيكاري، كاري جز خوابيدن ندارم، اما اگه اين جا هر ساعتي كه بگيد بلند مي شم.
    مهيار گفت:
    - ديشب تا دير وقت مهموني بوديم؛ خودم از سهيل خواستم كه ديرتر بريم. مي دونستم كه حتما تا دير وقت بيدار مي مونيد، دلم نيومد زودتر بيدارتون كنم...مهم نيست؛ توي پاييز، تا ساعت هفت و هشت هم هنوز هوا كامل روشن نيست.
    به ساعتش نگاهي انداخت، صندلي اش را كنار كشيد و گفت:
    - من وسايل را داخل ماشين گذاشتم، شما هم اگه وسيله اي داريد بياريد تا زودتر حركت كنيم.
    وقتي به منزل فرزان رسيدند، نيم ساعت از زمان قرارشان گذشته بود . سهيل و فرزان، دم در، منتظر ايستاده بودند. سهيل، با ديدن آن ها، از همان جا، ساعتش را نشان داد و روي آن چند ضربه زد. تفنگ شكاري اش را، روي شانه جا به جا كرد و كيف كولي اش را از زمين برداشت. مهيار خنديد و گفت :
    - اين اولين باره كه زبل خان زودتر از من سر قرار حاضر شده ؛ چه ژستي هم گرفته !
    نگين و آوا ، از ماشين پياده شدند . به آن ها سلام كردند و صبح به خير گفتند . مهيار هم از ماشين پايين آمد ، به آن ها دست داد و احوالپرسي كردند . در حالي كه سهيل ، غرولند كنان ، دير آمدنشان را داشت گوشزد مي كرد ، مهيار بي اعتنا به او ، دختر ها را با دوستش فرزان آشنا كرد . فرزان ، آن ها را به داخل منزلش تعارف كرد . همان هنگام ، همسرش بيرون آمد . با ديدن دخترها ، نزد آن ها رفت و فرزان ، آن ها را به يكديگر معرفي كرد . همسرش ، وقتي ديد از اقوام مهيار هستند ، با گشاده رويي، آن ها را به داخل منزل دعوت كرد ، حتي به اصرار از آن ها خواست كه براي چند دقيقه هم كه شده ، به داخل منزل بروند . در مقابل اصرار هاي او، آن ها در رودربايستي قرار گرفتند، دعوتشان را قبول كردند و گفتند كه براي چند دقيقه بيشتر مزاحم شان نمي شوند .
    از سر و صداهاي كه مي آمد و كفش هايي كه دم در بود ، متوجه شدند كه ميهمان دارند. مهيار ايستاد و گفت :
    - فرزان ، اگه مهمون داريد ، مزاحم تون نمي شيم ؟
    - اين چه حرفيه ! از اقوام خانومم هستن ؛ تازه رسيدن ، بفرما .
    و در را گرفت و همه را به داخل تعارف كرد . مهيار به سهيل نگاه كرد ، سري تكان داد و با اكراه وارد شد .وقتي همسر فرزان، از كنار آوا رد شد ، بويي كه از آرايش صورت او، به مشامش خورد ، او را به ياد اتاق گريم شركت ا نداخت .
    مرجان همسر فرزان در ابتدا خانم ميانسالي را ، كه خاله اش بود ، به آنها معرفي كرد . بعد ، خواهرش ، مريلا كه دختر قد بلند و لاغر اندامي بود، با ذكر تحصيلات و تمام حسن و جمالش ، شمرده شمرده بيان كرد.
    آوا ، متوجه حركات دو خواهر بود كه چقدر شبيه به هم بودند !
    ديگري كه دختر خاله اش بود ، كوچك تر از مريلا بود و او را ژيلا ناميد و از كمالات او ، چيزي بر زبان نياورد .
    خاله مرجان ، زودتر از همه ، روي مبل نشست ، و بدون تعارف به تازه واردين ، بقيه ميوه اش را به چنگال زد و خورد . او زن سفيد رو و تقريبا چاقي بود كه با تلاش بسيار ، سعي داشت لبخندي بر صورت سردش نقش ببند ، تا مهربان به نظر بيايد ؛ اما باز هم موفق نبود . بر خلاف ظاهر سازيهاي فراوانش ، هنوز هم همان خشكي و عبوسي ، بر چهره اش موج مي زد.
    فرزان، به آشپز خانه رفت و همسرش همان طور نشسته بود . خواهرش ، مجلس گرمي مي كرد و در پايان هر كلمه اي كه مي رسيد ، به طرف مردها ، با چشم و ابرو ، نگاهي مي انداخت تا آن ها را متوجه خود كند . آوا متوجه عشوه هايي كه او با ميميك صورتش در مي آورد ، بود . نگين هم، حواسش به حركات او بود ؛ او هر لحظه يك پايش را روي پاي ديگر مي انداخت، نگين مانده بود كه رفتارش از روي استرس است يا خود نمايي ! اين كارش ، در او هم دلشوره اي ايجاد كرده بود و دوست داشت كه زودتر از آنجا بروند. از رفتار متكبرانه مرجان، متوجه حرفهايي كه سهيل در موردش مي زد، شد. آوا، آن محبت و صميميتي كه در شيلا خانم احساس كرده بود، در او نمي ديد و نمي توانست با او راحت و خودماني باشد.
    سهيل با سوئيچ، سرش را مي خاراند و حوصله اش از حرفهاي بي سر و ته مريلا سر رفته بود. مهيار، نگاهش به صفحه ساعتش ثابت مانده بود و با ناخن، روي صفحه آن آرام ضربه مي زد.
    فرزان، دوباره به همه خوش آمد گفت، جلوي همه شربت گرفت، ليواني هم براي خودش برداشت و كنار سهيل نشست و با هم مشغول صحبت شدند.
    مرجان يك دفعه بلند شد، از همه عذرخواهي كرد و از سالن خارج شد. پشت سرش خواهرش هم بلند شد و آوا و نگين با خاله تنها ماندند. نگين به آوا نگاهي كرد و ابروهايش را بالا انداخت و آهي از سر بي حوصلگي كشيد. به خاله نگاه انداخت كه با دستمال كلينكسي كه به زور از جا دستمالي درآورده بود، دستهايش را پاك مي كرد.
    كمي بعد از آمدن مجدد آنها در سالن، نگين كه منتظر نگاه عمويش بود، يواشكي به او اشاره كرد كه زودتر بروند. مهيار با ديدن چهره كسل آن دو، به ساعتش نگاه ديگري انداخت و به فرزان گفت :
    - خب فرزان جان، اگه اجازه بديد ما ديگه رفع زحمت كنيم؟
    و با گفتن اين حرف، بلند شد و همه از او تبعيت كردند.
    مرجان سريع گفت :
    - مهيار خان! اگه ممكنه يه زحمت كوچيك براتون داشتم.
    همه به او نگاه كردند، مهيار گفت :
    - خواهش مي كنم امرتون رو بفرماييد.
    - خواهرم مي خواست قبل از مراسم عروسي، باغ رو از نزديك ببينه، اگه ممكنه يه سري بريم باغ شما رو ببينيم. آخه بايد زودتر سفارشات رو بديم.
    فرزان گفت :
    - مرجان عزيزم، الان كه نمي شه، مگه نگفتن كه...
    مرجان با اخمي آشكار و ته مايه اي از عصبانيت، پريد وسط حرفش و گفت :
    - چهار روز ديگه بيشتر فرصت نداريم، كلي كار مونده. پس مي خواي روز عروسي بريم ببينيم چي كم و كسره!
    - اما عزيزم امروز...
    - مهيار خان كه غريبه نيست، اگه قرار باشه از همين الان كه بهشون احتياج داريم، كمكمون نكنن چه فايده!
    و با لبخند و لحني آرامتر گفت :
    - مهيار خان، فرزان بر خلاف من خيلي اهل تعارفه، اما من بي رو دربايستي مي گم اگه فرزان اينجا تنها بود، هرگز پامو جايي به اين پرتي نمي ذاشتم. تنها چيزي كه دلخوشم مي كن، اينه كه دوستاي فرزان هستن و توي مشكلات و سختيها تنهامون نمي ذارن.
    تا آمد فرزان چيزي بگويد، مهيار گفت :
    - بهتون حق مي دم، اولش كمي سخته، استرس شما بخاطر آشنا نبودن با شرايط محيطي اينجا و زندگي جديده، خب مسلما كنار اومدنش براي خانمها مشكله، اما مطمئنم آرامش و زيبايي اينجا شما رو هم مثل ما تا ابد موندگار مي كنه.
    مرجان با طعنه گفت :
    - اميدوارم!
    - نگراني تون هم بي مورده، مطمئن باشيد تا الان كه هيچ كدوم براي همديگه چه در شادي و چه در غم، كوتاهي نكرديم بعد از اين هم نگران اين موضوع نباشيد.
    مرجان خنديد و با مسرت از او تشكر كرد. مهيار كليد باغ را از جيبش در آورد و گفت :
    - اتفاقا امروز براي آوردن كليد با سهيل اينجا وعده كرديم.
    كليد را به سمت مرجان گرفت و گفت :
    - خدمت شما.
    مرجان گفت كه اگر خودش هم حضور داشته باشد بهتر است و مي تواند راهنماييشان كند. مهيار، يك لحظه به آوا و نگين نگاه كرد، دوست نداشت كه برنامه هايش را بهم بريزد. از طرف ديگر در مقابل حرفهي كه مرجان زده بود ميان دوراهي مانده بود. فرزان مي دانست كه ايما و اشاره هم بي فايده است و خانمش حرفش را به كرسي مي نشاند. سهيل در سكوت به چهره ي فرزان كه رنگ به رنگ مي شد نگاه مي كرد. دلش مي خواست بجاي مهيار جواب مرجان را بدهد، اما منتظر نشست تا ببيند تصميم مهيار چيست. وقتي سكوت مهيار طولاني شد، طاقت نياورد و گفت :
    - متاسفانه چون ما به خانمها قول داديم، نمي تونيم برنامه هامون رو كنسل كنيم. شما خودتون هم مي تونيد بريد، اگه كاري هم داشتيد مي تونيد به باباعلي بگيد.
    مهيار گفت :
    - سهيل باباعلي نيست. من براي چند روزي فرستادمش شهر، پيش پسرش.
    سهيل چپ چپ نگاهش كرد و مهيار گفت :
    - خب مي تونيم همه با هم بريم. شما باغ رو مي بينيد. اگه كاري هم بود بنده در خدمتم، بعد ما هم از همون طرف مسير خودمون رو ميريم.
    حرفش را قطع كرد و به همه نگاه كرد و گفت :
    - البته اگه همه موافق باشن.
    مرجان گفت :
    - عاليه! ما هم چند دقيقه اي بيشتر وقتتون رو نمي گيريم.
    همه بيرون منتظر ايستادند. فرزان در گوشه اي از حياط، با مهيار مشغول حرف زدن بود.
    وقتي همه از در خارج شدند، به همراهشان خاله و دخترخاله را ديدند كه سوار ماشين فرزان شدند. سهيل منتظر مهيار ماند و سوار ماشين شد. نگين و آوا هم در عقب ماشين نشستند.
    سهيل از آيينه بغل آمدن مهيار را تماشا كرد و يكدفعه با تعجب گفت :
    - نكنه اين وِروِره جاده مي خواد بياد اينجا!
    آوا و نگين همزمان با هم به عقب برگشتند. مريلا را ديدند كه به سمت ماشين مي امد. از اسمي كه برايش گذاشته بود هر دو خنده شان گرفت. با داخل شدن او در ماشين، نگين دعا كرد كه بتواند جلوي خنده اش را بگيرد.
    در طول مسير، تنها مريلا بود كه با آن صداي زنگ دارش يكريز صحبت مي كرد. براي اينكه خود را بيش از حد خوش مشرب نشان دهد، در ميان حرفهايش از نگين و آوا، سؤالات چند جوابي مي پرسيد و مجددا خودش سررشته ي كلام را بدست مي گرفت و سعي هم مي كرد حتي براي يك لحظه، لبخند از روي لبانش محو نشود.
    تا رسيدن به مقصد مهيار و سهيل سكوت كرده بودند. براي چند دقيقه هم كه صحبت كردند، در مورد كار و فروش و اينجور مسائل بود.
    سهيل كليد را از مهيار گرفت و در آهني را باز كرد.
    نگين و آوا، به دنبال آنها براي ديدن باغ نرفتند و مستقيم وارد ويلا شدند. سهيل براي چند دقيقه، روي پله ها منتظر ايستاد بعد او هم خسته شد و داخل رفت. نگاهي به اطرف انداخت هيچ كدام از آنها را در سالن نديد. داخل آشپزخانه شد و از درون يخچال، شيشه آب را برداشت و ليوان را تا سرش پر كرد.
    مهيار وارد شد و سراسيمه در چند كابينت را باز و بسته كرد. از داخل يكي از آنها قوطي را در آورد و آنرا زير و رو كرد. سهيل همانطور كه تكيه داده بود و ليوان در دستش بود، حركات او را زير نظر داشت پرسيد :
    - دنبال چي مي گردي؟
    - كليد انبار، نمي دونم باباعلي كجا گذاشته! مي خوان وسيله هايي رو كه آوردن داخل انبار بذارن.
    - اينا كه اومده بودن فقط يه سري بزنن!
    از طعنه ي او، دست از جستجو برداشت و گفت :
    - مي دونم.... مي دونم كه همتون از دست من عصباني هستيد اما....
    - اينها برو براي اين خانم ها بگو!
    - تو جاي من بودي چيكار مي كردي؟
    - خيلي راحت ردشون مي كردم برن.
    - خودت كه اونجا بودي، نديدي خانمش با حرفاش منو تو چه موقعيتي قرار داد. غيرمستقيم مي خواست حاليمون كنه كه يعني يه جورايي ما داريم در حق فرزان كوتاهي مي كنيم.
    - به درك! بذار هرچي مي خواد بگه. براي من كه اصلا مهم نيست. ... نه اينكه اين چند هفته تمام كارها و دوندگيهامون جلوي چشمش بود و قدرداني كرد، بقيه رو هم حتما مي فهمه. براي آدم بي چشم و رو هر چي هم خوبي كني فايده نداره.
    - من اگه كاري هم مي كنم، فقط بخاطر فرزانِ.
    - مشكل تو همين دل رحميته! مي ترسي خدايي نكرده حرفي بزني كه كسي ناراحت بشه، يا دلش بشكنه ... كم چوب دل رحميت رو خوردي، هنوز هم ول كن نيستي!
    مهيار كليد را پيدا كرد طرف او گرفت و گفت :
    - باشه حق با توئه، بيا ... تو اگه مي توني ردشون كن برن.
    كليد را گرفت كف دستش با آن دو خط كشيد و گفت :
    - اين خط، اينم نشون. داداش من، تو باورت شد قصد اينا تنها ديدن باغ بود؟! هه ... خيلي خوش خيالي. ديدن اينجا فقط ده درصد قضيه است. بقيه ش رو بايد از اون اعجوبه بپرسي!
    بعد كليد را بالا انداخت و در هوا گرفت و گفت :
    - حالا مي بيني چطوري دكشون مي كنم.
    از در خارج شد كه مهيار صدايش زد :
    - سهيل! ببين، يه وقت يه حرفي نزن بهشون بر بخوره ها! ... بخاطر فرزان هم كه شده جلوي زبونت رو نگهدار.
    بلند گفت بسپار به من و در را پشت سرش بست.
    آوا از پله ها پايين امد، مهيار با ديدن او نزديك رفت و گفت :
    - از من دلخوريد؟
    - از شما! براي چي؟
    - از اينكه يكدفعه همه چي بهم خورد و برنامه هاتون ريخت بهم.
    - تقصير شما چيه! منم اگه جاي شما بودم، همين كارو مي كردم.
    مهيار با لبخندي از او تشكر كرد و پرسيد :
    - نگين چي كار مي كنه؟ حتما خيلي از دستم عصبانيه.
    - از دست شما نه...
    - از مهمونا؟
    آوا خنديد و مهيار خيالش راحت شد. به ساعتش نگاه كرد و گفت :
    - ساعت يازده شد، كاش كليد رو داده بودم به حامد و دم خونه ي فرزان وعده نمي كردم.
    - شما از كجا مي دونستيد. اگه چيزي رو مي شد پيش بيني كرد كه ما الان تو اين موقعيت مزاحم شما نمي شديم.
    مهيار با ناراحتي گفت :
    - اين چه حرفيه! ... خواهش مي كنم اينقدر اين كلمه رو بكار نبريد، اينطوري احساس مي كنم اينجا خيلي بهتون سخت مي گذره.
    آوا فكر نمي كرد حرفش او را تا اين حد ناراحت كند. سرش را پايين انداخت و از گفته ي خودش پشيمان شد. مهيار يك لحظه همان نفرتي كه سهيل نسبت به خانواده همسر فرزان داشت، با تمام وجود حس كرد، دعا كرد كه كاش سهيل بتواند آنها را به هر صورتي كه مي تواند دست به سر كند. به چهره آرام او نگاه كرد، با لبخندي گفت :
    - دلم نمي خواد ديگه اين حرفها رو بشنوم ها؛ خب؟
    آوا با لبخندي كه زد، جواب او را داد.
    نيم ساعت بعد، سهيل وارد شد، هر سه به سمت او برگشتند، مهيار پرسيد :
    - تو كه رفتي دكشون كني؛ خودت هم كه موندگار شدي؟!
    - راستش يك دفعه برگشتم به طعنه بهشون گفتم " ديگه ظهره؛ حالا بوديد، ناهار رو در خدمتتون بوديم" اون ها هم قضيه رو سفت چسبيدن.
    همه با اينكه ناراحت بودند، از تمام قضاياي پيش آمده، مخصوصا حرفها و حالت هاي سهيل يكجا خنديدند. سهيل با تعجب گفت :
    - چرا مي خنديد؟! مي گم مي خوان بمونن؛ بايد يه فكري براي ناهار كنيم.
    مهيار گفت :
    - آقاي زرنگ، ما كارها رو سپرده بوديم دست شما؛... اين كه كاري نداشت، مي خواستي به راحتي دكشون كني برن!
    سهيل خود را به آن راه زد و گفت :
    - حالا باباعلي رو براي چي فرستادي بره؟!
    - گفتم اين چند روز كه كاري نيست و ....
    با داخل شدن مهمان ها، حرفش را قطع كرد. خاله در حاليكه داشت ميوه اي را كه از باغ چيده بود گاز مي زد، با تعريف و تمجيد از حُسن سليقه و ابتكار مهيار، يواش يواش به سمت مبل كنار شومينه رفت و روي آن نشست.
    مهيار و سهيل، براي دست پا كردن ناهار به آشپزخانه رفتند. آوا و نگين هم وقتي ديدند بحث بين خانواده آنها، در مورد عروسي و نحوه برگزاري جشن است، بلند شدند تا به مردها، در آماده كردن غذا كمك كنند.
    سهيل سيني چاي را جلوي مهيار گرفت و گفت :
    - بيا تو چاي رو ببر، خودم مرغها رو به سيخ مي زنم.
    مهيار دستهايش را نشان داد و گفت :
    - مي بيني كه؛ اول يه استكان واسه من بذار، بعد خودت زحمتش رو بكش.
    - نه عزيزم، مهمون ها به خاطر شما اومدن، بايد چاي رو خودت جلوشون بگيري، خوبيت نداره.
    مهيار با عصبانيت سيخ را داخل سيني كوبيد و گفت :
    - سهيل، اينقدر رو اعصاب من راه نرو. به خدا اگه ادامه بدي، هرچي ديدي از چشم خودت ديدي.
    سهيل بلند خنديد و متوجه آوا و نگين شد كه با تعجب، انها را نگاه مي كردند. فرزان هم به آنها پيوست و گفت :
    - شرمنده همه تونم؛ بايد ببخشيد خانوم ها كه برنامه تون به خاطر ما به هم خورد.
    و به مهيار نگاه كرد و گفت :
    حسابي توي زحمت افتاديد.
    مهيار لبخند بر لب نگاهش كرد، تا آمد چيزي بگويد، سهيل گفت :
    - اين حرفها چيه داداش من، انشاا... بعد خودم تلافي شو سرت در ميارم.
    فرزان شرمنده گفت :
    - حالا از دست من كاري بر مياد بگيد در خدمتم.
    مهيار گفت :
    - نه؛ شما لطف كن برو پيش فاميلهات، اينطوري خيلي زشته كه همه اومديم اينجا و تنهاشون گذاشتيم.
    اول سهيل و بعد پشت سرش فرزان بيرون رفت. مهيار، به آوا و نگين نگاه كرد و گفت :
    - چرا همون طور اونجا ايستاديد؟ اين طوري خسته مي شيد، بنشينيد.
    نگين گفت :
    - اگه مي خوايد ما هم بريم؟
    - نه اتفاقا مي خوام كه پيش من باشيد.
    بلند شد و گفت :
    - خب، تموم شد؛ حالشو داريد همراه من بريم تا روي اجاق بيرون بپزيم شون؟
    هر دو با رضايت موافقت كردند. مهيار براي اينكه از جلوي مهمان ها رد نشوند، از آنها خواست كه از در ديگري كه در آشپزخانه بود، وارد تراس شوند. هنوز مشغول نشده بودند كه سهيل با سر و صدا وارد شد و بلند گفت :
    - آقايون خانم ها، من اومدم؛.... بريد كنار.... بريد كار شما نست.
    مهيار را كنار زد و گفت :
    - نكرده كار رو نبريد به كار، كار و بسپار به كاردونش.
    مريلا با عشوه وارد شد و گفت :
    - توي زحمت افتاديد، منم مي تونم كمك كنم؟
    سهيل گفت :
    - نه خانوم؛ كاري نيست، شما بفرماييد.
    مريلا بي توجه به او، مهيار را صدا زد و سمت مرتع را نشان داد و در رابطه با معماري مرتع، نظرهايي رو ايراد كرد. در صحبت هايش اصرار زيادي داشت كه تمام اصطلاحات مهندسي رو كه در اين چند ترم آموخته بود را به كار ببرد. بعد از كلي موعظه گفت :
    - حالا به نظر شما اگر سازه هاي آبي مربوط به آبنما رو دورتر از دالاژها كار مي گذاشتيد، بهتر نبود؟
    مهيار متوجه شد كه او قصد دارد تحصيلات و اطلاعاتش را در زمينه معماري، جلوي همه به رخ بكشد.
    براي همين خيالش را راحت كرد و همان طور كه مشغول بود، بدون اينكه نگاهش كند پرسيد :
    - تحصيلات دانشگاهيتون چيه؟
    مريلا با مسرت جواب داد :
    - دارم ليسانس معماريمو تمام مي كنم؛ قصد دارم براي ادامه تحصيل برم....
    مهيار وسط حرفش گفت :
    - من براي ساخت اينجا، از بهترين متخصصين معماري داخلي و طراحي فضاي سبز استفاده كردم، ايرادي هم در اين زمينه نمي بينم؛ چون حتي يك خشت از اين جا رو دست جوجه مهندس هايي كه هنوز غوره نشده، مي خوان مويز بشن، نسپردم.
    سهيل سعي كرد به هر نحوي كه هست، بتواند جلوي خنده اش را بگيرد، دهانش را بسته بود و شانه هايش از زور خنده مي لرزيد.
    مريلا سعي كرد خود را طوري نشان دهد كه اصلا كنايه او را نشنيده است و به خود باوراند كه طرف صحبتش، او نبوده است.
    روي صندلي كنار آوا نشست و با او مشغول صحبت شد. نگين حوصله اش را نداشت و با دهن كجي، ميان صحبت هايش بلند شد. همه ساكت بودند و آن ها گرم صحبت. مريلا سري تكان داد و به آوا گفت :
    - ببينم تحصيلات شما چيه؟
    - من دانشجوي فوق ليسانس ادبيات نمايشي هستم.
    - چه جالب! پس فيلم هم بازي مي كنيد؟
    - نه فيلم مي سازم؛ گاهي هم فيلم نامه مي نويسم.
    - چند سالتونه؟
    - بيست و چهار.
    - اصلا بهتون نمي خوره!
    - بهم بيشتر مي خوره يا كمتر؟
    - خيلي كمتر مي زنيد.
    پرسيد :
    - خوب موندم؟
    و خودش هم با مريلا خنديد. بوي جوجه كباب، نگاه هردوي آنها را به سمت اجاق كشاند. مهيار پا روي پا انداخته و به چهارپايه فلزي تكيه داده بود. آوا سنگيني نگاه او را بر خود احساس كرد؛ يك لحظه با ترديد به چشمانش خيره شد؛ نگاهش در نگاه او ثابت ماند. احساس كرد كه يك دفعه در دلش چيزي فرو ريخت. مهيار سريع مسير نگاهش را به دست هاي فِرز سهيل چرخاند.
    نگين، به تكه هاي مرغ كه كمكم رنگ طلايي به خود مي گرفتند، چشم دوخته بود. به مرغي كه آويزان بود، نگاه كرد و مي خواست ان را از روي آتش بردارد، سهيل سريع گفت :
    - نكن مي سوزي!
    نگين ول كن نبود. سهيل به او تذكر داد :
    - دستت مي سوزه، بي خيال اون تيكه شو!
    يك لحظه انگشتش را داخل دهانش كرد و گفت :
    - آخ! سوختم؛ تقصير شماست ديگه، با اين كارتون آدم بيشتر هول ميشه.
    به چهره طلبكار او نگاه كرد و خنديد. گفت :
    - اصلا كي گفته شما اينجا بايستيد، بريد ببينم. تا حاضر نشه، كسي رو توي اين محدوده راه نمي دم، بريد!
    نگين خنديد و گفت :
    - من بايد باشم نظارت كنم.
    سهيل بشقابي را كه در دست داشت، با تهديد جلوي او گرفته بود و نمي گذاشت كه نزديك اجاق شود و مرتب مي گفت :
    - آقاجان، من مهندس ناظر نمي خوام، بايد كي رو ببينم؟!
    كارهاي آن دو ، همه را به خنده انداخت و صداي خنده شان، بقيه رو هم بيرون كشاند. خنده به نگين مهلت نمي داد كه
    جوابش را بدهد؛ اما باز هم دست از لجاجت بر نمي داشت.
    وقتي مهمان ها رفتند ، هوا كاملا تاريك شده بود. مهيار و سهيل كه براي بدرقه ان ها رفته بودند ، به سالن باز گشتند . سهيل بلافاصله بعد از ورودش گفت :
    - همگي خسته نباشيد .
    و با لحن جدي ، گفت :
    - خيلي خوش گذشت ؛ نه ؟ خوب بود يه كم ديگه سر چشمه مي مونديم ؛ موافقيد يه بار ديگه برگرديم .
    بعد يك دفعه ، چشم هايش برقي زد و گفت :
    - همگي موافقيد الان بريم ؟
    مهيار روي مبل لم داد و با تعجب گفت :
    - چي!؟ حالا، توي اين تاريكي، ديوانه!
    - خب آره مگه چيه؟ مگه دفعه اولمونه، ما كه همبشه غروب ها مي رفتيم بيرون.
    - من و تو بله؛ انتظار نداري كه بذارم دخترها هم اين موقع شب بيان وسط كوه و بيابون و بعد هم توي اين هوا توي چادر بخوابن!
    - فكر جاش رو هم كردم؛ ميريم كلبه باباعلي؛ چيزي كه با سرچشمه فاصله نداره.
    - سهيل؛ من نمي ذارم؛ اصرار نكن، نميشه كه دخترها رو ببريم، اين ها دست من امانتن.
    نگين و آوا با نظر سهيل موافق بودند، در حاليكه در چشمهايشان برق شادي مي درخشيد، ملتمسانه به او چشم دوختند. نگين گفت :
    - عمو؛ تو رو خدا قبول كنيد؛ اين موقع هيجانش بيشتره؛ خيلي كيف مي ده. عمو، خيلي خوش مي گذره؛ عمويي.....
    مهيار سعي كرد به آن ها نگاه نكند و به سهيل گفت :
    - تو خيالت راحته چون مسوليتي گردنت نيست.... نه اصلا حرفش رو هم نزنيد.
    آوا گفت :
    - از بابت ما خيالتون راحت باشه، خودمون مواظب هستيم. شما و آقا سهيل كه همراهمونيد؛ پس نگراني نداره.
    نگاهش كرد و بعد به نگين. كمي فكر كرد ، بعد ، به سهيل با عصبانيت چشم زهره گفت :
    - مرده شور پشنهادات رو ببرم ، مي شه تو اصلا نظر ندي ؟
    نگين با شادماني ، دست هايش را بر هم كوبيد و گفت :
    - پس قبوله .
    دست آوا را گرفت و صورت عمويش را بوسيد و هر دو به سمت اتاق دويدند .
    نيم ساعت بعد ، همه آماده ، جلوي ويلا ايستاده بودند . اثاث ها را در صندوق عقب ماشين گذاشتند ؛ آوا روي آخرين پله نشسته بود و بند كفشهايش را مي بست. سهيل ، خود را تكاند و گفت :
    - تمام شد ؟ مطمئن... چيزي رو فراموش نكرديد ؟... بريم ؟
    آوا به سمت ماشين دويد. در طول مسير، بيشتر سهيل حرف مي زد و نگين جوابش را مي داد . گاهي هم حرفش را تاييد مي كرد و سررشته كلام را دست مي گرفت.
    نور ضعيف ماه، كه از لابلاي برگ هاي درختان بيرون مي تابيد، داخل ماشين منعكس مي شد و صورت هاي آن ها را هر لحظه تاريك و روشن مي كرد . آوا به خانه خودشان فكر مي كرد؛ به مادرش كه الان چه مي كند و پدرش كه نمي دانست هنوز از ماموريت باز گشته است يا نه ؟ و در دل دعا كرد كه اميدوارم به خانه باز گشته باشد، تا مادر هم تنها نباشد، مي توانست مادرش را تصور كند كه الان جلوي تلويزيون نشسته است و دارد برگه هاي امتحان شاگردهايش را تصحيح مي كند. بعد، بدون اين كه حواسش به صدا و برنامه تلويزيون باشد، به تصوير آن خيره مي شد و فكرش همه جا مي رفت. از به ياد آوردن چهره هر دوي آن ها لبخندي زد و از فكر و خيال بيرون آمد، نگاهش به آيينه افتاد در يك تاريك و روشن چشمان زيباي مهيار را متوجه خود ديد و در روشن و تاريكي بعد متوجه جاده.
    مهيار گوشه اي نگه داشت و ترمز دستي را كشيد و گفت :
    - بقيه ي راه رو بايد پياده بريم، ماشين بالا نمي ره.
    سهيل مي دانست. براي همين سريعتر از همه پياده شد، چند تايي از وسائل رو بدست گرفت و جلو افتاد.
    در وسط راه صداي زوزه سگها، وگاهي از لابه لاي بوته ها، صداي جير جير تيز و طولاني جير جيركها و ناله خفيف قورباغه ها از نهر، شنيده مي شد. با اين حال هنوز سكوت و سنگيني شب، بر همه چيز قالب بود. نگين دست عمويش را گرفته بود و هر وقت كه سگي را از نزديك احساس مي كرد، انگشتان او را بيشتر مي فشرد. اما جرئت نمي كرد با آن همه پا فشاري، حرفي بزند. فقط هر لحظه با ترس آشكاري مي گفت :
    - اين يكي خيلي نزديك نبود؟!
    مهيار به چشمهاي مضطرب او، لبخند مي زد و سعي نمي كرد كه ترسش را به رو بياورد، دستهاي ظريف او را در مشت گرفته بود و از خودش جدا نمي كرد. آوا دوربينش را روشن كرده بود و با نوري كه از چراغ قوه مهيار به اطراف پراكنده مي شده، فيلم مي گرفت. نگين به دوربين نگاه كرد و خنديد، صداي ترسناكي در مي آورد و آوا از پاهايشان و سايه هاي لرزان و كشيده آنها فيلم گرفت. نگين كنار دوربين ايستاد و با صداي بمي گفت :
    - اينجا يكي از ناشناخته ترين و ترسناكترين جنگلهاي آفريقاست. رعب و ترس اين مكان، هر انسان شجاعي را به وحشت مي اندازد. اسم اين جنگل هست آمازون! شما ...
    همه با صدا خنديدند و سهيل با تعجب در ميان خنده، حرف او را تكرار كرد :
    - آمازون! ... نه بابا. اينجا باغ مش كبلايي خودمونه.
    نگين با همان صدا ادامه داد :
    - اين صدايي كه شنيديد، صداي غول آساي موجود ناشناخته ايست كه دانشمندان زيست شناس، او را باقيمانده از نسل منقرض شده مزوزئيكها مي دانند.
    سهيل يك دفعه برگشت در دوربين نعره اي كشيد. هر دوي آنها از ترس، جيغ كشيدند و بعد در ميان ترس و دلهره خندشان گرفت. با فرياد نعره مانند او كه او از خودش در آورد، نزديك بود دوربين از دست آوا به زمين بيفتد. مهيار با اخم به او گفت :
    - سهيل! ... شوخي بي مزه اي بود.
    سهيل آهسته به انها گفت :
    - واي! استاد عصباني شد.
    و دوباره جلوتر از همه به راه افتاد. به فضاي سبز رسيدند و در آن ميان، كلبه ي چوبي زيبايي ديدند كه جلوي در ورودي سه پله مي خورد و يك طرف آن پر از هيزم شكسته بود كه بي نظم، روي هم تلنبار شده بود.
    وسايل را داخل بردند، مهيار چراغ روي ميز را روشن كرد و سهيل شومينه را. بعد از بيرون چندتايي هيزم آورد و داخل شومينه انداخت. نگين و آوا به اتاق كوچكي رفتند كه بوي ماست ترشيده و چوب سوخته مي داد. وسايلشان را داخل همان اتاق بهم ريخته گذاشتند. نگين روي تخت چوبي نشست و دستي روي زيراندازهاي انداخته شده كشيد و با چهره اي درهم گفت :
    - اه! چه بوي گوسفندي مي ده!
    آوا خنديد و گفت :
    - پس انتظار داشتي بوي ادكلن بده.
    - چندشم مي شه حتي بهشون دست بزنم، نكنه ما بايد اينجا بخوابيم؟!
    - پس فكر كردي، توي همچين جايي، تخت سلطنتي واسه ات گذاشتن، با تشك خوش خواب و چند تا بالش با ملحفه سفيد كه داخلش هم پر قو گذاشتن؟
    براي چند دقيقه، پنجره را باز كردند تا هواي تازه وارد اتاق شود. هواي مطبوعي كه به صورتشان خورد، خنده به چهره شان آورد، نگين گفت :
    - فكرش رو مي كردي كه با هم ، يه همچين شبهايي رو سر كنيم ؟
    - اصلا ؛ اين طورش رو هرگز .
    سهيل را بيرون كلبه ديدند كه داشت از كنار ديوار چوب جمع مي كرد . روشنايي آتش بزرگي كه جلوي كلبه شعله ور شد ، آن ها را به بيرون از كلبه كشاند . سهيل گفت :
    - با سيب زميني آتيشي موافقيد؟
    دور تا درو هم، روي تخته سنگها نشستند. هر كس چوب خود را كه سرش سيب زميني فرو كرده بود، روي آتش گرفت. كم كم هوا داشت سردتر مي شد ؛ اما هيچ كدام دلش نمي آمد از جايش برخيزد و به داخل كلبه برود . موقع حرف زدن ، بخار از دهان هايشان به هوا بر مي خواست . سهيل در فكر بود ، مهيار گفت :
    - خودمونيم ها ، توجه كردي همه دوستامون از ما كوچيك ترن ؛ اما از من و تو زرنگ تر بودند . همه شون ازدواج كردن و رفتن سراغ زندگي شون ؛ حامد امسال جشن چهار سالگي پسرش رو مي گيره .
    - تو به زن گرفتن هم مي گي زرنگي !
    - همين كه جربزه داشتن زير بار چنين مسؤليتي برن، خودش دل شير مي خواست.
    و رو كرد به نگين و گفت :
    - نگين خانم، نمي خواييد براي عموتون آستين بالا بزنيد؟
    آوا و نگين به او نگاه كردند، مهيار به حرفهاي او عادت داشت؛ براي اينكه بدون اينكه سرش را بالا بياورد سري به طرفين جنباند. نگين گفت :
    - حالا چرا به فكر زن گرفتن عموي من افتاديد؟!
    مهيار دستهايش را تكان داد و گفت :
    - چه مي دونم، ديواري كوتاهتر از ديوار من پيدا نكرده!
    سهيل گفت :
    - مي خوام از سر خودم بازش كنم، بلكه بعد از مهيار، منم يه فكرايي براي خودم كردم.
    - مگه عموي من دست و بال شما رو بسته؟
    - بَه، تازه پشتيبان هم پيدا كرد! ... خلاصه از ما گفتن بود، خودش كه عين خيالش نيست. اگه شما هم همينجوري دست رو دست بذاريد و به امان خدا ولش كنيد، به سلامتي مي رسه به مرز چهل سالگي و اونوقت ديگه از من هم توقع نداشته باشيد كه براي پير پسرمون برم خواستگاري.
    مهيار گفت :
    - موعظه ات تموم شد؟ تو كه لالايي بلدي چرا خوابت نمي بره؟
    - دِ همين ديگه! موضوع همين جاست، مي دوني مادرم عامل اصلي ترشيدگي منو كي مي دوني؟
    - آخ اگه مي دونستم؛ خودم مي رفتم با همين دستام خفه اش مي كردم.
    - تو رو.
    - چي؟ من! دست از سر من بردار. كم امروز حالمون گرفته شد، كمر بستي نورالا نوارش كني؟
    - به جان خوم! مي گه از روزي كه با تو آشنا شدم دو تا خواستگار هم كه داشتم پروندمشون.
    همه خنديدند. مهيار گفت :
    - من چي كار كنم كه اينقدر الطاف مادرت شامل حالته.
    سهيل با حرفها و شوخيهايش همه را تا نيمه هاي شب بيدار نگه داشت. نگين آنقدر خوابش گرفته بود كه ديگر نمي توانست چشمهايش را باز نگه دارد و زودتر از همه براي خواب به كلبه بازگشت. آوا چيزي به ذهنش رسيده بود و داشت سريع در دفترش يادداشت مي كد. سهيل هم بلند شد و گفت :
    - منم رفتم بخوابم، شما هم اگه صبح زود مي خواييد بريد كوهنوردي، بهتره زودتر بخوابيد كه صبح خواب نمونيد. شب همگي بخير.
    - شب تو هم بخير.
    آوا با حالتي متفكر در حال نوشتن بود، وقتي آتش زبانه كشيد سرش را بلند كرد و به مهيار نگاه كرد كه داخل آتش هيزم مي انداخت. دفترش را بست و گفت :
    - معذرت مي خوام، نكنه بخاطر من نشستيد؟
    - نه خودم هم خوابم نمي بره.
    - اين چند خط رو كه به ذهنم رسيده، سريع مي نويسم و بلند مي شم.
    - راحت باشيد، منم تا يكي دو ساعت ديگه بيدارم. شب زنده داري كار ديرينه منه.
    آوا خيالش راحت شد، دوباره دفترش را باز كرد تا چند جمله باقي مانده اش را كامل كند. مهيار براي چند لحظه به داخل كلبه رفت و دوباره بازگشت. سايه اي در كنار شعله هاي آتش لرزيد. آوا به عقب برگشت و مهيار پتو را باز كرد و روي شانه هايش انداخت. آوا نگاهش كرد و گفت :
    - ممنونم. زياد سردم نيست.
    - دوست ندارم اين چند روزي كه اين جا هستيد ، سرما بخوريد و سوغاتي براشون كپسول و قرص ببريد .
    يك پله بالاتر از او نشست . آوا به طرف او برگشت و به نرده تكيه داد . به دفترش نگاهي انداخت و پرسيد :
    - مي تونم نوشته تون رو بخونم ؟
    - چيز خاصي ننوشتم ؛ فعلا چند جمله پراكنده ست .
    با اين حال نتوانست دفترش را ندهد ، جلوي او گرفت و گفت :
    - فقط نخنديد .
    مهيار لبخندي زد ، دفترش را گرفت و گفت :
    - چرا خنده ؟
    - جملاتم هنوز سر و تهي ندارند .
    - اگر مايل نيستيد اصراري ندارم ؛ فقط خيلي دوست دارم ببينم چه طوري مي تونيد توي اين موقعييت فكرتون رو متمركز كنيد و چيزي بنويسيد !؟
    - مهم نيست كجا باشيد ، مهم اينه كه اون حس نوشتن بهتون دست بده ؛ من بيشتر متن هاي خوبم رو موقعي نوشتم كه توي ترافيك تهران در گير بودم .
    مهيار با لبخندي ، دفترش را باز كرد و چند خطي را مشغول خواندن شد . وقتي يك صفحه را كامل خواند، دفتر را بست و با تحسين گفت :
    - قلم تون فوق العاده ست ؛ يه خط رو كه مي خوني ، مشتاق مي شي بقيه متن رو هم دنبال كني .
    - نظر لطف تونه .
    - بي خود نبود آقاي وحيدي مرتب از نثر زيباتون صحبت مي كرد .
    با به ياد آوردن چهره وحيدي ، بي دليل در چهره اش اخمي نشست و در دلش دلهره عجيبي حس كرد . هر دو چند دقيقه اي را در سكوت گذرا ندند . مي خواست از او سوالي كند كه در دستان او، چوب تقريبا باريك استوانه شكلي را مشاهده كرد، و چاقوي ظريفي كه روي چوب را با آن داشت مي تراشيد؛ يادش رفت چه مي خواست بپرسد. از دقتي كه در تراشيدن پوست آن و وسواسي كه به خرج مي داد، مطمئن بود كه قصد دارد از آن تكه چوب، شكل و شمايل خاصي بسازد. همان طور كه به حركات دست او نگاه مي كرد، پرسيد :
    - حالا من مي تونم ازتون بپرسم چي داريد درست مي كنيد؟
    مهيار، اول به چوب نگاه كرد، بعد به او لبخندي زد و جواب داد :
    - حالا نمي تونم بهتون بگم؛ چون ممكنه بهم بخنديد؛ تموم كه شد حتما بهتون نشون مي دم.
    آوا از اين كه ديد مثل خودش جوابش را داد، خنده اش گرفت. مهيار همان طور كه سرش زير بود، گفت :
    - بيچاره فرهاد! كجاست كه ببينه نور چشميشو توي اين سرما، اونم اين موقع شب، كجا آورديم. اگه بفهمه، پوست از سرم مي كنه!
    - شما اين تكيه كلام پدرم رو كجا شنيديد؟
    - همين كلمات و اصطلاحاتش بود كه در من يه سوءتفاهم كوچيكي به وجود آورد.
    آوا با تعجب او را نگاه كرد، مهيار لبخندي به چشمان منتظرش زد و سرش را دوباره پايين انداخت، در حالي كه چوب را آرام آرام مي تراشيد، به ياد گذشته گفت :
    - يادمه يه شب خونه مهرداد دعوت بوديم، كه فرهاد زودتر از همه مهموني رو ترك كرد و گفت كه تولد نور چشمي شه و بايد زودتر به خونه برگرده. منم فردا كادويي خريدم و رفتم شركت مهرداد و گفتمش هديه م رو به فرهاد بده و از طرف من تولد دخترش رو تبريك بگه. وقتي مهرداد در باكس را باز كرد، بلند خنديد. و گفت : اينو واسه دختر فرهاد گرفتي؟! گفتم : آره؛ مگه چيه؟ گفت : بهت نگفته دخترش چند سالشه؟ مات نگاهش كردم. گفت : دخترش از نگين منم بزرگ تره؛ شنيدم امسال مي ره دانشگاه.
    گفتم : جدي مي گي! اما اون، طوري از دخترش حرف مي زد كه من فكر كردم خيلي كوچيكه! گفت : اشكالي نداره، همه دخترها از عروسك خوش شون ميآد؛ نگين من هم هنوز اتاقش پر از عروسكه. ازش خواستم هديه م رو به فرهاد نده، تا موقعي كه از سفر برگشتم يه هديه مناسب واسه دخترش تدارك ببينم. اما اون قدر در گير مشكلات و گرفتاري هاي دور و برم شدم كه حتي فرصت نكردم تلفني با فرهاد صحبت كنم و بعد از اون مهموني ديگه نديدمش.
    آوا لبخندي زد و يك دفعه، يادش به هديه اي كه در همان سالي كه تازه در دانشگاه قبول شده بود، افتاد. دو روز بعد از تولدش بود كه پدرش با جعبه هديه زيبايي كه در آن، خرس سفيد رنگ پشمالويي بود، وارد شد و گفت كه از طرف يكي از دوستانش است. آن قدر از خرس خوشش آمده بود كه برايش اسم هم انتخاب كرده بود و آن را كنار تختش خوابانده بود و شبها لب چاق و صورتي رنگ آن را مي بوسيد و مي خوابيد. هرگز فكرش را نمي كرد كه پشمالو هديه مهيار باشد. خنديد و گفت :
    - مي دونستيد برادرتون به حرف تون گوش نداد.
    مهيار با تعجب نگاهش كرد. آوا گفت :
    - چون اون خرس تپل ماماني به دستم رسيد.
    مهيار اول مكث كرد و بعد بلند خنديد و گفت :
    - جدي مي گيد!... پس چه قدر حرفم براي مهرداد سكه بوده خودم نمي دونستم.
    - قسمت بود كه بعد از اين همه سال، خودم صاحب هديه رو ببينم و ازش تشكر كنم.
    مهيار هم با همان جديت جواب داد :
    - خواهش مي كنم، اون خرس قابل خانم متشخصي مثل شما رو نداشت؛ اميدوارم كه خوش تون اومده باشه؟
    هر دو به هم نگاه كردند و خنديدند. مهيار، فكر كرد و آهسته گفت :
    - شايد به قول شما قسمت بوده؛ مطمئنم كه آمدن شما هم به اين جا بي حكمت نبوده. اميدوارم اينم يكي از همان اتفاقاتي بشه كه چند سال بعد به شيريني ازش ياد كنيم. شايد هم خدا شما رو سر راه من مقدر كرده كه معرفت از دست رفته ام رو دوباره به ياد بيارم و به ديدن دوست قديمم برم و بابت زحمت هايي كه برام كشيد، ازش تشكر كنم.
    آوا، تمام حواسش به لحن گرم و رفتار آرام و متين او بود. داشت از او سوژه ايده آلي براي فيلم نامه اش مي ساخت. اين نخستين بار بود كه در حال صحبت كردن با كسي، بدون اين كه فكرش را جاي ديگر معطوف كند، و از آن چيزي بسازد كه در ذهن مي پروراند، مي ديد او تمام همان خيال هايي است كه فكر نكرده، زنده رو به رويش حضور دارد و نيازي به بازسازي در شخصيتش نيست. طرز نگاهش، مكث هاي به جا و نطق گيرايش، همه و همه را زير نظر داشت. متوجه شد، براي اولين بار است كه ذهنش بدون خستگي و خيال پردازي، سرا پا گوش است و با مغزش در جدال نيست.
    مهيار هم داشت به تمام اتفاقات پيش آمده فكر مي كرد و خاطرات گذشته دست از سرش بر نمي داشت. دست از كار كشيد و گفت :
    - ما واقعا راه اندازي شركت مون رو مديون كمك ها و راهنمايي هاي فرهاد هستيم. مي دونيد، پدرتون موقعي منو همياري كرد كه واقعا به كمك و هم فكري يه كسي در ايران احتياج داشتم؛ مخصوصا توي اون شرايط سخت كاري. حتي مهرداد هم اون سال ها به جاي اين كه مشكلاتم رو....
    يك دفعه، حرفش را قطع كرد؛ پالتويش را روي شانه هايش ميزان كرد و به آتش خيره شد. فقط آوا شنيد كه آرام زمزمه كرد :
    - اون سال ها، هم بهترين سال هاي زندگيم بود و هم بدترين.
    آوا منتظر بود تا بقيه حرفش را بزند؛ اما سكوت سنگين او باعث شد كه چيزي نپرسد. هر چند كه نمي دانست چرا او برايش همين چند كلمه حرف را هم زده است! احساس كرد او قصد داشت چيزي را بگويد؛ اما از گفتن حرفش پشيمان شد. خيلي كنجكاو شده بود، هر چند دليلي براي آن نمي ديد؛ اما واقعا مشتاق شنيدن بود. خيلي دوست داشت بداند چه چيزي باعث شده كه قسمتي از زندگي او، بدترين دوران زندگي اش بشود!
    وقتي متوجه تغيير ناگهاني چهره او شد، از كنجكاوي دست برداشت، بحث را عوض كرد و با لبخندي گفت :
    - بذاريد من هم يه چيزي رو اعتراف كنم... راستش نه تنها من؛ حتي آقاي وحيدي هم با ديدن شما تعجب كرده بود؛ آخه هر دومون فكر مي كرديم كه عموي نگين بايد يه مرد تقريبا ميانسالي باشه.
    - فرهاد هم در مورد من به شما حرفي نزده بود؟!
    - چرا؛ اما نه نگين و نه پدرم در مورد سن شما حرفي نزده بودند. مي دونيد قبل از ديدن شما، چه شكل و شمايلي از شما در ذهنم تصور مي كردم؟
    مهيار با لبخند دلنشيني بر لب، و چشماني مشتاق، منتظر شنيدن بود.
    - از شما يه مرد خپل، با موهاي جو گندمي و سبيل هاي كلفت و...و...مي خواست بگويد. مثل برادرتون كم مو اما با خجالت حرفش را تغيير داد ....و كمي اخمو.
    مهيار بلند خنديد. چهره اي كه برايش وصف كرده بود، در ذهن مجسم كرد، نمي توانست جلوي خنده اش را بگيرد، در ميان خنده گفت :
    - چه قدر منو خوش تيپ تصور كرده بوديد! خواهش مي كنم بنده اين همه هم كه فكر مي كرديد، استحقاق تعريف و تمجيد رو نداشتم.
    كمي آرام شد و گفت :
    - البته همين حالاش هم همچين جوون نيستم، فقط يه كم با اون سن نجومي كه شما برام حساب كرده بوديد تفاوت دارم.
    آوا به تمام اتفاقات افتاده خنديد. مهيار سرش را كمي كج كرد، موهايش را با يك دست بالا نگه داشت و پرسيد :
    - حالا با ديدن من، نظرتون چيه؛ هنوز هم به همون خوش تيپي ام كه تصور مي كرديد؟
    لبخندش از نگاه آوا پوشيده نماند، يك لحظه در نگاه او موجي از خود راضي بودن را احساس كرد. در سكوت، به چهره او كه در نور آتش، حالت رويا گونه پيدا كرده بود، چشم دوخت. نا خودآگاه به ياد تصوير چهره اي كه از نياز در فيلم نامه افسون براي خود ساخته بود، افتاد؛ حتي در خيال هم، نتوانسته بود او را به اين زيبايي مجسم كند. اما مغروريت مردانه اي كه در نگاهش بود، او را به ياد غرور و از خود راضي بودن وحيدي انداخت و دوست نداشت كه حقيقت را به او بگويد. هر چند خجالت مي كشيد آنچه را در ذهن داشت بگويد؛ اما چيزي باعث مي شد كه راست نگويد. مثل موقعي كه دوست داشت با وحيدي سر غرورهاي بي جايش مقاومت كند.
    مهيار با همان لبخند، تمام زواياي چهره او را با چشم كاويد؛ منتظر كلمه اي حرف از او بود. آوا مي خواست چشم از نگاه او بپوشد؛ اما نتوانست، بي اراده نگاهش كرد و با لبخند زيبايي جواب حرفش را داد. از خودش بدش آمد؛ مطمئن شد كه نمي تواند يا شايد هم نمي خواست كه در مقابل غرور او، مثل وحيدي مقاومت كند. چيزي در نگاهش بود كه او را از وحيدي متمايز مي كرد. بلند شد و گفت :
    - بهتره بريم داخل كلبه؛ كم كم داره سرد مي شه.
    مهيار برخاست و آتش را خاموش كرد. آوا، منتظرش روي پله هاي كلبه ايستاد. وقتي آرام به داخل كلبه پا گذاشتند، سهيل را خوابيده روي تخت چوبي، كنار شومينه ديدند. پشم هاي گوسفندي را كه روي تخت انداخته بودند، از كناره هاي تخت بيرون زده بود.
    مهيار آهسته گفت :
    - وقتي خوابه چه قدر قيافه اش مظلوم مي زنه!
    بعد به طرف ميز رفت، چراغ را برداشت و به همراه آوا به اتاقي كه نگين در آن خواب بود، رفتند. مهيار، چراغ را روي كنده درختي كه دم در بود و از آن به عنوان صندلي استفاده مي شد، گذاشت. سايه اش، صورت نگين را پوشاند. پالتويش را در آورد و روي او انداخت. آوا متوجه شد كه نگين، دلش نگرفته بود روي پشم ها بخوابد و همه را كنار تخت ريخته بود. مهيار، پشت دستش را آرام روي گونه او كشيد و گفت :
    - خوبه فرنوش اينجا نيست تا دخترش رو توي اين وضع ببينه.
    بر خاست، به سمت در رفت و پرسيد :
    - اگه نور چراغ اذيت تون مي كنه، ببرمش بيرون؟
    - نه! خيلي تاريك مي شه.
    - هر طور ميلتونه؛ اگه كاري داشتيد صدام بزنيد. اميدوارم بتونيد راحت بخوابيد. شب تون به خير.
    - شب شما هم به خير.
    وقتي بيرون رفت، آوا روي تخت نشست و به نگين، كه آسوده خوابيده بود، نگاه كرد. بعد خودش را كنار او جا داد. صداي نفس هاي آرام نگين را مي شنيد. بوي چوب سوخته و ادكلني كه از پالتوي مهيار به مشامش مي رسيد، با يكديگر مخلوط شده بود. پتو را روي خود كشيد و تازه متوجه شد كه يادش رفته است پتوي مهيار را به او بازگرداند، دو دل نشست. بعد به ناچار بلند شد و در ميان در ايستاد و از روشنايي ضعيفي كه از آتش درون شومينه به سمت تخت انها مي تابيد، او را ديد كه كنار سهيل دراز كشيده است و يك دستش را روي پيشاني قرار داده است. نمي توانست بفهمد خواب است يا بيدار. آهسته روي انگشتان پا قدم برداشت و كمي بالاي سر او ايستاد و نگاهش كرد. مطمئن شد كه خوابيده است. هركاري كرد نتوانست پتو را خودش روي او بياندازد و ان را همان جا كنار پايش قرار داد، تا اگر سردش شد خودش پتو را بردارد و بي صدا به اتاق برگشت.
    با كنار رفتن سايه او، مهيار دستش را از روي پيشاني برداشت و چشمش به پتوي كنار پايش افتاد. لبخند عميقي روي صورتش نشست. دو دستش را زير سر گذاشت و در فكر، به سقف چوبي خيره شد.
    صبح زود سهيل، با سر و صدايي كه به راه انداخته بود، همه را از خواب بيدار كرد. مهيار كه تا صبح، حتي يك لحظه هم خواب به چشمانش نيامده بود، همانطو روي تخت افتاده بود. سهيل عمدا ظروف و اثاث ها را با صدا جا به جا مي كرد. مهيار بدون اينكه پلكهاي سنگينش را از هم باز كند، زير لب ناليد :
    - سهيل! اينقدر سر و صدا نكن؛ بچه ها خوابن.
    نگين و آوا خندان وارد شدند و به سهيل كه ميز را مي چيد سلام كردند و صبح بخير گفتند.
    - بَه خانم هاي سحرخيز! صبح شما هم بخير. بنشينيد تا يه چاي آتيشي و دبش براتون بريزم.
    نگين روي يكي از كنده ها نشست و گفت :
    - آخي! عمو هنوز خوابه!
    مهيار با شنيدن صداي انها، به سختي روي يك دست نشست و چند بار صورتش را دست كشيد تا عضلات صورتش از هم باز شود. به همه صبح بخير گفت و به دنبال ساعتش، دستش را بالاي سرش، روي تخت كشيد. هنوز چشمانش را كاملا باز نكرده بود. نگاهي به ساعت انداخت و و در حاليكه به دور مچش مي بست به سهيل گفت :
    - خدا بگم چي كارت كنه سهيل؛ ساعت هنوز هفتَم نشده!
    - بلند شو، كيف كوه نوردي به صبح زود رفتنشه!
    مهيار نتوانست و دستش هم طاقت نگه داشتنش را هم نداشت و دوباره سرش را روي بالش انداخت. بوي كره و پنير بومي فضا را پر كرد. نگين با كارد، بُرش كوچكي از پنير برداشت و گفت :
    - عمو خسته اي، ديشب راحت نخوابيدي؟
    مهيار به هر زحمتي بود، بلند شد نشست. دستي در موهايش كشيد و به سختي عضلات چهره اش را شل كرد تا لبخندي بزند و جواب داد :
    - نه عزيزم؛ فقط يه كم بدنم كوفته است. شماها راحت خوابيديد؟
    هردو جواب مثبت دادند و سهيل كه بلند شده بود تا چاي دومش را بريزد، گفت :
    - عوضش من تا سرم رفت رو بالش، نفهميدم كِي خوابم برد. بهت گفتم زود بخواب تا صبح سرحال باشي.
    مهيار بلند شد، از روي ساكش، حوله اش را برداشت و آن را روي شانه انداخت و همان طور كه با قدمهاي كوتاه و كشان كشان به سمت در مي رفت، گفت :
    - مهم دير و زود خوابيدنم نيست؛ من كه به دير خوابيدن عادت دارم. نيمه شب يك دفعه يه سردردي گرفتم كه تا صبح بيچارم كرد.
    - تو كه مسكن خوردن برات مثل نقل و نباته؛ بلند مي شدي يكي مي خوردي تا دردش بخوابه.
    - مسكنم كجا بود.
    نگين گفت :
    - الهي بميرم؛ كاش منو صدا مي زديد، من همراه داشتم.
    نگاه آوا به پتوي دست نخورده و تا شده كنار تخت افتاد. وقتي مهيار در را باز كرد، آوا به بيرون نگاه كرد و گفت :
    - فكر كنم بارون بگيره؛ هوا خيلي گرفته است.
    نگين گفت :
    - اگه بارون بگيره كه نمي تونيم بريم كوه.
    سهيل گفت :
    - فكر نمي كنم. هواي اينجا همين طوره؛ يه ساعت دلگيره و ساعت بعد آفتابيِ آفتابي.
    مهيار در حاليكه با حوله، صورتش را خشك مي كرد، وارد شد و گفت :
    - منم فكر مي كنم بارون بگيره.
    سهيل گفت :
    - ببين چطوري از فرصت استفاده مي كنه؛ بگو مي خوام بهانه اي براي خوابيدن پيدا كنم.
    مهيار استكانش را از روي ميز برداشت و به سمت كتري كه داخل شومينه بود، رفت. آن را برداشت و گفت :
    - من كه خواب از سرم پريد؛ برام ديگه فرقي نمي كنه.
    كنار آنها نشست. آمد خميازه اي بكشد كه با ديدن آوا خميازه اش را خورد و با لبخندي پرسيد :
    - شما چرا چيزي نمي خوريد؟
    - ديگه نمي تونم.
    سهيل از آوا پرسيد :
    - آوا خانوم، كي گروه فيلم برداري تون مي رسن؟
    - طبق برنامه ريزي آقاي وحيدي، شنبه بايد برسن.
    و در حاليكه آوا منتظر بود تا دنباله حرفش را بشنود يا سوالي كند، سهيل سكوت كرد و بقيه لقمه اش را خورد.
    بعد از خوردن صبحانه، به سمت سرچشمه به راه افتادند. وقتي به دامنه كوه رسيدند، مهيار دستهايش را به كمر زد و ايستاد تا نفس تازه كند. بعد از بقيه كه جلوتر از او بالا مي رفتند، خواست كه كمي بنشينند و استراحت كنند. سهيل برگشت و با خنده داد زد :
    - چي شد دكتر؛ كم آوردي؟
    همه به طرف او برگشتند. مهيار دولا شد و زانوهايش را گرفت، نفس نفس زنان اعتراف كرد كه ديگر نمي تواند بالاتر برود و همان جا روي تخته سنگي نشست.
    سهيل زيرانداز را زير سايه تك درخت گردويي كه نزديك آب بود، انداخت. مهيار، روي زيرانداز نشست و نگين و آوا، روي بلندترين تخته سنگ، به تماشاي منظره روستا ايستادند.
    سهيل لابلاي بوته هاي خار، جنبش چيزي را احساس كرد. تفنگ را برداشت و آهسته برخاست. كبكي را ديد كه سريع خودش را از بوته اي به بوته ديگر پنهان مي كرد. با چشم او را دنبال كرد و چند دقيقه اي را در كمينش نشست. در اين فاصله تفنگش را آماده كرد و وقتي موقعيت را مناسب ديد، شليك كرد. صداي شليك گلوله، در كوه پيچيد و نگين و آوا بي اراده جيغ بلندي كشيدند. به طرف صدا برگشتند. با شليك گلوله دوم و سوم، با صدا آشنا شدند و ديگر جيغ نكشيدند. سهيل تفنگش را بالا كشيد و داد زد :
    - يوهو! ناز شستت آقا سهيل!
    بعد به سمت شكارش دويد. وقتي برگشت پاهاي دو كبك را بالا گرفت و با خوشحالي گفت :
    - اينم ناهارمون.
    مهيار خنديد و گفت :
    - همچنين داد و هوار راه انداختي كه فكر كردم ببر شكار كردي!
    آوا و نگين، به كبك هاي آويزان شده اي كه از نوكشان خون مي چكيد، نگاه كردند و از حالت رقت آور صحنه، اشك در چشمانشان جمع شد. نگين با بغض، به بلوز مهيار چنگ انداخت و گفت :
    - عمو! بهش بگو ولشون كنه.
    سهيل گفت :
    - بَه! كشتمش تا بخوريمش، ولش كنم كه چي بشه!
    آوا گفت :
    - آخي چقدر هم خوشگلن.
    سهيل با تمسخر گفت :
    - مي گن خوشگلي براي آدم نمي مونه ها!... عجب كبك هاي چاق و چله اي هم هستن !
    بعد بي توجه به آن ها، كبك ها را براي تميز كردن، كنار آب برد؛ چاقو را از كيفش در آورد و دست به كار شد.از مهيار هم خواست كه آتش را روبراه كند. آوا و نگين هم براي اين كه آن صحنه را نبينند، به دنبال مهيار براي جمع كردن هيزم رفتند. آتش كه روشن شد، دخترها دورتر از آن ها نشستند. مهيار وقتي چهره در هم و ناراحت آن ها را ديد، به سهيل گفت :
    - حالا مجبوري جلوي چشم دختر ها، كرك و پر اين زبون بسته ها رو بكني!؟
    - چه مي دونستم اين قدر نازك نارنجي ان!
    مهيار، آرنجش را روي كيف شكاري سهيل تكيه داد و كنار سفره، دراز كشيد. آوا، تمام انرژي اش را براي بالا آمدن از كوه تحليل رفته بود و دلش از گرسنگي ضعف رفت. تكهاي از نان را برداشت، ظرف پنير را هم در آورد و چند عدد خيار حلقه حلقه كرد و درون بشقاب ريخت. نگين هم نشست، لقمه بزرگي براي خودش درست كرد و بعد پيش سهيل رفت.
    يك دفعه، يكي از پرنده ها، تكان سختي خورد و آوا نفس در سينه اش حبس شد و لقمه اش را در سفره انداخت و گفت :
    - آخي انگار هنوز جون داره!
    سهيل خنديد و به چشم هاي هر دو خيره شد و گفت :
    - چرا منو همچين نگاه مي كنيد؛ انگار كه داريد به يه خون آشام نگاه مي كنيد.
    نگين گفت :
    - مگه نيستيد؟
    سهيل، دست هاي خونينش را بالاي سر گرفت و مثل خون آشام ها نعره كشيد.
    آوا با ناراحتي برگشت و با تعجب ديد كه لقمه اش در سفره نيست، سرش را بالا آورد و به مهيار نگاه كرد.
    مهيار بدون اين كه به او نگاه كند، به همراه لبخندي، لقمه را مي جويد. آوا به شيطنت او لبخند زد و گفت :
    - عجب آدم فرصت طلبي هستيد!؟
    مهيار، خودش را به عمد، به حواس پرتي زد و با همان لبخند گفت :
    - چي!؟...آهان. آخه كدوم آدم عاقلي رو ديدي كه لقمه آماده رو رها كنه؟
    بعد لقمه بزرگ تري درست كرد و جلوي او گرفت. سهيل به نگين، كه بالاي سرش ايستاده بود و با حالت چندش آوري كارهاي او را نگاه مي كرد، گفت :
    - يه چند ساعت ديگه كه گشنه تون شد، همه تون با چنگ و دندون همين رو مي خوريد.
    نگين گفت :
    - جدي مي خوايد اينو بخوريد؟!
    سهيل با تعجب نگاهش كرد و گفت :
    - نه پس دارم كرك و پرش رو مي كنم تا اندام خوشگل شون رو بذارم تو قاب و بزنم تو پذيرايي خونه م.
    بعد، گوشت هاي پاك شده را در آب شست. نگين نزديكش آمد و گفت :
    - چطوري تونستيد، قطعه قطعه شون كنيد!
    - به راحتي!
    - خيلي سنگ دليد!
    سهيل، همان طور كه دستهايش را در آب مي شست، نگاهش كرد و لبخند زد. مشتي آب در دستش پر كرد و به صورت در هم نگين پاشيد. نگين به عقب پريد، و صورتش را كه خيس آب شده بود، به سمت مهيار گرفت و گفت :
    - عمو! سهيل رو ببين!
    مهيار بلند شد و گفت :
    - سهيل بلند مي شم حسابت رو مي رسم ها.
    بعد به سمت آن ها آمد. نگين مهلت نداد و چندين بار كاسه را آب كرد و به سر و روي او پاشيد. سهيل بدون اين كه عكس العملي نشان دهد، دستش را جلوي صورتش گرفته بود و بلند بلند مي خنديد. مهيار خنديد و گفت :
    - حقت بود!
    بعد نگين را بغل كرد و گفت :
    - به خدا سهيل اگه يه بار ديگه، دختر منو اذيت كني، من مي دونم و تو!
    سهيل، دستي بر صورتش كشيد، مو هايش را كه آب از آن چكه مي كرد، بالا زد و گفت :
    - من كه كاري بهش ندارم؛ خودش اومده بالاي سرم و داره واسه اين ننه مرده ها، نوحه مي خونه و گريه و زاري راه انداخته.
    مهيار، نگين را با خود به سمت آتش برد. نگين براي چند ثانيه به عقب برگشت، سهيل نگاهش كرد و گفت :
    - بچه لوس و ننر!
    نگين، بي خيال، سرتش را برگرداند و به دهن كجي او، كه با صورت مردانه اش، حالت ضد و نقيضي داشت، خنديد.
    تنها سهيل با اشتها، گوشت كبك را خورد. مهيار هم وقتي ديد آن ها لب به غذا نزدند، چند لقمه اي بيشتر نتوانست بخورد. سهيل لقمه اي درست كرد و به سمت آن ها گرفت و گفت :
    - ديگه كوفت كه نيست، اصلا يه كم بچشيد ببينيد چه مزه اي مي ده.
    هر دو داشتند از نان و پنير و خياري كه با خود همراه آورده بودند، مي خوردند. لقمه را در دهان خودش گذاشت و به مهيار گفت :
    - تو هم نمي خوري؟ خلايق هر چه لايق؛ لياقت تون همون نون مونده و خيارهاي پلاسيده س.
    آواگفت :
    - اشتهاي من كه كور شد. الان هم احساس مي كنم حالم داره يه طوري مي شه.
    سهيل گفت :
    - ديگه اين قدر هم صحنه رو تراژدي نكنيد!
    نگين صورتش را برگرداند و گفت :
    - دل سنگ!
    سهيل بقيه گوشت كباب شده را همان طور با سيخ، در آتش انداخت و گفت :
    - اه! كوفت مون كرديد. تقصير منه كه اين همه زحمت كشيدم.
    كمي در همان جا نشستند. مهيار به درخت تكيه داده بود، و به دخترها نگاه مي كرد كه كنار چشمه ايستاده بودند و با دوربين از چيزهايي فيلم مي گرفتند كه براي او هرگز چشم گير و مورد توجه نبوده به ساعتش نگاه كرد و به سهيل گفت :
    - سهيل، بهتره ديگه برگرديم؛ ساعت يك شد، بچه ها هم ناهار چيزي نخوردند. به خاله گفتم كه ناهار برمي گرديم خونه. تا بريم وسايل رو از كلبه جمع كنيم و داخل ماشين بذاريم و برگرديم باغ، دو سه ساعتي طول مي كشه.
    سهيل همان طور كه دراز كشيده بود و كاپشنش را زير سرش گذاشته بود، به آسمان ابري نگاه انداخت و گفت :
    - هوا هم حسابي خرابه؛ الانه كه بارون بگيره.
    هر دو بلند شدند و دخترها را صدا زدند، تا باران نگرفته خودشان را به كلبه برسانند.
    ابرها آسمان را پوشانده بودند، خورشيد هم ديگر مشخص نبود در كجا پنهان است. هوا گرفته و تاريك شده بود و مهيار شش دانگ حواسش به دخترها بود و هر لحظه نگين را كه گام هايش را سريعتر مي كرد، از او مي خواست كه ندود و مراقب باشد. سهيل سريع و بلندگام بر مي داشت، هر چند لحظه يك بار هم به عقب بر مي گشت و آن ها را نگاه مي كردو منتظرشان مي ايستاد تا نزديك شوند.
    به كلبه كه رسيدند، سريع وسايل شان را جمع كردند، در نيمه هاي راهي بودند كه شب گذشته با ترس و خنده از آن گذشته بودند. يك دفعه، آسمان غريد و رعد و برق همه جا را روشن و خاموش كرد. بقيه راه را دويدند و وقتي به ماشين رسيدند، ضربات باران به شدت روي طاق ماشين ضرب گرفت. آوا و نگين، داخل ماشين پريدند و از اين همه دويدن و تكاپو نفس شان بند آمده بود.
    مهيار، پتويي از داخل يكي از ساكها برداشت و بقيه وسايل را با سهيل، در صندوق عقب جا دادند. آوا و نگين در هم مچاله شده بودند و نگين در حالي كه از خنده ريسه رفته بود، هنوز داشت از افتادنش در گودال و لنگ زدن هاي گاه و بي گاهش، حرف مي زد و مي خنديد .آوا، بيشتر حرفهايش را نمي فهميد؛ اما از خنده هاي او، به خنده افتاده بود. مهيار، در را باز كرد و پتو را روي آن ها انداخت و گفت :
    - اگر خيلي سردتونه؛ مي خوايد يه پتوي ديگه بيارم؟
    نگين گفت :
    - نه عمو، بياييد بريم؛ الان مي رسيم.
    مهيار، پشت فرمان نشست. در آينه نگاهي كرد، دو دستش را به صورتش و در موهاي خيسش كشيد، به عقب برگشت و به هر دوي ان ها لبخند زد وگفت :
    - از نفس افتاديد؛... الان كه رفتيم خونه، حتما خاله يه سوپ حسابي درست كرده.
    از موهايش آب چكه مي كرد. سهيل سوار شد و در حالي كه كف دو دستش را ها مي كرد، گفت :
    - عجب باروني گرفته!
    وقتي داخل باغ شدند، چهار وانت بار و يك كاميون را، در رديف هم، در وسط باغ ديدند. سهيل، با تعجب، گفت :
    - اثاث ها رو آوردند؛ پس چرا نذاشتن پايين!؟
    مهيار، چهره در هم كشيد و گفت :
    - كليد انبار رو دادم به فرزان!... برو پايين ببينم چه خبره!؟
    وقتي وارد ايوان شدند؛ شش مرد، را ديدند كه دور ميز نشسته و چاي مي خورند. خاله با ديدن آن ها، با خوشحالي جلو آمد و به همه سلام كرد. يكي از راننده ها، كه مهيار را مي شناخت، بلند شد و بقيه هم به تبعيت از او، از جا برخاستند و با سهيل و مهيار دست دادند. مهيار به آن ها خسته نباشيد گفت و به دخترها گفت كه به داخل سالن بروند و به خاله هم گفت كه بچه ها چيزي نخوردند و برايشان غذا بكشد. وقتي كه آوا و نگين به همراه خاله به سالن رفتند، سهيل پرسيد :
    - مگه از آقاي مدبري كليد انبار رو نگرفتيد؟
    يكي از آن ها كه سبيل چخماقي و پشت بلندي داشت، گفت :
    - اول رفتيم خونه آقاي مدبري؛ خودشون كه نبودن؛ اما يه چند تا خانوم اومدند دم در؛ ازشون سراغ آقاي مدبري رو گرفتيم؛ يكي شون گفت كه نيستش رفته شهر، گفتيم ما اثاثها رو آورديم حالا چي كارشون كنيم؟ محل نذاشتن و سوار ماشين شون شدند، گفتيم حالا تكليف ما چيه؟ يك دفعه توپيدن به ما و همون خانم گفت كه هيچي تكليف تون معلومه، اثاث ها رو برگردونيد. گفتم؛ نمي شه كه ما مسئوليم؛ ما با آقاي مدبري... يكي از خانوم ها كه از همه توپش پرتر بود، پريد به ما كه: ما چه مي دونيم، وايسيد تا خود آقاي مدبري بياد جواب تون رو بده. گفتم الان خودشون كجا هستن؟ گفتن؛ جهنم!
    مهيار و سهيل با چهره هاي در هم كشيده و متعجب، نگاهي به يكديگر رد و بدل كردند. مهيار گفت :
    - آقاي افروغ چي؛ ايشون هم نبودند؟
    همان راننده جواب داد :
    - ايشون هم نبودن؛ خانوم شون گفتن كه فعلا وسايل رو بياريم اين جا، تا تكليف مون رو شما روشن كنيد. ما هم با همين حاج خانوم اومديم اين جا.
    اين بار، سهيل و مهيار، با نگراني بسيار، به هم چشم دوختند. مهيار تا آمد به دنبال خاله برود و از او جريان را بپرسد، خود خاله بيرون آمد.
    مهيار پرسيد :
    - خاله جريان چيه؟ فرزان و حامد كجا رفتن؟
    خاله با نارحتي گفت :
    - من خونه آقا حامد بودم، يه ساعت بيشتر نمي شد كه آقا حامد بيرون رفته بود كه بعد ديديم كه با آقا فرزان اومدن خونه. اقا حامد گفت كه به فرزان خبر دادن كه توي راه، حال مادرش بد شده و بردنش بيمارستان. آقا حامد هم دنبال آقا فرزان رفتن. فقط آقا فرزان به من گفت كه اگه كاميون اثاثا اومد، من بهشون بگم كه اثاث مثاثا رو پايين نذارن تا شما بياييد و خودتون تكليفشون رو معلوم كنيد.
    سهيل با نارحتي گفت :
    - خدا كنه اتفاق بدي براشون نيفتاده باشه.
    - حال مادرشون خيلي بد بود، اينطور كه آقا حامد گفته بودن انگار سكته كرده.
    مهيار چند لحظه در سكوت با چهره اي گرفته و درهم، روي صندلي نشست. دست بر پيشاني كشيد و بعد از خاله پرسيد :
    - الان همسر حامد و پسرش كجان؟
    - خونه خودشون، ... اينقد همه چي يه دفعه اي شد كه مونده بوديم بايد چي كار كنيم ... تازه توي اين هيرو بيري اگه بوديد و مي ديدي كه خانمش چه الم شنگه اي به پا كرده بود! يه داد و بيدادي راه انداخته بود كه اون سرش ناپيداس. دنبال آقا فرزان نرفت كه هيچ، تازه مي گفت چرا مي خواد مراسم عروسيون رو به هم بريزه!
    مهيار براي اينكه خاله بيش از اين جلوي راننده ها اين مسايل را توضيح ندهد گفت :
    - آقايون چيزي خوردند؟
    يكي از راننده ها گفت :
    - بله دست شما درد نكنه، يه نيم ساعت، پيش پاي شما صرف شد.
    مهيار بلند شد و سهيل گفت :
    - من مي رم دنبال شيلا خانم و آرين. اگه موفق شدم با حامد هم تماس مي گيرم.
    - تو برو دنبال خانم حامد و آرين، منم مي رم كارخونه...
    - نه، تا من مي رم و مي آم، تو همين جا بمون.
    بعد به راننده ها تعارف كرد كه به داخل سالن بروند. اما آن ها گفتند كه هواي بيرون خوب است و ترجيح دادند كه همان جا بنشينند و از منظره اطراف لذت ببرند.
    سهيل، بعد از رفتن مهيار به داخل سالن رفت. آوا، لباسهايش را عوض كرده بود و كنار شومينه نشسته بود. نگين كه رفتن عمويش را از پشت پنجره مشاهده كرده بود؛ از سهيل پرسيد كه عمويش كجا رفت. سهيل كاپشنش را در آورد و كنار شومينه ايستاد و در حالي كه دست هايش را گرم مي كرد، براي آن ها جريان را تعريف كرد. هر دو، با ناراحتي به حرف هاي او گوش دادند. نگين گفت :
    - آخي! يعني عروسي شون به هم خورد؟
    سهيل كه انگار از اين موضوع زياد ناراحت نشده بود، گفت :
    - حتما حكمتي تو كاره.
    خاله هم پيش آن ها آمد و گفت :
    - خاله سوپ براتون بريزم؟
    سهيل از بچه ها پرسيد كه نهار خوردند و آن ها جواب مثبت دادند، بعد به خاله گفت كه سوپ را بگذارند، همه كه آمدند، دور هم بخورند.
    نيم ساعت بعد با سر صداي آرين، آوا و نگين بلند شدند و به استقبال شيلا رفتند. آرين در بغل مهيار بود و داشت از او در مورد مردهاي نشسته در ايوان سوال مي پرسيد. مهيار در را براي شيلا نگه داشت و پشت سر او وارد شد. دخترها به شيلا سلام كردند و جلو رفتند و با او دست و روبوسي كردند. آرين با ديدن انها، از سر شوق خنديد و خود را در آغوش آوا انداخت و با ذوق گفت :
    - خاله دلم خيلي تنگ تون شده بود.
    آوا و نگين خنديدند و نگين لپ چالش را گرفت و بوسيد. بعد از اينكه شيلا با دخترها كمي خوش و بش كرد، براي سهيل كه منتظر شنيدن وقايع بود؛ همه آنچه را كه براي مهيار در طول مسير گفته بود، براي او هم تعريف كرد. مهيار بيرون رفت و كرايه راننده ها را حساب كرد و آن ها را راهي كرد. چند دقيقه بعد آنها با سر و صداي زياد، ماشين هايشان را روشن كردند و از باغ بيرون رفتند.
    آرين مرتب اين طرف و آن طرف مي رفت، و در جواب لبخندهاي بقيه، لبخندهاي شيرين كودكانه اي تحويلشان مي داد. سهيل در حالي كه گوشش به حرفهاي شيلا بود، نگاهش به شيطنت هاي آرين بود و هر بار كه از كنارش رد مي شد و مي خواست او را بگيرد، او خود را با تقلا كنار مي كشيد. خاله، همه را صدا زد تا براي خوردن سوپ به آشپزخانه بيايند. همه بلند شدند و سهيل، برخاست و به سمت آرين كه حواسش پرت بود، رفت. آرين تا او را ديد، دست از ور رفتن به اسب چوبي برداشت و سريع به آشپزخانه دويد. سهيل قدمهايش را تندتر كرد و گفت :
    - وروجك! از دست من فرار مي كني؛ اگه به دستم نيفتي!
    صداي جيغ و خنده آرين، در هم قاطي شده بود، شيلا دعوايش كرد و گفت :
    - آرين؛ مامان ببين عمو چي كارت داره!
    و لب گزه اي به او رفت. اما او وحشت زده وارد آشپزخانه شد و پاي مهيار را چسبيد، پشت سر او پنهان شد و با داد گفت :
    - عمو مهيار؛ عمو گنده مي خواد منو بخوره!
    مهيار خنديد و او را از زمين بلند كرد. تا سهيل نزديك شد، آرين جستي زد و سرش را در اغوش مهيار پنهان كرد. سهيل گردن باريك او را در دست گرفت و گفت :
    - مگه من لولو خورخوره ام؛ هان!؟ وروجك!
    مهيار دست كوچك مشت كرده اش را در دست گرفت و گفت :
    - اذيتش نكن!
    بعد او را پهلوي خود نشاند و برايش سوپ ريخت.
    خاله هم نشسته بود و داشتند با شيلا از رفتار مرجان حرف مي زدند. خاله با دلخوري بيشتري از رفتار زشت او حرف مي زد. شيلا گفت :
    - من و خاله گفتيم بريم منزل آقا فرزان و اگه كاري از دستمون بر مياد براشون انجام بديم؛ اما تا رفتيم ديديم چه جنجاليه؛ مرجان داشت به آقا فرزان مي گفت كه : مادرت هيچيش نيست و داره نقش بازي مي كنه تا آبروي منو جلوي فك و فاميلام ببره! آقا فرزان به حد كافي اعصاب خودش به هم ريخته بود؛ ديگه حوصله جر و بحث كردن با اونو نداشت، بنده خدا وايساده بود تا مرجان حرفهاشو بزنه. مرجان گفت كه : من امروز برمي گردم، خودت بمون و جواب مهمون ها رو بده. وقتي حامد و آقا فرزان رفتن، رفتم بهش دلداري بدم، گفتم : مي دونم عزيزم الان ناراحتي؛ اما بالاخره اتفاقي ست كه افتاده؛ حالا بالاخره توي اين موقعيت يكي تون اينجا باشيد؛ ممكنه نتونيد همه رو خبر كنيد و همين الان هم، يه عده شون توي راه باشن. گفت : به درك؛ ديگه هيچ كس برام مهم نيست! هرچي من و خاله گفتيم فايده نداشت. براي همين برگشتيم خونه؛ آخه حامد گفت كه امروز اثاث ها رو مي آرن. آقا فرزان هم عصبي گفت كه وقتي ماشين ها اومدن، بگيم كه همه وسايل رو برگردونن شهر.
    خاله سري تكان داد و به ياد حرفهاي مرجان گفت :
    - حيا هم خوب چيزيه والا!
    بحث خانم ها تا آخرين ظرفي كه شستند و چاي را ريختند و به سالن باز گشتند، هنوز هم ادامه داشت. آرين سرش را رو پاي مهيار گذاشته و خوابش برده بود. وقتي خانمها نشستند، سهيل داشت از مهيار مي پرسيد كه مادر فرزان را در كدام بيمارستان بستري كرده اند. شيلا بالاي سر آرين ايستاد و آهسته گفت :
    - خوابش برده؟
    و آمد بلندش كند كه مهيار نگذاشت و سهيل گفت :
    - تو بيداري كه نمي ذاره بهش نزديك بشم؛ بلكه توي خواب بتونم بغلش كنم.
    مهيار گفت :
    - مراقب باش بيدار نشه؛ يه وقت مي بينتت. زَهره بچه مي تركه.
    خاله داشت براي شيلا مي گفت :
    - فردا همه خونه دلبر دعوتن؛ مي خوان همه هم تحفه هاشون رو ببرن هم جهاز دخترشو ببينن.
    - منم ميرم خونه شون؛ براي دخترش، يه لباس خوشگل شيرازي سفارش داده بودم مادرم دوخته، مي برم اگه دوست داشت، شب حنابندون بپوشه.
    آوا پرسيد :
    - منظورتون از تحفه چيه؟
    خاله برايش توضيح داد كه مردم ده، خانه عروس مي روند و برايش از مواد خوراكي؛ هر چه كه باشد، آن جا مي برند، تا اين چند شبي هم كه آنجا مهمان هستند، كمكي هم به خانه عروس و داماد كرده باشن.
    آوا از شيلا پرسيد :
    - مي شه ما هم فردا با شما بيايم ده و از مراسمشون فيلم بگيريم؟
    - چرا كه نه؛ حتما عزيزم.
    و رو كرد به مهيار و پرسيد :
    - مهيارخان اشكال نداره كه دخترها رو همراه خودم ببرم؟
    - اگه خودشون دوست دارن و مايلن، من حرفي ندارم؛ خودم مي برمتون.
    نگين گفت :
    - پس فردا زود بريم، تا بتونيم از همون اولش فيلم بگيريم.
    شيلا لبخندي زد و گفت :
    - باشه؛ پس اول، صبح بريم خونه ما، تا من لباس رو بردارم و بعد همه با هم مي ريم.
    نزديك ساعت هشت بود كه سهيل عازم رفتن شد. دم در باغ كه پيچيد ؛ باباعلي را ديد. سرش را از شيشه بيرون آورد، سلامش كرد و حال پسرش را پرسيد. باباعلي، كوتاه و مختصر جوابش را داد. وقتي سهيل رفت، باباعلي در پشت سرش بست و وارد ايوان شد. مهيار كه منتظرش، روي ايوان ايستاده بود، چند پله پايين آمد، سلامش كرد و با تعجب پرسيد :
    - باباعلي؛ پس چرا به اين زودي برگشتي؟! يه چند روزي پيش پسرت مي موندي.
    - اصل ديدن شون بود كه الحمدا.... وقتي ديدم ناخوش نيستن، ديگه برگشتم؛...همش دلم اين جا بود.
    مهيار لبخندي زد و دستش را پيش برد، تا او جلوتر برود و گفت :
    - خودت خوبي باباعلي؟... نوه هاتو ديدي، رنگ و روت هم باز شده ها!
    باباعلي لبخندي زد و گفت :
    - مهندس، اينقدر به ما محبت داري،كه اگه تو بهشت هم برم، آخرش بر مي گردم همين جا.
    - خيلي خوش اومدي. خونه خودته؛ بفرما.
    خاله زودتر از بقيه، وارد حياط شد و از همان جا، با دو زني كه داخل ايوان ايستاده بودند، چاق سلامتي كرد و دم در ايستاد تا شيلا و دخترها هم وارد شوند. زن ها، با ديدن شيلا، با او احوالپرسي كردند و با اين كه دختر ها را نمي شناختند، با همان خوشرويي سلامشان كردند و به استقبالشان آمدند. همانطور كه از پله ها پايين مي آمدند به زبان محلي به خاله چيزي گفتند كه خاله به دخترها نگاه كرد و جواب داد كه از اقوام مهندس مهيار هستند. آنها ابرو بالا انداختند. يكي شان كه حتي يك كلمه از حرفهايش را آوا نمي فهميد، از داخل خانه با صداي بلند دلبر را صدا زد تا به استقبال مهمانهاي تازه واردش بيايد. زن سفيد رو و لاغر اندامي دم در ظاهر شد، دمپايي اش را تند تند به پا كرد و تقريبا به حالت دو به استقبالشان آمد، صورت يك يكشان را بوسيد و با گرمي مهمانهاي شهري اش را به خانه دعوت كرد. هنوز داخل اتاق نشده بودند، كه دلبر با صداي بلند دخترش بي بي ناز را صدا زد و هنگامي كه او از آشپزخانه بيرون آمد، با همان شتابزدگي كه در رفتارش بود به دخترش در چند جمله كوتاه، دخترها را معرفي كرد بعد تعارفشان كرد تا بنشينند و خودش به آشپزخانه برگشت. آوا به صورت سفيد و گل انداخته تازه عروس لبخندي زد. ملاحت و حالت خنديدنش شبيه مادرش بود. اما مثل او بور و زاغ نبود، چشم و ابروش مشكي و موهاي جلوي سرش را هم كه فرق باز كرده بود و از زير روسري اش پيدا بود، به رنگ شبق و براق بود. وقتي نشستند آوا به طرف اتاق نگاه گذرايي انداخت، روي طاقچه قاب عكسي را ديد كه داخل آن عكس مردي جوان قرار داشت كه از روي شباهت زياد عروس به آن، ندانسته حدس زد كه بايد جوانيهاي پدر بي بي ناز باشد.
    يك ساعت اول، به صورت تكرار، همانطور زنهاي روستا، تكي و گاهي گروهي سيني به دست وارد مي شدند و به همه سلام مي كردند و چند دقيقه اي را به احوالپرسي فك و فاميل مي گذراندند بعد گوشه اي را پيدا مي كردند و به اختلاط مي نشستند. آوا دوست داشت كه دوربينش را روشن كند اما احساس مي كرد هنوز جوّ مناسب اين كار نيست.
    بي بي ناز سيني چاي را جلوي دو زني كه تازه رسيده بودند گرفت، آنها با خنده چيزي به او گفتند كه او تشكر كرد و گونه هايش بيش از پيش گل انداخت. مي خواست به داخل آشپزخانه برگردد كه شيلا صدايش زد و به او گفت كه چند لحظه با او به اتاق بيايد، برخاست و از آوا و نگين هم خواست كه همراهش به اتاق بيايند. وارد اتاق كه شدند، شيلا از داخل كيفش لباس سبز خوشرنگي درآورد و آنرا جلوي پاي بي بي ناز گذاشت و گفت :
    - اميدوارم كه خوشت بياد. بپوش ببينم اندازش درسته.
    بي بي ناز با خوشحالي آن را برداشت، روي پارچه لطيف آن دستي كشيد و صميمانه از شيلا تشكر كرد. لباس را باز كرد و با شوق زياد به دوخت زيباي آن چشم دوخت. آوا هم از طرح محلي آن خيلي خوشش آمد. بي بي ناز بيرون رفت تا لباس را بپوشد. چند دقيقه بعد از خارج شدن او از اتاق با سر و صدا و كِل كشيدن زنها، هر سه از اتاق بيرون آمدند و بي بي ناز را ديدند كه وسط اتاق نگهش داشته اند و دور تا دور محاصره اش كرده اند. يكي از دخترها داريه اي برداشت و شروع كرد به زدن. بقيه دست مي زدند و چند تايي هم شعر شادي را به زبان محلي، شروع كردند به خواندن. يك بيت آخر را مرتب، همه يكدست و هماهنگ تكرار مي كردند. مادرش سريع داخل منقل اسپد ريخت و دور سر دخترش و بقيه تاباند. مادر و دختر جلو آمدند و از شيلا خانم دوباره تشكر كردند و دلبر گفت :
    - دستتون درد نكنه، ايشاا... عروسي پسرت جبران كنم. ماشاا... به اين دست و پنجه.
    شيلا لبخند زد و گفت :
    - اين دست و پنجه مادرمه، خودم از اين هنرها ندارم.
    آوا، بي بي ناز را كه به اتاق برمي گشت، تا لباس را از تن در بياورد، نگاه كرد و دوباره از دوخت و طرح لباس تعريف كرد و گفت :
    - خودتون هم براي مراسم عروسي تون، از همين لباس هاي محلي تون پوشيديد؟
    - اين قدر عروسي ما هول هولي شد كه اصلا وقت نشد خريد هم بريم؛ لباس عروسي خواهرم رو پوشيدم.
    بعد، يك دفعه از آوا خواست كه برود لباس را بپوشد؛ مي خواست در تن او لباس را ببيند. آوا اول قبول نكرد؛ اما به اصرار زياد او و نگين، همراه بي بي ناز به اتاق رفت. اتاق جلوي پله هاي ورودي بود و بايد داخل ايوان مي شد. بي بي ناز، وقتي فهميد كه آوا مي خواهد لباسش را به تن كند، با ذوق لباس را به او داد، مشتاقانه از اتاق بيرون رفت، پيش شيلا و نگين نشست و منتظر ماند تا آوا بيرون بيايد و او را در همان لباسي كه خودش پوشيده بود، ببيند.
    لباس را كه پوشيد، از آيينه اي كه به در چوبي كمد زده شده بود، خودش را برانداز كرد. نيم رخ شد، تابي خورد و از سمت ديگر دوباره نگاه كرد، لبخندي زد و موهايش را از يك طرف شانه، پشت سرش ريخت. چند ضربه به در شيشه اي خورد، آوا فكر كرد ضربه به در اتاق خورد، با لبخند بيرون آمد و يك دفعه با ديدن مهيار در دهانه در ميخكوب شد. مهيار، به طرف او برگشت و براي چند لحظه كوتاه، نگاهش كرد و سرش را زير انداخت، تا آمد چيزي بگويد، آوا به داخل اتاق بازگشت. بر روي لب هاي مهيار لبخند دلنشيني نشست. آوا، نمي دانست از اين كه مهيار، او را در اين لباس ها ديده بود، خجالت كشيد، يا از طرز نگاهش بود كه قلبش آن طور تند و با شتاب مي زد؛ در اين مدت، هر وقت، او را با آن چشم ها و طرز نگاهي كه حالت خسته اي داشت، نگاه مي كرد، آشوبي در دلش بر پا مي شد كه تا مدتي فكرش را مشغول مي كرد.
    صداي نگين از پشت در شنيده شد كه به عمويش مي گفت چرا به اين زودي به دنبالشان آمده است. مهيار جوابش را داد :
    - شما كه پياده شديد، من رو هم نذاشتن كه برم، اصرار كردن كه چند ساعتي پيش شون بمونم، بعد ديدم سهيل رو هم خبر كردن؛ به شيلا خانم و خاله بگو كه براي ناهار نگه مون داشتن.
    - باشه، من بهشون مي گم.
    و چند ضربه به در اتاق زد و به آوا گفت :
    - آوا، بيا ديگه دلمون آب شد؛ رفتي لباس بدوزي يا بپوشي!؟
    آوا، صبح به آن ها گفته بود كه ممكن است بچه هاي گروهشان زودتر برسند و بايد زودتر به باغ برگردند. نمي دانست براي چه نگين فراموش كرده. كاپشنش را سريع پوشيد و از اتاق خارج شد؛ نگين به داخل اتاق رفته بود، يك پله پايين رفت و مهيار را كه از پله ها پايين مي رفت صدا زد :
    - مهيار خان؟
    مهيار به عقب برگشت و با ديدن او، راه رفته را بازگشت و روبرويش ايستاد. يك پايش را روي پله اي كه آوا ايستاده بود قرار داد و گفت :
    - جانم؟
    آوا انگار هنوز هم از حركت چند دقيقه پيشش خجالت مي كشيد. گفت :
    - من كه بهتون گفتم ممكنه بچه هاي گروه مون زودتر برسن.
    مهيار لبخندي زد و گفت :
    - مي خوايد برگرديم؟
    آوا انگار هنوز هم از حركت چند دقيقه پيشش خجالت مي كشيد. گفت :
    - من كه بهتون گفتم ممكنه بچه هاي گروه مون زودتر برسن.
    مهيار لبخندي زد و گفت :
    - مي خوايد برگرديم؟
    - نه؛... فقط اگه مي شه، بعد از ناهار زودتر بلند بشيم، دقيقا نمي دونم؛ اما فكر مي كنم امروز رسيده باشن اصفهان.
    مهيار، يقه برگشته كاپشنش را، كه هل هولكي پوشيده بود، برايش درست كرد و گفت :
    - چشم؛ نيم ساعت بعد از ناهار مي آم دنبالتون،... خوبه؟
    آوا، نگاهش را از او دزديد و گفت :
    - بله خوبه؛... البته بايد ما رو ببخشيد؛ حسابي باعث دردسرتون شديم.
    مهيار نفس عميقي كشيد و گفت :
    - ببينمت.
    آوا سرش را بالا آورد و به لبخندي كه بر روي لب هايش بود، نگاه كرد. مهيار گفت :
    - مگه به من قول نداديد كه ديگه با من از اين حرفها نزنيد؟
    آوا خنديد و سرش را پايين انداخت و گفت :
    - به قول معروف؛ توبه گرگ مرگه.
    مهيار هم خنديد و گفت :
    - بريد زودتر داخل اتاق تا سرما نخورديد.
    آوا، به سمت اتاق دويد. مهيار هم از كنار باغچه گذشت و از در بيرون رفت.
    وارد اتاق كه شد، يك لحظه، نگاه همه زن ها به سمت او چرخيد. نگين بلند شد و با ذوق و شوق، دوربين را روشن كرد تا در آن لباس ها ازش فيلم بگيرد. شيلا، با نگاهي حاكي از تحسين و تمجيد، براندازش كرد و گفت :
    - عزيزم چقدر بهت مي آد!
    خاله سريع بلند شد. با ماشاا...ماشاا... گفتن، به سمت اسپند دان رفت، از كنار سيني اش، مشتي اسپند برداشت و داخل منقل پاشيد، چند فوت محكم كرد و صداي جلز و ولزش را بلند كرد. چند بار، دور سرش تاباند و ذكري هم زير لب، نثارش كرد. آوا خنديد؛ براي اين كه مي ديد، براي همه آن ها، ديدن يك دختر شهري در آن لباس، چه قدر برايشان جالب و بامزه تر مي آمد، تا اين كه يكي از خودشان باشد! همه از او خواستند كه چند دقيقه اي با همان لباس بنشيند تا بقيه هم كه هنوز نيامده بودند، بيايند و او را ببينند. نگين از موقعيت استفاده كرده بود و هر چه دلش خواست فيلم گرفت، بقيه هم وقتي ديدند، آوا چه قدر راحت جلوي دوربين ظاهر شده، و همين طور شيلا و خاله، ديگر عكس العمل و واكنشي از خود نشان ندادند.
    مهيار همان طور كه گفته بود، نيم ساعت بعد از ناهار به دنبالشان آمد و آرين را فرستاد تا به داخل خانه برود و خانمها را خبر كند. آرين زودتر از خانمها، بيرون آمد و پيش مردها بازگشت. مهيار مشغول گفتگو با دو مرد روستايي بود، سهيل هم كنارش، روي كاپوت ماشين لم داده بود و به حرف هايشان گوش مي داد. آرين به پاي مهيار زد و مادرش و بقيه را به او نشان داد و گفت كه همه را با خودش بيرون آورده است. مهيار دستش را گرفت و با دو مرد دست داد و سوار ماشينش كرد. سهيل، پياده به سمت خانم ها آمد و به همه سلام كرد. وقتي مهيار ماشين را جلوي پايشان نگه داشت، پياده شد و به دلبر تبريك گفت و چند كلمه اي با او صحبت كرد. همه سوار شدند و دلبر هنوز داشت با مهيار سر موضوعي كه بيشتر شبيه يه يك درد دل مي مانست، صحبت مي كرد. آرين، كه خسته شده بود، دستش را روي بوق ماشين فشرد. شيلا دعوايش كرد؛ اما بقيه به كارش خنديدند. مهيار از دلبر و دو زن مسن ديگر كه جلوي در بودند خداحافظي كرد و سوار ماشين شد.
    شيلا از مهيار خواست كه دم خانه شان پياده شان كند. اما دخترها از او خواستند كه امشب هم پيش آنها بمانند. مهيار هم به سمت عقب برگشت و گفت :
    - يه امشب هم بد بگذرونيد.
    - اختيار داريد، مگه مي شه كنار دخترهايي به اين گلي به آدم بد بگذره.
    سهيل از شيشه سرش را داخل ماشين كرد و لپ آرين را كشيد و گفت :
    - مي خوام امشب ببرمت پيش خودم، مي آي خونه عمو؟
    آرين بدون اينكه به او نگاه كند گفت :
    - نه!
    - چرا؟
    - مي خوام پيش عمو مهيار بمونم.
    تا شيلا آمد چيزي بگويد سهيل خنديد و اشاره كرد كه چيزي بهش نگويد. موهاي لخت آرين را از جلوي چشمهايش كنار زد و دوباره پرسيد :
    - اگه يه عالمه شكلات و كاكائو هم بهت بدم نمي آي پيش عمو؟
    آرين نُچي كرد و گفت :
    - عمو مهيار خودش بهم مي ده.
    و براي اينكه مطمئن شود، به مهيار نگاه كرد و گفت :
    - مگه نه عمو؟
    سهيل خنديد و ادايش را درآورد :
    - عمو مهيار بهم مي ده. وروجك، خيلي هم دلت بخواد همه التماس مي كنن بيان خونه ي من راشون نميدم! اون وقت توي تُربچه، واسه من ناز مي آي!
    بعد سوار ماشين خودش شد. وقتي از كنار ماشين مهيار رد شد براي آرين شكلكي درآورد و با خنده دستش را براي خداحافظي بالا برد.

  5. #5

     
    NEGAR آواتار ها
     

    محل سکونت
    آذربایجان
    علایق
    موسیقی_والیبال.شنا
    شغل و حرفه
    والیبال_شنا_طراحی.روانشناسی
    نوشته ها
    5,911
    میانگین پست در روز
    6.73
    ميزان امتياز:
    11736
    پسندیده
    2,437
    موردپسند6,157باردر2,612پست
    فصل 5


    باباعلي، در باغ را نگه داشته بود تا مهمان هاي تازه وارد، داخل شوند. نگين و آوا، روي پله ها منتظر نشسته بودند.
    با ورود ماشين ها، سكوت اطراف، با بوق و سر و صداي آن ها از بين رفت. نگين، درون ماشين ها چشم دواند تا ماهان را پيدا كند. هر كدام از بچه هاي گروه كه پياده مي شدند، به طرفشان دست تكان مي دادند و از همان جا، با صداي بلند، سلام مي كردند. انرژي و شور و نشاط آن ها، نگين را به وجد آورد. آوا، بهت زده، سر جايش ايستاده بود و نمي توانست حتي گامي به طرف جلو بردارد. همان طوري كه به بچه ها نگاه مي كرد، به نگين گفت :
    - پس چرا آقاي فضلي و فرامرزي و بقيه بچه هاي گروه، همراه شون نيستن!؟ خيلي از نيروها اصلا قرار نبود توي اين كار باشن؛ اين جا چه كار مي كنند!؟
    نگين با ديدن ماهان خوشحال شد و بي توجه به حرف او، به سمت آن ها دويد. وحيدي، به يكي از پسرها، در بيرون آوردن وسايل كمك مي كرد. آوا به سمت آن ها رفت، وحيدي، با سر جواب سلام او را داد و سر تا پاي او را برانداز كرد و گفت :
    - معلومه آب و هواي اين جا؛ خيلي بهتون ساخته!
    آوا، در لحن كلام او، نيش و كنايه اي احساس كرد؛ اما آن قدر بهت زده بود كه حوصله بحث را نداشت، سريع گفت :
    - من اصلا سر در نمي آرم؛ اين جا چه خبره!؟ پس بقيه كجان؛ اين دختره كيه؟ كيارش و بقيه اين جا چي كار مي كنن؟!
    وحيدي، با كمال خونسردي، لبخندي زد، چمدان ديگري پايين گذاشت و گفت :
    - فرصت براي آشنايي هست، فعلا بريم داخل كه بچه ها فوق العاده خسته ن؛ از تهران تا اينجا، يه كله كوبيديم.
    آوابا لحن تند و عصباني جواب داد :
    - فكر مي كنم الان توضيح بديد بهتر باشه.
    وحيدي، در سكوت به چهره عصباني او نگاه كرد. تعجب آوا دو چندان شد، حيران از كارها و رفتار وحيدي، چشم به دهان او دوخت؛ تا بلكه بتواند از او چند كلام حرف حساب بشنود.
    وحيدي به بچه ها كه وسايل را از ماشين ها بيرون آورده و منتظر ايستاده بودند، گفت كه همه به داخل ويلا بروند. هر كدام كه رد مي شدند، يكي از چمدان ها را از زمين بر مي داشت و به سمت پله ها راه مي افتاد. وحيدي پرسيد :
    - مهيار خان تشريف ندارن!؟ نكنه تا ديدن اين همه مهمون براشون رسيده، از ترس، فرار كردن!
    آوا، به مزاح او حتي لبخند هم نزد، فقط مي خواست هر چه زودتر بداند كه جريان چيست. يك دفعه نگين را ديد كه با چهره اي گرفته، روي پله ها، تنها ايستاده بود و به آن ها نگاه مي كرد. از اوضاع در هم و آشفته اطرافش، هيچ سر در نمي آورد، آنقدر سر در گم شده بود، كه حيران و مبهوت به رفت و آمد بچه ها چشم دوخته بود و حرف نمي زد. سكوتش بيشتر به وحيدي جرئت داد و گفت :
    - اين چند روز هم همين طوري امانت داري مي كردن؛ چه طوري شما رو، توي جاي به اين درندشتي، تنها گذاشتن و رفتن دنبال كارهاي خودشون!؟
    آوا، تمام عصبانيتش را در نگاهش ريخت و به او خيره شد. نمي دانست چرا نمي تواند جواب اين همه كنايه او را بدهد؛ گويي دهانش قفل شده بود. دلش مي خواست هر چه زودتر مهيار مي رسيد و جواب كنايه هاي نيش دارش را مي داد. وحيدي نگاهش كرد، يكي از چمدان ها را خودش به دست گرفت، نزديكش آمد و با لبخندي گفت :
    - اگه يه كم صبر داشته باشيد، همه چيز رو براتون توضيح مي دم. اين طوري كه شما اخم كرديد، تمام بچه ها فهميدن كه از اومدن شون خوشحال نشديد.
    - پس مي خواستيد خوشحال باشم! اول كار كه با اين بي نظمي شروع بشه، ديگه معلومه پايان كار چي از آب در ميآد. خوب بود به عنوان دستيارتون، يه هماهنگي هم با من مي كرديد!
    وحيدي پوز خندي زد و گفت :
    - خودتون گفتيد به اومدن تون نيازي نيست؛ مگه همينو نگفتيد؟ با اين كارتون، همه كارها رو سپرديد دست من؛ اين طور نيست؟
    آوا احساس كرد يك دفعه تمام بدنش گر گرفت. با اين حرفش، تمام موضوع را روشن كرده بود؛ پس او در صدد انتقام بر آمده بود! نمي دانست چه جوابي بدهد. هيچ گاه فكر نمي كرد تا اين حد كينه اي باشد؛ هرگز او را اين چنين نديده بود!
    وحيدي ايستاده بود و با بد جنسي هر چه تمام تر مي خواست به تلافي آن شب، عكس العمل اين كارش را در چهره او تماشا كند. هنوز هم نمي توانست آن شب را فراموش كند كه آوا چگونه براي ماندن، پا فشاري مي كرد، مخصوصا وقتي ديد جلوي همه، با او به مخالفت برخاسته بود، بيشتر عذابش مي داد. هنوز هم معتقد بود كه ماندنش در آن جا اصلا دليلي نداشت. دلش مي خواست بفهمد كه تا چه حد به او علاقه دارد، تمام حسادت ها و كارهايش كه به چشم آوا بچه گانه مي آمد، جز عشق به او، هيچ دليل ديگري نداشت. بي محلي هاي او، عذابش مي داد. حتي بعضي وقت ها، مثل الان كه روبرويش ايستاده بود و از خشم و ناراحتي، چانه اش مي لرزيد، حس مي كرد كه آوا تا حد مرگ ازش متنفر است. يك لحظه، وقتي چشم هايش را پر از اشك ديد، از بي رحمي خودش متنفر شد، با لحن آرامي سعي كرد موضوع را به گونه ديگر تغيير بدهد. گفت :
    - خب؛ پس خيالتون راحت باشه، من وقتي اكي رو دادم تا آخرش هستم، كاري نمي كنم كه به ضرر شما و گروه تموم بشه. تغيير بعضي از بچه هاي گروه هم به خاطر اينه كه چند تا از پيش كسوت ها كه انتخاب كرده بوديم، يه كم نرخ رو بالا بردن و ناز كردن؛ منم از روي شناخت و تجربه اي كه روي كارهاي همين بچه ها داشتم، ديدم چرا از نيروهاي جديد استفاده نكنيم، واقعا هم كه دست كمي از قديمي ها ندارن؛ بدون اغراق، بعضي هاشون حتي كار و سبك شون از قديمي ها بهتره.
    و به او نگاه كرد تا اثر حرفش را در چهره او ببيند، وقتي ديد آرام تر شده و به حرف هايش گوش مي دهد، با رضايت خنديد و گفت :
    - مي شه حالا اخم هاتون رو از هم باز كنيد. تا حالا شما رو اين طور عصبي نديده بودم؛ باور كنيد خيلي ترسيدم!
    آوا به حرفش لبخند سردي زد. او خوشحال شد، كنار رفت و دستش را به طرف جلو گرفت و گفت :
    - حالا بريم پيش بچه ها؟
    آوا جلوتر راه افتاد و دنبال نگين گشت؛ اما او را نديد، حدس زد كه پيش ماهان رفته باشد.
    با صداي ماشين، هر دو به عقب برگشتند. مهيار پياده شد و از روي صندلي، پالتويش را برداشت، با رويي گشاده، به سمت آن ها آمد و به وحيدي سلام كرد و دست داد. تعارفشان كرد تا به داخل سالن بروند. بعد سوئيچ را به باباعلي داد تا صندق هاي ميوه را از ماشين بيرون بگذارد. آوا طوري كه وحيدي هم بشنود، از او پرسيد كه آيا حامد بازگشته و بعد هم حال مادر فرزان را پرسيد. مهيار گفت كه هنوز در بيمارستان بستري است، اما خدا رو شكر، حالش بهتر است. آوا، از طرز نگاهش، متوجه شد كه پي به ناراحتي اش برده است. سعي كرد كه لبخندي بزند؛ اما نتوانست. مهيار، بيشتر مطمئن شد كه دارد تظاهر مي كند، با نگاه دقيق تري، نگاهش كرد. خم شد طرفش و آهسته پرسيد :
    - اتفاقي افتاده!؟
    آوا، به رويش، همان لبخند سرد و بي معنا را زد و گفت :
    - نه، چه اتفاقي؟
    مهيار، به جاي جواب، لبخندي زد، چشم هايش را تنگ كرد و با نگاه نافذي در چشم هايش خيره شد؛ فهميد كه دارد دروغ مي گويد. آوا سرش را پايين انداخت، ترجيح داد سكوت كند تا اين كه بخواهد به او دروغ بگويد. آمد چيز ديگري بگويد كه ديد وحيدي در دهانه در منتظرش ايستاده است.
    وقتي وارد سالن شدند، همه بچه ها با ديدن مهيار بلند شدند و به گرمي با او احوالپرسي كردند. مهيار آمدنشان را خوش آمد گفت، و چند لحظه از جمع آن ها عذرخواهي كرد و به طبقه بالا رفت. آوا با اشاره خانم ناصري، كنار او نشست.
    در شركت، همه، خانم ناصري را امين خود مي دانستند و برايش احترام زيادي قائل بودند، بعد از وحيدي، كسي را كه خيلي روي حرفش حساب مي كردند، او بود. حتي وحيدي هم، هنگامي كه خود را در بن بست مشاهده كرده بود، و نتوانسته بود به هيچ نحوي علاقه شديدش را به آوا ثابت كند، و بعد از تلاش هاي بسيار، به اين نتيجه رسيده بود كه تنها كسي كه مي تواند از طرف او با آوا صحبت كند و حرف دلش را به او بزند، خانم ناصري است. او هم بعد از شنيدن علاقه او نسبت به آوا، تمام سعي خود را كرده بود؛ ولي خانم ناصري هم فهميده بود كه تلاش در اين مورد بي فايده است و از وحيدي كه خواسته بود جريان خواستگاري اش را با او در ميان بگذارد، به او گفته بود كه فعلا دست نگه دارد و به آوا فرصت و زمان بيشتري براي فكر كردن بدهد.
    آوا از اتفاقات اين چند روزه در شركت از او سوال كرد. او گفت :
    خيلي جات توي شركت خالي بود؛ هر كي مي رسيد، اول سراغ تو رو مي گرفت.
    با لبخند معني داري، يواشكي به وحيدي اشاره كرد و گفت :
    - اين شازده هم كه در نبود تو، با صد من عسل هم نمي شد خوردش! از بس غرولند كرد و بهانه هاي الكي مي تراشيد، اعصاب همه رو خرد كرده بود. ديگه همه فهميده بودند كه موضوع از كجا آب مي خوره؛ براي همين كسي زياد بهش خرده نمي گرفت.
    آوا حواسش به نگين بود كه در كنار ماهان، دمغ ايستاده بود. آن قدر در خود فرورفته بود كه اصلا حواسش نه به او و نه به كس ديگري بود. ماهان هم از پشت مبل، دولا شده بود و به صحبت هاي دختر سبزه رويي گوش مي داد، كه آوا هر چه به ذهنش فشار مي آورد تا به خاطر بياورد كه او را قبلا كجا ديده است، بي فايده بود. با اشاره، او را به خانم ناصري نشان داد و پرسيد :
    - اين دختره كيه؟ فكر مي كنم برام آشناست.
    - چه طور به خاطر نداري؛ ترانه ست ديگه، يادت نمي آد؟ دو سال پيش، توي تئاتر آنتيگون.
    - آهان به خاطر آوردم؛ اومده بود تست بازيگري بده؛ اگه اشتباه نكنم از دانشجو هاي ادبيات نمايشي بود، درسته؟
    و يادش افتاد كه او را ماهان به گروه معرفي كرده بود؛ براي بازيگري در يك سريال سيزده قسمتي كه قرار بود در ايام عيد نوروز پخش بشود. كارگرداني آن را هم، وحيدي به عهده گرفته بود. قصد داشت كه نقش اول زن را در فيلم بازي كند، كه كلا تمام كار بي نتيجه ماند؛ اما به خاطر پارتي او در گروه، چند ماهي را در آن جا ماند و دوباره براي اجراي يك نقش، كه در گروه تئاتر قبلي شان پيدا كرده بود، به پيش آن ها باز گشته بود.
    از خانم ناصري دليل آمدنش را پرسيد. او گفت :
    - راستش به اصرار زياد ماهان اونو آورديم؛ مي گفت خيلي مي تونه به گروه كمك كنه و نمي دونم ا له و بله... از اين حرف ها.
    آوا با عصبانيت گفت :
    - مگه هركي هركيه!؟ نكنه فكر كردن اين جا باغ دل گشاست و ما اومديم براي خوش گذروني كه هركي رو بخوان وارد گروه مي كنن! حالا اون ها به كنار، آقاي وحيدي چه طور قبول كرد!؟
    خانم ناصري، وقتي عصبانيت او را ديد، ترجيح داد كه فعلا در مورد اين كه حتي قرار است او عضو ثابت گروهشان بشود، چيزي بر زبان نياورد، تا خود وحيدي با او در اين باره صحبت كند، فقط گفت :
    - توي اين كار كه هيچ كاره ست؛ به قول خودش مثل بچه دانشجوهاي حرف گوش كن، فقط يه گوشه مي شينه و كار بچه ها را از نزديك تماشا مي كنه،... عزيزم چرا بي خودي اعصابت رو براي اين مسايل پيش پا افتاده خرد مي كني!
    آوا ديگر به اعصابش مسلط نبود، براي اطمينان بيشتر از او پرسيد :
    - مگه ما با هم صحبت نكرده بوديم؛ پس چرا تعدادي از بچه هاي گروه رو تغيير داديد؟
    - منم مثل تو، يك دفعه فهميديم كه وحيدي همچين تصميمي گرفته، براي خودم هم تعجبي بود؛ چون اين طور كه وحيدي گفته، كسي از دستمزد و اضافه حقوق، حرفي به ميان نياورده! وقتي با آقاي فرامرزي صحبت كردم، گفت لابد لقمه چربيه كه ما رو بيرون از معركه انداختن!
    باباعلي، بعد از پذيرايي كامل از مهمان ها، در يك سيني كوچك، چاي و ميوه گذاشت و آن را به طبقه بالا برد. مهيار يك ساعتي بود كه به اتاقش رفته بود و آوا نمي دانست براي چه بي خود به دنبال او مي گردد! دلش نمي خواست كه ديگر با كسي صحبت كند؛ از همه بدش آمده بود. حتي از دست نگين هم كه آن طور ميخ شده بود وسط اتاق و لام تا كام حرف نمي زد، عصباني بود.
    وحيدي بعد از اين كه كمي خستگي اش در رفت، بلند شد و دست هايش را بر هم زد، تا بچه ها را متوجه خود كند. همه سكوت كردند و به طرف او برگشتند. او از اول شروع كرد؛ در مورد حواشي كارشان و برنامه ريزي هايش در اين مدت، صحبت كرد. همه؛ ايستاده و نشسته، سر و پا گوش شده بودند و آوا تمام حرف هاي او را از بر بود و حتي يك لحظه، تحمل شنيدن و ماندن در آن جا را نداشت. نگين هم مثل او بود؛ حتي بدتر ازاو! آهسته از ميان جمع، خود را به آوا نزديك كرد و كنار او نشست. وحيدي براي چند ثانيه، نگاهش، او را دنبال كرد، وقتي نشست، دوباره رشته كلام را به دست گرفت. نگين آهسته گفت :
    - فكر نمي كني اوضاع خيلي به هم ريخته س!؟
    آوا، همان طور كه نگاهش سمت وحيدي بود، به علامت مثبت سر تكان داد. ادامه داد :
    - تو اين دختره رو مي شناسي؟
    آوا، بدون اين كه به سمتي كه او اشاره كرده بود، نگاه كند، متوجه منظورش شد و گفت :
    - آره، بذار بعد برات مي گم.
    نگين كمي مكث كرد و منتظر ماند تا دوباره وحيدي به سخنش ادامه بدهد. مغموم گفت :
    - ديدارمون رو هر طور كه بگي تصور كرده بودم؛ الا اين طوري!... فكر مي كردم مثل خودم، به اندازه تموم ساعت هايي كه از هم دور بوديم، انتظار ديدنمو كشيده؛ اما حالا مي بينم كه كاملا در اشتباه بودم،... طوري به من سلام كرد و حالم رو پرسيد كه خيال كردم همين يك ساعت پيش از هم جدا شديم!... معلومه كه همچين هم بهش بد نگذشته.
    هر چند نگين سعي داشت خود را آرام نشان دهد؛ اما آوا متوجه بغضي كه در صدايش بود، شد و حس كرد كه حال او چه قدر از خودش خراب تر است. تنها چيزي كه توانست در آن لحظه بگويد و او را تسكين بدهد اين بود كه :
    - زود قضاوت نكن؛ فعلا چيزي نگو، بذار بعد با هم صحبت مي كنيم.
    نگين ساكت شد؛ اما در درونش غوغايي بود، كه اصلا نمي توانست حواسش را به صحبت هاي وحيدي متمركز كند. به ماهان نگاه مي كرد كه تا چه حد تغيير كرده بود؛ حتي نمي توانست به لبخندهاي هر از گاهي كه به سويش مي انداخت، جواب بدهد! نگاه و لبخندهاي او، ديگر برايش آن جذابيت و صميميت را نداشت؛ يك جور تظاهر و رفتار تصنعي در تمام حركات او احساس مي كرد كه برايش ديگر آن ماهان هميشگي نبود.
    آوا، آمدن مهيار را از پله ها مشاهده كرد؛ برگه لوله شده اي را در دست داشت. نيم نگاهي به سمت جمع آن ها انداخت و بي توجه به كار آن ها، به آشپزخانه رفت. برگه را روي ميز پهن كرد، در گوشه هايي از آن چيزهايي نوشت، بعد نگاه ديگري به تمام صفحه انداخت، آن را مجددا لوله كرد، در كنار اپن ايستاد، به باباعلي سفارشاتي كرد و برگه را به دست او سپرد.
    صحبت هاي وحيدي كه تمام شد، همه بچه ها، سر صحبت هاي خود بازگشتند، و باز همه جا، از سر و صداي آن ها انباشته شد.
    مهيار چند پله بالاتر نرفته بود كه با صداي وحيدي به عقب برگشت. وحيدي، حدود نيم ساعت با او سر موضوعي كه آوا نمي دانست چيست، بحث مي كرد. وحيدي بعد از كلي حاشيه رفتن گفت :
    - مي خواستم در مورد اين مدتي كه اين جا هستيم، با شما صحبت كنم.
    - خواهش مي كنم.
    - راستش، فكر مي كنم ما به حد كافي مزاحم شما شديم؛ براي همين مي خواستم يه در خواست ديگه از شما بكنم، تا هم شما در اين مدت راحت به كارتون برسيد و شر ما از سرتون كم بشه، و هم خيال من از بابت جا و مكان بچه ها راحت باشه.
    مهيار با تعجب به او خيره شد و پرسيد :
    - معذرت مي خوام جناب وحيدي، اصلا متوجه منظورتون نمي شم؛ مگه بچه ها اين جا راحت نيستن؟!
    - نه ابدا؛ من خودم نمي خوام بيش از اين مزاحم شما بشيم؛ براي همين مي خواستم اگه ممكنه توي روستا بپرسيد؛ مي تونيد تا مدتي كه ما اين جا هستيم، يه خونه براي ما اجاره كنيد؟
    مهيار از شدت خشم، دندان هايش را بر هم فشرد و اخم هايش در هم رفت. گفت :
    - شما داريد با اين حرف تون به من توهين مي كنيد.
    سعي كرد بر اعصابش مسلط شود و با نيشخندي گفت :
    - به نظر شما، باغ به اين بزرگي براي اين تعداد، كوچيكه؟ فكر نمي كنم توي روستا بتونيد جايي بهتر و بزرگتر از اين جا پيدا كنيد!.... درضمن، اينو بدونيد كه اين جا كسي خونه ش رو به مهمون اجاره نمي ده.
    وحيدي وقتي تغيير چهره او را ديد، با لحن گرم ساختگي گفت :
    - از حرف من دلخور نشيد، من براي راحتي خودتون...
    - خواهش مي كنم شما نگران من نباشيد. اگر مي خوايد من راحت باشم، لطف كنيد با اين حرف هاتون ناراحتم نكنيد.
    وحيدي لبخندي زد و گفت :
    - حالا چرا اين قدر عصباني شديد؟
    - خودتون رو جاي من بذاريد؛ ناراحت نمي شديد!؟... شما اگه اين جا احساس ناراحتي مي كنيد و راحت نيستيد، هر طور كه مايليد مي تونيد تصميم بگيريد؛ اما در قبال برادرزاده ام و آوا خانم؛ بايد بهتون بگم كه اجازه نمي دم تا موقعي كه اين جا هستن، جاي ديگه اي غير از اين جا برن.
    اين بار وحيدي برافروخت و گفت :
    - اولا اين رو فراموش نكنيد كه ما براي كار اومديم اين جا، دوما اين اولين مسافرت ما به يه شهر ديگه نيست، لزومي هم نداره كه شما تا اين حد خودتون رو نگران كنيد؛ بچه ها به اين جور سفرها عادت دارن و وظايف شون رو خوب مي دونن.
    مهيار، ناخن هايش را كف مشتش فشرد؛ ديگر طاقت شنيدن حرف هاي او را نداشت. حس كرد كه مشكل وحيدي چيز ديگري است، براي اين كه مطمئن شود، گفت :
    - اتفاقا قبل از اين كه شما مي خواستيد اين موضوع رو عنوان كنيد، من مي خواستم به شما چيزي رو بگم؛...
    دست كرد در جيب شلوارش و به دنبال آن گفت :
    - راستش براي بنده هم يه كار فوري پيش اومده؛... يكي از همكارام براش مشكلي پيش اومده كه بايد حتما برم.
    كليد را جلوي او گرفت و گفت :
    - در اين مدتي كه من اين جا نيستم بهتره كليد باغ دست شما باشه.
    وحيدي كه به وضوح از شنيدن اين حرف، خوشحال شده بود، كليد را از دستش گرفت و گفت :
    - حالا كه اين طوره منم حرفي ندارم؛... مي مونه برنامه سه وعده غذاي بچه ها كه ازتون خواهش مي كنم با اين يكي ديگه مخالفت نكنيد. ما هر مسافرتيكه مي ريم همراهمون آشپز مي بريم، براي همين مي خواستيم شما زحمت اين كار رو نكشيد. خرج و مخارج و ....
    مهيار ديگر نمي توانست بر اعصابش مسلط شود؛ تمام خشمش را در نگاهش ريخت و سر تا پاي او را نگريست. ترجيح داد كه سريع آن جا را ترك كند، قبل از اين كه وحيدي بخواهد بيشتر از اين ادامه بدهد و كنترل اعصابش را از دست بدهد. اما يك چيزي را مطمئن شد؛ فهميد كه مشكل اصلي او كيست و تمام بهانه هايش براي چيست، با پوز خندي حرفش را قطع كرد و گفت :
    - هر طور كه مايليد.
    و از پله ها بالا رفت. وحيدي هم از صحبت كردن با او، احساس رضايت نكرد و متفكر، سر جايش بازگشت.
    نگين و آوا كه حيران، آن دو را زير نظر داشتند، مانده بودند كه گفتگوي آن ها بر سر چه موضوعي بوده است، كه هر دوي آن ها را آن قدر برافروخته كرده است. نگين برخاست همان كاري را انجام بدهد كه آوا منتظرش بود؛ بلند شد تا پيش عمويش برود و جريان را از او جويا شود.
    آوا به آشپزخانه رفت تا آب بخورد. چند دقيقه اي به در يخچال تكيه داد، بعد روي صندلي نشست؛ دلش نمي خواست كه بيرون برود. بيشتر ذهنش، حول صحبت هاي وحيدي با مهيار سير مي كرد؛ نمي دانست وحيدي به او چه گفته بود كه آن قدر برافروخته و عصبي اش كرده بود. تصميم گرفت تا موقعي كه نگين گزارش ها را مي آورد، به داخل باغ برود تا هوايي تازه كند؛ شايد كمي از سر دردش بهتر مي شد. وقتي از در خارج شد، وحيدي كه به دنبال او مي گشت، همراهش بيرون رفت.
    مهيار، پشت ميز كارش نشست، براي چند ثانيه، دست هايش را روي چشم هايش گذاشت تا كمي اعصابش تسكين يابد. نمي دانست براي چه يك دفعه آن تصميم را گرفته بود؛ اما به هر حال راهي جز اين نداشت. با خود فكر كرد كه اين مدت هم كافي است كه او همه چيز را به سهيل بگويد؛ نمي دانست چه طور و از كجا؛ اما قطعا همه چيز را به او مي گفت.
    هر چند نگين، بعد از گفتگو با عمويش، هنوز مجاب نشده بود كه او اصل موضوع را به او گفته باشد؛ اما زياد هم در اين باره پا فشاري نكرد. مهيار سفارشاتش را كرد و از او خواست كه در نبودش، هر موقع كاري داشتند، به باباعلي و خاله ملوك بگويند.
    نگين از رفتن او، واقعا ناراحت شد؛ اما نمي توانست براي ماندنش هم اصرار كند؛ چون فكر كرد كه با اصرارش، مزاحم كار او مي شود.

    * * *
    طبق برنامه وحيدي، بچه ها صبح خيلي زود بيدار مي شدند و به جايي كه وحيدي نشان كرده بود، مي رفتند.
    وقتي آوا از نزديك كار و شوق و ذوق بچه هاي گروه را مشاهده كرد، كم كم ناراحتي اش را فراموش كرد و سعي كرد در كنار آنها، همانند گروه قبلي، با همان پشتكار و روحيه، همكاري كند و به كار ادامه بدهد. كار تك تكشان را زير نظر داشت، از نظرها و پيشنهادهايي كه در حين كار مي دادند استقبال مي كرد. جديت آن ها در موقع كار، اميد او را به پايان كار بيشتر مي كرد. از وحيدي ديگر عصباني و دلخور نبود؛ مطمئن شده بود او اگر كاري را مي كند، تلاش براي موفقيت و بهتر شدن كيفيت در كارشان است. شور و نشاط آن ها در آوا هم اثر كرده بود و تمام حواسش را به كار سپرده بود. وحيدي هم متوجه اين تغيير روحيه او شده بود و سعي مي كرد با مديريت بيشتري به كار نظارت داشته باشد.
    تنها نگين بود كه هرچه از زمان مي گذشت، افسرده و بي حوصله تر، ساكت و خاموش، در كنار بچه ها مي ايستاد و به كار فيلم برداري نگاه مي كرد. از رفتار سرد ماهان متعجب بود و از ترانه كه قرار بود به گفته خودش مثل بچه دانشجوهاي خوب، تنها گوشه اي بنشيند و كار را از نزديك تماشا كند، به حد مرگ متنفر بود. او را زير نظر داشت كه مرتب موقع فيلمبرداري دور و بر ماهان مي پلكيد، وقتي مي ديد ماهان هم مشتاقانه راغب گفتگو با او است، بغض خفه كننده اي گلويش را مي فشرد. اصلا دوست نداشت حرفي يا عكس العملي از خود نشان دهد؛ اما وقتي يادش به حرفهايي كه ماهان برايش ميزد و لحظات خوشي كه در كنار هم گذرانده بودند، مي افتاد، صبر و قرارش بريده مي شد. باورش نمي شد كه به اين راحتي توانسته باشد از تمام اين لحظه ها گذشته باشد، نمي خواست به خود بقبولاند كه تمام حرف هاي زيبايي كه برايش گفته بود مثل حباب بر روي آب بوده است. با خود فكر كرد: شايد مي توانست دليل اين رفتار و بي محلي هايش را بفهمد؟ شايد به او حرفي زده يا... هر چه كه بود دليلي نمي ديد تا او بخواهد اين طور بي شرمانه اين نمايش را جلوي او به اجرا بگذارد. عهد كرده بودند اگر هر كدام حرفي يا رفتاري انجام داد كه ديگري دلخور و ناراحت شد، به جاي اين كه در ذهن موضوع را نگه دارند و موضوع را وخيم تر كنند، رك و راست همه چيز را به همديگر بگويند تا كينه اي بين شان نماند. ديگر اعتماد و تمام حرف هاي خوب گذشته، داشت برايش رنگ مي باخت.
    با اين كه كار، خوب پيش مي رفت؛ اما هر دفعه به دليل بارندگي و خرابي هوا، كار عقب مي افتاد و مجبور مي شدند تا صاف شدن هوا منتظر بمانند. بعضي روزها، تا پايان روز در باغ، به انتظار مي نشستند و هوا تغييري نمي كرد، تا مي آمد هوا هم كمي صاف شود، آسمان ديگر تاريك شده بود. در چنين روزهايي دور هم مي نشستند و بقيه كار را با هم ارزيابي مي كردند، يا صحنه هايي را كه گرفته بودند، مي ديدند و با نگاه تيزبين شان تمام قسمت ها را نقد و بررسي مي كردند. تنها چيزي كه در اين ميان آوا را ناراحت مي كرد، خود راي بودن وحيدي بود؛ با اين كه در ظاهر به نظريات و پيشنهادات بچه ها گوش مي داد؛ اما در آخر هيچ كدام را عملي نمي كرد، و حرف آخر، حرف خودش بود. با اين كه خودش گروه را معرفي كرده بود؛ اما با اين رفتارش هم گويي ثابت مي كرد كه كار هيچ كدام شان را قبول ندارد؛ و آوا نمي دانست بالاخره به چه هدفي بچه ها را داخل گروه آورده؛ هر چند خودش به كار آنها اعتماد كامل پيدا كرده بود.
    حتي بعضي از قسمت ها را كه مي ديد در اجرا خوب در نمي آيد و مي خواست تغييراتي در آن بدهد، وحيدي مخالفت مي كرد. حتي او را به عنوان دستيار كارگردان، آن طور كه بايد و مي گفت، به اندازه خودش قبول نداشت. در بعضي صحنه ها كه ديگر واقعا حق با او بود، گويي به ناچار آن طرح را اجرا مي كرد؛ آن هم گويي به غرور كاري اش بر مي خورد!
    روز بعد، وقتي از خواب بيدار شدند و هوا را صاف و آفتابي ديدند، براي فيلمبرداري خود را آماده كردند. در ميان راه، آقاي حجتي فيلم بردار گروه، با ديدن منظره زيباييكه چشمش را گرفته بود، از وحيدي خواست كه براي چند لحظه اي در آن ناحيه بايستد و گشتي در آن حوالي بزنند. وحيدي به ناچار قبول كرد. آقاي حجتي وقتي ديد وحيدي به دنبال آن ها نيامد و با چند تايي از بچه ها، كنار ماشين ها منتظر ايستادند، خيلي ناراحت شد و از بازديد محل صرف نظر كرد و به خانم ناصري گفت :
    - خب آقاي وحيدي اگه راغب نبود، مي گفت تا ما هم بي خودي خودمون رو به زحمت نندازيم؛ من مي خواستم نظر ايشون رو بدونم اگر نه كه خودم براي تفريح نمي خواستم اين جا رو بگردم.
    خانم ناصري براي اين كه ناراحتي او را از بين ببرد، گفت :
    - نه اصلا اين طوري كه شما فكر مي كنيد نيست؛ آقاي وحيدي قبلا همه اينجا ها رو ديده، براي همين همراه ما نيومدند.
    - با اين كارشون به من ثابت شد كه نظر همه مون براي ايشون يعني كشك!
    خانم ناصري، باز هم براي او توضيح داد كه اشتباه فكر مي كند؛ اما با پوزخندي كه حجتي زد، متوجه شد كه حرف هايش او را قانع نكرده است. وحيدي، يكي از بچه ها را به دنبال بقيه فرستاد. و اين كارش حرف حجتي را بيشتر ثابت كرد. خانم ناصري سعي كرد به او نگاه نكند تا بخواهد باز هم براي او دليل و برهانهاي الكي بتراشد.
    همه پشت سر وحيدي، ماشينها را روشن كردند. وقتي به همان آبادي خراب و متروكه رسيدند در ذهن آوا يك دفعه چهره مهيار نقش بست. به ياد حرف او افتاد كه گفته بود "فيلمنامه شما تراژديه؟"
    وحيدي او را نگاه كرد و متوجه لبخندي كه گوشه لبش نشسته بود شد، پرسيد :
    - معلومه از اينجا خوشتون اومده.
    - بله همينطوره، عاليه!
    - چه عجب! بالاخره شما يه چيزي رو بدون چون و چرا قبول كرديد!
    - هر چيز خوبي رو آدم بي چون و چرا قبول مي كنه.
    در فاصله اي كه بچه ها در نقطه اي كه وحيدي مشخص كرده بود، دوربين ها را قرار مي دادند، نگين فرصت را مناسب ديد و تصميم گرفت كه با ماهان صحبت كند. ماهان جلوي يك خانه روستايي، كه هنوز آسياب سنگي و تنور آن سالم مانده بود، ايستاده بود و از زاويه هاي مختلف عكس مي گرفت. آوا روي تخته سنگ بزرگي نشسته بود و خانم ناصري با او گرم صحبت بود. تمام حواس آوا به نگين و ماهان بود؛ با اين كه حرف هاي آن ها را نمي شنيد؛ اما از چهره عصبي نگين، و چهره خونسرد و بي خيال ماهان، مي توانست همه چيز را به خوبي حدس بزند. آوا از همان روزهاي اول آشنايي نگين با ماهان، چنين روزي را پيش بيني كرده بود؛ چون ماهان را مي شناخت و قبلا هم راجع به او با نگين صحبت كرده بود؛ علاوه بر حسن هاي او، از بي قيد و بند بودن رفتارش، و بي تفاوتي او در خيلي موارد ديگر صحبت كرده بود؛ اما وقتي ديده بود تمام حرف هايش بي فايده است، او را به حال خود رها كرده بود.
    در حال ضبط بودند كه هوا ابري شد و يك دفعه باد شديدي بلند شد. هوا آن قدر كثيف شد كه وحيدي دستور توقف كار را داد. اول كمي منتظر نشستند تا شايد باد تمام شود، اما با گرد و خاكي كه بر خاسته بود، ديگر چيزي مشخص نبود و نمي توانستند به درستي همه جا را ببينند. وحيدي با ديدن اوضاع به هم ريخته هوا، مطمئن بود كه اگر باد هم آرام شود، گرد و غبار اطراف، تا دو سه ساعت ديگر هم كثيفي خود را به جا خواهد گذاشت. براي همين، از همه خواست كه وسايل را جمع كنند و به باغ برگردند.
    در راه برگشت، وحيدي يك بند غرولند كرد؛ از اين كه همه دارند بيهوده وقت را هدر مي دهند و از توقف بيجاي بچه ها گلايه كرد؛ معتقد بود كه اگر همين چند دقيقه از وقت شان را هدر نداده بودند، مي توانستند حداقل چند دقيقه از كار را بگيرند. خانم ناصري خوشحال بود كه حجتي در ماشين آن ها نيست و صحبت هاي وحيدي را نمي شنود. آوا، مي دانست بحث با او بي فايده است، براي همين سر خود را با ديدن عكس هاي مجله گرم كرد، طوري وانمود كرد كه انگار صحبت هاي اورا نمي شنود و مشغول مطالعه است.
    وقتي به باغ رسيدند، آوا، از وحيدي كه داشت از ماشين پياده مي شد، خواهش كرد كه ديگر اين بحث را جلوي بچه ها ادامه ندهد. وحيدي گفت :
    - همه تون طوري با من حرف مي زنيد كه انگار مسبب تمام اين اوضاع و احوال منم.
    - هيچ كس مقصر نيست؛ شما هم اگر مي خواهيد به بچه ها تذكر بديد، فكر نمي كنم با اين لحن درست باشه، ممكنه كدورتي پيش بياد.
    وحيدي با اين كه در واقع از دست آوا، كه جانب بچه ها را گرفته بود، ناراحت شد؛ اما سعي كرد خود را در ظاهر، آرام نشان دهد و با لبخندي گفت :
    - چشم هر چي شما بگيد.
    بعد، در را براي او باز نگه داشت تا او پياده شود. آوا با لبخندي از او تشكر كرد و پياده شد.
    بچه ها، بلافاصله بعد از ورود به سالن، پر و پخش شدند؛ گروهي، براي استراحت به اتاق هاي بالا رفتند و چند تايي هم دور شومينه نشستند و گرم اختلاط شدند. چند دقيقه بعد، با شنيدن صداي ساز سه تار و تار دو نفر از بچه ها، ساكت شدند و تك تك به سمت آن ها كشيده شدند، دور هم حلقه بستند و بي صدا به صداي زيبا و آرام بخش موسيقي دلسپردند.
    آوا به داخل آشپزخانه رفت و باباعلي را ديد كه چاي را آماده مي كرد. براي كمك جلو رفت؛ اما باباعلي مسرانه قوري را نگه داشت و گفت :
    - نه خانم جان؛ مهندس وقتي شنيد كه اين چند روز، شما و اون خانم، كارها رو مي كرديد، خيلي عصباني شد و از من خواست كه اين جا باشم تا خودم از مهمون ها پذيرايي كنم.
    - مگه مهندس اومدند؟
    - بله ، يك ساعت بعد از رفتن شماها رسيدن. گفتم كه شماها رفتين بيرون و ممكنه تا شب هم بر نگردين؛ بعد رفتن توي اتاق شون و كمي هم منتظرتون موندن؛ اما بعد ديگه رفتن. فكر كنم شب يه سري بزنن... شب كه جايي نمي ريد؟
    - فكر نمي كنم.
    خانم ناصري هم وارد شد و گفت :
    - آوا جون مي گفتي من هم مي اومدم كمكت.
    - منم كاري نكردم؛ زحمت همه چي رو باباعلي كشيده.
    - دست تون درد نكنه ؛ ديگه بقيه كارها رو بذاريد به عهده خودمون.
    باباعلي به خانم ناصري هم اجازه نداد كه دست به كاري بزند و براي او هم حرف مهندس را تكرار كرد.
    آوا از خانم ناصري سراغ نگين را گرفت و او گفت :
    - زياد حالش خوب نبود؛ گفت مي رم كمي استراحت كنم.
    خانم ناصري كه تا حدودي از رابطه بين نگين و ماهان مطلع بود، در اين چند روز، با ديدن رفتار آن ها، متوجه تغيير رفتار نگين شده بود و از اين بابت خيلي ناراحت بود، به آوا گفت :
    - حداقل نگين توي جمع، با شيطوني و شيرين زبوني هاش يه صفايي به گروه مي داد؛ امااين چند روز، انگار حوصله خودش رو هم نداره.
    بعد اشاره اي به بيرون كرد؛ كه آوا متوجه شد منظورش ماهان است و گفت :
    - چيه؛ رابطه شون شكرآب شده؟
    آوا لبخندي زد و در حالي كه به همراه او بيرون مي رفت، گفت :
    - شكر آب كه چه عرض كنم؛ فكر مي كنم اوضاع حسابي قمر در عقربه!
    كمي كنار بچه ها ايستادند و به صداي ساز گوش دادند. آوا گفت :
    - يك سال بيشتر نيست كه علي و نادر با هم كار مي كنند، چه قدر خوب تونستن توي اين مدت كوتاه، اين قدر با هم هماهنگ و عالي بزنن.
    - آره؛ توي اسفند ماه هم قراره با هم يه كنسرت بذارن.
    - راستي؟ ما كه انشاا... دعوتيم.
    - شك نكن! چون اصلا اگه ما نباشيم كنسرت اجرا نمي شه.
    با خنده، به سمت پله ها رفتند و وقتي به داخل اتاق رفتند، نگين را ديدند كه روي تخت دراز كشيده و پتو را روي سرش انداخته بود. آوا صدايش زد و گفت :
    - چه وقت خوابه! بلند شو.
    بقيه كلوچه اي كه در دست داشت، خورد و گفت :
    - راستي عموت هم اومده.
    نگين پتو را كنار زد و گفت :
    - جدي! الان اين جاست؟
    آوا با تعجب به او زل زد و گفت :
    - نگين گريه كردي!؟!
    نگين نشست و با ديدن خانم ناصري با چهره اي ساختگي گفت :
    - نه بابا؛... عموم الان پائينه؟
    آوا فهميد و گفت :
    - نه؛ باباعلي گفت كه صبح، ما كه نبوديم اومدن؛ به باباعلي گفتن كه شب هم سري بهمون مي زنن.
    چند ضربه به در خورد. آوا در را باز كرد و سيني چاي را با ظرف شيريني از باباعلي گرفت و تشكر كرد. روي تخت نشست. خانم ناصري هم كنار آن ها نشست، يك شيريني برداشت، آن را با لذت خورد و گفت :
    - اين جا هر چي مي خوري بازم گشنته! فكر كنم شوهرم به جاي منيژه، با يه بشكه دويست ليتري رو به رو بشه. بايد منو مثل كدو قلقله زن تا تهران قِل بديد.
    آوا خنديد، هر دو متوجه شدند كه نگين اصلا حواسش به آن ها نيست و پكر شيريني اي را كه در دست داشت در بشقاب خرد مي كرد. خانم ناصري، فهميد كه بهتر است آن ها را با هم كمي تنها بگذارد، بلند شد و گفت :
    - من برم پايين؛ بوي غذا مي آد، فكر كنم دارند ناهار رو مي كشن.
    بعد، بدون اين كه چاي اش را بخورد از اتاق بيرون رفت. با رفتن او، غبغب نگين به لرزش درآمد و بغضي را كه تا آن لحظه در گلو نگه داشته بود، خالي كرد. آوا با ناراحتي، كنارش نشست و سعي كرد آرامش كند، خودش هم از گريه او، اشك در چشمانش حلقه بست، گفت :
    - نگين! ديوونه شدي! بس كن ديگه.
    نگين بي مقدمه گفت :
    - ترانه گفت كه ماهان ازش خواستگاري كرده؛ معلوم بود ترانه هم از رابطه بين من و ماهان خبري نداشت كه راحت داشت همه چي رو براي من تعريف مي كرد، آوا باورم نمي شه هر چي كه ترانه مي گفت، عينا همون حرفهايي بود كه ماهان به من هم زده بود!
    سرش را روي پايش گذاشت و در ميان هق هق گريه اش ادامه داد :
    - تمام خواب و خيال هايي كه واسه من ديده بود رو داشتم از زبون ترانه مي شنيدم؛ عروسي، حتي مدل لباسي كه براي من در نظر گرفته بود، خونه.... فكر نمي كردم اين قدر پست فطرت و عوضي باشه!
    دوباره سرش را روي پايش گذاشت و گريه كرد. آوا گفت :
    - ظهر ديدم داشتي باهاش حرف مي زدي.
    - وقتي بهش گفتم، خودش رو به كُل زده بود به اون راه؛ مي گفت تو تازگي ها رو من خيلي حساس شدي.
    - خب اگه به ترانه هم همين حرف ها رو زده، پس همش...
    - آوا، من خيلي احمقم،... كاش قبل از اين كه اين طور منو جلوي اون دختره كوچيك كنه، كنار كشيده بودم.
    - ترانه هم مثل تو؛ به اين موضوع فكر نكن.
    - داشتم كم كم در مورد اون، براي مامان و بابا زمينه چيني مي كردم؛ آخه گفته بود: الان شرايطم براي ازدواج جور نيست؛ اما دوست دارم از نزديك با خونواده ت آشنا بشم. چه مي دونستم داره چرت و پرت مي گه!
    - ديگه بهش فكر نكن، به نظر من، يه همچين آدمي ارزش ريختن اين همه اشك رو نداره.
    نگين، نمي توانست جلوي ريختن اشك هايش را بگيرد، اما كمي آرامتر شد و گفت :
    - كاش عمو الان اين جا بود.
    - فكر مي كنم شب مي آد.
    اشك هايش را پاك كرد و گفت :
    - به عموم نگي گريه كردم ها.
    آوا سعي كرد كمي حال و هواي او را تغيير بدهد و با خنده گفت :
    - من نمي تونم دروغ بگم؛ اگه پرسيد حتما راستش رو مي گم.
    - آوا!! يه وقت نگي ها.
    - نترس احمق جون.
    خانم ناصري از پايين پله ها، براي نهار، صدايشان زد. آوا بلند شد و گفت :
    - بلند شو يه آبي به صورتت بزن و بيا پايين؛ به چه بوي قرمه سبزي اي مي آد؛ دلم ديگه داشت از گشنگي ضعف مي رفت.
    وحيدي ساعت سه بعد از ظهر، از همه خواسته بود آماده بشوند تا براي ادامه ضبط به همان آبادي بروند. نگين با ناراحتي به آوا گفت :
    - كاش تا راهي شديم بارون بگيره، آخه ممكنه عموم بياد و ببينه ما نيستيم برگرده.
    آوا هم به اندازه نگين، خلا وجود مهيار، را در اين چند روز احساس كرده بود. هر چند نمي توانست بر زبان بياورد، اما مي دانست كه نمي تواند به احساس خودش دروغ بگويد؛ او هم انتظار آمدن مهيار را كشيده بود، زيرا با وجود او، يك نظم خاصي در همه امور احساس مي كرد. بر خلاف آن چند روز كه با خيال آسوده به كارهايش مي رسيد ، در اين مدت، گويا هيچ چيز آن طور كه بايد باشد و انتظارش را داشت، نبود. وحيدي هم با تمام مديريتش، نتوانسته بود تا اين اندازه به او اين راحتي و آسودگي خيال را ببخشد. ذهنش مرتب پريشان حال و آشفته بود، در همين چند روز شروع كار، از اين كه مدام داشت با وحيدي بر سر مسايل مختلف مشاجره مي كرد، خسته شده بود. از ته دل از آمدنش خوشحال بود. او نرسيده ، توانسته بود همان امنيت خاطري كه آوا با تمام وجود در كنارش حس كرده بود را به او باز گرداند. نه مي توانست انكار كند كه واقعا ديدار او بيشر از رفتن به آن آبادي و ادامه كار خوشحالش مي كند.
    بالاخره همه، سر ساعتي كه وحيدي مشخص كرده بود، راهي شدند. هوا هم كاملا صاف بود و باران هم نباريد.
    وقتي از كار بازگشتند، همه سر حال و قبراق بودند و از اين كه ديدند بالاخره بعد از چند روز، وحيدي با رضايت كامل و چهره اي بشاش از كار باز مي گردد، خوشحال بودند. وقتي ماشين ها را پارك كردند، نگين با ديدن ماشين مهيار، زودتر از همه به داخل سالن رفت. نادر گفت :
    - چه عجب، بعد از اين چند روز، بالاخره ما يه خنده تو چهره نگين خانوم ديديم!
    وقتي آوا از ماشين پياده شد، وحيدي صدايش زد و تا داخل سالن، او را با بحث هايي كه در آن لحظه، نيازي به گفتن و شنيدنش نبود، همراهي كرد. آوا، كنار در ايستاد و با كمك خانم ناصري، ساك ها و وسايل را همان جا كنار ايوان گذاشتند. وحيدي به داخل رفت. صداي سهيل در ميان جمع، از همه بلند و واضح تر به گوش آوا رسيد.
    هنگامي كه آوا وارد شد؛ وحيدي مشغول حرف زدن با مهيار بود و داشت براي او ، در مورد آب و هواي غافلگير كننده منطقه صحبت مي كرد و اين كه اگر همين طور ادامه پيدا كند كارشان تا آخر پاييز هم به پايان نخواهد رسيد. در ميان صحبت هايش يك دفعه نگاه مهيار را به همراه تبسمي در جهت ديگري ديد. مسير نگاه او را دنبال كرد و آوا را با خانم ناصري ديد كه تازه وارد سالن شده بودند و آوا هم با ديدن او لبخندي زد. تا نزديك شدن آن ها، همان لبخند و نگاه را دنبال كرد. روي مبل نشست و وانمود كرد كه اصلا حواسش به آن ها نيست. مهيار چند قدم جلو رفت و آوا سلام كرد و حال مادر فرزان را جويا شد. مهيار گفت كه او را از بيمارستان مرخص كردند و حالش رو به بهبود است. هر دو يك لحظه ساكت شدند و همديگر را نگاه كردند. آوا نمي دانست ديگر چه بگويد و سرش را پايين انداخت. به سهيل نگاه كرد و مي خواست سلام كند؛ اما او اصلا حواسش نبود و هنوز نرسيده داشت سر به سر نگين مي گذاشت. خوشحال شد كه نگين را خندان مي ديد؛ آن هم جلوي ماهان. مهيار گفت :
    - شما چه طوريد؟ اين چند روز بهتون خوش گذشت؟
    - بد نبود؛ هر چند آقاي وحيدي زياد از پيشرفت كار راضي نيست؛ اما به نظر من براي شروع خوب بود.
    سهيل جلو آمد و سلام كرد، وقتي آوا حالش را پرسيد، گفت :
    - اگر مي بينيد كه الان هم صحيح و سالمم، همش كار خداست و دعا ثناهاي مادرم.
    آوا متعجب نگاهش كرد، او ادامه داد :
    - باور كنيد با سرعت جت ما رو برد و برگردوند. اصلا نفهميديم چه جوري رفتيم و برگشتيم.
    - مگه بده؛ اصلا خستگي مسير رو نفهميديد؟
    - چه رويي داري!
    بعد رو كرد به آوا و گفت :
    - اين چند شب، از بس نق زد، نه خودش استراحت كرد و نه گذاشت يه خواب راحت به چشم ما بياد. از نگراني خفه مون كرد.
    - حالا ديدي دلواپسيم بي مورد نبوده.
    سهيل به آوا نگاه كرد و پرسيد :
    - اتفاقي افتاده!؟
    آوا هم به مهيار نگاه كرد. مهيار به وحيدي اشاره اي كرد و با اخم گفت :
    - خوبه به آقاي وحيدي سفارش كردم؛ ايشون غير از شما كسي ديگه اي رو سراغ نداشتند كه كارهاي اين جا رو به عهده شون بذارند!
    آوا با لبخندي گفت :
    - اصلا مهم نيست؛ همه كمك مي كردند.
    - ببينم غير از پذيرايي و مهمون داري، كار ديگه اي هم بود كه جناب وحيدي گفته باشه و انجام نداده باشيد!؟
    - كار زيادي كه نبود؛ گفتم كه همه كمك مي كردند.
    سهيل نگاه گذرايي به وحيدي، كه مشغول حرف زدن بود، انداخت و گفت :
    - منظورتون اين بچه هنري ست!؟ چه قدر هم عصا قورت داده ست؛ هيش!!
    آوا از حالت او خنده اش گرفت؛ اما اشاره كرد كه چيزي نگويد؛ چون ممكن بود بفهمد.
    يكي از بچه ها، مهيار را صدا زد و گفت :
    - مهيار خان، اگه افتخار بديد؛ يه چند لحظه، كنار بقيه بنشينيد؛ دو تا از بچه ها مي خوان ساز بزنند؟
    - خواهش مي كنم؛ حتما، خوشحال مي شم.
    بعد در كنار خود براي آن ها جا باز كردند و نادر با ورود مهيار چند ضربه محكم روي سيم هاي سه تار زد و گفت :
    - به افتخار مهيار خان و دوست شون.
    صداي دست و سوت زدن بچه ها سالن را برداشت. نادر گفت :
    - خب، چي بزنيم؟... تو چه دستگاهي؟
    - شور.
    - نوا.
    - شوشتري.
    نادر گفت :
    - مهيارخان شما بگيد؟
    وحيدي پوزخندي زد و گفت :
    - هر چي كه مي خوايد بزنيد، كسي به دستگاه توجه نداره؛ شور، ابوعطا، هر چي كه بزنيد، كسي جز چند نفر كه حالي شون باشه نمي فهمند. يه چيزي بزن كه فقط همه از ريتمش خوش شون بياد.
    مهيار منظورش را گرفت و بدون اين كه به او نگاه كند، گفت :
    - من پيشنهاد مي كنم چون نزديك اصفهان هستيد، تو دستگاه بيات اصفهان بزنيد، پدرم هميشه وقتي مي خواست منو به عنوان شنونده نگه داره، توي اين دستگاه ميزد كه دك نشم.
    علي گفت :
    - دمتون گرم، معلومه از خودمونيد، به افتخار اهل موسيقيش يه كف بلند.
    علي با صداي دست آنها، قطعه كوتاهي هم نواخت.
    نادر گفت :
    - با خلوتگه راز ذوالفنون موافقيد؟
    همه با تشويق بلند رضايت خود را اعلام كردند و نادر و علي بعد از كوك كردن سازهاي خود شروع كردند. باباعلي داشت پذيرايي مي كرد و در ميان جمع گم شده بود و با هر قدمي كه برمي داشت جلوي پايش را نگاه مي كرد و گيج شده بود. وحيدي با گفته مهيار، خانه پدري او را در ذهنش نقش بست، و يادش به تاري كه در اتاق آويخته بود، افتاد و ساكت شد.
    همه در حس فرو رفته و ساكت بودند. هركسي به چيزي كه در ذهن داشت، فكر مي كرد. مهيار، سرش را برگرداند و آوا را ديد كه مثل بقيه ساكت ايستاده بود. بلند شد و آهسته از او خواست كه بنشيند. آوا به اصرار او نشست.
    نگين روي مبل چهارزانو نشسته بود و متوجه شده بود كه با حضور عمويش و سهيل، ماهان او را بي وقفه زير نظر دارد. از اينكه سهيل مرتب از پشت مبل دولا شده و جلوي چشم او، چيزي در گوشش مي گفت، نه تنها ناراحتش نمي كرد، بلكه خيلي هم خوشحال مي شد. تصميم گرفته بود كه خودش را بي خيال و بي توجه نشان دهد، طوري كه انگار آب از آب تكان نخورده است، با اينكه برايش سخت بود؛ اما بهتر از آن بود كه خودش را كوچك كند و اين كار دلش را آرام مي كرد. سهيل دوباره آهسته گفت :
    - كسي چيزي نمي خونه؟!
    نگين آرام خنديد و گفت :
    - موسيقي بدون كلامه. حوصله تون سر رفت؟
    - آهان! خب قبلا هماهنگ مي كرديد، من از اون وقت تا حالا منتظرم يه كسي هم آواز بخونه؛ به نظر شما اگه همراه يه آواز و صدا بود بهتر نبود؟
    نگين برگشت و انگشت اشاره اش را به معناي سكوت، روي بيني اش گذاشت و از او خواست كه صحبت نكند. سهيل خنديد و براي اينكه مثل بقيه خود را مشتاق شنيدن نشان دهد، سرش را با ريتم صدا، به اين طرف و آن طرف تكان داد و آهسته زير لب مي گفت :
    - بَه بَه!
    نگين ديگر نمي توانست خنده اش را مهار كند. به اطراف نگاهي انداخت، تا به هر نحوي كه شده است، حواس خودش را پرت كند. اما وقتي نگاه ماهان را ديد، دستش را از جلوي دهانش برداشت، تا او لبخندهايش را ببيند؛ از اين رفتار بچه گانه اش لذت مي برد.
    مهيار چاي اش را از روي ميز برداشت و همان جا روي دسته كاناپه كنار آوا نشست. چند دقيقه اي بود كه همان طور استكان را در دست داشت و به چاي لب نزده بود. آوا متوجه شد و به او نگاه كرد؛ ديد كه به گوشه اي خيره شده است، و متوجه نم اشكي كه در چشمانش حلقه بسته بود شد؛ نمي دانست در اعماق ذهن او چه مي گذرد. حدس زد كه حتما صداي موسيقي، خاطرات گذشته و پدرش و خيلي چيزهاي فراموش شده ديگر گذشته را در ذهنش زنده كرده است.
    وقتي موسيقي تمام شد، تحسين گفتن هاي همه بلند شد. مهيار به خود آمد؛ آهي كشيد. بعد به سمت آنها لبخندي زد و گفت :
    - عالي بود؛ دستتون در نكنه؛ واقعا كه موسيقي زنده چيز ديگه ايه. از همتون ممنونم.
    وحيدي بلند شد و به بچه ها گفت كه تا همه سرحالند، بهتر است قسمتي كه چند ساعت پيش ضبط كرده بودند را بگذارند و نگاهي به آن بياندازند. همه موافقت كردند و سه نفر از آنها با وحيدي براي آوردن وسايل بيرون رفتند. بقيه هم اطراف را جمع و جور كردند و منتظر نشستند. كيارش، كه دانشجوي رشته كارگرداني بود، از مهيار پرسيد :
    - اگه پيشنهاد كار بهتون بشه قبول مي كنيد؟
    - چه كاري؟
    - منظورم بازيگريه؟
    - بازيگري!!
    و بلند خنديد.
    - جدي مي گم.
    ترانه گفت :
    - من هم تو همين فكر بودم؛ توي سينما با اين چهره و قيافه، زود معروف مي شيد.
    مهيار گفت :
    - اصلِ كار، علاقه و استعداده كه من از داشتن هر دو محرومم. اصلا به فيلم و سينما علاقه اي ندارم؛ اصلا يادم نمي آد آخرين باري كه به سينما رفتم كي بوده.
    كيارش، خيلي جدي گفت :
    - روش فكر كنيد؛ من واسه تون يه نقش خوب سراغ دارم، با يه كارگردان خوب و فيلمنامه عالي، زود مشهور مي شيد.
    مهيار باز هم خنديد و گفت :
    - تو رو خدا ما رو توي اين خط ها نندازيد، اين همه عشق سينما، بهتره اهلش رو پيدا كنيد.
    سهيل گفت :
    - به نظر شما استايل من به درد چه نقشي مي خوره؟
    كيارش نگاه عميقي به چهره او انداخت و گفت :
    - اگه چهره تون هم خشن بود، به درد نقش هاي بزن بزن و اكشن، اما ميميك صورت تون با هيكل تون ضد و نقيضه، البته شايد بشه اونم با گريم درستش كرد.
    نگين گفت :
    - حالا كه موافقت شد منم روش سرمايه گذاري مي كنم.
    سهيل گفت :
    - چه زود هم قائله رو جمع كرد! نه خانم ما كه هنوز سر قيمت به توافق نرسيديم.
    همه خنديدند و نگين ابرويي بالا انداخت و گفت :
    - چه نرخ هم تعيين مي كنه! اصلا بحث ما سر عموم بود.
    - اگه تونستيد مهيار خان رو راضي كنيد، با نصف قيمت پيشنهادي جزو سياهي لشكرتون مي كنم.
    سهيل جدي گفت :
    - لازم نكرده؛ با اين حساب قرارداد رو فسخ مي كنم.
    علي گفت :
    - حالا شما كنار بياييد.
    - عمرا! ببينيد مهيار فقط به درد اين نقشهاي عشقي پرطرفدار و آبگوشتي مي خوره كه فقط دوست دخترها و دوست پسرها رو جلوي سينما به خودش جذب مي كنه؛ يا مجلاتي كه فروش ندارند و مي خوان بازار گرمي كنن عكسشو مي زنن رو مجله شون. اما تريپ من فقط اهل سينما درك مي كنن.
    - بيشتر تماشاچيان سينما خانم ها هستند كه اون ها هم اين جور فيلم ها رو بيشتر مي پسندند.
    سهيل گفت :
    - من به فكر گرفتن اسكارم، شما به فكر سليقه خانم ها! همين كارها رو كرديد كه سينماي ايران تا حالا نتونسته اسكار بگيره.
    همه از شعاري كه داد، بلند خنديدند.
    با شروع فيلم، نگين از جايش تكان نخورد و همان جا كنار عمويش نشست. مهيار چانه او را با دو انگشت گرفت و پرسيد :
    - دخترگلم چطوره؟
    نگين لبخند اندوهگيني زد و گفت :
    - اين چند روز به اندازه اون چهار سال كه نديده بودمتون، دلم براتون تنگ شده بود. وقتي شما بوديد، براي مامان و بابا اين قدر دلم تنگ نشده بود؛ اما شما كه نبوديد اونقدر دلم گرفته بود كه نزديك بود گريه م بگيره؛ اگه امروز هم نمي اومديد زنگ مي زدم بابا بياد دنبالم.
    - عزيز دلم، پس خوبه تا دست از پا خطا نكرده بودي خودم رو زود رسوندم. احساس مي كنم كمي هم زير چشمات گود افتاده، نكنه واقعا گريه كردي!؟
    - نه. حالا منم يه چيزي گفتم.
    - نگين؟
    نگين نتوانست مستقيم به چشمانش نگاه كند و گفت :
    - نكنه فكر مي كنيد بهتون دروغ مي گم؛ عمو! چرا اين جوري نگام مي كني؟ بچه كه نيستم بخوام به خاطر دوري مامان و بابام گريه كنم.
    مهيار خنديد و نگين براي اينكه او را مطمئن كند، آوا را صدا زد و وقتي او ميان جمع بيرون آمد، گفت :
    - آوا، من اين چند روز گريه كردم؟
    آوا نمي دانست آنها چه گفته اند؛ اما تنها مي دانست كه حقيقت را نمي تواند بگويد و مطمئن بود كه نگين هم حقيقت را نگفته است، به خاطر همين گفت :
    - اگر هم اين طور باشه، جلوي من كه گريه نكردي. حالا مگه چي شده؟
    مهيار گفت :
    - چيزي نشده، داشتم سر به سرش مي ذاشتم.
    وحيدي، با رفتن او حواسش ديگر به تصوير نبود و وقتي ديد آوا بي توجه به آن ها، مشغول خنده و گفتگو است، حسابي برافروخت. فيلم را نگه داشت؛ نگاه همه به طرف او برگشت. همه فكر كردند كه او مي خواهد نظري در آن قسمت بدهد؛ اما با تعجب ديدند كه او به سمت آوا برگشت و گفت :
    - خانم رياحي! شما فيلم رو نمي بينيد؟
    آوا برگشت و نگاه همه را متوجه خود ديد. گفت :
    - معذرت مي خوام؛ اين قسمت رو من بعد نگاه مي كنم.
    وحيدي با عصبانيت غيرمنتظره اي جواب داد :
    - يعني چه! ما داريم الان فيلم رو تماشا مي كنيم؛ اگر كسي هم مي خواد نظري بده همين الان و همين جا بايد بده. نمي شه كه هركسي جداگونه براي خودش فيلم رو نقد كنه.
    نگين گفت :
    - ببخشيد، من آوا رو صدا زدم.
    وحيدي عصباني تر از دفعه قبل گفت :
    - شما هم همين طور، مگه شما جزو گروه نيستيد؟
    گونه هاي آوا از خجالت سرخ شد و از ناراحتي زبانش بند آمده بود. احساس كرد وحيدي با اين لحن تندش، قصد دارد كه او را خرد كند؛ آن هم وقتي نگاه هاي همه معطوف به او بود. تنها توانست از همه عذرخواهي كند و دوباره به جاي اولش باز گردد. خشم و نفرت در چهره نگين زبانه مي كشيد و دلش مي خواست جواب اين لحن گستاخانه او را بدهد. سهيل در حالي كه پوست پرتقال مي كند، گفت :
    - جناب وحيدي، منم كه آخر سالن نشستم مي بينم كه چي داره پخش مي شه؛ اينكه اين قدر ناراحتي نداره.
    همه، جا خورده بودند و ترجيح دادند كه سكوت كنند. موقع نقد و بحث هم آوا با اخمي كه در چهره اش نشسته بود ساكت بود و حرفي نمي زد. بقيه فيلم را كسي درست و حسابي تماشا نكرد، براي همين هم كسي حرفي براي گفتن نداشت. وحيدي پرسيد :
    - خانم رياحي! شما نظري نداري؟
    آوا بلند شد و گفت :
    - نخير، مي تونم برم؟
    همه حق را به آوا دادند چون مي دانستند تا آخر شب چندين بار مي شد كه فيلم را مي گذاشتند و از اول، آن را دوره مي كردند. آوا از سالن خارج شد و كمي بعد وحيدي كه سخت از رفتار خود پشيمان بود، به دنبال او بيرون رفت. خودش نفهميد كه چرا يكدفعه اعصابش به هم ريخت و كنترل خود را از دست داد.
    نادر آهسته در گوش علي گفت :
    - همه رو از دل و دماغ انداخت، يعني هر دفعه يه جوري بايد حال بقيه رو بگيره.
    صحبتهاي آنها چند ساعتي طول كشيد. مهيار كنار پنجره ايستاده بود پشت سرش را نگاه كرد و با ديدن سهيل گفت :
    - بهتره بريم.
    - بريم؟! تو ديگه كجا؟
    - فكر مي كنم بودن ما در اينجا فقط اوضاع رو از ايني كه هست خرابتر مي كنه.
    - چي داري مي گي؟!
    حرفش را تمام نكرده بود كه ديد مهيار بدون توجه به حرفش به سمت پله ها رفت. از حرفهايي كه زد چيزي سر در نمي آورد. جاي او ايستاد و گوشه پرده را كنار زد. وحيدي را ديد كه روي لبه استخر ايستاده بود و با آوا صحبت مي كرد.
    مهيار و سهيل با همه اصراري كه بچه هاي گروه براي نگه داشتن آنها براي شام داشتند، نماندند. وقتي بيرون مي رفتند وحيدي وارد آشپزخانه شده بود و مهيار براي خداحافظي با او به سالن بازنگشت. آوا هنوز كنار استخر ايستاده بود و نگين هم به دنبال آنها تا نزديك استخر رفت و كنار آوا كه روي كوزه سنگي نشسته بود، ايستاد. آوا با ديدن آنها بلند شد و گفت :
    - داريد مي ريد؟!
    مهيار گفت :
    - بله. يه طرحي مونده كه حتما بايد امشب با سهيل تمومش كنيم.
    - كاش حداقل براي شام كنار ما مي مونديد.
    سهيل گفت :
    - ما هم خيلي دوست داشتيم. اما ايشاا... يه شب ديگه كه آقاي وحيدي هم سرحال تر و خوش خلق تر باشن. معلومه كه اصلا حوصله مهمون رو ندارن!
    آوا با شرمندگي به مهيار گفت :
    - بايد مارو ببخشيد، شما خودتون صاحب خونه ايد.
    - خواهش مي كنم! اما فكر مي كنم اينطوري بهتره، اينطوري هم شما راحت تر به كارتون مي رسيد و هم ما مزاحم كارتون نيستيم. باور كنيد از اول هم به قصد موندن نيومده بوديم. غرض ديدن شما بود، همين كه مطمئن شدم صحيح و سالميد خيالم راحت شد.
    - اگه كسي هم اينجا مزاحمه ماييم.
    مهيار به خاطر حرف كنايه آميزي كه سهيل زد، چپ چپ نگاهش كرد و با لبخند آوا را راضي كرد كه اگر كارشان مهم نبود حتما پيش آنها مي ماندند.
    سهيل گفت :
    - اما موندم شما چطور تونستيد با اخلاق اين حضرت آقا كنار بياييد. خيلي مثلا مي خواد بگه منم يه پُخي ام.
    مهيار اشاره كرد كه ديگر ادامه ندهد و قبل از اينكه سهيل بخواهد بيشتر ادامه بدهد، از او خواست كه زودتر بروند و از آوا خداحافظي كردند. وقتي ماشين از در باغ خارج شد، سهيل با تعجب به سمت مهيار چرخيد و پرسيد :
    - خب! مي شه لطفا براي ما هم توضيح بدي كه موضوع چيه؟! يعني چي؟ مگه قرار بود تو بياي خونه من؟!
    - خيلي ناراحتي، خونه تو نمي آم.
    - بحث رو عوض نكن، مطمئنم كه يه دليلي براي كارت داري. از رفتار وحيدي ناراحت شدي؟
    - باور كن حتي يه لحظه ديگه نمي تونستم تحملش كنم، اگه يه كم ديگه اونجا مي موندم و اين رفتارش رو مي ديدم، يه مشت حواله صورتش مي كردم. مردك ديوانه! اون از مزخرفاتي كه قبل از رفتنمون تحويلم داد، اينم از امشبش ...
    عصبي ادامه داد :
    - فكر كن سهيل، اگه اين كا رو مي كردم اونوقت توي ده نمي گفتن مهندس تو باغش اونقدر جا نداشت كه مهموناش رو از اونجا بيرون كرده و فرستادتشون توي دِه خونه پيدا كنند. پسره بي شعور! نمي دونم راجع به من چطور فكر كرده. فكر كرده برادرزاده ام اينجاست و من مي ذارم بره ....
    - مهيار بس كن. مغزم رو اين چند روز با اين حرفات خوردي. چرا بي خودي خودت رو ناراحت مي كني. تو كه اينقدر پيله اي نبودي!!
    هر دو براي لحظه اي ساكت شدند و سهيل گفت :
    - همهون بهتر كه اين مدت كه اينا اينجان بياي پيش من. اونها بالاخره چند ساله با هم همكارن و با اخلاق هم آشنان تو همكاري ممكنه اين مسائل پيش بياد. تو نمي خواد خودت رو ناراحت كني.
    - اين چه جور همكاريه! فكر كرده ...
    - مهيار! تا حالا تو رو اينجوري نديده بودم! چته؟!
    مهيار ساكت شد و به رو به رويش خيره شد. سهيل گفت :
    - دست اندازها رو هم كه انشاا... مي بيني! اين چند روز، براي من پَك و پهلو نذاشتي.
    سهيل به بيرون خيره شد و كمي فكر كرد. پرسيد :
    - به نظرت منظورش از اين كارا چيه؟
    - كي؟
    - وحيدي ديگه؟
    - چه مي دونم! انگار منو كه مي بينه دلش مي خواد بي خودي رو اعصابم راه بره. فكر مي كنم اين پسره با من مشكل داره.
    سهيل خيره نگاهش كرد. مهيار متوجه نگاهش شد. چند بار برگشت و رويش را برگرداند، اما سهيل چشم بر نداشت. مهيار لبخندي زد و متعجب گفت :
    - چيه! چرا اينجوري نگام مي كني؟!
    سهيل يك ابرويش را بالا انداخت و گفت :
    - مطمئني كه فقط رو اعصاب تو راه مي ره؟! فكر نمي كني تو هم زياد از حد رو اون حساسيت نشون مي دي؟
    مهيار خود را بي توجه نشان داد و شيشه ماشين را پايين كشيد و گفت :
    - آدم با تو حرف نزنه سنگين تره!
    * * *
    صبح طبق ميل وحيدي گذشت. سر ساعت بيرون رفتند، از جاهاي مشخص شده فيلم گرفتند و با پسر چوپاني مصاحبه كردند و از گله اش فيلم گرفتند. همه طبق دستورات او عمل كردند و سعي كردند تا آنجا كه مي توانند رضايت او را حاصل كنند.
    ظهر شده بود و همه گرسنه بودند. وحيدي روي تپه اي ايستاد و با چند مرد روستايي صحبت مي كرد و آنها چوبهايشان را به سمت نقطه اي نامشخص بالا برده بودند. هر كسي از خستگي گوشه اي را انتخاب كرده بود و به او چشم دوخته بودند كه زودتر بيايد و ناهار را بخورند. مقداري از ضبط باقيمانده بود و چند تايي هنوز روي چهار پايه، كنار دوربينها منتظر نشسته بودند. خانم ناصري از لابه لاي نايلونها تكه اي نان كند و در دهانش گذاشت. آوا به آسمان نگاه كرد و گفت :
    - هوا داره ابري مي شه. شما فكر مي كنيد بارون بگيره؟
    - خدا نكنه. حداقل اميدوارم تا موقعي كه ناهار نخورديم، بارون نگيره.
    وقتي سفره را نداختند نم نم باران شروع شد. همه به آسمان نگاه كردند و مجبور شدند، سفره را هنوز پهن نكرده جمع كنند و قبل از اينكه باران شدت بگيرد دوربين ها و وسايل را به داخل ماشينها ببرند. همه در جنب و جوش بودند و باران بر سر رويشان شلاق مي زد. همه به دنبال وحيدي مي دويدند و او هم خانه خرابه اي را پيدا كرد و تا انجا رسيدند، لباس و سر و صورتشان با باران يكي شده بود. يك لنگه كفش خانم ناصري در گل مانده بود و بارش شديد باران آنها را از تلاش براي بيرون آوردن آن منصرف كرد. آوا دست او را گرفته بود و كمكش كرد كه در راه، بر زمين نيفتد. صداي خنده هاي خانم ناصري، از دويدن و لنگ لنگان راه رفتن خودش، با غريدن صداي رعد و برق در هم آميخته شده بود. وقتي به زير پناهگاه رسيدند، از رمق افتاده بودند. همه در حالي كه نفس نفس مي زدند و از سرما مي لرزيدند، به باران بي موقعي كه باريده بود دشنام مي دادند. وحيدي دست هايش را بر هم ساييد و گفت :
    - يك دفعه چه باروني گرفت؛ فكر نكنم مردم دهِ شدن هم تا حالا به عمر شون همچين باروني ديده باشند!
    حجتي گفت :
    خدا كنه قطع بشه؛ و گرنه فردا همه جا گِل و شُله.
    نگين دست هايش را ها كرد و با لرزشي كه در صدايش بود، گفت :
    - فكر نمي كنم حالا حالا هم بند بياد؛ كاش رفته بوديم توي ماشين.
    بخار، از دهان هايشان به هوا بلند شده بود و هواي كثيف داخل خانه كاه گلي، خفه بود و تنفس را براي شان مشكل كرده بود.
    باران، يك ساعتي آنها را آن جا نگه داشت و وقتي دوباره به نم نم افتاد، از پناهگاه بيرون آمدند و به سمت ماشين ها دويدند.
    وقتي رسيدند، باران به كلي بند آمده بود. هيچ كس دست به وسايل نزد. همه، وسايل را همان جا داخل ماشين گذاشتند و با سرعت به داخل خانه رفتند و كنار شومينه جمع شدند. چند نفرشان مهيار را با دو مرد ديگر در مرتع كنار اسب ها ديدند و از همان جا برايش دست تكان دادند و سريع به داخل پريدند. نگين با همان سر و وضع، داخل مرتع شد. مهيار با ديدن او خندان به سمتش رفت و وقتي قيافه او را ديد، در جا خشكش زد و سريع پالتويش را در آورد و او را پوشاند و به مردها چيزي گفت و نگين را به همراه خود به داخل خانه آورد. تا دستگيره در را فشرد، آوا را در آستانه در ديد؛ آوا با لبخندي سلامش كرد و چند تار موي خيسش را كه به پيشاني اش چسبيده بود، با انگشت كنار زد. مهيار حيران نگاهشان كرد و گفت :
    - كي تا حالا توي بارون بوديد!؟
    آوا گفت :
    - تقريبا تمام اين يه ساعت و نيم رو.
    اخمي كه در چهره مهيار نشسته بود، خود به خود خنده را از صورت آوا از بين برد.
    - چرا همان وقت كه ديديد بارون گرفته بر نگشتيد!؟
    همه متوجه حضور او شدند. برگشتند و به او سلام كردند و مهيار حرفش را دوباره تكرار كرد. وحيدي كه با حوله سرش را مي خشكاند، گفت :
    - فكر نمي كرديم اين قدر طول بكشه؛ گفتيم مثل هر روز يه كم مي باره و زود بند مي آد.
    - اما شما نبايد بچه ها رو توي بارون نگه مي داشتيد. ممكن بود تا فردا هم بارون بياد، شما كه نبايد همون طور زير بارون منتظر قطع شدنش مي نشستيد.
    وحيدي بدش آمد و گفت :
    - كف دستم رو كه بو نكرده بودم؛ از اين اتفاقات دفعه اول نيست كه براي ما پيش مي آد؛ كار اول مون هم نيست.
    صورت نگين را در دو دست گرفت و گفت :
    - عزيز دلم، داري مي لرزي؛ حالت خوبه؟
    بعد از او خواست كه برود لباس هايش را عوض كند و لباس گرم بپوشد. به لباس هاي گل آلود آوا نگاه كرد و به صورتش كه از سرما سرخ شده بود. مي دانست اگر كلمه اي حرف به آوا بزند، وحيدي را با يك مشاجره ديگر آماده خواهد كرد. تنها نگاهش كرد و از او هم خواست كه به همراه نگين برود. خانم ناصري در حالي كه مچ پايش را ماساژ مي داد، گفت :
    - بهتره من هم برم، تمام لباس هام با گِل يكي شد.
    وحيدي وقتي او را آن طور نگران ديد، با پوزخندي گفت :
    - شما نمي خواد نگران باشيد. كسي براي يه چيكه بارون تا حالا نمرده.
    - مگه حتما كسي بايد بميره تا شما نگران بشيد.
    بعد باباعلي را از بيرون صدا زد، تا سريع براي همه، نوشدني داغ درست كند. به بقيه هم پيشنهاد داد كه بروند دوش بگيرند. حجتي مشتاقانه از پيشنهاد او استقبال كرد و زودتر از بقيه خود رادر حمام انداخت.
    وحيدي هنوز از حرف مهيار بر افروخته بود. مهيار از همه عذر خواهي كرد و گفت كه مهمان دارد و بايد براي چند ساعت از حضورشان مرخص شود.
    وقتي باز گشت، همه بر سر سفره نشسته بودند و غذا مي خوردند. همه تعارفش كردند كه بر سر سفره بنشيند. اول فكر كرد كه به خاطر خستگي كار گرسنه شدند و دوباره غذا كشيده اند؛ هنگامي كه فهميد تازه دارند نهار مي خورند و فرصت نكردند كه بيرون غذا بخورند، حسابي كلافه و عصبي شد. چند تايي از پسرها، داخل آشپزخانه نشسته بودند. كنار آن ها نشست و به ساعتش اشاره كرد و گفت :
    - ساعت نزديكه چهاره! يعني تا الان گرسنه بوديد؟!
    آوا گفت :
    - بعضي وقت ها از اين مشكلات پيش مي آد؛ ما عادت داريم.
    - اين كار، عادت نيست؛ بي نظميه!
    آوا اصلا دوست نداشت كه دوباره بين او و وحيدي مشاجره اي در گيرد. براي اين كه اخم را از چهره او بردارد، گفت :
    - از آقاي فرداد شنيده بودم كه چند سالي رو در دانشگاه تدريس مي كرديد.
    - بله، چه طور مگه!؟
    - بيچاره دانشجوهاتون! معلومه وقتي اخم مي كرديد و عصباني بوديد؛ خيلي ازتون مي ترسيدند!
    مهيار خنديد و آوا ساندويچش را كه درست كرده بود، تعارفش كرد. نگين گفت :
    - ببخشيد عمو اين قدر گشنه م بود كه يادم رفت به شما تعارف كنم؛ همشو خوردم.
    آوا گفت :
    - اصلا قسمت بود كه شما هم يه لقمه از دست پخت من و خانم ناصري رو بخوريد.
    - مهيار، همان طور كه ساندويچ در دست او بود، تكه اي از آن را كند و در دهان گذاشت.
    وحيدي تمام حركات آنها را زير نظر داشت و حتي يك لحظه ديگر نمي توانست اين برخورد و رفتارهاي مهيار را تحمل كند.
    چند ساعتي، مهيار در اتاق كارش ماند و هنگامي به طبقه پايين آمد كه قصد بازگشت داشت. وحيدي وقتي او را عازم رفتن ديد، چيزي بر زبان نياورد؛ اما بقيه از او خواستند كه در كنار آن ها بماند و گفتند كه اين طور بيشتر احساس مي كنند كه مزاحم او و كارش شده اند. مهيار گفت كه در نبود آن ها هم بيشتر شبها را به خانه دوستش مي رفته و براي او هيچ فرقي نكرده است. آوا از اين كه مي ديد وحيدي اصلا به روي خودش نمي آورد، خيلي ناراحت شد.
    با رفتن او، خانم ناصري هم كه از رفتار وحيدي بدش آمده بود به آوا گفت :
    - پيام آدمي نبود كه بايد رفتار و اخلاقش رو بهش تذكر مي داديم؛ خيلي اخلاقش تغيير كرده! اصلا رفتارش صحيح نبود؛ وظيفه اون بود كه از جانب بقيه، به خاطر مزاحمت هامون از مهيارخان عذر خواهي كنه و حداقل دو كلمه حرف ميزد و ازش مي خواست كه بمونه. همه مون مي دونيم به خاطر اين كه ماها راحت باشيم از اين جا مي ره. آدم بايد خودش شعور داشته باشه؛ هر چند اون بنده خدا اون قدر آقا و فهميده ست كه به روي خودش نمي آره؛ اما درست هم نيست كه از خوبي كسي سواستفاده كرد، باور كن در اون لحظه دلم مي خواست زمين دهن باز مي كرد و منو مي بلعيد؛ خيلي خجالت كشيدم كه اون داشت به خاطر ماها از خونه خودش بيرون مي رفت و پيام ايستاده بود و لام تا كام حرف نمي زد و بر و بر اونو نگاه مي كرد. نمي دونم چرا اين جوري شده!!؟
    هر دو روي پله ها ايستاده بودند و خانم ناصري با نزديك شدن وحيدي پرسيد :
    - اگه برنامه اي نداريد، من برم كمي استراحت كنم؟
    - نه، چيزي كه پر نكرديم، برنامه خاصي هم فعلا نداريم.
    - پس براي شام هم منو صدا نزنيد، فكر كنم حسابي سرما خوردم، تمام بدنم درد گرفته.
    آوا گفت :
    - برنامه تون براي فردا چيه؟
    - يك قسمت ديگه از صحنه قبل از ورود به روستا مونده؛ به نظرم اگه اونو فعلا نگيريم و وارد روستا بشيم بهتر باشه؛ چون ممكنه گرفتن صحنه هاي روستا زمان بيشتري ببره و مي شه اون صحنه آخر رو از فيلم حذف كرد و لطمه اي هم به فيلم وارد نمي كنه.
    خانم ناصري گفت :
    - پس خوب بود تا مهيارخان اينجا بودند زودتر مي گفتيد كه ايشون هم اگه مي تونستند فردا همراه مون مي اومدند.
    وحيدي با اخم گفت :
    - اومدن ايشون لزومي نداره.
    - جريان روستاي حبيب آباد رو فراموش كرديد!؟ يادتون نيست چه طوري ريختن رو سرمون و تموم دوربين ها رو درب و داغون كردن.
    - اون جريان فرق مي كرد؛ اون ها فكر كرده بودند كه ما براي بستن چاه آبي كه پيدا كرده بودند رفتيم؛ شانس بد ما هم، ما يكراست دوربين ها رو نزديك همون چاه برده بوديم. اما مردم اين جا، هم منو و هم خانم رياحي رو قبلا ديدند و كاري بهمون ندارند.
    - منم فكر مي كنم حق با خانم ناصريه؛ همه اينجا مهيارخان رو مي شناسن و اگه مشكلي هم پيش اومد، ايشون همراه مون باشن بهتره.
    چهره وحيدي بشتر در هم رفت و گفت :
    - نمي خواد بي خود نگران باشيد؛ اگه مشكلي هم پيش اومد، مثل دفعه هاي قبل، خودمون مي دونيم چه طوري حلش كنيم.
    خانم ناصري دليل اين سماجت بي جايش را نفهميد و مي خواست چيزي بگويد كه پشيمان شد و طوري وانمود كرد كه حرف او را قبول كرده است.
    آوا همان طور كه سرش زير بود، به دنبال خانم ناصري از پله ها بالا رفت، خانم ناصري گفت :
    - مي دونم خودمون حلش مي كنيم؛ اما به چه قيمتي؛ يه خسارت هنگفت و دعوا و اعصاب خردي ديگه؟! انگار عادت كرده كه لقمه رو دور سرش بتابونه!
    آوا به حرف هاي او، كه حرف دل خودش هم بود، گوش سپرد و در تاييد حرفش سري به تاسف جنباند و چيزي نگفت. داخل راهرو، ماهان و نگين را ديدند كه با هم در حال مشاجره بودند. آوا از اين كه مي ديد نگين با ديدن تمام رفتارهاي ماهان در اين چند روز و همين طور حرف هايي كه از ترانه شنيده بود، هنوز هم مايل گفتگو با اوست، فهميد كه نمي تواند به همين راحتي فراموشش كند. يك دفعه، نگين به ماهان چيزي گفت و با عصبانيت وارد اتاق شد. يك لحظه، تصميم گرفت كه با ماهان صحبت كند؛ شايد مي توانست به نگين كمكي كند. به خانم ناصري گفت كه چند لحظه مي خواهد با ماهان صحبت كند و او هم سري تكان داد و وارد يكي ديگر از اتاق ها شد. آوا به ماهان كه از كنارش رد مي شد، گفت :
    - مي شه چند لحظه وقت تون رو بگيرم؟
    ماهان، علي رغم ميلش، با بي ميلي گفت :
    - خواهش مي كنم.
    - مي خواستم در مورد نگين با شما صحبت كنم.
    ماهان پوز خندي زد و گفت :
    - حدسش رو مي زدم!
    ببينيد آقا ماهان، من نمي دونم مشكل شما سر چه ...
    - مشكل فقط نگينه، من مشكلي ندارم.
    - بالاخره هر چي هست، فرقي نمي كنه؛ مهم اينه كه بين شما يه مشكلي پيش اومده كه...
    - بله؛ اما نه به اون صورت كه نگين موضوع رو بزرگش كرده، زيادي داره بچه بازي در مي آره، راستش مي دونيد، نگين تازگي ها خيلي روي من حساس و... چه طوري بگم، خيلي بد بين شده، هر كاري مي كنم، يه ايرادي مي گيره و كلي سين جيمم مي كنه، منم اصلا حوصله ندارم كه سر هر مسئله كوچيكي باهاش بحث كنم و مرتب جواب پس بدم.
    - حتما دليلي براي اين كارش داره؛ نگين شايد خيلي حساس باشه؛ اما دختر كاملا منطقي ايه؛، دختري نيست كه سر مسئله بي ارزشي، بي خود جار و جنجال راه بندازه.
    - مطمئنا اون چيزهايي كه همين الان داشت به من مي گفت؛ قبلا به شما هم گفته!
    - تا حدودي مطلع هستم؛... شما خودتون رو جاي اون بذاريد، اگه اين حرف ها رومي شنيديد، ناراحت نمي شديد؟ واقعا اون لحظه چه احساسي بهتون دست مي داد؟
    - مي شه بگيد به شما چي گفته؟
    - خب، همون چيزهايي رو كه به شما گفته، يعني مي خوايد بگيد كه از همه چيز بي اطلاعيد؟!
    - در مورد حرف هايي كه پشت سرم زدن؛ بله بي اطلاعم.
    - نمي خوايد بگيد كه تمام حرف هايي كه ترانه به نگين زده دروغه؟
    - من دقيقا نمي دونم به شما چي گفتن؛ اصلا هم دوست ندارم پشت سرم، يه كلاغ چل كلاغ دربيارن.
    - نيازي نيست كسي حرفي بزنه، رفتارهاي شما در اين مدت، به حد كافي براي همه روشن و واضح هست. به خدا اگر به خاطر نگين نبود، دلم نمي خواست اصلا خودم رو قاطي اين ماجراها كنم؛ اما براي خودم مسئله شده بود؛ خيلي دلم مي خواست بيام از خودتون بپرسم كه، چه طور وجدانتون قبول مي كنه، به اين راحتي، با احساسات يك نفر بازي كنيد!؟
    ماهان آمد چيزي بگويد كه آوا نگذاشت و دنباله حرفش را گرفت :
    - واقعا چطور مي تونيد با يه نفر كه صميمانه و از ته دل دوستتون داره، به اين سادگي احساساتش رو به بازي بگيريد!؟ خودم بارها شاهد بودم كه با نگين، در مورد ازدواج و اينكه مي خواهيد با خانواده اش زودتر آشنا بشيد و اين جور حرفها، بحث مي كرديد، حالا چطور تونستيد به همين راحتي، پا روي تموم حرف هاتون بذاريد!؟ ترانه هم شروع بازي جديدتونه؟... مطمئنا نگين اولين نفر و ترانه آخرين نفر نيست؟
    - داريد زيادي تند مي ريد.
    - وقتي داشتيد همون حرفها رو تو گوش ترانه مي خونديد، حتي يك لحظه هم به نگين فكر كرديد؟ شما كه قصد ازدواج با نگين رو نداشتيد، پس چرا بي خود با وعده هاي الكي، دلش رو خوش كرديد؟
    - من به نگين وعده الكي ندادم؛ از همون اول هم به خودش گفته بودم كه بين خونواده من و اون، فرق طبقاتي زيادي هست، حقيقتا هم، من نمي تونم نگين رو خوشبخت كنم؛ دوست ندارم فردا نوكري باباش رو بكنم.
    - شما از اول هم با موقعيت خانوادگي نگين آشنا بوديد و مي دونستيد كه توي چه خانواده اي بزرگ شده؛ پس چرا به اين رابطه ادامه داديد، قبل از اينكه نگين بخواد اين قدر بهتون وابسته بشه؟
    - خود نگين هم راضي بود.
    - نه اين طوري راضي نبود، آسمون ريسمون بافتن هاي الكي شما، اونو پايبند اين دوستي كرد، اين طور نيست؟
    - شما هرطور كه مي خوايد فكر كنيد، نگين هم با اين دوستي بي غل و غش مشكلي نداشت، بهش گفته بودم كه فعلا شرايط ازدواج كردن رو ندارم.
    - پس در واقع بهش قول آينده روشن تري رو داده بوديد!؟
    و به طعنه پرسيد :
    - حالا چه طور شده كه اين شرايط براتون مهيا شده!؟
    - منظورتون رو نمي فهمم !؟
    - كاملا روشن عرض كردم، منظورم پيشنهاد ازدواج تون به ترانه است.
    ماهان خودش را به بي اطلاعي زد و متعجب خنديد و بعد با پوزخندي گفت :
    - شما دخترها همتون عين هميد، تا دو كلمه باهاتون حرف مي زنيم، فكر ازدواج به سرتون مي زنه! من همچين پيشنهادي به ترانه ندادم، هر چند دليلي نمي بينم كه بخوام اين حرفهاي خاله زنكي كه بين شما دخترها رد و بدل شده رو دنبال كنم؛ حاضرم اين حرفها رو، رو در رو كنم، فقط به خاطر اينكه نگين بفهمه كه سخت در اشتباهه.
    - انگار اين جور حرف زدن با شما فايده نداره... اصلا از اين موضوع بگذريم. راستش نمي تونستم جلوي بقيه اين سوال رو ازتون بكنم؛ مي خواستم ازتون بپرسم؛ كي به شما اجازه داد كه اين دختره، ترانه رو با خودتون بياريد اينجا؟
    - اجازه شو از آقاي وحيدي گرفتم؛ تا به ايشون گفتم، بي چون و چرا قبول كردند.
    - نقش ايشون اين وسط چيه؛ تماشاچي!؟ به نظر شما، وجودش در اين چند روز، چه توفيري به حال گروه داشته؟!
    - حتما وجودشون لازم بوده كه آقاي وحيدي قبول كردند كه همراه مون بيان.
    آوا نيشخندي به او زد و گفت :
    - راست مي گيد، كاري كه توي گروه از دستشون بر نمياد، حداقل اميدوارم براي شما هم زبون خوبي باشه !
    ماهان رنگش مثل گچ شده بود و كمي هم عصبي بود. وانمود كرد كه خيلي راحت است، حرف هاي دوپهلو و كنايه آميز آوا را با لبخند تحقير كرد، طوري عكس العمل نشان داد كه انگار دارند در مورد مسئله خيلي كوچك و بي اهميتي با يكديگر بحث مي كنند، گفت :
    - پس همچين هم اين موضوع بي ارتباط با بحث نگين نبود!
    - نكنه مي خوايد اين ارتباط غافلگيركننده تون رو هم انكار كنيد ؟
    - نه؛ چيزي براي پنهان كردن ندارم. گفتم كه نگين داره بي خودي هياهو راه ميندازه، ارتباط من و ترانه تنها يك همكاري دوستانه است.
    - هم رشته ايد يا....
    - هم گروه كه هستيم !
    - از كي تا حالا؟
    - انگار شما از همه چيز بي اطلاعيد!؟
    - نمي دونم، اين چند روز كه من در شركت نبودم، گويا اتفاقات غريب الوقوع زيادي رخ داده كه من ازش بي اطلاعم!
    - آقاي وحيدي، ترانه رو عضو ثابت شركت كردن.
    آوا جا خورد، نمي دانست چه بگويد. از اينكه مي ديد وحيدي در اين مورد هم چيزي به او نگفته است و اينها را بايد از دهان بچه هاي گروه بشنود، خيلي عصباني شد. ماهان فهميد كه او واقعا از همه چيز بي اطلاع بوده است. از اين كه ديد، با اين حرف، توانسته در عوض كنايه هايش، حالش را حسابي بگيرد، خيلي خوشحال شد و گفت كه ديگر مي خو
    آوا با افكاري درهم و به هم ريخته، وارد اتاق شد. با ديدن نگين كه زانوي غم بغل گرفته بود و داشت گريه مي كرد، بيشتر اعصابش به هم ريخت و سرش داد زد :
    - ديوونه، اصلا اين پسره احمق آسمون جُل، ارزش ريختن اين همه اشك رو داره!؟ كاش زودتر از اينها رابطه تون به هم خورده بود، الانم خيلي خوشحالم كه اين اتفاق افتاد؛ اون لياقت تو رو نداره. موندم اين مدت چطوري تونستي اين پسره رو تحمل كني، به خدا حيفت از خودت نمي آد كه داري به خاطر همچين آدمي، با خودت اين طور مي كني!؟!
    نگين در ميان هق هق گفت :
    - ديگه نمي خوام اسمش رو بيارم، پست فطرت! آوا، اگه مي شنيدي داشت براي من چه اراجيفي سر هم مي كرد. دلم مي خواست مي زدم تو صورتش،..... بي شعور فكركرده تحفه ست، بهش گفتم، برو گمشو، فكر كردي منم همچين كشته و مرده تو شدم كه تا آخر عمر به پات بشينم و .... تازه اونم با ديدن اين رفتاراش !
    آوا كنارش نشست و دلداري اش داد. نگين در ميان گريه، همه حرفهايش را زد. تا اينكه كمي آرام شد. آوا داشت به وحيدي فكر مي كرد و دليل اين رفتارهاي عجيبش را نمي فهميد، اين تغيير رفتار او برايش تعجبي بود! وقتي به خانم ناصري جريان را گفت، تازه فهميد خودش آخرين نفري است كه از همه چيز باخبر شده است. بيش از پيش ناراحت و عصبي شد. مي خواست پيش وحيدي برود و از او دليل اين رفتارش را بپرسد و به او بگويد كه در نبود او ديگر چه اتفاقات ديگري در شركت رخ داده است كه او بي اطلاع مانده؛ اما آنقدر ذهنش خسته و به هم ريخته بود كه ديگر نايي براي كلنجار رفتن با او را نداشت.

  6. #6

     
    NEGAR آواتار ها
     

    محل سکونت
    آذربایجان
    علایق
    موسیقی_والیبال.شنا
    شغل و حرفه
    والیبال_شنا_طراحی.روانشناسی
    نوشته ها
    5,911
    میانگین پست در روز
    6.73
    ميزان امتياز:
    11736
    پسندیده
    2,437
    موردپسند6,157باردر2,612پست
    فصل 6

    ماهان در حالي كه لنز دوربينش را پاك مي كرد، گفت :
    - از هر كي مي خواستم عكس بگيرم، مثل جن زده ها فرار مي كرد. وقتي اومدم از اون زن هايي كه كنار آب نشسته بودن و لباس مي شستن عكس بگيرم، لباسهاي شسته و نشسته رو ريختن توي تشت و پا گذاشتن به فرار !
    خانم ناصري زكام شده بود و تو دماغي حرف مي زد. تب داشت و هنگام حرف زدن، نفس نفس مي زد. دستمال را جلوي دهانش گرفته بود و عصبانيت در چشمانش موج مي زد. براي چندمين بار گفت :
    - من از همون اولش هم حدس زده بودم كه اين جريان پيش مي آد.
    رو كرد به وحيدي و گفت :
    - نگفته بودم؟ ديشب نگفتم بهتره مهيار خان رو دنبال خودمون ببريم تا مشكلي پيش نياد؟
    - حالا هم كه طوري نشده؛ مي ريم باهاشون صحبت مي كنيم و راضي شون مي كنيم. كسي مهلت صحبت كردن به ما رو نداده، وقتي بگيم كه فقط مي خوايم از روستا فيلم بگيريم، حتما قبول مي كنن.
    آوا گفت :
    - گرفتن فيلم، از روستاي خالي كه فايده نداره؛ انگار متروكه است، مثل همون آبادي. لطفش به بودن مردم روستا و كاركردن شون و رفت و اومدن ها و طبيعي بودن تمام لحظاتشه.
    ترانه كنار پنجره نشسته بود و نگاهش به بيرون از ويلا بود، با ديدن ماشين مهيار كه كنار ماشين هاي ديگر پارك شد؛ آمدنش را بلند به بقيه خبر داد.
    به محض ورود او، بچه ها تمام گزارش ها را دادند. بعد متوجه شدند كه او از همه چيز باخبر است. مهيار تا نشست، گفت :
    - چرا يك دفعه بي خبر و سر زده وارد ده شديد؟ حداقل به من مي گفتيد كه همراهتون مي اومدم.
    بعد لبخندي زد و دوباره گفت :
    - من، دوساعت پيش مطلع شدم؛ پسر نصرت خان خبرم كرد كه يه عده ريختن تو ده و مي گن كه مهمون هاي شما هستند؛ اما دارند از همه كس و همه چيز فيلم مي گيرن. تا خودم رو رسوندم، شماها رفته بوديد. نبايد بي مقدمه و بي خبر، اون هم با اين دم و دستگاه وارد مي شديد.
    خانم ناصري به وحيدي چپ چپ نگاه كرد، وحيدي پوزخندي زد و گفت :
    - چه مي دونستيم كه اين قدر مهمون نوازند!
    مهيار گفت :
    - اين هيچ ربطي به مهمون نوازي شون نداره، شما به عنوان مهمان وارد نشديد، يك راست رفتيد سراغ تعصب و فرهنگ مردم اينجا، حساس ترين مسئله اي كه اين جا براش اهميت زيادي قائلند.
    ترانه گفت :
    - انگار از دوربين ها وحشت داشتن! ماهان مي خواست از يه پيرزن هشتاد نود ساله اي كه روي سكوي خونه اي نشسته بود عكس بگيره، يه داد و قالي راه انداخت كه باورتون نمي شه!.... من نمي دونم آخه عكس يه پيرزن لب گور، چه تعصبي داره، نكنه فكر كردن توي اينترنت پخش مي كنيم!
    و بلند به حرف خودش خنديد. هرگاه اين گونه از خنده ريسه مي رفت، خانم ناصري، با اخمي به او دهن كجي مي كرد و زير لب او را " جلف و سبك " مي خواند.
    مهيار گفت :
    - اشتباه نكنيد، شايد از ديدگاه شما اين عكسي كه مي گيريد تنها نشون دهنده يه پيرزن معمولي و دهاتي ست و براي خودتون همون سادگي عكسشه كه زيبا جلوه مي كنه، اما از نقطه نظر اون، برداشتي كه شما و امثال شما مي كنيد نيست. براي اون پيرزن تنها مسئله اي كه مهمه، همون فرهنگ عجين شده چندين ساله در مغزشه كه گرفتن عكس توسط يك غريبه زشت و حتي شايد مايه آبروريزي است. شما نمي تونيد با فرهنگ مردم، به اين سادگي بجنگيد.
    ماهان گفت :
    - اصلا خود اين هم يه سوژه ست، كاش از فرارشون عكس گرفته بودم!
    كيارش حرفش را تصديق كرد و گفت :
    - آفرين! حتي مي شه در مورد اين فرهنگ و باورهاي مردم روستا مستند ساخت. همين تعصب داشتن جلوي دوربين اومدن و عكس و اين جور برنامه ها.
    مهيار گفت :
    - توي شهر هم اگه يك دفعه، بدون مقدمه از خانمي عكس بگيرند، يا بريزيد توي محل و از زن و بچه ها فيلم بگيريد، مطمئنا با برخوردي بدتر از اين ها رو به رو مي شيد.
    حجتي حرف او را تاييد كرد و ترانه گفت :
    - اين ها كه جلوي دوربين اومدن رو اين قدر بد مي دونند، فكر كنم بازيگري براي يه دختر رو ديگه چقدر ننگ مي دونن،.... خدا رو شكر كه من اينجا ها به دنيا نيومدم، چون حتما اگه مي فهميدند، زنده به گورم مي كردند.
    نادر گفت :
    - نه مي دوني بهت چي مي گفتن: كلثوم، آرتيست مي شود!
    همه زدند زير خنده. آوا براي مهيار توضيح داد :
    - آقاي وحيدي مي گن كه باهاشون صحبت كنيم و بگيم كه فقط قصد داريم از روستا فيلم بگيريم؛ اما اين طوري اصلا به درد ما نمي خوره، فيلم مفهومش رو از دست مي ده.
    مهيار با لبخندي گرم، به حرفهايش گوش داد و گفت :
    - اصلا نگران نباشيد، شما همون چيزي رو كه مد نظرتون هست پيش ببريد. من باهاشون صحبت كردم. براي همين اومدم اين جا؛ نصرت خان، بزرگ اين جا محسوب مي شه. من باهاش صحبت كردم. وقتي جريان رو فهميد، با ورود شما و كار فيلم برداريتون موافقت كرد. اما قبل از شروع كارتون، از طرف خودش، منو فرستاد تا همه تون رو براي فردا ظهر به باغش دعوت كنم؛ يه باغ بزرگ اناره. وقتي از نزديك با هم آشنا شديد و اون ها هم به شما اطمينان پيدا كردند، راحت مي تونيد توي روستا رفت و آمد كنيد و ديگه به مشكلي بر نمي خوريد.
    همه با گشاده رويي دعوت او را قبول كردند. علي، خندان گفت :
    - بعد از يه ضايع شدن حسابي، يه همچين دعوتي؛ اونم توسط خان باشتين روستا، حسابي مي چسبه؛ هم فاله هم تماشا !
    وحيدي نمي توانست مخالفت كند و موافقت خود را جلوي همه اعلام كرد. خانم ناصري بعد از آن همه حرصي كه خورده بود، لبخندي به راحتي زد و يواشكي به آوا گفت :
    - انگار مشكل گشاست ! هر وقت مي آد يه گره اي از كارمون باز مي شه. اگه مي شد نگهش داريم خوب بود؛ اون وقت سر دو روز نشده كار رو مي بستيم.
    صبح ، بر خلاف تصور آوا، وحيدي شاد و سر حال بود. طبق قرار، مهيار ساعت يازده به دنبال آن ها آمد. چند تايي از بچه ها، به قصد اسب سواري، همراه باباعلي وارد مرتع شده بودند. وحيدي، از پشت شيشه ها، آسمان را نگاه كرد و گفت :
    - ببينيد، امروز كه كار فيلم برداري نداريم، چه قدر هوا صاف و عاليه!
    نگين در آشپز خانه، شيركاكائو درست مي كرد. ليواني هم براي آوا ريخت و صدايش زد تا با هم بخورند. آوا وارد آشپزخانه شد، جرعه اي ننوشيده بود كه وحيدي داخل شد و با ورود او هر دو به سمتش برگشتند، نگين به او گفت :
    - اگر مي خوريد، براي شما هم درست كنم؟
    - نه ممنون.
    بعد رو كرد به آوا و گفت :
    - مي شه چند لحظه وقت تون رو بگيرم؟
    آوا متعجب از لحن او، اول نگاه گذرايي به نگين، بعد به وحيدي كرد و گفت :
    - خواهش مي كنم.
    وحيدي بيرون رفت و آوا به دنبالش راه افتاد. نگين آهسته صدايش زد و اشاره كرد كه چه كارش دارد. آوا، شانه هايش را بالا انداخت و اظهار بي اطلاعي كرد.
    وحيدي داخل تراس رفت. آوا روبرويش قرار گرفت و منتظر شد تا حرفش را بزند. وحيدي من و من كنان گفت :
    - راستش مي خواستم... من؛ مي خواستم در رابطه با... نمي دونم چه طوري بگم.
    - اتفاقي افتاده!؟
    وحيدي لبخند زد و گفت :
    - نه اتفاقي كه نيفتاده. راستش ديدم فرصت مناسبيه كه راجع به اون پيشنهادم... منظورم پيشنهاد ازدواجم با شما صحبت كنم.
    آوا به تنها چيزي كه ذهنش نرسيده بود، همين موضوع بود، يك دفعه صورتش سرخ شد و سريع سرش را پايين انداخت. نمي دانست چرا يك لحظه دلش گرفت و دلش مي خواست كه گريه كند!
    وحيدي آرام گفت :
    - فكر مي كنم اين دو سال، زمان كافي رو براي فكر كردن داشتيد؟
    آوا به نقطه نامعلومي خيره شده بود و نمي توانست دهانش را از هم باز كند؛ مي خواست رك و راست با او حرف بزند. هميشه، چندين بار، اين حرف را در ذهنش آماده كرده بود؛ اما فكر نمي كرد كه اگر روزي او خودش اين گونه ازش درخواست كند، نتواند به راحتي دو كلمه حرف را بر زبان بياورد. نمي دانست چرا او، اين موقع و آن هم در اينجا، ازش جواب مي خواست. بيش از پيش از او بدش آمد. بدون اين كه نگاهش كند، گفت :
    - من فكر مي كردم، همان روز جوابم رو به خانم ناصري، خيلي واضح و روشن، داده باشم. جوابم، همان جواب دو سال پيشه.
    - فكر مي كردم زمان بيشتري براي آشنا شدن با من نياز داريد و...
    - ببينيد آقاي وحيدي، من براي همكاري مون احترام زيادي قائلم و دوست ندارم جواب منفي من به اين رابطه كاري مون لطمه اي وارد كنه.
    وحيدي فكرش را نمي كرد كه اين طور جوابش كند، مستقيم به چشمانش خيره شد و از حرفهاي او برافروخت. آوا، يك لحظه، از نگاه او ترسيد و دلش مي خواست كه هر چه زودتر آن جا را ترك كند. وحيدي چند لحظه ديگر به اميد حرف بهتر و دلگرم كننده ديگري از او صبر كرد و وقتي سكوت او را ديد، گفت :
    - اين جواب آخرتونه؟
    آوا با همان ترس، نگاهش كرد، نمي دانست براي چه دلش به حالش سوخت و خواست كه كمي نرمتر با او صحبت كند؛ اما تا آمد كلمه ديگري بگويد، ماشين مهيار در باغ پيچيد. وحيدي با خشم به سمت او برگشت و با سرعت از پله ها پايين رفت. مهيار رفتنش را تماشا كرد و در ماشين را بست.
    آوا ديگر نمي توانست روي پاهايش بايستد، يك لحظه حس كرد، همان دلهره ناشناخته اي كه وحيدي از آن حرف زده بود، به جان خودش افتاده است و بغض در گلويش نشست. مي خواست به داخل برود؛ اما منتظر ماند تا به مهيار سلام كند و بعد گوشه اي خلوت را پيدا كند، يا شايد هم پيش خانم ناصري مي رفت و جريان را براي او مي گفت؛ شايد وحيدي قبل از گفتگو با او، خانم ناصري را در جريان گذاشته بود؟ نمي دانست، همه چيز ناگهاني و غافلگير كننده پيش آمده بود. ذهنش در هم بود و نمي دانست دلگير است يا عصبي!؟ هر چه بود اصلا حال خوبي نبود. مهيار سلامش كرد و گفت :
    - انگار هيچ كس آماده نيست!
    آوا نگاهش كرد و نفهميد او چه گفت. مهيار هم با تعجب نگاهش كرد و به سمتي كه وحيدي رفته بود، سر برگرداند و نمي دانست چه اتفاقي افتاده است. با لبخند گفت :
    - نكنه از رفتن پشيمان شديد؟... شما هم كه هنوز...
    - نه برنامه مون تغيير نكرده؛ منم الان مي رم حاضر مي شم.
    و به داخل سالن دويد. نگين از كنارش رد شد و وقتي صدايش زد، متوجه نشد. با ديدن مهيار كه حيران، وسط تراس ايستاده بود، جلو آمد، سلام كرد و گفت :
    - خيلي وقته اومديد؟
    - نه همين الان رسيدم؛... اتفاقي افتاده؟ انگار دوباره اوضاع به هم ريخته ست.
    - چه مي دونم؛ اينجا اگه اوضاع آروم و بي دردسر بود، بايد تعجب كنيد؛ اين مسائل ديگه عادي شده.
    مهيار، نيم ساعتي كنار شومينه منتظرشان نشست. نگين به دنبال آوا به اتاق رفت. آوا داشت جريان را براي خانم ناصري تعريف مي كرد. خانم ناصري، ابرو بالا انداخت و با تعجب گفت :
    - وا! حالا وقت قحط بود كه اين جا پيشنهاد ازدواجش رو مطرح كرده، مي خواستي بگي تو كه دو سال صبر كردي، اين چند ماه هم روش. زده به سرش!
    آوا در حالي كه چكمه هايش را مي پوشيد، گفت :
    - خيلي دلم براش سوخت. فكر نمي كردم تا اين اندازه ناراحت بشه!
    نگين گفت :
    - غصه اونو نخور؛ مردها همه شون عين همن؛ فوقش دو روز ناراحته و بعد زود فراموش مي كنه!
    خانم ناصري، كيفش را روي دست انداخت و نزديك در اتاق منتظرشان ايستاد. نگين پالتويش را از داخل كمد برداشت و گفت:
    - اما نبايد رك و راست جوابش مي كردي، تو كه ديدي تو اين سفر حال و بال درست حسابي اي نداره، بايد حداقل اين چند روز رو، سر مي دوونديش؛ مثلا بهش مي گفتي فعلا قصد ازدواج نداري، يا چه مي دونم بذاريد بيشتر فكر كنم و از اين جور حرف ها؛ تو هم صاف آب پاكي رو ريختي رو دستش!
    - نمي تونستم نگين؛ هم خيال اونو راحت كردم و هم خيال خودمو.
    كنار خانم ناصري ايستاد و گفت :
    - خدا به فريادمون برسه، اون روز كه وحيدي اعصابش سر جاش بود، نمي شد باهاش دو كلوم حرف زد، حالا كه ديگه بهانه ش هم جور شد. از فردا بايدگوش به زنگ باشيم و لب باز نكرده هر چي گفت بگيم چشم؛ و گرنه حساب همه مون با...
    خانم ناصري لبخندي زد و حرفش را ادامه داد :
    - با كرام الكاتبينه.
    وحيدي، منتظر، به در ماشين تكيه داده بود و سيگاري روشن كرده بود. خانم ناصري و حجتي داخل ماشين نشسته بودند. با بيرون آمدن بقيه افراد از سالن، مهيار داخل ماشين نشست. نگين، دست آوا را گرفت و به سمت ماشين عمويش كشيد. وقتي آنها داخل ماشين نشستند، وحيدي سيگارش را روي زمين انداخت و با عصبانيت، زير پا له كرد. در ماشين را محكم بست و پا را روي پدال گاز فشرد و از باغ بيرون رفت. باباعلي در باغ را برايشان نگه داشته بود و ماشين ها پشت سر هم از در باغ خارج شدند. آوا هنوز دو دل، در را نگه داشته بود، به نگين گفت :
    - فكر كنم بدش اومد؛ خوب بود سوار ماشينش مي شدم.
    مهيار متوجه شد، سوئيچ را چرخاند، دستش را روي صندلي گذاشت و به عقب برگشت و نشان داد كه مي خواهد دنده عقب بگيرد، گفت :
    - بدش اومد كه اومد؛ مگه آيه نازل شده كه شما حتما سوار اون ماشين بشيد! لطفا در رو ببنديد مي خوام حركت كنم.
    آوا در را بست و نمي دانست براي چه آن قدر دلش شور مي زند!
    نادر براي شوخي، وقتي پشت سر آن ها به راه افتاد، شروع به بوق زدن كرد و بقيه هم با خنده، شيشه ها را پايين كشيدند و با دست و سوت زدن، گويي كه به عروسي مي روند، پشت سر هم راه افتادند. ميان راه، مهيار به نگين نگاهي انداخت و گفت :
    - چه قدر عزيزم اين پالتو بهت مي آد!
    - راستي؟ اينو سفارش دادم خاله واسم از انگليس خريد. خودم هم خيلي دوستش دارم.
    مهيار لبخندي زد و در آيينه ماشين، آوا را ديد كه با اخمي عميق، ساكت به بيرون خيره شده بود و اصلا حواسش به آنها نبود. وقتي آوا رويش را بر گرداند و در آيينه نگاه كرد، متوجه او شد. مهيار با اخمي، ابروهايش را همانند او در هم كرد، بعد لبخندي زد و گفت :
    - چرا اين قدر اخم كرديد؟!
    آوا لبخندي زد و جواب داد :
    - چيزي نيست.
    - شما هر وقت چيزي تون نيست، اين قدر بُغ مي كنيد!
    آوا خنديد و نگين گفت :
    - نگران ادامه فيلم مونه.
    مهيار فهميد كه نگين حقيقت را نگفت؛ اما به روي خودش نياورد، گفت :
    - اگه بابت اين ناراحتيد كه من صد در صد بهتون قول مي دم كه مشكلتون امروز حل مي شه... حالا اگه ممكنه اون گره هاي اخمو باز كنيد؛ دلم گرفت! هيچ دلم نمي خواد وقتي با من هستيد، اخمو و ناراحت باشيد.
    آوا سعي كرد، براي خاطر او هم كه شده است، خود را به بي خيالي بزند.
    وارد روستا كه شدند، همه به طور باور نكردني ديدند كه، همه آن هايي كه ديروز با عصبانيت، جلوي كارشان را گرفته بودند، به پيشوازشان آمده اند. يكي از مردها، گوسفند چاقي را جلوي پاي آن ها زمين زد و جلوي پاي مهمان هاي رسيده آن را قرباني كرد. آوا از تمام لحظات ورودشان فيلم گرفت و از صميميت و خونگرمي آن ها، براي لحظاتي حال خودش را از ياد برد. مهيار، به دنبال چند مرد روستايي، جلوتر از همه به راه افتادند.
    كوچه باغي بسيار زيبايي بود و همه از ديدن منظره آن جا لذت بردند؛ از دو طرف كوچه، از روي ديوار هاي كوتاه و كاه گلي شاخه درخت هاي ميوه بيرون زده بود و تا آخرين پيچ كوچه كه چشم كار مي كرد، برگ هاي رنگي پاييز ريخته شده بود و بقيه هم روي آب داخل جوي در حركت بودند. خرمالو هاي رسيده، مثل چراغ قرمز روشن، از بيرون باغ پيدا بود و از بقه باغ ها بيشتر جلوه مي كرد. وقتي به در باغ رسيدند، آوا دوربينش را خاموش كرد. ماشين سهيل را ديدكه كنار ديوار باغ، پارك شده بود. نصرت خان، همه را به داخل باغش دعوت كرد و هنگامي كه از لابلاي درختان انار رد مي شدند، بلند بلند به سوالات بچه ها پاسخ مي داد.
    در وسط باغ، تخت هاي چوبي گذاشته بودند و روي هر كدام قاليچه هاي زيباي دست بافت انداخته بودند. سماور برنجي بزرگي روي ايوان بود و آب داخل آن غل مي زد.
    سهيل، كه گويي ميزبان بود، از داخل كلبه كوچك وسط باغ، بيرون آمد و در حالي كه دمپايي هاي كنار ديوار را به پا مي كرد، به همه سلام كرد و خوش آمد گفت. روي هر يك از تخت ها، پنچ شش نفري، دور هم نشستند و از آب و هوا و زيبايي اطراف صحبت مي كردند. حجتي در كنار مهيار و نصرت خان نشسته بود و با آنها وارد بحث شده بود. سهيل با كمك پسر نصرت خان، چاي مي ريخت. پسرش وقتي سيني چاي را دور گرداند، كنار مهيار نشست و داشت براي او از درختان باغ يكي از اهالي روستا صحبت مي كرد، كه دچار بيماري شده بود و دقيق آثار بيماريشان را توضيح داد. مهيار سمي را به او معرفي كرد و گفت كه خودش فردا به ديدن باغ مي رود.
    حجتي از ميوه هايي كه در آن جا پرورش ميدادند سوال كرد و مهيار هم برايش از محصول هاي كشاورزي كه در آنجا توليد مي شد و به خارج از كشور صادر مي شد گفت.
    وحيدي در فكر بود. خانم ناصري از او خواست كه سيگارش را خاموش كند و از هواي تميز آنجا لذت ببرد. آوا متوجه شد كه نگين سعي مي كند نگاهش را به سمتي كه ترانه و ماهان نشسته اند، نيندازد و مي دانست كه در درونش چه آشوبي بر پا است. براي همين از او خواست كه بلند شوند، تا كمي در باغ گردش كنند، از خانم ناصري هم خواست كه همراه شان برود.
    ترانه هم، دست ماهان را گرفت و پشت سر آن ها به راه افتادند. نادر و علي تاسف مي خوردند كه چرا سازهايشان را نياورده اند. سهيل ليواني چاي براي خودش ريخت، با دست ديگر چهار پايه كنار سماور را برداشت و كنار مهيار گذاشت و نشست. چند دقيقه بعد، بلند شد و از داخل ماشينش توپ واليبالي آورد و همه را به يك بازي گروهي دعوت كرد. همه بلند شدند و آن هايي هم كه قصد بازي نداشتند، براي تماشا به دنبالشان راه افتادند. در آخر باغ، محوطه خلوتي بود و جاي مناسبي براي بازي. سهيل به كمك علي، طنابي را در فاصله دو درخت بلند به هم گره زدند و زمين را به دو قسمت تقسيم كردند. خانم ناصري روي صندوق ميوه اي، به تماشا نشست. نصرت خان، پسرش را به دنبال كاري فرستاد. سهيل وسط ايستاد و گفت :
    - هر كي مي خواد بازي كنه بياد وسط بايسته، مي خوايم يارگيري كنيم.
    بعد به آن هايي كه كنار ايستاده بودند، گفت :
    - نترسيدكسي رو نمي خوايم اعدام كنيم. سه تا ديگه بيان وسط زمين، بقيه ذخيره باشن. آقاي وحيدي شما نمي آيد؟ بياييد قد بلند كم داريم.
    - نه، شما بازي كنيد. ترجيح مي دم تماشاچي باشم.
    - پس بنشينيد، مي ترسم هلاك بشيد!... مهيار، تو چرا نمي آي؟
    - تعدادتون زياد شد.
    نه بابا! بيا وسط؛ مهيار هم يار ما.
    تيم مقابل مخالفت كردند، سهيل قبول كرد و گفت :
    - خيلي خب؛ مهيار هم مال شما.
    مهيار كاپشنش را در آورد و وارد ميدان شد. سهيل به نگين كه دست به كمر ايستاده بود گفت كه وارد بازي شود. نگين، كفش هايش را نشان داد و گفت كه مناسب بازي نيست. سهيل هم دمپايي هايش را نشان داد و خنديد. نگين به گروه علي نگاه كرد و با ديدن ماهان ، گفت :
    - من مي خوام بيام تو گروه شما.
    سهيل لبخند مليحي زد و آهسته زير لب گفت نوكرتم، بعد به او گفت :
    - بيا خودم هواتو دارم.
    جاي يكي از پسرها را با او عوض كرد و او را كنار خودش قرار داد.
    چند دقيقه اي از بازي گذشته بود و اداهاي ترانه اعصاب همه را به هم ريخته بود. وقتي توپ به دستش مي رسيد، به ماهان كه يار خودشان بود پاس مي داد و تيم مقابل را چند دقيقه اي در انتظار نگه مي داشت و بازي را كسل كننده كرده بودند.
    سهيل دست به كمر ايستاده بود، داد زد :
    - آقاجان، بيشتر از سه ضربه نمي توانيد به هم تيمي تون پاس بديد! شما كه بازي گروهي بلد نيستيد، بريد كنار زمين، يه توپ پلاستيكي هست، سر خودتون رو گرم كنيد، تا بقيه هم اصولي به بازي ادامه بدند.
    آنها ول كن نبودند. وقتي توپ را به زمين مقابل فرستادند، سهيل توپ را در دست نگه داشت و گفت :
    - اين جوري فايده نداره. مهيار، ماهان رو با يكي ديگه تعويض كنيد.
    ماهان، خودش با خنده، زمين را ترك كرد.
    سهيل گفت :
    - برو عكاس باشي كنار زمين بايست و از ادامه بازي يه چند تا عكس حسابي بنداز، مي خوام بهت بازي گروهي رو ياد بدم.
    همه بلند خنديدند.
    ترانه هم خارج شد و گفت :
    - منم ديگه خسته شدم.
    سهيل آهسته گفت :
    - خدا رو شكر كه خودش كنار كشيد.
    نگين نگاهش كرد و لبخندي زد. سهيل، همان طور كه نگاهش به او بود، چند ضربه به روي توپ زد و پرسيد :
    - خسته كه نشديد؟ مي خوايد يه كم بيرون بايستيد؟
    - نكنه مي خوايد از شر منم خلاص بشيد؟
    - عمرا! آدم يار خوبش رو كه به اين راحتي از دست نمي ده.
    علي گفت :
    - مادو تا يار كم داريم.
    مهيار دست هايش را پشت گردن قفل كرده بود و منتظر بود تا بچه ها تصميم شان را بگيرند. نگاهي به حجتي انداخت و از او خواست كه به جاي ماهان بايستد. همه به سمت حجتي برگشتند. حجتي خنديد و گفت كه از او سني گذشته است. اما به اصراربچه هاي گروه، وارد بازي شد.
    آوا، ساكت گوشه اي ايستاده بود و از طرز نگاه كردن هاي وحيدي داشت عذاب مي كشيد. به او طوري نگاه مي كرد كه گويي از او كينه اي بر دل دارد و احساس مي كرد به او زهر چشم مي رود و در صدد انتقام است!
    با صداي مهيار، به طرف او بر گشت. مهيار از او خواست كه به جاي ترانه بايستد. آوا گفت كه بازي اش زياد خوب نيست؛ اما براي اين كه از نگاه هاي وحيدي خلاصي پيدا كند، حتي براي چند لحظه كوتاه هم كه شده بود، قبول كرد.
    سهيل، توپ را به سمت مهيار پرتاب كرد. مهيار در آخر زمين ايستاد و سرويس زد. بازي از حالت كسل كننده بيرون آمد. وقتي توپ به سمت آوا آمد، به دستش نرسيد و مهيار از پشت سر، توپ را به زمين حريف فرستاد. در پاس بعدي، هر دو به سمت توپ آمدند و يك لحظه، هر دو تعارف كردند و توپ وسط زمين افتاد. سهيل هورا كشيد و مهيار و آوا به هم خنديدند. علي تذكر داد كه تعارف نكنند و به دست هر كس رسيد، سريع جواب بدهد.
    همه مشغول بودند كه پسر نصرت خان سر رسيد و همه را براي خوردن نهار دعوت كرد. وقتي بر گشتند، تخت ها كنار هم قرار گرفته بود و سفره آماده، پهن شده بود. بوي دل انگيز غذا، فضاي باغ را انباشته بود. همه، بعد از اين مدتي كه در باد و باران و در استرس غذايشان را خورده بودند، صرف غذا، در هواي خوب و عالي آن جا، حسابي سر اشتها آورده بودشان.
    ساعت چهار بعد از ظهر، نصرت خان، همه را براي بازديد به روستا برد. اينبار وحيدي كنار او، جلوتر از بقيه راه افتاد و با او وارد بحث و گفتگو شد. مردم، وقتي آن ها را در كنار نصرت خان ديدند، بلند مي شدند و سلام مي كردند، او هم معرفي شان مي كرد و با توضيح مختصري كه مي داد، همه مجاب مي شدند كه آن ها براي چند روزي آن جا مهمان هستند و با خيال راحت به ادامه كارشان مشغول شدند.
    همه با ديدن مهيار، همانند نصرت خان، به احترام بلند مي شدند و حالش را مي پرسيدند. مهيار و سهيل، دورتر از همه، مشغول گفتگو بودند.
    وقتي صحبت هاي وحيدي طولاني شد، هر كسي جايي براي خودش پيدا كرد و نشست. نگين و آوا، روي سكوي خانه اي نشستند. نگين، عمويش را صدا زد. مهيار، بازوانش را در دست گرفته بود و چهره اش كمي درهم رفته بود. كنار نگين نشست و به سهيل گفت :
    - تمام بدنم درد گرفته، فكر كنم سرما خوردم.
    - تقصير خودته؛ گفتم كه كاپشنت رو در نيار، حداقل بعد از بازي مي پوشيديش.
    بعد به وحيدي كه هنوز داشت حرف ميزد، اشاره كرد و گفت :
    - چي مي گه اين وحيدي! از جون اين مردم چي مي خواد؟!
    خودش خنديد و ادامه داد :
    - همه تون يه جورايي عجيب و غريب مي زنيد؛ اون از موسيقي بدون خواننده تون و اينم از فيلم گرفتن بدون بازيگرتون!
    نگين و آوا خنديدند. مهيار از آوا پرسيد :
    - مگه شما نمي خواستيد كه با حضور مردم فيلم بگيريد، پس چرا نشستيد؟
    - چرا، خيلي دلم مي خواد؛ اما مي ترسم مثل ديروز بدشون بياد و فراركنند.
    مهيار بلند شد و گفت :
    از هر كجا دوست داريد به من بگيد و همراه من بيايد و فيلم بگيريد، اگر هم نگذاشتند، دوربين رو بديد به من .
    آوا خوشحال شد. برخاست و گفت :
    - پس اگه ممكنه اول از اون بچه اي كه كنار جوي نشسته شروع كنيم.
    - ازش چي مي خوايد بپرسيد؟
    - شما اول چيزي نگيد، بذاريد ببينم خودشون اول چي مي گن. اگر حرفي نزدند شما بحث رو باز كنيد.
    - بسيار خوب؛ همراهم بيايد.
    آوا دوربينش را روشن كرد و پشت سر مهيار راه افتاد. كمي بالاي سر دختر بچه ابستادند، او فقط نگاهشان كرد و با خجالت لبخند زد و گوشه روسري اش را در دهانش كرد. با ديدن مهيار از جايش تكان نخورد و سلام كرد. مهيار به رويش خنديد و گفت :
    - من هر وقت مي آم، تو رو كنار آب مي بينم؛ خسته نمي شي اين قدر پاهاتو مي شوري؟ طفلي ها يه روز از دستت فرار مي كنن ها!
    او به حرفش خنديد. مهيار هم لبخندي زد و پرسيد :
    - اسمت چي بود؟
    - دريا.
    - دريا؛ پس بگو چرا همش كنار آبي. مامانت كجاست؟
    او با دست، دو زني را كه كنار در ايستاده بودند، نشان داد. مهيار به آوا گفت كه مايل است آن جا بروند و او با سر جواب مثبت داد. با نزديك شدن آن ها، دو زن، رو پوشاندند و مهيار اول جلو رفت و جواب سلام آنها را داد، بعد از اين كه حال و احوال شوهرشان را پرسيد، آوا را معرفي كرد. وقتي آوا با آن ها حرف مي زد، مهيار دوربين را از دستش گرفت و آن را روشن كرد. يكي از آن ها با نگاه معني داري از مهيار پرسيد :
    - آقاي مهندس، از اقوامند؟
    - بله، از كجا فهميديد، خيلي شبيه هستيم؟
    زن، نگاه ديگري به آوا انداخت و به جاي جواب، خنديد. مهيار هم با لبخندي به آوا نگاه كرد. زن پيري كه بغل دستش ايستاده بود، از مهيار خواست كه دوربين را خاموش كند. مهيار گفت :
    - بي بي، يه عمر تو اين روستا شما ما رو فيلم كرديد، حالا بذاريد يك دفعه هم من از شما فيلم بگيرم.
    همه از حرفش خنديدند و بي بي، قربان صدقه اش رفت و گذاشت كه هر چه دلش مي خواهد فيلم بگيرد.
    وحيدي و بقيه، آنها را كه ديگر از چشم دور مي شدند، نگاه مي كردند. حجتي گفت :
    - بايد خانم رياحي رو دستيار خودم كنم.
    خانم ناصري گفت :
    - بازم زرنگي كرد، همينم غنيمته.
    وحيدي با اخم گفت :
    - اين به درد نمي خوره، فقط وقت تلف كردنه.
    حجتي گفت :
    - اجازه بهمون ندادند، و گرنه ما هم همين رو قصد داشتيم بگيريم. ديگه از يه روستا چي مي خواستي؟
    وحيدي روي دنده لج افتاده بود. همه ديدند كه آن ها به دنبال يكي از زن ها وارد يكي از خانه ها شدند. چند دقيقه بعد كه آنها داشتند به سمت بچه ها مي آمدند، وحيدي منتظرشان نايستاد و گفت كه بهتر است ديگر باز گردند. آوا توي راه، داشت براي نگين و خانم ناصري، از خانه اي كه در آن وارد شده بودند، تعريف مي كرد كه شبيه يك كارگاه قالي بافي بود و دسته جمعي داشتند همه مي بافتند و شعر مي خواندند.
    وقتي از نصرت خان و پسرش تشكر و قدرداني كردند، به همراه مهيار به ويلاي او باز گشتند. سهيل به خانه خودش رفت.
    سر شب، وحيدي روي كاناپه لم داده بود و متفكر، فيلم را از اول تا آن جايي كه گرفته بودند، مرور مي كرد. همه به يكديگر نگاه مي كردند و نمي دانستند كه او به چه فكر مي كند و در مغزش چه مي گذرد. سكوت بيش از پيش نگران كننده او، معلوم نبود تا كي ادامه داشت.
    ساعت يازده شب بود، وقتي همه، كم كم خود را براي خواب آماده مي كردند، يك دفعه وحيدي، آوا را صدا زد و از او، سي دي را كه در آن صداي پرندگان و طبيعت را پر كرده بودند را خواست. آوا با تعجب، به بقيه كه داشتند پراكنده مي شدند، نگاه كرد و گفت :
    - شما نگفتيد كه سي دي رو همراهم بيارم، يه روز قبل از اين كه راه بيفتيم آوردمش توي شركت؛ يادتون نيست؟!
    وحيدي كه از اول هم به دنبال بهانه اي مي گشت كه دق و دلش را خالي كند، با لحن غيرمنتظره اي گفت :
    - همه چيز رو كه نبايد گفت: ما اون سي دي رو براي همين كار پر كرده بوديم، شما بايد خودتون مي دونستيد كه بهش احتياج پيدا مي كنيم.
    آوا با اخم گفت :
    - الان هم به سي دي احتياجي نيست، كار هنوز نيمه تمومه. اون سي دي موقع مونتاژ فيلم به دردمون مي خوره.
    وحيدي، عصبي دادزد :
    - من نمي دونم پس براي شما چي اهميت داره كه از شروع كار، مرتب هر چيزي رو مي گوييد بهش نيازي نيست!
    - اگر هم مهم باشه، فكر نمي كنم اون قدر اهميت داشته باشه كه اين طوري سر من فرياد بزنيد.
    وحيدي كمي آرام تر شد. همه با حيرت به سمت آن ها برگشته بودند. خانم ناصري گفت :
    - آوا راست مي گه پيام جان، ما همه مون از اون سي دي يكي يك كپي گرفتيم، هيچ كدوم فكرش رو نمي كرديم كه مورد احتياج بشه،... حالا هم كه طوري نشده!
    علي كه خيلي از رفتار وحيدي ناراحت شده بود، گفت :
    - اگر بهش احتياج پيدا مي كرديم و الزامي بود، بايد حتما مي گفتيد.
    اين دفعه وحيدي، بلندتر از قبل، فرياد زد :
    - هر چيزي رو كه نبايد گوشزد كرد! اين يه كار گروهيه، هر كس بايد خودش رو موظف به انجام كارهاش بدونه.
    همه از حرفش رنجيدند. امير گفت :
    - تا الان شما از ما چه كاري خواستيد و ما كوتاهي كرديم كه اين طوري حرف مي زنيد!؟
    خانم ناصري به او اشاره كرد كه آرام باشد. اما حرف او براي همه گران تمام شده بود. كيارش بلند شد و با اخم گفت :
    - راست مي گه؛ جز اينكه از شروع كار هر چه گفتيد، گفتيم چشم و با تمام رفتارهاي شما كنار اومديم.
    وحيدي كه هنوز آثار خشم، بر چهره اش نمايان بود، بلند پرسيد :
    - كدوم رفتارها؟
    با سر و صدايي كه بلند شد، آقاي حجتي را كه به همراه مهيار بيرون رفته بود، به داخل سالن كشاند. با تعجب، چهره يك يكشان را از نظر گذراند و گفت :
    - چي شده؟!
    همه با شرمندگي به او نگاه كردند و سر جاهايشان نشستند. هيچ كدام حرفي نمي زد. مهيار، دوست نداشت در كار آنها مداخله كند، پشت سر حجتي دست به سينه ايستاد، آوا را كنار شومينه ديد كه اشك در چشمانش برق ميزد و براي اين كه گريه اش را مهار كند، لبش را در دندان مي گزيد. اخم هايش در هم رفت و منتظر شد تا از جريان با خبر شود.
    حجتي نزديك وحيدي رفت و پرسيد :
    - موضوع چيه؟
    - چيزي نيست، مي خواستم اون سي دي صداها رو بذارم ببينم اصلا مطابقتي با كارمون داره يا نه، اگر نيست از اول پر كنيم؛ اما هيچ كس همراهش نياورده.
    آوا با بغض گفت :
    - شما به خاطر همين، اين جار و جنجال رو به راه انداختيد و سر من فرياد زديد!؟
    حجتي آهي كشيد و از اين كه مي ديد، وحيدي چه طور بين بچه ها دعوا به راه انداخته، ناراحت شد. اما سعي كرد، با توجه به تجربه چندين ساله اش، به هر نحوي است به جاي گسترش دادن دامنه اين موضوع، بحث را به هر طريقي است، خاتمه بدهد و گفت :
    - كاريه كه شده، عصبانيت هم دردي رو دوا نمي كنه، بهتره به فكر بقيه كار باشيم.
    وحيدي نشست و گفت :
    - سالي كه نكوست از بهارش پيداست! اگر بقيه كار هم مي خواد با همين بي نظمي پيش بره، كار به پايان نرسه بهتره.
    خانم ناصري، بلند و كشيده گفت :
    - پيام!!
    نادر در گوش علي پچ پچ كرد :
    - كاش حداقل مي گفت كدوم بي نظمي دل مون نمي سوخت.
    علي آهسته گفت :
    - براي من كه ديگه به پايان رسيدن و نرسيدنش توفيري نداره.
    آوا وسط اتاق ايستاد و به وحيدي گفت :
    - اگه همين طور پيش بريم، منم بايد بگم كه واقعا نمي تونم به اين همكاري ادامه بدم.
    و با گفتن اين حرف، از در سالن خارج شد. مهيار، رفتنش را، زير چشم دنبال كرد. حجتي، به وحيدي اشاره كرد كه دنبالش برود. وحيدي همين كار را كرد و حجتي كنار بچه ها نشست و از مهيار به خاطر وقايع پيش آمده عذرخواهي كرد. بچه ها هم وقتي او را ناراحت ديدند تك تك از اينكه او را درگير مسائل خود كرده بودند، معذرت خواهي كردند. مهيار كنار آنها نشست پا روي پا انداخت و بدون حرف به گوشه اي خيره شد. حجتي به نرمي به بقيه گفت :
    - شما هم وقتي مي بينيد عصبيه چيزي نگيد، تازه آتيش ماجرا رو تندتر مي كنيد!
    امير گفت :
    - آخه اين كه دليل نمي شه. ايشون هر وقت از چيزي ناراحتن، همه چيز رو با هم قاطي مي كنند و هر چي دلشون بخواد به آدم تيكه ميندازن.
    نادر گفت :
    - به نظر شما، ما توي اين چند وقت، چه كوتاهي، كه اين طور با ما حرف زدند؟
    حجتي گفت :
    - شما ناراحت نشيد، عصبي بوده و يه چيزي گفته، مي شناسيدش كه. شما نبايد جوابش رو مي داديد.
    ناصر، كه هم سن و سال مهيار بود، گفت :
    - مقصر خودشون بودن، ناحق حرف زدن. اگه موضوع به اعصاب خورديه، والا به خدا ما هم اعصاب درست و حسابي اي نداريم. به من بي مقدمه پيشنهاد شد كه براي اين كار بيام، مادر مريضم و با هزار تا بدبختي ديگه م، ول كردم و اومدم اين جا.
    علي گفت :
    - راست مي گه، منم اگه براي فرار از دست طلبكارام نبود نمي اومدم.
    هر كسي شروع كرد از مشكلاتش حرف زدن. حجتي خنديد و گفت :
    - پس بفرما ما دنبال خودمون يه مشت درب و داغون برداشتيم آورديم! بيچاره وحيدي حق داره بناله.
    همه يكجا خنديدند.
    وحيدي، چند دقيقه اي را بالاي سر آوا ايستاده بود و فقط يك كلمه بر زبان آورده بود :
    - معذرت مي خوام.
    - ديگه فايده اي نداره؛ حالا كه جلوي همه، به خاطر يه مسئله كوچيك منو خرد كرديد.
    وحيدي سرش را زير انداخت و آوا ادامه داد :
    - فكر مي كنم رفتار تند امشب شما، به موضوع صبح برمي گرده؟
    وحيدي مي خواست حرف او را رد كند، اما نتوانست؛ چون حقيقت داشت، براي همين ترجيح داد كه سكوت كند. آوا مطمئن شد و با ناراحتي گفت :
    - من كه گفتم دلم نمي خواد اين موضوع رو با رابطه كاري مون قاطي كنيد. شما حق نداشتيد اين طور برخورد كنيد، من به كنار، اين رفتارتون، جاي تشكر و خسته نباشيد تون از بچه ها بود؟! اگه ديديد كه بقيه كار رو هم با همون پشتكار، سر كار حاضر شدند، پاي مديريت درست خودتون نذاريد، چون فكر مي كنم ادامه كار، جز تحمل كردن همديگه چيز ديگه اي نيست.
    وحيدي، اخم هايش در هم رفت و گفت :
    - از اون اول هم دلم راضي به اومدن به اينجا نبود، حالا مي فهمم كه اين دلشوره من بي دليل هم نبوده؛ كاش هرگز اجازه نمي دادم تا اين مسائل هم پيش نمي اومد. اون وقت اين طوري تو روي هم قرار نمي گرفتيم... شما خيلي تغيير كرديد!
    آوا عصبي خنديد و با تعجب گفت :
    - من تغيير كردم يا شما!؟! هر كاري كه كرديد چيزي نگفتم و گفتم كه حتماً صلاح كار رو بهتر از من مي دونيد. اما شما ول كن نيستيد؛ هر روز، يه بهانه تازه مي تراشيد و بي خود سر هر مسئله كوچيكي يه بحث تازه راه ميندازيد. من واقعاً خسته شدم!
    - من بيشتر از شما احساس خستگي مي كنم. اما...
    - اگه مي بينيد كه واقعاً نمي تونيد ادامه بديد، منم حرفي ندارم.
    - چيه! شما كه خودتون رو براي اين كار به آب و آتيش مي زديد!
    - آره، اما اون موقع فكر چنين روزهايي رو نمي كردم. لذت كار گروهي، برام بيشتر از رسيدن كار به جشنواره اهميت داشت. اما با اين اوضاع، از دل و دماغ افتادم.
    - از همان اول هم با اصراري كه شما و نگين خانم براي اومدن به اين جا داشتيد، بايد حدس مي زدم كه موضوع از چه قراره؛ مطمئنم آوردن همه ما هم به اين جا، بهانه اي بيش نبوده.
    آوا با تعجب، نگاهش كرد و گفت :
    - منظورتون چيه!؟! چه بهانه اي؟
    - شما، همه ما رو دست انداختيد. فكر كرديد من احمقم، اين كار رو جاي ديگري هم مي شد پر كرد؛ همه مون رو بازي داديد!
    آوا در حالي كه بدنش از عصبانيت مي لرزيد، با ناباوري او را نگاه كرد و فرياد زد :
    - هيچ معلومه چي داريد مي گيد!؟!
    - شما خودتون رو زديد به اون راه، وگرنه من خوب مي فهمم كه چي دارم مي گم. از يك طرف شما ادعا مي كنيد كه اين جناب مهندس رو نديده بوديد، و از طرف ديگه، ايشون ادعا مي كنند كه از دوستان صميمي پدر شما هستند و با خانواده شما آشنا هستند. خوبه، حداقل اين سفر، بهانه اي شد تا شما تجديد خاطرات كنيد!... واقعاً چي رو مي خواستيد به من ثابت كنيد؛ انتخاب تون رو!؟
    تمام صورت آوا از اشك خيس شده بود. با لرزشي كه در صدايش بود، گفت :
    - من اصلاً نمي فهمم شما از چي داريد حرف مي زنيد!
    وحيدي بي خيال ادامه داد :
    - شما كه آدم تيز بيني بوديد؛ شايد هم خودتون رو زديد به اون راه. متعجبم كه چه طور مفهوم اين نگاه ها رو نمي فهميد! نمي تونم تحمل كنم و بنشينم و تماشا كنم كه چه طوري شما رو زير نظر داره و شما هم عين خيال تون نيست. حالم از نگاه متكبرانه ش به هم مي خوره.
    - بس كنيد! احترام خودتون رو نگه داريد. از خودتون خجالت نمي كشيد كه بعد از اين همه دردسر و مزاحمت اينطوري... خيلي آدم بي چشم و رويي هستيد!
    وحيدي، در حال خودش بود و گويي داشت براي خودش حرف مي زد، گفت :
    - من بدبخت رو بگو كه چه آرزوهايي داشتم و به چه اميدهايي روز و شبم رو سپري مي كردم!
    نگين و خانم ناصري زودتر از بقيه بيرون آمدند و حيران نگاهشان كردند. نگين به سمت آوا رفت و در آغوشش گرفت و بر سر وحيدي فرياد زد :
    - ديوونه! ببين چه طوري داره مي لرزه!
    حجتي گفت :
    - گفتم بياي از دلش در بياري نه اين كه خرابترش كني!
    خانم ناصري گفت :
    - پيام چي بهش گفتي؟
    وحيدي دو پله پايين رفت و برگشت و داد زد :
    - حقيقت رو!
    مهيار، ديگر نتوانست تحمل كند و بلند فرياد زد :
    - شما ديگه داريد شورش رو در مي آريد!
    وحيدي راه رفته را با شتاب برگشت و با تهديد به او گفت :
    - شما دخالت نكنيد، اين اصلاً به شما ارتباطي نداره.
    - اگر تا الان هم چيزي نگفتم، به خاطر اين بوده كه نمي خواستم دخالت در كارتون كرده باشم؛ اين ديگه هيچ ربطي به كار شخصي شما نداره، من بهتون اجازه نمي دم كه توي خونه من صداتون رو بلند كنيد.
    اولين بار بود كه همه فرياد مهيار را مي شنيدند. وحيدي مي خواست چيز ديگري به او بگويد كه همه به طرفش برگشتند و از اين كه ديدند وحيدي تا اين حد نمك نشناس است، خجالت كشيدند و از مهيار خواستند كه با او ديگر بحث نكند.
    حجتي، آنقدر عصبي و ناراحت شد كه جلوي همه اعلام كرد؛ ديگر حاضر به ادامه همكاري نيست. همه،كار را تمام شده دانستند و وحيدي با پُررويي ادامه داد :
    - هر كس هر غلطي دلش خواست بكنه؛ ديگه برام اهميتي نداره. من همين امشب بر مي گردم تهران.
    هيچ كس، قدمي براي بازگشت او، بر نداشت. حجتي گفت :
    - تا به حال، در اين بيست و هفت سال سابقه كاري ام، هرگز چنين توهيني كه در اين سفر بهم شد، نشده بود.
    وحيدي وسايلش را جمع كرد و هيچ كس جلوي او را نگفت. مهيار، با تمام عصبانيتش، به او گفت كه راه ها خراب است و از او خواست كه حداقل تا صبح را صبر كند. اما او به حرفش گوش نداد و بدون خداحافظي رفت. همان شب، همه، ساك هايشان را براي بازگشت بستند.
    مهيار، آن شب را همانجا ماند. ساعت نزديك سه صبح بود. عده اي به اتاق هايشان رفته بودند؛ اما هيچ كدام خواب شان نمي برد. حجتي، با ناصر و نادر، كنار شومينه، پكر نشسته بودند. با اين كه همه بيدار بودند؛ اما همه جا، سوت و كور بود. مهيار به طبقه بالا رفت، نگين از اتاقش بيرون آمد و با ديدن عمويش گفت :
    - داشتم مي اومدم اتاق شما.
    - آوا چه طوره، خوابيده؟
    - نه، داره ساكش رو مي بنده.
    - چي كار مي كنه؟!
    - مي خواد فردا با بچه ها بر گرده.
    - اما من نمي ذارم شما با بقيه برگرديد.
    - بهش گفتم، راضي نمي شه. نمي دونم وحيدي بهش چي گفته كه اين قدر اعصابش رو بهم ريخته.
    - خودم باهاش حرف مي زنم.
    نگين داخل اتاق رفت و به او گفت كه عمويش مي خواهد با او حرف بزند. آوا همان طور كه كنار تخت نشسته بود و لباس هايش را تا مي كرد، گفت :
    - نگين، ديگه موندن ما دليلي نداره، مثل هميشه با بچه هاي گروه بر مي گرديم.
    بعد يك دفعه با ديدن مهيار در آستانه در، سرش را پايين انداخت و ديگر چيزي نگفت.
    نگين، لباسش را روي چمدان انداخت و گفت :
    - يه دنده!
    و با حالت قهر، از اتاق بيرون رفت. آوا، بعد از حرف هاي وحيدي، نمي توانست ديگر مستقيم به چشم هاي او نگاه كند. خود را سخت مشغول جمع آوري وسايلش نشان داد.
    مهيار بالاي سرش ايستاده بود و آوا منتظر بود كه چيزي بگويد؛ همان طور ساكت، كنار تخت نشست. آوا سرش را بالا آورد و در صورت آرام او، تنها به لبخندي كه گوشه لبش نشسته بود، نگاه كرد و تا آمد چيزي بگويد، مهيار گفت :
    - اين قدر اينجا بهتون بد گذشته كه حتي يك روز ديگه هم نمي تونيد تحمل كنيد!؟
    - خواهش مي كنم اين حرف رو نزنيد؛ ما به حد كافي براتون دردسر درست كرديم.
    - ببينيد اتفاقي ست كه افتاده. الان شما هم با جريان هاي پيش آمده، بايد به من حق بديد كه نگران باشم. به گروه شما اصلاً اعتباري نيست. توي مسير، با اين اختلافاتي كه بين تون وجود داره، هر لحظه ممكنه كه دوباره بحثي در بگيره و هر كدوم بخواد براي خودش يه راهي رو بره. من كه نمي تونم همين طور شما رو بسپارم به امان خدا!
    - اين بار اول بود كه چنين اتفاقي افتاد.
    و بغض، راه گلويش را بست. مهيار با خنده گفت :
    - اينم از شانس بد من بود! حالا كه مهمان من بوديد، بايد اين اتفاق مي افتاد كه با خاطره اي بد اين جا رو ترك كنيد.
    - مگر شما مقصر بوديد!
    مهيار، به دست او، كه سريع وسايلش را جا سازي ميكرد، نگاه كرد.
    - شما اجازه بديد، من خودم مي رسونمتون تهران؛ بدون حتي يك دقيقه توقف، خوبه؟
    آوا لبخندي زد و گفت :
    - نه! تا همين جا هم به اندازه كافي مزاحم تون شديم.
    - اگر با من نمي خواهيد بر گرديد؛ پس لااقل صبر كنيدكه مهرداد بياد دنبال تون؛ ديروز كه تماس گرفت، گفت كه يه ماموريت براش اصفهان پيش اومده، گفت اگه وقت كرد براي ديدن تون، يه سري هم اينجا مي زنه. اگر صبر كنيد، زنگ مي زنم كه حتماً بياد.
    وقتي او را ديد بي توجه است، آه بلندي كشيد، در چمدان را بست و گفت :
    - اصلاً گوش داديد كه چي گفتم!؟
    آوا، دست از كار كشيد و نگاهش كرد. مهيار با تعجب گفت :
    - چه قدر لجبازي!
    از حالت و لحن او، آوا بي اختيار لبخندي بر چهره غمگينش نشست.
    مهيار، در سكوت نگاهش كرد، وقتي مطمئن شد كه راضي شده است، چمدانش را بست و در حالي كه آن را در كنار تخت مي گذاشت، گفت :
    - من اگر روزي ازدواج كردم، تنها چيزي كه اجازه نمي دم همسرم با خودش جهيزيه بياره؛ چمدونه!
    آوا خنديد. مهيار برخاست و در ادامه حرفش گفت :
    - شما خانم ها چرا تا يك اتفاقي كه مي افته، اول مي ريد سراغ چمدون تون؟ راه ديگه اي بلد نيستيد؟! براي مردها، بستن چمدون هميشه آخرين راه حله.
    آوا پرسيد :
    - بيچاره همسرتون، اگر روزي خواست بره مسافرت چي كار كنه؟!
    مهيار كنار در رسيده بود، جواب داد :
    - اگر خواست مسافرت بره كه خودم همراهش هستم، وسايلش رو داخل چمدون خودم مي ذارم.
    - يه وقت خواست تنهايي سفر كنه؟!
    - هيچ وقت چنين اجازه اي رو بهش نمي دم.
    - عجب آدم خود خواهي هستيد، يه وقت دوست داشت كه يه سفر دوستانه بره!
    - اين خود خواهيه كه مي خوام همراه خودم باشه و هميشه همراهش باشم!؟
    آوا، تنها نگاهش كرد. مهيار با لبخند دلنشيني، شب به خيري گفت و از اتاق بيرون رفت. آوا روي تخت دراز كشيد و از زُق زُق سرش چند لحظه اي پلك هايش را با فشار، روي هم انداخت. يك لحظه، به همسر نداشته او، فكر كرد، و براي اولين بار، حس حسادت را در وجود خودش، حس كرد!
    ساعت هشت صبح، بچه هاي گروه، ويلا را ترك كردند و همه قبل از رفتن، آوا را دلداري دادند و گفتند كه اگر دوباره قصد شروع كار را داشت، همه او را ياري خواهند كرد و آوا از همه آنها تشكر كرد.
    مهيار بعد از تماس با مهرداد، به آنها گفت كه مهرداد الان در اصفهان است و فردا صبح براي بازگشت آنها، خودش را مي رساند.
    عصر، آوا و نگين از او خواستند كه آن ها را به منزل حامد ببرد، تا از شيلا خانم و بقيه خداحافظي كنند. در برگشت از خانه حامد، هوا ابري و دلگير شده بود. آوا و نگين، از سكوت اطراف، و مخصوصاً دلگيري هوا ، كه ديگر در آن حال و هوا، بر غم شان مضاعف شده بود، غمگين، روي بالش هاي كنار شومينه، چمباتمه زده بودند. نگين گفت :
    - انگار همين ديروز بود كه اومديم اين جا!
    آوا، چانه اش را را روي پايش گذاشت و گفت :
    - چي فكر مي كرديم و چي شد!
    - همه چيز اين سفر عجيب و غريب بود؛ تو هر ساعتش، با يه اتفاق غير منتظره روبرو شديم!... هنوز هم نمي خواي بگي كه وحيدي بهت چي گفت؟ حداقل به من بگو.
    - بهت كه مي گم، باورت نمي شه.
    - براي اينكه راستش رو نمي گي.
    مهيار، كنارشان نشست و سيني را وسط گذاشت. گفت :
    - اينم از قهوه؛ توي اين هوا مي چسبه، نه؟
    به هر دويشان نگاه كرد و گفت :
    - روز آخر و اين هواي گرفته و چهره دمغ شما، حسابي داره كلافه م مي كنه. انگار همه چيز دست به دست هم دادن كه منو ديوانه كنن!
    نگين خسته، سرش را روي پاي مهيار گذاشت و دراز كشيد. آهي كشيد و گفت :
    - كاش شما هم براي هميشه بر مي گشتيد تهران.
    مهيار، تنها لبخندي زد و موهايش را نوازش كرد. نگين دوباره گفت :
    - خيلي دلم براتون تنگ مي شه.
    - من هم همين طور عزيزم. بي معرفت نشي بري ديگه سراغ عمو رو هم نگيري ها!
    نگين با ناراحتي گفت :
    - عمو! بس كن، الانه كه ديگه گريه م بگيره.
    مهيار خنديد و در فنجان ها قهوه ريخت. آوا براي خودش دو قاشق شكر ريخت. مهيار قاشق شكر را نزديك فنجان نگين برد و از او پرسيد كه با شكر مي خورد، نگين گفت :
    - نه تلخ مي خورم.
    بعد، موبايلش را برداشت و در همان حالت، از عمويش، چند عكس گرفت. به ياد خاله اش افتاد و گفت :
    - خاله فرنازم هم مثل منه؛ مامان مي گه كارهاي من خيلي شبيه خاله ست؛ شما هم...
    مهيار يك دفعه گفت :
    - چه طوره براي اينكه حال و هوامون عوض بشه، حافظ رو برداريم و فال بگيريم.
    نگين بلند شد و فنجانش را برداشت و كمي نوشيد. آوا بلند شد و از روي شومينه، كتاب حافظ را برداشت و به دست او داد. مهيار گفت :
    - شما بگيريد.
    - نه، من دوست ندارم فال خودم رو خودم بگيرم. اگه ممكنه ما نيت مي كنيم شما بگيريد؟
    مهيار، كتاب را گرفت و چهار زانو نشست. كمي از قهوه اش را خورد. تا آمد چشم هايش را ببندد و تفعل بزند، پشيمان شد و گفت :
    - چه طوره همه مون نيت كنيم و يه فال بگيريم، ببينيم چي واسه مون در مي آد.
    آوا خنديد و نگين گفت :
    - بيچاره حافظ قاطي مي كنه!
    آوا گفت :
    - عوضش اين طوري وقتش رو كمتر مي گيريم.
    مهيار، به حرف هاي آنها خنديد و چشم هايش را بست؛ زير لب زمزمه كرد و هر كسي در دل، براي خودش نيت كرد. مهيار به هر دو نگاه كرد و بين صفحات ناخن كشيد. صفحه اي باز كرد و آرام خواند :
    راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست
    آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست
    هر گه كه دل به عشق دهي خوش دمي بود
    در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست...


    مهيار، لبخندي زد و بقيه شعر را نخواند؛ فقط با نگاه گذرايي، ادامه شعر را از زير نگاه گذراند. نگين با گره اخمي كه در چهره اش افتاده بود، به آوا نگاه كرد و گفت :
    - به حال من كه اصلاً ربطي نداشت!
    آوا هم در ميان بيت ها، به دنبال نيتش مي گشت و به نگين خنديد.
    نگين به عمويش كه كتاب حافظ را مي بست، گفت :
    - انگار فقط شما، جواب تون رو از حافظ گرفتيد؟
    مهيار، به جاي جواب، لبخند پر معنايي زد و گفت :
    - معلومه نيت شما از ته دل نبوده كه خواجه تنها به دل من جواب داده.
    چند ساعتي بعد از رسيدن مهرداد سهيل، براي ديدار او و به قصد خداحافظي از دخترها، خود را به باغ رساند. مهرداد چند ساعتي را بشتر نماند و گفت كه از چند جا سفارشاتي گرفته است كه بايد هر چه زودتر به تهران باز گردد.
    نگين، يك دست را به كمر زده بود و داشت به سهيل، كه چمدان ها را در صندوق عقب جا مي داد، نگاه مي كرد. مهرداد، كاپوت ماشين را بالا زده بود و دقيق همه چيز را چك مي كرد. سهيل همان طور كه آخرين چمدان را بر مي داشت، به نگين نگاه كرد و لبخند نمكيني بر چهره اش نشست.
    نگين هم نگاهش كرد؛ اما مفهوم نگاهش را نفهميد و به خيال اين كه لبخند او به خاطر سنگيني چمدان بوده است، خنديد و گفت :
    - چمدون من از همه چمدون ها سنگين تره.
    - نه اون قدر هم سنگين نيست.
    - پس بازم جا داشته؟
    سهيل خنديد و گفت :
    - بي معرفت ها، مي خواستيد همين جور بي خداحافظي بريد؟
    - ما ديروز براي خداحافظي اومديم؛ اما...
    - بله، رفته بودم كارخونه.
    - ديديد ما بي معرفت نيستيم.
    - اگر نمي ديدم تون هرگز نمي بخشيدم تون.
    نگين با تعجب نگاهش كرد و يك دفعه خنده اش گرفت. لحن او، و نگاه عجيبش، برايش تازگي داشت. بلند گفت :
    - اوه، اوه! پس بايد خدا رو شكر كنيم كه در آخرين لحظات ديديم تون؛ و گرنه يك عمر مستوجب عذاب الهي مي شديم!
    سهيل در عقب را محكم بست و به كمك مهرداد رفت.
    آوا كلمن را آب كرد و روي ميز گذاشت. با حوله دست هايش را خشكاند و به ساعت نگاه انداخت؛ ساعت ده و نيم صبح بود.
    از در سالن خارج نشده بود كه با صداي مهيار به سمت پله ها برگشت. مهيار، قدم هايش را سريع كرد. وقتي روبرويش قرار گرفت، آوا كلمن را زمين گذاشت. مهيار، مثل هميشه آرام به نظر مي رسيد. در دستش، جعبه باريك مستطيل شكلي، از جنس چوب بود. آوا، نگاهي به جعبه انداخت و مهيار، آهسته آن را طرف او گرفت و گفت :
    - اينو از طرف من يادگاري داشته باشيد.
    آوا، مليح خنديد و جعبه را از دستش گرفت. درش را باز كرد و با شگفتي گفت :
    - واي چه قدر خوشگله!!
    ناقابله.
    آوا خودكار را از جعبه در آورد و به بدنه چوبي آن، كه ظريف و زيبا، كنده كاري شده بود، دست كشيد. با انگشت، غنچه گل هاي آن را دنبال كرد و گفت :
    - اين همون چوبي نيست كه اون شب، كنار آتيش داشتيد مي تراشيدش.
    مهيار، سرش را به علامت مثبت، پايين آورد و گفت :
    - گفتم كه وقتي تمام شد نشون تون مي دم.
    - چند ساعت روش كار كرديد؛ معلومه خيلي زحمت برده!؟
    - نه زياد؛ اين يكي واقعاً استثنا بود؛ چون موقع درست كردنش، اصلاً گذر زمان رو نمي فهميدم. فقط اين مدت كمي كه شما اين جا بوديد كار برد.
    - اگه به همون اندازه هم براتون زحمت داشته كه ديگه حسابي باعث شرمندگي من شده.
    - اگه اين طوره كه اصلاً زحمتي نداشته.
    آوا، مستقيم به چشم هايش نگاه كرد و او هم. مهيار لبخندي زد و گفت :
    - اگه تو اين مدت، به همون اندازه كه به من خوش گذشت، به شما هم خوش گذشته باشه، خدا رو شكر مي كنم و مي تونم اين اطمينان رو به خودم بدم كه من بهترين مهمان نواز عالمم.
    - مطمئن باشيد كه هستيد.
    با صداي نگين، هر دو به سمت صدا برگشتند. وقتي هر دو به ايوان رسيدند، مهيار گفت :
    - هيچ دلم نمي خواست اين طوري اين جا رو ترك كنيد.
    آوا آهي كشيد و گفت :
    - حتماً حكمتي توي كار بوده، تنها چيزي كه ناراحتم نمي كنه، اينه كه اين سفر، منو با خيلي از همكارام آشنا كرد. چه اون هايي كه قبلاً در موردشون بد فكر مي كردم و و چه اون هايي كه در موردشون خوب فكر مي كردم. حداقل قضاوتم در مورد تك تكشون عوض شد.
    مهيار، كلمن را كنار پاي نگين گذاشت. چانه او راگرفت و به چهره غمگين او لبخند زد و گفت :
    - ببينمت! دوست ندارم موقع خداحافظي، اين چهره ت توي ذهنم بمونه ها. عمو رو ببين؟
    نگين نگاهش كرد و گفت :
    - تو رو خدا، شما كاري به حرف هاي مامان و اينا نداشته باشيد، حداقل به خاطر من بياييد. نذاريد اينبار هم مثل...
    - مطمئن باش، اينبار اگه اون ها هم نذارن، خودم براي ديدنت مي آم. مي دوني كه براي من اصلاً اين حرف ها اهميتي نداره.
    نگين خوشحال، دست در گردن عمويش انداخت. مهرداد، با ديدن آنها بلند گفت :
    - نگاه كن، مهيار يك عمر تربيتم رو كن و يكون كردي! نُنُر!
    مهيارخنديد و گفت :
    - چيه حسوديت مي شه؟!
    - اين جوري كه تو داري نازش رو مي كشي، هر كي جاي منم باشه چشماش از حدقه در مي آد!
    - تقصير خودته! مي خواستي تو هم يه كم شيرين زبون و ماماني بودي تا ناز تو رو هم مي كشيدم.
    مهرداد، آه جان سوزي كشيد و گفت :
    - هي! ما كه نه ماماني بوديم و نه بابايي؛ چه معجوني از آب در اومديم، فقط خدا عالمه. نگاه؛ اصلاً انگار نه انگار كه چند هفته ست ما رو نديده! نگين خانوم، بابا اگه خيلي ناراحتي، مي خواي همين جا بمون، تعارف نكني ها! من برمي گردم بقيه وسايلت رو مي آرم، مشكلي نيست.
    همه خنديدند و مهيار گفت :
    - كي رو مي ترسوني؟ من از خدامه. تو اجازه شو بده.
    - لازم نكرده، مي ترسم يه كم ديگه بمونه، من و فرنوش رو پاك از ياد ببره. اين همين جوريش بيچاره مون كرده، تو ديگه با اين كارات اوضاع رو بدترش نكن.
    - دلت هم بخواد؛ كاش همه همين جوري بيچاره بودن.
    نگين گفت :
    - مي بيني عمو؟
    - نه عزيزم، داره شوخي مي كنه. اين ها رو مي گه، تا يه وقت من از دهنم نپره بگم كه پشت تلفن خودش چه كار مي كرد و ...
    مهرداد پريد وسط حرفش و داد و هوار راه انداخت؛ تا او حرفش را كامل نكند :
    - اِ مهيار! كي؟ اِ... چرا دروغ مي گي؟! من!
    همه بلند خنديدند. مهرداد، براي خداحافظي، با سهيل كه آرام و ساكت ايستاده بود، دست داد و گفت :
    - اين قدر ساكت و آروم شدي كه فكر كردم زن گرفتي! موهات هم كه خدا رو شكر داره مثل من مي شه، پس ديگه ايشاا...؟
    - چي كار كنيم، كمال همنشينيه ديگه.
    مهرداد، به شانه او گذاشت و جدي گفت :
    - مي دونم، مي دونم پسرم؛ همه اين آتيش ها زير سر همينه. اما تو فكر خودت باش، همين نصف زبوني كه واسه ت مونده، حفظش كن، فردا به دردت مي خوره.
    سهيل خنديد و سرش را زير انداخت و گفت :
    - چشم.
    - بجنب تا دير نشده! دلم مي خواد دفعه ديگه كه ديدم تون، مثل خودم بيچاره ببينم تون.
    مهيار گفت :
    - خب اينو بگو؛ طفلي داره دنبال هم زبون مي گرده. فكر نمي كنم به آرزوت برسي.
    - به كوري چشم حسودان مي رسم.
    - بتركه چشم حسود!
    - ايشاا... .
    وقتي، همه آماده رفتن شدند، مهرداد، دست مهيار را صميمانه در دست گرفت و گفت :
    - بابت همه چيز ممنونم، خيلي بهت زحمت دادم.
    - بازم از اين كارها بكن... به خانومت هم سلام برسون.
    مهرداد نگاهش كرد و سرش را تكان داد. مهيارگفت :
    - اميدوارم، دفعه بعد كه اومديد، با خانومت ببينمت.
    - من هم اميدوارم.
    - به فرهاد هم سلام برسون.
    - حتماً؛ اگر بدوني چه قدر دوست داشت ببيندت. وقتي بهش گفتم كه مي خوام برم اصفهان، تلفني گفت كه صبر كنم تا برگرده؛ مي خواست به جاي من بياد تا يه سري هم اين جا بزنه.
    - كاش مي اومد.
    - نشد، وقتي برگشت، هلاك بود! قبول نكردم؛ ترسيدم با اين خستگي، راه بيفته يه بلايي هم سر خودش بياره.
    - اگر نتونست، خودم حتماً به ديدنش مي رم.
    مهرداد، بار ديگر دست او را فشرد و خداحافظي كرد. ماشين كه از در باغ بيرون رفت، نگين هنوز به عقب برگشته بود و دست تكان مي داد.
    وقتي ماشين كاملاً از ديد آن ها پنهان شد مهيار چشم از جاده برداشت و آهسته به سمت ويلا قدم برداشت. از كنار سهيل كه رد شد، گفت :
    - بيا تو.
    وقتي او تكان نخورد، ايستاد و با تعجب نگاهش كرد. گفت :
    - چرا نمي آي!؟
    - نه بايد برم، كلي كار دارم.
    مهيار خنديد.
    - نه بابا! مؤدب شدي! داشتم كم كم شك مي كردم كه خودتي؛ چرا با مهرداد مثل غريبه ها حرف مي زدي!؟
    - يه بار هم كه ما اومديم لفظ قلم صحبت كنيم، همه مسخره مون كردند.
    - بيا بريم يه چيزي بدم بخوري؛ شايد حالت خوب بشه.
    - فكر نكنم معجون تو هم به حال من اثري داشته باشه.
    - اِ! پس خودت هم فهميدي كه حالت خيلي وخيمه؟
    سهيل، خنديد و سري تكان داد. به دنبال مهيار راه افتاد. مهيار پرسيد :
    - از فرزان چه خبر؟
    - هيچي؛ مثل هميشه. يه دفعه با خانومش مثل ليلي و مجنونن و يك دقيقه بعد مثل سگ و گربه بهم مي پرن. اما اينبار فكر كنم حسابي زدند به تريپ هم.
    - چه طور؟
    - هيچي بابا! ول كن، فعلاً حوصله شو ندارم!

  7. #7

     
    NEGAR آواتار ها
     

    محل سکونت
    آذربایجان
    علایق
    موسیقی_والیبال.شنا
    شغل و حرفه
    والیبال_شنا_طراحی.روانشناسی
    نوشته ها
    5,911
    میانگین پست در روز
    6.73
    ميزان امتياز:
    11736
    پسندیده
    2,437
    موردپسند6,157باردر2,612پست
    فصل 7

    - يه وقت از اين خونه بيرون نري ها! شدي عينهو خانوم هاويشان.
    - حوصله هيچ كاري رو ندارم.
    - اينم شد حرف! توي اين دو هفته، من مرتب اومدم بهت سر زدم؛ اما تو حتي يك بار هم خونه ما نيومدي!
    - باور كن نگين، فقط تنها جايي كه رفتم شركت بوده.
    نگين به سمت در برگشت. آوا گفت:
    - داري مي ري مامان؟
    - آره عزيزم. پس ساعت هشت آماده باش، بابا رو مي فرستم دنبالت. من از همون طرف مي رم خونه خاله.
    - كاش مي گفتيد من كار دارم و نمي تونم...
    - من ديگه هيچي نمي گم؛ از بس بهانه آوردم ديگه خجالت مي كشم... نه نمي شه. بعد از شام زود برمي گرديم.
    آوا آهي كشيد و فيلم رو در دستگاه گذاشت. نگين گفت:
    - خاله سيمين، شما بريد؛ خيال تون راحت باشه، من راهيش مي كنم.
    - قربونت برم عزيزم. بازم جاي شكرش باقيه كه با تو حرف مي زنه.
    كيف پولش را داخل كيف دستي اش گذاشت و گفت:
    - خب من رفتم، شما كاري نداريد؟
    آوا گفت:
    - نه، بريد به سلامت.
    - نگين جون، به مامان هم سلام برسون.
    - چشم خاله، خداحافظ.
    وقتي خانم رياحي رفت، آوا روي صندلي نشست و گفت:
    - انگار آب شده رفته زير زمين! وقتي بچه ها برگشته بودن شركت، مي گفتن اصلاً هيچ كس خبر نداشت كه كار به هم خورده؛ وحيدي حتي يه سر هم شركت نرفته! هيچ كس ازش خبري نداره!
    - بهتر! اميدوارم هيچ وقت برنگرده.
    - به نظرت كجا ممكنه رفته باشه؟
    - حتماً رفته شمال پيش خونواده ش.
    - نه، بچه ها پرس و جو كردند؛ اون جا هم نرفته!
    - كاشكي پيداش نشه و آقاي حجتي رو به جاش بذارند؛ توجه كردي بچه ها با وجود آقاي حجتي چه طوري دور هم جمع شدند و با چه ميل و رغبتي كار مي كنند؟... راستي ديروز كه رفتم شركت، ماهان رو ديدم.
    - خب؛ اومد حرف زد؟
    - ديگه برام مهم نيست، دارم سعي مي كنم همه چيز رو فراموش كنم. واقعاً توي اين سفر، از چشمم افتاد. فهميدم ترانه توي يكي از اين تئاتر خيابوني ها يه نقش گرفته، فكر كنم ماهان رو ولش كرده و كيس جديد پيدا كرده!... ماهان تا منو ديد، اومد كلي حال عموم رو پرسيد و از مهمون نوازيش تشكر كرد و از اين جور حرف ها. اصلاً تحويلش نگرفتم. تعجب كرده بود. پرسيد چرا مثل غريبه ها با من حرف مي زني؟! گفتم: مگه نيستيم؟ بعد هم گذاشتم و اومدم. دلم خنك شد. تلافي شو سرش در آوردم. خوب خودش رو توي اين سفر نشون داد!... آخي اين فيلم ست كه اون جا گرفتي؟
    آوا، به سمت تلويزيون برگشت و گفت:
    - اوهوم؛ واسه ت از روش زدم، مي خواي حالا يه كميش رو بذارم ببينيم؟
    - آره. خوب كردي فيلم گرفتي، يادگاريه. با همه اين اوضاع و احوال خيلي خوش گذشت.
    آوا هم با سر حرفش را تصديق كرد و گفت:
    - اتفاقاً يه چند تا از بچه ها هم كه منو ديدند، گفتن از روي اين فيلم يكي براشون بزنم.
    هر دو مشغول ديدن فيلم شدند. نگين، از داخل بشقاب، شكلاتي برداشت و گفت:
    - دلم براي همه شون تنگ شده؛ حتي براي دوست عمو هم.
    آوا خنديد و كشيده گفت:
    - اِ !!
    نگين به روي خودش نياورد:
    - خيلي با مزه بود. بيخود نيست عموم اونجا حوصله ش سر نمي ره ها؛ از بس دوستاش با حالند.
    آوا با همان لبخند نگاهش كرد و گفت:
    - اِ ، پس خيلي باحالند!؟
    نگين سعي كرد نگاهش نكند و به روي خودش نياورد، اما آوا دست از سرش برنداشت و نگين به خنده افتاد.
    - خيلي تازگي ها عنق و اعصاب خُرد كن شدي!
    - نگين!؟
    نگين، خرس را از روي تخت برداشت به سر آوا كوبيد و گفت:
    - گمشو، ديوونه!
    - باور كن اينو جدي مي گم، اونم خيلي حواسش به تو بود. ديشب كه داشتم فيلم رو واسه ت مي زدم، توجه كردم، ديدم هر جا كه تو هستي اونم كنارت ايستاده.
    - نه بابا، هر وقت به من مي رسيد؛ فقط يكي به دو مي كرد و هر چي مي گفتم، جوابمو مي داد. كم نمي آورد! بعضي وقتها هم حسابي كفرم رو در مي آورد.
    - اينم يه جورشه؛ بعضي وقت ها اينم يه روشه براي نزديك شدن و نشون دادن خود. خوب تو رو شناخته بود و مي دونست كه چه جوري بايد با تو راه بياد.
    - ولت كنن همين جور مي شيني تا صبح براي خودت صغري كبري مي چيني ها! نه ديگه دارم مطمئن مي شم كه خونه نشيني مخت رو هم معيوب كرده!... يه ليوان آب مي دي؟ تشنم شد.
    آوا بلند شد، از اتاق خارج شد. وقتي برگشت، نگين گفت:
    - اين خودش مثل يه فيلم سينمايي شده. هر كس ببينه مي فهمه كه وحيدي، قبل و بعدش، چه قدر اخلاقش تغيير كرده. من از همون اول هم ازش خوشم نمي اومد؛ بهتون مي گفتم كه دمدميه، مي گفتين نه!
    صداي مهيار از تلويزيون، صحبت آن ها را قطع كرد:
    - دريا، پس بگو چرا همش كنار آبي، مامانت كجاست؟
    آوا، بعد از تماس آقاي حجتي، سريع كارهايش را كرد و خود را به شركت رساند. آقاي حجتي، پشت گوشي، حرفي نزد، تنها گفت كه لازم است او را ببيند و راجع به يك موضوع مهم با او صحبت كند.
    آوا پشت دفتر آقاي حجتي ايستاد و در زد.
    - بله؟
    آوا، در را باز كرد و سلام كرد. آقاي حجتي با گرمي جوابش را داد و از او خواست كه بنشيند. حجتي، بدون حاشيه رفتن، يكراست رفت سراغ صحبت اصلي اش و گفت:
    - راستش، چند روز پيش، اين فيلمي رو كه داده بودي بچه ها، به دستم رسيد و ديدمش. اين مراسم ازدواجشون و بقيه رو كي فيلم گرفته بودي؟
    - قبل از رسيدن شما، به آقاي وحيدي گفتيم كه توي روستا چنين مراسمي هست، گفت به كارمون نمي خوره. تا اومدن شما به روستا رفتيم و اين ها رو گرفتيم؛ چه طور مگه؟
    - خواستم يه پيشنهادي بهت بدم.
    - بفرما؟
    - شايد خودت قصد داشتي كه به عنوان يادگاري پر كني؛ اما بدون اغراق عرض مي كنم، اين همون چيزيه كه ما مي خواستيم. چه قدر راحت جلوي دوربينت بودند. زن هاي روستا، چه راحت حرف مي زدند، درد و دل مي كردن، چاي مي ريختن، مي خنديدن، جهاز عروس رو دور هم بقچه پيچ مي كردند. من كه خيلي لذت بردم، مخصوصاً باتو چه قدر خودموني بودن؛ همه فكر مي كنند از خودشون بودي. به دوربين خيره نمي شدن؛ انگار كه داشتن توي چشمات حرف مي زدند.
    - خب، پيشنهادتون چيه!؟
    - ببين اگه قبول كني، خودم چند جا از صحنه ها رو برمي دارم و پشت سر هم درستش مي كنم، چيز خيلي جالبي از آب در مي آد.
    آوا خنديد و كمي فكر كرد؛ باز هم لبخند زد و ساكت ماند. حجتي گفت:
    - جدي مي گم! باور نمي كني!؟ حتي بعضي از صحنه هايي كه از گروه در حال كار گرفتي بودي و ورودمون به روستا و بقيه رو هم مي ذارم باشه.
    وقتي ديد آوا به حرف هايش مي خندد، گفت:
    - تو تنها قبول كن، ديگه كاريت نباشه، بده به من، خودم مي دونم چي كار كنم.
    - يقين مي خواهيد اينو ببريد براي جشنواره؟!
    - دقيقاً.
    آوا با تعجب نگاهش كرد و گفت:
    - آقاي حجتي! شوخي مي كنيد؟
    - نه، كاملاً هم جدي عرض مي كنم. موافقي؟
    - والا چي بگم، من اينو همين طور پر كردم. بچه ها گفتن كه مي خوان يادگاري داشته باشند، براي اون ها هم زدم. حالا شما مختاريد؛ هر كاري كه دوست داريد و مايليد انجام بديد.
    حجتي خنديد و گفت:
    - حالا بخند، وقتي فيلمت جايزه گرفت، اونوقت...
    آوا بلندتر خنديد و گفت:
    - جايزه! حتماً مقام اول رو هم مي آره.
    - من، بيست و هفت ساله توي اين كارم؛ مي دونم از چه كاري خوش شون مي آد و چه كاري رو نمي پسندن. اين مستنده، نه اوني كه وحيدي داشت مثل فيلم نامه سينمايي پُر مي كرد كه چي كار كنند و چي كار نكنند!... راستي اون تيكه آخر رو بايد از مهيارخان بپرسيم: مخالفتي نداره توي فيلم باشه؟
    - به نگين مي گم كه ازشون بپرسه.
    - خيلي قشنگ و عادي ظاهر شده، رو شناختي كه مردم بهش داشتن، با اون راحت تر بودن. چندين مرتبه به وحيدي گفتم جاهايي كه قراره باشون صحبت كني، به مهيارخان بگيم؛ اما حاضر نشد و قُد بازي در آورد.
    - خبري ازش نداريد؟
    - نه، جاش خيلي توي شركت خاليه.
    - خب، اگه ديگه با من كاري نداريد، برم پايين يه سري به بچه هاي نمايش بزنم.
    حجتي خنديد و گفت:
    - اگه ناصر رو ببيني، نمي شناسيش؛ يه كلاه گيس فرفري گذاشته سرش با كلاه نمدي؛ نقش يه جاهل فراري رو بازي مي كنه كه مي ره پارتي و قرص اِكس مي تركونه؛ خيلي خنده داره.
    مهيار، دستش را به كمرش زد. نگاهي به آخرين رقم روي ماشين حساب انداخت و پشت دستش را به پيشاني كشيد و گفت:
    - بذار سر فرصت، حوصله ش رو ندارم.
    سهيل گفت:
    - نه پس فكر كردي مي ذارم با اين حالت بشيني حساب كتاب كني و همه مون رو به بدبختي بكشوني! برادر من، دارم مي گم اين شركته بهمون بدهكاره، اين جوري كه تو حساب كردي، ما يه چيزي هم بايد بذاريم و تقديم شون كنيم!
    مهيار بلند شد و پنجره را باز كرد. سهيل گفت:
    - چيه، از روزي كه مهمونات رفتن، از دل و دماغ افتادي!؟
    مهيار، نگاهش كرد و گفت:
    - واقعاً هم بهشون عادت كرده بودم؛ جاشون خيلي خاليه!
    سهيل از سرما لرزيد و گفت:
    - پسر يخ زدم؛ پنجره رو نمي بندي؟
    روي تشكش دراز كشيد و در حالي كه دستش را زير سرش گذاشته بود، به موضوعي فكر مي كرد كه مدتي ذهنش را مشغول كرده بود و هنوز در شك بود كه آيا موضوع را به مهياربگويد يا اين كه براي هميشه آن را از ذهنش بيرون كند. راه دوم را هرگز نمي توانست انتخاب كند، بنابراين تصميم گرفت به هر نحوي شده به او جريان را بگويد و خيال خودش را راحت كند. گفتنش برايش خيلي سخت تر از آني بود كه فكرش را مي كرد.
    مهيار، پنجره را بست، روي تشك نشست و پشتي اش را به ديوار تكيه داد. سهيل، وزنش را روي يك دست انداخت و با كمي ترديد شروع كرد:
    - مهيار، مي خوام يه چيزي بهت بگم؛ اما نمي دونم... از گفتن حرفي كه مي خوام بزنم مي ترسم.
    مهيار، لبخندي زد و گفت:
    - تو و ترس!
    - آره، باور كن، براي اولين بار توي زندگيم، احساس ترس مي كنم.
    - ترس از چي؟
    - از گفتن حرفم نه، از اتفاقاتي كه ممكنه بعد از شنيدن حرفم بيفته؛ مي دوني ترس از به هم خوردن رفاقت و دوستي مون و شايد هم نگران تمام لحظه هاي خوبي هستم كه كنار هم...
    مهيار، بي حوصله، پريد وسط حرفش و گفت:
    - سهيل، تو رو به هر كي كه مي پرستي، دوباره شروع نكني از فرزان و زندگيش بگي ها! اصلاً به من و تو چه مربوط، بذار هر غلطي كه دوست داره بكنه، زندگي خودشه، ما رو سننه!
    - كي خواست از فرزان بگه، من راجع به خودمون دارم حرف مي زنم.
    و از گفتن حرفش پشيمان شد و رويش راگرداند و گفت:
    - اصلاً هيچي، بگير بخواب؛ شب به خير.
    مهيار بلند خنديد و از او عذر خواهي كرد و خواست كه حرفش را بزند. در حالي كه سعي مي كرد او را به سمت خودش بر گرداند، با خنده گفت:
    - ناز نكن ديگه، بگو ببينم چي مي خواستي بگي، باور كن تا نگي نمي ذارم بخوابي. چه واسه من قهر هم مي كنه!
    سهيل برگشت و گفت:
    - يه بار اومدم باهات جدي صحبت كنم، اگه گذاشتي ختم به خيرش كنم.
    - بفرما بنده سرو پا گوشم.
    كمي مكث كرد و يك دفعه، پرسيد:
    - تو تا چه حد به من اعتماد داري؟
    مهيار با تعجب، نگاهش كرد و گفت:
    - تو امشب چت شده، بي خوابي زده به سرت!؟
    - جوابمو بده.
    مهيار در سكوت نگاهش كرد و گفت:
    - اون قدر كه باهات شريك بشم و يه عمر دوستيمو به پات حروم كنم.
    سهيل، پشتي را از زير سرش كشيد وبه او پرت كرد و گفت:
    - اَه! مرده شور شانس منو ببرن كه صاف اين جا هم تو بايد پُل صراط من بشي.
    مهيار، پشتي را زير دستش گذاشت و گفت:
    - پُل صراط! معلومه چي داري مي گي؟
    سهيل، دل را به دريا زد و سريع گفت:
    - مهيار، من... راستش من، عاشق شدم؛ مي خواستم تو برام بري خواستگاري.
    مهيار، يك لحظه فكر كرد اشتباه شنيده است، كمي ذهنش را جمع و جور كرد. دهانش از تعجب باز مانده بود؛ نتوانست جلوي خنده اش را بگيرد و با تعجب، ميان خنده پرسيد:
    تو رو خدا جدي مي گي!؟ حالا كي هست؛ من مي شناسمش؟
    بر عكس او، سهيل ساكت بود و سرش را زير انداخته بود. مهيار پرسيد:
    - خجالتي هم كه شدي! پسر، طرف ديدن داره، دلم مي خواد ببينم اون كيه كه تونسته تو رو اين طوري ادب كنه!
    يك لحظه ساكت شد؛ ياد حرف او افتاد و پرسيد:
    - طرف كي هست كه فكر مي كني با گفتنش، لطمه اي به دوستي مون وارد مي شه!؟
    و احساس كرد كه سرش به اندازه يك كوه، سنگين شده است. بي صبرانه و با لرزشي كه در صدايش بود، گفت:
    - دِ بگو ديگه سهيل؛ اون كيه؟
    - راستش... من... من عاشق برا... برادرزاده ات، نگين شدم.
    مهيار از تعجب، مات و مبهوت به او خيره شد و كشيده گفت:
    - چي!؟ نگين!
    او سرش را پايين انداخت و سكوت كرد. مهيار، نفس عميقي كشيد و دستش را لاي موهايش فرو برد و به او نگاه كرد. سهيل گفت:
    - باور كن، اين قدر كه حرف زدن با تو برام مشكل بود، فكر مي كنم اگه مي خواستم با خودش صحبت كنم، اين قدر دلهره نداشتم!
    مهيار، لبخندي زد و آرام گفت :
    - فكر درستي كردي، اگه مي فهميدم پوست از سرت مي كندم.
    - فكر كنم بايد بيشتر ناز تو رو بايد بكشم تا نگين رو.
    - چه زود فاميل هم شد! خيلي تند مي ري، هنوز نه به داره نه بار!
    هر دو چند لحظه در سكوت عميقي به فكر فرو رفتند. مهيار برخاست و به سمت ميز كار سهيل رفت. دست به سينه بر آن تكيه زد و گفت :
    - باورم نمي شه كه نگين به سني رسيده باشه كه بخواد تشكيل خونواده بده، .... سهيل اون خيلي بچه ست!
    - اما اون فقط دو سال از آوا خانم كوچكتره!
    مهيار با تعجب به او بنگاه كرد و گفت :
    - خب، اين چه ربطي داره، ... منظورت چيه؟!
    سهيل كه بهترين فرصت را براي گفتن موضوع پيدا كرده بود گفت :
    - خودت رو به اون راه نزن، نگو كه توي اين مدت بهش فكر نمي كردي؟ مهيار، تو ...
    مهيار آشفته حرفش را قطع كرد و گفت :
    - سهيل خواهش مي كنم!
    - مهيار تو از چي مي ترسي؟
    - از هيچي.
    - پس چي؟ ... هان، نكنه غرورت اجازه نمي ده اعتراف كني كه ...
    - سهيل بس كن!
    و سرش را در دست گرفت. سهيل كمي آرام شد و گفت :
    - معذرت مي خوام، نمي خواستم ناراحتت كنم. فقط مي خواستم بگم كه نبايد تاوان گذشته ت رو پس بدي.
    مهيار بي توجه به حرف او پرسيد :
    - تو از كجا فهميدي؟
    - چي رو؟! ... آهان،فهيمدنش زياد هم سخت نبود. دختر مردم رو با اين نگاهات كشتي!
    مهيار لبخندي زد و آرام گفت :
    - سهيل، حتي جرات گفتنش رو ندارم، فكر نمي كردم تا اين حد بهش علاقه پيدا كنم! اومده بودم اينجا تا همين رو بهت بگم. بدجوري سر دو راهي موندم. كاش دختر فرهاد نبود، شايد اينطوري موضوع كمي برام فرق مي كرد.
    - چه فرقي مي كرد؟
    - خيلي برام راحتتر بود.
    سهيل خنديد و گفت :
    - هنوزم باورم نمي شه كه تو عاشق شدي!
    - چرا نمي شه؟! چه طور تو آدم به اين زمختي گفتي عاشق شدي من باورم شد. اما عاشق شدن منو باور نمي كني!
    - مهيار ممنونم. از گفتن اين موضوع خيلي مي ترسيدم. از اينكه اين طوري تمومش كردي خيلي خوشحالم.
    - چي رو تمومش كردم، تازه همه چيز شروع شده!
    - مي دونم. اما بيشتر از بابت تو نگران بودم، باور كن اگه مخالفت مي كردي سعي مي كردم همه چيز رو فراموش كنم.
    - ديوانه! منو بگو كه اومده بودم اينجا از كي كمك بگيرم! تو با اين كارت مشكل منو دو برابر كردي.
    - چرا؟
    - تو كه مي دوني زن دادشم اونقدر از من متنفره كه حتي دخترش رو هم پيش من نمي فرستاد. چند ساليه كه اصلا نديدمش، حالا تو بگو چه طوري بعد از اين همه مدت برم منزلشون و بگم كه اومدم تنها دخترشون رو واسه دوستم خواستگاري كنم؟!
    - مي گي من چي كار كنم؟ مي دوني فعلا دلم نمي خواد به اين چيزهاش فكر كنم. تو فكر مي كني نظر نگين راجع به من چي باشه؟
    - اونو نمي دونم، اما خودم موندم كه آخه چه وجه اشتراكي بين تو و نگين وجود داره. هر طور فكرش رو مي كنم، وجدانم قبول نمي كنه كه نگينمو دست آدم غول تشني مثل تو بسپارم.
    سهيل داد زد :
    - اي خدا، كس ديگه اي نبود سر راه من قرار بدي؟!
    بعد به مهيار كه سرجايش باز مي گشت نگاه كرد و پرسيد :
    - مهيار، به نظرت چند درصد راضيه؟
    مهيار پاسخش را نداد و او ادامه داد :
    - اگه قبول نكرد چي كار كنم؟
    - هيچي، بشين زانوي غم بغل كن! پُررو، زوركي كه نمي شه! انگار كه نه انگار من عموشم!
    سهيل در عالم خودش بود و بي توجه به او گفت :
    - مي گي ..
    - اَه! ... بگير بخواب ديگه خير سرم گفتم مي آم اينجا يه راه حلي سر راهم مي ذاري، نمي دونستم تازه يه مشكل هم به مشكل خودم اضافه مي كني!
    روي تشك دراز كشيد و با لحن جدي گفت :
    - خدا وكيلي توي رفاقت تو جز دردسر .واسه من چي داشتي؟
    و به صورت متفكر او خنديد. سهيل شرمنده لبخندي زد و گفت :
    - نوكرتم. هر كاري از دستم بر بياد برات انجام مي دم.
    - خيلي برات متاسفم چون احتياجت به كسي افتاده كه خودش سنگ راهته . مثل خودم خيلي بد اقبالي. نگين هم كه راضي باشه، بعيد مي دونم بتوني با زن داداشم كنار بياي. اگه بفهمه! آخه پسر اين همه دختر حالا چرا نگين؟!
    به پهلو چرخيد و سوالش را با سوال جواب داد :
    - اين همه دختر حالا چرا آوا؟
    مهيار دستش را به پيشاني گذاشت و گفت :
    - خودم هم نمي دونم. فقط ار فرهاد خجالت مي كشم. از رويارويي با اونه كه دو دلم. حتما بهم مي گه اين بود امانتداريت؟!
    - پس مي خواي چيكار كني؟
    - مي رم تهران و با مهرداد صحبت مي كنم، اول بهتره اونو تو جريان بذارم. گره كار هردومون تنها به دست مهرداد باز مي شه.
    - باشه هرچي تو بگي.
    پتو را كنار زد و نشست و گفت :
    - من ديگه خوابم نمي بره. خواب از سرم پريد. چيزي مي خوري برات بيارم؟
    - نه ممنون.
    - شام كه نخوردي!
    - اشتها ندارم.
    - چاي چطور؟ آب جوشه. مي خوري برم دم كنم؟
    - آره لطفا ليواني باشه.
    ساعت هفت صبح مهيار به مقصد تهران حركت كرد. در طول مسير به تمام اتفاقات افتاده فكر مي كرد. از روزي كه آوا و نگين رفته بودند يك لحظه هم نتوانسته بود از فكرش بيرون بيايد.
    اولين بار در زندگيش بود كه مي ديد كسي تا اين حد، فكرش را به خود مشغول كرده است. حتي موقع كار هم نتوانسته بود از فكر و خيال او بيرون بيايد. اين يكماه و چند هفته برايش به اندازه عمري گذشته بود. تجربه يك عشق برايش در اين سن كمي خنده دار مي آمد. اما فهميده بود ساعتها فكر كردن به او چقدر برايش دلنشين و خواستني است. خيال او هر زماني به سراغش مي آمد با ميل و راغب پذيرايش مي شد و ناراحتش نمي كرد. حتي اگر موقع كار اين خيال خوش در سرش مي چرخيد. همه چيز بدون او و خيال او، اهميت و معناي واقعي خود را از دست داده بود. براي نخستين بار حس مي كرد كه از تكرار و مرور خاطره اي در ذهنش نه تنها خسته و كسل نمي شود بلكه دوست داشت آن را هر روز و هر ساعت تكرار و تكرار كند. هر چند آن خيال يك حرف كوتاه يا نگاه زودگذري بوده باشد. حس مي كرد فكر كردن يك روز تنها به چشمهاي او مي ارزد به تمام لحظاتي كه در عمرش گذرانده بود. هم خوشحال بود و هم دلگير! درست نمي دانست از كجا شروع شد! تنها موقعي فكرش در ذهنش خانه كرد كه چشمهايش را بست و از لبخند او، ناخودآگاه لبخندي گوشه لبهايش نشست. مثل ديوانه ها!
    يكدفعه صداي آوا در گوشش پيچيد (چقدر فرصت طلبيد!) با طمانينه لبخندي زد. يك لحظه در آيينه كه نگاه كرد در نظرش چشمهاي آوا نقش بست. با همان نگاه كودكانه در چشمهايش خيره شده بود و دليل آن همه نگاه را بر خود جستجو مي كرد. تا چند دقيقه به مرور دوباره آن لحظات شيرين گذراند. سرش را برگرداند و با ديدن تلفن برخاست، سريع شماره مهرداد را گرفت و منتظر صداي او روي لبه تخت نشست. خود مهرداد گوشي را برداشت و با او چند دقيقه اي صحبت كرد. نمي دانست از كجا شروع كند و اصلا چگونه بايد به او بگويد؟! مهرداد از اينكه او بي خبر وارد تهران شده بود ابراز تعجب كرد و با نگراني پرسيد :
    - اتفاقي افتاده؟!
    خنديد و گفت :
    - نگران نباش اتفاق كه افتاده، اما اتفاق بدي نيست. خيره.
    - خدا رو شكر.
    - مهرداد مي خواستم ببينمت.
    مهرداد از لحن حرف زدنش جا خورد. گفت :
    - حتما، خودم بيشتر مشتاق ديدنتم، الان كجايي؟
    - تو آپارتمان خودم.
    -خب، پس اگه الان جايي نمي خواي بري من مي آم اونجا. فقط يه كم طول مي كشه. برم يكي يكدونم رو بيارم كه اگه بفهمه تو اومدي اينجا بال در مي آره.
    - نه مهرداد جان، اگه مي شه تنها بيا، مي خوام تنها باهات صحبت كنم.
    مهرداد متعجب تر از قبل كمي مِن مِن كرد، آمد سوال ديگري كند كه منصرف شد و پيش خود گفت كه حتما موضوع مهمي است كه بخاطرش از آنجا تا تهران كوبيده است. با گفتن من تا نيم ساعت ديگه اونجام. سريع به سمت آپارتمان او حركت كرد.
    دو هفته اي مي شد كه نگين از ماجرا خبر دار شده بود. اما نه پدر و نه مادرش حتي اشاره كوچكي به اين موضوع نمي كردند و او در سكوت هر دوي آنها، بي پناه و كلافه مانده بود. از هر دوي آنها عصباني بود. نمي دانست چگونه به آنها بگويد كه از موضوع مطلع شده است و آنها را از اين سكوت عذاب آور بيرون بياورد. هنگامي كه براي آوا جريان را تعريف كرد با تعجب ديد كه او با آن اندازه اي كه خودش از شنيدنش جا خورده بود، متعجب نشد. فقط كمي چشمهايش را از هم گشود، بعد بلند خنديد و سر به سر نگين گذاشت و مرتب مي گفت :
    - ديدي نگين خانم حق با كي بود. نگفتم طرف حسابي دلش پهلوي تو گيره. من بي دليل حرفي رو نمي زنم.
    - آخه اصلا نشون نمي داد. من هنوزم باورم نمي شه. اين چه جورشه ديگه؟! بيشتر فكر مي كردم كه باهام پدر كشتگي داره! فقط لجم رو در مي آورد، تا اينكه بخواد ابراز علاقه كنه و ... واي! تازه ازم خواستگاري هم بكنه!!
    - خب حالا نظرت چيه؟
    - در مورد پيشنهادش يا خودش؟
    - هر دوش.
    نگين خنديد :
    - باور كن حتي نمي تونم فكرش رو كنم، چه برسه به اينكه بخوام در مورد ازدواج با اونو و اين حرفا ... آخه همه چيز خيلي يه هويي پيش اومد!
    - خب حالا بشين فكرش رو بكن.
    - آوا! چقدر راحت مي گي!
    - من فكر مي كنم سهيل ارزش اينو داره كه بشيني درست در مورد خودش و پيشنهادش فكر كني. اون ماهان نيست كه يه حرفي رو روي هوا زده باشه و دلت رو با وعده هاي الكي و صدتا يه غازش خوش كنه.
    - همچين هم كه تو در مورش حرف مي زني نيست، به نظر من خيلي هم تودار و بدجنسه!
    آوا خنديد :
    - توداري كه بد نيست. در ثاني ممكنه چون دوست چندين ساله عموت بوده نمي خواسته كه رك و راست همه چي رو به خودت بگه و علاقه ش رو مستقيم بيان كنه.
    - نمي دونم. فعلا مسئله اينجاست كه نه مامانم و به بابا هيچ كدومشون انگار نمي خوان حرفي بزنن. وقتي توي راه پله ها حرفهاشون رو شنيدم، نرفتم تو خونه برگشتم دوباره شركت. شب منتظر بودم حرف بزنن. اما هيچ كدوم به حرف نيومدن. الان درست دو هفته س! نمي دوني مامانم چقدر عصبي بود. تازه داره تك تك ماجراهاي قبل رو مي كشه وسط و آتيش خاموش گذشته رو دوباره شعله ور مي كنه. هر چي دلش خواست به عموم گفت. نزديك بود دعواشون هم بشه! فعلا كه موضوع مسكوت مونده.
    آوا، گاه گداري از نگين در مورد اين اختلاف خانوادگيشان كه باعث جدايي هميشه مادر و عمويش شده بود، اشاره اي مي كرد مي شنيد اما وقتي مي ديد نگين به طور شفاف در مورد اين موضوع حرف نمي زند در اين رابطه زياد كنجكاوي نمي كرد. از موقعي كه مهيار را ديده بود دوست داشت كه حقيقت را بداند و مشكل آنها برايش به صورت معما در آمده بود. اما باز هم در اين باره چيزي نپرسيد چون مي دانست كه اگر نگين مايل به گفتن بود خودش تا به حال همه چيز را گفته بود. براي اينكه حواس خودش را هم پرت كند گفت :
    - پس معلومه هچين بدت هم نمياد!
    - راستش رو بخواي ... آره ازش بدم نمي آد. پسر خوبيه، هم اخلاقش هم قيافه اش. از اونهايي كه تو همون برخورد اول توي دل مي شينه.
    - پس بدو بدو مبارك بادا .. ايشا ...
    - اِ آوا تو هم! ... دلت خوشه ها!
    نگين بالاخره بحث را باز كرده بود و با مادرش صحبت كرده و گفته بود كه نبايد اين موضوع را از او پنهان مي كردند. مادرش نمي خواست باور كند كه نگين، خودش موضوع را شنيده است و فكر مي كرد كه مهيار به او گفته است. اين موضوع، نگين را عصبي تر مي كرد و هر روز در خانه، جنگ و جدال بر پا بود. اين چند روز، به طور جدي در مورد سهيل فكر كرده بود و مي ديد واقعاً ارزش اين را دارد كه به خاطرش هر كاري كه مي تواند انجام دهد. كاري كه هرگز به خاطر ماهان انجام نداده بود. دوست نداشت كه مادرش درباره او هم، مثل ماهان فكر كند. از مادرش خواست كه اجازه بدهد، حداقل سهيل را از نزديك ببيند و بعد درباره او قضاوت كند. دوست داشت كه سهيل را ببيند، و مطمئن بود كه با ديدن رفتار او و شنيدن صحبت هايش، نظرش تغيير خواهد كرد.
    وقتي نگين گفته بود كه مخالفت او به خاطر كينه اي است كه از عمويش دارد، مادرش حرف او را تكذيب كرد و گفت كه آن جريان هيچ ارتباطي به اين موضوع ندارد و گفته بود :
    - نگين، تو هنوز خيلي بچه اي و نمي فهمي، فكر كردي زندگي به همين راحتي هاست!؟ تو يه دختر ناز پرورده اي كه تا به حال به خودش سختي نديده. فكر كردي مي توني بري توي اون ده كوره و دور از ما زندگي كني! نه، اگه بتوني بابات رو هم راضي، من هرگز موافقت نمي كنم؛ چون مي دونم كه خيلي زود پشيمون مي شي.
    - مامان، حالا بذاريد اون بياد، اصلاً ببينيدش. مطمئنم ببينيدش نظرتون عوض مي شه؟
    - ببين توي اين مدت، مهيار، چه طوري مغز تو رو هم شسته! هنوز هيچي نشده تو روي من وايسادي و داري...
    - ماماني، به خدا سهيل از اون جور پسرها كه شما فكر مي كنيد نيست.
    فرنوش به دخترش نگاه كرد و از حرف هاي او، نا خودآگاه لبخندي زد و پرسيد :
    - دوستش داري؟
    نگين يكه خورد! سرش را كمي به طرف راست كج كرد و گفت :
    - مي ذاريد بياد؟
    فرنوش كمي مكث كرد و روي حرفش تاكيد كرد :
    - با اومدنش به اينجا مخالفتي ندارم؛ اما من تمام حرف هايي كه به تو زدم، به اون هم مي گم. اون وقت اگه تونست كه بياد اينجا زندگي كنه و يه خونه براي تو همين جا گرفت، اون وقت بعد...
    فرنوش، از لبخند عميقي كه بر صورت دخترش نشست، حرفش را قطع كرد و خودش هم لبخندي زد و سري به طرفين تكان داد. نفس عميقي كشيد و با ناراحتي، چيزي را زير لب، نجوا كرد.
    مهيار بعد از ديدار مهرداد، به اصفهان بازگشت. در فاصله اين چند هفته، مرتب با مهرداد در تماس بود. وقتي از مهرداد شنيد كه بالاخره خانمش كوتاه آمده و رضايت داده كه سهيل به منزلشان بيايد؛ سريع، اين خبر خوشحال كننده را به سهيل داد تا خود را براي رفتن آماده كند.
    مهيار با او به تهران بازگشت؛ اما حاضر نشد، در شب مراسم خواستگاري، او را همراهي كند. به سهيل هم گفت كه با آمدنش، كينه و كدورت هاي گذشته را زنده خواهد كرد و مراسم خواستگاري، تبديل به مراسم مرافعه و بحث هاي بيهوده خواهد شد.
    سهيل، دل تو دلش نبود و استرس زيادي داشت. وقتي از اتاق خارج شد، مهيار به طرف او برگشت و با لبخند تحسين آميزي نگاهش كرد. سهيل يقه اش را ميزان كرد و پرسيد :
    - چه طور شدم؟ بهم مي آد؟
    مهيار به شوخي، سر تا پايش را برانداز كرد و گفت :
    - هي! بدك نيست؛ با اين همه تلاش، باز هم نگين از سرت زياده.
    سهيل نگاهش كرد و مهيار خنديد.
    - استرس داره خفه م مي كنه، به جاي قوت قلب دادنته!
    به ساعتش نگاهي انداخت و با دلشوره گفت :
    - مهيار بلند شو، داره دير مي شه؛ دسته گل هم نخريديم.
    مهيار، با طمانينه برخاست و گفت :
    - دسته گل رو كه من سفارش دادم؛ فقط بايد بريم بگيريم.
    - خب، توي اين ترافيك كوفتي تهران كه حالا حالاها نمي رسيم.
    - خب چه خبرته! يه لحظه صبر كن، من پيرهنم رو اتو بزنم؟
    سهيل با نگاهي متعجب، به سمتش برگشت و چهره اش عصبي بود. مهيار بلند خنديد و گفت :
    - شوخي كردم ترشيده؛ برو ماشين رو بزن بيرون، منم الان اومدم.
    سهيل در حالي كه بيرون مي رفت، ناليد :
    - اي خدا اين رو زودتر به روز من گرفتارش كن تا تلافي شو سرش در بيارم. مهيار لفتش ندي ها!؟ جان هر كي رو مي پرستي نذار جلسه اول ضايع بشيم.
    مهيار از اتاق داد زد :
    - جان كسي رو كه من مي پرستمش قسم نده!
    سهيل خنديد و بلند گفت :
    - اِ، اينجورياست!؟
    جلوي گل فروشي كه رسيدند، مهيار ماشين را پارك كرد و گفت :
    - چرا نشستي!؟ نكنه من بايد برم دسته گل رو هم بگيرم!
    - تو سفارش دادي !... وَ اَه! خب خودم مي رم. حالا چي سفارش دادي؟
    - هي داماد ما رو باش!... يك دسته غنچه گل سرخ.
    سهيل پايين پريد. مهيار رفتن او را با خنده دنبال كرد و بعد دستش را زير چانه زد و در فكر فرو رفت؛ تصميم گرفته بود، بعد از مراسم امشب، جريان را به مهرداد بگويد، تا او هم با فرهاد صحبت كند. از تصور دوباره چهره آوا، تبسمي دلنشين بر لبانش نشست. چه قدر براي ديدارش بي قرار بود و حال سهيل را خوب مي فهميد. سهيل با دسته گل زيبايي، بيرون آمد و داشت آن را برانداز مي كرد. وقتي نشست، مهيار ماشين را روشن كرد و گفت :
    - چرا اين طوري بهش نگاه مي كني؟!
    - خيلي بزرگ نيست؟
    - يه چيزي سفارش دادم كه به هيكلت هم بخوره!
    - بگو، امشب هر چي دلت مي خواد بگو. از اين فرصت، خوب استفاده كن كه از اين بهتر فرصت گيرت نمي آد.
    - اين ديگه آخر دسته گُله؛ سفارشي درستش كرده! اون وقت روش عيب مي ذاري! تو كه عرضه شو نداشتي كه حتي ازش بپرسي كه چه گلي رو دوست داره، لازم نكرده ايراد الكي هم بگيري.
    بعد، سر تا پايش را نگاه كرد و دوباره لبخندي به استرس و دلهره اي كه در رفتارش نمايان بود، زد. سهيل گفت :
    - چرا امشب به من نگاه مي كني، مي خندي!؟
    - از اين دست پاچه شدنت خنده م مي گيره؛ دلم مي خواست ازت فيلم مي گرفتم، تا بعدها بنشينم و به اين روز، كلي بخنديم.
    - تو دعا كن امشب به خير و خوشي بگذره؛ اون وقت خودم يه فيلم كمدي سه ساعته از خودم مي سازم و مي دم هر شب بذار و پاش قهقهه بزن.
    مهيار خنديد و با سرعت، به سمت خانه مهرداد، حركت كرد. وقتي در چند قدمي خانه مهرداد رسيدند، ماشين را گوشه اي پارك كرد و گفت :
    - برو سهيل، همين جاست.
    سهيل، پياده شد و سرش را دوباره داخل ماشين كرد و با نگراني گفت :
    - مهيار، كاش تو هم مي اومدي؟
    - مطمئنم كه اين طور بهتره؛ نگران نباش، برو.
    دو ساعتي مي شد كه نگين رسيده بود و يكريز و بدون وقفه، صحبت كرده بود. با كمك آوا، بشقابش را برداشت و همراه او به سمت آشپزخانه راه افتاد و گفت :
    - وقتي ديدمش، تازه فهميدم كه چه قدر دلم هواشو كرده!
    آوا برگشت و لبخندي زد. نگين، روي صندلي نشست. به آوا كه كنار سماور ايستاده بود و چاي مي ريخت نگاه كرد و در فكر سهيل ادامه داد :
    - فقط به مامانم نگاه مي كردم كه ببينم عكس العملش با ديدن اون چيه؛ معلوم بود خيلي خوشش اومده. اين قدر مودب و آقامنش شده بود كه نزديك بود از خنده بتركم؛ دوست داشتم مثل همون جا كه مرتب شوخي مي كرد و سربه سرمون مي ذاشت باشه، حداقل يه كم با حال تر؛ اما انگار يكي ديگه شده بود! خيلي خشك و رسمي شده بود، چند بار نزديك بود از دهنم بپره كه يه چيزي بهش بگم؛ اما دلم براش سوخت و بي خيال شدم.
    كمي مكث كرد و آهي كشيد و ادامه داد :
    - نمي دونم چي مي شه؛ اما اون طور كه مامان سوال و جوابش كرد؛ از صد تا نه گفتن هم بدتر بود. بهش گفت دختر من نمي تونه بياد اون جا و توي اون شرايط زندگي كنه؛ مي تونيد بياييد تهران زندگي كنيد و كارتون رو منتقل كنيد اين جا؟ سهيل اول يه نگاهي به من انداخت و بعد به مامان جواب داد خانوم فرداد، مهرداد خان مي دونن كه تمام زندگي من اون جاست؛ اگر هم بدونم كه نگين خانوم نمي تونند اون جا زندگي كنن، من وعده الكي نمي دم كه بعد بزنم زيرش. من فقط مي خوام كه نگين رو خوشبخت كنم؛ اگر نگين راضي نباشه، خودم حاضر نيستم كه عمري مجبورش كنم با شرايط من بسوزه و بسازه. ... مي دوني آوا، يه كم از اين حرفش سرد شدم.
    - دروغ كه نگفته؛ خب حقيقت رو گفته. اگه برات بلف زده بود بايد ناراحت مي شدي. بشين خوب فكرهاتو بكن؛ اگر واقعاً دوستش داري بالاخره يه كم مشكلات هم بايد تحمل كني.
    - فكر مي كردم اگه مامان بهش مي گفت كه يه خونه اين جا واسه م بگيره قبول مي كنه؛ اما صاف گفت نه نمي تونم. اگر هم بخوام اين كار رو كنم مدت زمان زيادي لازم دارم. مامان انگار خوشحال شد كه به هدفش رسيده؛ بعد كه رفت گفت هر چي باشه اينم دوست و همنشين عموته؛ عين همون سر سخت و يكدنده! بعدش هم گفت، اگه جواب منو مي خواي، مي گم نه؛ چون دختر خودم رو مي شناسم. اما بابام چيزي نگفت و فقط بهم گفت خوب فكرهاتو بكن؛ زندگي خودته. اما به مامان گفت اين جوري كه تو در مورد شرايط زندگي اون جا فكر مي كني اشتباهه، از زندگي در تهران و اين آب و هوا خيلي بهتر و راحت تره، منم اگه مي تونستم ول مي كردم مي رفتم همون جا، همون طور كه مهيار بعد از چند سال زندگي تو كانادا، تونست بره اون جا زندگي كنه. اما مامان گفت برادرت لازم نكرده كه براي دختر من تصميم بگيره، اون اگه راست مي گه و خيلي مرده، يه فكري به حال خودش مي كرد كه بعد از سي و خورده اي سال، هنوز مجرده، يعني در واقع، هيچ زن شهري اي زير بار زندگي در اون جا نمي ره؛ بايد برن يه دختر از همون جاها بگيرن كه تحمل زندگي اونجا رو داشته باشه؛ نه يكي مثل دختر من! بابا گفت نگين اگه راضي باشه، من حرفي ندارم؛ چون سهيل و خانواده اش رو از بچگي مي شناسم و به اندازه مهيار به او اعتماد دارم. تازه، نگين كه با وجود مهيار اون جا تنها نيست؛ از اين بابت، شش دانگ خيالم راحت است. بعد هم به من گفت عزيزم تو تنها به اين فكر كن و ببين كه مي توني به دور از ما و تو اون محيط زندگي كني؛ و گرنه ضمانت خوشبخت شدنت در كنار سهيل رو خودم مي دم. من به اندازه مهيار، به اون و حرف هاش اطمينان دارم.
    آوا، دستش را زير چانه زده بود و داشت به حرف هاي نگين گوش مي داد؛ به اين فكر مي كرد كه واقعاً تنها يك راه وجود دارد كه يك نفر، عشق داشته اش را فراموش كند، و آن هم به دست آوردن يك عشق عالي و بزرگ تر ديگر است.
    - نمي دونم. فعلا مسئله اينجاست كه نه مامانم و به بابا هيچ كدومشون انگار نمي خوان حرفي بزنن. وقتي توي راه پله ها حرفهاشون رو شنيدم، نرفتم تو خونه برگشتم دوباره شركت. شب منتظر بودم حرف بزنن. اما هيچ كدوم به حرف نيومدن. الان درست دو هفته س! نمي دوني مامانم چقدر عصبي بود. تازه داره تك تك ماجراهاي قبل رو مي كشه وسط و آتيش خاموش گذشته رو دوباره شعله ور مي كنه. هر چي دلش خواست به عموم گفت. نزديك بود دعواشون هم بشه! فعلا كه موضوع مسكوت مونده.
    آوا، گاه گداري از نگين در مورد اين اختلاف خانوادگيشان كه باعث جدايي هميشه مادر و عمويش شده بود، اشاره اي مي كرد مي شنيد اما وقتي مي ديد نگين به طور شفاف در مورد اين موضوع حرف نمي زند در اين رابطه زياد كنجكاوي نمي كرد. از موقعي كه مهيار را ديده بود دوست داشت كه حقيقت را بداند و مشكل آنها برايش به صورت معما در آمده بود. اما باز هم در اين باره چيزي نپرسيد چون مي دانست كه اگر نگين مايل به گفتن بود خودش تا به حال همه چيز را گفته بود. براي اينكه حواس خودش را هم پرت كند گفت :
    - پس معلومه هچين بدت هم نمياد!
    - راستش رو بخواي ... آره ازش بدم نمي آد. پسر خوبيه، هم اخلاقش هم قيافه اش. از اونهايي كه تو همون برخورد اول توي دل مي شينه.
    - پس بدو بدو مبارك بادا .. ايشا ...
    - اِ آوا تو هم! ... دلت خوشه ها!
    نگين بالاخره بحث را باز كرده بود و با مادرش صحبت كرده و گفته بود كه نبايد اين موضوع را از او پنهان مي كردند. مادرش نمي خواست باور كند كه نگين، خودش موضوع را شنيده است و فكر مي كرد كه مهيار به او گفته است. اين موضوع، نگين را عصبي تر مي كرد و هر روز در خانه، جنگ و جدال بر پا بود. اين چند روز، به طور جدي در مورد سهيل فكر كرده بود و مي ديد واقعاً ارزش اين را دارد كه به خاطرش هر كاري كه مي تواند انجام دهد. كاري كه هرگز به خاطر ماهان انجام نداده بود. دوست نداشت كه مادرش درباره او هم، مثل ماهان فكر كند. از مادرش خواست كه اجازه بدهد، حداقل سهيل را از نزديك ببيند و بعد درباره او قضاوت كند. دوست داشت كه سهيل را ببيند، و مطمئن بود كه با ديدن رفتار او و شنيدن صحبت هايش، نظرش تغيير خواهد كرد.
    وقتي نگين گفته بود كه مخالفت او به خاطر كينه اي است كه از عمويش دارد، مادرش حرف او را تكذيب كرد و گفت كه آن جريان هيچ ارتباطي به اين موضوع ندارد و گفته بود :
    - نگين، تو هنوز خيلي بچه اي و نمي فهمي، فكر كردي زندگي به همين راحتي هاست!؟ تو يه دختر ناز پرورده اي كه تا به حال به خودش سختي نديده. فكر كردي مي توني بري توي اون ده كوره و دور از ما زندگي كني! نه، اگه بتوني بابات رو هم راضي، من هرگز موافقت نمي كنم؛ چون مي دونم كه خيلي زود پشيمون مي شي.
    - مامان، حالا بذاريد اون بياد، اصلاً ببينيدش. مطمئنم ببينيدش نظرتون عوض مي شه؟
    - ببين توي اين مدت، مهيار، چه طوري مغز تو رو هم شسته! هنوز هيچي نشده تو روي من وايسادي و داري...
    - ماماني، به خدا سهيل از اون جور پسرها كه شما فكر مي كنيد نيست.
    فرنوش به دخترش نگاه كرد و از حرف هاي او، نا خودآگاه لبخندي زد و پرسيد :
    - دوستش داري؟
    نگين يكه خورد! سرش را كمي به طرف راست كج كرد و گفت :
    - مي ذاريد بياد؟
    فرنوش كمي مكث كرد و روي حرفش تاكيد كرد :
    - با اومدنش به اينجا مخالفتي ندارم؛ اما من تمام حرف هايي كه به تو زدم، به اون هم مي گم. اون وقت اگه تونست كه بياد اينجا زندگي كنه و يه خونه براي تو همين جا گرفت، اون وقت بعد...
    فرنوش، از لبخند عميقي كه بر صورت دخترش نشست، حرفش را قطع كرد و خودش هم لبخندي زد و سري به طرفين تكان داد. نفس عميقي كشيد و با ناراحتي، چيزي را زير لب، نجوا كرد.
    مهيار بعد از ديدار مهرداد، به اصفهان بازگشت. در فاصله اين چند هفته، مرتب با مهرداد در تماس بود. وقتي از مهرداد شنيد كه بالاخره خانمش كوتاه آمده و رضايت داده كه سهيل به منزلشان بيايد؛ سريع، اين خبر خوشحال كننده را به سهيل داد تا خود را براي رفتن آماده كند.
    مهيار با او به تهران بازگشت؛ اما حاضر نشد، در شب مراسم خواستگاري، او را همراهي كند. به سهيل هم گفت كه با آمدنش، كينه و كدورت هاي گذشته را زنده خواهد كرد و مراسم خواستگاري، تبديل به مراسم مرافعه و بحث هاي بيهوده خواهد شد.
    سهيل، دل تو دلش نبود و استرس زيادي داشت. وقتي از اتاق خارج شد، مهيار به طرف او برگشت و با لبخند تحسين آميزي نگاهش كرد. سهيل يقه اش را ميزان كرد و پرسيد :
    - چه طور شدم؟ بهم مي آد؟
    مهيار به شوخي، سر تا پايش را برانداز كرد و گفت :
    - هي! بدك نيست؛ با اين همه تلاش، باز هم نگين از سرت زياده.
    سهيل نگاهش كرد و مهيار خنديد.
    - استرس داره خفه م مي كنه، به جاي قوت قلب دادنته!
    به ساعتش نگاهي انداخت و با دلشوره گفت :
    - مهيار بلند شو، داره دير مي شه؛ دسته گل هم نخريديم.
    مهيار، با طمانينه برخاست و گفت :
    - دسته گل رو كه من سفارش دادم؛ فقط بايد بريم بگيريم.
    - خب، توي اين ترافيك كوفتي تهران كه حالا حالاها نمي رسيم.
    - خب چه خبرته! يه لحظه صبر كن، من پيرهنم رو اتو بزنم؟
    سهيل با نگاهي متعجب، به سمتش برگشت و چهره اش عصبي بود. مهيار بلند خنديد و گفت :
    - شوخي كردم ترشيده؛ برو ماشين رو بزن بيرون، منم الان اومدم.
    سهيل در حالي كه بيرون مي رفت، ناليد :
    - اي خدا اين رو زودتر به روز من گرفتارش كن تا تلافي شو سرش در بيارم. مهيار لفتش ندي ها!؟ جان هر كي رو مي پرستي نذار جلسه اول ضايع بشيم.
    مهيار از اتاق داد زد :
    - جان كسي رو كه من مي پرستمش قسم نده!
    سهيل خنديد و بلند گفت :
    - اِ، اينجورياست!؟
    جلوي گل فروشي كه رسيدند، مهيار ماشين را پارك كرد و گفت :
    - چرا نشستي!؟ نكنه من بايد برم دسته گل رو هم بگيرم!
    - تو سفارش دادي !... وَ اَه! خب خودم مي رم. حالا چي سفارش دادي؟
    - هي داماد ما رو باش!... يك دسته غنچه گل سرخ.
    سهيل پايين پريد. مهيار رفتن او را با خنده دنبال كرد و بعد دستش را زير چانه زد و در فكر فرو رفت؛ تصميم گرفته بود، بعد از مراسم امشب، جريان را به مهرداد بگويد، تا او هم با فرهاد صحبت كند. از تصور دوباره چهره آوا، تبسمي دلنشين بر لبانش نشست. چه قدر براي ديدارش بي قرار بود و حال سهيل را خوب مي فهميد. سهيل با دسته گل زيبايي، بيرون آمد و داشت آن را برانداز مي كرد. وقتي نشست، مهيار ماشين را روشن كرد و گفت :
    - چرا اين طوري بهش نگاه مي كني؟!
    - خيلي بزرگ نيست؟
    - يه چيزي سفارش دادم كه به هيكلت هم بخوره!
    - بگو، امشب هر چي دلت مي خواد بگو. از اين فرصت، خوب استفاده كن كه از اين بهتر فرصت گيرت نمي آد.
    - اين ديگه آخر دسته گُله؛ سفارشي درستش كرده! اون وقت روش عيب مي ذاري! تو كه عرضه شو نداشتي كه حتي ازش بپرسي كه چه گلي رو دوست داره، لازم نكرده ايراد الكي هم بگيري.
    بعد، سر تا پايش را نگاه كرد و دوباره لبخندي به استرس و دلهره اي كه در رفتارش نمايان بود، زد. سهيل گفت :
    - چرا امشب به من نگاه مي كني، مي خندي!؟
    - از اين دست پاچه شدنت خنده م مي گيره؛ دلم مي خواست ازت فيلم مي گرفتم، تا بعدها بنشينم و به اين روز، كلي بخنديم.
    - تو دعا كن امشب به خير و خوشي بگذره؛ اون وقت خودم يه فيلم كمدي سه ساعته از خودم مي سازم و مي دم هر شب بذار و پاش قهقهه بزن.
    مهيار خنديد و با سرعت، به سمت خانه مهرداد، حركت كرد. وقتي در چند قدمي خانه مهرداد رسيدند، ماشين را گوشه اي پارك كرد و گفت :
    - برو سهيل، همين جاست.
    سهيل، پياده شد و سرش را دوباره داخل ماشين كرد و با نگراني گفت :
    - مهيار، كاش تو هم مي اومدي؟
    - مطمئنم كه اين طور بهتره؛ نگران نباش، برو.
    دو ساعتي مي شد كه نگين رسيده بود و يكريز و بدون وقفه، صحبت كرده بود. با كمك آوا، بشقابش را برداشت و همراه او به سمت آشپزخانه راه افتاد و گفت :
    - وقتي ديدمش، تازه فهميدم كه چه قدر دلم هواشو كرده!
    آوا برگشت و لبخندي زد. نگين، روي صندلي نشست. به آوا كه كنار سماور ايستاده بود و چاي مي ريخت نگاه كرد و در فكر سهيل ادامه داد :
    - فقط به مامانم نگاه مي كردم كه ببينم عكس العملش با ديدن اون چيه؛ معلوم بود خيلي خوشش اومده. اين قدر مودب و آقامنش شده بود كه نزديك بود از خنده بتركم؛ دوست داشتم مثل همون جا كه مرتب شوخي مي كرد و سربه سرمون مي ذاشت باشه، حداقل يه كم با حال تر؛ اما انگار يكي ديگه شده بود! خيلي خشك و رسمي شده بود، چند بار نزديك بود از دهنم بپره كه يه چيزي بهش بگم؛ اما دلم براش سوخت و بي خيال شدم.
    كمي مكث كرد و آهي كشيد و ادامه داد :
    - نمي دونم چي مي شه؛ اما اون طور كه مامان سوال و جوابش كرد؛ از صد تا نه گفتن هم بدتر بود. بهش گفت دختر من نمي تونه بياد اون جا و توي اون شرايط زندگي كنه؛ مي تونيد بياييد تهران زندگي كنيد و كارتون رو منتقل كنيد اين جا؟ سهيل اول يه نگاهي به من انداخت و بعد به مامان جواب داد خانوم فرداد، مهرداد خان مي دونن كه تمام زندگي من اون جاست؛ اگر هم بدونم كه نگين خانوم نمي تونند اون جا زندگي كنن، من وعده الكي نمي دم كه بعد بزنم زيرش. من فقط مي خوام كه نگين رو خوشبخت كنم؛ اگر نگين راضي نباشه، خودم حاضر نيستم كه عمري مجبورش كنم با شرايط من بسوزه و بسازه. ... مي دوني آوا، يه كم از اين حرفش سرد شدم.
    - دروغ كه نگفته؛ خب حقيقت رو گفته. اگه برات بلف زده بود بايد ناراحت مي شدي. بشين خوب فكرهاتو بكن؛ اگر واقعاً دوستش داري بالاخره يه كم مشكلات هم بايد تحمل كني.
    - فكر مي كردم اگه مامان بهش مي گفت كه يه خونه اين جا واسه م بگيره قبول مي كنه؛ اما صاف گفت نه نمي تونم. اگر هم بخوام اين كار رو كنم مدت زمان زيادي لازم دارم. مامان انگار خوشحال شد كه به هدفش رسيده؛ بعد كه رفت گفت هر چي باشه اينم دوست و همنشين عموته؛ عين همون سر سخت و يكدنده! بعدش هم گفت، اگه جواب منو مي خواي، مي گم نه؛ چون دختر خودم رو مي شناسم. اما بابام چيزي نگفت و فقط بهم گفت خوب فكرهاتو بكن؛ زندگي خودته. اما به مامان گفت اين جوري كه تو در مورد شرايط زندگي اون جا فكر مي كني اشتباهه، از زندگي در تهران و اين آب و هوا خيلي بهتر و راحت تره، منم اگه مي تونستم ول مي كردم مي رفتم همون جا، همون طور كه مهيار بعد از چند سال زندگي تو كانادا، تونست بره اون جا زندگي كنه. اما مامان گفت برادرت لازم نكرده كه براي دختر من تصميم بگيره، اون اگه راست مي گه و خيلي مرده، يه فكري به حال خودش مي كرد كه بعد از سي و خورده اي سال، هنوز مجرده، يعني در واقع، هيچ زن شهري اي زير بار زندگي در اون جا نمي ره؛ بايد برن يه دختر از همون جاها بگيرن كه تحمل زندگي اونجا رو داشته باشه؛ نه يكي مثل دختر من! بابا گفت نگين اگه راضي باشه، من حرفي ندارم؛ چون سهيل و خانواده اش رو از بچگي مي شناسم و به اندازه مهيار به او اعتماد دارم. تازه، نگين كه با وجود مهيار اون جا تنها نيست؛ از اين بابت، شش دانگ خيالم راحت است. بعد هم به من گفت عزيزم تو تنها به اين فكر كن و ببين كه مي توني به دور از ما و تو اون محيط زندگي كني؛ و گرنه ضمانت خوشبخت شدنت در كنار سهيل رو خودم مي دم. من به اندازه مهيار، به اون و حرف هاش اطمينان دارم.
    آوا، دستش را زير چانه زده بود و داشت به حرف هاي نگين گوش مي داد؛ به اين فكر مي كرد كه واقعاً تنها يك راه وجود دارد كه يك نفر، عشق داشته اش را فراموش كند، و آن هم به دست آوردن يك عشق عالي و بزرگ تر ديگر است.
    آوا، از ساعت هشت و نيم وارد شركت شده بود. تا نزديكي هاي ظهر، پيش بچه ها ماند و بعد از آنها خداحافظي كرد و به خانم ناصري كه مي خواست نهار، نگهش دارد، گفت كه نگين منتظرش است و براي نهار خانه آنها دعوت است. وارد راهرو كه شد، يك دفعه نگين را ديد كه از بالاي راه پله ها صدايش زد و گفت :
    - پس كجايي؟ تمام شركت و دنبالت زير پا گذاشتم!
    - توي سالن همايش بودم؛ اين جا چه كار مي كني؟!
    نگين با عجله گفت :
    - هنوز هم كار داري؟
    - نه، داشتم مي اومدم...
    نگين نگذاشت حرفش را تمام كند، با خوشحالي دستش را كشيد و گفت :
    - اگه كار هم داشتي نمي ذاشتم بموني؛... بدو ديگه...
    - صبر كن ببينم... خُله، دستم درد گرفت؛ ديوونه حداقل بگو كجا داري مي ري؟
    - حالا بيا، پايين منتظرمونن؛ بيچاره ها زير پاشون علف سبز شد!
    آوا گيج شده بود، سر از كارهايش در نمي آورد. نگين ديگر جوابش را نمي داد و زودتر از او بيرون رفت. وقتي از شركت بيرون آمدند؛ تعجب آوا چند برابر شد. روبروي شركت، مهيار را ديد كه، دست به سينه، به ماشينش تكيه داده بود و داشت با سهيل حرف مي زد. آوا گفت :
    - عموت و سهيل اين جا چه كار مي كنند!؟!
    نگين خنديد :
    - منم مثل تو از همه جا بي خبر.
    آوا از دور به مهيار نگاه كرد و يك دفعه به ياد حرف نگين افتاد وقتي ديدمش، تازه فهميدم كه چقدر دلم هواشو كرده!
    بلوز اسرت يقه گردي پوشيده بود. آوا در دل گفت چه قدر رنگ سرمه اي بهش مي آد. مهيار با ديدن آنها، لبخندي زد، سهيل هم به طرفشان برگشت و منتظرشان شدند تا از خيابان رد شوند. مهيار، قدمي جلو رفت و از دور، آمدنش را با نگاه بلعيد. سهيل آهسته پرسيد :
    - استاد؛ توي اين لحظه چه حالي داريد؟
    - هيچي، فقط قلبم داره از جا كنده مي شه.
    - چشم تون روشن.
    مهيار با گوشه چشم، نگاهش كرد :
    - چشم و دلتون روشن... چيه، پُررو شدي؟! به همين زودي عجز و لابه هاي صبح يادت رفت؟! نگين رو بر مي گردونم خونه ها.
    - ما چاكر شما هم هستيم.
    آوا به هر دو سلام كرد و حال شان را پرسيد. بعد به مهيار گفت :
    - چه كار مي كنيد با زحمت هاي ما؟
    مهيار، به جاي جواب اين سوال، لبخندي زد و گفت :
    - خيلي بي معرفتيد!... رفتيد و پشت سرتون رو هم نگاه نكرديد! خوب بود حداقل يه سراغي از ما مي گرفتيد؟
    آوا، سرش را زير انداخت و گفت :
    - شرمنده؛ مي دونيد كه اين مدت چه طور در گير و گرفتار بوديم. اين قدر هم بي معرفت نبوديم؛ مرتب جوياي احوال تون هستيم.
    مهيار، به نگين رو كرد و براي اين كه مطمئن شود، از نگين پرسيد :
    - آره نگين جان؟
    نگين خنديد :
    - راست مي گه عمو.
    مهيار لبخند دلنشيني به چهره آوا زد و رو كرد به نگين و گفت :
    - خب حداقل به من هم مي گفتي كه اين مدت، دختر مردم رو بي گناه، متهمش نمي كردم.
    بعد هم حال خانواده اش را پرسيد و آوا هم جوابش را داد. سهيل گفت :
    - خب حالا كجا بريم؟
    مهيار گفت :
    - من يه رستوران دنج و آروم سراغ دارم؛... يا مي تونيم بريم...
    آوا ميان حرفش گفت :
    - من ديگه مزاحم تون نمي شم.
    نگين دلخور گفت :
    - اِ، آوا! تو كه ديگه كاري نداري، مگه قرار نبود بياي خونه ما، خوب چه فرقي مي كنه؛ حالا ناهار رو با هم بيرون مي خوريم.
    - نه نگين؛ من مزاحم تون نمي شم.
    و رو كرد به مهيار و ادامه داد :
    - ... معذرت مي خوام؛ اگه اجازه بديد...
    مهيار چهره در هم كشيد :
    - نه اجازه نمي دم.
    آوا با تعجب نگاهش كرد و مهيار ادامه داد :
    - خوب مي تونيد اول به خونه زنگ بزنيد و توي جريان بذاريدشون؛ بعد حركت مي كنيم.
    - بهشون گفتم كه دير مي آم خونه.
    - خيلي خب؛ پس ديگه بهانه نياريد.
    نگين گفت :
    - وقتي مامانت هم اومد خونه، من زنگ مي زنم و مي گم كه با مايي.
    آوا فهميد كه مهيار، آنها را به قصد اين كه با هم صحبت كنند، بيرون آورده و احساس كرد كه در جمع شان مزاحم است. وقتي روي حرفش پا فشاري كرد، مهيار ناراحت گفت :
    - اين قدر منو اذيت نكن دختر!... يه كم حرف بزرگتر رو گوش كن!
    و در حالي كه به سمت ماشين مي رفت گفت :
    - تا كفرم رو بالا نياورديد؛ سوار شيد. هر كي نيومد، خودش مي دونه! نگين، به دوستت بگو من تازگي ها اعصاب درست و حسابي اي ندارم؛ هر كي باهام زيادي كَل كَل كنه؛ بد مي بينه.
    همه خنديدند و نگين دستش را به سمت ماشين كشيد و گفت :
    - چه قدر طاقچه بالا مي ذاري؛ بيا ديگه؛ خوش مي گذره.
    وقتي آوا سوار شد، مهيار اخم هايش را از هم باز كرد و لبخندي در آيينه تحويلش داد. ماشين كه راه افتاد؛ آهسته به نگين گفت :
    - خيلي لوسي! سر و وضع منو ببين.
    - چشه! خوش به حالت؛ من خيلي خودم رو جلوي آيينه بكشم؛ تازه مي شم مثل قيافه ژوليده تو. اما به خدا خودم هم خبر نداشتم؛ صبح بابام زنگ زد، گفت كه زود كارهامو كنم عمو داره مي آد دنبالم، گفتم براي چي، گفت كه سهيل هم هست، تو هم برو باهاشون يه گشتي بزن. فهميدم كه عمو خواسته ببرتمون بيرون يه گپي با هم بزنيم.
    - خوب حالا من اين وسط چي كاره ام؛ نخودي؟
    - همه كاره. تا به عمو گفتم كه قراره آوا ناهار بياد اينجا؛ گفت چه بهتر! اول مي ريم دنبال آوا، اين طوري منم تنها نيستم و يه هم زبون دارم.
    مهيار لبخند معناداري زد و در آينه نگاهش كرد و گفت :
    - حالا به نظرتون من مي تونم هم زبون خوبي براتون باشم؟
    آوا، از نگاهش خجالت كشيد و تنها لبخندي زد. نگين به بازوي مهيار زد و گفت :
    - چه قدر بد جنسيد؛ به حرف هاي ما گوش مي داديد؟!
    مهيار خنديد و گفت :
    - معذرت مي خوام، مثلاً اينايي كه گفتي در گوشي بود؟!
    سهيل هم برگشت عقب و خنديد. آوا يواشكي به سهيل اشاره اي كرد و گفت :
    - آخي! چه قدر مظلوم شده.
    نگين نگاهي به سهيل انداخت و گفت :
    - آره؛ بهت كه گفتم! اما بهترين فرصته كه تلافي بد جنسي هاشو سرش در بيارم. حالا ببين چه به روزش مي آرم.
    اما بر خلاف گفته نگين، آوا متوجه تغيير رفتار هر دوي شان شده بود، كه چه قدر با هم سنگين و خجالتي صحبت مي كردند. حتي در گفتگوها، حرف هاي يكديگر را تاييد مي كردند و به بحث خاتمه مي دادند.
    وقتي به رستوراني كه مهيار گفته بود، رسيدند، اين فكر در سر آوا افتاد كه چرا مهيار آنها را به اين جا آورده و چه خاطره اي مي تواند از اين مكان داشته باشد؛ حتماً خاطره شيريني كه او را بعد از گذشت اين همه سال، باز هم به اين جا كشانده است. نمي دانست براي چه دلش گرفت؛ يا اين كه به آن خاطره اي كه در ضمير ناخودآگاهش نقش بست، حسادت برد؟ و دلش نخواست كه ذهنش را بي خود مشغول كند؛ خودش مي دانست براي چه از ادامه اين فكر سر باز زد؛ چون مي دانست دلش نمي خواهد او را با هيچ دختري تصور كند.
    بيرون از رستوران، دور چند ميز و صندلي، خانواده نشسته بودند. داخل رستوران شلوغ تر بود؛ گُله به گُله پسر و دختر هاي جواني بودند كه اصلاً به رفتار و آن خنده هاي بلندشان نمي آمد كه زن و شوهر باشند. سهيل جاي دنجي را كنار پنجره و گوشه سالن پيدا كرد و نشست. نگين هم روبرويش نشست. سهيل به طعنه به مهيار گفت :
    - چه جاي دنجي؟!
    مهيار يواشكي نگاهي به اطراف انداخت و گفت :
    - شرمنده؛ باور كنيد اون روزها كه مي اومدم اينجا، اين جوري نبود!... مي خواهيد بريم يه جاي ديگه؟
    همه مخالفت كردند و مهيار و آوا هم كنارشان نشستند. نگين، منو را گرفته بود و داشت به ليست نگاه مي انداخت.
    سهيل و نگين، هر دو چيزي مي خواستند بگويند كه منصرف شدند. آوا فهميد و يك لحظه به مهيار نگاهي انداخت و هر دو نگاهي رد و بدل كردند؛ لبخندي زدند و تصميم گرفتند كه جداي از آنها غذاي شان را بخورند. سهيل با تعجب گفت :
    - كجا؟!
    مهيار در گوش سهيل چيزي گفت و بعد در گوش نگين. نگين نگاهي به سهيل انداخت و گفت :
    - نه گناه داره!
    سهيل لبخندي زد و پرسيد :
    - چي بهش گفتي؟ توطئه چيني در ملاعام!
    مهيار اخم مصنوعي در چهره انداخت وگفت :
    - تو چه كار داري؟ مگه چيزي رو كه به تو گفتم به نگين گفتم!؟
    نگين و سهيل خنديدند و مهيار، آوا را به سمت ديگر سالن راهنمايي كرد. ميزي كنار يك حوض قديمي كه فواره داخل آن شُرشُر مي كرد و اطراف آن را به سبك قهوه خانه هاي قديمي درست كرده بودند. وقتي از كنار ميز و صندلي ها مي گذشتند، آوا نگاه بقيه را متوجه خود ديد و نزديك بود دست و پايش را گم كند.
    از كنار يك ميزي كه سه دختر جوان و بسيار جلف و زننده نشسته بودند، رد شدند. يكي شان، به بغل دستي اش تنه زد و سومي كه پُرروتر از بقيه شان بود، بلند گفت :
    - ببين لامصب چه تيكه اي تور زده!... بپا يه وقت گمش نكني!
    آوا نگاه شان نكرد و نمي دانست كه با كدام شان بود. مهيار صندلي را برايش عقب كشيد و آوا نشست. مهيار هم نشست و يك لحظه به هم نگاه ثابتي انداختند. آوا از داخل ظرف خلال دندان، خلالي برداشت و خود را با آن سرگرم كرد. نوك تيزش را روي بته هاي روميزي كشيد و وانمود كرد كه بي خيال است. مهيار، بر خلاف او، هنوز داشت نگاهش مي كرد. آوا سرش را بلند كرد و او را همان طور ديد؛ مهيار در حالي كه كمي گردنش كج بود و به سمت جلو خم شده بود، لبخند آرام و زيبايي تحويلش داد. آوا به سرگرمي خودش ادامه داد و به اين فكر كرد كه چه قدر دلش براي اين حالت نگاه و چشم هاي خمارش تنگ شده بود. آوا بحث را باز كرد و گفت :
    - حتماً ما كه رفتيم، يه نفس راحتي كشيديد؛ خيلي خسته تون كرديم؛ نه؟
    مهيار نفس عميقي كشيد و طوري نگاهش كرد كه خودش جوابش را گرفت و سرش را زير انداخت و خنديد. مهيار انگار كه با خودش زمزمه كند، گفت :
    - آره واقعاً! كاش مي دونستي كه توي اين مدت، چه به روز من آوردي؟
    آوا از اين حرف دو پهلويش، چيزي نفهميد. فكر كرد كه شوخي مي كند، نگاهي به چهره آرام او انداخت و بي خيال بحث را عوض كرد؛ حال شيلا خانم و پسرش و همين طور حامد و فرزان را پرسيد. مهيار با شنيدن اسم فرزان با ناراحتي گفت :
    - فرزان كه بنده خدا تيرش به سنگ خورد؛ آخرش نتونستن همديگه رو تحمل كنند و طلاق گرفتن.
    آوا با تعجب و ابراز ناراحتي بسيار گفت :
    - جدي مي گيد!؟... آخي!... الان وضع روحيش چه طوره؟
    مهيار لبخند تلخي زد و گفت :
    - جنگ اول به از صلح آخر؛ به نظر من كه فكر عاقلانه اي كردن، خوشحالم كه زودتر به اين نتيجه رسيدن، تا بعد، با داشتن يه بچه مي خواستن تازه قهر و آشتي و دعوا و قشون كشي و اين برنامه ها رو راه بندازن.
    متلك گفتن هاي دخترها، هنوز هم داشت مي آمد و آوا را معذب و كلافه كرده بود. صداي تو دماغي همان دختره پُررو در گوشش زنگ زد :
    - بلد نيستي بيا بشين كنار خودم مخشو تيليت كنم.
    - نه بابا اون بايد بياد به ما درس بده؛ كار كشته بايد باشي تا همچين لقمه چربي رو بتوني از راه به در كني!
    - مُخه رو زده، حالا داره ناز مي آد.
    آوا كلافه و عصبي بود. هر چه تلاش مي كرد كه خودش را به بي خيالي بزند، نتوانست و برگشت و چپ چپ نگاهشان كرد. از لحاظ ديگر هم خوشحال بود كه باعث رشك و حسادت آن ها شده است. اما آنها پرروتر از آني بودند كه فكر مي كرد. نمي دانست كه مهيار هم صداي شان را مي شنود يا نه. اگر هم مي شنيد، وانمود مي كرد كه نمي شنود. او هم داشت نمكداني را ، با دو انگشت، آرام روي ميز مي چرخاند. روبرويش هم، يك اكيپ از پسرهايي نشسته بودند؛ از همان هايي كه نگين به ريخت و قيافه شان تريپ خفن مي گفت، و نگاه هاي هيز يكي از آن ها، داشت حالش را به هم مي زد. پسره، همان طور كه براي اطوار، سيگاري گوشه لبش گذاشته بود، روي صندلي لم داده بود و پشت دود خاكستري سيگارش، زل زده بود و پلك هم نمي زد. آوا كمي جمع و جورتر نشست و خود را پشت شانه هاي پهن مهيار پنهان كرد، تا حداقل از نگاه هاي آن جوجه تيغي در امان باشد.
    يكي از كاركنان آنجا با سيني غذا ، بالاي سرشان ايستاد و تا آمد بشقاب ها را روي ميز بگذارد، مهيار گفت :
    - اميدوارم غذاهاتون هم، مثل حال و هواي اينجا، تغيير نكرده باشه!
    آوا منظورش را فهميد؛ اما گارسن جوان نگاه متعجبي انداخت. مهيار بلند شد و گفت كه ترجيح مي دهند كه همان بيرون غذاي شان را بخورند. آوا از شنيدن اين حرف خوشحال شد و بر خاست. وقتي از كنار ميز دخترها رد مي شدند؛ فهميد كه مهيار به عمد بلند به او مي گفت :
    - اگر مي دونستم رستوران معروف... تبديل به قهوه خونه علي انجيري شده؛ عمراً خانومم رو اين جا نمي اوردم.
    آوا مات نگاهش كرد و از كلمه خانومم كه اين قدر راحت و بدون شك و ترديد بيان كرد؛ يكه خورد.
    لبخند دلنشيني زد و با لذت از حرف او كه دخترها را سر جايشان نشاند، قدم به قدم او گام برداشت.
    گارسن گفت كه زودتر مي گفتند كه با خانواده اند، تا يك جاي مناسب تري را برايشان مهيا مي كردند. بعد اضافه كرد كه خانواده ها معمولاً همان جا بيرون، توي هواي آزاد، مي نشينند. بعد خنديد و اشاره به عقب سرش كرد و گفت كه اينجا معمولاً دوستان مي آيند تا اگر شست شان خبردار شد كه كسي مي خواهد بهشان گير بدهد، زود جُل و پلاسشان را جمع كنند. آوا يك دفعه گوشه پالتوي مهيار را، كه روي دستش آويزان كرده بود، گرفت، تا بتواند از زير نگاه آن پسره خفن رد شود. مهيار، به سمت ميز سهيل و نگين نگاه انداخت، تا به آن ها اشاره كند كه دارند بيرون مي روند؛ اما آن ها اصلاً حواس شان نبود. مهيار لبخندي زد و به آوا نگاه كرد كه او هم خنده اش گرفت. مهيار سري به طرفين تكان داد و كمي به سمت آوا خم شد و گفت :
    - توي اين موقعيت به اينها آب معدني هم بدن جاي نوشابه و غذا مي خورن و نمي فهمن.
    آوا به اين بدجنسي او لبخندي زد و گفت :
    - چي كارشون داريد، بذاريد راحت باشن!
    مهيار در را براي آوا گرفت و گفت :
    - خوب من مي دونستم اينا مي خوان راحت باشن كه التماس مي كردم شما همراهمون بياييد. وگرنه حالا بايد تك و تنها مي نشستم و غاز مي چروندم.
    آوا بيرون رفت و گره اي در ابرو انداخت و گفت :
    - پس براي فرار از غاز چروني از من خواستيد كه همراهيتون كنم؟!
    مهيار خنديد و گفت :
    - نه براي فرار از نگاه هيز دختر ترشيده ها!
    اين حرف را با چنان لحني گفت كه قبل از اينكه آوا بخواهد يك از خود راضي و سر خود معطل نمامد خنده اش گرفت و چيزي نگفت. روي تخت چوبي نشست.
    بيرون سرد بود. اما آرامتر و دنج تر از داخل سالن بود. حتي از صداي موزيك آرام داخل سالن هم آرامش بخشتر بود. گارسن بعد از اينكه بشقاب ها را چيد باز هم مثل متهمين عذر خواهي كرد و رفت. مهيار تا آمد شروع كند همراهش به صدا در آمد. گوشي را از جبي پالتويش در آورد و شروع كرد به صحبت كردن. آوا داشت به خانم مسني كه روي تخت رو به رويي بود و با نگاه مادرانه اي زير نظرش داشت، نگاه مي كرد. ليوان را برداشت مهيار همانطور كه با تلفن حرف مي زد ليوان را از دستش گرفت و از داخل پارچ كنارش نوشابه ريخت و ليوان را به او باز گرداند. آوا تشكر كرد و در سكوت به صداي آرام او گوش مي داد. مكالمه اش كه تمام شد به آوا نگاه كرد و عذرخواهي كرد و شروع به خوردن كرد. يكدفعه به ياد وحيدي افتاد و سراغش را گرفت. آوا گفت :
    - بعد از اون شبي كه اون الم شنگه رو راه انداخت ديگه هيچ كس ازش خبري نداره. بچه هاي گروه هم ديگه دل و دماغي براي ادامه كار نداشتن.
    مهيار مكثي كرد و با لبخند تمسر آميزي گفت :
    - بهش مي خورد عاشق باشه. اما نامرد نه!
    آوا يك لحظه سرش را بالا آورد از اينكه مي ديد او بدون اينكه از كسي حرفي شنيده باشد موضوع را فهميده بود متحير نگاهش كرد. اما بعد با خجالت سرش را پايين انداخت و در حال خوردن داشت به حرفهاي وحيدي در آن شب آخر و اين چند كلمه اي كه مهيار با نگاه تيزبينش فهميده بود فكر مي كرد. وحيدي از چيزهايي دم زده بود كه هرگز وجود نداشت و مهيار نشناخته و ندانسته به عشق داشته وحيدي پي برده بود! نمي دانست آنها چطور به اين موضوعهاي هرگز نديده و نشنيده پي برده بودند! اما تنها يك مورد بيشتر از همه اين حرفها ذهنش را درگير كرده بود دلش مي خواست بداند آيا حرفهاي وحيدي هم به اندازه اين حرف مهيار حقيقت داشت؟
    سعي كرد از اين افكار پريشان بيرون بيايد و گفت :
    - بچه هاي گروه هميشه جوياي احوالتون هستن و سراغتون رو مرتب از نگين مي گيرن. با اينكه كار به هم خورد اما همشون با خاطره خوشي از اين سفر ياد مي كنن. اون رو هم مديون محبت و مهمون نوازي شماييم.
    - محبت دارين، كاري نكردم. منم از مصاحبتشون لذت بردم.
    آوا يك دفعه به ياد حرف آقاي حجتي افتاد و گفت :
    - آقاي حجتي مي خواست با شما تماس بگيره و ازتون اجازه اي بگيره.
    - در مورد چي؟
    - مي خواست ببينه آيا براتون مسئله اي نداره كه تصويرتون توي فيلم باشه؟
    - مگه منم توي فيلمتون بودم؟!
    - اون فيلم نه، همون فيلمي كه خودم مي گرفتم.
    لبخندي زد و ادامه داد :
    - نمي دونم، ايشون مي گن كه خيلي عالي در اومده. قصد داره اين فيلم رو بفرسته جشنواره!
    مهيار هم لبخندي زد و گفت :
    - پس بالاخره ما رو هم فيلم كرديد!
    آوا خنديد. چيز ديگري هم مي خواست بگويد اما از گفتنش خجالت مي كشيد. امروز براي همين به شركت رفته بود تا به آقاي حجتي بگويد لازم نيست چيز ديگري به فيلم اضافه كنند و هماني كه هست را براي مسابقه بفرستد. هر چه با خودش كلنجار رفته بود نتوانسته بود حتي اين در خواست را از نگين بكند كه او به عمويش بگويد. با اين حال خودش هم با پيشنهاد حجتي كاملا موافق بود چون واقعا اگر اينطور مي شد فيلم هم هدفدار مي شد و هم شروع و پايان مشخصي پيدا مي كرد. نتوانست از اين موضوع بگذرد و بالاخره گفت :
    - راستش، يه چيز ديگه هم هست. ... مي دونم در خواست زياديه. اما ...
    مهيار لبخندي زد و گفت :
    - بگو؟
    - يادمه خاله گفته بود توي روستا دو تا عروسي در پيش دارن.
    - اوهوم، يكيش كه گذشت مونده عروسي دختر خاله دلبر خب؟
    - البته اين نظر آقاي حجتي بود اگر هم نمي شه اشكال نداره راحت بگيد نه ...
    - آوا! راحت حرفت رو بزن.
    - مي شه بريد از مراسم عروسي شون فيلم بگيريد؟
    از طرز نگاهش مهيار به ياد همان شب اول ورودشان افتاد كه سر شام از او درخواست كرده بود با مردم روستا صحبت كند تا اجازه بدهند از مراسم قبل از ازدواجشان فيلم بگيرند. نگاهش همانطور زيبا و معصومانه بود. اما دلش نيامد مثل آن روز براي گرفتن جواب منتظرش بگذارد و سريع گفت :
    - همين!؟!
    ه نظرم همين هم درخواست زياديه.
    مهيار با حالت خاصي خنديد و گفت :
    - به روي چشم! ... مطمئن باشيد از عهده اين ماموريت خطير بر مي آم!
    بعد جرعه اي نوشابه خورد. آوا نگاهش دوباره به همان زن افتاد. مهيار يك لحظه مسير نگاه آوا را دنبال كرد و با ديدن خانمي كه با ذوق آنها را نگاه مي كرد لبخندي زد. زن وقتي نگاه مهيار را متوجه خودش ديد بلافاصله رويش را به سمت ديگري برگرداند. مهيار گفت :
    - همه فكر مي كنند من و شما زن و شوهريم. از سن و سال من كه هيچ شك نمي كنند حتما مي گن سر پيري و معركه گيري!
    آوا نتوانست جلو خنده اش را بگيرد و گفت :
    - همچين مي گيد كه انگار چند ساله تونه! اصلا سنتون بهتون نمي آد.
    چشمهاي مهيار خنديد :
    - جدي مي گيد؟! ... ممنونم، آدم رو اميدوار مي كنيد.
    آوا داشت كم كم سردش مي شد اما سرماي بيرون را به داخل سالن ترجيح مي داد.
    هر دو غذايشان را نيمه تمام گذاشتند كمي بالا تر از ظروف غذا نشستند و به پشتي تكيه دادند. آوا به ساعتش نگاه كرد. مهيار فهميد و گفت :
    - اگر منزل دلواپس مي شن زودتر يه زنگ بزن.
    آوا گفت كه هنوز ساعت كاري مادرش تمام نشده و هنوز براي دل نگراني و دلشوره او وقت دارند. آوا آرنجش را به پشتي گذاشت و دستش را زير سرش. به گربه سفيد و چاق و چله اي نگاه مي كرد كه با كبابي كه به سمتش پرتاب كرده بودند ور مي رفت و انگار اشتهايي براي خوردنش نداشت. لبخندي زد و آمد به مهيار نشانش بدهد كه دوباره با آن حالت نگاه و چشمها رو به رو شد. يادش رفت چه مي خواست بگويد. مهيار لبش را تر كرد و آمد چيزي بگويد كه آوا احساس كرد از گفتن حرفش پشيمان شد. به صداي قژ قژ تابي كه از پشت سرش مي آمد نگاه تاباند و چند لحظه به تاب خوردن دختر بچه مو بلند روي تاب چشم دوخت.
    آوا فرصت پيدا كرد كه او را خوب تماشا كند؛ چشم هايش انگار داشت به يك خواب عميق بعداز ظهر فرو مي رفت. يك چيزي در چهره اش بود كه ناخواسته مانع اين مي شد كه با او راحت و صميمي باشد. مهيار يك دفعه بر گشت و پرسيد :
    - چاي مي خوريد، سفارش بدم؟
    آوا موافقت كرد؛ واقعاً سردش بود. مهيار همان پسري كه غذا را آورده بود صدا زد و سفارش چاي و ليمو داد. او چشم بلندي گفت و ظرف ها را هم در سيني جمع كرد و با خود برد.
    آوا سوالي كه خيلي دوست داشت بداند، و نمي توانست هم انكار كند كه به آن فكر نمي كرده، با لحني كه خيلي معمولي و عادي به نظر بيايد، از او پرسيد :
    - مهيار خان؟
    مهيار برگشت و لبخندي زد. آوا متوجه شد، از اينكه دوباره اسمش را اين گونه خطاب كرده، چيزي مي خواهد بگويد و خنده اش گرفت، مهيار از اين كه خودش متوجه اين موضوع شده بود، سري تكان داد و گفت :
    - يه بار كه گفتي عادت مي كني... يه بار بگو مهيار؟ نترس به من بي احترامي نمي شه... جان مهيار فقط يكبار؟
    آوا رويش را برگرداند و خواست سر باز بزند؛ اما مهيار سمج پاي حرفش ايستاد و از او مي خواست، آن طور كه مي خواهد صدايش بزند. آوا صورتش گل انداخته بود و سرش را به علامت نهي بالا مي برد، هر دو به خنده افتاده بودند. مهيار از سماجت او، ابرو بالا انداخت و با تعجب پرسيد :
    - هميشه همين قدر توي كارهاتون لجبازيد!؟
    - اصلاً يادم رفت چي مي خواستم بگم؛ آهان؛...
    مهيار سرش را به حالت قهر برگرداند، و در حالي كه هنوز ته مايه اي از لبخندش، باقي بود، وانمود كرد كه حواسش به او نيست و نمي شنود. آوا خنديد و يك دفعه همان گونه كه خواسته بود، صدايش كرد :
    - مهيار؟
    - جانم.
    مهيار طوري با خونسردي برگشت، كه گويي واقعاً حواسش نبوده و او هميشه اين طور خطابش مي كرده و برايش عادي بوده است. اما چشمانش، مثل كسي كه در نبرد پيروز شده است، درخشيد. آوا سعي كرد به غوغاي درونش، بي اهميت باشد و سوالش را پرسيد :
    - مي تونم يه سوالي ازتون بپرسم؟
    - بپرس.
    - شما تا به حال عاشق نشديد؟
    مهيار از سوال او جا خورد، با تعجب لبخندي زد و گفت :
    - دونستنش براتون مهمه؟!
    وانمود كرد كه زياد هم برايش مهم نيست :
    - اگر دوست نداريد جواب نديد؛ فقط برايم جالب بود بدونم كه چه طور ممكنه يه آدمي مثل شما كه چند سال در خارج از كشور زندگي كرده و بعد هم با هزار جور آدم ديگه اين جا سر و كله زده... مي دونيد منظورم اينه كه يعني طي اين دوران تا به حال نشده احساس كنيد كه واقعاً عاشق شديد؟
    مهيار با لبخند مشكوكي يك بار كلمه عاشق را تكرار كرد؛ انگار كه بخواهد به معناي پيچيده اي فكر كند. بعد راحت گفت :
    - اصلاً ! مخصوصاً يه مدته مطمئن شدم كه مفهوم عاشقي رو دونستن، با عاشق شدن خيلي متفاوته. شك داشتم؛ اما به تازگي مطمئن شدم كه هيچ وقت در زندگيم عاشق نبودم و يه عمر فقط مفهوم اونو يدك كشيدم.
    ساكت شد، چيزي به خاطرش آمد و لبي تر كرد و ادامه داد :
    - مي دوني، وقتي كانادا بودم، دخترهاي دانشگاه بهم مي گفتن شرقي مغرور. يه چند تاشون بودن كه ازشون بدم نمي اومد؛ اما سعي مي كردم باشون طوري رفتار كنم كه صحبت ميونمون فقط در حدود همون درس و دانشگاه بمونه؛ هر دفعه توسط يكي شون به تئاتر يا سينما يا يه جشن تولد دعوت مي شدم؛ اگه مي گفتم نمي آم، ديگه اصرار نمي كردن؛ چون با اخلاقم آشنا بودن. به همين دليل اون جور كه بايد به مزاجشون خوش نمي اومدم. يكي شون مي گفت تو دوست دِكوري هستي؛ با حال نيستي! با حال بودن براي اون ها، خيلي متفاوت و غريب تر از فرهنگ من بود.
    تا به حال ، او از گذشته اش چيزي نگفته بود و آوا با تبسمي خواستني، به طنين صداي گرمش، دل سپرده بود.
    دخترهاي متلك پران، از داخل رستوران بيرون آمدند. از كنارشان گذشتند تا بيشتر خودنمايي كرده باشند. آوا لبخند عميقي زد. بعد پشت سرشان، همان اكيپ پسرهاي خفن، بيرون آمدند، كه آوا مسير نگاهش را به دستهاي مهيار كه داشت شماره مي گرفت تغيير داد. آوا اول خود را بي توجه نشان داد، بعد كه فهميد با سهيل حرف مي زند، خنديد و شيطنت را در لبخندهايش مشاهده كرد و گفت :
    - بذاريد راحت باشن!
    مهيار يك ابرويش را بالا انداخت و جواب سهيل را داد :
    - اِ !... يه وقت بد نگذره! ما اين بيرون قنديل بستيم... نابغه، خودم هم مي دونم كه سالن گرمه؛ اما ما بيرون نشستيم؛ اون موقع كه ما اومديم بيرون، شما تو عالم هپروت سير مي كرديد. اين همه مدت چي داريد به هم مي گيد؛ هنوز به تفاهم نرسيديد؟!
    آوا از او خواست كه اذيت شان نكند. اما مهيار ول كن نبود؛ طوري كه سهيل نشنود زمزمه كرد عينهو مادر شوهرهاي فضول!
    آوا از اين كه خودش را اين گونه خطاب كرد، خنده اش گرفت. مهيار جلوي خنده اش را مهار كرد و جدي تر گفت :
    - بابا به فكر من نيستيد، به فكر دختر مردم باشيد كه اين بيرون داره از سرما... چي!؟
    و به آوا نگاه انداخت و با برق نگاه زود گذري گفت :
    - مسلمه كه خوبه؛ اما اتمسفر هوا بد جوري داره به اين حال خوش مون غلبه مي كنه... اوهوم... به تو چه!... من فرق مي كنم... چي داري به دختر من مي گي؟ گوشي رو بده به نگين... چه رويي داري!... باشه پس ما مي ريم تو ماشين؛... اِ، لارج شدي! انشاا... بتونم از خجالت تون در بيام. ... كم جلوي دخترم فيلم بيا!... باشه ما رفتيم.
    خنديد و تماس را قطع كرد و به آوا گفت كه تا هوا سردتر نشده بهتر است به داخل ماشين بروند.
    نوك بيني آوا سرخ شده بود. به ماشين رسيدند، مهيار در جلو را برايش باز كرد و آوا آن قدر سردش بود كه سريع به داخل ماشين خزيد. دندان هايش روي هم بند نمي شد. مهيار در را بست و خودش هم پشت فرمان نشست. پالتويش را به او داد و گفت كه بپوشد تا گرم شود. دستش را روي صندلي گذاشت و به عقب بر گشت؛ تا ببيند سر و كله آن ها پيدا مي شود. با لبخند گفت :
    - مي گم ديگه بلند بشيد تا بريم؛ برگشته مي گه تازه بحث مون گُل انداخته!... فكر كنم از اون موقع تا حالا، بحث شون تازه سر حواشي زندگي مشترك بوده و هنوز وارد مسائل جدي تر نشده بودن.
    آوا خنديد و برگشت از شيشه بيرون را نگاه كرد. وقتي نگين و سهيل بيرون آمدند، هوا شروع به باريدن كرد. آن ها به سمت ماشين دويدند. آوا آمد در ماشين را باز كند و به عقب برود كه سهيل سريع در را براي نگين باز كرد و خودش هم كنارش نشست. مهيار در آيينه نگاه انداخت و سهيل از اينكه به خاطر آن ها معطل شدند عذرخواهي كرد. مهيار سوئيچ را چرخاند و به آوا گفت :
    - طفلي ها! هلاك شدن از نگراني!
    آوا از آيينه بغل ماشين، به نگين نگاه انداخت و لبخند زد.
    در راه بر گشت؛ هنوز زمزمه هاي سهيل و نگين به گوش مي رسيد. آوا هر از گاهي يواشكي به مهيار نگاه مي انداخت و نمي دانست به چه فكر مي كند! گرفته به نظر مي آمد و سكوتش تا آخر مسير هم ادامه داشت. سرش را روي دست چپ گذاشته بود و با دست ديگر فرمان را هدايت مي كرد. آن قدر در خود فرو رفته و متفكر بود كه اتوباني را به اشتباه پيچيد و با اشاره سهيل، نُچي كرد و دوباره مسير را برگشت.
    اين تغيير ناگهاني او آوا را متعجب كرده بود. دوست نداشت به چيزي كه آن طور غمگينش كرده بود و نمي دانست كه چيست، فكر كند. هواي باراني و غمگين بيرون هم به دلگيري فضاي ماشين افزوده بود. آوا مستقيم نگاهش كرد؛ تا بلكه او را دوباره، مثل چند دقيقه پيش، سر حال بياورد؛ اما بي فايده بود. يك دفعه صدايش زد. مهيار از خود بيرون آمد، سرش را برگرداند. آوا با محبت نگاهش كرد و پرسيد :
    - چيه؟! چرا يك دفعه رفتيد تو خودتون؟
    مهيار، لبخند زد و گفت :
    - چيز مهمي نيست.
    آوا به سردي لبخندش فكر مي كرد. مهيار سعي كرد تا وقتي كه آوا را به در خانه شان مي رساند، خودش را شاد نشان بدهد؛ اما نتوانست خودش و او را گول بزند.

  8. #8

     
    NEGAR آواتار ها
     

    محل سکونت
    آذربایجان
    علایق
    موسیقی_والیبال.شنا
    شغل و حرفه
    والیبال_شنا_طراحی.روانشناسی
    نوشته ها
    5,911
    میانگین پست در روز
    6.73
    ميزان امتياز:
    11736
    پسندیده
    2,437
    موردپسند6,157باردر2,612پست
    فصل 8

    وقتي از شركت به خانه برگشت، آن قدر خسته بود كه نهار نخورده و گشنه به اتاقش رفت، يك راست روي تختش افتاد و تا زماني كه مادرش از كار بازگشت، هنوز در خواب بود. مادرش، وقتي او را با همان سر و وضع، خوابيده روي تخت ديد، صدايش زد . آوا يك پلكش را به زحمت از هم گشود و به ساعت نگاهي انداخت. مادرش گفت :
    - كي رسيدي؟ حتماً ناهار نخورده هم خوابيدي؟
    آوا نشست و خميازه اي كشيد، دكمه هاي مانتويش را باز كرد و گفت :
    - اگه آقاي حجتي ديشب زنگ مي زد، تا دير وقت بيدار نمي موندم؛ هشت صبح زنگ زد كه بيام شركت. در مورد فيلم بود. اورده بود شركت و همون جا هم گذاشت و با چندتايي از بچه ها نشستيم ديديم... ساعت دو بود كه رسيدم خونه.
    - حداقل يه چيزي ميخوردي و مي خوابيدي. تا غذا رو گرم مي كنم، لباسات رو عوض كن و بيا، منم خيلي گرسنمه.
    آوا موقع خوردن غذا، داشت صحبت هاي نگين را، در مورد مخالفت مادرش، تعريف مي كرد. مادرش بعد از شنيدن حرف هاي او، گفت :
    - من به مادرش حق مي دم؛ خيلي سخته آدم دخترش رو به راه دور بده.
    آوا نگاهش كرد، انگار جواب سوال خودش را مي گرفت. گفت :
    - اين طور كه نگين مي گه، مشكل مادرش اين حرف ها نيست؛ سر همون اختلاف قديميه كه من آخرش نفهميدم چي هست. حالا چون دوست عموشه، داره بهانه مي آره. اگر نه كه عموي نگين اون جاست و سهيل رو از هر لحاظ پدرش تاييد كرده. اين شرطي كه مادرش گذاشته؛ به نظرم خيلي راحت مي گفت نه، سنگين تر بود؛ خيال خودش و بقيه رو هم راحت مي كرد.
    - نمي دونم، توي شرايطش نيفتادم كه بگم اگه من جاي مادرش بودم چه تصميمي مي گرفتم؛ اما اميدوارم كه هيچ وقت هم توي اين موقعييت نيفتم؛ واي خدا اون روز رو نياره كه بخوام به دوري تو و اين كه بخواي عمري غريب توي يه شهر ديگه بيفتي فكر كنم.
    هنوز چيزي نشده؛ مادرش چشم هايش را پر اشك كرد و گفت :
    - خيلي سخته؛ مخصوصاً اگه يكي يه دونه هم باشه؛ نگين هم مثل تو. بايد همه اين شرايطش رو در نظر بگيره و بعد تصميمش رو بگيره.
    - فكر مي كنم نگين راضيه؛ اما به خاطر مادرشه كه فعلاً سكوت كرده. هم نمي خواد به سهيل جواب نَه بده و هم نمي تونه جلوي مادرش بايسته و جواب بله بده.
    آوا از پارچ براي خودش آب ريخت. به مادرش چشم دوخت و پرسيد :
    - شما بوديد چه كار مي كرديد؟
    - آدم تا توي شرايطش نباشه نمي تونه بگه كه من اگه جاي اونها بودم چه كار مي كردم؛ اما خب، يه موضوع ديگه اي كه هست، اينه كه همه شون از پسره مطمئن هستن. بعد هم اگه بدونم كه دخترم تا اين حد دوستش داره و مي دونه با اون خوشبخت مي شه، منم جز اين چيز چيز ديگه اي رو نمي خوام.
    بر روي لب هاي آوا لبخندي نشست. مادرش ادامه داد :
    - البته همه اينها به قسمت بستگي داره. هيچي رو نمي شه پيش بيني كرد. يه وقت مي بيني به همسايه و هم محليت دختر شوهر مي دي و خوشبخت نمي شه. اما يه دفعه ديدي اونور دنيا دخترت رو شوهر مي دي، سفيد بخت مي شه. واقعاً ازدواج، مثل هندونه در بسته مي مونه!
    آوا بشقاب خودش را در ظرفشويي گذاشت. مادرش همان طور كه لبخند مي زد، گفت :
    - توي فيلمي كه گرفتيد، همين خواستگار نگين هم هست.
    - آره؛ چند بار گفتم بياييد فيلم رو بذارم ببينيد؛ هر دفعه هم شما خسته بوديد و كار داشتيد!
    صداي ممتد زنگ تلفن، دست پاچه اش كرده بود. گره بند كفش هايش از هم باز نمي شد، مجبور شد، لنگ لنگان داخل اتاق بشود. گوشي را برداشت و خود را روي صندلي انداخت :
    - بله، بفرماييد؟
    - سلام.
    - شما!؟
    مكث كوتاهي و بعد :
    - من،... مهيارم.
    آوا آن قدر تعجب كرده بود كه نمي توانست جوابش را بدهد، شك نداشت؛ صدا، صداي خودش بود. اولين بار كه به منزل شان تلفن مي زد. كمي من و من كرد و گفت :
    - مهيار خان شمائيد؟... معذرت مي خوام نشناختم تون!
    - مي بخشيد، انگار بد موقع مزاحم شدم!؟ خواب بوديد؟
    - نه! تازه از راه رسيدم.
    - خوبيد، خانواده خوب هستن؟
    - ممنون، همه خوبن. شما خوب هستيد؟
    صداهايي از پشت خط مي آمد؛ مثل به هم خوردن ظروف شكستني. بعد از حال و احوالپرسي، آوا پرسيد :
    - الان تهران هستيد؟
    - بله، دو روزي ست كه اومديم؛ آخه اين مسافر كوچولوي ما، ديگه اون جا بند نمي شه، دو روز كه مي گذره، اين قدرالتماس مي كنه كه دلم واسه ش مي سوزه و دوباره راهي مي شيم.
    آوا لبخندي زد و داشت با بند كفش هايش ور مي رفت. مهيار كمي مكث كرد، آوا صداي نفس هاي او را از پشت خط مي شنيد. يك لحظه با لحن غير منتظره اي گفت :
    - مي دونيد الان درست سه هفته س كه همديگه رو نديديم... شما دلتون واسه من تنگ نشده!؟
    لحنش به طور خاصي بود كه يك دفعه، تبسمي بر روي لب هاي آوا نشست و احساس كرد كه در دلش چيزي فرو ريخت. از پشت تلفن، نمي توانست بفهمد، لحنش به صورت شوخي است يا جدي. نمي توانست حقيقت را بگويد كه تا چه اندازه دلش هواي او را كرده است، براي فرار از جواب اين سوال، گفت :
    - شما چه طور؟
    خيلي آرام و با لحن خاصي كه براي آوا تازگي داشت، گفت :
    - ديگه طاقت نياوردم؛... داشتم ديوانه مي شدم!
    آوا خيال كرد اشتباه شنيده است، دست هايش از حركت باز ايستاد. مكثش، آن قدر طولاني شد كه مهيار فكر كرد ارتباط بين شان قطع شده است، آهسته صدايش زد :
    - آوا؟
    - بله؟
    نفس عميقي كشيد و گفت :
    - راستش غرض از مزاحمت؛ مي خواستم براي فردا ناهار، دعوت تون كنم تشريف بياريد به آپارتمان من.
    - نه نمي تونم قبول كنم.
    - چرا!؟
    - خب... خب براي اين كه من...
    - خيلي خب؛ هر طور كه ميلتونه؛... مي خواستم اون فيلم عروسي رو بهتون نشون بدم؛ حالا كه فرصت ندا...
    - واي! جدي مي گيد؛ از عروسي شون فيلم گرفتيد؟!
    - بله. اما هر كي فيلم رو مي خواد، بايد بياد فيلم رو از خودم بگيره.
    آوا لبخندي زد و گفت :
    - واقعاً نمي دونم با چه زبوني ازتون تشكر كنم، چند ساعت فيلم تونستيد بگيريد، از كدوم...
    مهيار خنديد و گفت :
    - ديگه توضيح و تفسير فيلم بمونه وقتي كه خودتون قدم رنجه كرديد و تشريف اورديد اين جا... حالا، فردا چشم انتظارتون باشم؟
    وقتي فهميد هنوز دو دل است، با بيتابي گفت :
    - اذيتم نكن آوا! نگين و سهيل هم هستن، مي خوام دور هم باشيم... اصلاً يه لحظه گوشي دستت... نگين؟... نگين، عمو يه لحظه بيا؟
    آوا متوجه شد كه نگين در خانه اوست. چند ثانيه بعد، صداي ضعيف نگين، از پشت خط شنيده شد كه مي گفت :
    - به آوا گفتيد؟
    مهيار گفت :
    - بله، اما قبول نمي كنه.
    - غلط كرد،... الان پشت خطه؟ گوشي رو بديد به من ببينم!
    صداي خش و خشي آمد و بعد صداي عصباني نگين در گوشي پيچيد :
    - الو؟
    - سلام، خوبي نگين؟
    - سلام و زهر مار، چه قدر ناز مي آي! واسه چي نمي آي؟
    - من ديگه روم نمي شه؛ كم زحمت شون داديم!
    نگين، ادايش را در آورد و گفت :
    - به خدا عموم ناراحت مي شه. براي يه دو سه ساعت مهموني، ديگه اين قدر چَك و چونه نزن.
    مهيار با لحن اعتراض آميزي گفت :
    - چي رو دو سه ساعت!؟ اگه براي دو سه ساعته، كه اصلاً لازم نكرده بياييد!
    نگين بلند خنديد و به آوا گفت :
    - چه طوره صبح خروس خون بياييم و بوق سگ هم راهي بشيم!
    - اگه مي شد بوق سگ هم نگرتون دارم، حتماً اين كار رو مي كردم.
    نگين خنديد و گفت :
    - شنيدي عموم چي مي گه؟
    آوا شنيده بود و داشت به حرفش مي خنديد. نگين گفت :
    - ديگه هم حرفي نباشه، خودم فردا مي آم دنبالت.
    و بدون خداحافظي، گوشي را به عمويش داد. دوباره صداي مهيار در گوشي پيچيد :
    - پس ديگه اُكي شد؟
    - از دست زحمت هاي ما خسته نشديد؟
    - كاش همه زحمت ها اين طوري بود،... هنوز دو دليد؟
    - نه، هر چند خيلي پُررويي مي خواد؛ اما... حتماً مزاحم تون مي شم.
    - ممنون؛ فردا منتظرتونم... به خانواده سلام برسونيد، خدا نگهدار؟
    - خداحافظ.
    آوا منتظر بود تا تماس قطع شود؛ اما اين طور نشد و خودش گوشي را سر جايش گذاشت. چند دقيقه اي را به نقطه نا معلومي خيره شد. دست هايش را روي گونه هايش گذاشت؛ داغ داغ بود. مثل كوره مي سوخت و قلبش، مثل قلب پرنده اي، مي تپيد! به بند كفش هايش كه نگاه انداخت، لبخندي زد؛ اصلاً متوجه نشده بود؛ چندين گره ، به گره اول، افزوده بود!
    سهيل به ساعتش نگاهي انداخت، كنار در اتاق ايستاد و به مهيار كه در حال اصلاح صورتش بود، گفت:
    - نكنه زن داداشت، نذاره نگين بياد؟
    مهيار به علامت نهي سرش را بالا برد و گفت :
    - ديروز به مهرداد گفتم كه قراره بچه ها رو مهمون كنم؛ گفتم به خانومت بگو، كه بعد مشكلي پيش نياد؛ گفت اگه فرنوش هم نذاره، خودم مي آرمش.
    سهيل از ته دل، لبخندي زد. همان طور كه او را در آينه نگاه مي كرد، به خودش و نگين فكر مي كرد.
    دوباره گفت :
    - مهيار؟
    - هوم.
    - مي دوني، نگين مي گه، مامانم با تو مشكلي نداره ها؛ تنها، سر كار و زندگي با تو، توي اون آبادي، مخالفت مي كنه.
    مهيار پوزخندي در آيينه زد و گفت :
    - اين هم بهانه ست؛ معلومه به كل با اين ازدواج مخالفه؛ چون اگه راضي بود و تو رو هم تاييد كرده بود، اينجا و اون جا زندگي كردن تون، براش فرقي نمي كرد.
    ماشين ريش تراشي را خاموش كرد و گفت:
    - خيلي ساده اي، تو هنوز فرنوش رو نشناختي؟ مشكل اون، اصلاً اين حرفها نيست. اگر نه كه هم خودش و هم مهرداد، از خودت و خونه و زندگيت و وضع شغليت، خاطرشون جَمعه؛ مشكل بر مي گرده به گذشته؛... فرنوش داره تلافي گذشته رو اين طوري سر شما در مي آره!
    - اين موضوع چه ارتباطي به من و نگين داره!؟
    - منم ارتباطش رو نمي فهمم؛ اما چون تو دوست مني، فكر كرده با اين كارش درس درستي به من مي ده!
    - پس مي گي چي كار كنم؟!
    - فعلاً صبر كنيد.
    - حضرت ايوب؛ بنده صبر شما رو ندارم!
    مهيار خنديد و گفت :
    - چه قدر هولي؛ هنوز دو ماه نشده! دختر منم كه بود، به همين سادگي دست هر كسي نمي دادمش؛ بالاخره يه كم اذيتش مي كردم تا طرف رو بشناسمش!
    - خوش به حالت! كاش منم يه كم، صبر و استقامت تو رو داشتم.
    بعد به مهيار كه با وسواس كارهايش را مي كرد، لبخندي زد و گفت :
    - پس تو كي مي خواي واسه خودت آستين بالا بزني؛... نمي خواي اول، به خودش حرفي بزني؟
    مهيار لبه تخت نشست و گفت :
    - به وقتش مي گم. فعلاً ترجيح مي دم مهرداد رو در جريان بذارم.
    بلوزش را كه از روي تخت برداشت، صداي زنگ بلند شد. هر دو، به سمت در برگشتند و گفتند :
    - اومدن.
    مهيار سريع بلوزش را تنش كرد و گفت :
    - تو برو در رو واسه شون باز كن، منم الان مي آم.
    سهيل بيرون رفت و در را به روي دخترها باز كرد. هم زمان با ورود آنها، مهيار هم از اتاق بيرون آمد و با لبخندي بر چهره، به استقبال شان رفت. نگين زودتر از آوا سلام كرد و به سمت عمويش رفت. مهيار پيشاني اش را بوسيد و حالش را پرسيد. آوا جلو آمد و سلام كرد. مهيار جواب داد :
    - خيلي خوش آمديد؛ گفتم حتماً از اومدن پشيمون شديد.
    آوا به ساعتش نگاه كرد و با تعجب گفت :
    - ساعت نه و نيمه؛ از اين زودتر مي خواستيد بياييم!؟
    مهيار خنديد و دعوت شان كرد كه به داخل سالن بروند. نگين وارد سالن نشده ، مانتويش را در آورد و كيفش را روي كاناپه انداخت. آوا به اطراف نگاه گذرايي انداخت و دكمه هاي پالتويش را از هم باز كرد و مردد ايستاد. مهيار فهميد و پالتويش را گرفت تا به چوب لباسي داخل اتاقش آويزان كند. نگين دور ميز چرخي زد و با لبخند به آوا گفت :
    - من كه دخترم تا به حال اين طوري با سليقه، ميز رو نچيدم؛ اين ها رو ببين با چه حوصله اي ميز رو چيدن!
    آوا هم با تحسين، ميز چيده شده را نگاه كرد و حرفش را تاييد كرد. سهيل از داخل آشپزخانه، حرفش را شنيد و روي اُپن خم شد و به نگين كه همه جا رو وارسي مي كرد، گفت :
    - مي دوني دليلش چيه؟ براي اين كه شما خانوم ها هميشه خودتون رو زيادي دست بالا مي گيريد و ما آقايون رو زيادي دست پايين!
    نگين با خنده، يك ابرويش را بالا انداخت و گفت :
    - شما آقايون هم خدا نكنه يه كم تعريف تون رو بكنن؛ اصلاً ظرفيت نداريد، فوري واسه خودمون گارد مي گيريد!
    سهيل خنديد و گفت :
    - تزئين ميوه ها به عهده من بود؛ سليقه م رو مي پسندي؟
    - همه چيز عاليه؛ دارم شك مي كنم؛ بيشتر به كار يه خانم كدبانوي با سليقه مي آد! سهيل؛ راستش رو بگو؟
    سهيل نُچي كرد و جدي گفت :
    - خانوم ها عجب شم قوي اي دارن! به مهيار هم گفتم مواظب باش لو نره ها، گوش نداد.
    نگين دستش را به كمر زد و كشيده گفت :
    - سهيل!
    سهيل بلند خنديد. مهيار وارد شد و با ديدن آن دو گفت :
    - سهيل دوباره چشم منو دور ديدي!؟
    سهيل خنديد و گفت :
    - در اصل جانبداري از حقوق تو هم مي شد؛ موضوع سر سليقه خانوم ها و آقايون بود. نظر تو چيه؛ خانوم ها بيشتر سليقه دارن يا آقايون؟
    مهيار همان طور كه پيش دستي ها را مي چيد، با تاكيد گفت :
    - صد در صد آقايون!
    سهيل خوشحال از مدافعي كه پيدا كرده بود، گفت :
    - دمت گرم!
    آوا ابرو بالا انداخت و نگين به عمويش چپ نگاه كرد و گفت :
    - عمو؛ شما هم!
    مهيار لبخندي زد و گفت :
    - خب راست مي گم عمو، خودت قضاوت كن، سهيل، يه كسي مثل تو رو پسنديد اون وقت تو با اين خوشگليت همچين تحفه اي رو!
    نگين بلند خنديد و سهيل، با لب و لوچه اي آويزان گفت :
    - اگه آخر اين مهموني رو به دهن مون زهر نكرد!
    و به حالت قهر، صورتش را برگرداند. نگين با اين كه هنوز، از حرف عمويش سر كيف بود؛ اما دلش براي سهيل سوخت و براي اين كه به او دلداري داده باشد، گفت :
    - حالا چرا از آشپزخونه بيرون نمي آي؟
    - وايسادم قهوه دم بياد؛ البته اگه بد شد ديگه بايد به خوش سليقگي خودتون ببخشيد.
    همه خنديدند و نگين بلند شد تا به كمكش برود. سهيل وقتي او را ديد كه داخل آشپزخانه آمد، خوشحال شد و لبخندي زد. نگين كنارش ايستاد و فنجان ها را در سيني چيد و با لبخندي به او گفت :
    - چه زود هم بهش بر مي خوره! بهت نمي آد؛ اما معلومه خيلي لوسي!
    سهيل لبخندي زد و گفت :
    - هر چي باشه، منم مثل خودت يكي يه دونم.
    بعد، با نگاه عميقي، همه زواياي چهره او را كاويد و آهسته گفت :
    - اما من هر چي كه باشم، در بست نوكر نگين خانومم.
    نگين بدون اين كه نگاهش كند، لبخند شرمگيني گوشه لبش نشست. قهوه را با قاشق هم زد و گفت :
    - سهيل قهوه رو يه كم غليظ تَرش كن، مي خوام براتون فال قهوه بگيرم.
    - مگه بلدي؟!
    خيلي نه، اما يه چيزهايي حاليمه.
    مهيار بعد از اين كه از ميهمانش، پذيرايي كرد، به سمت ضبط رفت و از داخل كلكسيون سي دي هايش، يكي را انتخاب كرد و داخل ضبط گذاشت. صداي موسيقي ملايم و آرامش بخش پيانو، شنيده شد. آوا به نقاشي هايي كه همان طور بدون قاب، به ديوار آويخته شده بود، نگاه انداخت؛ همه در يك سبك نقاشي شده بودند. برخاست، تا از نزديك آن ها را تماشا كند. كنار آخرين تابلو كه رسيد، مهيار كنارش ايستاد و گفت :
    - نظرتون چيه؟
    - كارهاي خودتونه؟
    - نه، مال يكي از دوستانمه كه مقيم كاناداست؛ دانشجوي گرافيكه.
    - خيلي قشنگ تصوير سازي كرده.
    - كارش حرف نداشت؛ خونه ش عين يه گالري نقاشي بود. از اون آدم هاي فوق العاده خاصه... روزهاي آخر كه مي خواستم برگردم ايران، پرتره اي هم از چهره م كشيد و بهم هديه كرد؛ توي اتاقم زدم، نشون تون مي دم.
    - همه كارها تصوير سازي از كارهاي شاهنامه و داستان هاي كهن ايرانه.
    - اوهوم، عاشق ادبيات كلاسيكه ايرانه. وقتي برگشتم ايران، يه نسخه از شاهنامه فردوسي رو با نسخه خطي حافظ كه پدرم با خط خودش نوشته بود، بهش هديه كردم؛ آخه پدرم گفته بود دوست داره اين نسخه خطي رو به كسي هديه كنه كه واقعاً حافظ شناس باشه. ديدم واقعاً كسي جز اون، لايق نگه داري اين نسخه رو نداره. براي تشكر، بعد از نمايشگاهش اين تابلو ها رو برام هديه فرستاد.
    سهيل و نگين، از آشپزخانه بيرون آمدند. هر دو، سر جايشان باز گشتند و مهيار، دو فنجان از داخل سيني، براي خودش و آوا برداشت. آوا تشكر كرد و فنجان را از دستش گرفت. مهيار قهوه اش را تلخ خورد و منتظرنشست تا آوا هم قهوه اش را بخورد. وقتي او فنجانش روي ميز را گذاشت، مهيار گفت :
    - دوست داريد، اون تابلو رو نشون تون بدم؟
    آوا با رضايت كامل، قبول كرد و مهيار بلند شد تا به اتاق خودش همراهي اش كند. بعد از رفتن آنها، نگين به فنجان سهيل نگاه انداخت و گفت :
    - سهيل، تو كه همش رو خوردي! براي فال كه هيچي نذاشتي تهش باقي بمونه!
    سهيل خنديد، كمي از قهوه او را داخل فنجان خودش ريخت. نگين با تعجب به كار او نگاه كرد و گفت :
    - چي كار مي كني، اَه، خرابش كردي! فال منم بهم زدي!
    - فرقي نمي كنه؛ ديگه فال منم به فال تو بسته ست.
    نگين خنديد و چند دقيقه صبر كرد، بعد فنجان برگشته اش را برداشت و گفت :
    - ببين اين منم، داره نشون مي ده تا يه مدت توي زندگيم هيچ اتفاقي خاصي نمي افته،... بعد يه مانع بزرگي سر راه زندگيم قرار مي گيره، اينو ببين شبيه كوهه؛ اين كوه مشكلاته.
    سهيل كه با لبخند، به حرف هايش گوش مي داد، يه غمي كه در چهره اش نشست، خنديد و فنجان را از دستش گرفت، با انگشت، كوه را پاك كرد و گفت :
    - اگه مشكلاتت به اندازه كوه هم باشه، من به همين راحتي از سر راهت بر مي دارم.
    نگين با ناراحتي گفت :
    - كاش تو زندگي واقعي هم مي شد، به همين راحتي با مشكلات رو به رو شد!
    سهيل دست هايش را در هم قفل كرد و به سمت جلو خم شد و گفت :
    - چي شده نگين؟ بازم مامانت چيزي گفته؟
    نگين سرش را زير انداخت و حرفش را تصديق كرد. سهيل، نفس عميقي كشيد و گفت :
    - نگين، به من راستش رو بگو؛ آخرش حرف حساب مامانت چيه؛ مشكل اصليش منم يا محل زندگي و كارم؟
    - حرف آخرش اينه كه من و تو، اصلاً به درد هم نمي خوريم، مي گه من با تو خوشبخت نمي شم. مي گه آخرش مي دونم كه بر مي گردي...
    - خودت چي فكر مي كني؟ فكر مي كني با من خوشبخت مي شي؟
    نگين مستقيم در چشمان مشكي و صورت مردانه اش خيره شد. از بي پروا و راسخ حرف زدنش، خوشش مي آمد. نمي توانست مثل او بي پرده، حرف دلش را بزند، با اين حال گفت :
    - اگه مطمئن نبودم، اين همه، با مامانم دعوا و جنجال راه نمي انداختم.
    سهيل از ته دل، لبخند عميقي زد و گفت :
    - نوكرتم! پس ديگه تو نگران چيزي نباش، بقيه كارها رو بسپار به من، خب؟
    آوا جلوي پرتره چهره مهيار ايستاده بود. چيزي را كه دوست نقاش مهيار به تصوير كشيده بود، عيناً همان تصويري بود كه آوا هميشه از او در ذهن داشت و به آن فكر مي كرد؛ لبخند آرام و پر از مفهومي كه گوشه لبش بود، با آن صورت زيبا و صبورش، دقيقاً همان چيزي بود كه در اين مدت، هر وقت به او فكر مي كرد، همين چهره در ذهنش نقش مي بست. مهيار پرسيد :
    - شبيه خودم نيست؟
    - چرا، لبخندتون، مثل لبخند ژوكوند ماندگار شده.
    مهيار خنديد و گفت :
    اتفاقاً من هم با ديدن تصويرم، همين رو بهش گفتم، گفت تو خيلي درون گرايي، شناخت ذهنت خيلي سخته، لبخند و نگاهت هم پُر از حرفه، از اون دسته آدم هايي هستي كه با يك شكل ثابت، هميشه توي ذهن آدم مي موني.
    لبخند ديگري زد و ادامه داد :
    - خودم زياد به حرفش اعتقاد ندارم، به قول سهيل: اين بچه هنري ها، همه شون، آدماي عجيب و غريبي ان.
    اما آوا كاملاً با اين آدم عجيب و غريب موافق بود. بعد از ديدن تابلو، به اطراف اتاق نگاهي انداخت و يك راست سراغ كتابخانه او رفت.
    مهيار نمي دانست براي چه اين وسوسه در ذهنش آمده بود كه قبل از اين كه جريان را به مهرداد بگويد، خودش با آوا صحبت كند. دوست داشت نظر او را در مورد خودش، زودتر بداند. كمي اين پا و اون پا كرد و دور اتاق چرخي زد و گوشه اي دست به سينه، به تماشاي او ايستاد.
    بعد از نهار، و تا هنگام عصر هم، در گفتن و نگفتن اين موضوع، با خودش در كلنجار بود. حدود ساعت چهار عصر بود كه مهيار به آوا گفت كه اگر مايل است فيلم را برايش بگذارد تا ببيند. آوا كه منتظر چنين حرفي بود، با ميل راغب، بلند شد و به همراهش، دوباره به اتاق او بازگشتند.
    مهيار، فيلم را داخل دستگاه گذاشت و منتظر ايستاد تا صفحه بيايد. وقتي تصوير، با سر و صداي زيادي، روي صفحه تلويزيون آمد، آوا روي صندلي نشست. مهيار هم پشت ميز كارش نشست و متفكر، با نوك خودكار، آهسته روي ميز، ضرب گرفت. وقتي آوا، غرق تماشاي فيلم بود، مهيار با خودش در كلنجار بود. آوا با اين كه نگاهش ثابت به تلويزيون بود؛ اما تمام حواسش به حركات مهيار بود؛ فهميد كه كلافه است. يك لحظه، تصوير خود مهيار در تلويزيون آمد كه كنار مردهاي روستا قرار گرفت. نگاهي به مهيار انداخت و پرسيد :
    - اينجا رو كي فيلم مي گرفت؟
    مهيار، سخت در فكر بود. آوا، لبخندي زد و صدايش زد :
    - مهيار خان؟
    مهيار سرش را بلند كرد و متحير نگاهش كرد. اصلاً متوجه حرف او نشده بود. آوا دوباره حرفش را تكرار كرد. مهيار از پشت ميز بلند شد و گفت :
    - اينجا رو سهيل گرفت، فكر كنم از خودم بهتر گرفته ؛ نه؟
    - نه، هر دوتون خيلي خوب گرفتيد. مطمئنم اگه مي خواستيم خودمون بگيريم همچين اجازه اي رو بهمون نمي دادن.
    بعد، با خنده گفت :
    - اين فيلم، كار مشتركي بين ما چهار نفر شد.
    مهيار هم لبخندي زد و از اتاق بيرون رفت تا چيزي براي خوردن بياورد. وقتي برگشت، ميزي كنار دست او گذاشت و در حال چيدن، يك دفعه حرفش نوك زبانش آمد. نگاهش را به آوا دوخت. تا آمد حرفش را بزند، نگاه متعجب آوا را، متوجه خود ديد و همه چيز از ذهنش پريد. كنار تخت نشست، و بي مقدمه، اينطور شروع كرد :
    - يه سوالي ازتون بپرسم، راستش رو مي گيد؟
    - حتماً!
    - راستش، من زياد با اخلاق دخترها آشنا نيستم، اما فكر مي كنم براشون خواستگاري به صورت غير مترقبه بيشتر از خواستگاري سنتي مي پسندن، درسته؟
    آوا يك لحظه خنديد و پرسيد :
    - حالا چرا به اين فكر افتاديد؟
    مهيار شانه بالا انداخت و گفت :
    - خب، همين طوري، دوست دارم بدونم.
    - فكر مي كنم، دختر و پسر نداره؛ چون ازدواج يكي از مهم ترين اتفاق هاي زندگيه كه هر كسي دوست داره از خاطره انگيزترين لحظه هاي زندگيش باشه، خب مطمئناً در خواستگاري سنتي چنين اتفاقي نمي افته، همه اتفاقات از پيش تعيين شده ست؛... اما خب، درست مي گيد؛ خانوم ها بيشتر دوست دارن كه خواستگاري شون غير سنتي يا آشنايي شون بر اثر يك اتفاق جالب شروع شده باشه.
    - شما چي؟
    آوا سكوت كرد؛ حرف هايش به نظرش عجيب آمد. با ترديد نگاهش كرد و جواب سوالش را نداد. مهيار با كمال خونسردي، جلو آمد، كنار پايش نشست و در مقابل چشمان متحير او زانو زد. آوا رنگش پريد و خود را كمي جمع و جور كرد. اولين بار، رنگ چشمهاي او را به اين واضحي و در اين زاويه تماشا مي كرد. رفتارش، به چشمش خيلي غير عادي آمد؛ براي همين در دلش، ترس غريبي نشست. مهيار بالاخره زبان باز كرد و گفت :
    - مي دونم كه الان موقع مناسبي براي گفتن اين حرف نيست، شايد هم گستاخي باشه؛ اما تصميم گرفتم قبل از اين كه مهرداد به فرهاد موضوع رو بگه، خودم ازت... يعني مي خواستم بگم كه من... چه طوري بگم... مي خواستم ازت بپرسم كه...
    نتوانست حرفش را ادامه بدهد، چشم هايش را به اطراف چرخاند و فوت محكمي كشيد و به جمله اي كه نمي توانست بر زبان بياورد، خنديد. آوا گيج و منگ پرسيد :
    - چي رو مي خواستيد از من بپرسيد!؟
    مهيار لبخند شرمگين زيبايي زد و راحت گفت :
    - آوا،... من،... من خيلي بهت علاقه دارم.
    آوا خشكش زد. تمام بدنش يخ كرد. مهيار كمي مكث كرد و خيلي ساده پرسيد :
    - با من ازدواج مي كني؟
    آوا فكر كرد كه صداي قلبش به گوش او هم مي رسد. فكر نمي كرد امروز، روز خواستگاريش باشد، آن هم اين طور!! مهيار هنوز داشت نگاهش مي كرد و آوا احساس مي كرد كه كم كم دارد زير نگاه او آب مي شود. مهيار راحتش گذاشت و سرش را زير انداخت. با همان لبخند، گفت :
    - به اين مي گن خواستگاري غير سنتي؟
    آوا يك لحظه فكر كرد، تمام حرف هايش به سوال قبلش مربوط است و كمي راحت شد، با شك و ترديد لبخندي زد. اما هنوز هم چيزي از ضربان قلبش كاسته نشده بود.
    مهيار وقتي سكوت بهت زده او را ديد، سرش را بالا آورد و از سرخي شرم دخترانه اي كه بر گونه هاي او نشسته بود، لبخندي زد. از اين كه اين طور بي پروا حرفش را زده بود، خودش را سرزنش كرد و با ناراحتي گفت :
    - معذرت مي خوام، نبايد اين طور رك و بي مقدمه حرف دلم رو مي زدم... ناراحت شدي؟
    آوا احساس غريبي داشت. دلش مي خواست هر چه زودتر آنجا را ترك كن. بدون اين كه نگاهش كند، سرش را به علامت نفي تكان داد. ديگر نمي توانست راحت در چشمان او نگاه كند. آن حس بغض و كينه اي كه آن روز، از وحيدي به خاطر خواستگاري غير منتظره اش داشت، نسبت به مهيار نداشت. اصلاً هيچ شباهتي به حس غم انگيز آن روزش نداشت؛ حس نا آشناي ديگري بود كه تاكنون با آن غريب بود. معذب بود؛ اما دلگير و ناراحت نبود. اين همان چيزي بود كه مي خواست براي خودش ثابت كند؛ چيزي كه براي وحيدي زودتر از خودش اثبات شده بود.
    مهيار برخاست و به سمت تلويزيون رفت تا فيلم را كه به آخر رسيده بود و داشت خش خش صدا مي كرد، از دستگاه بيرون بياورد.
    يك دفعه نگين، در چهار چوب در ظاهر شد. سيني چاي را روي ميز گذاشت. سهيل هم وارد شد و كنار مهيار، روي تخت نشست. آوا بلند شد و تار مويش را از صورتش كنار زد و با صدايي كه گويي از قعر چاه بر مي خواست، گفت :
    - خب اگه اجازه بديد ما ديگه زحمت رو كم كنيم؟
    مهيار نگاهش كرد و چيزي نگفت. نگين با تعجب گفت :
    - حالا كه زوده! يه كم ديگه بشين بعد...
    - نه، به مامانم گفتم كه قبل از ساعت شش بر مي گردم خونه.
    مهيار فهميد و گفت :
    - باشه، بعد از اين كه چاي تون رو خورديد، خودم مي رسونم تون.
    نگين ديگر چيزي نگفت. آوا به سمت چوب لباسي رفت و پالتويش را برداشت. همان طور كه پالتو را روي پايش انداخته بود، چاي را داغ و داغ سر كشيد. سهيل هم مثل نگين، متعجب بود. مهيار از داخل كمد لباسش، كاپشن بادي اش را در آورد و سوئيچ را از روي عسلي كنار تختش برداشت. سهيل با اشاره چشم و ابرو، از او جريان را پرسيد. مهيار تنها نگاهش كرد.
    نگين بعد از اين كه چايش را خورد، سريع لباسش را پوشيد. سهيل هم ترجيح داد همراه آنها برود تا اين كه بخواهد در خانه تنها بنشيند.
    در ميان راه، تنها نگين و سهيل حرف مي زدند، آوا جز چند كلمه كوتاه، چيز ديگري بر زبان نياورد و اصلاً حواسش به گفته هاي نگين نبود. اما وانمود مي كرد كه شش دانگ حواسش به او و بقيه است. به سمت نگين بر گشته بود تا نگاهش در آيينه نيفتد؛ مي دانست كه اگر چشمش در آينه افتاد حتماً با نگاه مهيار رو به رو خواهد شد. هر دو حواسشان به يكديگر بود و هر دو هم سعي در پنهان داشتن اين موضوع داشتند.
    وقتي نگين پياده شد، ديگر در ماشين سكوت مطلق حكمفرما شد. سهيل هم ديگر ميلي به گفتگو و شوخي نداشت. نزديك منزل آوا كه رسيدند، آوا از مهيار و سهيل بابت ميهماني خوب و پذيرايي بسيار عالي شان تشكر كرد.
    مهيار گفت :
    - اگه بهتون بد گذشت بايد ببخشيد.
    آوا در را باز كرد و گفت :
    - شما بايد ما رو ببخشيد؛ خيلي بهتون زحمت داديم؛ بابت همه چيز ممنونم.
    و به داخل خانه دعوت شان كرد. سهيل گفت :
    - خيلي ممنون؛ انشاا... در يه فرصت مناسب مزاحم تون مي شيم؛ سلام منو به خانواده برسونيد.
    - چشم، بازم ممنون، خداحافظ.
    وقتي از كنار ماشين رد شد، مهيار صدايش زد و از ماشين پياده شد، دستش را پيش برد و گفت :
    - اينو فراموش كرديد.
    آوا چند قدم نزديك شد و گفت :
    - اصلاًً يادم نبود؛ خيلي ممنون.
    فيلم را كه مي خواست بگيرد، مهيار فيلم را همان طور سفت، در دست نگه داشت. آوا سرش را بالا كرد و مستقيم نگاهش را در چشم هايش انداخت. مهيار هم كه همين را مي خواست، به رويش لبخندي زد و گفت :
    - منو ببخش.
    - براي چي؟
    سرش را كمي كج كرد و پرسيد :
    - از دستم عصباني هستي؟
    - نه.
    - چشمات كه اينو مي گن. كاش امروز هم دندون رو جگر گذاشته بودم و چيزي نمي گفتم... آوا، منو ببين.
    حداقل يه لبخند بزن، به خدا اگه اين طوري برگردم خونه دق مي كنم.
    آوا لبخندي زد و مهيار دلش قرص شد و گفت :
    - اصلاً راغب هستي كه در مورد پيشنهادم فكر كني؟
    آوا از سماجت او لبخندي زد و بدون پاسخ دادن به سوالش، خداحافظي كرد. مهيار هم با نگاه، او را تا دم در خانه بدرقه اش كرد.
    داخل ماشين نشست. تا سوئيچ را چرخاند، سهيل از آن خفقان بيرون آمد و با اخم پرسيد :
    - ببينم، تو چي به دختر مردم گفتي كه اين آخريه اين طوري رفته بود تو لك!؟
    - هيچي،... ازش خواستگاري كردم؟
    سهيل كه از شدت تعجب، چشمانش گرد شده بود، گفت :
    - دروغ مي گي!
    - باور كن.
    - قربونش برم، رو كه نيست! نه به اونكه مي خواستي مهرداد رو واسطه پيش فرهاد بفرستي، نه به حالا كه خودش رفته، دست و رو شسته، هر چي كه دلش خواسته به دختر مردم گفته!... حتماً هم رك بهش برگشتي گفتي كه مي خوام با شما ازدواج كنم؟
    - اصولاً همين طور پيشنهاد ازدواج مي دن؛ مگه نه؟
    - خب، الحمدا... بازم خوبه كه پيشنهاد ازدواج دادي، همين كه دختره رو توي منگنه نذاشتي كه حتماً بايد با من ازدواج كني، جاي شكرش باقيه!
    - سهيل! سر جدت بس كن!
    - خدائيش بهش چي گفتي؟
    - اونش ديگه به خودم مربوطه.
    - جان سهيل، مي خوام درجه وقاحتت رو اندازه گيري كنم.
    بعد بلند خنديد و مهيار همان طور چپ چپ نگاهش كرد.
    و براي اين كه بيشتر اذيتش كند، گفت :
    - آخه پسر، وقت قحط بود، بايد حتماً امروز بهش مي گفتي!؟... پس بگو چرا دختر طفل معصوم، ديگه روش نمي شد تو چشمامون نگاه كنه!
    مهيار عصباني، گوشه خيابان نگه داشت و گفت :
    - پياده شو... گفتم پياده شو.
    سهيل همان طور نشسته، با صداي بلند قهقهه مي زد.
    - به جان خودم اگه ادامه بدي، از ماشين پرتت مي كنم بيرون.
    - خيلي خب، راه بيفت.
    مهيار پا را روي پدال گاز فشرد و با سرعت حركت كرد. سهيل در حالي كه هنوز مي خنديد، زير لب گفت :
    - اي ول به اين رو!
    - سهيل تو رو به مسبت تمومش كن؛ به خدا سرم داره از درد مي تركه!
    سهيل نگاهي به چهره آشفته و نگران او انداخت و ديگر چيزي نگفت. دستگيرش شد كه موضوع از كجا آب مي خورد. مي دانست كه شرايط روحي مناسبي ندارد؛ اما دوست هم نداشت كه به خاطر اين مسئله او را اين طور پكر ببيند. نزديكي هاي خانه رسيده بودند كه سهيل پرسيد :
    - همه چي رو بهش گفتي؟
    مهيار با نگاه مايوس كننده اي، نگاهش كرد و گفت :
    - نتونستم؛... اين يكي رو مي سپرم به مهرداد، نمي تونم، خيلي با خودم كلنجار رفتم؛ اما نتونستم؛ راستش رو بخواي ترسيدم.
    و يك دفعه به سمت سهيل بر گشت و با ناراحتي گفت :
    - اصلاً چي رو بايد بهش مي گفتم؟ چه طوري براش توضيح مي دادم؛ فكر مي كني باور مي كرد؟... سهيل، چه طوري بگم، اگه قبول نكرد چي!؟
    - آخرش كه چي؟!
    حالا مي توانست راحت به او فكر كند. رسماً اين اجازه را يافته بود كه نه در عالم خيال، بلكه در عالم واقع و به طور جدي به او بيانديشد كه آيا او مي تواند همان كسي باشد كه هميشه آرزويش را داشت؟
    نمي توانست به خودش دروغ بگويد كه در اين مدت به او فكر نمي كرده است. به مهيار و تمام حرف هايش فكر كرد. دوباره تمام روزهاي سفرشان به يادش آمد. هر لحظه كه حرف ها و خاطره ها، در درون ذهنش پررنگ تر نقش مي بست، لبخند بر روي لبانش هم عميق عميق تر مي شد. هنوز دو دل بود كه همه چيز را براي مادرش تعريف كند؛ انگار هنوز مطمئن نبود. بالاخره مي گفت؛ اما آن شب را مناسب گفتن اين موضوع نديد.
    مادرش روز قبل گفته بود كه فردا قرار است عده اي از بچه ها را به اردو ببرند و دير به خانه خواهد آمد، براي همين هم وقتي به خانه رسيد آن قدر خسته بود كه همان دم كه داشت لباس هايش را عوض مي كرد و از سر و صدا و جيغ و فرياد بچه ها كه در سرش افتاده بود مي ناليد و بعد از خميازه هاي پي در پي اش، زودتر از هميشه براي خواب به اتاقش رفت. البته خودش هم زياد راغب به گفتگو نبود كه سريع اين موضوع را عنوان كند؛ مي خواست قبل از اين كه او را در جريان بگذارد، آزادانه به چيزهايي كه بيشتر خودش دوست داشت فكرش را متمركز كند، قبل از آن كه مجبورش كنند كه به جنبه هاي مهم ازدواج و اين حرف ها فكر كند.
    تمام شب را همان طور پشت ميز تحريرش نشسته بود و با آن خودكاري كه از مهيار به يادگار گرفته بود، تكه هايي از فيلم نامه اش را مي نوشت؛ بعضي قسمت ها را برداشت و به بعضي جاها هم مطلب هاي جديدي اضافه كرد. حالا ديگر مي توانست چهره نياز را به وضوح ببيند و صدايش را واضح بشنود.
    ديگر دمدمه هاي صبح بود كه خواب به چشمانش آمد و توانست چند ساعتي را استراحت كند.
    اگر نگين تلفن نمي زد، حتماً تا ظهر مي خوابيد و از رختخواب بلند نمي شد. سلانه سلانه خود را به گوشي رساند. با شنيدن صداي گرفته نگين، خواب از سرش پريد و با نگراني گفت :
    - چيزي شده نگين؟ صدات گرفته، گريه كردي؟!
    - نه،... راستش چرا،... با مامانم بحث مون شد.
    آوا آهي كشيد و گفت :
    - خب نمي خواد بگي، خودم تا آخر خط رو رفتم.
    - ديگه داره كفرم رو در مي آره، مي دوني تقصير خودم شد؛ ديروز بهش نگفتم كه مي رم خونه عمو، يعني بابام بهم گفت كه قبلش به مامانت بگو و برو، اما من گفتم كه حوصله جر و بحث كردن با مامان رو ندارم. آخه مي دونستم اگه بگم، بايد فقط چند ساعت بنشينم و به حرف هاي تكراري شون گوش بدم، ... آوا، بعيد مي دونم مامانم به اين ازدواج راضي بشه.
    - مخالفتش بر مي گرده به همون مشكلي كه با عموت داره؟
    - خودش كه مي گه نه؛ اما مي دونم كه همش همينه.
    حالا ديگر جريان فرق مي كرد. بيش از پيش برايش دانستن اين اختلاف، اهميت پيدا كرده بود. حالا ديگر كنجكاوي در اينباره، مثل گشادن گره اي در داستان هايش، مهم و با اهميت شده بود. مي خواست اول برايش از خواستگاري ديروز مهيار حرف بزند؛ اما آن قدر حال نگين خراب بود كه پشيمان شد و ترجيح داد كه فعلاً چيزي نگويد. اما بهترين فرصت بود كه از او بپرسد :
    - دعواي بين عمو و مادرت بر سر چي بوده؟
    از طرز حرف زدنش، فهميد كه زياد راغب به گفتگو نيست. با اين حال، داشت كم كم بر خلاف ميلش جواب مي داد :
    - تو نمي دوني جريان خونواده ما رو؛... البته اون ها كه با هم مشكلي نداشتن؛ دعواي اون ها بر سر كس ديگه اي شروع شد. همين كينه خود خواهانه باعث شد كه با گذشت اين چند سال... چه طوري بگم؛ نمي دونم مي دوني يا نه.
    آوا سر و پا گوش بود و منتظر ادامه حرف او. نگين بعد از مكث كوتاهي ادامه داد :
    - مي دونستي عموي من قبلاً يك بار ازدواج كرده؛ البته من معتقدم كه اين ازدواج...
    آوا احساس كرد كه يك دفعه بر سرش چيزي كوبيده شد. گوشي از كف دستش لغزيد.
    چند دقيقه اي را نگين، همين طور بدون وقفه داشت حرف مي زد؛ اما آوا حتي يك كلام ديگر از حرف هايش را نمي شنيد. بار سوم كه نگين صدايش زد، به خود آمد.
    - حالت خوبه آوا!؟!
    - آره؛ چيزي نيست، يك دفعه سرم درد گرفت؛ ديشب تا دير وقت بيدار بودم.
    نگين ديگر حرفي براي گفتن نداشت و تماسش را قطع كرد. گوشي را سر جايش گذاشت. يك راست به اتاقش بازگشت و بغضي را كه تا آن لحظه سعي كرده بود در گلو نگه دارد، يك دفعه شكسته شد و تمام صورتش را اشك پوشاند. باورش نمي شد؛ نه باورش نمي شد! سر در گم، چند بار دور اتاق چرخيد؛ چه طور توانسته بود اين موضوع را از او پنهان كند، مقصودش از اين كار چه بود!؟ دلش مي خواست فرياد بزند. چند ساعتي را همان طور گذراند و بعد، بي رمق روي تخت افتاد. پشمالويش را در دست گرفت و در پشت سيل اشكهايش، به خرس چشم دوخت؛ با عصبانيت آن را به سمت در پرتاب كرد و بلند گريست.
    مهرداد ظرف شيريني را جلوي مهيار گرفت و گفت :
    - راستش نگين كه حرفي نمي زنه؛ اما معلومه از سهيل بدش نمي آد. من باهاش صحبت كردم. مي دوني نگين چون هر چيزي خواسته سريع به دست آورده، فكر مي كنه همه چيز به همين راحتيه، الان هم فكر مي كنه زندگي متاهلي هم، مثل خونه باباش، به همان راحتي ست. از مسئوليت ها و بقيه مسائل سخت ديگه ش هم چيزي نمي دونه. الان هم تمام اين مسائل رو يه مشكل كوچيك مي دونه و منتظره ما حلش كنيم و بعد همه چي مثل هميشه سر جاي اولش بر مي گرده.
    - من تمام اينها رو به سهيل گفتم خيالت از بابت سهيل جمع باشه. حتي اگه يك درصد هم بهش اطمينان نداشتم، حتي اين اجازه رو بهش نمي دادم اين موضوع رو با تو مطرح كنه.
    - براي همين هست كه خيالم راحته.
    كمي مكث كرد و بعد لبخندي زد و گفت :
    - وقتي شب خواستگاري فرنوش از سهيل پرسيد كه مي تونه بياد اينجا زندگي كنه و شرايطش رو عنوان كرد، نگين اينقدر ناراحت شد وقتي سهيل راحت گفت نه! من كه بهت مي گم نگين زندگي رو خيلي رمانتيك تر از اين حرفا مي بينه. بهش گفتم خب عزيزم راست مي گه اون تمام كار و زندگيش اونجاست، به همين راحتي كه نمي تونه تمام زندگيش رو رها كنه و بياد اينجا. آخه بياد اينجا چيكار كنه؟
    مهرداد بلند خنديد و ادامه داد :
    - بايد به سهيل بگم با دختر من يه كم با احساس و رمانتيك تر برخورد كنه دوست داشت مثلا مي گفت كار و كاسبي كه سهله، حاضرم به خاطرت از جونم هم بگذرم. من از روراستيش خوشم اومد اما بايد بدونه كه با دخترها آرومتر و ملايم تر برخورد كنه. اگه همشيه اينقدر رك و سرد باشه به مشكل بر مي خورن. قلق خانم ها رو بايد بلد باشي.
    مهيار خنديد و سري به طرفين تكان داد و گفت :
    - آدم زمخت! هر چي هم بهش گفتم فايده نداشت. در اين مورد هم بايد با نگين صحبت كنيم چون كار كردن روي اين آدم در رابطه با شناخت عواطف و احساست خانمها خيلي سخت تر از اين حرفاست .... اما ذاتا مهربون و با عاطفه ست.
    زنگ تلفن به صدا در آمد. مهرداد ببخشيدي گفت و تلفن را جواب داد. بعد از پايان مكالمه اش ادامه داد :
    - البته مي دونم كه بيشتر ناراحتي نگين به خاطر حرفهاي فرنوشه. مي ترسه بهانه اي دست مادرش بده. براي همين دلش مي خواد هرچي كه فرنوش بهش مي گه اون بيچاره هم بگه چشم .... فرنوش هم ديروز حرف آخرش رو زد، گفت يا اين شرايطي كه مي گم قبول مي كنه، يا ديگه اسم دختر من رو هم نمي آره و براي هميشه بحثش رو توي خونه تموم مي كنيد. من باز هم با فرنوش صحبت مي كنم. اون هم مثل نگين به فرصت زمان بيشتري براي فكر كردن احتياج داره، بايد جلسات بيشتري بذاريم تا بتونن بهتر با هم آشنا بشن.
    - هر جور صلاح مي دونيد.
    دوباره زنگ تلفن مكالمه انها را قطع كرد و مهرداد با بي حوصلگي گوشي را برداشت و در چند كلمه كوتاه مكالمه اش را قطع كرد و به منشي اش اطلاع داد كه ديگر هيچ تلفني را به دفترش وصل نكند. مهيار بلند شد و به سمت پنجره رفت. مي خواست حرفش را بزند اما احساس كرد كه شرايط براي گفتن اين موضوع اصلا مناسب نيست. مهرداد كه او متفكر ديد پرسيد :
    - انگار مي خواستي در مورد يه وضوع ديگه اي با من صحبت كني؟
    مهيار لبه پنجره نشست و با تمبسمي كه بر لب داشت گفت :
    - نه، باشه يه فرصت ديگه. فكر مي كنم الان ...
    - چي شده؟
    مهيار نگاهش كرد. گفت :
    - چيزي نيست، حالا بعد در يه فرصت مناسب تر مي گم.
    مهرداد بلند شد و به سمت او رفت. رو به رويش ايستاد و گفت :
    - دارم نگران مي شم!
    مهيار براي اينكه مسئله را چندان مهم نشان ندهد، خنديد و گفت :
    - گفتم كه زياد مهم نيست. چه خبر از فرهاد؟ نكنه دوباره ماموريته؟
    - بحث رو عوض نكن. فرهاد خوبه ماموريت هم نرفته. حالا حرفت رو بزن.
    مهيار بلند خنديد :
    - تو كه اينقدر سمج نبودي!
    مهرداد مصرانه گفت :
    - حرفت رو بزن. تا نگي نمي ذارم از اين در بري.
    - خيلي خب .... يه كم اجازه بده.
    به چشمهاي منتظر مهرداد خيره شد. وقتي ديد نمي تواند منصرفش كند لبخندي به صورتش زد. كمي دور خودش چرخيد و دو انگشتش را دور لب كشيد و فكر كرد نمي دانست چطور عنوان كند. مهرداد با بي قراري گفت :
    - اينقدر گفتنش برات سخته؟
    - راستش به فرهاد مربوط مي شه.
    مهرداد خيالش راحت شد. نفس راحتي كشيد. فكر كرد در مورد كارهاي دفتري و حقوقي و اينجور مسائل است. گفت :
    - كُشتي منو. فكر كردم چي شده! خب الان كه اومد با خودش صحبت كن.
    مهيار يكه خورد و گفت :
    - مگه فرهاد الان مي آد اينجا؟!
    - آره قبل از اينكه بيام شركت بهش گفتم كه مهيار هم مياد اينجا، گفتم بيادش تا ناهار رو با هم بخوريم. بعد از اين همه سال بالاخره همديگه رو بببنيد. نمي دوني چقدر خوشحال شد.
    به ساعتش نگاه كرد و گفت :
    - الان ديگه بايد سر و كله اش پيدا بشه.
    مهيار دستپاچه گفت :
    - پس نمي خواد چيزي بهش بگي. چيزي بهش ...
    - چي شده؟! مگه نمي گي مربوط به فرهاده؟
    - چرا. اما در مورد اين چيزهايي كه تو فكر مي كني نيست. اصلا موضوع يه چيز ديگه ست. نمي خواد فعلا چيزي بگي ها؟!
    - حالا كه داره مي آد؛ اگه مشكليه بهش بگو.
    مهيار وقتي ديد برادرش كوتاه نمي آيد، آهي كشيد و سر جايش برگشت. مهرداد كنارش نشست و دوباره جريان را پرسيد. مهيار بي تامل گفت :
    - موضوع دختر فرهاده.
    - آوا!؟!
    مهيار سري به علامت مثبت تكان داد. مهرداد با گره اخمي كه در ابروانش افتاده بود، متعجب پرسيد :
    - چي شده؟
    مهيار كلافه گفت :
    - چيزي نشده، فقط مهرداد، نمي تونم برم مستقيم تو چشم هاي فرهاد نگاه كنم و بگم كه عاشق دخترش شدم؛... اون امانتش رو سپرده بود دست من.
    مهرداد از تعجب، دهانش باز مانده بود؛ كمي سكوت كرد و ناباورانه گفت :
    - جدي مي گي؟!
    مهيار تبسمي بر لبانش نشست و مهرداد خوشحال پرسيد :
    - باورم نمي شه كه تو بالاخره تصميم به ازدواج گرفتي؛ از كي؟
    - از همون لحظه اول كه ديدمش. اين مدت كافي بود كه بفهمم چه قدر دوستش دارم.
    - نمردم و بالاخره كسي كه تو انتخاب مي كني رو ديدم.
    - حالا نظرت چيه؟
    مهرداد با لبخندي عميق، در آغوشش كشيد و گفت :
    - خيلي خوشحالم؛ به حُسن انتخابت تبريك مي گم. چه قدر دلم مي خواست كه چنين لحظه اي رو مي ديدم.
    رو به رويش نشست و مشتاقانه پرسيد :
    - خب چرا زودتر نگفتي؟
    - نشد؛ حالا مي گي چه كار كنم؟ حقيقتش، اين موضوع رو به خودش گفتم؛ اما روم نمي شه به فرهاد بگم؟
    - نگران فرهاد نباش؛ بسپار به من. خودم مي دونم با رفيقم چه طوري كنار بيام.
    مهيار از ته دل، لبخندي زد و با نگاه، از او تشكر كرد. مهرداد از سر شوق، شيريني اي برداشت و در دهان گذاشت و گفت :
    - چه قدر عالي مي شه؛ يعني ما و خانواده فرهاد با هم فاميل مي شيم!؟
    مهرداد براي چند لحظه اي بي حرف، به همراه تبسمي بر لب ها، به برادرش كه دستش را زير چانه زده بود، نگريست، مهيار با تعجب پرسيد :
    - چيه؛ چرا اين طوري نگام مي كني؟
    - هيچي. فقط خوشحالم. به بازي روزگار فكر مي كنم. هيچ وقت به ذهنم خطور نكرده بود؛ برادرم و دختر فرهاد؛ عجب!... حتماً فرهاد هم از شنيدنش تعجب مي كنه!
    - جان مهيار الان كه فرهاد اومد چيزي نگي ها، بذار وقتي كه من رفتم. فقط زود خبرش رو بهم بده.
    مهرداد به بي قراري اش خنديد و با مكثي طولاني، آهسته گفت :
    - چه قدر هم به هم مي آيد.
    - واقعاً؟
    - باور كن... فقط، فكر مي كنم يه كم اختلاف سني تون زياد باشه؛ چند سال...
    با ديدن چهره در هم مهيار، خنده اش گرفت و نتوانست حرفش را ادامه بدهد.
    هر لحظه كه به ديدارش نزديك تر مي شد؛ ضربان قلبش تندتر و تندتر مي زد. نمي خواست به خود بقبولاند كه اين تغيير حالت، به خاطر اوست؛ اما در واقع بود. با اين همه بغض غمگيني گلويش را مي فشرد و نمي دانست به خاطر صحبت هاي نگين است؛ يا... نه دليل ديگري نداشت؛ نمي توانست به خود ش دروغ بگويد. اين را در اين دو شب، هنگامي كه سرش را روي بالش گذاشته بود و به يادش گريه كرده بود، فهميده بود. اول خود را به آن راه زد و به خود گفت كه تمام اين دلتنگي و افسردگي اش به خاطر رفتار و كارهايي است كه وحيدي بر سرش آورد؛ اما خودش هم مي دانست كه حتي يك قطره آن اشك ها به خاطر وحيدي فرو نمي ريزد؛ چون او را لايق ريختن اين همه اشك نمي دانست. وقتي با خود و حقيقت درونش كنار آمد، قبول كرد كه تنها بهانه براي گريه كردنش اوست. از دستش واقعاً دلگير و عصباني بود؛ مي دانست كه در اين ميان، جرياني هست كه نمي داند چيست. هر چه بود خود را فريب خورده و زخم خورده مي پنداشت. تنها چيزي كه داشت با آن كنار مي آمد و به خود مي قبولاند اين بود كه آنچه را كه نشان مي دهد نيست. دروغ! چرا نمي توانست اين حرف را در كله اش فرو كند!؟
    با نزديك شدن ديدارش، ترس ناشناسي در دلش افتاده بود! به خودش قول داده بود كه عادي باشد، انگار كه در اين مدت، هيچ به ياد او نبوده و الان هم، تنها همانند يك ميزبان مؤدب، از ديدن دوباره اش مسرور و خوشحال است. حتي در خيال هم از بي محلي هاي خودش دلش گرفت!... سخت اسير نگاه هاي او بود؛ كاش مي توانست چشم از نگاه هاي او بپوشد!
    وقتي عقربه ساعت، به نُه نزديك شد، فرهاد با نگراني ساعتش را نگاه كرد و گفت كه نكند فراموش كرده باشد؟! آوا دلش گرفت و دوست نداشت كه اين طور شده باشد؛ با همه ذهنيتي كه از او پيدادكرده بود، دلش مي خواست كه بيايد، تا به او ثابت كند كه چه قدر همه چيز برايش بي تفاوت و معمولي بوده است.
    زنگ كه به صدا در آمد، جلوي آيينه ايستاد و سعي كرد خود را آرام نشان دهد؛ درست همان طور كه در ديدار اول با او رو به رو شده بود. مادرش صدايش زد. پدرش به استقبال او بيرون رفت. خواست اول، از گوشه پنجره اتاقش، داخل حياط سرك بكشد و بعد از ديدن او، وارد سالن بشود. مادرش دوباره صدايش زد.
    مهيار را ديد كه شانه به شانه پدرش، قدم در حياط گذاشت. متوجه دسته گل زيبايي كه در دست پدرش بود، شد؛ همه هم از گل هاي ليليوم! آوا پوزخندي زد؛ اين همان گلي بود كه دوست داشت. اين را وقتي كه به كوه رفته بودند از او پرسيده بود :
    - گل هاي صحرايي رو دوست داريد؟
    - همه چيز طبيعت زيبا و شگفت انگيزه! از نظر من خارهاي بيابون هم قشنگي خاص خودش رو داره.
    - چه گلي رو بيشتر از همه دوست داريد؟
    اين را هم يكي از حيله هاي او مي دانست.
    سلام و احوالپرسي آنها در سالن پيچيد. بعد، صداي پدرش آمد كه تعارفش مي كرد كنار شومينه بنشيند، بعد هم به خاطر دير آمدنش گله كرد. آوا بيرون آمد. در ميان راهرو، بوي ادكلن آشناي او، وارد ريه هايش شد. ياد خانه او، بر آن داشتش كه فكر كند، هيچ اتفاقي نيفتاده است؛ تا بتواند حداقل، جبران مهمان نوازي اش را بكند. وقتي وارد سالن شد، مهيار در حال گوش دادن به صحبت هاي مادر و پدرش بود كه داشتند در مورد سرما و تعطيلي مدرسه ها حرف مي زدند. با ديدن آوا لبخندي زد و از روي مبل برخاست. آوا پيش از او سلام كرد و تعارف كرد تا بنشيند.
    مهيار از همان برخورد اول، با ديدن چهره و لحن سرد آوا و لبخندي كه معلوم بود به اجبار مي خواهد بر روي لبانش بنشاند، متوجه شد كه رفتارش مثل هميشه نيست.
    آوا مادرش را با نگاه دنبال كرد. آهسته عذر خواهي كرد و به دنبال او وارد آشپزخانه شد. سيني را از دست مادرش گرفت و آهسته گفت :
    - شما بريد؛ من چاي رو مي ريزم.
    مادرش به همان آرامي گفت :
    - مي گم خوبه اول شام رو بكشيم بعد پذيرايي كنيم؛ آخه خيلي دير اومد.
    آوا به ساعت نگاه كرد و گفت :
    - نه خيلي زوده؛ حالا يه مختصر پذيرايي مي كنيم بعد شام رو مي كشيم.
    مادرش يواشكي نگاهي انداخت و با لبخندي گفت :
    - ماشاا... ! بي خود نيست كه فرهاد هميشه تعريفش رو مي كنه.
    پدرش بحث اجتماعي و اقتصادي راه انداخته بود. مهيار كمتر حرف مي زد و بيشتر گوش مي داد. چند كلمه اي هم كه حرف زد، بيشتر در تاييد صحبت هاي فرهاد بود؛ آن هم خيلي كوتاه و مختصر. آوا براي لحظه اي سرش را بالا آورد و يك دفعه، همان نگاهي را كه با خود عهد كرده بود براي هميشه فراموشش كند، ثابت بر روي خود ديد. سرش را پايين انداخت. در استكان آخر، آب جوش ريخت و داشت به خودش بد و بيراه مي گفت كه چه دليلي داشت به او همان لبخند بي روح را بزند؟! در مقابل او و نگاهش، گويي مسخ مي شد! مهيار نگاهش را به فرهاد دوخت و با سر، حرف هاي نشنيده او را تاييد كرد.
    چاي را جلوي همه گرفت و نشست. پدرش بلند شد و به او گفت :
    - خوب مهيار جان، حوصله يه شكست رو كه داري؟
    مهيار متوجه شد و گفت :
    - معلومه اين چند سال، حسابي تمرين كردي كه اين طور با اطمينان حرف مي زني.
    فرهاد خنديد و استكان چاي خودش و او را برداشت و پاي ميز شطرنج برد و گفت :
    - من كه آخرش نتونستم حريفت بشم؛ مي خوام اينبار دخترم رو به وكالت از خودم براي شكست دادنت بفرستم كه ماتت كنه.
    مهيار به آوا نگاه گذرايي انداخت و گفت :
    - پس اين چند سال به دنبال يه حريف قَدَر براي من مي گشتي؟
    فرهاد به هر دوي شان نگاه كرد و گفت :
    - پس چرا نشستيد؛ بياييد ديگه؟!
    مهيار بلند شد و آوا انگار رمقي براي بلند شدن نداشت. مي دانست كه زير نگاه نافذ او، رنگ چهره و لرزش دستانش، پوشيده نمي ماند؛ حتماً همه چيز را مي فهميد و آن وقت او به هدفش مي رسيد. پدرش با تعجب نگاهش كرد و دوباره صدايش زد. مهيار مثل هميشه خونسرد و آرام نشان مي داد. آوا بشقاب ميوه اش را برداشت، تا سر خود را اين طور گرم كند وقتي نشست، فرهاد به شانه مهيار زد و گفت :
    - نگران نباش، خودم وسايل دوپينگت رو فراهم مي كنم.
    وقتي وسايل پذيرايي را روي ميز كنار دست او گذاشت، بالاي سر او قرار گرفت و آهسته به او گفت :
    - مهيار جان، كلي كلاس واسه ت پياده كردم؛ رو سفيدمون كني ها؟
    مهيار به بالاي سرش نگاهي انداخت و به فرهاد لبخندي زد. آوا حرف پدرش را شنيد، با دلخوري گفت :
    - بابا! بالاخره شما كدوم طرفي هستيد!؟
    - نترس دخترم؛ اينها همش حربه بازيه. دارم به حريفت اعتماد به نفس مي دم؛ دو طرف كه قوي باشن، بازي هيجانش بيشتره.
    مادرش بلند شد و بعد فرهاد برخاست تلويزيون را روشن كرد و هر از گاهي به شوخي به يكي از آن ها متلكي مي انداخت. مهيار، متفكر، انگشتش را دور خط لبش كشيد و فوري مهره اي را كه انتخاب كرده بود جا به جا كرد. آوا بي خيال به بازي پرسيد :
    - از آقا سهيل چه خبر؟
    - آخ نگو! روز خوش برام نذاشته!
    آوا مي خواست او را به هدفي كه مي خواست نزديك تر كند، براي همين گفت :
    - دلتون نمي خواد به خاطر دوست تون هم كه شده، قدمي براي اين امر خير برداريد و با مادر نگين صحبت كنيد؟ شايد حرف هاي شما باعث بشه كه ايشون هم كوتاه بياند و به اين ازدواج راضي بشن.
    حالت حرف زدنش كه به طعنه اي نيش دار شباهت داشت، نگاه پرسشگر مهيار را يك ياره به صورت سردش كشاند. با همان سردي كه او حرفش را زده بود، جواب داد :
    - من دخالتي نكنم بهتره.
    - حتي اگه مطمئن باشيد كه با حرف زدن تون، مي تونيد اين مشكل رو حل كنيد، به خاطر برادرزاده تون هم كه شده پا پيش نمي ذاريد؟!
    مهيار منظورش را از اين حرف ها نمي فهميد؛ چنين برخوردي را از او انتظار نداشت! بدون اين كه به سوال آخرش جواب بدهد، به چشمانش خيره شد. دست از بازي كشيد؛ به مبل تكيه داد و همان طور با نگاه، تمام زواياي چهره سرد او را به اميد نقطه روشني كاويد.
    آوا زير نگاه او، مثل هميشه، خود را مصلوب شده ديد. كوتاه آمد و با التماس گفت :
    - اگه يه چيزي بگم ناراحت نمي شيد؟
    - خواهش مي كنم؟
    - من اصلاً حوصله شطرنج رو ندارم؛ اگه مي شه ديگه به بازي ادامه نديم؟
    - هر طور ميلتونه.
    فرهاد با ديدن آن دو، فكر كرد بازي به اتمام رسيده. نمي دانست كدام يك از آن ها كيش و مات شده اند، براي همين پرسيد :
    - چي شد كي رو سفيدم كرد؟
    آوا گفت :
    - شطرنج بازي پيرمردهاست، خيلي كسل كننده ست!
    فرهاد خنديد و گفت :
    - يعني ما پيرمرديم ديگه؟ ديدي مهيار جان، چه قدر قشنگ به هر دومون متلك انداخت؟
    مهيار به آرامي لبخندي زد. فرهاد به دخترش گفت :
    - بعد، مهيار رو ببر غار اصحاب كهفت رو بهش نشون بده.
    و رو كرد به مهيار و گفت :
    - دلم مي خواد بري ببيني چه بلايي به روز اتاق آورده؛ فكر نكن فقط خودت كارهاي خارق العاده انجام مي دي؛ تو رفتي توي روستا و واسه خودت قصر ساختي، اين توي شهر واسه خودش دِه درست كرده!
    آوا اصلاً از اين پيشنهاد پدرش خوشش نيامد. تازه توانسته بود از زير نگاه او، خودش را خلاص كند. هنوز نشسته بود. مهيار فهميد و گفت :
    - البته اگه آوا خانوم مايل باشن اتاق شون رو به هر كسي نشون بدن.
    - خواهش مي كنم، اين چه حرفيه! البته اون قدرها هم كه پدر تعريف مي كنه، ديدني نيست!
    مهيار بلند شد و آوا، ديگر نمي توانست حرفي بزند. به اجبار برخاست و جلوتر راه افتاد تا آوا او را به سمت اتاقش راهنمايي كند. مهيار از فرهاد عذرخواهي كرد و به دنبال او راه افتاد.
    از راهرو گذشت. آخر راهرو يك در قديمي چوبي ديد و متوجه صحبت فرهاد شد. آوا در باز كرد و به او تعارف كرد كه به داخل برود. مهيار وارد اتاقش شد؛ همه جاي اتاق او را از نگاه گذراند و گفت :
    - جاي دنجي براي خودتون درست كرديد.
    به حلقه هاي فيلم كه به ديوار اتاقش آويزان كرده بود و بعد بقيه وسايل نگاه انداخت و با لبخندي گفت :
    - مخلوطي از وسايل قديم و مدرن امروز رو اينجا جمع كرديد. معلومه با هيچ دوره اي مشكل نداريد.
    - هميشه مشكل اصلي آدم ها بودند نه روزگار و زمونه.
    هر چند او به متلك اين حرف را زده بود؛ اما مهيار منظورش را نفهميد، كنار تختش نشست و همان طور بدون كلمه اي حرف، نگاهش كرد. آوا نفسش در سينه حبس شده بود؛ دلش مي خواست كه زودتر بيرون بروند؛ مي دانست كه خيال او در گوشه و كنار اتاقش حضور دارد. مي ترسيد او با نگاه نافذش، ردي از آن پيدا كند و مشتش جلوي او باز شود. آوا همان جا به ديوار تكيه داد.
    مهيار سرش را چرخاند و پشمالو را كنار بالشتش برداشت و با لبخند گفت :
    - اين همون خرسه؟
    آوا طوري وانمود كرد كه انگار آن چنان هم برايش چيز با اهميتي نيست و تنها سرش را به علامت مثبت پايين آورد. بعد در دل، به خودش لعنت گفت كه چرا آن را در جايي پنهان نكرده بود. نمي خواست بفهمد كه هنوز هم آن را كنار تختش نگه مي دارد.
    هر چند از بي تفاوتي چهره اش مهيار جا خورد؛ اما طوري وانمود كرد كه متوجه حالت او نشده است و براي لحظه اي در چشمانش خيره شد و با لبخندي، خرس را سر جاي اولش باز گرداند. بلند شد و به سمت ميزش رفت.
    دست نوشته هايش همان طور در هم و نامنظم روي ميز تحريرش ريخته بود. با خود دعا كرد كه مبادا برگه اي را بر دارد و بخواند. اين مدت، آن قدر ذهنش مشغول و در هم بود كه هر چه به ذهنش مي رسيد مي نوشت و بر نمي گشت نگاه كند كه چه نوشته است. مبادا همان برگه اي كه بر مي دارد، درباره او چيزي نوشته باشد!؟ براي اين كه ذهن او را مشغول كند، گفت :
    - بايد ببخشيد، روي ميز من همش همين طوره، همه مي دونن و دست به اين قسمت اتاقم نمي زنن، فقط خودم مي فهمم كه چي به چيه.
    مهيار بي توجه، لبه ميزش نشست. نگاهي به تمام برگه ها انداخت و يكي از آن ها را جدا كرد وگفت :
    - اجازه هست؟
    آوا نتوانست بگويد كه خصوصي است و گذاشت كه بخواند. چشمان مهيار روي خط هاي نوشته شده لغزيد. آوا حالت بچه مدرسه اي را داشت كه معلمش پاي ميزش صدا زده است و برگه امتحاني اش را تصحيح مي كند و منتظر است كه اشتباهي از او ببيند، تا جلوي همه كوچكش كند. دلش مي خواست هر چه زودتر از اين جستجو و بازرسي اش دست بردارد. انگار به دنبال سر نخي مي گشت كه رسوايش كند. او برگه را گذاشت و يكي ديگر برداشت. با لبخندي كه زد، رنگ از چهره آوا پريد. پرسيد :
    - اينها كه مي نويسيد خياليه يا بر اساس واقعيته؟
    - اكثرشون واقعيه، بعضي جاها هم مخلوطي از هر دو.
    - اين اسمي كه نام برديد... نياز ، اين هم واقعيه؟
    - چه طور مگه!؟
    جوري از ذهنش نوشتيد كه انگار واقعاً خودش نشسته و اين حرف ها رو براتون زده.
    بعد چند خطي از نوشته اش را خواند. آوا به اين حساسيتش، به تلخي خنديد. يك ابرويش را بالا انداخت و گفت :
    - خب اينم يكي از فن هاي نويسندگيه.
    براي اين كه بيشتر لجش را در بياورد گفت :
    - البته اين مورد استثناست؛ خيلي از حرف هاش همونيه كه توي واقعيت وجود داشته.
    مهيار دقيق به چهره اش خيره شد و گفت :
    - پس حضورش در عالم واقع وجود داره؟
    آوا حرفش را تاييد كرد و از اين كارش لذت برد. مهيار برگه را روي ميز گذاشت و با يك دست، موهايش را بالا نگه داشت. آوا به حلقه موهاي خرمايي رنگش كه بين انگشتانش جا خوش كرد، نگاه انداخت، بعد سرش را به سمت دستان جستجوگرش چرخاند. مهيار در ميان برگه ها، خودكاري كه خودش درست كرده بود، مشاهده كرد، آن را برداشت و با لبخندي كه به طعنه زد، گفت :
    - از اين به بعد لطف كنيد، هر وقت به نياز فكر مي كنيد، با اين خودكار ننويسيد؛ چون اين يك عشق خيالي نيست؛ اگه از حس قوي تون كمك بگيريد، متوجه مي شيد كه همش واقعيه.
    بعد خودكار را در قلمدان گذاشت و به چهره يخ زده او لبخند زد و گفت :
    - مي بخشيد؛ من هميشه اين قدر حساس نيستم؛ اما در بعضي موارد خيلي حساس و شايد فوق العاده حسود بشم.
    آوا نمي دانست چه حالي دارد؛ خوشحال است يا ناراحت. مي خواست چيزي به او بگويد؛ اما نتوانست و خود را پشت يك سكوت عذاب آور پنهان كرد.
    براي مهيار رفتار امشب آوا، عجيب بود. انتظار اين رفتار سرد و غير منتظره اش را نداشت. حرف هاي دو پهلويش عذابش مي داد و دلش مي خواست دليل اين رفتارش را بداند. تنها چيزي كه به مغزش خطور نكرده بود، اين طرز برخورد و بي محلي هاي او بود؛ آن هم بعد از اين همه فكر وخيال هاي خوش!
    آوا از سر و صدايي كه از آشپزخانه مي آمد، متوجه شد كه مادرش دارد شام را مي كشد، بهانه دستش آمد و گفت :
    - انگار شام حاضره؛... خوب بهتره تا سرد نشده بريم.
    مهيار هنوز داشت در چشمان هراسان او، به دنبال جواب سوالش، مي گشت. آوا چند قدم به سمت در رفت. مهيار همان طور نشسته بود، ديگر طاقت نياورد و صدايش زد :
    - آوا؟
    آوا بر گشت و آهسته جواب داد :
    - بله؟!
    مهيار نزديك تر رفت و رو به رويش ايستاد و پرسيد :
    - چي شده؟
    آوا انگشتان يخ زده اش را در هم گره كرد و گفت :
    - چي رو چي شده؟!
    - از دست من دلخوري؟... به خدا اگه مي دونستم كه ناراحت مي شي، اون روز حرفي بهت نمي زدم و از همون روش خواستگاري سنتي پيش مي رفتم.
    آوا سرش را پايين انداخت. مهيار در چهره اش دقيق شد و گفت :
    - فرهاد گفته بود يه مدته توي خودت رفتي؛ گفتم حتماً ارتباطي به حرف هاي اون روز من داره؛ آوا من باعث ناراحتيت شدم؟
    آوا صورتش را برگرداند؛ بغض سمجي گلويش را مي فشرد. مهيار بي تاب و بي قرار به سكوت عذاب آورش چشم دوخت. وقتي چيزي نگفت، مطمئن شد كه باعث تمام اين رفتارهاي او خودش بوده است. در حالي كه سعي داشت لبخند بزند، اما در صدايش، به طور آشكار، ناراحتي اش مشخص بود. گفت :
    - شما اولين كسي نيستيد كه از اين رك گوييم ناراحت مي شيد؛ اما شما اولين كسي هستيد كه اگه بفهمم به خاطر كوچك ترين حرفي از من ناراحت شديد، حاضرم به خاطرش، اون قدر ازتون عذرخواهي كنم كه خودتون به زبون بيايد و بگيد كه ديگه منو بخشيديد.
    آوا هنوز سكوت كرده بود. مهيار ادامه داد :
    - من فردا از اين جا مي رم، تنها مي خواستم به يك اميد اينجا رو ترك كنم كه بدونم حداقل داريد به پيشنهادم فكر مي كنيد. همين كه بدونم به من فكر مي كنيد، برام كافيه.
    از او سريعاً جوابي نمي خواست؛ تنها دوست داشت از چهره اش بخواند كه چند در صد از رؤياهايش به حقيقت مي پيوست. آوا ديگر تاب شنيدن حرف هايش را نداشت، وقتي سرش را بالا آورد و نگاهش كرد، مهيار با ديدن چشم هاي پر از اشكش، حس كرد كه بار سنگيني روي سينه اش فشار مي آورد و جلوي نفسش را گرفته است. دستش را به چفته در گرفت و گفت :
    - آوا تو رو خدا به من بگو چي شده؟
    - من به پيشنهادتون فكر كردم؛ من نمي تونم با شما ازدواج كنم.
    مهيار يكه خورد و در سكوت نگاهش كرد و غمگين پرسيد :
    - چرا؟... براي چي به اين سرعت جوابم مي كني؛ نمي خواي بيشتر در موردش فكر كني؛ اين قدر مطمئني!؟
    - بله مطمئنم.
    - حداقل بگو چرا؟
    - نمي تونم حرف هاتون رو باور كنم.
    - براي چي؟! چي گفتم كه باعث اين شك و ترديدت شده؟!
    آوا عصبي پوزخندي زد :
    - نمي دونم چرا سعي داريد از من پنهانش كنيد،... هنوز هم دوست نداريد حرفي از ازدواج قبل تون بزنيد!؟
    پدرش صداشان زد :
    - آوا كم سر اين بنده خدا رو خورديد؛ اينجا هم دست از سرش بر نمي داري؟! تعارفشان كن بيان شام حاضره... مهيار جان بفرما شام.
    مهيار عصبي بود و نمي دانست اين موضوع را چه كسي به او گفته است؛ حتماً از فرنوش؛ يا نگين! از همين روز مي ترسيد؛ نمي دانست چگونه برايش تعريف كرده اند كه او را تا اين حد متغير و عصبي كرده اند. تنها به زبانش آمد كه بگويد :
    - كي به شما گفته؟
    آوا به اين اميد بود كه او حرفش را تكذيب كند، اما او با اين حرفش نشان داد كه همه چيز واقعيت دارد، گفت :
    - پس حقيقت داره!... اونش ديگه فرقي نمي كنه.
    مهيار تقريباً داد زد :
    - اما براي من فرق مي كنه!... من در هر صورت به شما مي گفتم؛ اما نه اون طور كه اون ها براي شما تعريف كردن. براي همين هم مي خواستم اول مهرداد رو بفرستم تا با فرهاد صحبت كنه. مطمئنم كه همه چيز رو به شما نگفتن.
    آوا فكر نمي كرد اگر اين حرف را غافلگيركننده به او بگويد، اين قدر راحت با آن برخورد كند. با بغض، نيشخندي زد و ديگر نتوانست تحمل كند و از اتاق بيرون رفت. مهيار آن قدر عصبي بود كه نمي دانست ادامه شب را چگونه در كنار آنها بگذراند.
    خودش را شماتت مي كرد چرا به اين سرعت پيشنهادش را مطرح كرده بود، شايد اگر كمي صبر مي كرد تا خود مهرداد با آنها صحبت مي كرد؛ آن موقع همه چيز فرق مي كرد. اما حالا ديگر كار از كار گذشته بود.
    سر ميز شام، هر دو ساكت و در خود فرو رفته بودند. مهيار اصلاً نفهميد چه خورد و بيشتر با غذاي داخل بشقابش بازي كرد. فكر چنين روزي را كرده بود كه رو به روي كسي كه دوستش دارد بنشيند و نتواند از خودش دفاع كند. فرهاد سر به سرش مي گذاشت و مهيار سعي مي كرد با ميل بيشتري غذا بخورد تا آنها ناراحت نشوند؛ اما تنها آوا مي دانست كه چه حالي دارد، خودش هم دست كمي از او نداشت.
    بعد از خوردن شام، به رسم ادب هم كه شده بود كمي نشست. بعد بلند شد عذرخواهي كرد و بهانه آورد كه چون فردا توي راه است، بايد زودتر برگردد و كمي استراحت كند. صميمانه از آنها تشكر كرد و فرهاد و خانواده اش را دعوت كرد كه حتماً براي تعطيلات عيد به ويلايش بيايند. فرهاد به داخل سالن بازگشت تا چيزي بپوشد و به دنبالش براي بدرقه اش بيرون برود.
    آوا بي حرف كنارش ايستاده بود، نمي خواست اعتراف كند كه رفتار امشبش و حرف هايي كه به او زده بود، چه قدر داشت عذابش مي داد. مهيار دلش نمي خواست كه آن طور آنجا را ترك كند، لبخندي زد و گفت :
    - اگر مي خوايد با اين چهره بدرقه م كنيد، پيشنهاد مي كنم سريع برگرديد داخل منزل. ... ببينم، به شما رسم درست مهمون نوازي رو ياد ندادن؟!
    جلوتر رفت؛ گوشه يقه كاپشنش را گرفت و گفت :
    - خانم كوچولو! زود در مورد من قضاوت نكن. اگه فرصت مناسبي بود، حتماً خودم همه چيز رو برات تعريف مي كردم كه بفهمي خيلي زود و يك طرفه به قاضي رفتي.
    - چرا آدم ها براي نشون دادن خودشون، اين قدر به زمان احتياج دارن؟!
    - بعضي چيزها با گذر زمان مشخص مي شه نه در لحظه.
    فرهاد پالتو پوشيده، جلوي در حاضر شد و به او گفت كه اينبار از احوال خودش بي خبرش نگذارد و تماسش را با او قطع نكند. مهيار باز هم از آن ها تشكر كرد و سوار ماشينش شد و با تك بوقي راه افتاد. وارد خيابان كه شد؛ اشك در چشمانش حلقه بست و ديگر نتوانست ماشين را هدايت كند. ماشين را گوشه اي نگه داشت. آهي كشيد و با مشت، محكم روي فرمان كوبيد و زير لب ناسزا گفت لعنت به شما.

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 06-17-2012, 11:25 PM
  2. برای قضاوت تعداد بینندگان هنوز زود است/ "چک برگشتی" اول نیست
    توسط ADMIN در انجمن اخبار سینما تئاتر تلویزیون خوانندگان کنسرت ها
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 04-01-2012, 11:31 PM
  3. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 09-03-2011, 11:02 PM
  4. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 04-23-2011, 06:15 PM
  5. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 01-08-2011, 08:47 PM

جملات و کلمات سرچ شده این تاپیک در گوگل:

سکوت عشق مریم فولادی

سکوت عشق از مریم فولادی

عكس نگين روي لب

رمان سکوت در انتظار

دانلود گوشه های پنهان از مریم فولادی

خلاصه داستان گوشه هاي پنهان از مريم فولادي

خواندن رمان سکوت عشق مریم فولادی صفحه 1

رمان سکوت عشق مریم فولادی

گوشه های پنهان

ره سمى كجى رووت

رمان عشق علی و مریم

عكسهاي زنهاي هندي

گوشه های پنهان مریم فولادی

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

 

 

 

 


Search Engine Friendly URLs by vBSEO