صفحه 1 از 12 123411 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 8 از 90
  1. #1

     
    *Darya* آواتار ها
     

    نوشته ها
    1,325
    میانگین پست در روز
    2.48
    ميزان امتياز:
    5486
    پسندیده
    4,786
    موردپسند2,738باردر1,051پست

    رمان یک بار نگاهم کن...!

    رمان یک بار نگاهم کن



    خلاصه داستان:
    داستان درباره دختر پانزده ساله ای به نام ترنج هست که طی یک سری بازی گوشی های دخترانه به دوست برادرش ارشیا که ده سال از اون بزرگتره علاقه مند میشه و سعی میکنه با شیطنت هاش توجه ارشیا رو به خود جلب که ولی...





    منبع:نودوهشتیا
    امروز خم شدم و در گوش بچه ای که مرده به دنیا آمده بود گفتم:چیزی را از دست ندادی...

  2. #2

     
    *Darya* آواتار ها
     

    نوشته ها
    1,325
    میانگین پست در روز
    2.48
    ميزان امتياز:
    5486
    پسندیده
    4,786
    موردپسند2,738باردر1,051پست
    فصل اول: ترنج

    1

    صدای فریاد بابا واقعا از جا پروندم.
    برو تو اتاقت همین الان.
    اصلا باورم نمیشد بابا جلوی کل فامیل اینجوری سرم داد بزنه. آقای مهرابی بابای ارشیا خواست پا در میونی کنه که بابا گفت:
    مرتضی خواهش می کنم. این بار باید باش جدی برخورد کنم. دیگه شورشو در آورده.
    بعد همانطور که غضبناک به من نگاه می کرد گفت:
    وقتی ادای بچه ها رو در میاری پس باید مثل بچه ها تنبیه بشی. نه یک دختر پونزده ساله.
    سرم پائین بود. عصبی شده بودم و برعکس همه دخترای دیگه که توی این موقعیت گریه می کنن و خالی می شن من باید حتما داد می کشیدم تا آروم شم.
    ماکان پشیمون از دهن لقی که کرده بود سر به زیر نشسته بود. ارشیا هم طبق معمول دست به سینه به نمی دونم چی روی میز زل زده بود.
    نمی دونم چرا می خواستم سر ارشیا داد بزنم . در حالی که بلا سر اون بدبخت اومده بود. شاید چون بابا بخاطر کاری که با اون کردم اینجور دعوام کرده بود.
    بابا دوباره داد زد:
    گفتم تو اتاقت تا آخر مهمونی حق نداری بیای پائین.
    کل بچه ها ساکت نشسته بودن.
    کسری پسر عموم که خودشم پایه کار من شده بود با کلی عذاب وجدان نگام می کرد.
    بدون اینکه به کسی نگاه کنم صاف رفتم طرف پله ها و رفتم تو اتاقم و درو تا اونجایی که میشد محکم به هم کوبیدم.
    یا باید داد می زدم یا یه چیزی و می شکستم تا آروم شم. وگر نه داغون میشدم. توی اتاق قدم زدم و بعدم یه گلدون کوچیک که چند وقت پیش خوشم آمده بود و خریده بودمش و برداشتم و رفتم تو بالکن اتاقم و محکم پرتش کردم تو حیاط.
    گلدون با صدای شرقی شکست و خورده هاش تا شعاع چهار پنج متری پخش و پلا شد. انگار که یه آرمابخش قوی بم تزریق کرده باشن راحت شدم.
    وقتی آروم شدم رفتم سراغ در و بازش کردم صدای خنده و گفتگوی مهمونا از پائین می آمد. سرم و از لای در بیرون بردم و خوب گوش دادم. صداها رو از پائین راحت می شنیدم.
    لجم گرفت انگار همه یادشون رفته بود من نیستم. برگشتم تو و درو بستم و همون پشت در نشستم.
    تند تند داشتم انگشتمو می جویدم و توی فکر بودم که کار بابا و ماکان و چه جوری تلافی کنم. بدجوری منو ضایع کرده بودن خصوصا که ارشیا هم امشب اینجا بود.
    دقیقا خودمم نمیدونم چرا اینجور کارارو می کنم ولی همیشه یه چیزی مثل یه مرض که نمیدونم اسمشو چی بذارم می افته به جونم و وادارم میکنه دست به همچینین کارایی بزنم که ممکنه تا یکی دوماه بعد هم عذاب وجدانش تو ذهنم بمونه.
    ولی لذتی که موقع انجام اینجور کارای عجیب و غریب بم دست میده باعث میشه دوباره برگردم و یه کار دیگه انجام بدم.
    اسم من ترنجه.به نظرم اسم قشنگیه ولی نمی دونم چرا خودم همیشه یاد پرتقال نارج می افتم.
    ماکانم هر وقت می خواد اذیتم کنه صدام میکنه نارج پرتقال و نمی دونم هر مرکباتی که به ذهنش می رسه می بنده با ناف ما.
    ولی مامانم و بابام کلی با این اسم عجیب غریبی که روی من گذاشتن حال میکنن. پونزده سالمه امسال کلاس اول دبیرستانم. مدرسه رو باری به هر جهت دارم طی میکنم اصلا نمی دوم در آینده می خوام چه گلی به سرم بگیرم.

  3. #3

     
    *Darya* آواتار ها
     

    نوشته ها
    1,325
    میانگین پست در روز
    2.48
    ميزان امتياز:
    5486
    پسندیده
    4,786
    موردپسند2,738باردر1,051پست
    نگاهم و چرخوندم توی اتاقم. ازش خوشم می آمد. اصلانم برام مهم نبود بقیه چه فکری درباره ام می کنن . اتاق خودم بود.
    اتاقم و خیلی دوس دارم چون قبل عید امسال به یه بدبختی خودم دست تنها رنگش کردم. من کلا از رنگای تیره خوشم میاد.
    برای همین قبل عید امسال هم زد به سرم پامو کردم تو یه کفش و گفتم می خوام برای عید اتاقموسیاه کنم. مامان که می گه من دیونه شدم.
    بابا و ماکان هم همون موقع گفتن عمرا یه برس روی دیوار من بکشن. منم لجم گرفت گفتم خودم رنگ می کنم.
    اونام بم خندیدن. منم با اینکه اصلا نمی دونستم رنگ چیه یه روز بعد از مدرسه رفتم توی یه رنگ فروشی و از فروشنده پرسیدم برای یه اتاق سه در چهار چقدر رنگ لازمه.
    فروشنده یه نگاهی به قد و قواره من کرد که متاسفانه با پونزده سال سن عین بچه ها به نظر میام. بعد از مدرسه هم رفته بودم و روپوش مدرسه تنم بود. نمی دونم چه فکری کرد ولی زیاد طالب نبود جواب بده. گفت:
    بستگی داره چه رنگی بخوای بزنی
    می خوام خیلی گرون نشه.
    فروشندهه که معلوم بود کنجکاو شده گفت:
    نقاش خودش میدونه چقد رنگ می خواد.
    منم نمی دونم خل شده بودم اصلا نمی فهمیدم دارم با کی حرف میزنم گفتم:
    نقاش؟ آره بابام پیکاسو رو برام خبر کرده بیاد روی دیوار اتاقم هنر نمایی کنه. خیر سرم باید خودم رنگ بزنم.
    شاگرد طرف که نمی دونم اون ته مغازه داشت چکار می کرد با شنیدن این حرف نگام کرد و گفت:
    خودت می خوای اتاقتو رنگ کنی؟
    بعدم یه نگاهی به قد و قواره من انداخت که فهمیدم منظورش اینه که با این قدت چه جوری میخوای اتاقتو رنگ کنی!
    منم حرصم گرفته بود گفتم:
    بله؟ فروختن رنگ به افراد زیر هیجده سال ممنوعه؟
    شاگرده پخی زیر خنده زد و صاب کارش یه اخم وحشتناکی بش کرد که طرف دست و پاشو جمع کرد. بعدم گلوشو صاف کرد و مشغول کار خودش شد. حسابی دیرم شده بود. می دونستم یه دقیقه دیر کنم مامان کل بیمارستانا و پزشک قانونی رو دنبال جنازه من گشته و احتمالا متن نامه گم شدن من و هم برای روزنامه های فردا اماده کرد یه عکسم روش.
    همون موقع تلفن صاب مغازه زنگ زد اونم رفت پشت تا صحبت کنه.
    من دیدم نمی تونم اینجوری برم خونه سعی کردم یه کم از حربه های دخترانه ام استفاده کنم. پیش خودمون باشه ولی در نود درصد مواقه جواب میده البته اگه طرف یبس نباشه.
    موهامو که مخصوصا همیشه می ریختم یه طرف پیشونیم با حرکت سر کنار زدم ویه کم رفتم طرف شاگرد مغازهه که بش نمی خورد بیست سال بیشتر داشته باشه. با صدای ناراحتی گفتم:
    شما نمی تونین کمکم کنین؟ بعد گردنم و کمی کج کردم ویه نگاهی بش انداختم. پسره یه لحظه نگام کرد و گفت:
    حالا چه رنگی می خوای بزنی؟
    منم دیدم طرف داره پا میده باز موهامو با حرکت سر کنار زدم و فوری گفتم:
    مشکی می خوام باشه.
    چشمای پسره یه لحظه گرد شد.
    سیاه؟
    آره خوب چیه؟
    هیچی!
    حالا بم میگی چقدر رنگ لازم دارم.
    بعد لحنم را نرمتر کردم وگفتم
    تورو خدا اخه شما تخصصتون اینه کمک کنین دیگه.
    پسره باز یه نگاهی کرد و گفت:
    اتاقت چن متره.
    سه در چهاره.
    فکری کردو یه سطل گنده گذاشت جلوم
    یه دونه از اینا می خوای. باید توی یه ظرف بزرگتز با نسبت مساوی با آب قاطی کنی فهمیدی؟
    با نسبت مساوی با آب فهمیدم.
    بعد برسی برداشت و داد دستم و گفت:
    بعد با این می مالی به دیوار. ولی اگه وارد نباشی خوب در نمی اد.
    لبهایم آویزان شد. اصلا از نقاشی متنفر بودم. حتی وقتی دبستان می رفتم. پسره همینجور به من خیره شده بود اینبار قصد نداشتم ان نمایش احمقانه را ادامه بدهم واقعا حالم گرفته شده بود.
    خوب با این برس کل تعطیلات عیدم هدر می ره که.
    پسره دست به سینه وایساد و فکری کرد و بعدم گفت:
    صبرکن. رفت ته مغازه و با یه چیزی شبیه غلطک برگشت.
    با اینم می تونی ولی یه کم قیمتش از اون برسه گرون تره. دسته هم داره می خوره بش بلند میشه تا سقف و راحت می تونی رنگ کنی.
    یه لحظه اینقدر خوشحال شدم که عین بچه ها پریدم بالا و گفتم:
    وای این که خیلی عالیه بعدم غلطک و از دستش گرفتم.
    دیگه چیز دیگه لازم ندارم؟
    اگه دیوارات سوراخ سمبه زیاد داشته باشه باید بتونه کاری کنی.
    اوف اون دیگه چیه؟ ببین من دیرم شده یه روز دیگه میام همه اینا رو می برم. بعد یکی از کارتهای تبلیغاتی را از روی میز برداشتم و گفتم:
    هر سوالی داشتم می تونم زنگ بزنم بپرسم؟
    پسره مردد به صاب کارش که هنوز مشغول حرف زدن با تلفن بود گفت:
    نمی دونم.
    منم مثل خلا برداشتم گفتم:
    خودت کی هستی همون موقع زنگ بزنم؟
    پسره نیشش باز شد و نمی دونم چه فکری کرد چون گفت:
    می خوای موبایلمو بدم راحت زنگ بزنی هر وقت سوال داشتی.
    اون موقع بود که فهمیدم چه گندی زدم. گفتم
    نه نه همون می زنم مغازه و بعد هم به سرعت از توی مغاز فرار کردم. تازه بعد از بیرون آمدن از اونجا بود که فهمیدم چه کار احمقانه ای کردم ولی با خودم گفتم
    تقصیر بابا و ماکانه اگه به من کمک کنن اینجور نمیشه.

  4. #4

     
    *Darya* آواتار ها
     

    نوشته ها
    1,325
    میانگین پست در روز
    2.48
    ميزان امتياز:
    5486
    پسندیده
    4,786
    موردپسند2,738باردر1,051پست

    خلاصه بماند که اون روز چقدر دروغ سر هم کردم برا مامان که دیر اومدنم توجیه بشه. تا چند روز آخر شبا می رفتم اینترنت درباره رنگ کاری سرچ می کردم.
    اینقدر مطلب بود که دعا می کردم به جون اونایی که این اینترنت و اختراع کردن.
    بعد از یکی دو روزم رفتم سراغ همون رنگ فروشی و لوازم مورد نیازمو گرفتم. تازه خودم می دونستم بتونه کاری چیه و چه وسایلی لازم داره.
    پسره چشماش رفته بود ته سرش وقتی پول همه چیز و حساب کردم گفت:
    دیگه سوالی ندارین؟
    منم سطل رنگ و کشون کشون بردم تا دم در و گفتم
    نه تو اینترنت جواب همه سوالام هست.
    پسره ناامید شده بود. منم خوشحال وسایلمو برداشتم و یه تاکسی گرفتم و اومدم خونه.
    مامان که با دیدن وسایل کلی تعجب کرده بود. تازه از توی اینترنت کلی طرح باحالم پیدا کرده بودم.
    منم بی خیال رنگ و بردم توی اتاقم. ظهر بابا خیلی جدی گفت:
    اگه دیوار اتاقت و خراب کردی من پول برا نقاش نمی دم.
    منم شونه هام انداختم بالا وگفتم مطمئنم نمیشه.
    ماکان هم غر زد
    حالا می خواد بوی رنگم تا آخر عید توی سرمون باشه.
    عمرا رنگ پلاستیک خیلی بو نداره تازه خیلی زودم خشک میشه.
    همه با چشمای گرد شده نگام می کردن.
    ماکان با پوزخند گفت
    ببینم چه گندی می زنی.
    به لج همه هم که شده بود دلم می خواست اتاقم خوب بشه.
    خوشبختانه مدارس تق و لق شده بود و منم راحت جیم شدم. شروع کردم وسایلمو از اتاق بردم بیرون وماکان و بابارم مجبور کدم بزرگاشو بیارن بیرون چون گفتم
    شما نگفتین وسایلمو هم جابجا نمی کنین گفتنین رنگ نمی کنین.
    بعدم شروع کردم به رنگ زدن واقعا کار سختی بود . انگشت شصتم تاول زده بود کمرم درد می کرد می خواستم برای عید تمومش کنم.
    سه روز طول کشید. خدا رو شکر کردم که یه خورده پول بیشتر دادم و همون غلطک و خریدم کارم نصف شده بود.
    خلاصه اجازه نمی دادم کسی بیاد تو. ماکان هی چپ و راست می رفت و مسخره می کرد. ولی من از کارم راضی بودم.
    تازه یه طرح باحال توی ذهنم بود که به هیچکی نگفته بودم. می دونستم مامان سکته می کنه اگه بفهمه.
    بعد از اینکه رنگ سیاه خشک شد یه ظرف رنگ قرمز و که خریده بودم برداشتم و به صورت قطرات رنگ به همه جا پاشیدم بدم دستم و قرمز کردم و چند جا کف دست و زدم به دیوار کنارشم یه کم رنگ ریختم روی دیوار و اجازه دادم تا پائین سر بخوره. بعد وایسادم عقب و به شاهکار خودم نگاه کردم.
    وای داشتم حض می کردم. می دونستم هیچ کس از این کار من خوشش نمی اد.
    مامانم همیشه با این کارای من مشکل داشت. با لباس پوشیدنم با تیپی که می زدم. کلا بدش می اومد. می گفت مثل آدم نیستم.
    دست خودم نبود دوست داشتم. دلم می خواست عکس یه کله اسکلت گنده هم بکشم رو دیوارم ولی چون بلد نبودم می دونستم خراب میشه. من کلا از اسکلت خوشم میاد. تو اتاقم پره از این خرت و پرتا از جا کلیدی بگیر تا عروسک و اویز.
    بعد از اینکه شاهکارم خشک شد اجازه دادم بقیه بیان اتاقمو ببینن.
    هنوزم از یاد آوری قیافه مامان خنده ام میگیره. مامان که با دهن باز به در و دیوار نگاه میکرد. اصلا بیچاره نمی دونست چی بگه. ماکان پوزخند زد و گفت:
    به خدا این مریضه.
    بابام سرتکون داد و گفت:
    اتاق دخترای مردم پر رنگ صورتی و عروسکای تدی بره این خانم اومده قبرستون درست کرده.
    تازه با این حرف بابا ناراحت که نشدم هیچ یه ایده دیگه زد به کله ام.
    اصلا برام مهم نبود اونا خوششون میاد یا نه مهم این بود که خودم دوست داشتم. اتاق مو چیدم و نگاهش کردم. تازه یه کار دیگه هم تصمیم داشتم انجام بدم ولی دلم نمی خواست مامان اینا چیزی بفهمن.
    یه تابلو عبور ممنوع بزرگ درست کردم و زدم به دراتاقم. موقع مدرسه رفتن هم در اتاقمو قفل می کردم. یه حالی می داد که نگو.
    بالاخره تصمیم آخر مو هم عملی کردم. یه طناب سفید کلفت خریدم و عین طناب دار گره زده و وصلش کردم وسط سقف اتاق. خدا می دونه چقدر بدبختی کشیدم. چون مجبور شدم برم روی پله آخر نردبون.
    همونجور که پشت در نشسته بودم دوباره به طناب داری که توی اتاقم آویزون بود نگاه کردم و با بدجنسی خندیدم. با اینکه دو ماهی میشد آویزونش کرده بودم ولی هیچ کس خبر نداشت.

  5. #5

     
    *Darya* آواتار ها
     

    نوشته ها
    1,325
    میانگین پست در روز
    2.48
    ميزان امتياز:
    5486
    پسندیده
    4,786
    موردپسند2,738باردر1,051پست
    بلند شدم و یه دونه آهنگ متال از اون گوش کر کناش که عاشقش بودم گذاشتم و صداشو بلند کردم و پریدم رو تخت می دونستم مامان اینا الان دارن حرص می خورن اون پائین. ولی هیچ برام مهم نبود.
    امروز قرار بود بعد از مدتها دائی حسین و خانواده اش بیان اینجا آخه اونا توی یه شهر دیگه زندگی می کنن و ما دیر به دیر می بینمشون.
    خلاصه مامان تصمیم گرفت داداششو تحویل بگیره و یه مهمونی حسابی براش راه بندازه.
    کل ایل و تبار خودشو بابا رو وعده گرفته که شمام بیان اینجا. منم از صبح عین چی داشتم کار میکردم بس که هیجان داشتم مغزم هنگ کرده بود و هر چی مامانم می گفت نه نمی گفتم.
    تا اینکه بالاخره شب شد و مهمونا یکی کی اومدن.
    داداشم یه دوستی داره اسمش ارشیاس اونام امشب اینجا دعوت داشتن چون بابام نمی دونم به چه دلیلی الکی با همه پسر خاله میشه.
    با بابای ارشیا حسابی رفیق فابریک شدن. ارشیا با همه پسرایی که اطرافم دیدم فرق داره. با اینکه مامان خودش همیشه سر و کله بی حجاب جلو ملت می چرخه به هر دختری که ببینه بی حجابه یه اخمی میکنه انگار هفت پشتش امام زاده بود.
    خلاصه یه خصلتای عجیب غریبی برای خودش داره. همش داره از این آهنگایی که توش چهچه می زنن و بابا بزرگ خدا بیامرز من عاشقشون بود گوش میده اصلا یه ذره به روز نیست. نه اهل متاله نه راک نه رپ یه بارم برداشت گفت:
    اینا اصلا موسیقی نیست. منم گفتم شما گوش نده.
    خلاصه بخاطر این ادا بازیاش مغز من یه جورایی به این بند کرده هر کارم میکنم نمی تونم دست بردارم.
    هر وقت این اینجا پیداش میشه به طرز خیلی اتفاقی یه بلایی سرش میاد. اوایل کسی متوجه نمیشد کار منه ولی یه بار لو رفتم و همون شد.
    بنده خدا نمی تونه نیاد. چون با داداشم دارن یه شرکت تبلیغاتی راه می ندازن آخه دوتایشون گرافیک خوندن و خیلی هم ادعاشون میشه. تو دانشگاه هم کلاس بودن. جفتشونم بیست و پنج سالشونه.
    خلاصه باباها به اینا یه کمک مالی کردن که این شرکتشون و راه بندازن. حالا من میگم شرکت شما فکر نکین چه خبره. یه دفتر نقلی که کلا دو تا اتاق داره و جمعا چهارتا کارمند البته با حساب ماکان و ارشیا و یه دونه منشی. وسلام
    خلاصه امشب اینا اومدن اینجا منم یه شلوار لی تنگ پوشیده بودم با یه تی شرت مشکی که عکس یه اسکلت روشه و پشتش هم نوشته هوی متال.
    گاهی فکر میکنم مامان با دیدن من تقریبا فشارش می افته. آخه شما مامان منو نمی شناسین. اینقدر لباس و ظاهر براش مهمه که اگه بگن غذارو ازت بگیرم یا لوازم آرایشت، شک ندارم که میگه غذا.
    گاهی فکر میکنم این افراطی بازیهای مامان من و از اینجور چیزا بیزار کرده. البته نمیگم خوشم نمیاد. ولی دلم نمیخواد. همش مجبور باشم ناخنامو تو هوا نگه دارم که مبادا لاکشون خش بیافته.
    اصلا ادم از کار و زندگی می افته وقتی دنبال این چیزاس. هی اینو با اون ست کن. وای این کفشو نمی تونم با این کیف بردارم و از این اداها من از هر چی خوشم بیاد می پوشم. البته نه اینکه برام مهم نباشه رنگ لباسم چیه. ولی گیر ندارم رو این چیزا مثل بقیه دخترای فامیل.
    برای همین دخترای فامیل زیاد با من جور نیستن. چون با این دیونه بازیهام چند باری گیرشون انداختم. از سوسک و حشره بگیر که انداختم تو کیفشون تا قاطی کردن رنگای لاکشون. برای دخترا همه این چیزا فاجعه اس.
    بعدم وقتی پیش هم می شینیم اونا همش درباره مد لباس و رنگ مو و تیپ فلان پسر حرف می زنن.
    ولی برای من دخترا با پسرا فرق ندارن همه شونو به یه چشم می بینم. برای همین دخترا بم میگن هنوز بچه ای اگه مغزت بالغ شده بود می فهمیدی این دوتا خیلی با هم فرق دارن.
    ولی با پسرا بودن و بیشتر دوست داشتم. چون هم حرفاشون با حال تر بود و هم شوخی هاشون. فقط بدیش این بود که بابا و ماکان زیاد خوششون نمی امد من با پسر گرم بگیرم.
    واقعا خیلی این اداهاشون مسخره اس. من دیگه معنی این غیرتی بازیا رو نمی فهمم. من و مامان با هر تیپ و لباسی که بخوایم جلو محرم و نامحرم می چرخیم اونوقت تا من با یه پسری زیادی گرم می گیرم می بینم جفتشون لب لوچه شون آویزون شده.
    فقط کسرا پسر عموم که دوسال از من بزرگتز بود پایه دیونه بازیام بود و بابا اینام زیاد بش گیر نمی دادن. فکر میکردن بچه اس.
    بغضی وقتا مامان فکر مکینه من دلم می خواد پسر باشم ولی من نمی دونم این دوتا چه ربطی به هم داره. من از دختر بودنم خیلی هم خوشم میاد.
    فقط سلیقه ام با دخترایی که اطراف مامان و پر کرده یه کم فرق داره البته می دونم اگه مامان چشماشو باز کنه دو رو برش و یه نگا بندازه مثل من کم نیستن دخترایی که اسپرت و به لباسای زنونه و این ادا اطوارا ترجیح میدن.
    رنگ و این چیزام که سلیقه ای. خوب من سیاه دوس دارم اسکلت دوس دارم. دوس دارم متال گوش بدم. نه سلندیون.
    همین جور که داشتم به این چیزا فکر میکردم مغزمم داشت دنبال یه راهی برای گرفتن حال بقیه می گشت. به سقف خیره شده بودم که یهو رو تخت نشستم و توی کشوی میزم دنبال پاکت کوچیکی که چند وقت پیش قایم کرده بودم گشتم. پاکت سرجاش بود.
    لبم و از خوشی گاز گرفتم. این بهترین تنبیه برای بابا اینا بود. بسته های قرص و از پاکت خارج کردم و سرمو به نشونه تائید تکون دادم و مشغول شدم.
    گاهی وقتا البته ماکان بهم میگه سادیسم دارم. بعضی وقتا فکر میکنم راس میگه. تنبیه امشبمم هم بخاطر یکی از همین دویونه بازی ها بود.
    کفشای ارشیا رو با چسب چوب به زمین چسبونده بودم. چون کف خونه ما پارکته.داشتم برای بار چندم چکشون می کردم که ببینم خشک شده یا نه که ماکان دیده بود و به بابا خبر داده بود. اینقد بدم میاد عین این بچه های پیش دبستانی.
    همین جور که داشتم قرصا رو دونه دونه از توی بسته اش خارج می کردم یاد دفعه پیش که ارشیا اومده بود اینجا افتادم.
    نمک ریخته بودم تو چایی ارشیا و ماکان. سینی چای و مهربان ریخته بود داشت می آورد که من پریدم و از دستش گرفتم. گفتم شما خسته این من می برم.
    یه نگاه مشکوکی بم کرد و منم لبخند محبت آمیزی زدم و به طرف پذیرائی رفتم. نمکدون و از تو جیب شلوارم در اوردم و نمک ریختم تو چایی بعدم رفتم تو پذیرائی.
    ماکان و ارشیا داشتند حساب کتاب می کردن. موهامو از دو طرف خرگوشی بسته بودم. سینی و گذاشتم جلو ارشیا و گفتم:
    آقا ارشیا بفرمائین چایی!
    اصلا سرشو بالا نگرفت. لجم میگیره که این کارو میکنه. آرزو به دلم موند یه بار منو مستقیم نگاه کنه. هنوز دو قدم دور نشده بود که صدای داد و سرفه ماکان و ارشیا بلند شد.
    ماکان برگشت و با عصبانیت گفت:
    چی ریختی توی اینا.
    منم دستامو به زور کردم توی جیبای جلوی شلوار لیم و شونه هامو انداختم بالا و گفتم:
    نمک.
    ماکان عصبی فنجان را توی سینی کوبید و گفت:
    به خدا تو به روانپزشک احتیاج داری.
    زیر چشمی به ارشیا نگاه کردم. هیچ عکس العملی نشون نداد و این بیشتر لج منو در می آورد. به خودم که نمی تونم دروغ بگم. یه جورایی ازش خوشم میاد. دلم می خواد بم توجه کنه.

  6. #6

     
    *Darya* آواتار ها
     

    نوشته ها
    1,325
    میانگین پست در روز
    2.48
    ميزان امتياز:
    5486
    پسندیده
    4,786
    موردپسند2,738باردر1,051پست
    اصلا نمی فهمم این حس احمقانه از کجا اومده من تا حالا با هیچ پسری مشکل نداشتم و هیچ کدوم با اون یکی برام فرقی نداشت.
    مثل دوستام نه تو فکر دوست پسر بودم و چیزایی از این دست. ولی نمی دونم تازگی ها چرا دلم می خواست بالاخره ارشیا به من یه نگاهی بندازه.
    منم راه دیگه ای بلد نبودم جز این کارا تا شاید یه ذره توجهشو جلب کنم اما دریغ از یه نیم نگاه.
    آه کشیدم و به کارم ادامه دادم هم زمان هم داشتم چهره ماکان وبابا رومجسم می کردم. بدبخت مامان بیچاره چند بار تا مرز سکته هم رفته بود.
    داشتم با خودم می گفتم این بار بار آخریه که دارم همچین غلطی می کنم ولی می دونستم که توبه گرگ مرگه.قرصارو کف دستم ریختم و شمردم حدود دویست تا میشد.
    این نقشه شوم درست سه روز پیش به ذهنم رسید.وقتی که مامان داشت جعبه بزرگی که مخصوص نگه داری انواع و اقسام قرصای باقی مونده از مریضی های مختلف افراد خانواده اس و تر و تمیز می کرد و اونایی که تاریخ مصرفشون گذشته بود جدا می کرد بریزه دور.
    حالا من که هیچ وقت خدا به خودم زحمت نمی دم اون روز خودمو به مامان چسبوندم و به بهونه اینکه مامان نمی تونه بدون عینک تاریخ مصرف قرصا رو بخونه کمکش کردم و حین این کار چند تا از بسته ها رو کش رفتم.
    و حالا بهتریم موقعیت بود برای اجرای این نقشه.
    توی دستم پر بود از قرصای رنگ و وارنگی که اصلا نمی دونستم چه خاصیتی دارن. دلم می خواست بلند بلند بخندم ولی می ترسیدم جلب توجه کنه.
    آخه خیر سرم تو تنبیه بودم. در واقع اصلا تنبیه عادلانه ای نبود برای همین منم تصمیم گرفتم این نقشه رو دقیقا همین امشب اجرا کنم. اصلا تصمیم نداشتم فکر کنم که ممکنه بعدا چه اتفاقی بیافته. مهم این بود که نشون بدم این تنبیه عادلانه نیست.
    لیوان و از آب پر کردم و تمام قرص رو توش ریختم. با یه خودکار هم زدم تا حل بشه. ولی یه کم تهش مونده بود. روی تخت دراز کشیدم و آبای لیوان و ریختن پای گلدونای کاکتوسم.
    حالا این بیچاره ها خشک نشن!
    بعد یک کم ته لیوان نگه داشتم به صورتی که قرصای حل شده توش معلوم باشه. بسته های قرصم ریختم توی سطل آشغال که کسی نبینه. چون می خواستم برای کارم توجیهی هم داشته باشم.
    می دونستم مامان هر جور شده بابا رو راضی میکنه برای شام برم پائین. روی تخت دراز کشیدم و همراه اهنگ برای وخودم می خوندم. چند بار از بیرون سرک کشیدم. صدای ظرف و ظروف از پائین می آمد.
    مثل اینکه وقت شامه.
    گوش تیز کردم تا ببینم کسی چیزی میگه یا نه. آهنگ haunted گروه Evanescence گذاشتم و داستگاه و آماده کردم چون برای این صحنه این آهنگ جون میداد. خود دستگاه تو یه کمد مخصوص بود که در شیشه ای داشت و میشد درشو قفل کرد.
    باندای بزرگش و هم گذاشته بودم دو طرف کمد. درشو قفل کردم و کلید و گذاشتم توی کشوی میزم.
    کنترل شو برداشتم و چراغ اتاقمو خاموش کردم. و چراغ خواب قرمزمو روشن کردم. خدا خدا می کردم مامان یکی از دخترای لوس فامیل و بفرسته بالا تا صدام کنه.
    داشتم از ذوق می میردم. دراز کشیدم رو تخت که یهو چشمم افتاد به طناب دار.
    لعنتی فکر اینو نکرده بودم. اومدم بلند شم که دیر شده بود. یکی داشت درو باز میکرد. Play زدم و سریع دراز کشیدم و چشمام و بستم.
    فدای امی لی بای این صدای باحالش عین روح می مونه.
    لب و گاز گرفتم که نخندم.
    در باز شد. آهنگ بلند haunted پیچید تو اتاق. یه لحظه سکوت شد و بعد صدای جیغ مینو و مائده پیچید تو گوشم.
    اه با این صدات معلومه واسه چی موندی تو خونه کر شدم.
    به ثانیه نرسید که همه ریختن بالا. صدای گریه مینو و مائده را می شنیدم. بابا داد زد:
    اینو خفش کن.
    احتمالا با ماکان بود. ماکان نمی تونست چون کنترل دست من بود و در کمد قفل بود. از قبل ایر پلاگامو گذاشته بودم تو گوشم. ( محافظ گوش در برابر صدا. از نوعی اسفنج مخصوص درست شده که اونو فشرده می کنن و می ذارن تو گوش بعد از مدتی اسفنج به حالت عادی بر میگرده و فضای گوش و پر میکنه و باعث میشه صدا شنیده نشه.)
    ولی خیلی هم نزده بودم تو تابتونم یه کم بشنوم. بابا اومد طرف تختم. لیوان و دید. اینا چیه؟
    مامان گریه اش گرفته بود..
    یه کاری بکن. گفتم زیاده روی کردی.
    دست بابا که به شونه ام خورد. از جا پریدم و با یه حالت مثلا هاج و واج نگاهشون کردم. همه یه قدم به عقب پریدن. مخصوصا ایرپلاگارو جلوی همه از توی گوشم در آوردم و برای انکه صدا به صدا برسه بلند گفتم:
    چی شده؟
    مامان داد زد یکی اینو خفه کنه. صحنه ای شده بود خنده ام گرفته بود.ماکان داشت روی خرت و پرتای میزم که می تونم بگم یه شتر با بارش اونجا گم میشد دنبال کنترل میگشت. من دیگه نتونستم و زدم زیر خنده.
    بابا غضبناک نگام کرد. واقعا عصابنی بود یک لحظه ترسیدم. ولی دیر شده بود. چون دست بابا بالا رفت و دو تا سلی اب دار خوابوند تو گوشم. ناخودآگاه کنترل و از پشتم در آوردم و دستگاه و خاموش کردم.
    سکوت توی اتاق پیچید.فکر نمی کردم بابا روم دست بلند کنه.
    عمو اومد جلو و دست بابا رو گرفت.
    مامان کنار دیوار ایستاده بود و گریه می کرد. دائی حسین. زن دائی که مینو و مائده رو بغل کرده بود کسری که مات کنار دیوار واساده بود. عمه هاله. تقریبا همه بودن. ارشیا کنار در به دیوار تکیه داده بود.
    بابا با عصبانیت گفت:
    این مسخره بازیا چیه؟
    دائی با دست به بقیه اشاره کرد که برن بیرون.
    عصبی بودم. هیچی نمی فهمیدم. توی چشمای بابا نگاه کردم و گفتم:
    دیگه چکار کردم؟
    بابا لیوانی که تنش چند تا تیکه قرص مونده بود نشونم داد:
    اینا چیه؟
    من که جواب از قبل آماده کرده بودم گفتم:
    قرص برای رشد کاکتوسام یکی از دوستام گفت برای گیاه خوبه.
    بابا ناباورانه نگام کرد. ماکان هم عصبی بود.
    پس چرا جواب ندادی!
    لجم گرفته بود جلوی این همه ادم وایساده بودن منو بازخواست می کردن.

  7. #7

     
    *Darya* آواتار ها
     

    نوشته ها
    1,325
    میانگین پست در روز
    2.48
    ميزان امتياز:
    5486
    پسندیده
    4,786
    موردپسند2,738باردر1,051پست
    در حالی که عصبی انگشتم و می جویدم بش گفتم:
    ندیدی؟ تو گوشم ایرپلاگ بود.
    بابا دست بلند کرد و طناب دار رو گرفت:
    این آشغال چیه؟
    جز دکور اتاقمه.
    قیافه بابا جوری شده بود نمی فهمید الان چی بگه. منم مدام انگشتمو می جویدم که داد و قال را نندازم.
    میتو صورتش را توی سینه مادرش پنهان کرد گریه او بیشتر داشت اعصابم را خورد می کرد.
    نگاه عصبی ام را به مینو دوختم که چشمم به ارشیا افتاد. برای اولین بار مستقیم نگاهم کرد. سری تکان داد و بیرون رفت.
    افراد باقی مونده هم کم کم اتاق و ترک کردند. بابا. می خواست طناب و بکنه.
    آویزون دستش شدم.
    بابا تو رو خدا بذار باشه.
    بابا عصبانی بود هنوز.
    ترنج این کارا چیه میکنی؟ آخه این اداها چیه؟ کی می خوای بزرگ شی دائیت اینا بعد عمری اومدن اینجا ببین چه مسخره بازی در آوردی. هر کار کردی بت هیچی نگفتم. بعد دستش را از روی طناب برداشت و گفت:
    هر غلطی می خوای بکن.
    کسری هنوز وایساده بود داشت اتاقم و برانداز می کرد.
    ترنج عجب اتاق باحالی داری!
    اصلا حواسم به حرف کسرا نبود. فقط تصویر سرتکان دادن ارشیا داشت توی سرم می چرخید.
    کسرا ول کن نبود.
    منم می خوام اتاقمو این ریختی کنم.
    در حالی که انگشتمو می جویدم گفتم
    غلط کردی مغر آکتو به کار می ندازی و برا خودت یه طرخ تازه می زنی فهمیدی؟
    اوه حالا انگار چه شاهکاری کرده.
    هر چی؟ فعلا که تو یکی دهنت آب افتاده.
    بی جنبه دیدم این همه ادم زدن تو ذوقت خواستم یه کم ازت تعریف کرده باشم.
    لازم نکرده من تو ذوقم نمی خوره.حالام برو بیرون حوصله ندارم.
    کسرا دستاشو کرد تو جیب شلوار لی شو پرید رو تخت.
    اگه نرم چی؟
    منم شونه هامو بالا انداختم و گفتم هر جور راحتی.
    بعد در و بستم و کنترل و برداشتم و باز آهنگ haunted و گذاشتم. صداشم بلند کردم. کسرا داد زد:
    الان بابات میاد شاکی میشه ها.
    من پشت در نشستم و بدون اینکه چیزی بگم شونه هامو بالا انداختم. دیگه چکار می خواست بکنه. داد که سرم زده بود تو گوشمم که زده بود. جلوی ارشیا ضایمم که کرده بود. دیگه از این بدتر چی می خواست بشه.
    کسرا از روی تخت بلند شد و اومد طرفم.
    بذار من برم بیرون حوصله ندارم با عمو درگیر بشم.
    کمی عقب کشیدم و کسرا مثل یه گربه از لای در بیرون خزید. در و قفل کردم و روی تختم دراز کشیدم.
    نمی دونم چه مرگم شده بود که بین این همه حرف و داد و بیدا فقط از حرکت ارشیا ناراحت بودم. اون که اصلا انگار منو نمی دید. پس این سر تکون دادنش برای چی بود.
    قاطی کرده بودم نمی دونستم این حس عجیب غریبی که سراغم اومده رو اسمش و چی بذارم.
    برگشتم و شروع کردم به مرور کردن گذشته دلم می خواست بفهمم دقیقا این حسی که به ارشیا پیدا کردم از کجا و چه جوری شروع شده.
    هر چی به عقب می رفتم. چیزی پیدا نمی کردم. چون واقعا اوایل ارشیا اصلا برام مهم نبود. می اومد و می رفت. نه من اونو میدیدم نه اون منو. ولی نمی دونم از کجا شروع شد که فهمیدم وقتی من بی حجاب می رم جلوش زیاد خوشش نمی اد.
    همین شد که رفت رو اعصاب منو تصمیم گرفتم یه کم حالشو بگیرم. با توجه به اینکه خونواده اشم دیده بودم معنی این اداها رو نمی فهمیدم.
    خلاصه شروع کردم به اذیت کردن. یه بار که فهمید بدون اینکه نگام کنه ازم پرسید:
    مشکلت با من چیه؟
    منم راست گفتم:
    خیلی قیافه میگیری.
    یه لبخندی زدی که فکر میکنم از همون روز باعث شد. دلم یه جوری بشه انگار که یکی ته دلم و قلقلک داد. همین.
    بعدم هیچ اتفاق خاصی نیافتاد. من به کارای مسخره ادامه دادم. اونم به همون خشکه بازیاش.
    مطمئنم به مغزشم خطور نمی کرد که من چه فکرایی در باره اش می کنم.
    کلافه نشستم رو تخت و دستگاه و خاموش کردم. صدای مهمونا از حیاط می اومد. داشتن می رفتن. از پشت پرده یه نگاه کوتاه به حیاط انداختم. ارشیا و ماکان داشتن حرف می زدن و می خندیدن. لبم و جویدم و گفتم
    دارم برات مستر ماکان. یه حالی ازت بگیرم. برا من سوسه میای. حساب تورو جدا می رسم.
    رفتم سراغ کمدم.
    خدا کنه هیچ کس نیاد تو کمد منو نگاه کنه. عین خرازی شده همه چی توش پیدا میشه. لای خرت و پرتام یه قوطی نصفه حشره کش پیدا کردم و کشیدمش بیرون.
    ماکان فردا یه قرار کاری داشت که باید می رفت برای بستن یه قرار داد. عادتش بود قبل از خواب حتما لباس فرداشو اماده می کرد چون حساسیت خاصی روی لباسش داشت. دقیقا برعکس من.
    هر وقت می خواستیم بریم مهمونی من اولین نفر آماده بودم ماکان آخرین نفر. بس که روی لباسش وسواس داشت. مونده بودم این چه جوری می خواد زن انتخاب کنه.
    اسپری و گذاشتم زیر تختم و خوابیدم. اصلا حوصله نداشتم برم پائین تا دوباره بابا بخواد مراسم نصیحت کنونون را بندازه.
    ساعتمو کوک کردم تا به موقع بیدار شم. برای ماکان برنامه های جداگانه ای چیده بودم.

  8. #8

     
    *Darya* آواتار ها
     

    نوشته ها
    1,325
    میانگین پست در روز
    2.48
    ميزان امتياز:
    5486
    پسندیده
    4,786
    موردپسند2,738باردر1,051پست

    با صدای زنگ ساعت از خواب بیدارشدم. خوابم همیشه سبک بود و این باعث دردسرم بود. ساعت و خاموش کردم و نگاهی بش انداختم.
    اه کدوم احمقی ساعت منو برا شیش و نیم کوک کرده؟
    غلطی زدم و خواستم دوباره بخوابم که یاد دیشب افتادم.
    خدا لعنتت کنه ماکان ببین بخاطر تو باید از خواب صبم بزنم.
    آخه من تا آخرین لحظه ممکن می خوابم. یه رب مونده به زنگ پا میشم و تند تند لباس می پوشم. پیاده تا مدرسه پنج ددقیقه راهه. مهربان یه لقمه به زور میده دستم و منم تو راه می خورم و می رم.
    با کسالت از رو تخت پا شدم و دمپائی های راحتیمو به عنوان صدا خفه کن پوشیدم. یواش به طرف در اتاقم رفتم و گوشم و روی در گذاشتم. صدایی نمی اومد.
    آروم لای درو بازکردم. کسی تو راهرو نبود. پاورچین به طرف اتاق ماکان رفتم.
    عجیب بود هیچ صدایی نمی آمد.
    نکنه. قرارش کنسل شده. اکهه ای.
    برگشتم که برم تو اتاقم که صدای آب و از توی حمام شنیدم.
    ای ول حمومه.
    آروم برگشتم تو اتاقم و حشره کش و برداشتم و برگشتم. کناردرحموم گوش خوابوندم. هنوز صدای آب می اومد. با بدجنسی لبخندی زدم و رفتم توی اتاق ماکان.
    کت و شلوارش به در کمد آویزیون بود. دست به سینه نگاش کردم.
    خیلی خوبه که آدم نقطه ضعفای حریف دستش باشه. این یه اصل اساسی در موفقیت عملیاته!
    بعدم با دو گام بلند خودمو رسوندم به کت و شلوارش و در حشره کش و باز کردم.
    اوق....خدایا چه بویی میده.
    دیگه معطل نکردم و باقی مونده اسپری و خالی کردم روی کت و شلوارش.
    بعد در حالی که سعی می کردم نخندم. برگشتم تو اتاقم. اسپری و تو کمد جاسازی کردم و پشت در گوش ایستادم.
    صدای پای ماکان و شنیدم که از حمام بیرون آمد و در حالی که آوازی برای خودش زیر لبی می خوند رفت تو اتاقش.
    همین جور منتظر بودم که داد ماکان بلند شد:
    ترنج به خدا می کشمت.
    دیگه جای موندن نبود. در اتاق و باز کردم و دویدم طرف پله. داشتم به سرعت می رفتم پائین که در ورودی باز شد و ارشیا وارد شد.
    چشمام از خجالت و تعجب گرد شده. همون تی شرت دیشبی تنم بود ولی یه شلوار کهنه و رنگ رو رفته که پاچه های گشادی هم داشت و پوشیده بودم برای خواب.یه پام رو پله و یه پامم تو هوا مونده بود.
    ارشیا بیشتر از من تعجب کرده بود.مونده بودم چکار کنم که صدای داد ماکان از پشت سرم هولم کردم و در یک ثانیه تصمیم گرفتم بقیه پله ها رو هم با سرعت بدوم پائین که پام توی گشادی شلوار گیر کرد و چهار پنج پله باقی مونده رو تقریبا قل خوردم.
    نفسم بالا نمی آمد. ماکان دسپاچه پله ها رو پائین دوید. از درد و خجالت نفسم بالا نمی آمد. کمرم بد جوری درد می کرد و مچ پامم زوق زوق می کرد. از همه بدتر شونه ام بود یه درد وحشتناکی پیچیده بود توش که جرات نمی کردم نفس بکشم.
    ترنج خوبی؟
    نمی تونستم حرف بزنم. می ترسیدم یه چیزی بگم و جلوی ارشیا گریه ام بگیره.
    ماکان دست گذاشت رو شونه ام که صدای دادم بلند شد.
    آی دستم!
    و بعدم اشکم سرازیر شد. ماکان هول کرده بود. که صدای ارشیا رو شنیدم.
    شاید جایش شکسته باشه.
    تو اون لحظه همه چیز یادم رفته بود. دستم اینقدر درد می کرد که برام مهم نبود کی داره چی میگه دلم می خواست فقط اون درد لعنتی تمام شه.
    ماکان چبگی توی موهاش زد و گفت:
    ترنج کجات درد میکنه؟
    همونجور که گریه میکردم گفتم شونه ام.
    بابا لباس پوشیده از اتاق بیرون آمد با دیدن من با ترس پرسید:
    چی شده ماکان.
    از پله افتاد.
    ارشیا بلند شد و سلام کرد. بابا جوابشو داد اومد و کنارم.
    زانو زد چکار داشتی می کردی بچه؟
    توی اون حال از حرف زدن بابا دلخور شدم. چه اصراری داره بگه من بچه ام.
    ماکان گفت:
    تقصیر خودش بود.
    بابا نگاش کرد که ماکان ادامه داد:
    رفته نم یدونم چی زده به کت شلوار من بوی امشی میده.
    چشمای ارشیا و بابا گرده شده بود. منم وسط گریه گفتم:
    حقت بود.
    بابا نگام کرد:
    خوبه زبونت در هیچ شرایطی از کار نمی افته.
    اومدم شونه هامو بندازم بالا که دوباره درد پیچشید تو دستم و اشکم و در آورد.
    بابا گفت:
    چت شد؟
    که ماکان جای من جواب داد:
    میگه دستش درد میکنه.
    بابا پوفی کرد و گفت:
    پاشو ببریمش بیمارستان.
    مامان و صدا کنم؟
    نه اون صبح طود بیدار سرد درد میشه. تازه این صحنه رم ببینه دیگه بدتر. بلندش کن. ببریمش.
    ماکان خواست زیر بغلم و بگیره که داد زدم:
    این دستم نه.
    ماکان که حسابی هول شده بود.
    ببخشید ببخشید.
    بابا زیر اون یکی بغلم و گرفت و بلندم کرد.
    ارشیا جان مهربان و صدا کن بیاد.
    ارشیا به طرف آشپزخونه رفت و بابا منو روی یه مبل نشود. درد دستم کمتر شده بود ولی به محض اینکه تکونش می دادم تمام بدنم درد می گرفت.
    بعد به ماکان گفت:
    برو یه چیزی بیار تنش کنه.
    تو رو خدا مارو باش بچه بزرگ کردیم جای اینکه روز به روز بهتر شه بدتر میشه.
    بعد رو به من گفت:
    آخه من چی بگم به تو؟
    دست سالمم و کشیدم به دماغم و گفتم:
    من بچه ام یا این ماکان که عین بچه های پیش دبستانی میاد خبر کشی.
    بابا لپهایش را باد کرد و نفسش را پر صدا بیرون داد و برگشت و به پله نگاه کرد.

صفحه 1 از 12 123411 ... آخرینآخرین

جملات و کلمات سرچ شده این تاپیک در گوگل:

رمان آنلاین

رمان یکبار نگاهم کن

رمان یک بارنگاهم کن

رمان نگاهم کن

رمان یک بار نگاهم کن

خواندن رمان

دانلود رمان یک بار نگاهم کن برای موبایل

یک بار نگاهم کن

خواندن رمان به صورت آنلاین

دانلود رمان یکبار نگاهم کنخواندن انلاين رماندانلود رمان نگاهم کنخواندن آنلاین رمان عاشقانهخواندن رمان عاشقانهخواندن رمان های عاشقانه دست تو شرتیکبار نگاهم کنخلاصه رمان نگاهم کنرمان یک لحظه نگاهم کنرمان انلاینخواندن رمان یک بار نگاهم کندانلودرمان یک بارنگاهم کن رمانهای عاشقانه برای خواندنخواندن آنلاین رمانخواندن رمانهای عاشقانهخواندن آنلاین رمان ایرانیرمان به من نگاه کندانلودرمان یکبارنگاهم کنخواندن رمان های انلاینخواندن کتاب رمان آنلاینخواندن انلاین رمان عاشقانهخواندن رمان عاشقانه ایرانیخواندن رمان عاشقانه در اینترنتخواندن رمان عشقیخواندن رمان آنلاینمتن رمان عاشقانهخواندن آنلاین رمان عاشقانه ایرانیدانلود رمان نامحرمدانلود رمان يك بار نگاهم كنرمان يك بارنگاهم كنرمان انلاین ایرانیمتن رمان رمان یکبارنگاهم کنخواندن کتاب رمان انلاینرمان عاشقانه برای خواندنرمان انلاین عاشقانهخواندن رمان عاشقانه آنلاینرمان یک باار نگاهم کنمتن کامل رمان یک بار نگاهم کنخلاصه رمان یک بار نگاهم کن

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

 

 

 

 


Search Engine Friendly URLs by vBSEO