آروم کفشش رو از پا در میاره و پاش رو روی زمین تکون تکون میده تا دردش کمتر بشه. تو حال و هوای خودشه که بشقاب غذایی رو مقابلش میبنه. با لبخند سرش بالا و دستش به طرف بشقاب میره که ناگهان نگاهش خیره و دستش تو هوا میمونه.
- خوشحالم باز سر حال و قبراق میبینمت. نمیخوای بگیری بشقاب رو؟
به حال عادی بر میگرده و نگاه از پیمان میگیره و با صدای آرومی به زبون میاد:
- ممنون شما میل کنید. آریانا رفته برام بکشه.
لبخند آرومی میزنه و ادامه میده:
- از آریانا خواستم بذاره من برات غذا بکشم. حالا بگیرش بشقاب رو.
بشقاب رو میگیره در حالیکه زیر لب برای آریانا در حال خط و نشون کشیدنه. سرش رو بالا میگیره چشم میگردونه دنبال آریانا. درست رو بروش اون سمت سالن با لبخند ژوکوند ایستاده و مشغول تماشاست.
زیر لب زمزمه میکنه مرض. رو آب بخندی. آی من حال تو رو بگیرم امشب.
پیمان جهت نگاه نادیا رو دنبال میکنه و با لبخند ادامه میده: تقصیر اون نیست. گفتم که من ازش خواستم. نمیخوای آشتی کنی؟ رفتی حاجی حاجی مکه؟ نگفتی این همخونه یهو جاتو خالی ببینه دلش میگیره؟
خودش رو به نشنیدن میزنه. شاید به امید شنیدن حرفهای بیشتر تا دلتنگی هاش کم بشه. در جواب تنها ثانیه ای نگاهش رو به چشمای پیمان میدوزه و دوباره سرش رو پایین میگیره و با چنگال تکه ای جوجه بر میداره و آروم شروع به خوردن میکنه.
- دلم برات تنگ شده بود نادیا.
باز سکوت میکنه. اما دلش تو سینه میلرزه و قلبش تند تند میزنه.
پیمان نگاهش رو از روی نادیا بر میداره و آروم شروع به خوردن میکنه.
صدای مانی سکوت بینشون رو میشکنه و همزمان روی مبل کنارشون میشینه:
- نه مثکه اشتهاتون از برکت حضور دختر عموی ما برگشته آقا پیمان.
ناگهانی غذا تو گلوی پیمان میپره و شروع به سرفه میکنه و لبخند روی لب نادیا میشینه و ثانیه ای بعد از روی صندلی بلند و به سرعت به طرف میز میره و با لیوانی نوشابه بر میگرده و لیوان رو به پیمان که هنوز در حال سرفه کردنه و صورتش سرخه سرخه میگیره. نمیدونه این سرخی از سرفه ست یا از حرف مانی ولی تو دلش پر از شوق میشه و لبخندش عمیق و نگاهش رنگ نگرانی میگیره و بدونه فکر و حواس به حضور مانی، لیوان رو که هنوز توی دستشه به طرف دهان پیمان میبره و روی لبهاش میگذاره. همزمان دست پیمان بالا و لیوان رو میگیره و مانی خنده اش عمیق تر میشه و ادامه میده:
- خوب حالا. تو چرا هول کردی؟ نترس خفه نمیشه.
نادیا بی هوا روی مبل که بشقابش روشه میاد بشینه که پیمان سریع با دست دیگه اش بشقاب رو بر میداره و تو آخرین لحظه جلوی حادثه رو میگیره.
آریانا با خنده بهشون نزدیک میشه و:
- آخ آخ دیدم اینور سالن یه فیلمه توپِ زنده در حال نمایشه گفتم خودمو برسونم تا تموم نشده.
اینبار نادیا و پیمان هر دو سرخ میشن و سرشون رو پایین میندازن و این نگاه از چشم سیمین که تقریبا اونطرف سالن نشسته دور نمیمونه و با دیدن لبخند و سرخی روی صورت پسرش لبخند دلنشینی روی لبهاش میشینه و خوشحال میشه که بالاخره دوباره خنده رو رو لبای پسرش داره میبینه. اونم بعد از تقریبا یک ماه.
پیمان ناگهان نگاهش به نادیا می افته و روی پاهای نادیا ثابت میمونه و سریع بشقاب نادیا رو دستش میده و با دستش آروم و به دور از هر گونه جلب توجهی دامن رو پایین میکشه.
از برخورد دستش با پای نادیا حس شیرین و لطیفی زیر پوسش میاد و طعم مالکیت چیزی و محافظت از اون، بهش حس شیرینه داشتن یه شریک رو میده.
حرکت دست پیمان روی پاش برای ثانیه ای احساس گر گرفتگی رو به جونش میندازه و ناگهان نگاهش به سمت دامنش میره و آروم کمی جمع ترش میکنه و ناخوداگاه صدای پیمان توی گوشش میپیچه و با لبخند پاهاش رو یه وری و کنار هم جفت میکنه و دامنش رو دوباره مرتب.
بعد آروم سرش بالا میره و روی صورت پیمان خیره میشه و همزمان پیمان لبخند گرمی بهش هدیه میکنه و تمام تلخی های هر دو هیچ میشه و مثل باد بهاری رد میشه.
- میگم ما اینجا نشستیم ها.
- شما بیجا کردین اینجا نشستین آقا مانی.
....
با لبخند و کیکی روی دست به طرف پذیرایی میاد و کیک رو مقابل پدر میگیره و :
- تولدت مبارک بابایی. شمع ها رو فوت کن. زود باش. زود باش.
رامین نگاهی به پریسا میکنه و آروم دستش رو به طرف پریسا دراز و لحظه ای بعد با دستی به کمر پریسا شمع رو هر دو با هم فوت میکنن.
اونا میخندن و نادیا از درون گریه میکنه و حسرت اینکه کاش تولد خودش هم پدر و مادر دست دور کمرش مینداختن و باهاش شمع هاشو فوت میکردن، تو نگاهش میشینه.
آروم نفسش رو بیرون میده و از کنار پدر و مادر کمی دور میشه که دستی رو حس میکنه که تو اون تاریکی آروم دور کمرش رو گرفته. گرم میشه. حس شیرین داشتن دستی حمایت گر ناگهان تمام غم درونش رو دود میکنه. آروم دستش رو روی دست میگذاره و نوازشش میکنه و نگاهش رو بر میگردونه تا با نگاه از آریانا تشکر کنه که دلش میریزه از کسی که میبینه.
پیمان فشار دستش رو دور کمر نادیا بیشتر میکنه و آروم زمزمه میکنه:
- تا منو داری هیچوقت نمیخوام رنگ غم رو تو چشمات ببینم. دوست دارم نادیا.
میلرزه. تو سرش پر از همهمه میشه. نمیتونه تو اونهمه صدا چیزی که شنیده رو باور کنه. چشماش رو به پیمان میدوزه تا از نگاهش بخونه که واقعا اون حرف از زبونه پیمان بیرون اومده یا فقط تصوراتشه که با صدای بلند تو گوشش پیچیده.








پاسخ با نقل قول
