پی سی پرشین یعنی راهی برای رسیدن به شهرت و موفقیت پی سی پرشین یعنی راهی برای رسیدن به شهرت و موفقیت

 

 

 

 

صفحه 1 از 8 1234 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 8 از 60
  1. #1

     
    *ستاره* آواتار ها
     

    نوشته ها
    4,202
    میانگین پست در روز
    5.74
    ميزان امتياز:
    10698
    پسندیده
    8,541
    موردپسند5,335باردر2,290پست

    رمان عشق و احساس من


    رمان عشق و احساس من
    نويسنده: fereshteh27


    خلاصه رمان (عشق و احساس من) :داستان درباره ی دختری به اسم بهار است که با مادرش زندگی می کنه..وضعیت زندگیشون زیاد خوب نیست تا حدی که اون مجبور میشه به محض اینکه دیپلمشو گرفت بره تو یه شرکت و بشه منشی اون شرکت..به خاطر زیبایی که داشته پسر رییس شرکت کیارش صداقت میاد خواستگاریش که بهار هم با اینکه علاقه ای به اون نداشته به خاطر وضعیتشون درخواستشو قبول می کنه و نامزد می کنند ..تو سفری که به شمال داشته با مرد جوونی رو به رو میشه که..اون هم کسی نیست جز سرگرد آریا رادمنش..توی مدت نامزدیش با کیارش خیلی اذیت میشه و ناخواسته و ناغافل مسیر زندگیش تغییر می کنه..البته در این بین سرگرد اریا رادمنش هم همراهشه..
    و ادامه ی ماجراهایی که قراره توی این رمان برای بهار اتفاق بیافته..اتفاقاتی تلخ و شیرین..پر از فراز و نشیب که زندگی ساده ی بهار رو دست خوش تغییراتی قرار میده که بهار هرگز فکرشو هم نمی کرد زندگیش اینطور متحول بشه..
    داستانی از عشق و دوست داشتن.. از یه دختر ساده با ظاهر و باطنی پاک و زیبا که تقدیر خواب های زیادی براش دیده و بهار باید با اون ها رو به رو بشه ولی اون تنها نیست..
    امیدوارم از خوندنش لذت ببرید..





  2. #2

     
    *ستاره* آواتار ها
     

    نوشته ها
    4,202
    میانگین پست در روز
    5.74
    ميزان امتياز:
    10698
    پسندیده
    8,541
    موردپسند5,335باردر2,290پست
    "به نام خداوند عشق وهستی"


    تو را از بین صدها گل جدا کردم

    تو سینه جشن عشقت رو به پا کردم

    برای نقطه پایان تنهایی

    تو تنها اسمی بودی که صدا کردم


    ************************************************** **************************************


    فصل اول

    با خستگی درخونه رو باز کردم و رفتم تو..نگاهی به حیاط انداختم..مامان کنار حوض نشسته بود و داشت با دست لباس می شست..
    لبخند کمرنگی زدم..لبخندی که از روی ارامش نبود..فقط برای دل خوشی مامان بود..درو بستم..با صدای بسته شدن در مامان سرشو بلند کرد ونگام کرد..با دیدن من لبخند مهربونی زد و بلند شد ودر حالی که دستاشو زیر شیر اب می شست گفت:گرفتی دخترم؟..
    رفتم جلو و با خستگی گفتم :اره مامان گرفتم..بالاخره تموم شد..اینم از مدرک دیپلمم..از فردا میرم دنبال کار..
    لبه حوض نشستم..مامان با اخم نگام کرد وگفت :بهار صد دفعه بهت گفتم بازم میگم من نمیذارم تو با این سنت بری سرکار..دخترم تو باید به فکر درست باشی..به فکر اینده ت..نمی خوام ازالان به فکر کار کردن بیافتی..
    وای خدا باز هم بحث همیشگی..دیگه خسته شده بودم..سعی کردم اروم باشم..
    با لبخند نگاش کردمو گفتم:اخه مادر من شما خودت وضعیتمونو ببین..تا کی باید اینطوری سر کنیم؟..
    مامان :دخترم من که دارم کار می کنم..خیاطی می کنم..بافتنی هم می بافم..گفتی خونه ی مردم کار نکن گفتم باشه بچه م غرور داره دیگه کار نمی کنم..دیگه چی میگی؟..
    از جام بلند شدم وبه طرف در رفتم با لحن کلافه ای گفتم : مامان خودت هم خوب می دونی این پول کفاف زندگیمونو نمیده..چه برسه که من بخوام درس هم بخونم..خرجش خیلی بالاست..با این وضعیت من نمی تونم..چرا متوجه نیستین؟..
    دروبازکردم و رو به مامان که کنار حوض ایستاده بود و با ناراحتی نگام می کرد گفتم: به هر حال من تصمیم خودمو گرفتم..فردا برای کار به چند جا سر میزنم..به هر حال توی شهر به این بزرگی شرکت زیاده که به منشی نیاز داشته باشن..
    رفتم تو و درو بستم..یه راست رفتم تو اتاقم ..روی زمین نشستم وپاهامو تو شکمم جمع کردم وسرمو گذاشتم رو پاهام..
    فکر می کردم..به همه چیز..به فقری که توش دست وپا می زدیم..به مادرم که تا پارسال خونه ی اینو اون کار می کرد تا خرج تحصیله منو جور کنه بعد هم که من با کلی التماس ازش خواستم دیگه نره مجبور شد قبول کنه..خیاطی می کرد وبافتنی می بافت..مگه یه ادم چقدر تحمل داره؟..من همه ی اینا رو می دیدم..خودم تابستونا کمکش بودم ولی زمستون که می شد مجبور می شدم بیشتر به درسام برسم اون هم به تنهایی خرجمونو در می اورد..ولی الان که دیپلمم رو گرفته بودم دیگه فرق می کرد..الان می تونستم کمکش کنم..میرم سرکار ومیشم کمک خرجش..به هر حال اوضاع همینطور نمی مونه..خدا بزرگه..
    پدرمو خیلی سال پیش وقتی که تازه به دنیا اومده بودم از دست دادیم..به گفته ی مامان..پدرم تو جاده ی شمال تصادف می کنه ومیمیره..هیچ وقت چیز زیادی برام تعریف نمی کرد..همیشه می گفت به وقتش خودت همه چیزو می فهمی..ولی وقتش کی بود ؟..خودم هم نمی دونستم..
    خیلی دوست داشتم بدونم که پدرم کی بوده؟..چه شکلی بوده؟..خانواده ی پدرم کیا بودن؟..کجا زندگی می کردن؟..ولی هیچ کدوم از اینا رو نمی دونستم..حتی نمی دونستم پدرم چه شکلی بوده..مامان همیشه ازم پنهون می کرد..می گفت وقتش که شد خودم همه چیزو برات میگم..
    *******
    صبحونه م رو خوردم و رفتم تو اتاقم تا حاضر بشم..سعی کردم ساده ولی تمیزو مرتب به نظر برسم..مدارکمو برداشتم و حاضر واماده از اتاق زدم بیرون..
    مامان داشت سفره رو جمع می کرد..با دیدن من نگاهش پر از غم شد :دخترم تصمیمت رو گرفتی؟..
    سرمو تکون دادمو به طرفش رفتم :اره مامان..نمیشه دست رو دست گذاشت وهیچ کاری نکرد..الان دیگه درس ومدرسه ندارم..باید کمکتون کنم..
    صورتشو بوسیدم..مامان با چشمای اشکیش نگام کرد وگفت :خدا پشت و پناهت دخترم..مواظب خودت باش..
    لبخند اطمینان بخشی زدمو گفتم:حتما مامان..خداحافظ..
    مامان :خدانگهدار دخترم..
    *******
    از خونه زدم بیرون..نفس عمیقی کشیدم وسرمو بلند کردم و رو به اسمون زمزمه کردم :خدایا به امید تو..داشتم زیر لب دعا می خوندم..که سنگینی نگاهی رو حس کردم..
    سرمو اوردم پایین یه پیرزن جلوم وایساده بود..با تعجب نگاش کردم..سرشو تکون داد وبا صدای پیر وشکسته ای گفت :خدا همه ی جوونا رو شفا بده..دختره با خودش حرف می زنه..چه دوره و زمونه ای شده والا..
    غرغرکنان راهشو گرفت ورفت..خنده م گرفته بود..مردم به همه کاره ادم کار داشتن..اخه اینم شد کار؟..خب من هر چی که دارم میگم تو دلم دارم میگم ..مگه به کسی ازار میرسه که اینجوری می کنند؟..واقعا ادم نمی دونه چی بگه..
    با لبخند سرمو تکون دادم ورفتم سر کوچه..مزاحم همیشگی سر کوچه وایساده بود..اسمش سامان بود و علافه محله..دست هر چی خلافکار و دزد وچشم ناپاک رو از پشت بسته بود..هر وقت زل می زد بهم مو به تنم سیخ می شد..نگاهاش بدجور بود..
    وقتی رسیدم بهش اخمامو کردم تو هم و از جلوش رد شدم..صداشو اروم شنیدم :به به خانم خوشگله ی محل..
    تو دلم چندتا فحش ابدار نثارش کردم..مرتیکه ی هیزه عملی..شیطونه میگه ..هی بابا شیطونه بیخود کرد..مثلا چکار می تونم بکنم؟..همون محلش ندم بستشه..
    ولی می دونستم باز این کارش تکرار میشه..از بس رو داشت..
    سوار تاکسی شدم وادرس دادم..یه چند تا شرکت که اسم وادرسشونو ازتو روزنامه دراورده بودم رو از قبل انتخاب کرده بودم..
    امروز باید چند جا سر بزنم..خدا کنه قبولم کنند..
    به هرحال من مدرک تحصیلیم فقط دیپلم بود..الان لیسانسه هاش هم بیکار بودن چه برسه به من..
    ولی خدارو چه دیدی.. شاید فرجی شد..

  3. #3

     
    *ستاره* آواتار ها
     

    نوشته ها
    4,202
    میانگین پست در روز
    5.74
    ميزان امتياز:
    10698
    پسندیده
    8,541
    موردپسند5,335باردر2,290پست
    از خستگی دیگه نا نداشت راه برم..فقط یه جای دیگه مونده بود..می خواستم امروز بی خیال این یکی بشم وفردا بیام ولی پیش خودم گفتم بی خیال میرم دیگه نمیشه این همه راهو فردا بکوبم بیام اینجا..حالا که اومدم پس برم ببینم اینجا چی میشه..
    نفسمو دادم بیرون و رفتم تو..
    هیچ کس پشت میز منشی نبود..یعنی میشه استخدامم کنن و بیام پشت این میز بشینم؟..ای خدا اگه بشه چی میشه..عالیییییی..
    رفتم سمت در و چند تا تقه به در زدم..تا خواستم دستمو بیارم پایین در اتاق به شدت باز شد..
    یکی هوار کشید: بلههههههه..
    6 متر ونیم پریدم عقب وبا وحشت به کسی که سرم نعره کشیده بود نگاه کردم..بله و بلاااااااااا..وای خدا این دیگه کیه؟..
    طرف که یه پسر جوون حدودا 24 یا 25 ساله بود ..درحالی که یه گوشی تو دستش بود با تعجب داشت نگام می کرد ..اخماشو کرد تو هم و با خشم گفت :چیه؟..چی می خوای؟..
    صاف وایسادم سرجام واخم کمرنگی کردم ..چه پررو بود..
    با لحن جدی گفتم:من ب..
    هنوز حرف از دهنم در نیومده بود که بهم توپید :اهان اومدی استخدام بشی؟..خیلی خب بیا برو تو..
    با حرص نگاش کردم..این چرا با من اینجوری حرف می زد؟..انگار داره با خدمتکارش حرف می زنه..هه..چه دستوری هم میده..
    با همون لحن گفتم:بله منم قصدم همینه که برم داخل ولی شما راه منو سد کردی..
    زل زد تو چشمامو وبا اخم کشید کنار: خیلی خب بیا رد شو..
    بعد هم یه چیزی زیر لب گفت که نشنیدم ولی تو دلم گفتم خودتی..حالا هر چی که گفت..
    رفتم تو...واااا اینجا که کسی نیست..
    صداشو از پشت سرم شنیدم :بشین ..الان بابا میاد..
    سریع نگاش کردم..من با بابای این چکار دارم؟..این چرا انقدر راحت حرف می زنه؟..
    خواستم بگم من با بابات کار ندارم با رییس شرکت کار دارم که در اتاق باز شد ویه مرد میانسال تقریبا پنجاه ساله اومد داخل..
    یه نگاه به من و پسرش انداخت..
    اروم سلام کردم..سرشو تکون داد و زیر لب جوابمو داد..پشت میزش نشست..پس این رییسه؟.لابد این بچه پررو هم پسرشه..
    به صندلی اشاره کرد تا بشینم..اون پسر هم رو به روی من نشست..اقای رییس با لحن جدی رو به من گفت :بفرمایید..
    -برای مصاحبه مزاحمتون شدم..ظاهرا به یه منشی خانم نیازمندید..
    سرشو تکون داد وگفت :درسته..مدارکتونو لطف کنید..
    مدرک دیپلمم ودیپلم کامپیوترمو دادم..اخه 1 سال پیش مامان اصرار داشت که برم کلاس کامپیوتر..البته من خودم هم علاقه داشتم ولی خب مخارجش زیاد می شد..ولی انقدر مامان اصرار کرد تا اینکه قبول کردم..
    به هر دو مدرک نگاه کرد و رو به من گفت:دیپلم دارید؟..سنتون هم که خیلی کمه..ظاهرا به کامپیوتر هم اشنا هستید..خب این برای ما مهمه..ولی سابقه ی منشی گری ندارید..
    نفسشو داد بیرون وگفت:انگیزتون برای کار چیه؟..منظورم اینه که هدفتون از کار پیدا کردن تو یه همچین سن کمی چیه؟..
    جدی نگاهش کردم وگفتم :هدفم مثل خیلی های دیگه کار و درامد اون کاره..همین.
    رییس :پس از نظر مالی مشکل دارید درسته؟..
    سکوت کردم وچیزی نگفتم که اون هم وقتی سکوت منو دید گفت :البته قصدم دخالت تو مسائل خصوصی شما نیست..ولی خب اگر بخوام شما رو استخدام بکنم باید از یه سری مسائل با خبر باشم..
    -درسته..ولی هر وقت استخدام شدم من هم همون یه سری مسائل رو برای شما توضیح میدم..
    لبخند کمرنگی زد وسرشو به نشونه ی موافقت تکون داد..
    سرمو چرخوندم که نگام به همون پسر جوون افتاد...زل زده بود به من وبا پوزخند نگام می کرد..از نگاهش هیچ خوشم نیومد..
    رییس :این فرم رو پر کنید..
    فرم رو ازش گرفتم وشروع کردم به پر کردن..
    رییس :کیارش بهش زنگ زدی؟..
    کیارش :اره زنگ زدم ..ولی می گفت جنس ها حاضر نیستن..مرتیکه این همه مدت ما رو سرکار گذاشته که اخرش بگه حاضر نیست..
    رییس :خیلی خب..2 روز دیگه صبر کن اگر دیدی همچنان خبری نشد خودت اقدام کن..فهمیدی؟..
    کیارش :باشه..
    فرم رو گرفتم طرفش..رو به من گفت :شما می تونید تشریف ببرید..اگر قبولتون کردیم باهاتون تماس می گیریم..
    سرمو تکون دادم :باشه..بااجازه..خداحافظ..
    رییس :خدانگهدار..
    از اتاق اومدم بیرون..نفس عمیق کشیدم..خدا کنه قبولم کنند..حداقل یه کدوم از این 5 جایی که رفتم اگر قبول بشم خودش جای امیدواریه..
    *******
    تازه از خواب بیدار شده بودم..صدای زنگ تلفن بدجوری رو اعصابم بود..غرغرکنان رفتم طرفشو برش داشتم..
    -الو..
    --الو سلام خانم..منزل خانم بهار سالاری؟..
    -سلام..بله خودم هستم..شما؟..
    --من صداقت رییس شرکت سماء هستم..شما جهت مصاحبه به اینجا مراجعه کرده بودید؟..
    سریع گفتم :بله بله..
    --خانم با استخدام شما موافقت شده..فردا می تونید تشریف بیارید..
    وای خدا یعنی درست شنیدم؟..قبولم کردن؟..به همین زودی؟..
    ذوق کرده بودم ولی سعی کردم ارامش خودمو حفظ کنم..
    نفس عمیق کشیدم وبا صدایی که به راحتی می شد خوشحالی روتوش دید گفتم :ممنونم..فردا حتما میام..
    --بسیار خب..خدانگهدار..
    -خداحافظ..
    گوشی رو گذاشتم از زور خوشحالی جیغ کشیدم و تو جام بالا وپایین پریدم..
    مامان از تو اشپزخونه اومد بیرون وبا تعجب نگام کرد..
    با خوشحالی رفتم طرفشو بغلش کردم :وااااااای مامان قبولم کردن..از فردا میرم سرکار..خیلی خوشحالم..
    مامان منو از خودش جدا کرد وبا دلخوری گفت: اخه اینم خوشحالی داره دخترم؟..من نمی خوام تو کار کنی..تو باید درستو ادامه بدی نه اینکه با این سنت بری سرکار وبشی منشی یه شرکتی که نمی شناسیش..نمی دونی چه جور ادمایی توش رفت وامد دارن..دخترم من نگرانتم..
    بغلش کردم وبا لحن اطمینان بخشی گفتم: مامانی نگران چی هستی؟..به دخترت اعتماد داشته باش..من مواظب خودم هستم..
    اشک های مامان ریخت روی صورتشو گفت :عزیزم من به تو اعتماد دارم ولی به مردم نه..بیرون از اینجا گرگای زیادی هستند که با دیدن توبه راحتی برات دندون تیز می کنند..دخترم تو جوونی..ماشاالله خوشگلی..بی تجربه ای..همه ی اینا باعث میشه من بترسم ونگرانت باشم..تورو خدا بیشتر مواظب خودت باش..
    گونه ش رو بوسیدم وگفتم:باشه مامان جونم..تو رو خدا خودتو ناراحت نکن..من مواظب خودم هستم..بهتون قول میدم هیچ اتفاقی برام نیافته..پس دیگه گریه نکن..
    با لبخند اشکاشو پاک کردم..
    مامان لبخند کمرنگی زد وگفت:خدا همیشه همراه و مواظبت باشه دخترم..
    با لبخند نگاش کردم..درکش می کردم..مادر بود و نگران یه دونه دخترش بود..
    ولی اینکه بشینم تو خونه وهیچ کار مفیدی انجام ندم هم که نشد کار..لااقل منم باید یه تکونی به خودم بدم وکمک خرج مادرم باشم..
    ایشاالله هر وقت وضعمون بهتر شد می تونم به درسم هم ادامه بدم..
    *******
    جلوی در شرکت ایستاده بودم ..هیجان داشتم..از پله ها رفتم بالا و وارد شرکت شدم..پشت میزمنشی همچنان خالی بود..که البته قرار بود توسط من پر بشه..
    تقه ای به در زدم..
    --بفرمایید..
    در اتاق رو باز کردم و رفتم تو..ریس شرکت یا همون اقای صداقت پشت میز نشسته بود..
    -سلام..
    --سلام..بفرمایید..
    به صندلی اشاره کرد.. نشستم..
    یه برگه به طرفم گرفت وگفت این هم فرم استخدام شما..پر کنید وامضا کنید..از همین الان می تونید مشغول بشید..گفتید که با کامپیوتر اشنا هستید.. بنابراین دیگه لزومی نداره راهنماییتون کنم..
    یه کاغذ گرفت جلوم وگفت :از روی این برگه به راحتی می تونید بفهمید که چه کارهایی رو باید انجام بدید..این شما رو راهنمایی می کنه..
    برگه رو گرفتم وبهش نگاه کردم..معلوم بود ادمای خیلی مقرراتی هستند که این همه روی استخدام منشیشون وسواس به خرج میدن..
    --فقط..
    نگاش کردم..
    --حالا می تونید به من بگید که ..شما به این پول احتیاج دارید؟..
    ای خدا این چرا ول کن نیست؟..خب مسائل خصوصی من به شماها چه ربطی داره..
    -بله من به این کار ودرامدش احتیاج دارم..
    سرشو تکون داد وگفت:بسیار خب..می تونید برید سرکارتون..
    از جام بلند شدم وتشکر کردم واز اتاق اومدم بیرون..
    با ذوق به میز منشی نگاه کردم وسریع رفتم سمتشو پشتش نشستم..
    به اطرافم نگاه کردم..لوازم روی میز منظم کنار هم چیده شده بودن..
    سیستم رو روشن کردم..باید از همین الان مشغول بشم..
    داشتم برگه ی راهنما رو مرور می کردم که در شرکت باز شد وهمون پسر جوون که اون روز تو اتاق رییس دیده بودمش اومد تو..درسته اون روز پدرش اونو کیارش صدا زد..پس اسمش کیارشه..
    نگاهش به من افتاد..با تعجب ابروهاشو انداخت بالا و بهم خیره شد..

  4. #4

     
    *ستاره* آواتار ها
     

    نوشته ها
    4,202
    میانگین پست در روز
    5.74
    ميزان امتياز:
    10698
    پسندیده
    8,541
    موردپسند5,335باردر2,290پست
    از جام بلند شدم وسلام کردم..اومد جلو..یه لبخند بزرگ هم رو صورتش بود..
    --سلااااااام..خانم خانما..پس بالاخره استخدام شدی اره؟
    اصلا از طرز صحبت کردنش با خودم خوشم نیومد..چه زود هم پسرخاله می شد..
    با لحن جدی گفتم:اگر اینجا پشت این میز نشستم معنیش اینه که استخدام شدم..این که سوال کردن نداره..
    لبخندش تبدیل به پوزخند شد..میز رو دور زد ودرست کنارم ایستاد..
    سعی می کردم به چشماش نگاه نکنم..چشمای ابی و جذابی داشت..ابروی پهن و بلند..چشمای درشت وابی ولب ودهان وبینی متوسط...موهای قهوه ای تیره در کل خیلی جذاب بود..ولی توی چشماش..توی نگاهش یه چیز خاصی بود..یه چیزی که وقتی نگام می کرد حس بدی بهم دست می داد..نمی دونم نگاهش از روی هوس بود یا چیز دیگه..ولی حس خوبی نسبت بهش نداشتم..
    صداشو شنیدم..با همون پوزخند که رو لباش بود گفت:من پسر رییس این شرکتم..تو هم منشی این شرکت هستی..اینجا من سوال می کنم تو هم باید جواب بدی..اینجا من رییسم تو هم زیر دست منی..پس دیگه نشنوم اینطور با من صحبت می کنی..شنیدی چی گفتم؟..
    جمله ی اخرش رو همچین محکم وبلند گفت که چهارستون بدنم لرزید..
    -- صداتو نشنیدم..
    اخمامو کشیدم تو هم و با لحن ارومی گفتم :بله شنیدم..
    تاکید کرد :قربان..
    نگاش کردم..
    --بگو بله شنیدم قربان..قربانشو جا انداختی..
    با حرص دندونامو روی هم فشردم..هه..مرتیکه ی عقده ای..حیف که مجبورم..وگرنه صد سال این خفت رو تحمل نمی کردم که امثال اینها اینطور بهم دستور بدن..
    -بله قربان..شنیدم چی گفتید..
    نگاش کردم وادامه دادم :حالا می تونم به کارم برسم؟..
    سرشو اورد جلو..با تعجب نگاش کردم..
    با همون پوزخند مسخره ش گفت :نه خوشم اومد..علاوه بر خوشگلیت باهوش هم هستی..می دونی که اگر ازم اطاعت نکنی سه سوت اخراجی؟...پس دیگه تکرار نشه خانمی..
    با خشم نگاش کردم وچیزی نگفتم..قهقهه ی بلندی زد و رفت تو اتاقش..اتاقی که درست کنار اتاق پدرش بود..
    وقتی که رفت با حرص خودمو پرت کردم رو صندلی ودر حالیکه خودکار تو دستمو از زور خشم فشار می دادم زیر لب گفتم:مرض..زهرمار..رو اب بخندی ..
    اداشو در اوردم (بگو بله شنیدم قربان..قربانشو جا انداختی..) هه..مرتیکه ی عقده ای..
    یه دفعه در اتاقش باز شد واومد بیرون..از جام پریدم..با تعجب نگاش کردم.
    با لبخند گفت:داری پشت سر من بد وبیراه میگی؟..اشکال نداره من ندید می گیرم..ولی تکرار نشه..البته..
    دست به سینه نگام کرد وگفت :من در قباله تو ندید می گیرما..همیشه هم از این خبرا نیست..ولی خب به نظرم تو فرق می کنی..
    چشمک زد وگفت:به کارت برس خانمی..
    دوباره همون قهقهه ی مسخره ش بلند شد ورفت تو اتاقش..
    منم مات ومبهوت سیخ سرجام وایساده بودم وبه این فکر می کردم که یارو کمبود داره؟..کلا تعطیله..من تازه امروز مشغول به کار شدم واینو نمی شناسم اون وقت چقدر زود باهام صمیمی شده ..اصلا به چه حقی به من میگه خانمی؟..من اومدم اینجا کار کنم نه اینکه از طرف این اقا چنین حرفای مزخرفی رو بشنوم..باید یه جوری نشونش می دادم که من از اوناش نیستم..
    هه..فکرکرده کیه؟..یا درمورد من چطور فکرکرده؟..نباید بذارم پا فراتر از حدش بذاره و روش بیشتر از این بهم باز بشه..
    واقعا خیلی پررو بود..
    *******
    1 هفته می شد که توی این شرکت کار می کردم..داشتم لیست شرکتایی که باهاشون قرارداد داشتیم رو چک می کردم وقرارهامون رو باهاشون هماهنگ می کردم که صدای تلفن بلند شد..دکمه رو زدم..
    --خانم منشی..یه فنجون قهوه بیارید اتاق من..
    -بله قربان..الان میارم..
    اه انگار ابدارچیش هستم..یعنی شرکت به این بزرگی یه ابدارچی نداره که من باید دم به دقیقه برای اقا چای و قهوه ببرم؟..
    توی این 1هفته کارم شده بود همین..تا حالا ازم قهوه نخواسته بود همیشه می گفت فقط چای..ولی انگار امروزهوس قهوه کرده بود..
    از پشت میز بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه..قهوه ش رو اماده کردم و ریختم تو فنجون وگذاشتم تو سینی .. چند تا شیرینی هم گذاشتم تو یه بشقابه کوچیک و به طرف اتاقش رفتم..
    تقه ای به در زدم وبا شنیدن صداش که گفت :بفرمایید.. درو بازکردم ورفتم تو..
    پشت میزش نشسته بود وبه صفحه ی مانیتور لپ تاپش نگاه می کرد..
    فنجونشو گذاشتم رو میز و بشقابه شیرینی رو هم گذاشتم کنارش..
    یه نگاه به فنجون کرد وگفت: تلخه؟..
    گنگ نگاش کردم وگفتم :چی؟..
    نگام کرد :اخلاقه من..خب منظورم قهوه ست دیگه..تلخه؟..
    تو دلم گفتم :تو مورد اول که به هیچ وجه..یه پا گلوله نمکی ..ولی زیادی شوری..به مزاج منم نمی سازی..
    -بله تلخه..
    ابرشو انداخت بالا وسرشو کرد تو مانیتور و گفت :من شیرین می خورم اینو یادت باشه برو عوضش کن..
    اول فقط نگاش کردم..بعد دستمو با حرص بردم جلو تا فنجونو بردارم که دستمو گرفت..
    تنم لرزید..انگار از دستش یه جریان برق به بدنم وصل شد ..
    چشمام گشاد شد..با تعجب نگاش کردم..
    همون لبخند مسخره ش رو لباش بود :نمی خواد خانمی..اینبار اشکال نداره..
    دستمو فشار داد وگفت :مگه میشه قهوه ای که با این دستای نازت ریختی رو نخورم وبذارم عوضش کنی؟..تلخیش به همین شیرینی می ارزه عزیزم..
    با تعجب نگاش می کردم..نه دیگه داشت روش خیلییییییی زیاد می شد..
    همچین دستمو از تو دستش کشیدم بیرون که فنجون قهوه ش افتاد رو میز وهر چی قهوه تو فنجون بود پاشیده شد رو میزش..
    خدا رو شکر برگه ای ..پرونده ای چیزی رو میزش نبود که خراب بشه..ولی میزش حسابی کثیف شده بود..به درک اینا برام مهم نبود..
    تقریبا سرش داد زدم: به چه حقی به من دست می زنید؟..شما رییس من هستید درست ..من هم وظیفه دارم بهتون احترام بذارم..ولی این اجازه رو بهتون نمیدم هر طور دلتون بخواد باهام رفتار کنید..درضمن من از اوناش نیستم اقای به ظاهر محترم..پس حواستونو جمع کنید..
    از پشت میزش بلند شد و اومد رو به روم وایساد..
    زل زد تو چشمامو گفت :مثلا اگه حواسمو جمع نکنم چکار می کنی؟..
    -فوقش از این شرکت استعفا میدم..کار که قحط نیست..
    -- مگه نگفتی به این پول نیاز داری؟..پس فکر نکنم به همین راحتی از خیرش بگذری..
    با لحن جدی گفتم: اگر شما بخواید به این کاراتون ادامه بدید شک نکنید که اینکارو میکنم..چون ابروم برام مهمتر از هر چیزیه..من برای خودم ارزش قائل هستم و به هیچ کس اجازه نمیدم بهم توهین کنه..
    اومد نزدیک تر وانگار نه انگار 1 ساعته دارم براش سخنرانی می کنم زمزمه کرد :حتی حرص خوردنت هم قشنگه..
    دستامو مشت کردم..اون لحظه که حرصی شده بودم..دیگه چیزی حالیم نبود..این حرفش هم بیش از پیش اعصابمو خورد کرد..دستمو بردم بالا و محکم خوابوندم تو صورتش..
    می دونستم با این کارم حتما اخراج میشم.. ولی اینکه اون اینطورداره باهام رفتار می کنه برام بیشتر اهمیت داشت..
    دست چپشو گذاشت روی صورتشو مات و مبهوت نگام کرد..ولی من صبر نکردم و از اتاقش زدم بیرون و کیفمو برداشتم واز شرکت اومدم بیرون..
    تو پله ها بودم که دستم کشیده شد ومن هم که انتظارشو نداشتم نا خداگاه پرت شدم عقب و از پشت افتادم زمین..
    بهت زده بهش نگاه کردم..صورتش از زور خشم سرخ شده بود..اومد جلو بازومو گرفت وبلندم کرد..با ترس نگاش کردم..منو با خودش کشید وبرد تو اتاقش..دست وپا می زدم..ولی بی فایده بود..
    پرتم کرد رو صندلی که تو اتاقش بود و در اتاقشو قفل کرد وبا همون نگاه خشمگینش بهم خیره شد..
    بی توجه بهش از رو صندلی بلند شدم و رفتم سمت در که از پشت منو گرفت..محکم منو چسبیده بود واجازه ی هیچ کاری رو بهم نمی داد..بغضم گرفته بود..احساس یه پرنده ی ضعیف و بی دفاع رو داشتم که تو چنگال یه گربه ی وحشی اسیر شده..
    خدایا چرا اینجوری شد؟..خداجون کمکم کن..می ترسیدم بلایی سرم بیاره..
    تقلا کردم که منو برگردوند وبازومو گرفت وزل زد تو چشمام..سکوت کرده بود وبا نگاهش حرف می زد..ولی من چیزی ازش سردر نمی اوردم..
    چشمام به اشک نشسته بود و بغض توی گلوم داشت خفه م می کرد..دوست داشتم بگیرمش به باد فحش وناسزا وهر اون چه که لیاقتشو داشت.. ولی این بغض لعنتی نمی ذاشت..
    منو هل داد وچسبوندم به دیوار..صورتشو اورد نزدیک..بغضم شکست..ولی به هق هق نیافتادم..فقط اشک صورتمو خیس کرد..
    با تعجب نگام کرد..خودشو کشید عقب..ولی هنوز فاصله ش باهام خیلی کم بود..دوباره سرشو اورد پایین ولی اینبار کنار گوشم گفت :چرا نمی خوای با من باشی؟..مطمئن باش اگر با من باشی بهت بد نمی گذره..
    اروم اشکامو پاک کردم..نباید ضعف نشون بدم..دستامو گذاشتم رو سینه ش وهلش دادم عقب ولی یه سانت هم از جاش تکون نخورد..
    با حرص گفتم :برو عقب..دست از سرم بردار..من از اوناش که تو فکر می کنی نیستم..من برای وجود وشخصیت خودم ارزش قائل هستم..ولم کن عوضی..
    سرشو بلند کرد و تو چشمام خیره شد..خیلی جذاب بود ولی من دوستش نداشتم..هیچ وقت از ادمای هوسباز خوشم نمی اومد..این هم یکی مثل بقیه ..چه فرقی داشت؟..
    -- ولی من تورو از پول بی نیاز می کنم..اگر با من باشی هر چی که بخوای در اختیارت میذارم..چرا دست رد به سینه م می زنی؟..تا حالا کسی اینکارو باهام نکرده..
    سرش داد زدم :چون از ادمای هوس باز بیزارم..چون اینکاره نیستم..چون اهلش نیستم..چون نمی خوام..می فهمی اینارو؟..ولم کن..برو دنبال اونی که اهلشه..دست از سرم بردار..
    --ولی من دست از سرت برنمی دارم..هر طور شده تورو به دست میارم..هر طور شده..
    هلش دادم عقب..که اروم رفت کنار..
    پوزخند زدمو گفتم :هه..خوابشو ببینی..
    به طرف در رفتم وبا دستای لرزونم کلید رو تو قفل چرخوندم و درو باز کردم..خواستم از اتاق برم بیرون که صداشو از پشت سرم شنیدم : ولی تو بیداری می بینی عزیزم..نیاز نیست بری تو رویا..فقط صبر کن و ببین..
    دیگه صبر نکردم تا بیشتر از این به چرندیاتش گوش کنم..با قدم های تند از در شرکت رفتم بیرون..
    نفس عمیقی کشیدم..هنوزم حس همون پرنده رو داشتم ولی اینبار از چنگال اون گربه ی وحشی فرار کرده بودم و این حس حسه ازادی بود..حس رها شدن..
    دیگه تو این شرکت کاری نداشتم..خداروشکر وضع بدتر از این نشد..
    اون روز تاکسی گرفتم وبرگشتم خونه..ولی..
    هیچ وقت فکرشو هم نمی کردم که داستان منو کیارش به همین جا ختم نشه واین ماجراها ادامه داشته باشه..
    ماجراهایی که کلا سرنوشتمو تغییر داد..

  5. #5

     
    *ستاره* آواتار ها
     

    نوشته ها
    4,202
    میانگین پست در روز
    5.74
    ميزان امتياز:
    10698
    پسندیده
    8,541
    موردپسند5,335باردر2,290پست
    فصل دوم


    توی راه همه ش به این فکر می کردم که چطور مامان رو توجیح کنم؟..ولی خب بالاخره که چی؟..باید یه جوری بهش می گفتم دیگه..
    با دلشوره در خونه رو باز کردمو وارد حیاط شدم..مامان تو حیاط نبود..نفسمو دادم بیرون..می دونستم رنگم پریده..هرکاری هم می کردم اروم باشم نمی شد..کفشامو در اوردم ورفتم تو....
    -سلام مامان..من اومدم..
    جوابی نداد..چند بار دیگه هم صداش کردم ولی بی فایده بود..با خودم گفتم لابد رفته خونه ی همسایه..
    به طرف اتاقم رفتم که دیدم در اتاق مامان بازه..
    درو باز گذاشتم ولی از چیزی که دیدم..از زور وحشت رعشه به تنم افتاد..خدایاااااا..
    داد زدم :مامان..
    مامانم همونطور که چادر نماز سرش بود افتاده بود رو سجاده ش..با گریه سرشو بلند کردم..از بینیش خون می اومد..سجاده وچادرش خونی شده بود..خدایا..
    دست وپامو گم کرده بودم وفقط مامان رو صدا می زدم..با دست لرزونم نبضشو گرفتم..کند می زد..
    سریع از اتاق رفتم بیرون وبا هق هق شماره ی اورژانس رو گرفتم..
    تماس برقرار شد..
    با گریه گفتم :الو..به دادم برسید..مادرم بیهوش افتاده..از بینیش خون میاد نبضش هم کند می زنه..تورو خدا به دادم برسید..
    -- خانم ارامشتونو حفظ کنید..ادرستون رو بدید همکارای ما الان خودشونو می رسونند..
    ادرس رو گفتم و گوشی رو قطع کردم..
    با پاهای لرزون رفتم بالا سر مامان..روی زمین کنارش نشستم وسرشو گرفتم تو بغلم..
    توی دلم با خدا حرف زدم: خدایا مادرمو ازم نگیر..خدایا تنها کسی رو که توی این دنیا دارم مادرمه..نه پدر دارم نه فامیل..توی این شهر بزرگ منو تنها نذار..نذار مادرم چیزیش بشه..خدایا کمکم کن..مادرمو بهم برگردون..مادرمو ازم نگیر خدا..
    جمله های اخرمو هق هق می کردمو به زبون می اوردم..
    با صدای زنگ در اروم مامانو از خودم جدا کردم واز جام بلند شدم..
    به طرف در دویدمو بازش کردم..مامورای اورژانس اومدن تو ..با چشمای به اشک نشسته م راهنماییشون کردم داخل..یکیشون مامان رو معاینه کرد ..بعد کمک کردن وگذاشتنش رو برانکارد واز خونه بردنش بیرون..
    کمی پول از تو کمد برداشتم و در خونه رو قفل کردم و همراه مامورای اورژانس رفتم بیرون..
    چندتا از همسایه ها تو کوچه جمع شده بودند..حال و روزم انقدر خوب نبود که براشون توضیح بدم..مامان رو گذاشتن تو ماشین منم سریع رفتم کنارش نشستم..
    دستای سردشو گرفتم تو دستام و زیر لب براش دعا خوندم..
    ماشین اورژانس اژیر کشان حرکت کرد..
    *******
    مامان رو سریع منتقلش کردن بخش مراقبت های ویژه..
    بعد از چند دقیقه دکتر ازاتاق اومد بیرون..
    سریع رفتم طرفشو گفتم:اقای دکتر مادرم چش شده؟..حالش خوبه؟..
    دکتر که مردی حدودا 40 و چند ساله بود نگاهی به من انداخت وگفت : الان نمی تونم جوابی بهتون بدم باید چند تا ازمایش روی مادرتون انجام بشه..بعد از اینکه نتیجه رو دیدم بهتون میگم..تا بهبودی کامل مادرتون اینجا می مونند..هر وقت حالشون بهتر شد مرخصشون می کنم..
    - کی بهوش میاد اقای دکتر..
    -- دقیق نمی دونم ولی حداکثر تا چند ساعت دیگه بهوش میاد..نگران نباش دخترم..براش دعا کن..
    سرمو تکون دادم..دکتر از کنارم رد شد..
    رفتم کنار پنجره وبه مامان نگاه کردم..زیر اون همه دستگاه و ماسک اکسیژن بیهوش افتاده بود..
    این دیگه چه مصیبتی بود گرفتارش شدیم؟..کاری جز دعا کردن از دستم بر نمی اومد..
    نشستم رو صندلی و زیر لب شروع کردم به دعا خوندن..
    *******
    مامان بعد از2 ساعت بهوش اومد..دکتر گفت بعد از 1 ساعت اگر حالش بهتر شد می تونم ببرمش..فردا هم جواب ازمایش هاش حاضر می شد و اول وقت باید می رفتم تا دکتر نتیجه رو بهم بگه..
    با بیمارستان تسویه حساب کردم وجلوی بیمارستان تاکسی گرفتم وهمراه مامان برگشتیم خونه..کرایه رو حساب کردم وبه مامان کمک کردم بره داخل..
    روی تختش دراز کشید از بیمارستان تا خونه رو 1 کلمه هم حرف نزده بود..
    کنارش نشستم..به روم لبخند زد..من هم با لبخند جوابشو دادم..
    -مامان جونم چی شد حالت بد شد؟..چرا بیهوش شده بودی؟..
    --نمی دونم دخترم..داشتم نماز می خوندم که یه دفعه دیدم از بینیم داره خون میاد..همون موقع حس کردم سرم داره گیج میره بعد هم دیگه نفهمیدم چی شد..وقتی چشمامو باز کردم دیدم تو بیمارستانم..
    با نگرانی نگاش کردم..وقتی نگاه منو دید لبخند مهربونی زد وگفت :دخترم خودتو نگران نکن..من حالم خوبه..حتما ضعف کرده بودم که از حال رفتم..چیز مهمی نیست..
    - ولی مامان شما بیهوش شده بودی..چطور می تونم نگرانتون نباشم؟..اگر امروز من دیر می رسیدم ...
    کلافه حرفمو قطع کردمو سرمو گرفتم تو دستام..گرمی دست مامان رو روی شونه م حس کردم..
    -- دخترم انقدرخودتو اذیت نکن..خداروشکر بخیر گذشت..
    نمی تونستم بی خیال باشم..حتی یه لحظه هم نمی تونستم به این فکرکنم که خدایی نکرده مامان رو از دست بدم..من توی این دنیا فقط مامانمو داشتم..
    -- بهار تو چرا امروز زود اومدی خونه؟..
    سرمو بلند کردم و نگاش کردم..
    همینو کم داشتم..حالا چی جوابشو بدم؟..سعی کردم اروم باشم..باید جوری حرف می زدم که مامان رو ناراحت نکنم..ممکن بود خدایی نکرده باز حالش بد بشه..
    -هیچی مامان..امروز اقای صداقت شرکت رو زودتر تعطیل کرد..بهم چند روزی رو مرخصی داد.. اخه مثل اینکه یه مشکلی براش پیش اومده و نمیاد شرکت..به من هم مرخصی داد..
    مامان توی چشمام نگاه کرد وسرشو تکون داد..از نگاهش می خوندم که توجیح نشده..ولی سوالی هم ازم نکرد..
    اینجوری بهتر بود..مطمئن بودم اگر بهش بگم استعفا دادم حتما حالش بد میشه و تا دلیلشو نفهمه ولم نمی کنه..
    بنابراین مجبور شدم دروغ بگم..
    *******
    اقای دکتر نگاهی به برگه انداخت وبعد از چند دقیقه سرشو بلند کرد وبا لحن ارومی گفت :علایمی که دررابطه با بیماری مادرتون مشاهده کردم..و همینطور جواب این ازمایش نشون میده که..
    مکث کوتاهی کرد وادامه داد :مادر شما مبتلا به سرطان خون هستند..
    همین که گفت سرطان خون تنم لرزید..خدایا چی می شنوم؟..
    با ترس و نگرانی به دکتر نگاه کردموگفتم:یعنی چی اقای دکتر..یعنی مادر من..
    دکتر سرشو تکون داد وگفت :درسته دخترم..بیماری مادرتون از نوع پیشرفته ست..متاسفم ..ولی کاری از دست ما بر نمیاد..
    یا چشمای اشکیم نگاهش کردمو با بغض گفتم :ولی اقای دکتر شاید بشه یه کاریش کرد..توروخدا نگید اخر راهه..
    دکتر نیم نگاهی بهم انداخت وگفت: دخترم عمر دست خداست..من نمی تونم در مورد مرگ و زندگی بیمارانم نظر بدم..فقط سرطان مادرتون ازنوع پیشرفته ست وتنها کاری که میشه براشون کرد شیمی درمانیه ..البته از دارو هم باید استفاده کنند..ناگفته نمونه داروهاش خیلی گرونه وامیدوارم بتونی از پس خریدش بربیای..
    سرمو گرفتم تو دستام و از ته دل ناله کردم ..حالا باید چکار کنم؟..اخه چرا اینجوری شد؟..ما که داشتیم اروم زندگیمونو می کردیم؟..
    دکتر: دخترم شیمی درمانی هم به مادرت کمک نمی کنه..در همین حد می تونم باهات رک باشم که بذار ندونه بیماریش چیه..اینجوری براش بهتره..خودتو ناراحت نکن ..سعی کن همیشه مواظبش باشی و از دادن خبرهای بد به مادرت خودداری کن وهمینطور عصبانیت ونگرانی برای مادرت سمه..بنابراین بیشتر مراقبش باش..من داروهاشو براش می نویسم..حتما باید از این ها استفاده بکنه..
    با دست اشکامو پاک کردمو سرمو تکون دادم..نسخه رو گرفتم وتشکرکردم واز بیمارستان زدم بیرون..
    رفتم پشت بیمارستان..هیچ کس اونجا نبود..نشستم زیر یکی از درختا و سرمو گذاشتم روی پاهام و از ته دل زار زدم :خدایا چرا مادر من؟..خداجون ما خودمون کم مصیبت داشتیم که حالا این هم بهش اضافه شد؟..
    سرمو بلند کردم وزیر لب نالیدم :خدایا من بدون مادرم چکار کنم؟..کیو دارم که بگم تنها نیستم؟..مادرمو ازم نگیر..ازم نگیر..
    از زور هق هق شونه هام می لرزید..
    از اینکه مادرمو از دست بدم وحشت داشتم..تنها امیدم خدا بود..
    *******
    3 روز بود که شرکت نرفته بودم..فکر می کردم اقای صداقت بهم زنگ می زنه ودلیل اینکه نرفتم شرکت رو ازم می پرسه..ولی هیچ تماسی از جانب اقای صداقت با من نشد..
    توی این مدت تمام سعیم رو می کرد تا جوری رفتار کنم که مامان به چیزی شک نکنه..برای خرید داروها کلی پول خرج کردم ..باید حتما یه کاری پیدا می کردم..اگر داروهای مامان تموم می شد ممکن بود برای خریدش به مشکل بربخورم..
    ولی خب کجا کار گیر بیارم؟..مامان هنوز نمیدونه من استعفا دادم..شرکتای دیگه هم منشی با مدرک دانشگاهی و با تجربه منشی گری میخوان..نه من که تازه دیپلم گرفتم و بی تجربه هستم..
    دیگه کم کم مامان داشت شک می کرد که چرا من نمیرم شرکت..
    تازه شام خورده بودیم ومن داشتم ظرفا رو می شستم که زنگ خونه رو زدن..مامان توی اتاقش بود..دستامو زیر اب شستم وبا حوله خشک کردم..شالمو انداختم رو سرم و رفتم تو حیاط..
    درو باز کردم..با تعجب به کسایی که پشت در بودن نگاه کردم..اقای صداقت و یه خانم بسیار شیک پوش وزیبا..همراه کیارش..
    دست کیارش یه سبد گل بزرگ و یه جعبه شیرینی بود ..
    مات و مبهوت مونده بودم..اروم سلام کردم..
    اون خانم و اقای صداقت با اخم جوابمو دادن.. ولی کیارش با لبخند جوابمو داد..
    اینا اینجا چکار می کنند؟..

  6. #6

     
    *ستاره* آواتار ها
     

    نوشته ها
    4,202
    میانگین پست در روز
    5.74
    ميزان امتياز:
    10698
    پسندیده
    8,541
    موردپسند5,335باردر2,290پست
    انقدر از حضور اونا جلوی خونمون شوکه شده بودم که به کل یادم رفته بود باید تعارفشون بکنم..
    با صدای اقای صداقت به خودم اومدم..
    -- اجازه میدی دخترم؟..
    سرمو انداختم پایین و درو بیشتر باز کردم ..
    کنار ایستادم واروم گفتم :بفرمایید..
    اقای صداقت زیر لب تشکر کرد و اومد تو..پشت سرش اون خانم جوون اومد تو و بعد هم کیارش..رو به روم وایساد ودر حالی که مستقیم زل زده بود تو چشمام سبد گل وشیرینی رو گرفت جلوم ..با همون لبخند مسخره ش گفت: سلام خانمی..تقدیم به شما..
    بدون اینکه یه کلمه جوابشو بدم با بی میلی گل و شیرینی رو ازش گرفتم..جلو رفتم و بهشون تعارف کردم بیان داخل..
    اون خانم جوونی که همراهشون بود واز شباهتش به کیارش به راحتی می شد فهمید خواهرشه با اکراه به اطرافش نگاه می کرد..
    در اخر هم لباشو به نشونه ی چندش جمع کرد و خواست با کفش بره داخل که گفتم :لطفا کفشاتونو در بیارید ..
    با غرور نگام کرد وکفشای شیک وگرون قیمتشو با هزار فیس وافاده از پاش در اورد وبی تعارف رفت تو..
    اقای صداقت وکیارش هم پشت سرش رفتن داخل..تعارفشون کردم که نشستن..رفتم تو اتاق مامان که دیدم چادرشو سرش کرده وداره از اتاق میاد بیرون..
    با دیدن من گفت :مهمون داریم دختر؟..
    -بله مامان..شما حالتون خوب نیست بهتره استراحت کنید..
    --نه خوبم..کیا هستن؟..
    کلافه گفتم :اقای صداقت و دخترش وپسرش..البته فکر می کنم اون خانمی که همراهشونه دخترش باشه چون شبیه شون هست..
    --بسیار خب بریم دخترم..خوب نیست مهمون رو تنها بذاری..
    مامان از اتاق رفت بیرون من هم پشت سرش رفتم..
    داشتن اروم با هم حرف می زدن که با دیدن مامان از جاشون بلند شدن و سلام کردن..
    مامان هم با خوشرویی گفت :سلام خوش امدید..بفرمایید خواهش می کنم..
    همگی نشستن من هم رفتم تو اشپزخونه تا وسایل پذیرایی رو اماده کنم..همه ش پیش خودم می گفتم اخه اینا برای چی پاشدن اومدن خونه ی ما؟..هزار جور دلیل برای خودم می اوردم ولی بازم نتیجه ای نمی گرفتم..
    فنجونا رو گذاشتم تو سینی واز اشپزخونه رفتم بیرون..جلوی اقای صداقت گرفتم..خشک ورسمی تشکرکرد..جلوی اون خانم گرفتم که اصلا بر نداشت..جلوی کیارش گرفتم با همون لبخندش زل زد تو چشمامو فنجونشو برداشت..بی توجه بهش سینی رو جلوی مامان گرفتم که تشکر کرد وبرداشت..
    ظرف میوه رو اوردم و ازشون پذیرایی کردم..
    تا اینکه اقای صداقت گفت :دخترم بنشین میخوام باهات صبحت کنم..
    با تعجب نگاش کردم..نیم نگاهی به مامان انداختم وکنارش نشستم..
    منتظر چشم به اقای صداقت دوختم که گفت:والا من اهل مقدمه چینی واین حرفا نیستم..همیشه حرفمو رک زدم..
    رو به مامان ادامه داد :پسر من از دختر شما خوشش اومده..کاملا می دونم که ما از نظر طبقاتی در یک سطح نیستیم و این ممکنه بعدها مشکل ساز بشه..من با پسرم حرف زدم تا قانعش کنم دست از این خواسته ش برداره ولی به هیچ وجه راضی نشد..حتی تهدیدش کردم که اگر بخواد این ازدواج صورت بگیره کلا سهم شرکت رو ازش می گیرم واون باید خودش گلیمشو از اب بکشه بیرون و روی من حساب نکنه..باز هم راضی نشد..بهش گفتم از ارث محرومت می کنم..ولی هیچ کدوم از این حرفا تو سر این پسر نرفت..

    به کیارش نگاه کردم..با حرص داشت با انگشتای دستش بازی می کرد..اخماش هم تو هم بود..
    اقای صداقت نیم نگاهی بهش انداخت وگفت :دارم تو روی خودش میگم وهیچ چیزی رو هم پنهان نمی کنم..حتی دیشب کلی بحثمون شد واز خونه زد بیرون ..گفت دیگه بر نمی گرده مگه اینکه رضایت بدم بریم خواستگاری این دختر..راستش من بعد از فوت مادرشون هیچ وقت از گل پایین تر بهشون نگفتم..همیشه به خواسته ی کیارش و کیانا عمل کردم ونذاشتم توی زندگیشون سختی بکشن..وقتی دیدم تصمیم کیارش جدیه مجبور شدم خواسته ش رو قبول کنم..وقتی بهش گفتم خودت برو جلو من برای این ازدواج قدم بر نمی دارم گفت که نه من اگر تنها برم اونها به هیچ وجه منو قبول نمی کنند ..من می خوام با خانواده م برم جلو..

    اقای صداقت نفسشو داد بیرون وادامه داد :این شد که ما الان اینجا هستیم..
    رو به من و مامان با لحن خشکی گفت :خب نظر شما چیه؟..
    اون خانم که فهمیده بودم اسمش کیاناست با صدای ظریف و نازکی در حالی که با غرور نگامون می کرد..
    گفت :واااا..دیگه چه نظری باید بدن؟..از خداشون هم باشه بخوان با ما وصلت کنن..گرچه من اصلا راضی به این ازدواج نیستم..ولی خب..داداشم دست گذاشته رو همین ما هم مجبوریم قبولش کنیم..
    کیارش با لحن جدی گفت :کیانا شما چیزی نگو لطفا..
    کیانا پشت چشم نازک کرد وصورتشو برگردوند..
    از زور حرص وعصبانیت به خودم می لرزیدم..واقعا چقدر بی شرم بودن..اون از پسرش که تو شرکت باهام مثل زنای هرجایی رفتار می کرد.. اینم از اقای صداقت که اختلاف طبقاتی وپول وثروتشو به رخ می کشه و اینم از دخترش که همه جوره داره بهمون توهین می کنه..هه..چه خیال خامی..فکرکردن..
    از جام بلند شدم وبا لحن فوق العاده جدی وسردی رو به هر 3 نفرشون گفتم :با کمال احترام باید بگم من به هیچ وجه تصمیم به ازدواج ندارم..اگر هم داشته باشم با این اقا نمی خوام ازدواج کنم..
    رو به اقای صداقت گفتم :ما برای خودمون غرور داریم و برای شخصیتمون ارزش قائل هستیم..من به هیچ عنوان نمیذارم شما که به اصطلاح از طبقه ی ثروتمندان هستید اینطور غرور مارو زیر پاهاتون له کنید..
    رو به کیانا گفتم :خانم محترم شما هم می تونید دست برادرتون رو بگیرید وببرید هر کجا که دوست دارید خواستگاری وبراش یکی ازهم قشرهای خودتونو بگیرید..ما مردمان ساده ولی با ابرویی هستیم..به ذره ذره ابرو و شخصیتمون بها می دیدم..اصلا اجازه نمیدیم هر کسی که از راه رسید اینطور به ما توهین کنه..
    به در اشاره کردم وگفتم: بفرمایید لطفا..
    صدای زمزمه ی مامان رو شنیدم :بهار اروم باش..چرا اینجوری می کنی دخترم؟..
    کیانا با خشم از جاش بلند شد ودر حالی که به طرف در می رفت گفت :این چیزا لیاقت می خواد که شماها ندارید..
    بعد هم سریع از خونه رفت بیرون..
    اقای صداقت زیر لب با همون لحن سردش خداحافظی کرد ودنبال دخترش رفت..
    کیارش اومد جلو وخواست حرف بزنه که همونطور خشک وسرد بهش توپیدم :نمی خوام چیزی بشنوم..بفرمایید اقای محترم..
    به در اشاره کردم..با حرص دستشو مشت کرد واز در زد بیرون..صدای کوبیده شدن در حیاط نشون داد که رفتن..
    نفس عمیقی کشیدم وبه مامان نگاه کردم..اخماش تو هم بود..
    با دلخوری نگام کرد وگفت :این چه کاری بود بهار؟..چرا با مهمون اینطور رفتار کردی؟..اصلا ازت توقع نداشتم..
    -مامان مگه ندیدی چطور با ما رفتار کردن؟..انگار براشون کارت دعوت فرستاده بودیم که بلند شدن اومدن تازه پول و ثروت و قدرتشونو به رخ ما می کشن..
    -- می دونم دخترم..می تونستی بهتر از اینا باهاشون رفتار کنی..اینکه اینطور دلخور از این خونه ی رفتن بیرون ناراحتم می کنه..
    با لبخند رفتم طرفشو گونه شو بوسیدم :الهی قربون مامان دل رحم و مهربونم بشم..مامان گلم ما هم برای خودمون غرور داریم..شخصیت داریم..اونها با بی رحمی داشتن خوردمون می کردن..اگر سکوت می کردم مهر تایید می زدم به حرفاشون..ولی وقتی در کمال ادب جوابشونو بدی خیلی بهتره تا سکوت کنی..
    -- نمی دونم والا..
    کمکش کردم و بردمش تو اتاقش :بخواب مامان..خودتون رو هم بیخودی ناراحت نکنید..خداروشکر تموم شد رفت پی کارش..
    مامان روی تختش دراز کشید وگفت :می دونم عزیزم..ولی باز هم دلم راضی نمیشه اینطور از این خونه رفتن..
    پیشونیشو بوسیدمو گفتم :بهش فکر نکن مامان..شب بخیر..
    لبخند مهربونی زد وگفت :شب تو هم بخیر دخترم..

    با لبخند نگاش کردمو از اتاق اومدم بیرون..
    حس خوابیدن نداشتم..رفتم توی حیاط و روی تختی که گوشه ی حیاط بود نشستم..دستامو گذاشتم لبه تخت و سرمو گرفتم بالا..
    اسمون صافه صاف بود..ستاره ها توی دل شب به زیبایی می درخشیدند..عکس ماه افتاده بود تو حوض..
    به امشب فکرکردم..به اینکه واقعا کیارش با وجود اتفاقی که تو شرکت بینمون افتاد با چه رویی بلند شده اومده خواستگاری..
    هه..تازه پدر و خواهرشو هم با خودش برداشته اورده..
    به مامان فکر کردم..به بیماریی که ارامش زندگیمونو بهم ریخته بود..
    همه ی فکر وذهنم شده بود این بیماری لعنتی..
    *******
    مامان دیگه حالش انقدر خوب نبود که بتونه خیاطی کنه و بافتنی ببافه..مرتب ضعف داشت و سرش گیج می رفت..بیشتر من کاراشو انجام می دادم..
    چند جا رفتم برای کار ولی بی فایده بود..پولامون دیگه داشت تموم می شد..داروهای مامان هم رو به اتمام بود ومن مونده بودم که بعد از تموم شدنشون چطور باید داروها رو تهیه کنم؟..
    واقعا بریده بودم..بعضی شب ها سرمو میذاشتم رو بالشتمو انقدر گریه می کردم و ناله می کردم وبه بدبختیام فکر می کردم که صبح وقتی از خواب بیدار می شدم می دیدم چشمام از زور گریه پوف کرده وبالشتم از اشکام خیس شده..
    به هر دری می زدم به روم بسته بود..مادرم هنوز از بیماریش خبر نداشت..دکتر گفته بود :ندونه بهتره..شیمی درمانی هم تاثیری نداره فقط بیمار رو ضعیف تر می کنه و باعث میشه روحیه ش رو از دست بده..
    می گفت : شیمی درمانی زمانی رو بیمار تاثیر داره که سرطانش از نوع پیشرفته نباشه ولی برای مادر شما بیش از حد پیش رفته ونمیشه براش کاری کرد..
    نمی خواستم ذهنم منحرف بشه..من اهلش نبودم..من ازاون دخترا نبودم که به خاطر پول واز روی اجبار تن فروشی می کنند..
    من به پاکیم اهمیت می دادم..توکلم به خدا بود..می دونم تنهام نمیذاره..
    *******
    تقریبا 1 ماه از دیدارم با کیارش گذشته بود که یه روز وقتی رفته بودم کمی خرید کنم سر راهم دیدمش..درست سر کوچه توی ماشینش نشسته بود و به در خونه ی ما زل زده بود..
    با دیدنش تعجب کردم..بی توجه از کنارماشینش رد شدم که صداشو از پشت سرم شنیدم :بهار..
    سرجام وایسادم و بعد از چند لحظه اروم برگشتم ونگاش کردم..
    نگاه و لحنش جدی بود :می خوام باهات حرف بزنم..
    خواستم برگردم که تند گفت :خواهش می کنم..فقط چند دقیقه..
    مردد نگاش کردم..نگاهش التماس امیز بود..
    - بگو ..می شنوم..
    -- بیا تو ماشین..فکر نکنم دوست داشته باشی همسایه هاتون ما رو با هم ببینن..
    درست می گفت..مخصوصا همسایه های ما که از کاه کوه می ساختن..تردید داشتم..
    وقتی تردید منو دید گفت :فقط چند دقیقه وقتت رو می گیرم..مطمئن باش مزاحمتی برات ایجاد نمی کنم..
    یکی از همسایه ها همون موقع اومد بیرون که من هم هل شدم وسریع رفتم سمت ماشین و عقب نشستم..
    کیارش هم بی برو برگرد نشستو ماشین رو روشن کرد..

  7. #7

     
    *ستاره* آواتار ها
     

    نوشته ها
    4,202
    میانگین پست در روز
    5.74
    ميزان امتياز:
    10698
    پسندیده
    8,541
    موردپسند5,335باردر2,290پست
    نمی دونستم داریم کجا می ریم..هیچ دوست نداشتم باهاش تنها باشم یا اینکه حرفی بزنم..
    بهش نگاه کردم و با لحن خشکی گفتم :اقای صداقت میشه نگه دارید؟..
    با تعجب از تو اینه ی ماشین نگام کرد وگفت :چرا؟..
    با همون لحن گفتم :چرا نداره..خب می خوام پیاده بشم..
    جدی گفت :ولی من باهات حرف دارم وتا حرفامو نزنم نمیذارم از ماشین پیدا بشی..

    عجب رویی داشتا..
    -اقای محترم من دیگه منشی شما نیستم که به حرفاتون گوش کنم و هر دستوری دادید بهش عمل کنم..اینجا من متعلق به خودم هستم..
    پرید وسط حرفمو گفت:اگر بخوام که متعلق به من بشی چی؟
    با تعجب در حالی که سعی می کردم لحنم همچنان خشک باشه گفتم :چی؟..
    شمرده شمرده گفت :من ..می خوام.. دوباره.. ازت.. خواستگاری کنم..
    با حرص گفتم :منم یه بار جواب شما رو دادم..نه..
    --چرا نه؟..
    -چراشو خودتون بهتر می دونید..اگر هم نمی دونید برین از پدر وخواهرتون بپرسید خیلی خوب براتون توضیح میدن..
    نفسشو داد بیرون وگفت :ببین بهار م..
    -خانم سالاری..
    از تو اینه نگام کرد وماشین رو یه گوشه نگه داشت..
    -- خیلی خب هر چی تو بگی..من کاملا در جریان مشکلات زندگی تو هستم..می دونم مشکل مالی داری..می دونم الان مدتیه داری دنبال کار می گردی ..این نشون میده واقعا به پول احتیاج داری..
    سکوت کوتاهی کرد وبعد از چند لحظه ادامه داد :من می تونم بهت کمک کنم..فقط در مقابلش ازت می خوام با من ازدواج کنی..که البته من برای این هم یه سری شرایط دارم که بعد از قبول درخواستم عنوان می کنم..
    از تو اینه زل زد به منوگفت :نمیگم الان جوابمو بده..برو بهش فکر کن..من 3 روز دیگه میام تا ازت جواب بگیرم..پس یادت نره..من حاضرم بهت کمک مالی کنم بدون هیچ چشم داشتی چون اون موقع تو میشی همسر من..بنابراین ازت توقع ندارم پول رو بهم برگردونی..

    سکوت کرده بودم..کلا هنگ کرده بودم و هیچ جوابی نداشتم که بهش بدم..صداشو شنیدم..
    -- من 3 روز دیگه ازت جواب می خوام..
    در ماشین رو باز کردم و بدون هیچ حرفی پیاده شدم..سریع رفتم اونطرف و یه تاکسی گرفتم وادرس خونه رو دادم..راننده حرکت کرد..
    به پشتی صندلی ماشین تکیه دادم و از پنجره به بیرون خیره شدم..
    همه ی حرفای کیارش توی سرم تکرار می شد..گیج شده بودم..تا خونه کمی بهش فکر کردم..بین دوراهی گیر کرده بودم..از یه طرف دوست نداشتم زن کیارش بشم..زن یه همچین ادم هوسرانی..از طرفی هم یاد مشکلاتم می افتادم..یاد اینکه چند وقت دیگه داروهای مامان تموم میشه ومن پول ندارم براش تهیه کنم..
    حتی دیگه انقدر پول کافی نداشتیم که برای خونه و خورد وخوراکمون خرید کنم..مامان مقدار خیلی کمی پول داشت ولی نمی تونستم ازش بگیرم..چون من خودم یه دفترچه حساب داشتم وتوی حسابم همیشه پول بود..اگر می رفتم و از مامان می خواستم بهم پول بده بی برو برگرد بهم شک می کرد وتا علتش رو نمی فهمید ول کنم نبود..
    نمی دونم..بدجوری گیج شده بودم..
    *******
    3روز گذشت..توی این مدت فقط و فقط به پیشنهاد کیارش فکر می کردم..بین همون دوراهی گیر کرده بودم که یه شب تصمیمم رو گرفتم..

    اون شب دیرتر خوابیدم..همه ش به کیارش و پیشنهادش فکر می کردم..تازه چشمامم گرم شده بود که صدای ناله شنیدم..به خاطر وضعیت مامان همیشه هوشیار بودم..
    سریع از رو تخت اومدم پایین واز اتاقم زدم بیرون..درست حدس زده بودم..این صدا صدای ناله ی مادرم بود..با قدم های تند به طرف اتاق مامان رفتم و در اتاق رو باز کردم وکلید برق رو زدم..
    با دیدنش تو اون وضعیت وحشت کردم.. روی تختش مچاله شده بود و به خودش می پیچید..رنگش هم پریده بود..
    با وحشت رفتم کنارش وصداش زدم :مامان..مامان حالت خوبه..مامان..خدایا کمکم کن..مامان..
    چشماش بسته بود وفقط ناله می کرد..می دونستم درد داره..
    سریع رفتم تو اشپزخونه و لیوانو گرفتم زیر شیر وپر از اب کردم ویه قرص از تو پاکت قرصاش برداشتم ورفتم تو اتاقش..
    با دیدن وضعیتش گریه م گرفته بود..در حالی که بی صدا اشک می ریختم قرص رو گذاشتم تو دهانش ولیوان رو گرفتم جلوی دهانش..
    سرشو کمی بلند کردم تا راحت تر بتونه اب رو بخوره..قرصشو خورد..
    صورتش خیس عرق بود..دستمو گذاشتم رو پیشونیش..سرد بود..
    با پشت دست اشکامو پاک کردم و از رو تخت بلند شدم و پتو رو کشیدم روش..
    قطره های اشکم می ریخت روی ملافه و این رد پای اشکهای پر از درد و غم من بود که جاشون روی ملافه می موند..
    به مامان نگاه کردم..دیگه ناله نمی کرد..چشماش همچنان بسته بود..
    روی زمین نشستم وسرمو گذاشتم رو تخت..همونطور که با چشمای پر از اشکم نگاش می کردم نفهمیدم کی چشمام بسته شد وبه خواب رفتم..
    همون شب تصمیم خودمو گرفتم..اگر اون شب اون قرص رو به مامان نداده بودم الان معلوم نبود چه اتفاقی براش می افتاد..
    مامان به داروهاش نیاز داشت..خودش فکر می کرد ضعیف شده واین داروها هم مسکن هستن و بعضی هاشون هم داروهای ویتامینه ست..
    من باید با عقلم تصمیم می گرفتم نه با دلم..دلم می گفت درخواست کیارش رو قبول نکنم..ولی عقلم می گفت قبول کنم چون در غیر این صورت مادرمو از دست میدم..
    مجبور بودم..چون نه کار گیرم می اومد نه پول کافی داشتم برای خرید داروها ونه اینکه اهل خودفروشی بودم..اصلا..به هیچ وجه اینکارو نمی کردم..
    اینکه زن کیارش بشم صد برابر بهتر از اینه که این کارو بکنم..
    بنابرابن پیشنهادشو قبول کردم..
    صبحش با مامان حرفامو زده بودم..جوری باهاش حرف زدم که فکر کنه از ته دلم دوست دارم زن کیارش بشم..نمی خواستم ناراحتش کنم یا نگران بشه که چرا این درخواستو قبول کردم..
    درست روز سوم کیارش اومد ومن هم خیلی رسمی جواب بله بهش دادم..
    اینجوری شد که مسیر زندگی من به کل تغییر کرد..
    تغییراتی که حتی تو خواب هم نمی دیدم..
    *******
    با هم اومده بودیم بیرون..چون قرار بود کیارش درمورد شرط و شروطاش باهام حرف بزنه..
    نمی دونستم چی میخواد بگه واصلا هم کنجکاو نبودم بدونم..ولی خب وقتی می خوام باهاش ازدواج کنم باید شرایطش رو هم بدونم اون هم همینو می خواد..
    اومده بودیم پارک..روی صندلی نشستیم..به اطرافم نگاه کردم..چند نفر کم و بیش از اون طرف رد می شدن..
    -- بهار..
    نگاش کردم..
    --من فقط یه شرط دارم اون هم اینه که من و تو فعلا یه صیغه ی محرمیت تو نامزدیمون بخونیم اون هم برای 6 ماه..و فعلا به ازدواج فکر نکنیم..چون من برای اینده م یه سری برنامه ها دارم که با وجود ازدواج نمی تونم به اون اهدافم دست پیدا کنم..ولی خب نمی تونم تورو هم از دست بدم..بنابراین ازت می خوام فعلا بینمون صیغه خونده بشه بعد از اون یه تصمیمی می گیریم..موافقی؟..
    تو دلم گفتم :اگر به من باشه که اصلا دوست ندارم یه ثانیه هم تحملت کنم ولی حیف که مجبورم..
    با بی تفاوتی گفتم : خیلی خب...من حرفی ندارم..
    تو دلم گفتم :هر چی دیرتر بهتر..
    لبخند زد وگفت :خیلی خب پس دیگه حرفی نمی مونه..من فردا شب با پدر وخواهرم میام خونتون برای مراسم نامزدی..همون فردا شب صیغه رو می خونیم..پس فردا هم میریم شمال تا یه اب وهوایی عوض کنیم..چطوره؟

    هه..فکر همه جاشو هم کرده..
    جدی نگاش کردمو گفتم:با مسئله ی نامزدی مشکلی ندارم..ولی من نمی تونم مادرمو تو خونه تنها بذارم..اگر بنا باشه جایی برم باید مادرم هم همراهم باشه..
    لبخند اروم اروم از رو لباش محو شد..معلوم نبود چه خیالاتی تو سرشه..انگار می خوایم بریم ماه عسل اینطور برنامه چیده..خوبه فقط نامزدش میشم که انقدر هم تو تصمیماتش دست ودلبازه....
    نفس عمیقی کشید وگفت :خیلی خب..من حرفی ندارم..مادرت رو هم با خودمون می بریم..دیگه حرفی نیست؟..
    مکث کوتاهی کردم و شونه مو انداختم بالا : نه....
    سرشو تکون داد و چیزی نگفت..

  8. #8

     
    *ستاره* آواتار ها
     

    نوشته ها
    4,202
    میانگین پست در روز
    5.74
    ميزان امتياز:
    10698
    پسندیده
    8,541
    موردپسند5,335باردر2,290پست
    همون روز منوبرد به یکی از بهترین پاساژها و چند دست لباس برای نامزدیمون خرید..هر چی اصرار می کردم من به اینا احتیاج ندارم و دوست دارم ساده باشم قبول نمی کرد..حالا خوبه فقط پدر وخواهرش هستن ومهمونی نداریم..
    از اونجایی که دلم راضی به این ازدواج نبود هیچ دوست نداشتم شلوغ باشه و همه ازش با خبر بشن..
    یه سارافن بنفش و یه بلوز سفید تنم کرده بودم.. یه شال سفید که طرح های زیبایی به رنگ بنفش روش داشت رو هم سرم کردم..
    مامان با دیدنم لبخند زد و در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود اومد جلو و بغلم کرد..بغضم گرفته بود..همه ی این کارا به خاطر وجود عزیز مادرم بود..به خاطر اون بود که داشتم اینجوری ازدواج می کردم..چون دوستش داشتم و برام عزیز بود..

    بالاخره اقای صداقت همراه دخترش کیانا و پسرش کیارش اومدن..دست کیارش درست مثل سری قبل یه سبد گل بزرگ و یه جعبه شیرینی بود..
    همه چیز مثل همون سری بود با این تفاوت که من تمام سعیم رو می کردم بهشون احترام بذارم..
    اقای صداقت هیچی نمی گفت...حتی یه کلمه هم حرف نمی زد..خشک و جدی نشسته بود ..
    کیانا هم نگم بهتره..تمام مدت با حرص به من نگاه می کرد و وقتی نگاش می کردم با خشم نگاهشو ازم می گرفت..به هیچ وجه ازش خوشم نمی اومد..خیلی به خودش می بالید و می دونستم همه ی اینها فقط یه مشت ادعاست..
    اصلا برام مهم نبود..هیچ کدوم از اعضای این خانواده حتی کیارش هم برام مهم نبودن..به هیچ وجه حس نمی کردم دارم عروس میشم..برعکس..همه ش تو دلم با خدا حرف می زدم و گله می کردم که چرا این مصیبت برای ما پیش اومد که منم مجبور بشم چنین خانواده ای رو تحمل کنم و با کیارش ازدواج کنم..
    می دونستم کیانا الان تو دلش میگه این دختره از اول هم از خداش بود زن داداش من بشه.. اون حرفاش هم واسه محکم کاری بود..

    هه..بذار هر چی دلشون می خواد فکر کنن..من فقط یه دلیل داشتم که اون هم خودم می دونستم و خدای خودم..
    بعد از چند دقیقه اقای صداقت مهر سکوتشو شکست وشروع کرد..همون حرفای تکراری قبل رو گفت..منم خیلی جلوی خودمو گرفتم چیزی نگم..
    بعد ازاینکه حرفاش تموم شد گفت : خب حالا که کیارش اینطور می خواد و به هیچ وجه هم از خیر این دختر نمی گذره منم حرفی ندارم..
    به کیانا نگاه کرد..کیانا هم لباشو جمع کرد وبا اخم از تو کیفش یه جعبه در اورد وداد به اقای صداقت..
    بازش کرد و گذاشت رو میز جلوی من..
    --این انگشتر نامزدی شماست..اگر خودتون بلدید که صیغه ی محرمیت رو بخونید اگر نه که زنگ بزنم یکی بیاد..
    اصلا از طرز صحبت کردنش خوشم نمی اومد..وقتی اینجوری باهامون برخورد می کردن دوست داشتم مثل اون سری از جام بلند شم و خیلی خشک و جدی بهشون بتوپم وبعد هم بندازمشون بیرون..
    ولی چه کنم که مجبور بودم تحمل کنم..فقط تحمل..
    مامان گفت :من می تونم صیغه رو براشون بخونم..البته اگر شما اجازه بدید..
    اقای صداقت نیم نگاهی به مامان انداخت و سرشو تکون داد :بسیار خب..
    به کیارش اشاره کرد..اون هم از جاش بلند شد و با لبخند اومد طرفم و درست کنارم نشست..مامان صیغه رو خوند و بعد از اون هم کیارش انگشتر رو دستم کرد..
    مو قع دست کردن می خواست دستمو بگیره که دستمو اروم کشیدم عقب و نذاشتم..لبخندش محو شد ولی از رو نرفت و دستشو اورد جلو..من هم دستمو بردم جلو انگشتر رو دستم کرد..اصلا دوست نداشتم دستمو بگیره..
    با اینکه قرار بود زنش بشم و اینکه بخواد دستمو بگیره مانعی نداشت ولی با این حال یه حسی مانعم می شد که بهش همچین اجازه ای رو بدم..
    قبل از رفتن ..کیارش شماره ش رو بهم داد و گفت هر وقت باهاش کار داشتم زنگ بزنم..خیلی هم رو سفر فردا تاکید کرد..

    اون شب من هیچ حرفی نزدم..تموم کارهای نامزدیمون تو سکوت من انجام شد..این سکوتم نشونه ی رضایتم بر این ازدواج نبود..اینجا سکوت من معنیش کاملا برعکس بود..
    ولی خب کاری از دستم بر نمی اومد..
    این هم سرنوشت من بود..
    *******
    همون شب به مامان گفتم که قراره فردا با کیارش بریم شمال..اولش مخالفت کرد که من با کیارش برم..می گفت تو هنوز زنش نیستی واین حق رو نداری که تنهایی باهاش بری مسافرت..حتی وقتی بهش گفتم اون هم با ما میاد بازم قبول نکرد..
    این سفر اصلا برای من مهم نبود..اینکه مادرمو ناراحت نکنم اهمیتش برام بیشتر بود..
    زنگ زدم به کیارش و بهش گفتم که ما نمیایم..
    خیلی ناراحت شد وگفت :یعنی چی که نمیاید؟..من برای این سفر کلی برنامه ریختم بهار..مشکل چیه؟..
    - مشکلی نیست..من هنوز همسر تو نشدم و اینکه بخوام با تو تنهایی برم مسافرت اصلا کار درستی نیست..
    صدای نفسهاشو که با حرص می داد بیرون رو از پشت تلفن شنیدم :مطمئنم مادرت مخالفه..وگرنه تو که حرفی نداشتی..میشه گوشی رو بدی بهش؟..
    - نه اینط..
    خیلی محکم و جدی گفت :بهت گفتم گوشی رو بده به مادرت..
    با حرص گوشی رو از کنار گوشم برداشتم..
    مرتیکه ی پررو..مرتب بهم دستور میده..
    صدای مامان رو از پشت سرم شنیدم :کیه بهار؟..
    برگشتمو گفتم :کیارش..بهش گفتم نمی ریم ولی قبول نمی کنه..
    مامان اروم سرشو تکون داد و اومد طرفمو گفت :خیلی خب گوشی رو بده من باهاش حرف می زنم..
    چیزی نگفتم و گوشی رو دادم به مامان..
    حدود 5 دقیقه مامان داشت با کیارش حرف می زد..
    نمی دونم چی بهش گفت که مامان راضی شد باهاش بریم..
    بعد هم باهاش خداحافظی کرد وبا لبخند گوشی رو گذاشت..
    - چی شد مامان؟..می خوای بریم؟..
    --اره دخترم..من هم همراهتون میام..کیارش می گفت تو شمال کاری براش پیش اومده ولی دوست نداره تنهایی بره..می خواد اولین سفرش رو با نامزدش بره برای همین اصرار داشت تورو ببره..و روی اینکه من هم همراهتون بیام اصرار داشت..من هم نخواستم دلشو بشکنم..به نظر پسر بدی نمیاد..اینکه خودم هم باهاتون باشم خیالمو راحت می کنه..بیشتر برای همین قبول کردم..
    با تعجب به مامان نگاه کردم..عجب مارمولکی بود این کیارش..با دو تا کلمه حرف سریع مادرمو راضی کرد..البته اون که توی این کارا وارده..با اون رفتارایی که تو شرکت باهام داشت بهش نمی خوره ادم بی تجربه ای باشه..هه..مطمئنا همینطوره..
    وسایلمون رو جمع کردم ولباسامونو چیدم تو چمدون..قرصای مامان رو دادم و بهش شب بخیر گفتم اون هم با مهربونی جوابمو داد..
    رفتم تو اتاقم .. رو تختم دراز کشیدم..دستامو گذاشتم زیر سرمو به سقف زل زدم..
    به کیارش فکرکردم..به اینکه هر کاری می کنم نمی تونم دوستش داشته باشم..برعکس..هر وقت بهش فکر می کردم حس می کردم ازش بدم میاد..نمی دونم چرا ولی این تنها حسی بود که نسبت بهش داشتم..
    به خانواده ش فکر کردم..یعنی من می تونم با اونا کنار بیام؟..اگر بعد از ازدواج خواستن اذیتم کنند چی؟..اگر با خواهرش به مشکل برخوردم چی؟..
    همه ی این فکرا باعث شده بود دلشوره بگیرم..
    از اینده ترس داشتم..
    نمی دونستم چه چیزی در انتظارمه..
    *******
    اصلا برای این سفر شوق وهیجان نداشتم..انگار نه انگار که دارم میرم شمال..ولی حس می کردم مامان خوشحاله..
    وقتی ازش پرسیدم گفت : من و پدرت تو شمال با هم اشنا شدیم ..یه اشنایی غیرمنتظره که بعد هم عاشق هم شدیم و اخرش هم به ازدواج ختم شد..
    با لبخند نگاش کردم..انگار برگشته بود تو همون خاطرات گذشته ش..
    هیچ وقت چیزی از گذشته ش نمی گفت ولی امروز چند کلمه ای در موردش حرف زده بود..

    با صدای زنگ در فهمیدم کیارش اومده..از جامون بلند شدیم و من چمدونو کشیدم و بردم تو حیاط..همه چیزو چک کردم و درو قفل کردم..کفشامون رو پوشیدیم واز خونه رفتیم بیرون..صبح زود بود و هوا کمی خنک بود..
    کیارش جلوی در وایساده بود..با دیدن ما لبخند زد ..اروم سلام کردم که جوابمو داد و به مامان هم سلام کرد..
    اومد جلو و دسته ی چمدون رو از دستم گرفت و با خودش برد طرف ماشین..
    بعد از اینکه چمدون رو گذاشت صندوق عقب سریع رفت در جلو رو باز کرد تا من سوار بشم..
    راستش قصدم این بود برم عقب بشینم ولی با این کارش مجبور شدم همون جلو بشینم و چیزی نگم..
    سوار شدیم و کیارش حرکت کرد..
    توی مسیر هیچ حرفی نمی زدیم..چند بار کیارش خواست سر حرفو باز کنه که من یه جوری پیچوندمش..
    خوابم گرفته بود..سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمامو بستم..
    کیارش پخش رو روشن کرد وصدای اهنگ تو فضای ماشین پیچید..

    عاشق دیدن چشماتم *تا آخر دنیا باهاتم *دیوونه تو شدم انگار
    منو تو قلبت نگه دار* دل به تو بستم این روزها
    این احساس دست خودم نیست* دوست داشتنم رو باور کن
    علاقه به تو که کم نیست
    من دیگه اون قد عاشقت شدم
    دوست دارم که بشی مال خودم* عشقمی از پیش تو نه نمیرم
    یا تو بیا یا بیا یا می میرم

    تویی که تنها آرزومی
    خوش حالم وقتی روبه رومی *غصه ها دور میشن از ما
    نمی خوام باشم از تو جدا *بین ما فاصله نمیاد
    مثل من تو رو هیچ کس نمی خواد
    جز تو نمیاد هیچکی به چشمم*
    تو شدی عشقم

    من دیگه اون قد عاشقت شدم
    دوست دارم که بشی مال خودم* عشقمی از پیش تو نه نمیرم
    یا تو بیا یا بیا یا می میرم

    توی این موقعیت هیچ حسی نسبت به این اهنگ نداشتم..فقط حس کردم خوابم گرفته..کم کم چشمام گرم شد وخوابم برد..
    *******
    با صدای کیارش ازخواب پریدم و به اطرافم نگاه کردم..
    با خشم گفت :بهار رسیدیم..پیاده شو..
    فکرکنم ناراحت شده تموم مسیر رو خواب بودم..خب ناراحت بشه به من چه..بی خیال..
    به اطرافم نگاه کردم..سمت راستم دریا بود و سمت چپم یه ویلای بزرگ با نمای خیلی زیبا..دور تا دور هم پر از درختای میوه و سرسبز بود..
    کیارش چمدون ما و خودشو گذاشت زمین..مامان اونطرف ماشین وایساده بود..رفتم طرف کیارش تا چمدونمو بگیرم که نذاشت..زیر لب بهش توپیدم :چته؟..
    نگام کرد وبا صدای ارومی که مامان نشنوه گفت: ساعت خواب..کسر خواب داشتی این همه مدت رو گرفتی خوابیدی؟..
    ابروهامو کشیدم تو هم وگفتم :نخیر.. ولی من وقتی یه جا بشینم و فقط سکوت کنم خوابم می گیره..مسیر هم طولانی بود خب خسته کننده ست دیگه..
    -- پس من اونجا بوق بودم؟..می تونستی باهام حرف بزنی..
    تو دلم گفتم :نه تو شیپوری..فقط کی دست از سرم بر می داری خدا می دونه..
    بدون اینکه جوابشو بدم چمدونمو از دستش کشیدم و کنار ایستادم تا اون بیافته جلو..
    با خشم نگام کرد و به طرف ویلا رفت..من هم همراه مامان پشت سرش رفتیم..
    دست خودم نبود..هیچ حس خوبی نسبت بهش نداشتم..
    نمی دونم دلیل این حسم چی بود ولی اینو به خوبی می دونستم که من تا اخر عمرم هم نمی تونم دوستش داشته باشم..

صفحه 1 از 8 1234 ... آخرینآخرین

جملات و کلمات سرچ شده این تاپیک در گوگل:

رمان عشق و احساس من

دانلود رمان عشق و احساس من

خواندن رمان عشق واحساس من

خواندن رمان عشق و احساس من

رمان عمق احساس

دانلودرمان عشق و احساس مندانلود رمان عشق واحساس منجلد اول عشق واحساس منرمان عشق واحساس رمان عشق واحساس مندانلودرمان عشق واحساس مندانلود رمان عشق و احساس من برای موبایلرمان عشق و احساس من 2دانلود جلد دوم رمان عشق و احساس مندانلودرمان عشق واحساس من جلد2برای موبایلمتن رمان عشق واحساس مندانلود رمان عشق واحساس من2خواندن رمان عشق و احساسکتاب عشق و احساس من رمان عشق و احساس منخلاصه رمان عشق و احساس مندانلود رمان عشق و احساس من 2 برای موبایلدانلود رمان عشق و احساس من 2برای موبایلکتاب رمان عشق و احساس منکتاب عشق واحساسمن2رمان عشق و احساسعشق و احساس من قسمت 7دانلودرمان عشق واحساس من جلد2رمان ابی به رنگ احساس من جلد 2عشق و احساس مندانلود رمان عشق و احساس من جلد دومخواندن رمان عشق واحساس دانلود رمان عشق احساس منرمان کده عشق و احساس من خواندن رمان عشق واحساس من صفحه ی 1خواندن رمان عشق واحساس انلاینرمان عشق و احساس من جلد١رمان عشق و احساس من جلد 2 قابل نصب در گوشیدانلود کتاب رمان احساس من جلددومدانلود وبايلي رمان عشق و احساس من 2دانلودرمان موبایل هواتوازم نگیررمان عشق واحساس من 2برای موبایلرمان ابی به رنگ احساس من(عشق و احساس2) مخصوص موبایلرمان عشق واحساس من جلد 2 برای موبایلخواندن کامل رمان عشق و احساس مندانلود کتاب جلددوم عشق واحساس من دانلود رمان عشق و احساس من موبایلرمان عشق واحساس منرمان عشق و احساس من قسمت 5دانلود رمان عشق واحساس من 2برای موبایلرمان عشق و احساس من جلد دوم

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •