کاربران عزیز هزینه نگهداری سایت و سرور بسیار بالا رفته است و هیچگونه حامی مالی نداریم، لطفا ما را حمایت کنیداینجا را کلیک کنید

تولبار انجمن پی سی پرشین را میتوانید با کلیک بر روی اینجا نصب نمایید

نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1
  1. #1

     
    SRRHA آواتار ها
     

    محل سکونت
    مشهد
    شغل و حرفه
    معماری
    نوشته ها
    2,034
    میانگین پست در روز
    2.21
    ميزان امتياز:
    1738
    پسندیده
    4,927
    موردپسند3,510باردر1,589پست

    داستان شهادت حضرت ابوالفضل (ع)

    در شب عاشورا شمر بن ذلجوشن ضبابی ( لعنت الله علیه ) به خیمه ی عمر بن سعد رفت و گفت : سه نفر از خواهر زادگان من در اردوگاه حسین (ع) هستند.
    - عمر سعد گفت: نام آنها چیست؟
    - از مردان قبیله ی ما هستند.قبیله ی بنی کلاب هم شاخه ای از قبیله ی بنی ضباب است ما مردان قبیله خودمان را برادر و زنان شان را خواهر خطاب می کنیم. . ام البنین فاطمه خواهر قبیله ی من است و فرزندانش عباس ، جعفر ، عون و عبدالله با برادرشان حسین (ع) به کربلا آمده اند. من می خواهم اجازه بدهید بروم ؛ خواهر زادگانم را بیاورم و شما به آنان مهربانی کنید .
    - اجازه داری بروی.
    شمر به کنار خیمه ی امام آمد ، آن شب حبیب بن مظاهر نگهبانی خیمه ها را بر عهده داشت .
    -کیستی؟
    -من شمر بن ذالجوشن هستم و با عباس بن علی کار دارم
    -صبر کنید من عباس را خبر می کنم.
    -با من چه کار دارید؟
    -عباس مادر شما ام البنین از افراد قبیله ی ما می باشد در نتیجه او خواهر من است و شما و خواهرزادگان من هستید ؛ یقین می دانم فردا حسین (ع) و یارانش همه کشته و زنان و دخترانش اسیر می شوند من آمده ام شما و برادرانت را با خود ببرم و برایتان امان نامه بگیرم.
    -شما می گویید مادر من از قبیله ی شماست ؛ حرمت قبیله ی شما به شما گفته است که ما را با خود ببرید؟
    -همینطور است.
    -میدانی که پدرم علی (ع) ، جدم ابوطالب عموی پیامبر (ص) و برادرم حسین (ع) پسر پدرم و نواده ی دختری پیامبر (ص) از قبیله ی بنی هاشم می باشند؟ قبیله ی بنی هاشم که حرمت اش از تمام قبایل عرب وحتی از قریش نیز بیشتر است،آیا این حرمت به من اجازه میدهد که بگزارم برادرم شهید شود و خودم زنده بمانم؟من هم فردا در رکاب برادر شهید خواهم شد.
    -میخواهم با برادرانت صحبت کنم.
    -جواب برادرانم هم همینطور است.
    فردا عباس سقای اطفال امام حسین (ع) وقتی صدای العطش اطفال را شنید مشکی برداشت و راهی فرات شد. عده ای در کنار فرات به سرکردگی اوت بن اظاف نگهبان شریعه بودند.
    عباس صدا زد: در کاروان ما اطفال تشنه هستند و من آماده ام برای آنها آب ببرم راه دهید تا م خود را به کنار رودخانه برسانم و مشک و برای کودکان آب ببرم.
    ما نمی گذاریم تو خود را به کنار فرات برسانی و مشک خود را پر آب کنی ،اگر آب تمام صحرا را بگیرد نمی گذارم تو آب ببری
    ای مرد تو با کودکان ما نیز دشمنی داری؟
    ما با هر کسی که به شما وابسته باشد دشمنی داریم.
    پس من با قدرت خدا راه را باز خوام کرد و آب خواهم برد.
    مشک پر آب نمود؛ میگویند عباس میخواست آب بنوشد اما یاد لب های تشنه ی حسین (ع) افتاد

    آمد به يادش از لب خشك برادرش / شد غيرت فرات دو چشم ز خون ترش

    تشنه لب در خيمه سبط مصطفى / آب نوشم ؟! من زهى شرط وفا
    گفتا نخورده آب گلستان حيدرى / دارى تو ميل آب ؟ كجا شد برادرى ؟!
    تشنه است آن که نو گل باغ فتوت است / لب تر مكن ز آب كه دور از مروت است
    شكست پشت رسول از شكسته بازويش / خميد قد على چون هلال ابرويش
    جهان به ديده مظلوم كربلا شب شد / سپهر گفت اسيرى نصيب زينب شد

    آمد به یادش از لب خشک برادرش ............ شد غیرت فرات دو چشم ز خون ترش
    تشنه لب در خیمه سبط مصطفی ...............آب نوشم من ؟ زهی شرط وفا
    گفتا نخورده آب گلستان حیدری ............... داری تو میل آب؟ کجا شد برادری ؟
    تشنه ست آن که نوگل باغ فتوت است ........ لب تر مکن ز آب که دور از مروت است
    زاده ی شیر خدا با مشک آب .............. خشک لب از آب بیرون زد رکاب
    از شریعه بیرون آمد ناگاه ظالمی از پشت نخل دست راستش را قطع کرد ، مشک را به دست چپ گرفت ، ظالمی دیگر دست چپ اش را قطع کرد ؛ مشک را به دندان گرفت تا به خیمه ها برساند.
    ظالمی به نام حکیم بن طفیل که جنگاوری بزرگ بود رو در روی عباس قرار گرفت و گفت:
    -عباس بن علی تو هستی؟
    -آری من هستم.
    -من آرزو داشتم در میدان جنگ با تو روبرو شوم چون درباره ی جنگاوری های تو بسیار شنیده ام و می ترسیدم با تو روبرو شوم.
    -افسوس که دست در بدن ندارم
    -آن ظالم گفت: من دست دارم
    پس تیری زد و مشک را پاره کرد و سپس با عمودی بر سر مبارک حضرت زد و عباس بر زمین افتاد.
    عباس رو به خیمه ها خطاب به امام حسین (ع) عرض کرد :
    کای نتیجه ی امیدواری احباب............بیا برادر در خون تپیده را دریاب
    مکن درنگ که عباس بی تو جان ندهد............بیا بیا که مبادا فلک امان ندهد
    شنید ناله ی عباس را چو شاه شهید؛ خود را بر سر بالین برادر رسانید و فرمود :
    دیده بگشا که طبیب بر سر بالین آمد..............دیده بگشا که حسین با دل خونین آمد
    دیده بگشا و علاج همه ی لشکر کن..............کفنی بر تن صد چاک علی اکبر کن
    دیده بگشا و ببینم ز چه نالش داری.............به بر مادر پیرت چه سفارش داری
    عباس عرض کرد : تیری به چشم چپم اصابت کرده اما چشم راستم سالم است خون چشم راستم را فرا گرفته آن را پاک کن تا یک بار دیگر تو را ببینم .
    امام حسین (ع) خون را از چشم برادرش پاک کرد و ابوالفضل یک نگاه به صورت برادر انداخت و سپس شهید شد.

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 03-20-2011, 12:17 AM
  2. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 03-02-2011, 09:17 PM
  3. داستان شلوار لی ( داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی )
    توسط MEHRAD در انجمن داستان ها و رمان ها به زبان اصلی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 01-17-2011, 09:43 PM
  4. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 01-29-2010, 11:22 PM
  5. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 10-01-2009, 08:52 PM

جملات و کلمات سرچ شده این تاپیک در گوگل:

داستان شهادت حضرت ابوالفضل

داستان شهادت ابوالفضل داستانهایی از حضرت عباسداستان شهادت حضرت ابالفضلداستان حضرت عباسداستانهایی از حضرت ابوالفضلداستان حضرت ابوالفضلداستان ابوالفضلماجرای شهادت حضرت عباسسرگذشت حضرت عباسداستان ابولفضل عباسماجرای شهادت حضرت ابوالفضلداستان مشک حضرت ابوالفضلقصه حضرت عباسقصه مشک حضرت ابوالفضلداستانهاي حضرت عباسداستان حضرت ابولفضلsearch حضرت ابوالفضلنوشتهاوداستانهای شهادت حضرت عباسداستانهایی ازحضرت عباس بن علیداستان نحوه شهادتحضرت عباس در کربلاداستان نادر شاه و حضرت عباس داستان کامل شهادت ابالفضلداستان حضرت عباس درکربلاداستانشهادت حضرت ابوالفضلداستان لحظه شهادت حضرت عباسماجرای قتل حضرت ابولفضلداستانهای درباره حضرت عباسعاشورا داستان حضرت ابوالفضلدستان حضرت عباسداستان شهادت حضرت ابوافضلداستان مشک ابوالفضلداستن شهادت حضرت ابوالفضلداستان شهاد حضرت اباالفضلقصه شهادت ابوالفضلمطالعه داستان جنگاوری حضرت عباسدستان هايي از حضرت ابوالفلداستان حضرت ابوالفضل در صحرا عاشوراداستان عباس درکربلاداستان عاشورا و حضرت ابوالفضلداستان شهادت حضرت ابوسرگذشت شهادت حضرت قصه ی 12 از داستان حضرت ابولفضلقصه حضرت حسینحکایت از حضرت ابوالفضلقصه ی حضرت ابوالفضل العباسداستان حصرت عباسداستان اباالفضلداستان شمر و حضرت ابالفضل

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

 

 

 

 


Search Engine Friendly URLs by vBSEO